رفتن به مطلب

انجمن رمان نویسی کتابساز

بزرگترین و با سابقه ترین انجمن رمان ایران

  • بهترین انجمن در زمینه رمان کشور

پیج های رسمی ما

مارو دنبال کنید

Sevma

مدیربازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    1,334
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

آهنگ من

آخرین بار برد Sevma در 27 اردیبهشت

Sevma یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,591

درباره Sevma

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,566 بازدید کننده نمایه
  1. (پارت چهل و دو) چراغ که خاموش شد، همه جا تو تاریکی فرو رفت. روی زمین دراز کشیده و چشم‌هام رو هم بسته بودم. مچ دست راستم رو روی پیشونیم گذاشته بودم. فکر کنم سه ساعتی می‌شد که اینجا هستم. زمین سرد، حس خشم رو بهم منتقل می‌کرد. کلافه بودم. اینجا حس شومی داشت‌! تک تک دیوارهاش نحس بودن و حس نفرت رو القا می‌کردن؛ حس بیچارگی، ترحم، بیزاری و خستگی. اینکه توی یه چهاردیواری گیر کنی و نتونی بری بیرون، دنیا رو به اندازه‌ی این اتاق کوچیک ببینی، تنها چشم اندازت، منظره‌ی پشت میله‌های سیاه و کهنه باشه، بیچارگی بود. از دنیا کَنده بشی و به داخل این اتاق هلت بدن، بعدش میله‌ها رو تو روت ببندن و توی تاریکی بذارنت، مخصوصا اگه خودت باعثش شده باشی، ترحم بود. در آخر بیزاری و خستگی از این دنیایی، که دیگه نفس‌هات هم برات سنگینی می‌کنن. دنیایی که برات فرقی نداره توش چطوری زندگی کنی. فرقی نداره بد باشی یا خوب، چون هرطور شده میزنن تو سرت. شاید بهتر بود حکم اعدامم صادر بشه. تنها چیزی که من رو وابسته‌ی این دنیا می‌کرد، رها بود، که اونم اگه این اتفاقات رو بفهمه قطعا ولم می‌کنه، پس همون بهتر اعدامم کنن و من رو از این دنیا نجات بدن. چشم‌هام رو به هم فشردم. شاید بهتر بود برم پیش خونوادم. شاید بودن من برای رها خوب نیست. شاید اینکه کنار رها نباشم به صلاحشه. با این فکر، گره‌ای توی گلوم ایجاد شد. خواستم از بین ببرمش اما نشد. پوزخندی زدم. بغض کردم! من بغض کردم! سعی کردم به یاد بیارم آخرین باری که گریه کرده بودم، کی بود. شاید همون چند سال پیش که خونوادم رو از دست دادم. بعدش هیچ وقت گریه نکردم، اما الان دلم می‌خواد اشک بریزم. من خم شدم، کمرم شکست و زانو زدم در برابر این سرنوشت! از این به بعد گریه کنم یا نکنم، فرقی نخواهد داشت؛ چون دیگه یه بازندم. یه بازنده که فقط عشقش رو برای از دست دادن داره و به زودی، اونم قراره بره. آره درسته، رها هم به زودی قراره بره. با وجود این چیزا، دیگه کنارم نمی‌مونه. قراره تنها کسم رو از دست بدم و باز بی‌کس شم. اولین قطره‌ی اشک از چشمم سرازیر شد. به دنبالش، قطره‌های های دیگه هم دست به دست هم دادن و از زندان چشمم فرار کردن. بعد از مدتی گریه کردن، چشم‌هام خسته شدن و ذهنم من رو به خواب دعوت کرد. ( روز بعد) با صدای بقیه‌ی افرادی که توی بازداشتگاه بودن، چشم‌هام رو باز کردم. چراغ توی بازداشتگاه، باعث روشنایی اینجا می‌شد. نمی‌دونستم صبح شده یا هنوز شبه. بودن توی اینجا برابر بود با جدا شدن از زمان! هوفی کشیدم و از روی زمین پاشدم. روی زمین سرد و سفت خوابیدن، باعث کمردردم شده بود. به سمت میله‌ها رفتم و پشتشون وایسادم. با صدای بلندی داد زدم: ارشاد: آهای کسی هست؟ بقیه‌ی افراد بازداشتگاه با تعجب بهم خیره شدن. بهشون توجهی نکردم. ارشاد: سرباز، صدام رو می‌شنوین؟ سرباز. صدای پا باعث شد دیگه چیزی نگم. چند لحظه بعد یه سرباز اومد و مقابلم وایساد. پسر جوونی همسن و سال خودم، با چشم‌های آبی بود. سرباز: چیه؟ کل کلانتری رو گذاشتی رو سرت، چی می‌خوای؟ ارشاد: می‌تونم به یکی زنگ بزنم؟ سرهنگ گفت فردا می‌تونی. سرباز نفس عمیقی کشید و قفل میله‌ها رو باز کرد. از سلول خارج شدم. به دنبال سرباز از پله‌ها بالا رفتم و به نگاه بقیه توجه نکردم. نمی‌فهمم، چرا نگاه می‌کنن آخه؟ چیز دیدنی‌ای وجود داره؟! هنگام رد شدن از پیچ پله، نور وارد شده از در ورودی، بهم فهموند که صبح شده. وارد طبقه‌ی دوم شدیم. اول از همه به ساعت نگاه کردم. یازده صبح بود. یک و نیم روزه که‌ بچه‌ها ازم بی‌خبرن و الان وقت رسوندن خبر بود. جلوی اتاق سرهنگ وایسادیم. سرباز در زد. صدای بفرمایید سرهنگ، هردومون رو به داخل دعوت کرد. وارد شدیم. سرباز تعظیم نظامی کرد و بعدش گفت: سرباز: درخواست تلفن داره. سرهنگ سری تکون داد و بهم اشاره کرد که زنگ بزنم. به سمت تلفن رفتم. به کی زنگ بزنم؟ رها؟ نه رها بدترین انتخابه. به عرفان. فقط اون می‌تونه کمک کنه. شماره‌ی عرفان رو گرفتم. بعد از سه بوق جواب داد: عرفان: الو. ارشاد: الو عرفان. عرفان: شما؟ ارشاد: ارشادم. لحن صداش عوض شد و از جدی بودن، به نگرانی تغییر حالت داد. عرفان: ارشاد تویی؟ کجایی تو پسر؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟ حالت خوبه؟ ارشاد: بستگی داره تعریفت از خوب چی باشه. عرفان: یعنی چی؟ کجایی تو؟ رفتی قم؟ ارشاد: نه تو تهرانم. روبه سرهنگ پرسیدم: می‌تونه بیاد ملاقاتی؟ سرهنگ سری تکون داد. ارشاد: عرفان آدرس جایی که بهت می‌دم رو بنویس، بیا اینجا. عرفان: باشه. آدرس رو بهش دادم. بعدش عرفان با صدایی شناور در ترس گفت: عرفان: چرا آدرس کلانتری؟ ارشاد نکنه گرفتنت؟ ارشاد: خب آره همچین چیزی. بیا بهت همه چیز رو توضیح می‌دم. عرفان: باشه باشه، الان خودم رو می‌رسونم. ارشاد: منتظرم. این رو گفتم و قطع کردم. به سرهنگ نگاه کردم. ارشاد: ممنون. با جدیت سری تکون داد. به دنبال سرباز به بازداشتگاه برگشتیم. دوباره میله‌ها رو بست و رفت. به یکی از دیوارها تکیه دادم. منتظر موندم عرفان هرچه زودتر برسه.
  2. Sevma

