رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین
Nevisande kocholo

رمان خانواده خلافکار | Nevisande kocholo

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: خانواده خلافکار *

نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی *

ژانر رمان: جنایی، اجتماعی *

خلاصه: 

تینا.. دختری با روح زخم خورده که با خانواده خلافکار خود زندگی میکنه بخاطره پدرش که ظلم های زیادی در حق اون و خانوادش کرده مجبوره کارهای غیرقانونی انجام بده اما متوجه میشه که یه نفر میخواد از پدرش انتقام سختی بگیره و اونو نابود بکنه اما تینا... *

 

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

از روی صندلی بلند شدم و بی حوصله به سمت در اتاقم رفتم و بازش کردمُ از اتاق خارج شدم و به سمت پله ها رفتم. 

وقتی رسیدم به پله ها آهسته ازشون پایین اومدم و با نگاهی بیخیال عمارت باشکوه و البته بزرگمون رو گذروندم بعدهم به سمت آشپزخونه رفتم که مامان رو درحال آشپزی کردن دیدم، بی توجه به قسمت پذیرایی رفتم که با دیدن بابا درحالی که روی مبل نشسته و  روزنامه می خونه پوفی کشیدم فکر کردم واقعاً جایی نیست که کسی توش نباشه؟ 

عقب گرد کردم تا از اونجا دور بشم که با شنیدن صدای بابا از حرکت ایستادم. 

بابا: تینا دخترم... 

دهن کجی کردم و درهمون حال برگشتم سمت بابا و آهسته بله ای گفتم که به کناره خودش اشاره ای کرد و خیره منتظرم موند که نفسم رو فوت کردم و صورتم رو به بیخیالی زدم. 

با قدم هایی کوتاه اما محکم به سمتش رفتم و با فاصله کنارش نشستم که لبخندی به روم پاشید و گفت: خوب! خبر تازه ای نداری؟ 

میدونستم منظورش از خبر چیه برای همین هم شونه ای بالا انداختم و مثل همیشه با صدای آرومی که خیلی ها نمیشنونش گفتم: دارم روش کار میکنم ولی هنوز خبری نیست. 

بابا وقتی با گوش های تیزش جوابم رو شنید سری تکون داد و به مبل تکیه داد و گفت: میدونی که این پروژه برام خیلی مهمه و دلم نمی خواد به هیچ وجه اشتباهی پیش بیاد که با پلیس ها شاخ به شاخ بشم، برای همینم بود که تورو برای حل کردنش انتخاب کردم و ازت انتظار دارم به نحوه احسنت انجامش بدی! 

بی حس سری تکون دادم و ازجام بلند شدم تا برم توی حیاط که ترسا از در ورودی طبق معمول با سر و صدای زیادی وارد شد. 

دستام رو داخل جیب شلوارم بردم و نگاهش کردم که با انرژی به سمتم اومد و چشمکی بهم زد و گفت: سلام فنچول آجی، چطوری؟ 

سری تکون دادم و لب زدم خوبم که به سمت بابا رفت و از گردنش آویزون شد و با خنده ای گفت: سلام به پاپا جونه خودم، دلم برات تنگ شده بود مشتی! 

بابا با خنده جوابش رو داد که بی توجه به اونا رفتم توی حیاط و نفس عمیقی کشیدم. 

از عمارت فاصله گرفتم به سمت تابِ توی باغمون یا همون حیاط بزرگمون که ضلغ جنوب غربی عمارت بود رفتم و روش نشستم؛ کمی خودم رو با پا تکون دادم که تاب آروم حرکت کرد. 

لبخندی بخاطره سکوت باغ اومد روی لبم و سیگارم رو از توی جیبم در آوردم آتیشش زدم و با پُک عمیقی که بهش زدم به تاب تکیه دادم و آهسته تکونش دادم. 

من تینا فرهمند فرزند کوچیک خانواده ی بزرگ یازده نفره ی فرهمند هستم، سه تا خواهر و سه تا برادر بزرگ تر دارم و بزرگ ترین برادرم یعنی تیام که سی سالشه و فرزند ارشد خانواده است یک زن و یک پسر به اسم رها و پرهام داره. 

دوتا برادره دیگم که دو قلو های همسان هستن بیست و پنج سالشونه و مجردن، اسم هاشون هم تیرداد و تیرانه، خواهر بزرگمم که بیست سالشه اسمش تابانه و تیانا هم که یکی دیگه از خواهرامه یک سال ازش کوچیک تره، ترساهم یک سال از تیانا کوچیک تره و هیجده سالشه، منم یک سال از ترسا کوچیک ترم و هفده سالمه. پدر مادر گرامم هم هردو پنجاه سالشونه اما به قدری جوون موندن که با یک آدم چهل ساله مو نمیزنن، پرهام هم که اولین نوه ی خانوادست پنج سالشه  و عشق همه است البته به غیر از من که کلاً از بچه ها خوشم نمیاد. 

پُکه دیگه ای به سیگار زدم که چشمم به ماشین های گرون قیمت و مدل بالامون افتاد و باعث شد پوزخندی روی لبم بشینه. 

