رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین
KingRaptor

King Raptor 1

پست های پیشنهاد شده

پارت 10

یه هفته گذشت  210 متر کنده شده بود جیمی همچنان در حال مراقبت بود ساجد در حال گشت بود رافاعل و لارس همچنان از اون منطقه مراقبت میکردند ساجد به نزدیک خونه ای که از آن داشتند به سمت منطقه دشمن کنده کاری میکردند رفت جو در انجا بود ساجد به او رسید جو گفت خبرای تازه چخبر کسی نزدیک نشده

 ساجد گفت نه هنوز چه خبر از حفاری

جو گفت داره به خوبی میگذره من که امیدوارم ...

حرفش تموم نشده بود که جیمی تو بیسیم گفت یه نفربر داره میاد سمتتون دیدم نزدیک خونه شما شدن جنگو شروع میکنم

نفربر متعلق تیم سبزپوشا بود گروهبان انها که راننده بود گفت این خونه هارو کامل بگردید کسی بود بیاریدش غذا و وسایل خوب و تیر و تفنگاشم همراه خودتون بیارید هفت نفری که همراه او بودند گفتند چشم قربان

جیمی دید خیلی نزدیک به خانه آنها شدند گفت تیر میزنم ساجد مراقب باش اتفاقی برات نیوفته

جیمی با اسنایپش کمک راننده رو زد گروهبان داد زد همه پیاده شید این منطقه دشمن هستش

 جیمی با یک تیر یکی از اعضای کامیون رو زد گروهبان سبزپوش داد زد همه سریع تو خونه ها پناه بگیرید زود

 جیمی یه نفر دیگه رو هم زد گروهبان به خونه ای رفت که در آن حفاری انجام میشد چیزی ندید و سریع به سمتی پناه برد ساجد در پشت یکی از اتاق ها مراقب اون بود که هر وقت هواسش نبود وارد عمل شه و اونو بکشه گروهبان داد زد کیا زندن چهار نفر دیگه جوابشو دادن ولی جیمی سریع دو نفر دیگه رو هم دید و کشت گروهبان میخواست با بیسیم اطلاع بده بیسیم رو از جیبش تا خواست در بیاره ساجد بیرون امد و اونو با سه تیر کشت

دو نفر دیگه سریع از خانه ها بیرون اومدن و خواستن فرار کنن ولی جو با کلاش جفت انها رو کشت نفربر به دیواری برخورد کرده بود و به تعمیر نیاز داشت جو ادمی رو نداشت که تعمیر کنن ولی به یکی از گروه هاش گفت بیان این نفربر رو به داخل یکی از خانه ها مخفی کنن که کسی نبینه

بعد از گذشت 15 روز و کندن 520 متر از انجا جو بیرون از تونل اومد و ساجد رو دید که خوابش برده اونو بیدار کرد و گفت تقریبا رسیدیم بیشتر از 500 متر کندیم ساجد با

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

خوشحالی گفت خوبه امیدوارم رافاعل هم اونتو منتظرمون باشه منم الان  باهاتون تو تونل میام

ساجد به جیمی هم اطلاع داد که دیگه کم کم بیاد پهلوی انها جیمی وسایلشو جمع کرد و با موتور خودشو رسوند به انها

حدود یه ربع بعد انها به یه سنگ رسیدند به آن ضربه زدند رافاعل که در اتاق منتظر بود صدای ضربه ها رو شنید به لارس گفت بیا کمکشون کنیم

لارس گفت چیکار کنیم

رافاعل گفت نمیدونم دو تا چیز پتک مانند باید پیدا کنیم

 لارس گفت میرم از کمپ یه چیزی پس کش برم

رافاعل گفت باشه سریع تر پس

 لارس دو دقیقه بعد با دو تا لوله فلزی اومد اونا محکم چند ضربه به دیواره ای که اونورش تیم انتقام بازماندگان بود زدن و سنگ ها ریخت

لارس گفت درو باید ببندییم که کسی اینا رو نبینه

رافاعل گفت اره و بعدش سریع رفت درو بست

جو به رافاعل گفت رافاعل خیلی کمکمون کردی تو این کار هممون ممنونیم ازت این دوستت کیه دربارش نگفتی

رافاعل گفت این دوست من لارسه از تیم ژاپن اونم نفوذیه لارس گفت ژنرال خوشحالم از دیدنتون رافاعل یکم از شما برا من گفته

