رفتن به مطلب

انجمن رمان نویسی کتابساز

بزرگترین و با سابقه ترین انجمن رمان ایران

  • بهترین انجمن در زمینه رمان کشور

پیج های رسمی ما

مارو دنبال کنید

انتخاب های ما

برترین مطالب از کل سایت که توسط ما گلچین شده است.

به نام خدا
رمان اين بود زندگي
#پارت1

"علي
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

به مرد شكست خورده درون قاب آينه خيره مي ماند ! همه چيز سر درون اين مرد را فرياد ميزند ، محاسني بلند شده، موهاي پريشان، زير چشماني گود رفته، كمري شكسته، و هرچيزي كه در34سالگي قامت يك مرد را ميتواند خم كند ، در او نمايان است!
 ازكجا خورده نميفهمد!اين كه چرا پس زده شد را هم نفهميد!حال روز زار خودش را كه ديد محكم لب به دندان گرفت!
 چه بر سر خودش آورده!نميفهمد !
نبض تند روي شقيقه اش هشدار ميداد فشار عصبيش بالا رفته !براي بيمارانش در اين زمان چه دارويي تجويز ميكرد؟يادش نمي آمد!
چشمانش به سوزش افتاد ،چنگي به موهاي پريشانش زد، تحقير شدن برايش طعم مرگ داشت.
نميفهميد در عمرش به چه كسي بدي کرده! آخر اين چه روزگاريست كه داشت؟حالش از حال زار خودش، بهم خورد ، سرش را عقب انداخت، به سقف خانه خيره شد، چشمانش را بست .
اما شوري چشمانش،قلب شكسته اش،مردانگيش،نابودي آرزوهايش ،اين همه سال انتظارش ،همه و همه بلاخره او را از پاي دراوردند.
 گر گرفته با حجمه اي از بغض در گلو،روبروي آينه قدي ديوار روي دوزانو افتاد ،آخ اول را كه  گفت، نگذاشت ناله دوم را سر دهد. دندان هايش را بهم فشرد! مشت هاي دستش را روي زانوانش گره كرد، به خودش آمد، گنگ سرش به طرفين تكان داد! نبايد بشكند ، مشت گره كرده اش را جلوي  دهانش گرفت ،محكم بر دهانش كوبيد، دردش به حدي بود كه چشمانش را محكم فشرد !مهم نبود،فقط ميخواست نشكند ،بلند در تنهايش غريد:
-خفه شو ،خفه شو ،چه به روز خودت اوردي؟احمق،بلندشو جمع كن خودتو
سنگين نفسي سر داد ، قطره اشكش اما لجباز تر از او بود، با  بي تاب از گونه اش ترسان پايين لغزيد،نفس محكمي بيرون داد، سريع از جايش پريد ،به سمت درب خروجي رفت ،بي وقفه با دهاني باز نفس ميكشد، ميترسيد قطره دوم اشك بريزد سريع به حياط ويلاميدود،كنار استخر حياط مينشيند، شلنگ اب درون استخر را روي صورتش ميگيرد ، كمي حرارت بدنش افت ميكند، اين خنكي برايش خوشايند بود.از خدايش كمك ميخواهد:
-خدايا نذار بشكنم
 برميخيزد آهسته از خانه ويلاييش بيرون ميزند،آرامو بي هدف شروع به حركت ميكند.
 از كوچه هاي تنگو باريك سنگي، از ميان خانه هاي كاه گلي قرمز رنگ ،ميگذرد ،درمزررعه زنان و كودكان در زير افتاب ملايم تير ماه مشغول كارند.
طبعيت بكر ،چشمه هاي ريز جوشان در كوچه ها، صداي جيك جيك گنجشك ها، سروصداي خبر چيني كلاغ هاو قيل و قال بازي كودكان در مزرعه ،كمي ،فقط كمي روح اش را به آرامش دعوت كرد.