نزدیک بیستا ماشین مدل بالا از بنز گرفته تا مازراتی و لیموزین توی باغ بزرگمون درست پشت عمارت یعنی کمی اون طرف تر از من پارک بود و هرکسی اونا رو میدید به راحتی می تونست حدس بزنه که خانواده ی ما پولاش از پارو بالا میره، اما فکر نکنم کسی تاحالا فکر کرده باشه با کدوم پارو بالا میره اما من و خانوادم خوب میدونستیم. 

سیگار رو انداختم زمین و با پام خاموشش کردم که صدای ترانه، خدمتکار خونمون اومد. درحالی که داشت به سمتم میومد گفت: خانوم کوچیک شام آمادست. 

سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم پشت سرش که داشت برمیگشت داخل عمارت حرکت کردم و آهسته خودم رو به کنار رسوندم که یکدفعه زد روی پیشونیش و برگشت سمتم که با دیدن با پرید عقب و گفت: هییع خانوم کوچیک شما کِی اومدید اینجا؟ شما چطوری انقدر آروم و بی سر صدا راه میرین؟ 

بی حالت نگاهش کردم و چیزی نگفتم که سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخشید بازم زیادی حرف زدم شما بفرمایید داخل من یه کاره کوچیک داشتم الان برمی گردم. 

و سریع در رفت که پوزخندی زدم با خودم گفتم بگو یادت رفت ارسلان جونت منتظرت بود تا بری باهاش غذا بخوری. 

بیخیال ترانه شدم و داخل عمارت شدم به سمت سالن غذا خوری رفتم و همه رو سرمیز دیدم، مثل همیشه آروم و بی سرو صدا روی صندلی خودم نشستم که تیام گفت: پس این دختر کج... 

با دیدن من حرفش رو خورد و با ابروهای بالا رفته گفت: مثل همیشه بی هیچ صدایی.

با شنیدن این حرفش همه به سمت من که روبه روی بابا قسمت عرض پایینیه میز نشسته بودم

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتن و نگاهم کردن که کمی به سمت عقب رفتم اَخمی کردم تا یادشون بیارم از اینکه مرکز نگاه های جمع باشم بدم میاد، اوناهم با این حرکت من سریع مطلب رو  گرفتن همه به غیر از بابا سرشون رو به کار خودشون گرم کردن که بابا صداش رو صاف کرد و گفت: خوب... حالا که همگی دور همدیگه جمع شدیم میخواستم قبل از شام بگم که یه معموریت جدید و البته خانوادگی بهمون داده شده و تا یک ماه هم برای انجام این معموریت فرصت داریم. 

با تموم شدن حرف بابا کمی همهمه شد و ترسا هم با خوشحالی گفت: هورااا یه معموریت خانوادگی دیگه، خیله وقت بود که از این معموریت ها نداشتیم. 

بابا سری تکون داد و گفت: درسته... خوب بهتره شروع کنیم. 

با این حرف بابا همگی شروع به خوردن غذا کردن به غیر از من که با اَخم زل زده بودم به بابا، بابا که منظورم رو از این اَخم گرفته بود اشاره کرد که بعداً جوابم رو میده و بعدهم شروع به خوردن غذاش کرد. 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

بی حوصله به بشقاب خالی از غذام نگاه کردم و آروم جوری که کسی متوجه نشه از روی صندلی بلند شدم و از میز غذا فاصله گرفتم که صدای بابا بلند شد و گفت: تشکرت رو نشنیدم تینا!

اَه تنها کسی که راحت میتونست منو زیر نظر بگیره و صدالبته حواسش مثل عقاب بهم باشه بابا بود و میدونستم الان چون یکی از قانون های ویلا رو رعایت نکردم عصبی پس بی خیال لجبازی شدم و سرم رو برگردوندم سمتش و آهسته تشکر کردم که سری تکون داد و با دست اجازه رفتن رو بهم داد که چشمام رو از روی حرص بستم و به سمت اتاقم پا تند کردم.


#تیام


کلافه پرونده روبه روم رو بستم و با انگشت شصت و اشارم چشمام رو ماساژ دادم که در بدون اجازه باز شد و طبق معمول اشکان پرید توی اتاق و با لبخند ژکوندی گفت: بَه بَه سروان ستوده خسته نباشی قربان یه وقت یه خبری از رفیقت نگیری هااا... نمیگی دلم برت تنگ میشه عزیز دلم.

لبخنده خسته ای زدم و گفتم: چرا باید خبری ازت بگیرم وقتی که یک ساعت پیش توی اتاقم داشتی رژه میرفتی و سرم رو مثل الان میخوردی؟!

اشکان کنف شده نگاهم کرد و با لحن لوسی گفت: لیاقت نداری محبت خرجت کنم عزیزم، اصلا از همون اول ضدحال زنه جمع بودی حقت همین الان ازت طلاق بگیرم و مهرم رو بزارم اجرا ماشالله سکه هم که گرون شده راحت میتونم سروان مملکت رو بندازم گوشه زندان یه دلستر خنک بزنه تو رگ.

