رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین
sarah..

نفرین پارک|سارا ایزدی

پست های پیشنهاد شده

نام:نفرین پارک

نویسنده:سارا ایزدی

ژانر:ترسناک،تخیلی

خلاصه:زن و شوهری وارد پارکی می شوند که سال هاست در  آن نفرینی پا برجاست و این نفرین دامن این دو را می گیرد. آن ها متوجه می شوند رازی پشت این پارک است... رازی که...

مقدمه: نفرین و طلسم مال قصه ها نیست. گاهی موجودات اهریمنی نفرینی می سازند که ما هم قربانی آن هستیم. ما نیز یکی از صد هزار نفری هستیم که کشته می شود...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-وایسا

یه برو بابایی نثارش کردم و دویدم سمت تاب. از وقتی که بچه بودم ، سوار تاب نشدم. تقریبا حدود پونزده سال داشتم که مامانم بهم گفت { این کارا برای یه دختر نوجون زشته}

و منم دیگه سمت تاب و سرسره نرفتم. 

محافظ تاب رو بالا زدم و با ذوق نشستم. پاهام کاملا روی زمینن!

با پاهام خودمو تکون دادم. چشامو بستم و تمرکز کردم. توی همین حین صدای جیغ یه بچه اومد. با ترس چشامو باز کردم و دور و اطرافم رو دید زدم اما کسی نبود.

رو به  امیر گفتم:

_امیر...

همینطور که مشغول پهن کردن حصیر بود ، گفت:

_بله؟

_می گم تو هم شنیدی؟

با تعجب سرشو بالا آورد و گفت:

_چیو؟

_امم مثل صدای جیغ یه بچه بود…

_دیوونه شدی؟ حین دویدن سرت به جایی نخورده؟

یکم فکر کردم… نه نخورده… بدون حرف دوباره چشمام رو بستم…

_بدش به من!

با تعجب به صدای یه دختر بچه گوش دادم. 

_پیش من نیست!

_خودم دیدم برش داشتی.

_باز بهم تهمت زدی

_داری دروغ میگی

چند ثانیه صدای چیزی نیومد اما باز صدای جیغ بچه اومد.

با ترس  چشمام رو باز کردم. دوباره همه جا رو از نظر گذروندم… نه جدی کسی توی پارک نیست اما اون صدا… اون حرفا و جیغ…

نگاهی به امیر انداختم. بی خیال زیر سایه ی یه درخت خشکیده ، روی حصیر دراز کشیده بود! چطور صدای جیغ رو نشنیده… جدی جدی دیوونه شدم…

بلند شدم. خواستم به طرف امیر برم اما یهو چیزی از کنارم رد شد. هینی کشیدم و به سمت راستم خیره شدم. یه گربه ی سیاه بود. نفس عمیقی کشیدم. من عاشق گربه هام…

خم شدم و دستم برای گربه دراز کردم. سرشو تکون داد و نزدیکم شد. ناخودآگاه نگام به چشماش افتاد. آبیه آسمونی!!!

اما معمولا چشمای گربه ها سبزن!

خواستم نازش کنم اما با یه سرعت باور نکردنی از کنارم عبور کرد…

به پشت سرم نگاه کردم اما اثری از اون گربه نبود. شونمو بالا انداختم و به سمت شیر آبی که ته پارک بود ، رفتم.

شیرش زنگ زده بود فکر کنم سال هاست که ازش استفاده نکردن… هر کاری کردم باز نشد… ای لعنتی…. حالا چکار کنم

 

ای بابا حالا کجا دستامو بشورم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم به سمت امیر.

_امیر... امیر!

_هوم؟

_میایی یه بطری آب رو دستم بگیری ، دستامو بشورم!

لای چشاشو باز کرد. آهسته نشست و نگاهی به اطراف کرد. بعد به اون شیر آب خرابه اشاره کرد و گفت:

_برو اونجا بشور

و خواست بخوابه که با لحن طلبکارانه گفتم:

_کور که نیستم ، خودم دیدمش ولی شیرش زنگ زده و آب نداره. بلند شو آب بگیر تا من ساندویچت رو آماده کنم!

تا اسم ساندویچ آوردم ، عین چی بلند شد و به سمت ماشین رفت. خندیدم... دیوانست به مولا

بعد اینکه آبی به دست و صورتم زدم ، نهار رو آماده کردم و خوردیم. دیگه خواب کاملا از سر امیر پریده بود. نگاهی به دور  و بر کرد  و گفت:

_کسی نیست بریم.