 

 @minevisamgahi
    • مچکرم

به نام خدا
رمان اين بود زندگي
#پارت1

"علي
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

به مرد شكست خورده درون قاب آينه خيره مي ماند ! همه چيز سر درون اين مرد را فرياد ميزند ، محاسني بلند شده، موهاي پريشان، زير چشماني گود رفته، كمري شكسته، و هرچيزي كه در34سالگي قامت يك مرد را ميتواند خم كند ، در او نمايان است!
 ازكجا خورده نميفهمد!اين كه چرا پس زده شد را هم نفهميد!حال روز زار خودش را كه ديد محكم لب به دندان گرفت!
 چه بر سر خودش آورده!نميفهمد !
نبض تند روي شقيقه اش هشدار ميداد فشار عصبيش بالا رفته !براي بيمارانش در اين زمان چه دارويي تجويز ميكرد؟يادش نمي آمد!
چشمانش به سوزش افتاد ،چنگي به موهاي پريشانش زد، تحقير شدن برايش طعم مرگ داشت.
نميفهميد در عمرش به چه كسي بدي کرده! آخر اين چه روزگاريست كه داشت؟حالش از حال زار خودش، بهم خورد ، سرش را عقب انداخت، به سقف خانه خيره شد، چشمانش را بست .
اما شوري چشمانش،قلب شكسته اش،مردانگيش،نابودي آرزوهايش ،اين همه سال انتظارش ،همه و همه بلاخره او را از پاي دراوردند.
 گر گرفته با حجمه اي از بغض در گلو،روبروي آينه قدي ديوار روي دوزانو افتاد ،آخ اول را كه  گفت، نگذاشت ناله دوم را سر دهد. دندان هايش را بهم فشرد! مشت هاي دستش را روي زانوانش گره كرد، به خودش آمد، گنگ سرش به طرفين تكان داد! نبايد بشكند ، مشت گره كرده اش را جلوي  دهانش گرفت ،محكم بر دهانش كوبيد، دردش به حدي بود كه چشمانش را محكم فشرد !مهم نبود،فقط ميخواست نشكند ،بلند در تنهايش غريد:
-خفه شو ،خفه شو ،چه به روز خودت اوردي؟احمق،بلندشو جمع كن خودتو
سنگين نفسي سر داد ، قطره اشكش اما لجباز تر از او بود، با  بي تاب از گونه اش ترسان پايين لغزيد،نفس محكمي بيرون داد، سريع از جايش پريد ،به سمت درب خروجي رفت ،بي وقفه با دهاني باز نفس ميكشد، ميترسيد قطره دوم اشك بريزد سريع به حياط ويلاميدود،كنار استخر حياط مينشيند، شلنگ اب درون استخر را روي صورتش ميگيرد ، كمي حرارت بدنش افت ميكند، اين خنكي برايش خوشايند بود.از خدايش كمك ميخواهد:
-خدايا نذار بشكنم
 برميخيزد آهسته از خانه ويلاييش بيرون ميزند،آرامو بي هدف شروع به حركت ميكند.
 از كوچه هاي تنگو باريك سنگي، از ميان خانه هاي كاه گلي قرمز رنگ ،ميگذرد ،درمزررعه زنان و كودكان در زير افتاب ملايم تير ماه مشغول كارند.
طبعيت بكر ،چشمه هاي ريز جوشان در كوچه ها، صداي جيك جيك گنجشك ها، سروصداي خبر چيني كلاغ هاو قيل و قال بازي كودكان در مزرعه ،كمي ،فقط كمي روح اش را به آرامش دعوت كرد.