با شنیدن حرفاش پقی زدم زیره خنده و گفتم: کمتر چرت و پرت بگو اشکان، جای اینکارا بیا ببین چی پیدا کردم انقدر خوشحالم که انگار طلا پیدا کردم.

اشکان با شنیدن حرفم محکم زد روی گونش و گفت: خیر ندیده بگو ببینم طلا کیه؟؟ رفتی زن دوم گرفتی؟ حیف حیف من که جوونیم رو پای تو هدر دادم...هِیی خدا چه با افتخارم میگه آه حیف حیف این عمری که ریختم به پات حیف...

خصمانه نگاهش کردم و گفتم: اشکان میشه چند لحظه ساکت بش؟ منظورم اینه که یه سرنخ از اون خانواده مرموز پیدا کردم.

اشکان بلا فاصله پرید کنارم و درحالی که مثل قورباغه چشماش زده بود بیرون و پرونده هارو زیر و رو میکرد گفت: جان من راست میگی؟؟ بالاخره یه سره نخ پیدا کردی؟

سری تکون دادم و تایید کردم که ادامه داد: کو پس کجاست؟؟ اصلا چی پیدا کردی؟

بعدهم بهم خیره شد که تک خنده ای کردم و گفتم: حالا چرا اینجوری نگاهم میکنی.

با شنیدن حرفم صاف ایستاد و رفت روی صندلی جلوی میزم نشست و با هیجان گفت: اخه بعد از دوسال بالاخره تونستی ردی ازشون بگیری... میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم تا از اون خانواده انتقام بگیرم؟

پرونده های روی میزم رو مرتب کردم و با آه کوتاهی جواب دادم: میدونم... درضم بهتره بگی منتظر بودیم تا انتقام بگیریم.

اشکان چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت: حالااا چه فرقی داره فعلا بهتره بگی چی پیدا کردی وگرنه تضمینی نمیکنم امشب به اتاقت دستبرد نزنم.

و چشمکی زد که کمی جابه جا شدم و با چهره ای جدی گفتم: آدرس خونشون رو فقط تونستم پیدا کنم اما هیچ مدرکی نتونستم ازشون جمع بکنم و تصمیم گرفتم یه نقشه بکشم و برم داخل خونشون تا شاید بتونم چیزه به درد بخوری پیدا کنم.

اشکان هم با اَخم و جدیت نگاهم کرد و دستش رو گذاشت روی چونش و درحالی که سرش رو تکون میداد گفت: باریکلا باریکلا فقط شیرینی یا شکلات؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گنگ " چی " گفتم که با همون جدیت جواب داد: منظورم اینه که شیرینی میخری ببری دمه خونشون یا شکلات؟ هرچی باشه دست خالی بری مدرک بگیری ازشون زشته!

من که تازه فهمیده بودم بازم داره مسخره بازی درمیاره با حرص یه خودکار برداشتم و خواستم به سمتش پرتاب کنم که از جا پرید و درحالی که می خندید به سمت در اتاق رفت و گفت: حالا حرص نخور سروان پوستت چروک میشه میخوای من از مامانم دو کیلو سیب زمینی بگیرم ببرم بهشون بدی اگر پول نداری.

با عصبانیت اسمش رو صدا زدم و خودکار رو پرت کردم سمتش که قبل از اینکه بخوره بهش پرید از توی اتاق بیرون و خندش رفت بالا که سری به نشونه تاسف تکون دادم سرجام درست نشستم و مشغول ادامه ی کارهام شدم.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3


#تینا
( سه روز بعد)


دست به سینه روی صندلی کناره میزه کاره بابا نشسته بودم. درحالی که حوصلم سر رفته بود به بابا که داشت یه کار خسته کننده میکرد نگاه میکردم؛ ولی اون بی توجه سخت درگیر برگه های روی میزش بود که صبرم تموم شد و با صدایی مثل همیشه اروم گفتم: بابا میشه بگی چه کاری باهام داری؟ درباره ی معموریت که قرار بود توضیح بدیولی سه روزه گذشته و توضیح ندادی! درباره اون پروژه ای که بهم سپرده بودی قرار بود توضیح بدی که بازم انداختیش عقب و حالاهم منو کشوندی اینجا تا کار کردنت رو ببینم؟!

بابا نگاه بی تفاوتی به من که مثل اسفنده روی آتیش بودم انداخت و برگه هارو نرم گذاشت روی میز و برگشت سمته من و گفت: خیله خوب... حالا سوالی داری بپرس ببینم چی شده که از دست من انقدر عصبانی هستی.

