رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
wowe

رمان کابوس زندگی

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: کابوس زندگی.

نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی 

ژانر: اجتماعی ، درام ، طنز.

مقدمه: ....

خلاصه: رومینا یه دختر شیطون و زیباست که بخاطره انتقام زندگیش نابود میشه و میشه مثل یک کابوس ، کابوسی ابدی که حق بیدار شدن از آن را ندارد و آخر داستان با آه تلخی می گوید: کیی از این کابوس زندگی خلاص می شوم؟... کیی؟

  • لایکت میکنم 4
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کابوس-زندگی
پارت-1

مامان مامان حسین نیومده 
مامان:نه گفت که امروز دیر میاد تو هم خودت باید بری دانشگاه
من:باشه   سلام من رومینا محمدی 18 ساله رشته گرافیک با قد 172 و وزن 55 هستم چشم های آبی دماغ متناسب نه کوچیک نه بزرگ لب قلوه ای قرمز و ابروهای برداشته قهوای موهای بلند طلایی خدا دادی یعنی رنگ نکردم همه بهم میگن راپونزل آخه موهام تا زانوم میرسه خخخخخ خوشگلم دیگه خوب دیگه اینم از من  
مامان:رومینا پدر سگ بدو دیگه دانشگاهت دیر شد.
بله اینم مامانم با محبت ترین زن دنیا خخخ خوب من در یک خانواده ی پولدار به دنیا اومدم یک برادر بزرگ تر به همراه پدرم که عاشقشونم...

 

  • لایکت میکنم 1
  • متعجب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-2


من :مامان من رفتم بعد از دانشگاه هم با علی میریم بیرون.
مامان:باشه دخترم فقط حواست باشه پسر مردم منتظر نزاری.
من:باشه خدافظ.
مامان:بای بِیی بی.
وا الان مامان چی گفت! والا مامانا هم مامانای قدیم هه ، تو راه داشتم می رفتم که یه ماشین اومد جلوم ترمز زد، سرمو آوردم بالا و دیدم یه بی ام وی مشکیه که یه پسر با موهای سیخ سیخی قرمز و ابروهای برداشته که یه گوشواره هم داشت خلاصه از این جونای امروزی بود.
پسر:خانم برسونمت تونمت تونمت خخخخخخ
من:أولا لازم نکرده برسونیم خروس دومن یکم به سرو وضعت برس بیچاره ننت که تورو پس انداخ.....
هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم پیاده شده با صورتی که کارد می زدی خونش در نمی اومد داره میاد طرفم من که این صحنه رو دیدم فرارو به قرار ترجیح دادم و دوتا پا داشتم هشتا دیگه قرض گرفتم در رفتم پسره هم همینجوری دنبال من می اومد.
داشت بهم میرسید که یه ماشین دیدم سریع پریدم تو ماشین یه پسره که با تعجب منو نگاه می کرد دیدم بعد داد زدم برو.
پسره هم که هول کرده بود سریع گازش گرفت رفت و از اون خروسه بی سرپا دور شدیم.
من:اوففف نزدیک بودا یکم دیر تر می رسیدم گرفته بودتم.
پسره:ببخشید خانم مشکلی پیش اومده ببینم شما حالتون خوبه.
من که تازه موقعیتم رو فهمیدم خودم جمع جور کردم و روبه پسره که قیافه ی جذابی داشت و کت شلوار سرمه ای به همراه پیرهن سفید زیرش موهایی که سمت راست ریخته و چشم ابروی مشکی و دماغی متوسط و لبای کوچیک صورتی ته ریش داشت نگاه کردم و گفتم: وای ببخشید آقا یه مزاحم افتاده بود دنبالم منم که ترسیده بودم دوییدم تو ماشین شما تا منو نگیره واقعا معذرت می خوام.
پسره:خواهش می کنم حالا چرا افتاده بود دنبال شما؟.
منم وقتی این سوال رو پرسید جریان رو براش گفتم.
پسره: خوب شما نباید این حرف رو می زدین یه وقت دیدید چاقو کشی دزدی چیزی بود اون وقت دیگه کاری نمی شد کرد شما نباید به اون محل بدید و بدون جواب به راهتون ادامه بدید.
اه اه اه حالا این واسه من شده بود معلم اخلاق شیطونه میگه بزنم دکو دهن این یارو بیارم پایین ایشش پسره ی ایکبیری.
من: بعله بعله شما درست میگید.
عوق چه حرفی زدما پسره ی دماغو حیف حیف که کمکم کرد وگرنه تا فیها خالدونشو از وست نصف می کردم والا.
پسره:خوب خانم...
من:رومینا هستم.
پسره:خوب رومینا خانم کجا پیاده می شین برسونمتون.
من:اممممم آقای....
پسره:کیوان هستم.
من : بعله آقا کیوان من رو لطفا دم دانشگاه... پیاده کنید.
کیوان:باشه
دیگه تا وقتی که منو برسونه حرفی زده نشد وقتی که رسیدیم ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که گفت:رومینا خانم.
من : بعله.
کیوان : این شماره ی منه اگر کمکی خواستین من در خدمتم.
اول می خواستم نگیرم ضایع بشه ولی بعد با خودم گفتم که پسر بدی هم نیست واسه همین شمارشو گرفتم شماره ی خودمم دادم و رفتم پایین وقتی رسیدم دانشگاه و رفتم تو یه دفعه...