_کجا؟

_توی تاب و سرسره دیگه

با ذوق دستامو بهم کوبیدم و گفتم:

_بریم!

همراه امیر بلند شدیم و به سمت وسایل بازی رفتیم. این محله خیلی خلوته. یعنی غیر معمول خلوته تازه کسی هم توی این پارک نمیاد چون تمام درختا خشک شدن و شیر آبم که زنگ زده بود!

اول از همه امیر از شش تا پله بالا رفت. خواستم برم که چند تا لکه ی قرمز روی زمین توجه منو جلب کرد. آروم روی زمین نوشتم و بهشون خیره شدم. عین خون بودن. دستمو بهشون نزدیک کردم. وای چرا خیسن... به دستم نگاه کردم ، قرمز شده. آروم نزدیک دماغم بردم. وای خدای من خونه!

دستمو با دستمال کاغذی تمیز کردم. بعد با کمی آب پاکش کردم و دوباره خشک کردم.

_بیا دیگه

لبخندی به امیر زدم و به سمتش رفتم. از پله ها بالا رفتم. توجهم جلب یه نوشته ی سیاه ، روی یه سرسره شد. نوشته بود:

_از اینجا برید اگه جونتون براتون مهمه این پارک رو ترک کنین!

_چیو می خونی؟

_امیر بیا اینو بخون

امیر نزدیکم شد. شروع کرد به خوندن بعد با خیال راحت گفت:

_خب؟

_خب؟ بیا بریم داره می **** کلمه فیلتر شده **** خطر داره

_برو بابا باور نکن حتما باز این بچه مچه ها اومدن چرت و پرت نوشتن تا کسی نیاد گند کاریشونو ببینه

_اما...

دستمو کشید سمت خودش و با لبخند گفت:

_اما نداره بیا بریم عشق و حال

لبخندی زدم و به سمت یه سرسره که روش علامت مرگ زده بودن ، رفتم. نگاهی به داخلش انداختم. قرمز بود و چون منم عاشق رنگ قرمزم ، این سرسره رو انتخاب کردم.  نشستم و جیغی کشیدم...

وقتی اومدم بیرون حس کردم کسی داره نگام می کنه اما پارک خالی بود. شونمو بالا انداختم حتما باز توهم زدم.

_امیر بیا این سرسره از همه بلند تره!

_کدوم؟

_این قرمزه

_اومدم

دو دقیقه بعد ، امیر با چهره ی درهم از سرسره بیرون اومد. به سمتش رفتم و با نگرانی گفتم:

_امیر حالت خوبه؟

سرشو به نشونه ی آره تکون داد.

_ولی قیافت اینو نمی **** کلمه فیلتر شده ****.

یهو با یه سرعت برگشت سمتم. با تعجب به پشت سرم خیره شد و از ته دل فریا زد. با ترس برگشتم و ب پشت سرم نگاه کردم. ناگهان همون گربه ی چشم آبی پشت سرم بود. نگاهی با تمسخر به امیر انداختم و گفتم:

_آخه گربه ترس داره؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره به جلوم خیره شدم اما اثری از گربه نبود. با تعجب به جای خالی گربه نگاه کردم.

به سمت امیر برگشتم اما... با دیدن اون موجود که کنار امیر بود جیغ بلندی کشیدم.

یه دختر که چشم راستش سوراخ بود و یه میله توی سرش فرو رفته بود. یه لبخند ملیح هم روی لبش بود و از دور لباش خون میومد!

_امیر!
_چی شده؟

به سمت راستش اشاره کردم. تا امیر برگشت ، اون موجود ناپدید شده. جیغه دیگه ای کشیدم که امیر پرید بالا. نفهمیدم چطوری ولی فقط خودمو به ماشین رسوندم. توی شیشه ی آینه خیره شده بودم که دوباره همون دختر رو پشت سرم دیدم. هینی کشیدم و برگشتم اما جای اون دختره ، گربه ی چشم آبی بود...

خدایا من چم شده!

امیر همراه تموم وسایل نزدیکم شد و همونطور که نفس نفس می زد ، گفت:

_چی شد لیلی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ه... یچی فقط بریم.

سرشو تکون داد و در ماشین رو باز کرد. سریع دستگیره رو کشیدم و سوار ماشین شدم اما توی ماشین یه بوی گندی میومد... کمی که دقت کردم دیدم بوی خونه!!

با تعجب برگشتم و به صندلی عقب نگاهی انداختم اما چیزی نبود. حدود پنج دقیقه بعد ، امیر سوار شد و ماشینو روشن کرد.

چشمامو بستم و خوابیدم...

..........