دلم میخواست کلم رو بکنم از دستش، اولش میگه بیا اینجا باهات حرف دارم حالا هم داره این حرف هارو تحویله من میده.
ارامش خودم رو توی ظاهر حفظ کردم و گفتم:
اول اینکه چرا باز با محمودیان قرار داد بستی؟ اونم خانوادگی! مگه قرار نبود دیگه دور و بر این یارو نپلکیم و کاری به کارش نداشته باشیم بخاطره نارویی که دفعه ی آخر بهت زد؟

دستاش رو قفل هم کرد و آرنج هاش رو گذاشت رو زانوهاش و گفت: درسته قرار بود که دیگه باهاش هیچ معامله ای نداشته باشیم چون سرمون کلاه گذاشت... ولی چندوقت پیش که توی مهمونی صمدی دیده بودمش گفت که برای آخرین بار یه معامله باهم بکنیم و الحق هم معامله ی وسوسه کننده ی بود برای همین هم قبول کردم ولی نگران نباش ایندفعه فکر همه جاش رو کردم تا نتونه سرمون رو مثل دفعه پیش کلاه بزاره.

اَبروهام رو درهم کردم و کمی خودم رو کشیدم جلو و گفتم: ببینم چه پیشنهادی داده که جهانگیرخانِ بزرگ و کینه ای رو وسوسه به قبول کردنش کرده؟

لبخنده مرموزی زد و گفت: یه سرقت بزرگ درست وسط اداره ی پلیس ناجا و نابود کردن یه سری از مدارک های اونجا.

چشم هام از تعجب زیاد گرد شد که ادامه داد: در عوضش هم لطف میکنه و یک هزار و پونصد میلیارد تومن به علاوه ی چندتا اصلحه ی خارجی خوش دست و حرفه ای که کمیابه!

با بهت عقب کشیدم و گفتم: دیوونه شدی؟  میخوای هممون رو دستگیر کنن؟ دِ آخه مگه بانکه که راحت بریم هرچی میخوایم بدزدیم و هیچکسم هیچی نفهمه، اداره پلیسه ناجاست متوجه میشی یا پول جلو چشمات رو گرفته؟

بابا بی خیال به صندلیش تکیه داد و گفت: خیلی سخت میگیری دختر، تو مو میبینی من پیچش مو! فکرش رو بکن اون همه پول به همراه چندتا اصلحه ی ناب و البته کمیاب گیرمون بیاد اون وقت تا یه مدت بعد از پروژه ای که دسته توعه دیگه نیازی به دزدی نیست به علاوه میتونیم یه اسمی بین خلافکارهای بلند مقام تر دَر بکنیم و معموریت های بهتری رو قبول کنیم... میبینی! چقدر راحت با یه سرقت پله های ترقی رو دونه به دونه و مثل اب خوردن میریم بالا.

با حرص و خشم نگاهش کردم و انگشت اشارم رو جلوش تکون دادم و گفتم: جناب جهانگیر خانِ بزرگ! بهتره حواست باشه که این حریصی و طمع کاریت کار دست من و بقیه نده چون خودتم بهتر میدونی بعد از اون اتفاق دیگه برام مهم نیستی و ارزشی نداری ولی هیچ دلم نمیخواد اتفاقی برای خانوادم بیوفته.

پوزخندی بهم زد و با لحن بی رحمانه ای گفت: درست مثل "اون" آره؟ چیه نکنه میترسی بقیه هم به سرنوشت"اون" دچار بشن؟

با این حرفش توی جام خشک شدم ولی توی صدم ثانیه به خودم اومد و با نگاهی سرد و خالی بهش ادامه دادم: نگران اون که نیستم چون میدونم همه ی ما برات یه منفعتی داریم و تو صدمه ای بهمون نمیزنی اما مطمئن باش که یک روز انتقام کارهایی که کردی و البته "اون" رو یکی ازت میگیره و توهم مثل خیلی های دیگه تاوان تمام پست فطرتی هات رو میدی.

تک خنده ای کرد و با لحن مسخره ای گفت: ببینم نکنه تو میخوای اینکار رو بکنی و ازم انتقام "اون" و خیلی های دیگه مثل "اون" رو بگیری؟

سفت و سخت نگاهش کردم و آهسته تر از همیشه جواب دادم: من نه ولی یکی قوی تر از من میاد و ازت بدجور انتقام میگیره جهانگیره فرهمند.

مطمئن بودم که صدام رو نشنیده برای همین از حالت جبهه گیریم پایین اومدم و درحالی که خونسرد نگاهش میکردم گفتم: بهتره این بحث هارو تمومش کنیم و بریم سره اصل مطلب یعنی کار مهمی که باهام داشتی.

با صورت جدی سری تکون داد و گفت: یه پسری هست که آقا زادست و پولاش از پارو بالا میره.

ابروهام رو انداختم بالا و گفتم: خوب؟

صداش رو کمی صاف کرد و گفت: قراره چندوقته دیگه مهمون ما باشه... البته با کلی پارتی بازی تونستم پدرش رو راضی کنم تا این چندوقتی رو که میاد ایران بمونه پیش ما.

کلافه پوفی کشیدم و گفتم: خوب این چیزا ربطش به من چیه؟!

درحالی که چشماش از خباثت برق میزد گفت: میخوام هوش و حواسش رو بقاپی تا از مقامه پدرش برای معموریت استفاده بکنم.