ساجد داشت یه نگاهی به دستگاه ها مینداخت و گفت وقتو طلف نکنیم بهتره در رو ببندید که باید وسیله زیاد بسازیم ساجد سریع به سمت یکی از دستگاه ها رفت و اونو روشن کرد در اون دستگاه نقشه دو تا هیدن بلید و یه شمشیر رو برای اساسین کشید و در دستگاهی دیگر گذاشت تا اونو درست کنه هیدن بلید ها جنسشون خیلی بهتر از همه هیدن بلید های اساسین های جک در اونجا بود برای جیمی هم یه اسنایپ خیلی بهتر درست کرد  

ایندو تا گذاشت در دستگاهی دیگر تا درست شود حدود دو ساعت طول کشید تا بتواند بهترین چیز ها را برای دوستانش درست کند ولی چیزی که برای خودش میخواست درست کند خیلی فرق داشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

 اون در دستگاه دو تا دستکش درست کرد که با چند سوزن به دست خود وصل میشد و جدا کردن ان کار ساده ای نبود سوزن ها کاری را میکردند که او وقتی میخواست دستکش همان کار را میکرد و حدودا به صورت کامل به ذهنش متصل شده بود در دستکش یه کلت یه اسنایپ یه شمشیر و جایی برای وارد کردن تیر به دستکش که فضای زیادی داشت اضافه کرد علاوه بر اون چند مخزن برای نارنجک و ... اضافه کرد برنامه ریزی دستکش اینگونه بود که وقتی میخواست شمشیر بیرون بیاید از دستش بیرون میومد و هر وقت میخواست به درون دستش میرفت وقتی دو تا از انگشتانش را به سوی کسی میگرفت میتوانست با ان دو انگشت مثل کلت تیر بزند و وقتی یه انگشت میگرفت مثل اسنایپ میشد در هر دو حالت از اینها انگشت شصتش را میتواند بالا بیاورد که مثل دوربین عمل میکرد و این دوربین به ماسکش وصل بود و یکی از چشمانش به جای دوربین ان میرفت و هر وقت میخواست به حالت عادی بر میگشت در ماسکش هم یه برنامه دیکشنری نوشت تا راحت تر باشد و اونی که به گوشش وصله رو دور بندازه و دوربین های اسنایپ و کلت رو درست کرد وقتی دستش را مشت میکرد از جایی که استخوان های انگشتش هستند میتوانست نارنجک یا دودزا پرت کنه

 کفش خودش رو هم جوری درست کرد که بتواند وقتی میخواهد از زیر ان چیزی شبیه به موشک روشن شود و او پرواز کند اون جوری که میخواست باشه مثل پله پرواز کنه و از ساختمون های مختلف بالا بره ساجد لباس مخصوصی هم درست کرده بود و برای لباس قابلیتی خیلی مخصوص گذاشته بود که میتوانست ناپدید بشه و کسی اونو نبینه کاری که ساجد میخواست انجام بده شدنی ولی خیلی سخت و طولانی بود حدود دو روز طول کشید تا تونست این وسایل رو در همون اتاق در دستگاه  بگذاره تا اماده شن

برای دوستاش غیر ناپدید شدن و پرواز کردن و جابجایی سریع شمشیر همه چی رو توضیح داد

 مایکل خیلی گیج شده بود گفت اخه اسنایپ و کلت و شمشیر چجوری تو یه دستکش جامیشن

 ساجد گفت اسنایپی ک درست کردم وقتی تیر میزنه تیرش به اندازه تیر واقعی اسنایپه کلتم همینطور  خود  اسنایپه  ولی  کوچیک شده تیر ها هم  همینطورن  نارنجک  ها  هم همینطورن شمشیری هم که درست کردم میتونم خیلی سریع از دستم بیرون بیارم کمتر از یک ثانیه

مایکل گفت اخه اصلا با عقل جور در نمیاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

ساجد گفت اتفاقایی که الان می افته هیچکدومشون با عقل جور در نمیاد اقدامی که پلیس تاحالا نکرده برای نجات ما هم با عقل جور در نمیاد

جیمی گفت ربط زیادی نداشت حرفت ولی خب حالا با عقل جور در نمیاد ولی تو ساختیش دیگه الان تو با همه اینا بلدی کار کنی

ساجد گفت نه بعد خندید

 جیمی هم خندید و بعدش گفت بچه ها ساجد تاجایی که تونست به خودش و ما کمک کرد تا بر اونا پیروز بشیم حالا نوبت ماعه که شمشیر زنی  و کار با اسلحه رو بهش یاد بدیم