 

_چیز دیگه ای نبود؟

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم. مرده سرشو پایین انداخت و مشغول نوشتن چیزی شد.

امیر پرسید:

_آقا الان مشکل ما چیه؟ از اون روز به بعد همش مورد حمله ی این موجودات قرار می گیریم.

بعد آستینش رو بالا زد و دستشو که کبود شده بود رو به مرده نشون داد.

مرده_ خانم این کبودی ها روی شما هم هسته.

به جای من ، امیر جواب داد:

_بله بیشتر روی پاهاشه.

مرده سرشو تکون داد و باز عین قبل مشغول نوشتن شد. ای کاش بهمون می گفت چه اتفاقی افتاده...

خواستم چیزی بگم که امیر آروم دم گوشم گفت:

_سسس بزار کارشو بکنه

باشه ای زیر لب گفتم و دوباره به اون مرده خیره شدم. ربع ساعتی به همین منوال سپری شد که بالاخره سرشو بالا آورد و رو به من و امیر گفت:

_متاسفم. باید بگم کاری از دست من بر نمید

امیر با عصبانیت گفت:

_یعنی چی؟

_یعنی من بلد نیستم. دیگه از این واضح تر

_حالا میشه بگید ، مشکلمون چیه؟

امیر به تبعیت از من گفت:

_لااقل این کارو بکنین

مرده مدادشو پرت کرد روی میز چوبیه وسط اتاق. عینکشو در آورد و گفت:

_مشکل از شما نیسته از اون پارکه.

امیر با تعجب گفت:

_پارکه؟

_بله مگه نگفتین که روی یکی از سرسره ها اخطار نوشته بودن که خطر داره؟

سرمو تکون دادم. پوزخندی زد و گفت:

_با جونتون بازی کردید. اون پارک تسخیر شده بود و توسط ارواح خبیث اداره میشد. شما با پا گذاشتن به اون مکان ، اونا رو ناراحت کردید و الان باید تاوان بدید.

-تاوان؟ چه تاوانی؟

_اینو دیگه من نمی دونم. تا همینجا هم موکلم { جنی که مورد تسخیر شخصی قرار گرفته باشد و برای اون شخص کار کند} بهم گفته...

تشکری کردیم و اومدیم بیرون. نفس راحتی کشیدم. فضای اونجا فوق العاده خفه بود... آخیش آزادی...

_نه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وای خدا باز صدای اون جیغ. باز صدای گریه و باز اسمی که توی این چند وقت سر زبونمه... هانیه... یه بار توی خواب دیدم که دو تا دختر بچه بودن. یکیشون موهاش مشکی بود و چشمای درشت مشکی داشت اما اون یکی صورت بوری داشت و چشماش آبی بودن. بعد ها فهمیدم اون چشم آبیه اسمش هانیست چون توی خواب چشم مشکیه با خنده می گفت هانیه وایسا}}

_لیلی... لیلی

_هوم؟

_حواست کجاست؟ می گم برسونمت خونه؟

_خودت کجا میری؟

_کار دارم

_باشه منو برسون خونه.

 

در خونه رو باز کردم و واردش شدم. بسم الله زیر لب گفتم. وای از ساعت شش بیداریم بهتره برم استراحتی کنم!

 

************************

چندین سال قبل:

_هانیه وایسا

هانیه ، دختر زیبای محله به خاطر دوستش ، فاطمه ایستاد. سرش رو برگردوند و به قیافه ی خسته ی فاطمه چشم دوخت.

رو به فاطمه با خنده گفت:

_عقب موندی دختر!

فاطمه نفسی تازه کرد و با لبخندش که چال گونش به نمایش داده می شد گفت:

_مگه من مثل تو ورزش می کنم؟

هانیه سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. تنها خدا میزان دوستی میان این دو دختر را می دانست. این ها عاشق هم بودند و نفس کشیدن بی یکدیگر را زنده ماندن نمی دانستن...

فاطمه از هانیه جلو زد  و با خنده به سمت تاب رفت. هانیه نیز دنبال او به راه افتاد اما... از چیزی که دید تعجب کرد. به سمت راستش در کنار بوته ها رفت. فاطمه وقتی هانیه را دید که به سمت دیگری میرود ، دست از تاب بازی کشید و دنبال او به راه افتاد.

هانیه با گریه کنار گربه ی سیاهی که این چند روز مرحم درد هایش بود ، نشست. آرام او را بلند کرد و نوازش کرد. فاطمه نیز از دیدن جسد گربه تعجب کرد. دلش به حال هانیه سوخت زیرا هانیه عاشق این گربه بود... گربه ای متفاوت. با پوستی سیاه اما چشمانی به رنگ دریا... به رنگ آسمان و به رنگ آبی!