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-3

وقتی رسیدم دانشگاه، رفتم تو یک دفعه یه چیزی محکم خورد تو ملاجم، سرم رو آوردم بالا ببینم کی این کارو کرد که دیدم مهیا (دوستم)جزوه پنجاه صفحه ایش رو پرت کرده سمت من و داره با حالت دو میاد اینجا وقتی که بهم رسید عصبانی گفت.
مهیا: معلوم هست تو کدوم گوری هستی یه کلاس رو که جاموندی منم که علاف خودت کردی مثلا می خواستی جزوه کلاس مرتضوی رو واسم بیار حالا اون هیچی تو ماشین اون پسره چه غلطی می کردی هااا بگو ببینم.
من:اولا سلام دومن منم دوست دارم سوما تقصیر من چیه یکی مزاحمم شد منم......
وقتی که جریان رو براش تعریف کردم قیافه این پروفسور هارو به خودش گرفت و دست به ریش نداشتش کشید گفت
مهیا:اون بهت شماره داد تو هم قبول کردی و شمارتو بهش دادی درسته؟.
من: آره چطور؟.
یک دفعه اخمای مهیا رفت تو هم و حالت حمله گرفت منم که دیدم اوضاع کیش میشیه فرار کردم مهیا دنبالم می یومد می گفت.
مهیا: رومینا تو غلط کردی شماره به پسره غریبه دادی وایسا وایسا اگر به حسین علی نگفتم فقط صبر کن دستم بهت برسه آدمت می کنم که یه دفعه جیغ زد که وایساااااا ولی من به راهم ادامه دادم ولی متصفانه بهم رسید مقنعم رو گرفت و منم مجبور شدم وایسم.
من : مهیا من غلط کردم چیز خوردم تورو خدا منو نخور من هنوز نوه هام رو ندیدیم نامزد بازی نکردم پسر مردم رو اسکل نکردم خواهش می کنم من هنوز جوونم.
مهیا:بسه ببینم بسه، سرم رفت باشه بابا این دفعه ایرادی نداره ولی دفعه ی بعد خودت باید جواب حسین رو بدی.
من :باشه.
حسین برادر بزرگمه که تو شرکت بابام کار می کنه علی هم پسر داییم که تو یه دانشگاه درس می خونیم مثل خواهر برادریم و اما مهیا دختری 20 ساله چشم عسلی ابرو های پهن زیبا لب متوسط دماغ کوچیک صورتی گرد اندامش یکم فقط یکم تپل یه جورایی تو پر ولی دختره خوبیه و مثل مامانمه هه چیه فکر می کردید میگم خواهر عمرا این مهیا خانم یه جورایی محافظ کارای منه و خدا روزی رو نیاره که کاری اشتباه کنم و مهیا بفهم اون وقت مثل الان وحشی میشه.
مهیا: رومینا علی بدبخت یه ساعت منتظرته خیلی نگرانت شده اگر بفهمه چه اتفاقی افتاد صاف میزاره کف دست حسین و اون وقت خونت واسه حسین حلاله از من گفتن.
من: باشه بابا تو سوتی ندی هیچی نمی فهمه فقط نمی دونم چی بهش بگم.
مهیا: یه بهونه ای جور کن دیگه وگرنه مثل دفعه پیش که به یکی از پسرای دانشگاه شماره دادی و فهمید یه بلایی سرت میاره.
من: تو رو خدا اون روز رو یادم نیار که زخمم تازه میشه.