مایکل هم گفت دقیقا راست میگه ساجد گفت نه دستکش هنوز امادس نه کفش یا نه هنوز ماسک یا لباس باید چند روز همینجا باشیم من تنهایی هم نمیتونم دستکش رو وصل کنم باید یه نفر باشه چون من بخوام وصل کنم احتمال میدم بیهوش بشم

1 week later

نیروهای ضد ضربت دیگه امیدشونو از دست داده بودن تنها راه این بود که در این شهر جنگ از تو باز بشه فقط منتظر بودند

دست کش ساجد اماده شد مایکل رو صدا زد گفت مایکل اگه میتونی تو تو اینکار کمکم کن

مایکل گفت حتما اگه بیهوش شدی چی

 ساجد گفت اب بریز روم بهوش بیام بعدم خندید

 مایکل گفت باشه

  ساجد دستشو گذاشت تو دستگاه و منتظر مایکل شد که کمکش کنه و بالای دستگاهو فشار بده تا وصل بشن بعد گفت فشار بده تا به هم وصل بشن و اماده شن مایکل گفت اگه درد داره یه پارچه بزار تو دهنت که صدا نتونی بدی سبزپوشا بریزن اینجا

 ساجد گفت راست میگی یه پارچه از جیبش درورد و گذاشت دهنش

 مایکل دستکش رو گذاشت رو دست ساجد و اونو فشار داد تا وصل بشن ساجد به شدت زور زد صدا نده و همونطور که گفته بود بیهوش شد ولی دستکش ها محکم به هم وصل شده بودن و دیگه چون به اعصاب ساجد وصل شده بودن تا اون نمیخواست دستکش ها جدا نمیشدند مایکل همونطور که ساجد گفته بود اب ریخت رو صورتش و

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14 

اونو بهوش اورد ساجد یه ربع ساکت بود و به هیچ چیز فکر نمیکرد تا اینکه مایکل گفت تموم شد ؟

ساجد سری تکون داد و گفت اره تمومه ولی به این دو تا دستگاه هم نیاز داریم باید این دوتا دستگاه هم همراه خودمون بیاریم

جو گفت گروه لاین و تایگر هر کدومتون یکی از دستگاه هارو بلند کنید و بیارید بیرون

ساجد دستکش رو جوری درست کرده بود وقتی میخواست دستکش دیده نشود شبیه به دست هایش باشد و لایه ان خیلی نازک تر میشد  الان هم شبیه به دستش کرده بود درصورتی که دستکش دستش بود در توی دستکش جایی هم برای لباس مخصوص خودش گذاشته بود انها میخواستد در کمپی بروند خیلی دور از سبز پوش ها تا بتوانند ساجد را تا جایی که میتوانند اموزش دهند ساجد به جو گفت یدونه وانت یا کامیون برا جابه جایی این دستگاها میخوایم

 جو گفت باشه بعد رافاعل رو صدا زد و گفت رافاعل تو وانت این نزدیکیا دیدی رافاعل گفت تو کمپ چند تا وانت هست ولی نمیدونم بتونم یکیشو بپیچونم یا نه

 لارس گفت میتونید یه کاری بکنید رافاعل به فرمانده بگه چند نفر فلان جا هستن بعد بگو به وانتم نیاز داریم فرمانده یه وانت و پنج تا ادم میزاره تو ماشین ولی باید هواستون به اون پنج نفر باشه شما تا دارید دستگاهارو جابه جا میکنید من و رافاعل میتونیم وانتو گیر بیاریم و بیاریم تو همین خونه

جو گفت خوبه پس زود  تر انجام بدید

رافاعل و لارس با فرمانده حرف زدند و جوری مطقاعدش کردن که به انها وانت و نیرو داد یکی بقل رافاعل که راننده بود نشته بود چهار نفر هم پشت وانت نشسته بودند که یکی از انها لارس بود رافاعل حین رانندگی یه جا ایستاد و گفت همینجاس باید همینجا پیاده بشیم ولی مراقب باشید و با هم برویم

همه از وانت پیاده شدن رافاعل و لارس  با تفنگ عقب تر از بقیه بودند رافاعل به لارس گفت حالا! سریع دو نفرشونو کشتن دوتای دیگه برگشتن و یکیشون تیری به رافاعل زد ولی لارس جفت انهارو بلافاصله کشت و به سوی رافاعل دوید گفت راف حالت خوبه رافاعل گفت لارس برو وانتو برسون من بخاطر شکست اونا کشته شدم ولی تو می...

