رفتن به مطلب

انجمن رمان نویسی کتابساز

بزرگترین و با سابقه ترین انجمن رمان ایران

  • بهترین انجمن در زمینه رمان کشور

پیج های رسمی ما

مارو دنبال کنید

GODFATHER

مدیربازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    228
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آهنگ من

آخرین بار برد GODFATHER در 3 شهریور 1398

GODFATHER یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

983

درباره GODFATHER

  • درجه
    مدیر بخش کامپیوتر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,834 بازدید کننده نمایه
  1. ]u 'dvd nhndk lk , ffdkdk , wnhl , fak,dk?
  2. GODFATHER

    انتخاب اعضای تیم ها

    @lunatic
  3. 🌹پارت بیستم🌹 راوی: به چشمانش خیره شده بود و دستش را در دست گرفته بود. مروارید های اشک بر گونه اش سُر می‌خورد و روی دستان بی روح او چکه می‌کرد. از آخرین باری که چشمانش را باز کرد یک روز می‌گذرد و دیگر هیچ. خون ریزی زخم های عمیقی که در جای جای بدنش دیده می‌شد بند آمده بود. چه اتفاقی افتاده بود!؟ چه کسی او را در این حد زخمی کرده بود. نمی دانست به که بگوید و از چه شخصی کمک بخواهد. تنها کسی که برایش باقی مانده بود، تنها خانواده اش در مقابل چشمانش در حال جان دادن بود. بدنش به کبودی می زد و لحظه به لحظه سردتر می‌شد. چه کسی می‌دانست دلیل این اتفاقات چیست. لحظه ای فکری به سرش زد. شاید او می‌توانست کمکی بکند، آن شخص که بود. با دو به سمت خروجی غار دوید که چیزی را به یاد آورد. نباید کسی از وجود این غار با خبر می‌شد، لحظه ای خشم بر چهره خسته از غمش چیره شد اما آنرا پس زد و به بیرون غار رفت. کلبه ایی که کنار آبشار قرار داشت مدت ها بود توسط او قفل شده بود و هیچ کس توانایی ورود به آنجا را نداشت. کنار کلبه، انباری کوچکی قرار داشت که بعد ها ساخته شده بود. به سمت آن رفت و درش را باز کرد. چیز زیادی داخل آن قرار نداشت. با چند تا طلسم آنجا را مرتب کرد و تخت کوچکی ظاهر کرد. به سمت غار دوید و به کنارش رفت به زور از جایش بلندش کردو به بیرون و به طرف انباری کنار کلبه رفت. با خستگی زیاد که از وزن زیاد شاین بود به انباری رسیدند و او را در تخت خواباند. چشمانش را بست و غیب شد. حتی شوق اینکه برای اولین بار توانسته بود جهش کند هم لبخند بر لبانش نیاورد. به طرف اتاق تئودور رفت و در زد اما منتظر جواب نشد و داخل شد. شیلا: با ترس و عجله منتظر جواب فرمانده نشدم و وارد اتاق شدم. فرمانده از چهره بی رنگ و ترس چشمانم شوکه شد و به سمتم آمد تئودور: شیلا چیشده چرا رنگت پریده؟ به صورت مهربانش نگاه کردم و سدی که در مقابل چشمانم وجود داشتند بار دیگر شکستند و آبشار اشک بر روی گونه هایم به راه افتاد. با لکنت تنها توانستم چند کلمه بگویم. - فرمانده.... شاین... داره می‌میره اشک و بغضی که در گلویم بود مانع زدن حرف زیادی شد. تئودور به سمتم آمد و شانه هایم را گرفت تئودور: شیلا چیشده؟ شاین کجاست من و ببر پیشش زود باش! سری تکان دادم و در ذهنم انباری را تجسم کردم و توسط تئودور به آنجا جهش کردیم. وقتی که رسیدیم، تئودور به سمت انباری دوید و کنار تخت شاین نشست. نمی توانستم از پشت اشک هایم چیزی ببینم. اگر کسی می توانست برادرم را نجات بدهد تنها تئودور بود . تئودور چند تا طلسم انجام داد و ترس بر چهره خنثی ای‌ که داشت قلبه کرد. می توانستم شوکه شدنش را ببینم که فقط به شاین خیره شده بود. تئودور از شوک خارج شد و رو به من چرخید و گفت: تئودور:چطوری این اتفاق براش افتاده؟ - من .. نمی دونم... فقط رو زمین پیداش کردم ... + باشه آروم باش. این کلبه که بیرونه مال کیه؟ - نمی دونم! + باید ببریمش اونجا. وقت زیادی نداریم اون تو دنیای مردگان اسیر شده. کمکم کن بلندش کنم. باشه ای گفتم و به تخت شاین نزدیکتر شدم. *** دنیای مرگان (سیزده سال بعد) شاین - تو الان داری بهم میگی؟ + متاسفم اما نمی خواستم تا آموزشت تموم می شه تمرکزتو از دست بدی. - تمرکزم؟ هه فک کردی اگه الان بهم بگی که پادشاه اینجارو پیدا کرده و فردا به اینجا می رسه به نظرت می شه جلوش رو گرفت؟ + ولی شاین تو می تونی یادت نره که قدرت پادشاه و افرادش به تو نمی رسه. فقط کافیه قدرتاتو فعال کنیم! - من همچین خطری رو نمی‌کنم. بدن من هنوز نمیتونه قدرت زیادی رو تحمل کنه. اگه روش فشار بیارم احتمال اینکه روحم اسیر اینجا بشه زیاده. نه من اینکارو نمی کنم! در حال بحث با آکاح بودم که سربازی سراسیمه وارد اتاق شد. سرباز: سرورم پادشاه با تمامی لشکرش به اینجا رسیده. ما محاصره شدیم. ترس در چشمان آکاح دیده می ‌شد . رو به من چرخید تا حرفی بزند که نزاشتم و گفتم؟ - حتی حرفشم نزن من هنوزم جوابم نه هست. من قدرت هامو فعال نمی کنم بیحوده خودتو خسته نکن! آکاح:اما شاین ما نمی تونیم در مقابل پادشاه دووم بیاریم. - چرا می‌تونیم. سربازای ما هم قوین می تونیم دفاع کنیم. رو به هافل کردم و گفتم: - برو شیپور رو به صدا دربیار خط های دفاعی رو تقویت کن و کماندار هارو روی دیوار اول بزار و جادوگرا رو دیوار دوم. تموم موجودات رو هم به نزدیک دیوار ها ببرید عجله کن هافل: چشم سرورم اطاعت می شه! با رفتن هافل، آکاح به کنارم آمد تا بتواند مرا راضی به فهال کردن قدرت هایم بکند آکاح: شاین اگه قدرتاتو فعال نکنی ما دووم نمی‌اریم! - آکاح من نمی تونم انجامش بدم می فهمی؟ اگه نتونم همشو کنترل کنم چی؟ اگه افسار قدرتی که تو بدنم هست و سیزده ساله که تقویتش کردیم رو از دست بدم چیکار باید بکنم؟خودتم خوب می دونی که کسی نمی تونه کاری انجام بده، پس حرفشو نزن. حالا هم برو اماده باش تا بریم به دیوار دوم. آکاح:باشه من دیگه حرفی ندارم. آکاح به طرف در رفت و از اتاق خارج شد. هیچ حسی نداشتم. چشمانم همانند تمامی این مدت خنثی بودند و حتی چیزی نمی توانست باعث لبخند یا خشم کوچکی در چهره ام شود. اما تنها دو حس کوچک در اعماق وجودم پنهان شده بودند. حسی که مرا ترقیب به قدرت بیشتر می‌کرد و حس ترس از اینکه نتوانم آن را کنترل کنم. با بستن چشمانم زرهی که از رشته های قدرت سیاه ساخته بودم را تجسم کردم که طولی نکشید که با لباس هایم جایش را عوض کرد. از اتاق خارج شدم و به طرف دیوار دوم حرکت کردم.
  4. 🌹پارت نوزدهم🌹 - می‌شه بگی باید چیکار کنم تا بتونم خاطرات و قدرتم رو برگردونم؟ + دقیق نمی دونم چه اتفاقی افتاده، ولی بهت کمک می کنم به شرطی که تو هم به ما کمک کنی. قبول می‌کنی؟ - قبول می‌کنم! + عالیه، حالا پاشو تا نرسیدن باید فرار کنیم! طبیب به سمتم آمد تا کمک کند بلند شوم. نمی‌‌خوادی گفتم و خودم بلند شدم جوری که انگار اتفاقی نیوفتاده بود. طبیب با چشمانی گرد شده از تعجب نگاهم می‌کرد، باورش نمی‌شد که می توانم به راحتی راه بروم. لبخندی زدم و منتظر نگاهش کردم. با همان چهره متعجب به راه افتاد و منم پشت سرش حرکت کردم. از اتاق خارج شدیم و از سالنی بزرگ که پر از نقاشی ها و وسایل گرانبها بود عبور کردیم. در انتهای سالن، در مقابل نقاشی بزرگی ایستاد و چیزی زیر لب زمزمه کرد. نقاشی روی دیوار، دری بزرگ و کهنه بود که با زمزمه طبیب، درِ توی نقاشی باز شد و با علامت سر او وارد شدیم. راهرو تاریک بود اما می‌توانستم به خاطر قدرتی که داشتم همه چیز را ببینم. درون راهرو پر از تابلو های نقاشی بود. و بیشتر آن‌ها تصویردختر جوانی بودند. به انتهای راهرو رسیدیم و از در چوبی خارج شدیم. در مقابلم اتاق بزرگی قرار داشت که روی یکی از دیوار های آن نقاشی بزرگی رسم شده بود. به طرفش رفتم و نگاهش کردم. مار بزرگی با شاخ های سفید بر روی سکوی بزرگی چنبره زده بود. در مقابلش سیزده پادشاه کهن ابعاد که به خدایان معروف بودند، زانو زده بودند. تصاویر مبهمی درون ذهنم شکل گرفتند که متعلق به من نبودند. احساس کردم که طبیب کنار من ایستاده است. نگاهش روی تابلو قفل شده بود و کمی بعد لب به سخن گشود + این تابلو میراثی از عصر کهن هست. عصر پادشاهی خدایان و خدایِ خدایان که به خدای تاریکی شهرت دارد. بعد از فروپاشی عصر کهن، هیچکس خدایان رو ندید. خیلی ها می‌گن که اونها مردند ولی هستن آدمای زیادی که باور دارن خدای تاریکی هنوز زندست. - اونی که روی سکو هست کیه؟ + خدای تاریکی، پادشاه خدایان و حاکم تمامی ابعاد بود. خیلی ها دنبال پیدا کردن اون بودن ولی هر کسی که به قصر اون رفته زنده بر نگشته جز یک نفر. با تعجب نگاهش کردم و منتظر ادامه حرفش ماندم. با دیدن نگاه منتظر من ادامه داد + اون یک نفر کسی جز پادشاه دنیای سیاه نیست. ریشن کبیر تونست وارد اونجا بشه و با چیزی برای اثبات حرفش بیرون بیاد. این کلمه توی ذهنم تکرار می‌شد. تصاویر گنگی درون ذهنم شکل گرفت. کمی به تصویر خدای تاریکی خیره شدم که احساس عجیبی پیدا کردم. نمی توانستم چشمانم را از چشمان او جدا کنم. کم کم صداهای اطراف برایم گنگ می‌شد و متوجه نمی‌شدم که طبیب چه می‌گفت. احساس کردم چیزی از طریق چشمان تصویر خدای تاریکی به درون من منتقل شد که بعد از آن