جریان از این قرار که یه بار به یه پسر تو دانشگاه شماره دادم بعد حسین علی فهمیدن و بعد از اینکه حصابی پسر رو کتک زدن گوشی منو گرفتن بعد مثل بادیگارد هرجا می رفتم می یومدن و تا سه هفته حق بیرون رفتن هم نداشتم. بعله منم از اون وقت دیگه به پسرا محل نزاشتم که بلای دیگه ای سرم نیارن.
مهیا:رومینا...رومینا.
من : ها چته بگو دیگه.
مهیا: علی رو نگاه کن داره با صورت قرمز میاد اینجا معلومه خیلی عصبانیه.
من: اوه اوه اوه خدا رحم کنه حالا چه خاکی به سرم بریزم مهیا تورو خدا سوتی نده که بدبخت می شم.
مهیا: باشه، باشه.
علی : رومینا معلوم هست کجایی تو دختر الان مگه وقت اومدن هااا.
من: علی تو رو خدا ببخشید خواب موندم چیزی نشده که یه کلاس نیومدم.
علی : که خواب موندی هان پس بچه ها چی میگن که از ماشین یه پسره پیاده شدی.
اوه اوه اوه این از کجا فهمید باید یه جوری ماس مالیش کنم.
من: چیزه علی جان اونا اشتباه دیدن امروز حسین نتونست منو برسونه منم رفتم جزوه ی یکی از دوستام رو بهش بدم که فهمیدم نیومده واسه همین دادم به داداشش که دم دره دانشگاه دیدمش باور نداری از مهیا بپرس.
علی یه نگاه به مهیا کرد و گفت
علی : مهیا خانوم رومینا راست میگه؟؟
مهیا:چیزه اممممم آره بابا خودمم دوستش رو میش ناسم دختر خوبیه برادرش هم مثل اونه و کاری به کسی نداره.
وقتی حرف مهیا تموم شد علی که انگار آروم شده بود نفس عمیقی کشید و گفت
علی : باشه پس برید که کلاستون دیر نشه.
من:باشه پس خدافظ.
علی :خدافظ.
مهیا :خدا نگه دار علی آقا.
علی : خداحافظ شما مهیا خانوم لطفا سعی کنید حواصتون به رومینا هم باشه که شیطونی نکنه.
بهیا:باشه حتما خدافظ.
اه اه اه میگه مراقب من باشه یکی باید مراقب مهیا باشه والله.
وقتی از علی خدافظی کردیم راه افتادیم تو کلاس و سرجامون نشستیم استادم اومد واسه تدریس.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت-4