 

 @minevisamgahi
    • مچکرم
    • لایکت میکنم


زنان روستا که در حال چیدن خرمن بودن، با تعجب دست به شال کمر، ایستاده به علی خیره ماندند، هرکدام با صدای بلند، سلام آقای دکتر، نثار علی می‌کردند و علی بدون نگاه به آن‌ها آرام سلامی می‌کرد و از کنار مزارع رد می‌شد؛علی می‌دانست که اگر با خوش‌رویی پاسخ دهد، پیرزن و پیرمردهای روستا به سمتش هجوم می‌آوردند و برای پرسیدن هزاران درد و بیماری وقت او را می‌گیرند، به همین روي آرام به راهش ادامه داد، زنان پچ‌پچ گویان متعجب از حال علی، اسباب غیبت را در حال درو خرمن پهن کردند. مش رجب سوار بر الاغ کمی دورتر، سلام بلندی کرد:
-سلام آقای دکتر! خوش‌آمدی، آقاجان! چشم ما روشن شد! بعد از یک هفته بالاخره شما رو دیدیم! آقای دکتر چه بی سرو صدایید! اگه ماشین پارک شده توی حیاط ویلاتون نبود، آقاجان، فکر نمی‌کردیم اینجا باشید.
علی دستی به محاسن نامرتب و بلندش کشید و به احترام سلامی داد و خود را از پرسش‌های بعدی مش رجب رها کرد، مش رجب با تعجب از این حال‌وروز علی، فکر کرد بی‌گمان مصیبتی بر سرش آمده که بی احوال‌پرسی از کنارش رد شده!
علی لخ‌لخ کنان سربه‌زیر به راه، بی‌هدفش ادامه داد! و چه کسی می‌دانست که علی غرورش شکسته بود؟ علی سرش پر بود از سؤال و در اول تمام سؤال‌هایش یک چرا وجود داشت!
نسیم خنک بوی نان تازه‌ای را به مشامش می‌رساند، بوی نان باعث می‌شود، فکر کند که در این‌یک هفته آیا غذا هم خورده؟
شانه‌ای از بی‌تفاوتی بالا می‌اندازد، پس ذهنش می‌گوید: چه اهمیتی دارد، کاش مرگ به سراغم می‌آمد؛ نورزیبای خورشیدی، بوی نان تازه، نسیم خنک پیچیده شده در روستا، چشمه‌های ریز جوشان، همه و همه تصمیم بر آن داشتند به او بفهمانند زندگی در جریان است، اما علی بد نامردی خورده بود از این زندگی.
    • مچکرم

نام کتاب:دوقلوها

نویسنده:maral.mn

ژانر:پلیسی

خلاصه: آرین پسری که خاطراتش را از دست داده؛ کسی که برادرش زندگی قبلی اش را ازش پنهان می کند، ولی برادرش دلایل خودش را برای پنهان کاری دارد.

آرین کم کم گذشته را به یاد می آورد و به دنبال حقایق بیشتری می رود.
    • مچکرم
    • لایکت میکنم
  • 1 پاسخ

پست در بهترین فیلم های خوناشامی
    • لایکت میکنم

برترین انیمه های اکشن
به نام خدا

اینجا برترین انیمه های اکشن رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد
    • لایکت میکنم
  • 70 پاسخ

رمان همخونه شرقي
مان همخونه شرقی

نویسنده : سمیه سادات هاشمی جزی 

ژانر : اجتماعی 

خلاصه : بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو میشود 

 
    • لایکت میکنم
  • 155 پاسخ

سلام جناب میلاد راد..سلام

من نمی دونم کی هستی چیکاره ای 

۱_یکم راجع به خودت بگو ‌‌‌‌‌‌...21ساله اهل بجنورد.دانشجوی رشته معماری

۲_در چه زمینه ای فعالیت داری...فوتسال و فوتبالل

۳_نظرت راجع به زندگی چیه... فعلا ک ب کامه‌

۴_ متأهلی یا نه... نه

۵,_ شخصیت درونگرایی داری یا برونگرا هستی...برونگرا

۶_ هدفت از زندگی چیه....هدفم خوشبخت کردن کسی ک تو دلمه

۷_ نظرت راجع به قیامت و معاد چیه....اعتقاد دارم ب قیامت و اون دنیا و....
    • باحال بود
    • لایکت میکنم

