رفتن به مطلب
برای استفاده از انجمن و عضـویت کلیک کنید.
جستجو در
  • تنظیمات بیشتر ...
نمایش نتایجی که شامل ...
جستجو در ...

انجمن رمان نویسی کتابساز

بزرگترین و با سابقه ترین انجمن رمان ایران

  • بهترین انجمن در زمینه رمان کشور

پیج های رسمی ما

مارو دنبال کنید
***A-rmit-A***

دختری در لباس یک پسر|آرمیتا کاربر انجمن کتابساز

پست های پیشنهاد شده

***A-rmit-A***    8,083

منتقد انجمن

پارت 15

چه هم تیمی های با وفایی!!

سام هم پایین آمد و کنار آتش ایستاد بشین پاشو رفت.
نیما با حرص دستش را به میله پله زد و گفت:«دیگه شورش رو در آوردین  فقط به خاطر یه تازه وارد...
سام:«این تازه وارد الان هم تیمی و بهترین عضو ماست تو هم بهتره قبول کنی.
نیما از پله ها بالا رفت و گفت:«اصلا به جهنم.
روی زمین نشستم و گفتم:«چرا انقدر ازم متنفره؟
مانی:«متنفر که نیس...
من:«چرا هست.
از روی زمین بلند شدم و به اتاق رفتم،با حرص دستی به موهایم کشیدم و دندان هایم را به هم سابیدم.واقعا که من از نیما خوشم آمد گفتم چه پسر مغرور و زیبایی آن وقت او از من متنفر است.خاک بر سرت نفس ببین چه فکر می کردی چه شد،پسره پرو به من می گویید جوجه .جوجه خودش است و هفت جدوآبادش،لعنت بهت نیما لعنت.ببین چگونه دله منه بی چاره را می‌شکنی الهی دلت بشکند،الهی نابود شوی،پسره میمون،زشته بی ادب.