**********************

با صدای زنگ گوشیم چشامو باز کردم. با دست دنبالش گشتم اما قطع شد. پوفی کشیدم و دوباره چشامو بستم.

-هانیه

با شنیدن اسم هانیه ، سیخ نشستم. بسم الله زیر لب گفتم و بیرون رفتم.

_امیر... امیر خونه ای؟

_آره!

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم اما... کسی پشت سرم نبود. تند تند گتم:

_امیر اصلا کارت جالب نیست.

تق

سریع سرمو به سمت راست برگردوندم اما چیزی نبود. دیگه داره اشکم در میاد. من غلط بکنم دیگه تو خونه تنها بمونم.

-ههههه

یهو برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم اما کسی نبود. با بغض گفتم:

_امیر شوخیه جالبی نیست.

_من امیر نیستم!

هینی کشیدم و به سمت چپم که یه دختر بچه ایستاده بود ، نگاه کردم. پوزخندی روی لبش بود. گوشه ی سرش شکسته بود و ازش خون میومد. کم کم به سمت ابرو هاش رفتم. اون سمتی که سرش شکسته بود ، ابرو نداشت. کم کم اومدم پایین تر. به چشماش خیره شدم. چشایی به رنگ آبی. رنگ مثل دریا... با من من گفتم:

_هانیه؟

سرشو کج کرد و پوزخندی صدا دار زد. با اون صدای بچه گونش که کمی خش داشت ، گفت:

_نفرین پا برجاست. نه تو و نه هیچ کسه دیگه ای نمی تونه شما رو نجات بده.

نمی دونم چی شد اما یهو گفتم:

_حتی فاطمه؟

عجیبه چون چند بار توی خواب دیدمش ، الان دیگه ازش نمی ترسم!

یهو خون تو سرش فوران زد بیرون. صدای هانیه خش دار تر شد و فریاد زد:

_حتی اون خائن...

یهو به سمتی پرت شدم و فقط حس کردم مایعی روی سرم جریان پیدا کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.

…….

لای چشامو باز کردم. اینجا دیگه کجاست؟ با تعجب به دیوارای  یک دست سفید زل زده بودم که در باز شد و یه زن با رپوش سفید وارد شد. لبخندی زد اما من گیج نگاش کردم. اومد نزدیکم. به دستش نگاه کردم. یه آمپول به دستش بود. نگاهی به چشمش انداختم. آبیه آسمونی!

چقدر این چشما برام آشناست. چه رنگی آدم ناخودآگاه توش غرق می شه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آمپول رو توی دستم فرو کرد و با پوزخند گفت:

_فکر نکن. آروم بخواب خودت می فهمی من کیم!

تعجب کردم. خواستم چیزی بگم اما خواب منو به سمت خودش کشید...

 

***********************

چندین سال قبل:

تق تق تق

هانیه چادر گل گلیش رو که مامانش براش دوخته بود را روی سرش انداخت و به سمت در رفت. قبل از باز کردن در با صدای بچه گونش گفت:

_کیه؟

صدای فاطمه اومد:

_منم باز کن

هانیه با خوشحالی در را باز کردو ناگهان فاطمه خودشو توی بغل هانیه انداخت و با گریه گفت:

_دلم برات تنگ شده بود!

هانیه اونو محکم به خودش فشرد. هانیه تازه امروز صبح از شهر برگشته بود. دو روزی بود که فاطمه رو ندیده بود.

فاطمه خودش را از بغل هانیه بیرون آورد و گفت:

-بیا بریم مامانم برام عروسک جدید خریده بریم نشونت بدم.

_باشه بریم.

هانیه و فاطمه با هم به سمت خونه ای که دو کوچه آن ور تر بود ، یعنی خانه ی فاطمه رفتند.

همینطور که هانیه چشمش به عروسک فاطمه افتاد ، دلش فرو ریخت. عروسکی بود که سال هاست آرزو داشت کسی برایش بخرد اما امکان نداشت زیرا در توان مالی هانیه نبود.

با بغض به خرس پشمالوی فاطمه خیره شد. خیلی شب ها با فکر کردن به این عروسک می خوابید  و حالا برای فاطمه بود!

با بغضی که هر لحظه ممکن بود فرو بشکند گفت:

_فاطمه من باید برم کار دارم.

فاطمه خیلی از این حرف هانیه ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد زیرا دلیل ناراحتی هانیه را می دانست. او می دانست که هانیه عاشق این عروسکه...