با خشم از جام پریدم و با صدای بلندی که مثل صدای عادی بقیه شده بود گفتم: شوخیت گرفته نه؟ من بعد از" اون" حتی به نزدیک شدن به یه پسر دیگه فکرم نکردم دیگه چه برسه به عاشق کردنش! همون یکبار که به حرفت عمل کردم و طی یه تصمیم احمقانه باعث شدم هم تو هم من مسبب چیزی بشیم که نباید میشدیم بستمه فهمیدی؟

و به سمت دَر رفتم و تا دستم رو به دستگیره رسوندم با لحن ریلکس و در عینه حال بی رحمانه ای گفت: میدونی که فعلاً پرهام سودی برام نداره.
با دهن باز و بهت زده به سمتش برگشتم و درحالی که سرم رو به چپ و راست تکون میدادم گفتم: تو این کار رو نمیکنی فهمیدی؟

یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و تیز گفت: فکر میکردم از بچه ها خوشت نمیاد... مخصوصا پرهام.

من: این دلیل نمیشه که توی اون فکرت هرجوری که میخوای براش تصمیم بگیری، لعنتی اون نوه ی توعه!

شونش رو انداخت بالا و گفت: برام مهم نیست، وقتی منفعتی برام نداره مهم نیست کیه!

چشمام رو روی این همه وقاحتش بستم و درحالی که از اتاق خارج میشدم گفتم: خودمو برای مهمونت آماده میکنم ولی بدون این آخرین باریه که اینکار رو تکرار میکنم.

بعد هم از اتاقش خارج شدم و دَر رو محکم بستم. با قدم های کوتاه از پله پایین اومدم و درحالی که به سمت باغ میرفتم سیگارم رو از توی جیبم در اوردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4


#تیام

دستام رو به هم کوبیدم و از جام بلند شدم که اشکان مشکوک گفت: چی شده تیام؟ شنگول میزنی؟ 

چشمکی بهش زدم و بالحن شادی گفتم: یه نقشه ی توپ کشیدم و با سرگرد راجبش حرف زدم و قرار شد که به عنوان یکی از شریک های کاریشون اول خودم رو نشون بدم و بعدش آروم آروم وارد کار بشم و مدرک جمع بکنم.

اشکان یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
آهااان به همین سادگی دیگه؟ منم بوقم دیگه!

آروم خندیدم و در جوابش گفتم: به همین راحتیاهم که نه درضم تو به عنوان بادیگاردم قرار همراهم باشی.

اشکان با چشم های گرد از روی صندلی پرید و گفت: چییی؟ بازم باید بادیگار بشم؟

سری تکون دادم که وا رفته نگاهم کرد و ادامه داد:
یعنی بازم باید نقشه یه آدم چوب خشک رو بازی کنم؟ وایی خدا نههه

آهسته خندیدم و به سمتش که مثل لشکر شکست خورده بود رفتم و گفتم: حالا گریه نکن شوخی کردم قراره به عنوان دستیارم کنارم باشی.

حرصی نگاهم کرد و گفت: میدونستی خیلی مردم آزاری؟ حالا بعداً حسابت رو میرسم فعلا بگو کِیی باید وارد عمل بشیم؟

جدی نگاهش کردم و گفتم: فردا میرم سر قرار با جهانگیر و بعد از یه سری صحبت ها میریم واسه عقد قرار داد.

اشکان سری تکون داد و به سمت در اتاقم رفت و درهمون حال هم گفت: بعد از دوسال بالاخره قراره ببینیمش بهتره برم خودم رو آماده کنم.

و  در رو باز کرد که قبل از اینکه خارج بشه گفتم: فقط بهتره وقتی دیدیش خودت رو کنترل کنی چون میدونی که آدم تیز و دقیقیه!

سری تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد که به سمت صندلیم رفتم و با نشستن روش پرونده ی روی میزم رو باز کردم و درحالی که به مشخصات جعلیم نگاه میکردم زمزمه کردم:
جهانگیر امجد آماده باش که آرمین بهادری داره میاد!

و بعدش یه دور مشخصات جعلیم رو برای خودم زمزمه وار تکرار کردم: نام و نام خانوادگی... آرمین بهادری...نام پدر... رحمانه بهادری شماره شناسنامه(...)کد ملی (...) و...

#تینا


نگاه پر از کینم رو از سامان یا همون آقازاده گرفتم و به بابا که داشت با اشتیاق مزخرفی باهاش سلام علیک میکرد دوختم که سامان با چشم های براقی به سمت من اومد و تعظیم کوچیکی کرد و گفت: خوشبختم مادمازل، بنده سامان هستم.

و دستش رو دراز کرد که با اکراه دستم رو توی دستش گذاشتم و گفتم: همچنین منم تینا هستم.

چشمکی بهم زد و گفت: شما بانوی بسیار زیبایی هستید تینا خانوم.

و بوسه ای به پشت دستم زد که سریع دستم رو کشیدم و با لبخند مصنوعی گفتم: نظر لطفتون آقا سامان لطفاً بفرمایید داخل.