اما از حق نگذریم زیبا است.نخیرم خیلی هم زشت است اصلا ظاهر که مهم نیست اخلاقش کاملا زشت است بی فرهنگ،من فقط برای هدف فوتبالیست شدن آمدم نیما و بقیه اصلا برایم مهم نیستند.
نیما از همان روزی که مرا دید از من متنفر بود باید می‌دانستم.
روی تخت نشسته بودم که نیما داخل اتاق شد،جلوی تختم آمد و با چشمان سبز اش به من خیره شد.
_چته؟
نگاهم را دزدیدم و گفتم:«هیچی.
_ببخشید قبول دارم تند رفتم ولی تو هم بد حرف زدی.
من:«من شوخی کردم دیگه هم نمی خوام باهاتون حرف بزنم درضمن  من انسان بخشایش گری نیستم.
نیما آمد بالا و کنارم نشست دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:«خیلی پسر سفت و سختی هستی دقیقا برعکس دخترا.
من:«من که دختر نیستم مثل دختر رفتار کنم.
_می دونم نیاز نیست بگی.
نیما سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت:«می بخشی؟
من اصلا اخلاقی دارم که اگر کسی به من بد کند محال است او را ببخشم.
من:«نه
نیما کلافه و عصبانی گفت:«به درک.
از روی تخت به زمین پرید و بیرون رفت.مردک فکر کرده است شاه سرزمین اجایب است.
من هم رفتارم چون پسران است هم غرورم نمی گذارم کسی غرورم را بشکند.
دستان داغم را به موهایم نزدیک کردم و نفسم را با کلافگی بیرون دادم.
مانی آمد و با شیطنت گفت:«ناراحتی؟
من:«نه خوشحالم.
مانی چیزی نگفت و به سمت اتو مو رفت و آن را به برق زد.
احساس می کنم با اینکه بهترین بازی را دارم ولی در بین این تیم اضافه هستم.
چه احساس بدی دارد که بدانی کسی از تو متنفر است.اما چون رویا است که به یک پسر تبدیل شوی فکرش را هم نمی کردم یه همچین اتفاقی برایم بی افتد.اما قول میدهم بهتر از هر پسری بازی کنم و نشان دهم ما دختران هم می توانیم.
با صدای بلند نیما چشمانم را باز کردم،و از خواب شیرینم بلند شدم.
_بیاین تمرین.
تمرینت هم بخورد به فرق سرت.
از روی تخت بلند شدم،مانی موهایش را شانه کرد و گفت:«خوب خوابیدی؟
من:«با صدای بعضی ها بله.
نیما:«ببخشید نکنه باید منتظر می شدم آقا از خواب بلندشن؟
چشمانم را ریز کردم و از کنارش گذشتم،به سالن رفتم و مهران؛ پدرام؛آتش؛سام را در صف دیدم.
مانی هم کنارم ایستاد و گفت:«ببینم چند تا گل میزنی.
خندیدم و گفتم:«بی شک صد تا.
در صف ایستادم و با خشم به نیما خیره شدم.
این پسر زیبا الان بزرگ ترین دشمن من به حساب می آید،من جای تو را در عرصه مربی گری می گیرم.
نجف زاده آمد و گفت:«نیما تو گروه خودت رو انتخاب کن و همچنین تو آرتین.
من مانی و آتش،سام،مهران را انتخاب کردم.
نیما پدرام،مازیار،سمین،کیوان.
بیشتر افراد تیم نیما مبتدی بودند و این یعنی ما می بریم.
با سوت داور بازی آغاز شد،ما هر بار نزدیک دروازه نیما می‌شدیم اما او واقعا عالی دفاع می کرد.
نزدیک دروازه نیما شدم،نیما به سمتم آمد و من توپ را به مانی پاس دادم مانی دوباره به من پاس داد و گل.
این گل واقعا تک بود.
بازی را ادامه دادیم نیما به دروازه ما نزدیک شد و مثل آب خوردن گل زد.
یک بر یک نیمه اول به اتمام رسید.
فکرش راهم نمی کردم نیما واقعا زرنگ است اما من زرنگ تر هستم چون اراده من قوی تر است.
مانی کنارم آمد و گفت:«این نیما خیلی.....
من:«می خوای شرط ببندیم؟
_سر چی؟
من:«شرط می بندم می بریم. اگه ببریم تو باید بگی من قوی ترم اگه ببازیم من صد بار میگم نیما بهتره. قبول؟
مانی مات و مبهوت به من خیره شد و گفت:«قبوله.
نیمه دوم شروع شد و من صاف و استوار و همچون درنده ای که قصد شکار دروازه را دارد بازی را شروع کردم.
توپ را در پایم بازی دادم و با لبخند سفتی به نیما حمله ور شدم،مثل باد از کنار نیما گذشتم و دومین گل را زدم.به همین روال بازی را ادامه دادم و در آخر پنج بر یک.
با سوت داور بازی تمام شد ،دست به کمر با لبخند بی رحمانه ای به نیما خیره شدم و گفتم:«مربی  ازت متنفرم هرکاری می کنم که بهتر از تو باشم.
نیما خندید و خیلی بلند و همچنین از ته دل،نیما به سمتم آمد و گفت:«باشه تو از من جلو بزن این باعث افتخار من میشه.
دستش را روی شانه ام گذاشت و لبخندی شیک و بسیار زیبا زد.
_تو پسر خیلی با اراده ای هستی خوشگل و مهربون باعث افتخارم که هم تیمی تو باشم.
با همان لبخند از من فاصله گرفت و من متعجب ماندم از رفتار عجیبش. 
مانی کنارم آمد و گفت:«آرتین بهترینه آترین بهترینه.
یاد شرط مان افتادم و خندیدم

  • لایکت میکنم 8
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
***A-rmit-A***    8,083