حرفش کامل نشد که رافاعل مرد لارس به شدت داشت گریه میکرد و ناراحت بود رافاعل رو عقب وانت گذاشت و به سمت قرارشون رفت لارس وقتی رسید پیاده شد و به جو گفت ژنرال اونو کشتن دوست منو کشتن جو گفت راف رو کشتن چجوری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

لارس گفت تیر اندازی شد داشتیم میکشتیمشون یکیشون تیری بهش زد و کشتش

جو گفت بخاطر خون ایناس که ما تونستیم این کارارو بکنیم پس نباید خونشون الکی ریخته باشه

ساجد اومد گفت چی شده

لارس تا میخواست حرفی بزنه جو گفت اتفاق خاصی نیوفتاده ساجد تو به فکر تمرینات باش که باید اماده جنگ بشی
ساجد گفت گفتم چی شده جواب کامل بدید لارس چی شده

لارس گفت برو عقب وانتو ببین

ساجد رفت و دید و خیلی ناراحت گفت تقصیر منه اگه من...

جو گفت نه اون بخاطر پیروزی ما کشته شد نباید روحیمونو از دست بدیم سوار ماشین شید دیگه باید بریم راف مرده دیگه کاری هم نمیشه کرد خاکش میکنیم و کاری نمیکنیم خونش الکی ریخته شده باشه لارس تو مهارت اصلیت چیه

 لارس گفت من خلبان هلکوپترم

جو پرسید هلکوپتری موجود هست

لارس گفت چند تا هلکوپتر اینجا هست یدونه هم میدونم کجاس ولی باید تعمیر بشه

جو گفت خوبه پس با ما باش دیگه

ساجد و مایکل و جیمی و جو سوار یه ماشین بودن لارس و یکی دیگه هم سوار وانت بودن بقیه هم سوار ماشین های دیگه بودن بعد یه ساعت رانندگی به منطقه ای رسیدند که کسی داخل انجا نبود اونجارو به عنوان کمپ انتخاب کردن و قرار شد هیچکسی ندونه اونجا دارن تمرین و کارای مختلف انجام میدن از ماشین همه پیاده شدن

 جو به ساجد گفت ساجد خودتو اماده کن از الان تا شب باید تمرین کنی

ساجد پرسید باشه ولی چه تمرینی

 جو گفت باید دور تا دور این کمپی که درست کردیم بدویی تا شب

ساجد گفت خیلی زیاده

جو گفت باید  سرعتت بهتر و بیشتر بشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

 ساجد گفت باشه و شروع به دویدن کرد نیم ساعت که دویید خسته شد و گفت خیلی زیاده جو

 جو گفت تا شب باید بدویی تو نیم ساعت تازه دوییدی سه ساعت تا شب مونده دو دور دیگه کمپ رو زدی بیا یکم استراحت کن

ساجد دو دور دیگه هم زد ورفت کمی استراحت کرد مایکل که نشسته بود گفت جو شاید بهتر باشه که یکمم بهش شمشیر زنی امروز یاد بدم

جو گفت اره خوبه ساجد الان دیگه برو با مایکل شمشیر زنی کار کن

ساجد رفت پهلو مایکل مایکل گفت با شمشیر بهم حمله کن

ساجد شمشیر رو از دستکش درورد و به مایکل جمله کرد میخواست به او ضربه ای بزنه ولی مایکل خیلی راحت جاخالی داد مایکل گفت بازم حمله کن ساجد چند بار به مایکل حمله کرد ولی نتونست اصلا به اون ضربه بزنه مایکل نیم ساعت داشت به او مدل های مختلف حمله با شمشیر یاد میداد بعد اینکه حرفایش رو زد به ساجد گفت حالا جفتمون با شمشیر با هم میجنگیم ولی به هم صدمه نمیزنیم

 ساجد گفت باشه

به هم حمله کردن ساجد کمی تونست مقاومت کنه ولی خیلی زود شمشیر از دستش افتاد مایکل گفت برا امروز کافیه برگرد برو خونه راستی اون خونه ای که تو توش میخوابی دستگاهاتو گذاشتیم اونجا که کاری داشتی اونجا انجام بدی

 ساجد گفت ممنون

ساجد به خونه خودش رفت یکم فکر کرد بعدش به سمت دستگاه رفت در کفشش کار عجیبی کرد اون یکار کرد که چند چرخ مثل اسکیت در زیر کفشش بیان وقتی با سرعت میدوه و هر موقع میخواد این اسکیت ها از زیر کفشش بیرون میان و سرعتش خیلی بیشتر و بهتر میشه