احساس کردم موجی از انفجار انرژی در قلبم اتفاق افتاد. روی زانوانم بر زمین افتادم و دستم را روی قلبم قرار دادم. از شدت درد فریادی کشیدم و نقش بر زمین شدم. می‌توانستم موجی که در رگ هایم در حال حرکت کردن بود را احساس کنم. موجی که هر سدی که مقابلش قرار داشت را درهم می‌شکست. به لحظه نکشید که موج به ذهنم رسید و به آن حمله کرد، سد محکمی مانع پیش رفتنش شد ولی زیاد دوام نیاورد و دیگر چیزی نفهمیدم و چشمانم کاملا بسته شدند. چشمانم را باز کردم. دیدم تار بود و نور زیادی مانع باز کردن چشمانم می‌شدند. دستم را بر روی چشمانم قرار دادم و با دست دیگرم بر روی تخت نیم خیز شدم. با طلسم کوچکی منشأ نور را پیدا کردم. نور خورشید بود که از پنجره به درون اتاق راه یافته بود. با حرکت دستم پرده ها را کشیدم و چشمانم را باز کردم، کمی پلک زدم تا دیدم واضح شود. درون اتاق بزرگی بودم که تمامی اشیای آن از دو رنگ سیاه و سفید مزین شده بود. نگاهم به دختری افتاد که کنار تخت درحالی که سرش را روی دستانش گذاشته بود، به خواب رفته بود. از تخت بلند شدم و به کنارش رفتم. احساس ضعف نمی‌کردم و این برایم عجیب بود. دخترک را بلند کردم و روی تخت گذاشتمش. به صورت زیبا و کوچکش نگاه می‌کردم که متوجه شخص دیگری شدم که پشت سرم قرار داشت. با لحن سردی و بدون هیچ احساسی از او پرسیدم - من کجام؟ شماها کی هستید؟ از لحن سرد و آری از احساسم تعجب کردم و کمی شوکه شدم. هرچقدر سعی می‌کردم نمی توانستم جور دیگری حرف بزنم. + آروم باش، تو هنوزم تو دنیای مردگانی. ما از دست اونا فرار کردیم. - منظورت کیان؟ + گارد سلطنتی. از وقتی که هادس گم شده، شخصی ادعای پادشاهی کرده و روح های قدرتمند رو اثیر خودش می‌کنه. حالا هم دنبال تو می‌گرده - دنبال من چرا؟ + قدرتی که تو وجودته در حد هادسه، خدا و پادشاه دنیای مردگان. می‌تونم قدرت سیاهی که تو رگ هات جریان دارن رو حس کنم. - چیکار باید بکنم؟ + تنها راه خروج از اینجا مبارزه با پادشاهه ولی فک نکنم تو در حدی باشی که بتونی شکستش بدی. مهارت هات کمه ولی قدرتت بیش از حد زیاده. باید تا روزی که آمادگیشو داشته باشی تا با پادشاه بجنگی پنهون بشی و تمرین کنی. - من زمان زیادی ندارم باید زودتر برگردم. + فراموش نکن اینجا زمان ثابته. تو اگه سالها اینجا بمونی وقتی به دنیای خودت برگردی فقط یک دقیقه از زمان دنیای تو گذشته پس زیادی عجله نکن.این فرصت خوبی برات می شه تا قدرت سرکش درونت رو به کنترل خودت دربیاری با نگاهی سرد و یخزده به طرف صندلی گوشه اتاق رفتم و روی آن نشستم - باشه قبول می‌کنم. شما هم باید به من کمک کنید تا هرچه زودتر بتونم برگردم! + تمام تلاشمو می‌کنم! *** دانای کل: سکوتی وهم انگیز سراسر غار را پوشانده بود. جسم بی جانش رنگ باخته و پوستش همرنگ مو های سفیدش شده بود. چه کسی می توانست باور کند که او مرده است. آیا واقعا او مرده بود؟. صداهای ضعیفی به گوش می رسید.صدایی آشنا که صاحبش خبر نداشت که با چه چیزی روبه رو خواهد شد. شیلا با مدالی که او برایش ساخته بود وارد غار شد و مدام نام او را صدا می زد. کمی که جلوتر آمد، تن بی جانش را دید که کنار برکه کوچک درون غار بر زمین افتاده است. به سرعت به سمتش دوید و کنارش بر زمین نشست. مروارید های اشک به سرعت از چشمانش سرازیر می‌شدند. هرچه تکانش می داد بی فایده بود. جسم بی جانش را به آعوش کشید و بی صدا به اشک ریختن ادامه داد. نور ماه از لا به لای ابرهای سیاه که آسمان را پوشانده بودند و غرششان زمین و زمان را می‌لرزاند عبور کرد و از سوراخ بالای غار وارد شد و بر جسم بی جان او افتاد. جسمش درخشش عجیبی پیدا کرده بود‌. موهایش کمی تغییر رنگ دادند و طره ای از آن‌ها به رنگ سیاه در آمد که به شکل یک نوشته با زبانی ناشناخته بود. صداهای ضعیف ناله اش به گوش می‌رسید. شیلا با شنیدن صدایش خوشحال شد اما با باز شدن چشمان شاین از ترس شوکه شد و در جایش خشک شد. طولی نکشید که از شوک خارج شد و فریاد بلندی از ترس زد، زبانش بند آمده بود. نمی دانست چه کاری انجام دهد.دوباره به چشمان نیمه باز شاین نگاه کرد که در چشم چپ آن تنها سفیدی بود و رنگ سیاه آن حال به رنگ شیری تبدیل شده بود. ناله های دردناکش قلبش را به درد می‌آورد. سعی کرد بلندش کند اما زورش نمی‌رسید. با فکری که به سراغش آمد، با جادویی او را بلند کرد و به طرف اتاقش برد. در راه نگاهش به خون سیاه و سفیدی که از تن او چکه می‌کرد افتاد و ترسش بیشتر شد.
  5. GODFATHER