منتقد انجمن

پارت. ۱7
از پله ها بالا رفتیم و وارد خوابگاه شدیم؛روی تخت نشستم و نفس راحتی کشیدم.نیما وارد اتاق شد و گفت:«فردا میریم شمال.
همگی متعجب نگاهش کردیم،چه زود مسابقات شروع شد!!
نیما ادامه داد:«مربی گفت بهتر کناره دریا تمرین کنیم مثلاً تو آب مسابقه دو بدیم و تو ماسه فوتبال بازی کنیم.
وای من چگونه باید وارد آب شوم؟یا خدا این دیگر چه مسابقه ای است؟شانس منه بد بخت را می بینی؟
مانی:«نظرتون چیه امشب جشن بگیریم؟
آتش:«واسه چی؟
مانی:«به خاطر برنده شدنه آرتین.
بی اختیار صورتم قرمز شد و سرم را پایین انداختم.نیما روی تختش نشست و به من نگاه کرد.
نیما:«باشه امشب جشن می گیریم.
نگاهم را از نیما گرفتم و به سقف دوختم.
نیما:«من که معذرت خواهی کردم.
بازهم جوابی بهش ندادم و آتش را مخاطب قرار دادم.
من:«آتش جان به یه نفر بگو معذرت خواهیش پذیرفته نشده.
نیما از روی تختش بلند شد و سمت من آمد.
نیما:«که پذیرفته نشده آره؟
به چهره ی پر از شرارتش چشم دوختم و جوابی ندادم،نیما با پدرام از اتاق خارج شد،نفس راحتی کشیدم و صاف نشستم.
من:«خوب شد رفت.
نیما در را باز کرد و گفت:«شنیدم.
با خجالت به مانی نگاه کردم و گفتم:«خوب شد کلاغه رفت.
نیما خندید و از اتاق خارج شد،مانی و سام از روی تختش آن بلند شدند و گفتند:«ای کاش بشین پاشو نمی رفتیم پامون شکست.
من:«منت نزارین من نگفتم که.
سام:«به جای تشکر زبون درازی می کنی؟
من:«ممنونم اما بهتر بود دخالت نمی کردین.
مانی:«واقعا که.

یک ساعت بعد

چشمانم را باز کردم و خواستم از تخت  پایین بیایم که افتادم رو زمین؛البته چه عرض کنم روی سنگ.من غلط کنم طبقه بالا بخوابم.
بلند شدم و از پله ها پایین رفتم همه جا تاریک بود،ناگهان چراغ ها روشن شد و بچه ها را دیدم که یک کیک که عکس من رویش بود در میز گذاشته بودند.لبخند پر رنگی زدم و پشت میز نشستم،همگی نشستند و شروع کردند به پر حرفی.
مانی:«آرتین تو قبلاً فوتبال رفته بودی؟
من:«نه از زمان تولد بلد بودم.
همگی خندیدند و آتش گفت:«چه سوالایی می کنی.
نیما:«کجا بازی می کردی؟
من:«خونه خالم.
پدرام:«یه جواب درست حسابی ندادی ها.
من:«من کلا از جواب دادن بدم میاد.
نیما به صندلی پلاستیکی تکیه داد و من یه فکر عالی به سرم زد،پس به من می گویی صد تا بشین پاشو برو یه بشین پاشویی نشونت دهم آن سرش نا پیدا.
صندلی پلاستیکی را به عقب می انداختم که نیما دستم را گرفت و هردو باهم افتادیم.
نیما:«منو میندازی؟
من:«من نکردم که.
نیما:«آره جون عمت.
از روی زمین بلند شدم و یکی از بادکنک هارا برداشتم و دم گوش نیما ترکاندم.
نیما کیک را برداشت و با حرص روی صورتم ریخت،اما عجب مزه ای داشت.سیب را برداشتم و به سرش انداختم،مانی مرا گرفته بود و می گفت:«بس کنین.
نیما به سمتم حمله ور شد من به شکمش می زدم او به شکمم می زد.
من:«پس من صد تا بشین پاشو باید برم آره؟
نیما:«سرهم بیست تا نرفتی.
هردو خسته شدیم و روی زمین افتادیم.
نیما:«خیلی سر سختی اصلا نمیشه کتکت زد.
من:«انتظار داشتی بزنی؟
نیما خندید و گفت:«آره.
همه به خوابگاه رفتیم و روی مبل های راحتی نشستیم.
مانی:«داستان ترسناک بگیم؟
من:«بخشیش رو تو بگو بقیش رو من بگم و همین جوری ادامه پیدا کنه.
پدرام گفت:«اول من شروع می کنم.
همگی ساکت به پدرام گوش سپردیم.
_ در جنگل بزرگی یک کلبه چوبی وجود داشت در آن کلبه یک خانواده چهار نفری زندگی می کردند،روزی پدر و مادر خانواده توسط جن ها کشته شدند.بقیش رو تو بگو.
مانی ادامه داد:«بچه ها از خواب بیدار شدند و پدر و مادرشان را سر بریده در زمین دیدند،بقیش ماله تو سام.
سام:«توکه کم گفتی.
مانی:«همین قدر به ذهنم اومد.
سام:«بچه ها سعی کردند فرار کنند اما در قفل بود صداهای عجیبی از بالای سرشان می آمد و ترس آنها را بیشتر می کرد.
با اشاره سام نیما ادامه داد:«چراغ ها روشن و خاموش می شدند و صداهای بیشتر می شدن پسر رفت بالا که با تلفن شماره پلیس رو بگیره ولی....
نیما:«آرتین تو بگو.
گلویم را صاف کردم و گفتم:«ولی پسر هم کشته می شود دختر منتظره برادرش می ماند ولی برادر نمی آید دختر بالا می رود تا برادرش را پیدا کند و.....تو بگو آتیش
آتش:«دختر بالاتر می رود و برادرش را خونی نقش بر زمین می بیند دختر جیغ می کشد و از پله ها پایین می رود و در خانه را می کوبد تا باز شود.
مهران ادامه داد:«و دختر در خانه را می شکند و فرار می کند و پلیس آن کلبه را می سوزاند و دختر دیوانه می شود.
همه بخاطر پایان بد مهران را سرزنش کردیم ولی او بی توجه سمت تختش رفت و خودش را به خواب زد،بلند شدم و سمت دستشویی رفتم دستانم را شستم و خواستم بیرون بیایم که یکی مرا از پشت گرفت و صدای هیولا در آورد.
من:«ولم کن ولم کن.
نیما بلند گفت:«ترسیدی؟
نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم و گفتم:«اخه از چیه تو بپرسم من از ارتفاع می ترسم.
نیما بلند خندید و گفت:«واقعا؟از ارتفاع می ترسی!!
با چشم غوره ازش فاصله گرفتم و روی تخت پریدم،عجب....