    کشوری که نفر قبلی میگه رو دوست داری؟

    بد نیست خوبه کانادا؟
  3. Sevma

    سوالها و جوابهای بی ربط

    سر و صدا خیلی زیاده سردرد گرفتم امروز چندمه؟
  4. Sevma

    نفر قبلیت راست می گه یا دروغ

    دروغ میگه موهام کوتاهن
  5. Sevma

    شخصیت شناسی با اهنگ

    موسیقی رپ و هیپ هاپ: برخلاف تصور قالبی که عاشقان موسیقی رپ بیشتر عصبی و خشن هستند، محققان دریافتند که همچین رابطه ­ای وجود ندارد. طرفداران موسیقی رپ خودباوری بالایی دارند و معمولا افرادی صمیمی هستند.
  6. Sevma

    در پی تو| sevma

    با وجود تمام بدی‌هایم باز هم نفسم بسته به نفست بود. خودت این را می‌دانستی و با این حال چرا رهایم کردی و خواستی رهایت کنم؟
  7. Sevma

    در پی تو| sevma

    هرچقدر فکر می‌کنم، نمی‌توانم دلیلی برای اینکه پسم زدی پیدا کنم. شاید مدتی بود مرا نمی‌خواستی و فقط دنبال بهانه بودی! دنبال بهانه‌ای برای رفتن! شاید برای همین کوچک‌ترین چیزها را تبدیل به تیری زهرآگین کردی و به قلبم کوبیدی.
  8. Sevma