    انتخاب اعضای تیم ها

    @Morpheus
  6. نام داستان کوتاه: راهب سیاه نویسنده: سپهر. ف ژانر: ترسناک خلاصه : ...........
  7. GODFATHER

    دلنوشته در نگاهت | Darknees

    در چشمانش چیزی بود یک خاطره تو میدانی چیست؟ آری خاطره ای از آخرین لبخندمان خاطره ای قبل از رفتنش چشمانش می لغزند جویبار اشک از سد چشمانش فرو می ریزد و بر بیابان لب هایش می چکد بغض در گلویش سنگینی می کند دستانش را بر روی پنجره اتاق می گذارد هق هق درد ناکش آسمان را به عذا وا می دارد نگاه می کند به تن نیمه جان روی تخت آرام لب می زند دوستت دارم متاسفم تنهایت گذاشتم گاهی برای گفتن حرف دلمان دیر است حتی برای یک ثانیه تخییر چه ها که نمی شود
  8. شخصیت پـــاف برای شما ثبت شد @N.A.R.G.E.S با سپــاس راغــوس
  9. GODFATHER

    انتخاب اعضای تیم ها

    @Morpheus
  10. 🌷پارت هجدهم🌷 شاین: +شاین، مراقب باش! با حرف میروا غیب شدم و کمی آن طرف تر ظاهر شدم. همراه با ظاهر شدنم طلسم کوچکی به سمت شیلا فرستادم. جا خالی داد و چندتا تیر به سمتم فرستاد. علاقه خاصی به استفاده از طلسم ها به شکل تیر فلزی داشت. دوباره غیب و آن طرف تر ظاهر شدم و لبخندی زدم. جرالد: شایِن لعنتی! یه جا وایسا دیگه نگاهی به جِرالد کردم و با خنده گفتم - تو خیلی کندی، می خوای تو مسابقه هم اینطوری کند باشی؟ جِرالد که عصبی شده بود نگاهی به شیلا کرد و گفت: جرالد:شیلی، بیا باهم بزنیمش شیلا چشم غره ایی به جِرالد کرد و گفت شیلا: صد بار گفتم بهم نگو شیلی! داشتم به دعوای آنها می خندیدم که حس کردم طلسمی از پشت در حال نزدیک شدن به من هست. با سرعت جاخالی دادم وبه میروایی که آن را فرستاده بود نگاه کردم میروا: ببخشید شاینی با پرت شدن حواسم توسط میروا، جِرالد و شیلا شروع به حمله کردن با طلسم و تیر شدند و از طرف دیگر میروا، طلسم های زیگ زاگی به سمتم می فرستاد. با مهارت از تیر ها جاخالی دادم و با طلسمی، طلسم آنها را دفع کردم. با طلسمی قویتر، انفجاری به صورت موج ایجاد کردم و از شدت انفجار همه به زمین افتادند. با لبخندی که گوش لبم جا خوش کرده بود گفتم: - برای امروز بسه برید استراحت کنید. جِرالد که داشت از روی زمین بلند می‌شد رو به من کرد و گفت جرالد: شاین، برا استراحت زود نیست؟ یکم دیگه تمرین کنیم، وقت زیادی برای شروع شدن مسابقات نمونده باید بیشتر تمرین کنیم. با کمی عصبانیت که توی لحنم بود گفتم: - من نیازی به تمرین زیاد ندارم، شما به تمرین ادامه بدید من می رم کار دارم. منتظر جوابشان نماندم چشمانم را بستم وغیب شدم و درون غار ظاهر شدم. با ظاهر شدن من کریستال هایی که روی دیوار های غار وجود داشتند شروع به درخشیدن کردند. به سمت کتابخانه قدم برداشتم، نزدیکه قفسه هاشدم و کتاب مورد علاقم را از قفسه برداشتم و به سمت میز مطالعه که کمی آن طرف تر بود رفتم و نشستم. کتابی که بعد از مدت ها به اتمام آن نزدیک شده بودم. شروع کردم به خواندنش، نمی دانم زمان چگونه سپری می شد ولی آنچنان غرق در خواندنش بودم که هنگامی که کتاب تمام شد، انعکاس ماه را بر روی برکه کوچکی که داخل غار وجود داشت دیدم. کتاب را درون قفسه جا دادم و به طرف میدان تمرین انتهای غار رفتم تا طلسمی را که در انتظار انجامش بودم انجام دهم. با فکر کردن به عصا، طولی نکشید که کنارم ظاهر شد. مدت زیادی بود که از آن استفاده نمی‌کردم، با گذشت زمان یاد گرفته بودم با دست جادو کنم و کمتر از عصا استفاده می کردم تا کسی تغیرات آن را نبیند. هرچه قدرت و توانایی هایم بیشتر و قویتر