  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
***A-rmit-A***    8,083

منتقد انجمن

پارت. ۱8

عجب دیوانه ای است فکر می کند با صدای مسخره اش می ترسم؟؟
پتو را تا سرم کشیدم و چشمانم را بستم.با صدای پا از خواب بلند شدم،نیما و بقیه لباس هایشان را در ساک می ریختند،از روی تخت پایین پریدم و با خمیازه ای کوتاه صبح بخیر گفتم و سمت دست شویی رفتم.

کلاه گیس در این هوای داغ مرا بسیار آزار می دهد،رنگ موهای من هم رنگ کلاه گیس است پس بهتر است موهای خودم را پسرانه بزنم.
از دستشویی بیرون آمدم،مربی در سالن ایستاده بود و پول های توی دستش را می شمرد،از کنار مربی گذشتم و وارد خوابگاه شدم.
من:«ببخشید که ی میریم شمال؟
مانی درحالی که روی تختش می پرید گفت:«ساعت ۳
ایول پس وقت دارم،لباس هایم را پوشیدم.و گفتم:«من دارم میرم کمی کار دارم،تمرین که نداریم؟
پدرام لبخند کجی زد و گفت:«اگه نیما جون اجازه بده......
نیما:«نه نداریم تو شمال تمرین می کنیم.
نگاه کوتاهی« به مانی که روی تخت ولو بود و به آتش که غرق در گوشی بود و نیما که به دیوار تکیه داده بود و با لبخند شیکی مرا نگاه می کرد و پدرام که زیپ ساکش را به زور می کشید تا بسته شود و سام که با تلفن حرف می زد»کردم.
من:«خدافظ.
از اتاق خارج شدم و به سمت پله ها رفتم بعد از پایین آمدن از پله مهران را دیدم که در سالن می دوید.
آخ که چقدر زرنگ است،من که امکان ندارد صبح دوره سالن بدوم به زور تا دست شویی می روم.از سالن خارج شدم و سوار ماشین شدم.با کلید در خانه را باز کردم و لباس دخترانه را در آسانسور پوشیدم،داخل خانه شدم و وقتی دیدم هیچ کس داخل خانه نیست کمی اخم کردم.
البته من می گویم کمی شما باور نکنید.
بعد از خوردن یک چای از خانه بیرون رفتم و جلوی یک آرایشگاه ایستادم.
به آرایشگر گفتم که موهایم را تا پشت کمرم بزند دلم نیامد زیادی بزنم اش.
سوار ماشینم شدم و لباس پسرانه را تن کردم ،موهایم را با کشه سیاهی به شکل دایره بستم،چه ایرادی دارد پسران هم مو بلند می کنند ،وای ولی نه کلاه گیس کوتاه بود باید چه کار کنم؟
دوباره وارد آرایشگاه شدم.
من:«سلام ببخشید میشه موهامو پسرانه بزنین.
_باشه بیا بشین.
روی صندلی پلاستیکی نشستم و پس از تمام شدن کارشان از روی صندلی بلند شدم و با خداحافظی سمت ماشین رفتم،دوباره مجبور شدم لباس پسرانه بپوشم.
آخ که من چقدر از لباس عوض کردن بدم می آید،از دختر به پسر از پسر به دختر،مثل پاس کردن توپ است،از دختر به پسر پاس می دهم از پسر به دختر آه قاطی کردم چه می گویم.
ماشین را روشن کردم و وارد سالن شدم،از نرده به پایین نگاه کردم هیچ کس در زمین بازی نبود.....