سری تکون داد و از روبه روم رد شد که نفسم رو پر حرص دادم بیرون و به بابا که کمی عصبی نگاهم میکرد نگاه کردم که به سمتم اومد و زیر گوشم غرید: یکم نازی عشوه ای چیزی بیا تا تود دلش جا بشی نه اینکه انقدر خشک و رسمی رفتار بکنی!

دندون هام رو از خشم به همدیگه فشردم و مثل خودش آروم غریدم: خودم میدونم باید چیکار کنم لازم نیست تو بهم یاد بدی خوش غیرت.

و بی توجه به چهره ی سرخ از عصبانیتش به سمت آشپزخونه حرکت کردم و با وارد شدن به آشپزخونه در یخچال رو باز کردم و پارچ رو از داخلش در آوردم درش رو بستم و یک لیوان آب برای خودم ریختم که نگاهم به لباس دکلته و مجلسی که به اجبار بابا تنم کرده بودم افتاد و باعث شد بیشتر از قبل حرصی بشم و آب رو یک ضرب بخورم که با شنیدن صدایی پشت سرم برگشتم و با دیدن مامان ابروهام رو درهم کردم و پارچ رو برگردوندم سرجاش که مامان گفت: تو چرا اینجایی پس؟ بیا برو پیش این پسره یکم حرف بزن باهاش و سره صحبت رو باهاش باز کن هم احساسه غریبی نکنه هم یکم باهم صمیمی بشین.

همون لحظه صدای خنده ی بابا و سامان بلند شد که پوزخندی زدم و گفتم: چقدرم که احساس غریبی میکنن آقازاده.

مامان چشم غره ای بهم رفت که زیر لب آهسته تر از همیشه زمزمه کردم: همتون از یه قماشین.

بعدم از اشپزخونه خارج شدم و دستگاهی رو که باعث بلندتر شدن صدام میشه صاف کردم و وارده پذیرایی شدم که بابا با دیدنم بهم اشاره کرد و روبه سامان گفت: سمان جان این تینا خانوم ما کوچیک ترین دخترمه و عزیز دور دونه ی خانوادست.

نیشخندی رو که میخواست بیاد روی لبم جمع کردم و لبخند زوری به سامان زدم و درحالی که کنار بابا روی مبل سه نفره میشستم گفتم: پدر جان به من لطف دارن... البته فکر کنم اقا سامان که تک بچه هستن عزیزتر باشن.

سامان تک خنده ای کرد و روبه بابا جواب داد: بانو راست میگن تک بچه ها معمولا عزیز ترن ولی ته تغاری های خانواده جای خود دارن.

ایندفعه نتونستم جلو نیشخندم رو بگیرم که بابا تیز نگاهم کرد و روبه سامان گفت: حالا این بحث هارو بزاریم کنار... ببینم سامان جان پدر چطورن؟ 

سامان صداش رو صاف کرد و گفت: والا قبل از اینکه بیام اینجا سرش حسابی شلوغ بود البته پدر همیشه سرش شلوغه ولی خوب حالش خوبه خداروشکر.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

تو دلم خندیدم و بهش گفتم حداقل بابای تو همش سرش شلوغه تا پول دربیاره ولی بابای منو چی میگی که اگر پولش کم بیاد راحت میره بانک میزنه و پولدار میشه!

با شنیدن صدای خدمتکار که اعلام میکرد شام آمادست از جام آهسته بلند شدم که بابا گفت: خوب سامان جان بهتره بریم سراغ شام که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.

سامان تک خنده ای زد و از جاش بلند شد که بی توجه به اون دوتا اروم ولی سریع به سمت سالن غذا خوری رفتم و نشستم پشت میز که صدای سامان رو از تو پذیرایی شنیدم.

سامان: عه تینا خانوم کجا غیبشون زد یهو؟ الان که اینجا بودن!

بابا خنده ای مصلحتی کرد و گفت: این تینا خانوم خیلی بی صدا و البته سریع حرکت میکنه، برای همین هم بیشتر وقت ها کسی متوجه رفت و آمدهاش نیست.

سامان " آهانی" گفت و همراه بابا وارد سالن غذا خوری شد که با دیدن من گفت: تینا خانوم ماشالله خیلی فرض هستید ها.

آخ که چقدر دلم میخواست زبون چاپلوسش رو با چاقو از ته بِبُرم... ولی فقط به زدن لبخندی محو و تکون دادم سرم اکتفا کردم که پرو پرو اومد و نشست کناره من.

با این حرکتش چشمای بابا برقی از شادی زد که با حرص دستم رو مشت کردم و سرم رو انداختم پایین.

آره دیگه بایدم خوشحال باشه! داره به هدفش میرسه اصلاً هم براش مهم نیست که بابا این دختری که کناره این مرتیکه عوضی چاپلوس نشسته دخترش و باید مثلاً از دست گرگ های جامعه حفظش کنه... هه هرچند دیگه خودم واسه خودم یه پا گرگم و همه رو میدَرَم.