می‌شد، عصا تیره تر و رگه های خاکستری رنگش بیشتر و درخشانتر می‌شدند. چشمانم را بستم و تمرکز کردم تادریای متلاطم ذهنم آرام بگیرد، با فکر کردن به کتاب و طلسمی که در آخر آن بود، درون ذهنم شناور شدند. با کمی مکث شروع کردم به خواندن اَورادی که در ذهنم شناور بودند. با هر کلمه ای که بر زبانم جاری می شد زمین و دیواره های غار شروع به لرزیدن می‌کردند. زمین زیر پایم شکافته شد و از درونش آتش سیاه مقدس زبانه کشان، اطرافم را احاطه کرده بود. بدون هیچ ترسی پ به خواندن ورد ها ادامه دادم. هر وردی را که بر زبان می آوردم، شعله های آتش بزرگتر می شدند و با ریتم شعر مانند ورد شروع به رقصیدن می‌کردند. نگاهم به عصا افتاد که درون حلقه ای از آتش سیاه، که به دور آن می چرخید قرار گرفته بود و گوی بالای آن می درخشید. با تمام شدن ورد، آتش سیاه بلند تر شد به شکل گرداب به دورم شروع به چرخیدن کرد و حساری که ایجاد کرده بود را تنگتر می‌کرد. می‌توانستم قدرتی که در آن موج می‌زد را احساس کنم. حس عجیبی در من در حال شکل گرفتن بود، حسی که مرا تشنه قدرت می‌کرد و باعث می‌شد تا قدرت آتش مقدس را به وجود خودم جذب کنم و من نسبت به این فکر بی میل نبودم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاد ولی ماه ها بعد از آن اتفاق فهمیدم که رابطه ای دیگری به جز پیوند من و عصا، بینمان به وجود آمده بود و آن هم خواندن آن طلسم بود. در آن زمان که به جذب قدرت آتش مقدس فکر می‌کردم، اتفاق عجیبی افتاد. آتش مقدس ناگهان به سمت من و عصا شعله ور شد و وارد بدن من و گوی بالای عصا شد. با فریاد بلندی که ناشی از ورود آتش مقدس درون قلبم بود به زمین افتادم. آتش مقدس وارد قلبم شد و به تمام نقاط بدنم پمپاژ شد. از هرکجا که عبور می‌کرد، از شدت درد فریاد می‌زدم به قدری که اشک از چشمانم جاری شده بود ولی نه!، اشک نبود بلکه قطره هایی از آتش سیاه بود که حال جای همه چیز را گرفته بود. با ورود آخرین شعله آتش مقدس، ناگهان انفجاری رخ داد و دیگر چیزی نفهمیدم. با درد شدیدی که کل بدنم را در بر گرفته بود، سعی کردم چشمانم را باز کنم. همه جا را تار می دیدم و سرم شدید تیر می‌کشید و کلافه ام کرده بود. چندبار پلک زدم تا دیدم واضح شود، بدنم از درد قز قز می‌کرد. به اطراف نگاهی انداختم. صبح شده بود و انعکاس نور خورشید درون برکه، به دیواره غار انفکاس پیدا کرده بود و کریستال های روی دیوار با نور خورشید می‌درخشیدند. صدای قطرات اب که از سوراخ بالای غار می‌چکید به گوش و بوی نم بارانی که انگار دیشب باریده بود هنوز به مشام میرسید. احساس کوفتگی داشتم و با تکان دادن دستم گز گز بدی به وجودم تزریق شد. به سختی با کمک دست های ضعیفم بلند شدم و بتلو تلو خوران به سمت برکه رفتم تا آبی به صورتم بزنم، بلکه حالم بهتر شود. کنار برکه نشتم و نگاهی به انعکاس خودم درون آب انداختم. چشمانم سرخ شده بودند و کمی رنگم پریده بود. برای لحظه ای احساس کردم که چشمانم برق می‌زنند، آبی به صورتم زدم و دوباره به چشمانم خیره شدم اما چیزی ندیدم. بلند شدم و به طرف میدان تمرین رفتم تا کمی تمرین کنم. می‌خواستم از عصا استفاده کنم برای همین احظارش کردم و کمی بعد فضای غار متراکم شد و بعد با صدای بدی انفجار کوچکی از دود سیاه شکل گرفت. بعد از محو شدن دود شکه شدم. چیزی که می‌دیدم را نمی توانستم باور کنم، شکل جدیدش بسیار ترسناک بود و ابهتش چند برابر شده بود. احساس عجیبی داشتم، می‌ توانستم قدرت بیش از حد و خطرناکش را حس کنم که مرا فرا می‌خواند و میل و