  • لایکت میکنم 8
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
***A-rmit-A***    8,083

منتقد انجمن

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 19

به سمت خوابگاه رفتم بچه ها زمین نشسته بودند و درباره تمرین حرف می زدند رفتم سمتشان و روی گلیم ساده نشستم.

نیما با لحن تمسخر آمیزی گفت:کارتو انجام دادی؟

من:بله دادم.

مانی سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:خیلی خوابم میاد.

توی دلم آرام خندیدم یعنی انقدر با من احساس راحتی می کنند؟

نیما یکی محکم به سر مانی زد و گفت:پاشو ببینم تنبل بازی در نیار.

مانی سریع بلند شد و دستش را روی پیشونی اش گذاشت و حالت اخم به خود گرفت.کمی مثل بچه ها رفتار می کند ولی در کل بچه بامزه ای است.با اشاره نیما همه بلند شدیم،رفتم سمت ساکم که مانی دستگیره ساکم را گرفت و گفت:من میبرم تو برو.

دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:ممنونم.

از پله ها پایین می رفتم که نیما دستم را گرفت و آرام دم گوشم گفت:خیلی با مانی صمیمی شدی.

با حالت تعجب به چشمانش خیره شدم و گفتم:به کوری چشمه بعضی ها.

مانی دستم را کشید و با هم به اتوبوس رفتیم و در صندلی پشت نشستیم،مانی ساکمان را زیر پایمان گذاشت من هم فقط نشسته بودم و به مانی نگاه می کردم،احساس می کنم این پسره شیرین و زیبا را دوست دارم بسیار دوست دارم،مانی را درآغوش گرفتم و گفتم:تو دوست خیلی خوبی هستی.

مانی هم مرا بغل کرد و گفت:ممنونم.

نجف زاده وارد شد و همه بهش سلام دادیم،مربی جلوتر از همه ی ما نشست،نیما درست سمت چپ ما در کنار سام نشسته بود،آتش هم در کنار مهران بود و پدرام تنهایی با اخم نشسته بود و به پنجره خیره بود.نگاه سنگین نیما را احساس می کردم اما بی توجه به آن به مانی چشم دوخته بودم.اتوبوس حرکت کرد،مانی شروع کرد به سخن گفتن من هم با بی صبری گوش میدادم.

مانی:وقتی پای چپم آسیب دید تمرین کردم با پای راستم ضربه بزنم.

من:الان هم درد میکنه.

-بعضی وقتا

من:پات شکسته بود؟

مانی:نه ترک خورده بود.

من:بازم خوبه نشسایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیستته بود.

-آره شانس آوردم.

مانی سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:میشه بخوابم.

من:بله معلومه که میشه.

مانی چشمانش را بست و من خیره به چهره ی پاک و معصومش بودم،پسره خیلی خوبی بود،نگاهش حرکاتش همه از روی مهربانیست اما نیما درونش خشم و غیرت عجیبی دارد،شاید به خاطر مربی بودنش است اما من احساس می کنم ذات اش هم اینگونه است.اکثر بچه ها خواب بودند ولی نیما هنوز هم مرا نگاه می کرد،او خیلی تیز و باهوش است میترسم اگر زیاد با من صمیمی شود بفهمد من واقعا چه کسی هستم.کم کم چشمانم چون آهن ربا جذب پوستم شدند و به خواب کوتاهی دعوتم کردند.

-پاشو آرتین آرتین

چشمانم را باز کردم و با چند بار پلک توانستم چهره مانی را ببینم،کمی چشمانم را مالیدم و از روی صندلی بلند شدم.

من:رسیدیم؟

مانی:نه اینجا ناهار می خوریم بعد دوباره میریم.

دست مانی را گرفتم و از اتوبوس پایین آمدم،قبلا خیلی رسمی رفتار می کردم ولی الان واقعا فکر می کنم پسرم،نیما سمتم آمد و بدون گفتن حتی یک کلمه فقط به من خیره شد انگار می خواهد چیزی را بگوید ولی تردید دارد.وارد رستوران شدیم و پشت میز نشستیم،آتش با ذوق به منو نگاه می کرد.