وقتی بقیه هم اومدن سره میز شام رو سرو کردیم و بعد از شام و خوردن چایی و میوه همه تشریفشون رو بردن توی اتاق تا بخوابن که بابا به سامان گفت: پسرم طبقه ی بالا کناره اتاقه تینا یه اتاق هست گفتم وسایلتم بزارن اونجا با تینا برو تا اتاقت رو نشون بده، کاری هم داشتی به تینا بگو چون شبا خدمه رو مرخص میکنم دیگه خدمتکاری توی خونه نیست.

بیا نوکر آقا هم شدیم... میگم پدرجان راحت باش دیگه قشنگ بگو کولشم بکنم ببرمش تو اتاق اون وسط مَسَطا هم براش مثل دیوونه ها لبخند بزنم و عشوه بیام که به دل شازده بشینم و کارت راه بیوفته پس خجالت نداره که اصلاً تینا خر کی باشه که بخواد چیزی بگه.

بعد از اینکه کلی فحش مستفیض خودمو بابامو این سامانه چاپلوس دادم به سمت اتاق راه افتادم که سامان هم مثل یه کش دنباله من.

وقتی کامل به کنارم رسید با لبخندی گفت: واقعا بی صدا و تند حرکت میکنید ها!

لبخنده شل و وارفته ای بهش زدم و گفتم: ممنونم دیگه عادتمه و ترک عادتم میدونید که موجب چی میشه.

با همون لبخند سرش رو تکون داد و گفت: درست میگید مثلا خوده منم عادت دارم هر روز برم استخر شخصیم توی ویلا و شنا کنم.

اوففف که چی حالا؟ میخواستی بگی اره من خیلی لاکچریم و استخر تو خونم دارم؟ دِ اخه مرده حسابی من کله هیکله تورو با پول هایی که دارم میخرم بعد داری واسه من پُزه استخر میدی؟

افکارم رو پس زدم و با رسیدن به در اتاقم به در قهوه ای رنگ کنارش اشاره کردم و گفتم: اینجا اتاقه شماست و دستگیرش هم لمسیه اگر خواستید قفلش کنید انگشتتون رو میزارید روی دکمه قرمزه قفل میشه باز کردنشم که با اثر انگشت همون انگشتتون انجام میشه خوب سوالی ندارید؟

سامان: نه ممنون از کمکتون.

لبخندی زدم و با چشکی گفتم: خواهش میکنم... شبتون هم بخیر.

و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه وارده اتاق شدم و در رو سریع بستم که لبخندی روی لبم اومد و نفسم رو با اسودگی دادم بیرون.

اخیش راحت شدم، ای کاش میشد کل زندگیم رو میموندم توی این اتاق تا دیگه ریخت نحس آدم های توی زندگیم رو که یکی از یکی پست ترن نبینم هرچند خودمم جزو اونام.

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و بعد از عوض کردن لباس هام خودمو پرت کردم روی تخت و چشمام رو بستم که به ثانیه نرسید خوابم برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6