وقتی تدریس استاد تموم شد و گفت خسته نباشید با مهیا وسایل هامون رو جمع کردیم و رفتیم حیاط، توی حیاط بهار و نینا رو دیدیم.
ما یه تیم 4 نفری هستیم که همه ی دانشگاه مارو به خاطره شیطنت هامون می شناسن، واسه همین اسم اکیپمون رو گذاشتیم شراره ها یعنی ما نزاشتمآ بچه های دانشگاه گذاشتن، وقتی رسیدیم به بچه ها بهار گفت.
بهار : به به رومینای معروف چه خبرا؟.
من: چی میگی! بهار معروف کدومه؟.
نینا: یعنی شما از هیچی خبر ندارید!.
من و مهیا باهم : نه.
بهار: چند تا از بچه های دانشگاه رومینا رو توی ماشین یه پسر دیدن، ازش عکس انداختن بعد واسه بچه ها توی تلگرام فرصتادن.
من با جیغ فرابنفش : چــــی؟.
بلندگو دانشگاه: خانم رومینا محمدی به اتاق مدیر مراجع فرماید.
مهیا: رومینا بد بخت شدی رفت، اتاق مدیر می خوانت حالا چه خاکی به سرت می خوای بریزی؟.
من با بغض گفتم: عجب غلطی کردم سوار ماشینش شدم.
بهار: ماشین کی؟.
من: مهیا بهشون توضیح بده تا من برم این گند کاری رو درست کنم.
مهیا: باشه آجی برو.
به طرف دفتر مدیر رفتم و وقتی که دره اتاق مدیر رو باز کردم با صحنه ای که روبه روم دیدم کپ کردم.
همه ی استادا باهم توی اتاق مدیر نشسته بودن حرف می زدن که وقتی منو دیدن سکوت کردن به من نگاه کردن منم همین جور بهت زده داشتم فکر می کردم که چقدر مهم شده بودم که همه ی استادا به خاطره من تو دفتر جمع شده بودن. همین طور داشتم فکر می کردم که مدیر آموزشیمون آقای رضایی گفت:خانم محمدی...
وقتی صدای آقای رضایی رو شنیدم از تو فکر اومدم بیرون و آشفته داشتم بهش نگاه می کردم با مقنعهم بازی می کردم، وقتی که از جاش بلند شد به طرفم اومد به نفس نفس افتادم قرمز شدم وقتی روبه روم وایساد گفت: تبریک می گم.
به لحظه با تعجب نگاهش کردم و با لکنت گفتم: چچ...یی یی.
آقای رضایی:گفتم تبریک می گم.
وااا حالا من یه بار نشستم تو ماشین یارو زنش شدم که تبریک میگه خدایا شکرت حداقل از بی شوهری نجات پیدا کردم ولی اینا کیی فهمیدن من شوهر کردم وااا اصلاً مگه من شوهر کردم، خدااا خل شدم رفت کیوان کجایی که ببینی زنت خل شد.
من:برای چی.
آقای رضایی: بشینید تا براتون توضیح بدم.
وبه صندلی خالی توی اتاق اشاره کرد.
منم آروم آروم به طرفه صندلی رفتم و نشستم روش.
آقای رضایی هم روی صندلیش نشست و گفت: خانم محمدی تابلو هایی رو که شما نقاشی کرده بودین و فرستاده بودید نمایشگاه همش توسط یک نفر خریداری شده این فرد یکی از پولدار ترین مرد تهران که به کار های هنری علاقه ی زیادی داره و از مدل طرح رنگ آمیزی و همین طور انرژی نقاشی های شما خوشش اومده و به قیمت بالایی خریداری کرده و قصد داره با شما ملاقات کنه تا شما برای نمایشگاهی که می خواهد راه اندازی کند باهم شریک بشید و شما نقاشی هارو بکشید و ایشون نمایشگاه و مشتری هارو جور بکنه و یک کار نون آبدار باهم راه اندازی کنید همین.
وقتی حرف های آقای رضایی تموم شد با تعجب داشتم نگاهش می کردم و با خودم گفتم یعنی از نقاشی های من خوشش اومده و می خواد باهم شریک شیم!
وقتی از بهت خارج شدم یه جیغ بلند کشیدم و بالا پایین پریدم.
با جیغ من همه ی استادا و آقای رضایی سیخ وایسادن با تعجب و ترس منو نگاه می کردم وقتی فهمیدم چیکار کردم سرم رو انداختم پایین و گفتم: ببخشید یه لحظه کنترلم رو از دست دادم معذرت می خوام.