هانیه بدون زدن حرف دیگه ای به خونش بازگشت. فاطمه نفسی کشید و پلاستیکی را از توی کمدش برداشت. سر پلاستیک را باز کرد و نگاهی به عروسکی که برای هانیه خریده بود ، انداخت. درست شبیه مال خودش است اما به رنگ قرمز. آخه هانیه عاشق قرمز است ولی فاطمه عاشق رنگ صورتی است برای همین عاشق خرسش است. حتی بیشتر از هانیه!...

**********************

 با صدای پچ پچ لای چشامو باز کردم. مامان و بابا و میر بالای سرم بودن.

امیر با نگرانی سمتم اومد و گفت:

_لیلی حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم. تنها چیزی که یادمه اون پرستاره...

مامان_دخترم چه اتفاقی افتاد؟

امیر لب زد که بهشون دروغ بگم. گفتم:

_هیچی داشتم عین همیشه می رقصیدم که پام به فرش گیر کرد و افتادم روی زمین و سرم به میز خورد.

امیر نامحسوس زد توی پیشونیش. یعنی که گند زدم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان و بابا انگار باور کردن چون شروع کردن به نصیحت کردن.

........

امیر درو برام باز کرد. کفشام رو در آوردم. همینطور به هال خیره شدم ، تما اتفاقات عین فیلم از جلوم چشمام رد شد. اون دختره... چشماش. هانیه... فاطمه!

با تعجب به جایی که هانیه بود ، خیره شده بودم که یکی زد روی شونم. با هینی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم که با دیدن امیر ، نفس راحتی کشیدم.

_لیلی بیا بشین برام بگو چه اتفاقی افتاده.

سرمو تکون دادم و کنار امیر ، روی مبل نشستم. تمام اتفاقات حتی اون پرستاره رو بهش گفتم. امیر با تعجب گفت:

_چطور؟ دکتر برات آمپولی ننوشته بود. اصلا خودم از اول تا آخرش دم اتاقت بودم. کسی وارد اتاقت نشد! فقط دو بار دکتر وارد شد که منم کنارش بودم!

با دهن باز به امیر خیره شدم. چجوری ممکنه پس کی اومد و بهم آمپول زد... یهو یاد چشماش افتادم. چشمای آبی!

آبی... این رنگ نگاه ، این مظلومت برام آشناست.

یهو صدایی از اتاقم اومد:
_من بودم!

من و امیر از جا پریدیم. صدای خودش بود. همون صدای بچه گونه ی خش دار... صدای هانیه بود!

_امیر من می ترسم!

امیر یه قدم اومد جلوم و داد زد:

_کی اینجاست؟

یهو صدا از سمت راستم اومد:

_من!

من و امیر به سمت راست چرخیدیم اما همینطور که چشمم به اون موجود افتاد از ترس جیغ بلندی کشیدم. دستام یخ کردن! ضربان قلبم رفت روی هزار.

لای چشامو به زور باز کردم اما کسی جلوم نبود... با ترس به طرف امیر چرخیدم... وای خدای من!

اشکام جاری شدن!

_امیر کجا رفتی؟ امیر من تنها می ترسم!

اما صدایی نیومد. همینجور به جای خالی امیر خیره شدم. خدایا کمکم کن.

زیر لب شروع کردم به خوندن آیة الکرسی تا از لرزش دستام کم شه

کسی دستی گذاشت روی شونم. جیغی کشیدم و برگشتم اما کسی پشت سرم نبود. گریه مانع دیدم شده بود! دستی کشیدم به چشمام.

این بار بلند تر فراد زدم:

_امیر...

خدایا کمکم کن. بالایی سر امیر نیومده باشه!

خواستم از در خونه بیرون برم که سرم گیج رفت. روی زانو نشستم ولی...

                            .....

توی یه کوچه بودم. یه کوچه ی شلوغ. به سمت زنی رفتم که یه پاکت پر از میوه به دستش بود. رفتم جلوش و گفتم:

_ببخشید من...

بدون توجه به من از کنارم رد شد. چه بیشعور دارم باهات حرف می زنم. به سمت یکی دیگه رفتم اما اونم بدون توجه به من رفت!

به سمت زنی رفتم که توی کوچه نشسته بود

_ببخشید...