 فردا همین کارو کرد جو تا اینو دید گفت ساجد این کار ممنوعه

ساجد گفت هم سرعتم بهتر میشه هم کمتر خسته میشم چرا ممنوع باشه

 جو سری تکان داد و گفت باشه با همینا باش

 ساجد تا ظهر با همین روش رفت خیلی هم خسته نشد سرعتش هم بهتر شد عصر قرار بود با جیمی تمرین تک تیر اندازی و تیر اندازی با کلت رو بکنن که همین دو سلاح تو دو تا دستکشاش بود جیمی گفت برا کار با کلت نباید از دوربین و اینا زیاد استفاده کنی باید انقد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17 

تمرین بکنی تا وقتی تیر میزنی دقیق به سر طرف بخوره الان یه بطری بزار رو زمین بهت نشون بدم

ساجد یه بطری اب خالی گذاشت رو زمین جیمی به فاصله ده متری قوطی رفت و تیرو به بالای بطری زد و گفت اگه این ادم بود الان به سرش خورده بود

ساجد تا شب داشت تیر میزد و تمرین میکرد

 یه هفته گذشت ساجد هم شمشیر زنی و هم تیر اندازی تمرین میکرد معمولا هم صبحا میدوید و دویش را بهتر میکرد عصر اون روز به مایکل گفت مایکل بهتره من یکم رو کارای دیگه تمرین کنم

 مایکل گفت مثلا چکاری

 ساجد گفت مثلا پرواز

مایکل خندید جیمی و جو هم که اونجا بودن خندشون گرفت گفتن میخوای پرواز کنی

 ساجد گفت اره میتونم

 جیمی گفت یکم پرواز کن ببینیم

ساجد به مدل بالا رفتن از پله در جالی که زیر کفش هایش چیز هایی بودند شبیه موشک که اون میتونست پرواز کنه مثل پله روی هوا بالا رفت مایکل خنده اش را خورد و گفت تو میتونی پرواز کنی پس چرا به من نگفتی

 ساجد خندید و گفت یکار دیگه هم میتونم بکنم .همونجا رو هوا که وایساده بود ناپدید شد

مایکل گفت خدای من ساجد ناپدید شدی!؟

 ساجد ظاهر شد و به زمین اومد و گفت قابلیت گذاشتم برا لباسم که بتونم ناپدید بشم

جو که فقط اونو نگاه میکرد گفت صبحا دیگه بجای دویدن پرواز کردنو تمرین کن متاسفانه کاری هم از ما بر نمیاد باید تکی انجام بدی

 مایکل گفت کار دیگه ای هم هست بخوای نشونمون بدی

 ساجد گفت شاید این کار خیلی عجیب نباشه ولی نشونتون میدم شمشیرشو از دست راستش درورد در کمتر از یک صدم ثانیه شمشیر به دستکش سمت راست برگشت و از دستکش سمت چپ بیرون اومد

 جیمی گفت هه ساجد ما با وجود تو دشمنو نابود میکنیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18 

ساجد خنده ای کرد

فردا صبح میخواست از روی پشت بوم چند خانه به صورتی که میدوعه از پشت بوم ها رد بشه بالای یک خانه رفت فاصله ان خانه تا خانه ی بعدی حدود 80 متر بود ساجد همینجوری دویید بدون اسکیت به لبه پشت بام رسید سرعتشو کم نکرد و از ساختمون زیر کفش هایش روشن شد رو هوا انگار داشت رو زمین میدوعه تا رسید به خونه بعدی تا بعد از ظهر همین کارو میکرد عصر که به تمرین با مایکل رفته بود دیگه از یه دست برا شمشیر استفاده نمیکرد شمشیرش رو هی از دست راست به دست چپ میفرستاد مایکل گفت اینجوری خیلی قوی تر میجنگی دیگه با این سبک تمرین کن و بجنگ

دو هفته گذشت ساجد تقریبا اماده بود اون میخواست به بالای یک ساختمون سه طبقه بره با پرواز کردن از 30 متری ساختمون دوید تا بتونه مثل بالا رفتن از پله و پرواز کردن به پشت بوم برسه زیر کفش هایش روشن شدند و اون پرواز کرد و به بالای پشت بوم رسید وقتی رسید به بالای پشت بوم لبخندی زیر ماسکش زد و گفت کینگ رپتور امادس (King Raptor is ready)