پارت7
به رفتنش خیره شدم، چی می‌گفت یا چرا اینا رو می‌گفت، نفهمیدم ولی اینو خوب فهمیدم که طی این سال‌ها وقتی من داشتم توی تنهایی می‌پوسیدم، اون و پدرم حتی فراموش کرده بودن یه بچه دارن.
با دور شدن ماشین، همه جا تاریک شد و منم ترسیده در رو بستم، به سرعت رفتم زیر پتو و با خودم گفتم:
- امشب بیخیال غذا میشمو فقط خواب، تا ببینم صبح چی میشه!
اونقدر ترسیده بودم که فقط دنیای بی خبری میتونست منو از افکارم دور کنه.

صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدارشدم، تخت بزرگ و نرم و اتاقی که پر از نقش‌های گل و گیاه بود، حس پرنسس بودن بهم داد؛ دلم می‌خواست مثل سفیدبرفی یا سیندرلا شروع کنم به اواز خوندن.
نگاهی به خودم انداختم، لباس خواب کوتاه و موهای ژولیده، اصلا شبیه پرنسس ها نبودم ولی شروع کردم به خوندن آواز:
- توی این صبح زیبا، منمو یه گروه خوش آوا!
به طرز عجیبی پرنده‌ها هم‌صدایی کردند.
- امروز نیست مثل دیگر روزا، این بار میشیم بی پروا!
از پنجره به منظره‌ی زیبا خیره شدم، پرنده های رنگا وارنگ نزدیک اومدند، اروم خوندم:
- شاید اروم و خندون ، بریم به فصل زمستون 
اما بهار که برگرده، دیگه هیچکی نیست لرزون!
به خودم اومدم، واقعا داشتم اواز می‌خوندم و پرنده‌ها هم یجورایی داشتند با من همکاری می‌کردند، سرمو به طرفین تکون دادم.
- نه غیر ممکنه!
پنجره رو محکم بستم، صدای برخورد شیشه باعث شد پرنده ها بترسند و پرواز کنند. من داشتم دقیقا مثل سفیدبرفی اواز می‌خوندم و پرنده ها هم دقیقا با همون ریتم چهچهه می‌زدند، توضیحش سخته ولی واقعا برام عجیب بود.
درسته به مادرم گفتم که هیچوقت هیچکدوم از داستانای مادربزرگ رو نشنیدم ولی اونم یه دروغ محض بود، من تقریبا همه‌ی داستاناشو از حفظم.
_ خب خب خب، میبینم که درعرض یک شب کاملا عقلت رو از دست دادی... 
اروم گفت:
_آفرین به من!
-کی برگشتی؟
_همین الان، به محض اینکه شنیدم مادرت رفته، خوشحال و سرحال برگشتم خونه!
لبخند زدم، چطور می‌تونستم ازش متنفر باشم درحالی که مدام حس صمیمیت بهم می‌داد، هرچند این حس رو تا حالا انکار می‌کردم و ادعا می‌کنم ازش متنفرم ولی، خب اون ادلاینه.
- تا لباسامو میپوشم تو صبحانه اماده کن.
_به همین خیال باش!
*
بعد از تعویض لباس به اشپزخونه رفتم، برخلاف تصورم صبحانه حاضر و اماده جلو چشام بود، پشت میز نشستم.
- اوه، باور نمی‌کنم!
_ شانس اوردی گرسنه‌م بود.
کمی بعد، پرسیدم:
-راستی نگفتی شغلت چیه؟
_ خب من تو یه شرکت عروسک سازی کار می‌کنم.
- دقیقا تو چه بخشی؟
_ شخصیت پردازی.
- چی؟
_ منظورم طراحیه، من و یه عده دیگه برای شرکت، طرح عروسک های جدید و متنوع رو می‌زنیم بعدشم اونا ساخته میشن، همین.
- اونقدر سرت شلوغ شد که مجبور شدی وسط شهر خونه بگیری؟
_ نه، بهت که گفتم بخاطر مادرت بود اون دلیل اصلیشه!
مکث کرد و خیلی جدی گفت:
_ دیشب که اومد از اون نگاهای یه‌وریش انداخت؟ همون نگاه ها که اینطوریه.
نیمرخ شد و از گوشه چشم بهم نگاه کرد، خنده‌ام گرفت ولی چیزی نگفتم.
_ واقعا دارم میگم، اون نگاها ده سال تمام شده بودن کابوس شبونه‌م... هنوزم وقتی یادش میوفتم موهای تنم سیخ میشه!
- بس کن، داری اغراق می‌کنی.
_ جای من نبودی بفهمی!
اخرین لقمه رو که خورد، گفت:
_ میتونم بپرسم دیشب چه اتفاقی افتاد که صبح زدی زیر اواز؟
- آره بپرس.
    • لایکت میکنم