یهو بلند شد و با عصبانیت گفت:

_اینجا چکار می کنی هان؟

تعجب کردم. خواستم جوابش رو بدم اما... جیغی از ته دل کشیدم. چجوری... اون چجوری از بدن من رد شد؟

نگاهی به پشت سرم رفتم. زنه دویدم سمت یه بچه. منم پشت سرش رفتم. همینطور که چشمم به اون بچه افتاد ، موندم! هانیه؟

اون زنه هانیه رو هل داد که باعث شد محکمم به زمین بخوره. به سمت هانیه رفتم. خواستم دستش رو بگیرم اما دستم از توی بدنش رد شد! چه بلایی سرم اومده! چه اتفاقی افتاده؟

هانیه اشکاش جاری شدن و با مظلومیت گفت:

_مامان من...

زنه یه لگد به دل هانیه زد و گفت:

_برای بار هزارم می گم ، من مادر تویه **** کلمه فیلتر شده **** نیستم!

دلم ریش شد. آخه چطور دلش میاد اینجوری با دخترش رفتار کنه. هانیه بلند شد و دوید سمت کوچه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همینطور که می دوید زنه فریاد زد:

_شب توی خیابون می مونی جایی توی خونه ی من نداری!

نگاهی به اطراف کردم. همه بی خیال بودن انگار یه امر عادی بود که مادر ها بچه هاشونو بزنن یا از خونه بیرونشون کنن!

بدون توجه به زنه ، به سمت هانیه رفتم و پشت سر اون دویدم. هانیه دو تا کوچه رفت و بالاخره جلوی یه در قهوه ای ایستاد. خواست در بزنه که صدای خنده ی دو بچه اومد. هانیه گوشش  رو چبوند به در:

اولی:

_وای فاطمه چقدر تو خوبی!

دومی یا همون فاطمه خنده ای کرد و گفت:

_ممنونم نرگس ، تو هم بهترین دوست منی!

هانیه جا خورد ولی بازم گوش داد:

نرگس_اما پس هانیه چی؟

فاطمه_ هانیه؟ اون یه دوست معمولیه. تازه خیلی هم لوسه. امروز به خاطر یه عروسک قهر کرد!

نرگس_چرا؟

فاطمه_چون هانیه خیلی اون عروسک رو دوست داشت و مامانش براش نمی خرید حالا که من خریدم ، گفت یا عروسک رو بده به من یا باهات قهرم. خب منم عروسکم رو دوست داشتم برای همین گفتم باهات قهرم اونم رفت!

هانیه با اشک از در فاصله گرفت. زیر لب گفت:

_خیلی دروغگویی من کی این حرفا رو زدم؟

بعد با همون اشکا رو کرد به من و گفت:

_تو هم شنیدی نه؟

سرمو تکون دادم. پوزخندی زد و پشت کرد به من رفت. ناگهان همه جا سیاه شد...

                         .....

هینی کشیدم و بلند شدم. نگاهی به اطراف انداختم. روی زمین بودم با لباسای بیرونی! یه ذره فکر کردم. آهان... وای امیر!

بلند شدم و گوشیمو برداشتم و شماره ی امیر رو گرفتم. اما صدای زنگ گوشیش از کنارم اومد. آهی کشیدم و روی مبل نشستم. چه بلایی سرت اومده امیر. آخه کجایی لنتی!

سوئیچ رو برداشتم و از خونه خارج شدم. سوار ماشین شدم و روندم به سمت خونه ی مامان بزرگ!

 

در با صدای تیکی باز شد. وارد شدم. همیشه وقتی ناراحت بودم یا عصبانی بودم میومدم اینجا آخه مامان بزرگی بهم کلی آرامش می داد!

عین همیشه عزیز جون اومد دم در. به سمتش رفتم و بغلش کردم.

_سلام عزیز جون.

_سلام دخترم بیا تو.

همراه عزیز جون وارد شدم. نگاهی به خونه ی بهم ریختش انداختم.

_عزیز جون تمیز کاریه؟

_آره ننه خونه خیلی خاک گرفته مخصوصا انباری.

_می خوایی کمکت بدم؟

_الهی خیر ببینی!

دستمالی از توی آشپز خونه برداشتم و به سمت وسایلی که مال انباری بود ، رفتم و مشغول تمیزکاری شدم. همینجوری که تمیز می کردم ، وسایل قدیمی رو نگاه می کردم که چشمم به یه صندوق خورد. به سمتش رفتم و درش رو باز کردم. وای چقدر خاک داره!

نگاهی به داخلش انداختم. کلی وسایل بچه گونه. حتما مال مامانن.

_عزیز جون؟

عزیز جون سرشو بالا آورد و با خنده گفت:

_جانم مامان؟

_عزیز این لباسا برای کین؟

عزیز بلند شد و اومد سمت من و نگاهی به صندوق انداخت. آهی کشید و گفت:

_مال بچگیم.