قرار شد ساجد به بیرون از کمپ یه سری بزنه مایکل بهش گفت بیسیمت روشن باشه و تحت هیچ عنوانی خاموش نکن

ساجد گفت باشه

و بعد با موتور به سمتی رفت به جایی رسید سه تا خونه اونجا بود وارد یه خونه که شد صدای دو تا جیپ اومد جیپ ها پر نینجا بودن ساجد پشت بیسیم گفت مایکل نینجا ها اینجان

مایکل گفت لعنت باید باهاشون بجنگی و همشونو بکشی

 ساجد گفت نمیتونم منو میکشن

مایکل گفت این همه باهات تمرین نکردیم و خودت وقت نزاشتی رو وسایلت که بگی نمیتونم ده تا دونه نینجا رو بکشم من میام سمتت ولی باید با نینجاها بجنگی

ساجد گفت اگه مردم بدونید خیلی متاسفم

 مایکل گفت نمیمیری تنها راه نجات ما تویی

ساجد ناپدید شد و به داخل اتاقی رفت. نینجا ها داشتن حرف میزدن یکیشون که رییس بود یه موتور اینجاس صاحبشو باید بکشیم پونزده تاییم و اینجا سه تا خونس پنج نفر پنج نفر کامل خونه هارو بگردید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19 

خونه ای که ساجد رفته بود پنج تا نینجا رفتن ساجد به شدت ترسیده بود ساجد در اتاق طبقه بالای اون خونه بود نینجا ها فکر کردن خبری نیست دو نفر بیرون رفتن اطلاع بدن سه نفر دیگه طبقه بالا بودن یکی از انها وارد اتاق شد ساجد به طوری که نامرئی بود شمشیرشو در اورد موقعی که خودش نامرئی بود شمشیرشم نامرئی بود نینجا داشت اتاق رو میگشت تا اونو پیدا کنه وقتی به سر یه کمد رفت تا اونجا رو بگرده ساجد با شمشیر از پشت تو کمر نینجا به سمت قلبش فرو برد نینجا صدای اخی ازش درامد و مرد

دو تا نینجای دیگه صداشو شندیدن سریع به اتاق اومدن شمشیرشونو در اوردن جنازه نینجای مرده رو دیدن یکیشون پشت بیسیم گفت رییس اینجا یکی ... حرفشو کامل نزد که ساجد با شمشیر به قلب اون فرو برد و بعدش از حالت نامرئی درومد شمشیر رو سریع از دست چپ به دست راست برد و از حمله نینجا دفاع کرد نینجا با پرشی به عقب تر رفت و حالت گارد گرفت ساجد شمشیرشو به داخل دستکش برد و با دو انگشتش که به دستکش بصورت کلت در می اومد به سر اون تیر زد دوازده نینجای دیگه به سرعت داخل اون اتاق اومدن

 ساجد خندید و گفت هه اگه دوست دارید مثل همین سه تا بشید زودتر حمله کنید رییسشون رو به سه تا نینجا کرد و بعد نگاهی به ساجد کرد و گفت اینو بکشید زیادی حس قدرت کرده

 نینجاها بسرعت به دور ساجد رفتن فرمانده نینجا گفت اسمت چیه بچه جون دوست دارم بدونم الان کیو قراره بکشم

 ساجد گفت تو واقعا چه فکری کردی میتونی کینگ رپتورو  بکشی هه

 فرماندشون گفت حمله کنید جوری که بقیه درس بگیرن با نینجاها در نیوفتن

 یه نینجا که جلوی اون بود حمله کرد ساجد سریع شمشیرو از دست راستش درورد و حمله اونو دفاع کرد بعد دست چپشو به صورت کلت کرد و خندید و تیر زد دو نینجای دیگه تعجب کردن سریع حمله کردن فکر میکردن میتونن راحت بکشنش ساجد شمشیر رو از دست راست سریع به دست چپ برد و یکی از نینجا ها که خیلی نزدیک شده بود بهش رو با یه ضرب کشت بعد از دستکش سمت راست شمشیر بیرون اومد و اونیکی هم به راحتی کشت
رییس آنها دستور داد حلقه بزنید به دورش و محاصرش کنید ساجد در برابر هشت نینجای دیگر بود یکم ترسیده بود ولی نگذاشته بود بقیه بفهمن ترسیده گفت هه هه همش همینید حمله کنید نینجاها به اون حمله کردن ساجد هر کدومشونو به روشی کشت در اخر خودش ماند و رییس آنها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...