مهران:از گرسنگیم مردم یه چیزی سفارش بده دیگه.

سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:هرچی باشه می خورم.

نیما:تو رو بزارن الان می خوابی.

چانه ام را روی دستم گذاشتم و گفتم:آی گفتی.

پدرام گارسن را صدا زد و خواست سفارش دهد که گارسن گفت:شما فوتبالیستین؟

نگاهی به لباس فرمی که تن مان بود کردم و گفتم:آخه با این لباس میان رستوران؟

نیما:مگه چشه؟لباس شنا که نیست.

همه بلند زدند زیره خنده ولی من با نگاه سردی جوابه نیما را دادم.

من:عزیزم این فوتبالیستا رو گرسنه نزار.

گارسن:بله بله ببخشید چی میل دارین؟

آتش گفت:چلو برگ واسه همه.

من:دوتا دوغ گاز دار.

-چشم الان میارم.

گارسن از ما فاصله گرفت،نجف زاده گفت:آرتین خوابت میاد برو دستشویی صورتت رو بشور.

از پشت میز بلند شدم و با چشم سمت دست شویی رفتم،خواستم داخل شوم که یک زن آمد سمتم و گفت:اینجا دست شویی زنانس مردانه سمت چپه.

سرم را به علامت متوجه شدن تکان دادم،آخ نفس کی بزرگ می شوی هنوز نفهمیدی پسری تو پسری این را صد بار با خودت بگو.وارد دست شویی شدم و به صورتم آب پاشیدم با دیدن چهره نیما که پشت سرم بود برگشتم و با خشم مردانه ای گفتم:چته؟چرا مشکوک رفتار می کنی؟

نیما خندید و سمتم آمد:مشکوک!!

بی حوصله دستی به موهایم کشیدم،خواستم از کنارش رد شوم که مچ دستم را محکم گرفت.و مستقیم به چشمانم خیره شد.

من:لعنتی چته؟

درست عین مرد های جوش آورده رفتار می کردم،یقه لباسش را گرفتم و گفتم:چی شده؟

نیما:بسه انقدر فیلم بازی نکن.

یقه اش را رها کردم گیج به چشمانش خیره شدم.یعنی فهمیده؟یعنی بد بخت شدم؟نفس چند بار گفتم با بی چارگیه خودت کنار بیا.ما دختریم بخت و اقبال ماهم این گونه آمده.

نیما:چرا جوری رفتار می کنی انگار هیچی نمی فهمی؟

من:چی شده؟

نیمما :می خوای خواهرتو به مانی بدی؟

خدایا شکرت من به چه فکر می کردم این به چه فکر می کند.نفس راحتی کشیدم و گفتم:پسره خوبیه مگه نه؟

نیما با ناراحتی به زمین نگاه کرد،سینه سپر کردم و با غرور از کنارش رد شدم و پشت میز نشستم.گارسن غدا را آورد و روی میز گذاشت.

پدرام یک قاشق خورد و با دهانی پر گفت:عالیه.

مانی برایم غذا ریخت و گفت:بیا بخور.

من:ممنون.

نیما هم آمد و شروع به غذا خوردن کرد،دوغ را برداشتم و برای مانی ریختم.

من:بیا.

مانی لیوان را گرفت و تشکر کرد،نیما هنوز هم به ما نگاه می کرد.

نجف زاده:ببینم قراره تو مسابقه ها چیکار کنی دیگه

من:صد تا گل می زنم.

مهران:غیر از اینم ازت انتظار نداریم.

یک لیوان دوغ برداشتم و نوشیدم،نیما دستمال را بهم داد و من ازش گرفتم.

من:ممنون.

نیما:خواهش می کنم.

بعد از خوردن غذا از پشت میز بلند شدیم و سوار اتوبوس شدیم.نیما برای چه می خواست راجب خواهرم بداند البته خودم.نکند از من خوشش آمده؟اما من از او خوشم نمی آید من از مانی خوشم می آید البته نه از لحاظ دیگری،فقط به عنوان دوست من یک پسرم و او هم دوستم است همین.من نمی خواهم از هیچ یک از این پسران خوشم بیاید من فقط باید یک فوتبالیست معروف شوم همین و بس....

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...