  • لایکت میکنم 2
  • متعجب 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5



آقای رضایی:خواهش می کنم فقط دفعه ی بعد لطفا کمی ملایم تر خوشحال بشین چون دفعه ی دیگه این زلزله ی هشت ریشتری رو نمیشه تحمل کرد.
با این حرفش همه ی استادا ریز خندیدن ولی من با صدای بلند خندیدم وقتی که خندم تموم شد دیدم همه دارن با تعجب نگاهم می کنند، وقتی فهمیدم اوضاع قاراش میشه گفتم: چیزه اممممم من با اجازه تون دیگه برم.
آقای رضایی : خواهش می کنم بفرمایید فقط فردا ساعت 6 به کافی شاپ گل یخ برید که خریدار اونجا منتظر هستن.
من: باشه فقط من چه جوری بشناسمشون؟؟
رضایی: ایشون عکس شمارو دیدن وقتی برید کافه خودش می شناستون.
من:باشه پس با اجازه.
همین طور که به طرف بچه ها می رفتم فکر می کردم که یعنی کیی می تونه از نقاشی های من خوشش اومده باشه همین طور داشتم فکر می کردم که یکی زد پس کلم وقتی برگشتم دیدم نینا.
نینا:ببینم تا الان داشتی تو اون دفتر چی کار می کردی مارو علاف کردی
من: نینا باورت نمیشه چی شد.
نینا:چی شده نکنه اخراجت کردن.
من: نه بابا چی میگی اخراج چیه بیا بریم پیش بچه ها بهت می گم بیا.
نینا: باشه بریم .
وقتی رسیدیم پیش بچه و بهشون گفتم چی شده همشون دهنشون اندازه ی غاره علی صدر باز موند منم که حس غرورم گل کرد دستم رو زدم به کمرم و روبه بهشون گفتم:حواستون باشه مگس نره تو دهنتون عزیزان من لازم نیست هدیه بگیرید یه تبریکم کافیه.
وقتی حرفم تموم شد یه دفعه همشون ریختن سرم و تف مالیم کردن منم که از بوس موس بدم میاد فقط دست پا می زدم ولی فایده نداشت واسه همین هم بلند گفتم : عههه سلام آقای رضایی.
بچه ها وقتی این حرف من رو شنیدن به پشت سرشون نگاه کردن منم تو این فرصت از دستشون فرار کردم و می دوییدم اونا هم که فهمیدن رکب خوردن مثل چی می دویدن و داد می زدن.
نینا : رومینا فقط بگیرمت آدمت می کنم.
بهار : مادر زاییده نشدم که تلافی نکنم فقط جرعت داری وایسا رومینااااا.
مهیا: رومینا اگر خودت واینسی جوری چکت می زنم که با باقالی ها یکی بشی.
من: صد بار بده آش به همین خیال باش هاااااااا.
وقتی یکم دویدم فهمیدم دارن نزدیک می شن برای همین دنبال سرپناهی بودم که فرشته ی نجاتم علی رو همراه با دوستاش دیدم که دارن باهم حرف می زنن و می خندن منم به سمت اونا رفتم وقتی بهشون رسیدم سریع رفتم پشت علی قایم شدم علی و دوستاش داشتن منو با بهت نگاه می کردن.
علی : رومینا چی کار می کنی چرا اومدی اینجا.
من: علی کمکم کن لولو خور خورها دارن میان.
و انگشتم رو به سمت بچه ها که هر لحظه بهمون نزدیک تر می شدن گرفتم.
علی وقتی فهمید بچه هارو می گم روبه بهشون کرد و گفت.
علی:ببینم اتفاقی افتاده این جوری دنبال رومینا می کنید ببینم باز چه دسته گلی به آب داده.
نینا: آقا علی این رومینا خانم مارو سرکار گذاشته بعد فرار کرده.
علی : رومینا اینا چی می گن چی کار کردی تو باز.
من: به خدا من کاری نکردم اینا مثل غوم مغول من حمله کردن و شروع کردن من بدبخت رو تف مالی کردن.
وقتی حرفم تموم شد علی به همراه دوستاش بلند بلند قهقه زدن و دخترا هم آروم آروم می خندیدن.
علی: خوب حالا واسه چی حوس کردن تف مالیت کنن.
منم جریان تابلو هارو واسش گفتم اونم گفت: این که خیلی خوبه اگر عمه و عمو این خبر رو بشنون خیلی خوشحال میشن.
من: آره درسته ولی بهشون نگو تا من فردا که رفتم سرقرار ببینم قطعی میشه یا نه.
علی: بی خود تنها می خوای بری پیش یه پسر غریبه که چی
من : عه علی گیر نده تازه از کجا معلوم پسر شاید یه پیر مرد باشه.
علی: همینی که گفتم یا منم باهات میام یا اصلا نمی خواد بری .
منم که قرمز شده بودم با حرص گفتم: باشه بابا اه خوبه بابام نیستی.
علی : من اگر بابات بودم که آدمت می کردم پس برو خدارو شکر کن.
من: باشه بابا آقا بزرگ.
بهار : بس کنید دیگه چقدر بحث می کنید.
کامران(دوست علی): علی بابا ولش کن بچه رو، چیکارش داری بزار خودش بره دیگه.
علی:چی چی رو خودش بره مگه من مردم تازه خودت داری میگی بچه.
من: عه علی من کجام بچست من هیجده سالمه.
علی: من حرفم رو زدم فردا ساعت شیش میام دنبالت بریم کافه.
من: باشه بابا باشه.
علی : آفرین دختره خوب برو دیگه که کلاست دیر شد.
وقتی حرف علی تموم شد...

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه ادامه 

  • لایکت میکنم 1
  • متعجب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...