رفتن به مطلب

انجمن رمان نویسی کتابساز

بزرگترین و با سابقه ترین انجمن رمان ایران

  • بهترین انجمن در زمینه رمان کشور

پیج های رسمی ما

مارو دنبال کنید

***A-rmit-A***

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    8,133
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    63

آهنگ من

آخرین بار برد ***A-rmit-A*** در 23 اردیبهشت

***A-rmit-A*** یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

8,047

درباره ***A-rmit-A***

آخرین بازدید کنندگان نمایه

17,866 بازدید کننده نمایه
  1. ***A-rmit-A***

    چه روزی بدنیا اومدی؟

    بهترین روز دنیا
  2. هوامو داشته باشین 

    هواتونو دوست دارم

  3. ***A-rmit-A***

    نماد گل ها

    گل لالهگل لاله در اصل ریشه در منطقه ی کشور ایران و ترکیه دارد که در قرن 16 میلادی به اروپا برده شد. در قرن 17 میلادی محبوبیت این گل در اروپا به ویژه هلند به قدری افزایش یافت که قیمت آن به صورت نجومی افزایش یافت و دیگر هر کسی توانایی خرید گل لاله را نداشت. گل لاله رنگ های زیادی دارد و هر رنگ نماد خاص خود را را داراست. لاله ی زرد نماد افکار شاد است٬ لاله ی سفید نماد بخشش و گذشت است٬ لاله ی بنفش نشان دهنده ی وفاداری همیشگی است. داستان شیرین و فرهاد را همه شنیده اند٬ زمانی که خبر دروغین مرگ شیرین به فرهاد داده شد٬ او از شدت ناراحتی با تیشه بر فرق سر خود کوبید و جان سپرد. در قصه های کهن فارسی گفته می شود که از هر قطره ی خون فرهاد یک لاله ی سرخ روییده که نماد عشق بی پایان و بسیار عمیق است. دوسش دارم
  4. ***A-rmit-A***