_بله؟ یعنی شما لباسای بچه گیتونو دارید؟

_بیشترشون مال دوستمن.

_دوستتون؟

_آره مرده!

_اوه متاسفم خدا بیامرزتش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیز سرشو تکون داد و رفت و مشغول ادامه ی کارش شد. ناخودآگاه دلم گرفت. الهی چقدر پدر و مادرش سختی کشیدن از داغ بچه...

دوباره نگاهی به صندوق انداختم. نشستم کنارش و لباسای ته شده رو بیرون آوردم. به لباساش می خوره حدود نه یا شایدم ده سال سن داشت. بمیرم براش.

بقیه ی لباسا رو نگاه کردم تا رسیدم به یه پاکت. پاکت ر برداشتم و بازش کردم. دو تا عروسک توش بودن. دو تا خرس که خاک گرفته بودن. یکیشون صورتی بود و یکیشون قرمز بود. چقدر نرمه... چجوری اینقدر نرمه بعد این همه سال. عزیز جون الان شصت و سه سال سن داره... اینا مال حدود پنجاه و خرده ای سال پیشه!

با تعجب به اون دو تا خرس پشمالو خیره شدم. نگاهی به برگه ای که به خرس قرمز چسبیده بود ، انداختم. دستی روش کشیدم تا خاکش بره. روش یه نوشته بود:

{ برای دوستم ، فاطمه}

یه خط بچه گونه بود. یعنی یکی اینا رو به عزیز جون داده؟ آخه اسم عزیز جون ، فاطمست!

************************

چندین سال قبل:

هانیه روی سبزه های پارک نشسته بود. آروم آروم اشک می ریخت. اصلا باور نمی کرد فاطمه ، دوستی که عین خواهر بود برایش پشت سرش اون حرف ها رو زده...

_هانیه؟

هانیه برگشت اما تا فاطمه رو دید اخم کرد و بلند شد.

فاطمه تعجب کرد. دلیل فرار هانیه از او چه می توانست باشد؟ فاطمه به دنبال هانیه رفت و صدایش زد اما هانیه به سرعتش افزود.

فاطمه ایستاد و کمی فکر کرد. اما چیزی یادش نیامد که باعث ناراحتی هانیه شده باشد!

هانیه همانطور که می دوید اشک هم می ریخت. یعنی فاطمه چقدر می تواند نامرد و البته دورو دورنگ باشد!

_هانیه جون من وایسا.

هانیه هر چقدر هم از دست فاطمه ناراحت باشد نمی تواند قسم جون او را زیر پا بگذارد. برای همین ایستاد...

فاطمه به او رسید و با اخم گفت:

_معلومه چته؟

به هانیه خیلی بر خورد. چرا که فاطمه تا کنون با او به این گونه صحبت نکرده بود. هانیه نیز اخم کرد و گفت:

_چرا اینجوری حرف می زنی؟

_من هر جور که بخوام حرف می زنم به تو هم مربوط نیست!

فاطمه نمی فهمید که چه دارد می گوید. فقط دلش می خواست تمام عصبانیتش را سر هانیه خالی کند.

هانیه پشتش را به او کرد و همینطور که می رفت ، گفت:

_تو دیگه دوست من نیستی.

فاطمه عصبانی تر شد و حمله کرد به سمت هانیه و آن را هل داد. هانیه به روی زمین افتاد و با تعجب به فاطمه ای که عوض شده بود ، خیره شد.

_هانیه خیلی خری

هانیه دیگر توان شنیدن این همه حرف وصد البته فحش ها و کتک ها و توهین ها را نداشت.

با اخم بلمند شد و گفت:

_من همینجوری ساکت نمی شینم! منتظر انتقام باش!

 و رفت...

**********************

آخیش. لباسمو تکوندم. نگاهی به ساعت انداختم. ده و نیم. بعد ساعت ها بالاخره تموم شد. به سمت گوشیم رفتم و شماره ی امیر رو گرفتم.خیلی دلم می خواست باور کنم امیر رفته بود بیرون و الان رسیده خونه.

شمارش رو گرفتم اما فقط بوق...

هی خدایا...

عزیز جون اومد سمتم و گفت:

_خدا خیرت بده دخترم.

نگاهی بهش انداختم. متوجه نگرانیم شد. گفت:

_حالت خوبه لیلی؟

_عزیز جون...

_جانم دخترم؟

_امیر غیبش زده!