عطش من برای به دست آوردنش رفته رفته بیشتر می‌شد تا اینکه تسلیم قدرت آن شدم. دستم را به سویش دراز کردم و عصا درون دستم قرار گرفت. رشته های سیاه رنگی از دستم بیرون زدند و به دور عصا پیچیدند تا اینکه به گوی سیاه آن که حال به نوشته های روی آن افزوده شده بود رسیدند. رشته ها به گوی وصل شدند و ناگهان درد وحشتناکی مرا به زانو درآورد. بر روی زانوانم نشسته بودم و دستم چسبیده به عصا، در هوا معلق مانده بود و قدرت عصا از رشته ها به بدنم جذب می‌شدند. دقایقی بعد رشته ها جدا شدندو به زیر پوست دستم رفتند و من بی جان به روی زمین افتادم و چشمانم سنگین شدندو دیگر چیزی نفهمیدم. *** راوی: خسته و بی جان بر زمین سرد غار افتاده بود غافل از تاوان کاری که انجام داده بود. تاوانی قضاف که خواهد پرداخت. او را بلند کرد و به سمت اتاق آنطرف غاربرد. آرام روی تخت قرارش داد. نگهبانان بیدار شدند و به سمت او رفتند. در کنارش چنبره زدند تا از او مراقبت کنند. طلسمی سیاه و قدرتمند شکل گرفت و تمام غار را مُهر کرد. که می‌دانست او به کدامین صفر رفته است. سفری به دنیای ناشناخته، دنیایی که در آن چیزی به نام زمان وجود نداشت. سکوت محض همه جا را در بر گرفته بود. حتی باد هم جرئت وزیدن نداشت. غم و اندوه بر فضا حاکم بود. دیگر صدای آبشار به گوش نمی‌رسید. پرنده ها آواز نمی‌خواندند. چه کسی می‌داند در آینده چه خواهد شد. *** سراسیمه به طرف اتاق ارباب در حال دویدن بود و از دادن این خبر می‌ترسید. از آخرین پیچ سالن چرخید و مقابل اتاق اربابش ایستاد نفس عمیقی کشیده و ضربه ای به در زد. ارباب کنار پنجره به بیرون نگاه می‌کرد که با صدای در اجازه ورد را داد. کمی بعد وارد اتاق شد و از ترس بر روی زمین سجده وار نشست و از ترس به شدت می‌لرزید. ارباب به سمتش چرخید و با حالت متعجب و کنجکاوی به اون نگاه کرد. با لحنی سرد پرسید ارباب: چیشده؟ همین کلمه کافی بود تا ترسش بیشتر شود و بیشتر به خود بلرزد. با لکنت و ترس بریده بریده لب به سخن گشود +سر..ورم....ات..فااق ... وحش..تنا..کی افتاده. او...ن بی...دار شده.. نه.. تن..ها اون.. . بل...که یه چی..ز قدر..تمند هم پی..دا شده! با خشم مشت محکمی به دیوار زد که دستش تا مچ درون دیوار فرو رفت و دیوار از وسط ترک برداشت. با خشم و فریاد زنان گفت: - چی باعث شده اون بیدار بشه؟ مگه اون طلسم نشده بود تا روز مرگش به خواب عمیق بره؟ اون چیز قدرتمند کجاست؟ سوال اخرش را با فریاد بلندتری پرسید که افراد بیرون از اتاق، از وحشت فرار کردند تا جانشان را نجات دهند. با لکنت و ترس جواب اربابش را داد +سرورم.. ما ف..کر... می‌کن..یم.. اون شخ..ص.. قدرتم..ند با.عث بیدار ش..دنش باش..ه. نمی..دونی..م جا..دوی خیلی..قدر..تمندی جای ..اون رو پنهون... دیگر صدایی شنیده نشد. ارباب با بی رحمی تمام، جان او را گرفته بود. نمی دانست چگونه خشمش را خالی کند. همه چیز خراب شده بود حال او نمی‌توانست از زندانی که برای روحش ساخته بودند رها شود. گذشته را به یاد آورد که چگونه او را در عمیق ترین زندان حبس کردند، بدون هیچ آب و غذای تنها توانست چندین سال دوام بیاورد و در آخر روحش از تن خسته اش جدا شد ولی خبر نداشت که آنها زندانی مخصوص روح او ساخته اند. زندانی پنهان شده در آسمان که هیچ راه ورود یا خروجی به آن وجود ندارد *** شاین: همه جای بدنم درد می‌کرد، نمی‌تواستم تکان بخورم. هرچه سعی کردم تا چشمانم را باز کنم اما نتوانستم. صدا های گنگی شنیده می‌شد که رفته رفته واضحتر می‌شدند. +به نظرت بیدار می‌شه؟ + اره سیتا گفت به زودی به هوش میاد. - عجیبه یکم، مو هاشو ببین؛ تا حالا کسی رو ندیدم که موهاش تو این سن سفید باشه. + اره برا منم عجیبه. هی ببین پلکاش تکون خورد زود برو سیتا رو خبر کن. - باشه مراقبش باش. هرچه قدر تلاش می کردم نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم . تمام بدنم درد میکرد و نمی توانستم چیزی را حس کنم. با چیز سردی که روی بدنم قرار گرفت ترسیدم. صدای آرام و دلنشین دختری را شنیدم که مخاطبش من بودم +نترس نمی‌خوام بهت صدمه بزنم. سعی نکن چشماتو باز کنی. همه جات آسیب شدیدی دیده و طبیبم اینجا نیست تا درمانت کنه. منم نمی تونم جادو کنم فعلا باید منتظر بمونی تا طبیب برگرده. من می رم تا بتونی استراحت کنی. بعد از این حرف صدای در اتاق را شنیدم که بسته شد. من کجا بودم؟ چطوری به اینجا امدم؟ حتی نمی‌دانستم اسمم چیست! سوال هایم بی جواب مانده بود تا اینکه صدایی ریز که به سختی می‌شد متوجه شد را شنیدم. + بیدار شدی خوبه. بدنت فلج شده اگه می خوای خوب بشی هر کاری که می گم رو انجام بده. بهم اعتماد کن خواستم چیزی بگویم ولی نتوانستم. دوباره آن صدا گفت + سعی نکنبا دهنت حرف بزنی. سعی کن توی ذهنت حرف بزنی. تمرکز کن با کمی تمرکز توانستم ذهن مغشوشم را آرام کنم و بعد جواب آن صدا را بدهم - من‌کجام؟ توکی هستی و توی ذهن من چیکار می‌‌کنی‌؟ + من طبیبم و می‌خوام بهت کمک کنم. طلسمی که می گم رو تو ذهنت بخون تا خوب بشی. شروع کرد به خواند طلسمی که آوایی شعر گونه داشت. بعد از تمام شدن شعر به من گفت تا تکرارش کنم. شروع کردم به خواندن طلسم. با تمام شدن طلسم درد وحشتناکی در تمام بدنم پیچید. چیزی درون قلبم شروع به حرکت کرد و از طریق رگ هایم به تمام نقاط بدنم منتقل شد و به یکباره دیگر چیزی حس نکردم. بدون هیچ دردی چشمانم را باز کردم. مقابلم پیر مردی با لبخند روی تخت من نشسته بود و به من نگاه می‌کرد + خوبی پسرم؟ اسمت چیه؟ از روی صدایش فهمیدم که صدای درون ذهنم او بوده است. با تعجب نگاهش کردم، نمی دانستم جواب سوالش را چه بدهم. - اسمم؟ نمیدونم. می شه بگی من کجام؟ چهره اش متعجب شد و گنگ نگاهم کرد. + چیزی یادت نمیاد یعنی؟ اسم خودتم نمیدونی؟ - نه من و می شناسین شما؟ + نه. افراد ما تو رو توی پرتگاه پیدا کردن تقریبا چند ماه پیش بیهوش بودی تا امروز. -اینجا کجاست؟ + به دنیای مردگان خوش اومدی پسرم نتوانستم خودم را کنترل کنم و با فریاد بلندی گفتم: - چییی! یعنی من مردم؟ این امکان نداره متوجه افتادن لیوان شیشه ای از روی میز کنار تخت شدم. دمای اتاق هم کاهش پیدا کرده بود. پیرمرد با تعجب به من خیره شده بود و می توانستم نگاهش را بخوانم که تردید در آن موج می‌زد. با کلی کلنجار با خودش حرفش را گفت: + تو نمردی. فقط می‌شه گفت شخصی تو رو اینجا زندانی کرده. مطمئنی چیزی یادت نمیاد. آخه باورم نمی شه شخصی به قدرتمندی تو رو به اینجا فرستادن. خواستم چیزی بگویم که سیتا سراسیمه وارد اتاق شد و بدون توجه به سر و وضع من شروع به حرف زدن کرد سیتا: طبیب، گارد سلطنتی دنبال اینن باید پنهونش کنیم. اونا برا سرش جایزه گذاشتن. نگاه سیتا به من افتاد و ناگهان سرش را پایین انداخت و ببخشیدی زیر لب گفت. بدون توجه به او از پیر مرد پرسیدم - گارد سلطنتی چرا دنبال منن؟ + با قدرتی که توی بدنته، هر کسی نزدیکت بشه می‌تونه حسش کنه.می تونم با صراحت بگم تو از پادشاهم قدرتمند تری. ولی یه چیزی باعث شده تا خاطراتت رو از دست بدی. شاید روی قدرت هاتم تاثیر گذاشته باشه
  11. رنگ جدید مبارک راغوسک