    از چه درسی متنفری؟

    رایض
  5. :(s1789): کجایی؟ :|

    1. albatross

      albatross

      راس میگه کوشی؟

        • لایکت میکنم 1
  6. لامصب کجایییییییی

  7. سه تا آرزو دارم برات

    یک اینکه امیدوارم دشمن داشته باشی تا خودتو خوب بشناسی

    دو امیدوارم بخندی بی دلیل

    سه امیدوارم خیلی چیزای پوچ رو پوج دبونی

  8. ***A-rmit-A***

    درخواست طراحی جلد | انجمن کتابساز

    خلاصه: داستان راجب دختری به اسم ماهرخه که زندگی خیلی خوبی داره و در کنار خانوادش به خوبی زندگی می کنه، اما مهم ترین موضوع اینه که ماهرخ بعد رسیدن به هجده سالگی متوجه میشه نیروی عجیبی داره، سوال پیش میاد که چه نیرویی؟ خب ماهرخ می تونه صدا ها رو از کیلومتر ها اون ور تر بشنوه.این صدا ها اذیتش نمی کنن چون هر وقت بخواد می شنوه در غیر این صورت مثل بقیه ادم هاست. ماهرخ عاشق اینه که فضا نورد بشه و ادم فضایی هار و پیدا کنه. حالا به نظرتون ادم فضایی هارو پیدا می کنه؟ اصلا فضا نورد میشه؟ جالب شد ببینیم این دختر با این قدرتش قراره به کجا برسه؟ اصلا یعنی فقط همین یک نیرو رو داره؟ این نیرو رو از کجا پیدا کرده؟ ماهرخ یک انسانه؟ در خواست طراحی جلد برای رمان دختر ماورایی نویسنده ارمی ژانر: تخیلی ، طنز اول صدای زندگی بود اسمش ولی بعد نظرم عوض شد. عکسی در نظر ندارم اما می خوام حالت فضایی و طنز داشته باشه و یک دختر شوخ و زیبا به نظر بیاد.
  9. پارت 15 دستم رو پایین آوردم و همه وسایل دوباره سر جاشون قرار گرفتن. با عصبانیت سمت پدر رفتم و فریاد کشیدم. -نکنه چی ها؟ من کیم؟ من چیم؟ بابا من دختر توام؟ تو پدر منی واقعا؟ این نیرو های عجیب که من دارم چیه؟ توروخدا یکی بهم بگه اینجا چه خبره؟ دختری نبودم که گریه بکنم. در واقع تا به الان هیچ وقت گریه نکردم. الانم گریه نمی کنم ولی دلم گریه کردن می خواست. اما من گریه کردن بلد نیستم! یعنی راستش نمی دونم باید چی کار کنم که اون دونه اشک ها از چشمم سرازیر بشن. وقتی ناراحتم عصبانی میشم و دستمو مشت می کنم، همین! حتی بغضم نمی کنم چون اونم بلد نیستم ولی الان شدید عصبانیم و اینو حق خودم می دونم که بفهمم من چرا این قدرت های عجیب رو دارم؟ من چرا انسان نیستم؟ مگه می تونم غیر انسانم باشم؟ اگه انسان نیستم، پس من کیم و چیم؟ چرا یکی نیست توی این خونه جواب من رو بده؟ با خشم، مشتم رو به دیوار کوبیدم که آرتین از اتاق خارج شد و پدر دستش رو روی شونم گذاشت. -دخترم خب تو یک نیرو داری. چرا ناراحتی؟ پوزخندی زدم و تصمیم گرفتم چند روز با خانوادم حرف نزنم تا حقیقت رو بهم بگن. درسته دختر ساده ای هستم، ولی دیگه انقدرم خنگ نیستم که نفهمم من یک انسان عادی نیستم! دوباره مشغول خوندن درسم شدم. چند هفته ای بود که با خاوادم حرف نمی زدم و حتی به آرتین نگاهم نمی کردم. با همه افراد سرد شده بودم و فقط با بهاره صمیمی بودم. البته هم کلاسی هام سریش تر از این بودن که من رو به حال خودم رها کنن، از وقتی با همه سرد شدم بیشتر خودشون رو بهم می چسبوندن. *** کیفم رو روی شونم انداختم و از مدرسه خارج شدم. سایه از اون سمت کوچه فریاد زد. -ماهی از لاکت در بیا. -ببند دهنتو! فقط همین یک جمله رو با صدای بلند و غرق در خشم گفتم. بهاره دستم رو محکم فشورد و در حالی که سعی می کرد گریه نکنه گفت. -خدافظ ماهیم. سرم رو براش تکون داد و از حاشیه پارک حرکت کردم. پسرا بی توجه به خشم و ناراحتی های من، تیکه می پروندن و هرهر می خندیدن. عصبانی بودم و اصلا نمی دونستم چرا. به خاطر خانوادم که شاید خانواده واقعیم نباشن؟ به خاطر قدرتی که داشتم؟ من به خاطر چی عصبی بودم؟ مگه من همون ماهرخ نبودم؟ مگه من یک انسان نبودم؟ اصلا چرا وقتی از این پارک رد میشم باید یه کوفتی بشنوم؟ دندون هام رو بهم سابیدم و انگشتم رو تهدید وار جلوی پسرا گرفتم و گفتم. -فقط یک کلمه دیگه بشنوم زمین و زمانو بهم میزنم. اوکی؟ پسرا بیشتر نیششون رو باز کردن و خندشون اوج گرفت. با خشم دستم رو به سمتشون گرفتم که همشون روی هوا معلق شدن. گیج شده بودم! از طرفی خوشحال بودم که ترسوندمشون و چشماشون زده بیرون و از طرفی می ترسیدم آدم ها من رو ببرن و روم آزمایش کنن. دستم رو پایین آوردم و با افتادن اونا، سریع شروع کردم به دویدن. کیفم روی شونه هام به بالا و پایین می افتاد و با هر بار افتادنش کمرم رو ناقص می کرد. در حالی که کلیه هام به درد افتاهد بود و نفس نفس می زدم، کنار خونمون وایسادم و به دیوار گچی تکیه دادم. درسته مانتوم کچی شد و امکان داشت مامانم نابودم کنه، ولی الان هیچی برام مهم نبود، جز این رفتار و کار های اخیرم! هم رفتارم عجیب شده و هم قدرتم روز به روز بیشتر میشه و کنترل کردنش سخت تر! با خشم پوست لبمو کندم که درد شدیدی به وجود اومد و خون از بین پوست های لبم بیرون زد. دستم رو روی خون لبم گذاشتم و با دیدن خون نارنجی رنگ توی انگشتم، مطمئن شدم من واقعا یک انسان نیستم. جدیدا خون نارنجی شده؟ با حالی زار، وارد خونه شدم و کفش هام رو جلوی در، پرت کردم. بدون سلام به آرتین و مامان، وارد اتاقم شدم و لباسام رو عوض کردم. روی تخت نشستم و به دست هام خیره شدم. این دست های ظریف و کوچیک و همچنین سفید! چجوری تونستن اون همه پسر رو روی هوا معلق کنن یا وسایل اتاق رو ببرن بالا؟ یکی از دست هام رو روی اون یکی کشیدم و با دیدن جوشش آب زلالی که از دستم سرچشمه می گرفت، ترسم هزار برابر شد. تصویر اتاقم تغییر کرد و تصویر یک دنیای ناشناخته مقابلم ظاهر شد. همه چیز عادی بود و همه شکل یک انسان بودن و اما این انسان ها با دست هاشون روی گل ها آب می پاشیدن. یکی با دستش نون رو گرم می کرد، یکی پرواز می کرد! جیغی کشیدم و چندبار پلک هام رو باز و بسته کردم. من چرا اینجوری شدم؟ من که یک انسان عادی بودم؟ اصلا چرا هجده ساله شدم؟ دستی روی سرم که داغ شده بود، کشیدم و از اتاقم خارج شدم. در حالی که از میله پله گرفته بودم، آروم پایین می رفتم. مامان: غذا نمی خوری؟ بابا: دخترم چرا این کارو با خودت و ما می کنی؟ آرتین سمتم اومد که دستم رو جلوش گرفتم و آرتین با درست شدن یک باد، زمین خورد. دستم رو پایین آوردم و با ترس به آرتین خیره شدم. -من نمی دونم باید چی کار کنم. دیگه طاقت ندارم. این نیرو چیه؟ این قدرت چیه؟ چرا نمی تونم کنترلش کنم؟ آرتین محکم بغلم کرد و سرم رو به سینش فشورد. در حالی که آروم موهام رو نوازش می داد گفت. -تو هیچیت نیست ماهی. الانم ناهار می خوری و بعد میری سرکارت. باشه؟ از آرتین جدا شدم و پشت میز نشستم. قاشقم رو بین برنج و خورشت فرو بردم و چند قاشق غذا خوردم. اما اصلا تمایلی به خوردن غذا نداشتم. من خوب می دونم دیگه همه چی مشکوک! اما خانوادم چرا حقیقت رو بهم نمیگن این خودش جای بحث کردن داره. چرا فرار می کنن و من رو می پیچونن؟ انتظار دارن عادی زندگی کنم؟ چطوری عادی باشم وقتی نمی تونم نیرویی که دارم رو کنترل کنم؟ از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. سویشرت سیاه رنگم رو با شلوار جین پوشیدم و شالی هم برنداشتم. کلاه سویشرت رو روی موهام انداختم و از خونه زدم بیرون. هوا گرفته بود و آسمون هر لحظه داشت برای گریه کردن آماده می شد. گریه کردن واقعا چجوریه؟ من در اونج غم و ناراحتی هم نمی تونم گریه کنم. نکنه اینم ربطی به غیر عادی بودنم داره؟ دستم رو توی جیب شلوار جینم فرو بردم و با قدم های تند خودم رو به اولین تاکسی رسوندم. راننده پیری که سیبیل جوگندمی رنگی داشت، سوارم کرد و ماشین رو به حرکت در آورد. صدای رادیو وخانم جوونی که داشت ور ور حرف می زد، بد رو مخم بود. دستم رو روی شیشه‌ای که خیس از اشک شده بود، گذاشتم. همیشه وقتی بچه بودم فکر می کردم این بارون ها رو چرا نمی تونم با انگشتم پاک بکنم؟ اما بعد ها فهمیدم این قطرات پشت شیشه بودن نه جلو. سرم رو به مبل پاره و پوره، تکیه دادم و چشمام رو بستم. صدای حرکت لاستیک روی زمین غرق در آب، صدای پخش شدن بارون روی زمین، صدای جیغ زدن های یک بچه، صدای آهنگ های شاد از ماشین های دیگه، همه و همه باهم آمیخته شده بودن. دیگه دلم نمی خواد صدایی بشنوم. نمی خوام نیرویی داشته باشم! من فقط می خوام یک فضانورد باشم و یک بار، فقط یک بار زمین رو بین اون آسمون تاریک معلق توی هوا ببینم! پیر مرد ماشین رو نگه داشت و نگاهی به من انداخت. -بفرمایین اینم پولش. ممنونم. پیرمرد لبخندی زد و گفت. - موفق باشی عزیزم. از ماشین خارج شدم و در حالی که کلاه سویشرت رو جلوتر می کشیدم وارد سازمان شدم. بهتر بود شال مینداختم رو سرم. الان قراره با این کلاه بمونم؟ بی خیال افکارم دکمه رو فشار دادم و توی آینه کثیف آسانسور به تصویر خودم خیره شدم. موهام خیس شده بود و بعضی هاش روی گونم افتاده بود. پوستم سفید تر از همیشه بود و حتی میشه گفت سفید تر از برف. لبم کوچیکو قرمز شده بود و هنوز جای خون نارنجی رنگ کمی بین پوست کنده شده لبم وجود داشت. پلک هام کج شده بودن و به ابروم چسبیده بودن. دو تیله چشمم عجیب تر از همیشه شده بود . مثل سیاه چالی بود که توش می افتی و نمی تونی بالا بیای. چشمای من همیشه کمی تغییر رنگ میدن. اینم حتما به خاطر غیر عادی بودنمه! گاهی سبز لجنی و گاهی سیاه و گاهی سرمه ای! اما رنگ اصلیش عسلی بود! دیگه عسلی نیست! الان این دو تیله کاملا سیاهن و رنگشون با سویشرتم یکی شده! از آسانسور خارج شدم و سمت اتاق رفتم. کوهسار و بقیه بچه ها با ذوق سمتم اومدن که کوهسار با لبخند شیکی گفت. -یک خبر عالی دارم برات. چی میدی بهت بگم؟ دست به سینه جلوش وایسادم و با ابروی بالا پریده و لحن بی تفاوت گفتم. - هیچی بهت نمیدم. می خوای بگو و نمیخوای نگو!
  10. از امروز به بعد به بی مرام ها و بی انصاف ها میگم فرشته الهی اخه..

    کارشون خیلی درسته خدایی یک جوری بی انصافی میکنن دهن ادم باز میمونه میگه وا واقعا این اینجوری کرد؟

    فرشته زندگیم؟ عجبا

  11. این دنیا بر اساس یک آهنگ میچرخه بشکن بشکنه بشکن من نمی شکنم بشکن کلا دل میکشنن در ظاهر محکم باز میزنن میشکنن و لهم می کنن راضی نمیشن اخه. حالا ما میایم چشمامونو رو این بشکنا می بندیم و از مدل دیگه ای بشکن می زنیم می رقصیم
  12. همیشه از اونی بترس که هیچ وقت ازش نترسیدی 

    درکل نترس منظور این بود که

    همیشه از کسی می خوری که انتظار نداری ولی ولی...

    ایراد نداره یکی خوردی صدتا بزن خون بالا بیاره نمی دونی چه حالی میدع

×
×
  • جدید...