#تیام

از ماشین پیاده شدم و با غرور نگاهی به ویلای روبه روم انداختم و به سمت در ورودیش حرکت کردم که چهره ی نحس جهانگیر درحالی که با خنده دمه در ویلا منتظر بود رو دیدم و سعی کردم نزارم رگ گردنم متورم و دستام مشت بشه تا شک بکنه برای همین به سختی لبخندی نشوندم روی لبام و زیر چشمی به اشکان که با انتقام و کینه نگاه جهانگیر میکرد نگاه کردم و نامحسوس با دستم زدم به پاهاش که به خودش اومد و چهره ی بیخیالی به خودش گرفت و همه ی احساساش رو پنهان کرد! هرچند من میدونستم از درون داغونه و داره خود خوری میکنه تا این مرتیکه رو نگیره به باده کتک.
با رسیدن به جهانگیر دستم رو به دست دراز شدش رسوندم و فشردمش که جهانگیر گفت: بَه بَه آرمین خان! بالاخره بعد از کلی قرار های با واسطه تونستیم شما رو از نزدیک ببینیم واقعاً باعثه افتخاره خیلی هاست که شما رو از نزدیک ملاقات کنن.
پوزخندم رو سریع به لبخند کوچیکی تبدیل کردم و سعی کردم مثل خودش از دَره سیاست برم جلو و بگم: درسته البته ماهم باید خوشحال باشیم که بالاخره تونستیم مرده صد چهره رو ببینیم.
عمیقاً داشتم می گفتم که میدونم همه حرف ها و حرکاتت مصنوعیه و داری نقش بازی میکنی، اونم که آدم تیزی بود از موضع چاپولسگری اومد پایین و با نگاهی جدی گفت: بهتره بریم داخل.
و به در ورودی اشاره کرد که جلوتر ازش وارد ویلا شدم و اشکانم پشت سرم اومد.
با اومدن جهانگیر درست کنارم برگشتم سمتش که مبل های سلطنتی روبه رومون رو نشون داد و گفت: بفرمایید بشینید.
و خودش هم نشست روی مبلی که بالاتر از بقیه مبل ها بود، منو اشکانم نشستیم که به خدمتکارها اشاره ای زد و در عرض چندثانیه میز جلومون پر شد از کلی خوراکی های مختلف که توی ظرف هایی از طلا ریخته شده بود.
جهانگیر بعد از زدن تعارف برای خوردن خوراکی ها صداش رو صاف کرد و گفت: خوب از هرچه که بگذریم سخن دوست خوش تر است.
اشکان با پوزخند سرش رو انداخت پایین که کمی توی جام جابه جاشدم.
حاضر بودم شرط ببندم که اشکان داره فکر میکنه اگر جهانگیر دوست دشمن دیگه چیه و این پوزخندم چاشنی فکرش کرد.
با صدای جهانگیر که منتظر بود به خودم اومدم و گفتم: درسته، بنظر من بهتره اول از هرچیزی مشخص کنیم که اصلاً این قرار داد چه سودی برای من داره و هدف شما از بستن این قرار داد چیه چون طبق چیزهایی که بقیه می گفتن شما معمولاً کارهای عملی انجام میدادین نه اطلاعاتی!
جهانگیر سری تکون داد و گفت: اول اینکه سودش برای شما اینه که به علاوه مبلغ قابل توجهی که میگیرن اسمتون برای خیلی از باندهای بزرگ جا میوفته البته باید بگم که بزرگ ترین سود این قرارداد برای شما دسترسی به اطلاعات وسیعی درباره ی خیلی از سیستم هاست که مطمئنم خیلی به دردتون میخوره!
یکی از ابروهام رو انداختم بالا و فکر کردم هرکسی دیگه جای من بود قطعاً وسوسه میشد چون این چیزا میتونست یه هکر ساده رو هم حرفه ای بکنه و هم پولدارتر، کارش هم که میوفتاد روی غلطک!
دست به سینه و با اَخم کوچیکی نگاهش کردم که ادامه داد: و البته برای سوال آخرت باید بگم این اطلاعات رو من نمیخوام و یه فرد دیگه که خیلی هم از نظر مقام سطحش بالاتره میخواد و در قبالش قراره یک چیزی با ارزش بهم بده.
چشمام رو مشکوک ریز کردم و پرسیدم: خوب این فرد و این چیزه با ارزش دقیقا چیه؟
بی حالت نگاهم کرد و خونسرد گفت: به نظرم اطلاعاتی که بهتون دادم برای عقد قرارداد و شروع کارتون کافی باشه درسته؟
و این یعنی به توچه به زبان ساده... هه حدس میزدم جهانگیر خان به همین سادگی ریسک نمیکنه و اعتمادش مثل یه الماس که به سختی به دست میاد و اگر هم به دست بیاد و بشکنه دیگه درست نمیشه است.
بعد از کمی صحبت درباره ی قرار داد و البته مهر و موم کردنش و بسته شدن قرار داد از جا بلند شدیم و خواستیم بریم که جهانگیر که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: راستی یه موضوعی رو فراموش کردم بهتون بگم.
سوالی به سمتش برگشتم و گفتم: چه موضوعی؟
درحالی که ایستاده بود دست به سینه شد و گفت: دختر کوچیکمم همراهتونه و کمکتون میکنه درضم کار رو توی یه ویلا تو ساری شروع میکنیم درست طبق زمانی که مشخص کردیم یعنی یک هفته ی دیگه!
ابروهام رو توی هم کردم و گفتم: یعنی چی؟ قرار ما که این نبود!
جهانگیر اما خونسرد نگاهم کرد و گفت: مشکلش چیه؟ نکنه فکری توی سرتونه که نمیخوایید کسی همراهتون باشه.
اَه لعنتی خوب میدونست چیکار کنه تا دهن طرف مقابلش رو ببنده درست مثل همین حالا، مطمئنم به حرکات اشکان هم یکم مشکوک شده بود برای همین با اکراه سری تکون دادم و گفتم: خیله خوب مشکلی نیست بیشتر اما من چون با دخترا آبم توی یه جوب نمیره ممکنه کارها یکم طول بکشه.
جهانگیر ابروهاش رو بالا انداخت و با نوچی گفت: نه نگران نباش دختر من با بقیه دخترا فرق داره.
و قبل از اینکه سوالی بپرسم ادامه داد: فرقش هم خودت بعداً میفهمی.
بی هیچ حرفی سری تکون دادم و با خداحافظی زیر لب از ویلا به همراه اشکان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم که اشکان با غرلند گفت: اوففف معلوم نیست این دختره مزاحمش از کدوم آسمونی افتاد پایین درست روی شانس ما.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: مجبوریم بسوزیم و بسازیم دیگه، کاریش نمیشه کرد فعلا دور دوره اونه اما نگران نباش بزار این بازی ها تموم بشه تا بتونیم به چیزی که چندساله منتظرشیم برسیم.
اشکان سری تکون داد و چیزی نگفت که ماشین رو روشن کردم و از اونجا دور شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...