  12. 🌷پارت هفدهم🌷 هاران: سرورم این رمز کتاب هست. کاغذی را به سمت من گرفت. کاغذ را گرفتم و شعر نوشته شده روی آن را خواندم: قطرهِ ی حیاط بخش سیاه با قلب سفید پادشاه گَر بریزد بر چشم سرخ باز شود چشم جهان بین به صورتی متعجب رو به هاران پرسیدم: - معنیش رو هم پیدا کردی؟؟ هاران: بله سرورم. تفصیر شعر می‌شه. قطره ایی خون سیاه از پادشاهی با قلب پاک ریخته شود روی چشم سرخ تا شود قفل آن باز با تردید به هاران نگاه کردم. اگر قفل کتاب با خون من باز نمی شد، باید چکار می‌کردیم؟!. دستم را با خنجر کوچکی که به همراه داشتم بریدم و اجازه دادم تا چندین قطره روی چشم سرخ روی کتاب بریزد. بعد از لحظاتی نور سرخی فضا را روشن کرد، مهی سرخ رنگ فضای اطراف کتاب را احاطه کرد و به ثانیه نکشید که شبیه چشم بازی شدو از هم پاشید‌. رشته هایی که کتاب را همانند زنجیر پوشانده بودند به مار های کوچکی تبدیل شده و از کتاب دور شدند و تنها یاقوت سرخی که در وسط چشم قرار داشت، باقی ماند. با خوشحالی کتاب را باز کردم و به دنبال افسانه می گشتم ولی با تعجب به تمام صفحات کتاب که سفید بودند خیره شده بودم. نا امید شده و کتاب را بستم. دیگر امیدی برایم باقی نمانده بود، تا اینکه متوجه چیزی در پشت کتاب شدم. برجستگی غیر عادی در زیر جلد چرمین کتاب وجود داشت. کتاب را برداشتم و به سرعت کمی از جلدش را شکافتم. تکه کاغذ کوچکی زیر جلد کتاب پنهان شده بود. کاغذ را بیرون اوردم و شروع به خواندنش کردم. ای تو که این کاغذ را پیدا کرده ای، این کتاب تنها برای شخصی که بتواند قفل آن را باز کند وفا دار خواهد بود. نوشته های آن پنهان هستند و تنها با دستور آن شخص آشکار می شوند. جوهر این کتاب از خون تو خواهد بود و باید روی اولین صفحه آن خون ریخته شود. وقتی که نیازی به کتاب نداشته باشید، از دید همه پنهان خواهد شد تا زمانی که آن را فرا بخوانید. ای تو که این نامه را می‌خوانی، افسانه های این کتاب با ارزشترین میراث تو خواهند بود. از آن مراقبت کن! جاوین پیر. با خوشحالی صفحه اول کتاب را باز کردم و طبق گفته جاوین دوبار دستم را بریدم و گذاشتم تا خون از دستم به روی کتاب بریزد. خون جذب کتاب شد و چیزی از آن باقی نماند. با تعجب به هاران نگاه کردم و بعد زیر لب افسانه دیگالاس را زمزمه کردم. صفحات کتاب شروع به ورق خوردن کردند تااین که به آواسط کتاب رسیدند. با ورق خوردن آخرین صفحه، کتاب از حرکت ایستاد و نوشته هایی شروع به ظاهر شدن کردند. ابتدا در بالای صفحه با خطی بزرگ و درشت و زیبا نوشته بود. ☠افسانه دیگالاس☠ بعد از آن نوشته ها سطر سطر ظاهر می‌شدند تا اینکه نقشه کوچکی پایین صفحه ظاهر شد و بعد توضیحاتی برای نقشه و در آخر تکه شعری زیبا نوشته شد. زیر نور سپید ماه در دل کوه سیاه در انتهای تاریک غار زیر شاخ سپید مار گشته ام پنهان ای آشکار کننده نهان بیا به سوی من به جهان زیرین در میان آتش سیاه شده‌ام اسیر شاه بپرهیز از روشنایی تا نگردد بیدار آن پادشاه سیاه هاران: سرورم! با قیافه متعجبی رو به هاران چرخیدم منتظر ادامه حرفش ماندم. هاران: سرورم، طبق این نقشه می‌تونیم به دنبال دیگالاس بریم. - بله باید زودتر راه بیوفتیم. راه درازی در پیش داریم. خدا کند به موقع برسیم تا اون خسارت زیادی به وجود نیاورده. *** چندین روز گذشت تا مقدمات سفر پر خطر به سوی دیگالاس را آماده کنیم. قبل از رفتن، همه چیز را به هاران سپردم و همراه با ویلیام و چند تن از سربازان تنومند و شجاع آماده حرکت شدیم. هاران یک نسخه از نقشه و توضیحات مربوط به آن را که در دفتر کوچکی نوشته بود به من داده بود. همه چیز آماده بود تا صبح زود راهی سفری پر از خطر بشیم. به ماه خیره شدم، زیباتر از هر روز دیگر بود. باران بند آمده بود و ابرهای سیاه پراکنده شده بودند و ماه با قدرت در میان تاریکی شب می تابید و امید را در دل همه موجودات جاری می‌کرد. درِ اتاقم به صدا در آمد و با اجازه من وارد اتاق شد. به سمت بالکن آمد و کنارم قرار گرفت. نگاهم را از ماه نگرفتم و منتظر ماندم تا لب به سخن باز کند. + سرورم، همه چیز آمادست. می‌تونید فردا صبح راه بیوفتید. نیم نگاهی به هاران کردم و دوباره رو به ماه خیره شدم - ممنون هاران. تا برمی‌گردم مراقب مردم و کشور باش. هاران:چشم سرورم. به سلامت برگردید. عقب گرد کردو از اتاق خارج شد. من ماندم و ماه پر نور و سکوت شب. صبح زود به حیاط قصر رفتیم. ویلیام با چندتا سرباز منتظر من بودند. وقتی نزدیکتر شدیم تعظیمی کردند و با علامت من سوار اسب هایشان شدند. به سمت اسب سیاه خودم رفتمو بعد از نوازش گردنش سوارش شدم و با خدافظی از هاران به سمت دروازه حرکت کردیم. وقتی از قصر خارج شدیم، به طرف کوه های شیداس حرکت کردیم. طبق نقشه ابتدا باید یاقوتی سیاه را که کیلید ورودی غار بود را به دست می‌آوردیم.
  13. GODFATHER

    خوشحالی‌های کوچَلو❤

    دختر داشتن حس خوبیه اینکه یه دختر داشته باشی همینطور یکی که همیشه عاشقش باشی و عاشقت باشه و ابجی که در عین همه حال کنارم موند نه مثل بعضیا هر ستونو به اندازه و جایگاهتون دوس داشتم و دارم
  14. GODFATHER

    خوشحالی‌های کوچَلو❤

    ای جونم ابجی جیقیلی خودمی دیگه 🖤🖤🖤🌷🌷🌷🌷
  15. GODFATHER

    شـــیــــلـــــد

    ســـلام مجدد خدمت شما عزیزان گروهی که دارای شیلد گروهی هستند باید در زمان نبرد این عکس را بر روی پروفایل خود قرار دهند و دوستانی که شیلد تک نفری خریداری کرده اند باید این عکس را هنگام نبرد شبانه بر روی پروفایل خود قرار دهند
×
×
  • جدید...