    در پی تو| sevma

    کجایی نازنینم؟ بیا و ببین که من هنوز همان جایی که رهایم کرده بودی، مانده‌ام. بیا و ببین که نبودنت در این گوشه، بر سرم سایه انداخته. بیا و ببین که خاطراتت روی سینه‌ام سنگینی می‌کنند. اما نمی‌آیی و نمی‌بینی. می‌خواهم بدانم چه کسی جایم را برایت گرفت، که تو چشمانت را از من گرفتی و به او دادی؟
  9. ( پارت شصت و یک) در طول فیلم اشک‌هام مثل بارون بی‌وقفه می‌ریختن. اون مسافرت بهمون خیلی خوش گذشت. کاش امروز هیچ‌وقت نمی‌رسید. کاش همون روز بود. کاش هیچ وقت گرگینه به دنیا نمی‌اومدم. اون موقع مجبور نمی‌شدم از کوین جدا بشم. اون موقع این درد رو تحمل نمی‌کردم. این دردی که من رو از همه چیز بیزار می‌کرد. دردی که توان مقابله کردن باهاش رو نداشتم. از روی صندلی پاشدم و شروع کردم به راه رفتن تو اتاق. دستم رو تو موهام فرو بردم. داشتم دیوونه می‌شدم. نبود کوین در کنارم و بی‌خبر بودن ازش من رو دیوونه می‌کرد. خیلی دلتنگش بودم؛ دلتنگ صداش، چشم‌هاش، خنده‌ها و عطرش! کاش همه‌ی این‌ها رو کنارم داشتم اما ندارم. من کوین رو ندارم. من لایقش نبودم. لعنت به من! لعنت به روزی که ولش کردم!درسته! پشیمون بودم؛ خیلی هم پشیمون بودم، اما دیگه دیره؛ دیگه خیلی دیره! بلند بلند گریه کردم. احساس می‌کردم قلبم داره ذوب می‌شه. دست‌هام می‌لرزیدن. یعنی الان کوین کجاست؟ فراموشم کرده؟ بدون من خوشحاله‌؟ نکنه عاشق دختر دیگه‌ای شده؟ این فکر عصبیم کرد. گلدون شیشه‌ای روی میز رو برداشتم و کوبیدمش روی زمین. گلدون تیکه تیکه شد و شیشه‌های شکسته، روی زمین جاخوش کردن و نشستن. درحالی که گریه‌ می‌کردم، جیغ زدم. توان از پاهام گرفته شد. روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم. زانوهام رو تو خودم جمع کردم و سرم رو پایین انداختم. چرا ولش کردم؟ چرا از عشقم دست کشیدم؟ یعنی انقدر ضعیف بودم که نتونستم برای عشقم بجنگم؟ کم آوردم، بدجورم کم آوردم! من ولش کردم تا حالش خوب باشه، اما یا حال من؟ آره اصلا من خودخواهم و می‌خوام به خاطر حال خودم، بازم برگردم پیش کوین. قبول کردم که خودخواهم، حالا عشقم رو بهم بدین. هی دنیا! تسلیمت می‌شم، دربرابرت کمر خم می‌کنم، فقط عشقم رو بهم برگردون، زمان رو برگردون. بذار بازم اون آرامشی که پیش کوین داشتم رو حس کنم. بازم کنارش بخندم. بازم دست‌هام رو بگیره و بگه تا من هستم نگران چیزی نباش. الان نیست و من نگرانم؛ نگران اینکه حالش چطوره؟ کجاست؟ چی کار می‌کنه؟ با کیه؟ صدای باز شدن در اتاقم، باعث شدم سرم رو بالا ببرم. پدر و مادرم و ریتا، به همراه لیا وارد شدن. لیا این‌جا چی کار می‌کرد؟! لیا اومد کنارم نشست و از دستم گرفت. لیا: کاترینا چت شده؟ مامانم هم جلوم نشست. دستش رو روی صورتم گذاشت. مامان: عزیزم تو داری می‌لرزی! سپس رو به پدرم ادامه داد: مامان: دیوید بدنش خیلی داغه. اشک‌هام هنوز که هنوزه داشتن از گونه‌هام سرازیر می‌شدن. دور بودن از کوین حالم رو بد می‌کرد. باعث می‌شد درد بکشم. قلبم رو زخمی و روحم رو ویران می‌کرد. این دنیای بزرگ رو تو دیدم مثل قفس جلوه می‌داد. گفتم: چرا این‌طوری شد؟ چرا؟ من نباید از کوین جدا می‌شدم، نباید ولش می‌کردم. این رو گفتم و مشتم رو محکم به دیوار پشت سرم کوبیدم. کاترینا: آخه چرا لعنتی؟! مامانم با صدای بغض داری گفت: کاترینا آروم باش. از روی زمین بلند شدم. لیا و مامانم هم به دنبال من پاشدن. گفتم: بدون کوین نمی تونم آروم باشم. و همین که این حرفم رو تموم کردم، احساسم کردم دنیا داره دور سرم می‌چرخه. درواقع باید بگم که من سرگیجه گرفته بودم و دنیا ثابت بود. دست‌هام رو روی سرم گذاشتم. همه جا تار دیده می‌شد. رنگ اجسام رو می‌دیدم اما شکل و مکان رو نمی‌دیم. طولی نکشید که پلک‌هام به هم نزدیک‌تر شدن و خدای تاریکی من رو به دنیای تاریک خودش برد. (از زبان لیا) کاترینا بی‌هوش شد و روی زمین افتاد. همگی بالای سرش وایسادیم. مامانش درحالی که گریه می‌کرد، اسمش رو صدا می‌کرد که پدرش گفت: دیوید: لوسی این کارت فایده نداره، باید ببریمش بیمارستان. لوسی: باشه ببریمش. به دنبال این حرف لوسی، دیوید کاترینا رو بغل کرد و همگی با عجله از خونه خارج شدیم. کاترینا رو توی ماشین گذاشت و بعد اینکه همشون سوار ماشین شدن، دیوید ماشین رو روشن کرد به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان رفت. منم با موتورم داشتم دنبال اون‌ها می‌رفتم. خیلی نگران کاترینا بودم. اون یکی از بهترین دوست‌هام بود و خیلی دوستش داشتم. با دیدن حالش بدش، دلم می‌گرفت. عادت به لبخندش داشتم و الان ندیدن لبخندش، برام سخت بود. از وقتی که از کوین جدا شده، حالش خیلی بده. زود زود گریه می‌کنه و دیگه اون دختر پرحرف و شوخ‌طبعی که همیشه لبخند می‌زد، نیست. کاترینای الان، با کاترینای گذشته خیلی فرق می‌کنه. همه‌ی ما نگران این بودیم که یه روزی اتفاقی براش بیفته که افتاد! عشقی که به کوین داشت، آخرش خود کاترینا رو نابود کرد. با رسیدنمون به بیمارستان، از فکر دراومدم. موتورم رو پشت ماشین دیوید نگه داشتم و بعد از درآوردن کلاه کاسکتم، سریعا از موتور پیاده شدم. همزمان با پیاده شدن من، دیوید، لوسی و ریتا هم پیاده شدن. دیوید کاترینا رو تو بغلش گرفت و به داخل بیمارستان برد. ما هم به دنبال اون رفتیم. پرستاری با دیدن ما به سمتمون اومد و گفت که کاترینا رو به اتاق شماره‌ی سی و شیش ببریم. دیوید با پیروی از حرف پرستار، کاترینا رو به اون اتاق برد و روی تخت گذاشت. چند ثانیه بعد یه دکتری اومد و شروع کرد به معاینه کردن کاترینا. ما هم بنا به حرف دکتر، از اتاق خارج شدیم. لوسی و ریتا روی صندلی نشستن. هر دو داشتن گریه می‌کردن. دیوید هم خیلی ناراحت و نگران بود و توی راهرو هی از این طرف به اون اون طرف می‌رفت. جو سنگین و متشنجی برجا بود. هوای بوی غم می‌داد، یا حداقل می این اینطوری حس می‌کردم. به دیوار تکیه دادم و سرم رو پایین انداختم. امیدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه. دقایقی رو توی راهرو سپری کردیم و سرانجام دکتر از اتاق کاترینا بیرون اومد. هممون به سمتش رفتیم و دورش حلقه زدیم.
  10. سوما تلگرام یا واتساپ داری؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. hasti2005

      hasti2005

      کارت دارم سوما تلت رو بده

        • لایکت میکنم 1
    3. Sevma

      Sevma

      بزن black_sev@

      @hasti2005

        • لایکت میکنم 1
    4. hasti2005

      hasti2005

      پروکسی تلم نمی گیره بگیره بلافاصله بت پیام میدم

      ممنون که دادی

        • لایکت میکنم 1
  11. چرا این رنگی شدییییییییییییی

     

      • لایکت میکنم 1
      • باحال بود 1
    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Rahaii

      Rahaii

      شت خو چرا؟

        • لایکت میکنم 1
    3. Sevma

      Sevma

      همینطوری 

        • لایکت میکنم 1
    4. Sevma

      Sevma

      حوصلم نمی‌کشه دیگه 

        • لایکت میکنم 1
  12. Sevma

    شما هم دارید تو فامیلتون؟؟

    نه مینا؟
  13. Sevma

    نفر قبلیت رو به یک میوه تشبیه کن

    توت فرنگی 😍😍😍
  14. Sevma

    برای نفرقبلیت شایعه بساز

    از خونه فرار کرده
  15. Sevma

    برای نفرقبلیت شایعه بساز

    میخواد خودکشی کنه *دور از جون البته*
×
×
  • جدید...