ای گریه نیا که شانه ای نیست مرا

جز شعر و غزل بهانه ای نیست مرا

من مهر سکوت بر لبی خاموشم

از غم پرم و ترانه ای نیست مرا

 

حمید حسینی
    • لایکت میکنم

دوست داری کدوم شخصیت انیمیشینی باشی؟

پری؟جادوگر؟پرنسس؟و...............

هر کدوم رو دوست داری نظر بده
    • لایکت میکنم
  • 4 پاسخ

باید اسم فیلم یا رمان بگین و طرف بعدی با حروف آخر اسم رمان یا فیلم بگه
    • لایکت میکنم
  • 0 پاسخ

1.صد هزار تومن 



2.با هیچی عوض نمیکنم 



3.ی گاو شیرده 



4.خر آقای همساده_جیگر 



5.پشیزی هم نمی ارزه 



6.نفر بعدی 



7.با یک دستگاه ماشین پراید 



8.با دنیا عوض نمیکنم 



9.خیلی ارزشش بالاتر از این حرفاس 



10.با ی تراکتور 



11.گوسفند 



12.با ی دسته گل 



13.فقط از شرش خلاص شم 



14.هرچی دادند 



15.با ی آدامس 



16.با ی خر 



17.بیخیال 



18.آدم فروش نیستیم 
    • لایکت میکنم
  • 101 پاسخ

رمان:مدار عشق

نویسنده:نرگسـ کاربر انجمن ماه رمان

ژانر:عاشقانه_ .هیجانی_ غمگین

مقدمه:

عشق ما از هم جدا بود.خیلی دور.هرکی در مدار خودش بود.من هم در مدار خودم به نام انتقام میچرخیدم که نا خودآگاه..........از مدار خارج شدم و به مدار تو آمدم...تو مدار مرا خراب کردی و من را دلباخته........و زمانی که مدار ما در حال ریزش و خراب شدن بود فهمیدم که میتوان نام مدار مارا گذاشت عشق.........

خلاصه:

داستان درمورد دختری به نام یاسمین.در سن کودکی ربوده میشه .

کسانی که یاسمین را دزدیدند درخواست پول کردند.

پول خود را گرفته ولی نامردی کرده و خواسته که بچه را بکشد و در آخرین لحظه مادر و پدر فدای بچه میشوند و بچه در همان جا رها فردای آن روز مردی کشاورز اورا پیدا و تصمیم میگیرد از او مراقبت کند............

پایان تلخ

با تشکر از انجمن فاز رمان
    • لایکت میکنم
  • 20 پاسخ

چند سالتونه؟؟13

چجوري اينجا رو پيدا کرديد؟؟خیلی گشتم بالاخره پیدا کردم

متولد چه ماهي هستين؟مهر

طرفدار کدوم تيم ايراني و خارجي اين؟تو ایران استقلال و تو خارج روئال مادرید

چند خواهر و برادرين؟ یه برادر دارم فقط.
این کنجکاویه نه فضولی🤗
    • لایکت میکنم

×
×
  • جدید...