_یعنی چی؟

نمی دونم چرا و چطور شد. اما وقتی به خودم اومدم که تمام اتفاقات رو برای عزیز جون تعریف کردم. همه چی! از نوشته ی پارک تا دیدن هانیه و...

عزیز جون با ترس از جاش بلن شد. شروع کرد زیر لب چیزی خوندن. متوجه لرزش دستاش شدم اما چیزی نگفتم. عزیز مدام دور خودش می چرخید و چیزی می گفت. یهو اومد به سمتم. دستمو گرفت و با بغض گفت:

_ممنون که اومدی حالا برو. برو خونه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_اما عزیز...

مهلت حرف زدن بهم نداد و منو از خونش بیرون کرد. یعنی چی؟

 

عزیز منو از خونش بیرون کرد؟ چرا؟ چی باعث شد اینقدر بترسه؟

نگاهی به اطراف انداختم. کوچه خلوت و تاریک بود. بسم الله گفتم و از توی جیب مانتوم ، سوئیچ رو برداشتم.

ماشین رو روشن کردم. دوباره به امیر زنگ زدم و بازم کسی جواب نداد. نا امید درو باز کردم و وارد خونه شدم. با اینکه می ترسیدم اما چاره ای نداشتم. کجا می موندم؟

خواستم برم بالا که گوشیم زنگ خورد. ناشناس بود. جواب دادم:

_بله؟

_سلام خانوم غفاری؟

فامیلی امیر بود. گفتم:

_بله امرتون؟

_من محمد هستم. همونی که صبح برای مسئله ی اون اتفاقا پیش من اومدین.

_بله! امرتون؟

_ببینید موکل من چیزایی رو فهمیده. اتفاقی برای شوهرتون افتاده که موکل من با خبر شد. بهتره بیایین پیش من.

_چی؟ امیر؟

_بله اگه می تونید الان تشریف بیارین اینجا!

_اومدم اومدم.

نفهمیدم چجوری اما وقتی به خودم اومدن ، دیدم جلوی خونه ی محمد ام. پیاده شدم.

آیفون زدم و در باز شد. وارد شدم. محمد پشت میز کارش نشته بود. سلامی کردم و محمد جوابش را نیز داد. نشستم جلوش و با اضطراب گفتم:

_من آماده شنیدم.

نفسی کشید و گفت:

_بعد از رفتن شما خیلی فکر کردم چون داستان شما برام خیلی آشنا بود. تحقیق کردم و از موکلم پرسیدم که چندین سال پیش یه زن اومد پیش من و گفت وقتی وارد اون پارک شد ، اتفاقات بدی از جمله اتفاقات شما براش رخ داد. اومد پیش من و ازم کمک خواست و منم عین جواب شما ، بهش دادم و اون نا امید رفت. حالا بعد از شنیدئن از داستان شما ، رفتم دنبال زنه اما...

مکثی کرد. بهش زل زدم که ادامه داد:

_اما اون به طور غیر معمولی به قتل رسید و قاتلش هیچ وقت پیدا نشد و پرنده بسته شد. امشب از موکلم شنیدم که اون توسط یه روح خبیث که توی اون پارک حکم فرمانی می کرد ، کشته شد... مثل اینکه اون پارک نفرینی داره. فکر کنم روح یه دختر بچست که میاد و قربانیانش رو اذیت می کنه و بعد می کشتشون!

_منظورت.... منظورت هانیست؟

_هانیه؟

_اسم دختری که میاد و منو اذیت می کنه ، هانیست.

_نمی دونستم! پس مرحله ی اول رو گذروندین!

_مرحله ی اول؟

_مرحله ی اول اذیت کردن.

مرحله ی دوم به جنون رسوندن و در آخر مرحله ی سوم یعنی مرگ!

مرگ... مرگ... مرگ!

_راستی در رابطه با شوهرتون.

با امید بهش زل زدم که گفت:

_همون روح خبیث یا هانیه ای که خودتون می گید ، اونو با خودش برده.

_چی... چرا؟

_نمی دونم به عنوان قربانی یا...

قربانی؟ نه؟

_یا گروگان!

_چرا گروگان؟

_حتما دنبال چیزی توی زمینه که معمولا یه شخصه...

_نکنه من باشم؟

_دیگه اطلاعاتی ندارم. باید برگردی به اون پارک تا بفهمی دنبال کیه! اون وقت اون شخص رو براش ببر تا امیر آزاد بشه.

_اگه اون شخص رو برای هانیه ببرم ، نفرین از بین میره؟

_نمی دونم امیدوارم.

 

تشکری کردم و روندم به سمت خونه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...