رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
aydaabn

نوال│aydaabn

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام نویسنده:aydaabn

ژانر:اجتماعی/عاشقانه

خلاصه:روایت زندگی دختری که برای زندگی به شهر میرود.و همین امر باعث تغیر زندگیش میشود.ودر این میان رازی که از زندگی پدر و مادرش برایش آشکار میشود.

سخنی از نویسنده:این رمان بر اساس موضوعات و زندگی هایی در جامعمون هست که خیلمامون حتی از نزدیک شاهد این مشکلات بودیم.و تمامش بستگی به خودمون داره که چه جوری از پسش بر اومدیم یا برخواهیم اومد.

ویرایش شده توسط aydaabn
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

«به نام خدا»

پارت#1

چوب دستی اش بر روی زمین کوبیده میشد و هر بار بیشتر در افکارش فرو میرفت.انقدر در خود فرو رفته بود که حتی متوجه آوایی که دقایقیست به او زل زده بود نشده بود.

آوا خنده ای سر داد و گفت:بابا خودت تو فکری به اون کرم بیچاره چیکار داری لهش کردی.

نیم نگاهی به او کرد و دوباره ضربه ای به کرم کوچک زد

_کی اومدی؟

_یه پنج دقیقه ای هست دارم نگات میکنم اما حواست نبود.

آوا خواست جو بینشان را عوض کند خنده ای کرد گفت:

آوا:میگما شنیدی زهره خانوم باردار شده وای خداکنه بچش به شوهرش نره ماشالا هرچی صفات خوبه میگیره از چاقی و کوتاهی بگیر تا کچلی.

و باز خودش بود که به حرف خودش خندید.

نوال نگاهی به دختر کنارش کرد.میدانست با اینکه اوهم مانند خودش سختی هایی در زندگی دارد اما باز هم سعی در شاد بودن و شاد کردن بقیه دارد.

آوا:نوال، میخوای امشب باهاش صحبت کنی؟

_ آره امشب همه چیو میگم.

با ناراحتی نگاهی به نوال انداخت:

_کاش حداقل منم مثل تو جرعت حرف زدن داشتم.

نوال تلخ خندی زد:فعلا دعا کن من امشب سالم در برم.پاشو بریم دیگه داره تاریک میشه.

دم خانه آوا با هم خداحافظی کردند و به سمت کوچه بالایی راه افتاد.بماند که آوا با زور از او قول گرفت صبح حتما یکدیگر را جای قرار همیشگیشان ببیند تا همه چیز را برای او تعریف کند.

ویرایش شده توسط aydaabn
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت#2

درب بزرگ عمارت را با لرز باز کرد. سرسری نگاهی به باغ  که از همیشه ساکت تر به نظر میرسید کرد.نگاهش را به صفحه کوچک ساعتش انداخت.ضربان قلبش از عقربه های ساعت پیشی گرفته بودند.حدس میزد که حال تمام خدمتکارها باید رفته باشند.جز بتول خانوم که استثنا بود.

با قدم هایی لرزان به داخل عمارت رفت.میدانست در این ساعت در حال کتاب خواندن است.

بی معطلی به پله های دو طرف سالن نگاهی انداخت و یکی از آن هارا در پیش گرفت.

ضربه ای به گونه های التهاب گرفته اش زد،دم عمیقی گرفت و  تقه ای به در کوبید.

_بیا تو

به آرامی دستگیره در را پایین کشید و داخل شد.

نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند و سر آخر روی مرد مسن روبرویش که با ژست همیشگی خودش بود ثابت ماند.

نوال:س..سلام آقا بزرگ

پدربزرگ:سلام چرا واستادی بشین

و به مبل روبه روی خودش اشاره زد.

دستانش را در هم گره زد و به انها خیره شد.

_خب منتظرم

_راستش نمیدونم چطوری بگم

_میدونی از مقدمه چینی خوشم نمیاد یه راست حرفتو بزن

با نفسی حبس شده گفت

_آقاا جون من،من میخوام کار کنم.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#3

بازدمش را بیرون فرستاد و نگاهش را به چشمان مشکی پدر بزرگش گره زد.

عزت الله خان برعکس تصور نوه دردانه اش  نگاه آرامش را به او دوخت جوابش را داد

_مشکلی نیست میتونی توی کارگاه خودمون کار کنی.

اصل قضیه را هنوز نگفته بود و برای گفتنش دل دل میکرد.

دلش را به دریا زد ترسش را کنار گذاشت و حرفش را زد

_مشکل منم همینه من نمیخوام اینجا کار کنم.نمیخوام تو روستا زندگی کنم آقا جون من 20 سالمه میتونم برای خودم تصمیم بگیرم.من میخوام برم تهران،اونجا کارکنم زندگی کنم.

التماس را به چشمانش ریخت و به اقاجانش نگاه کرد:خواهش میکنم بزارید برم.

_اینقدر زندگی با من بهت سخت میگذره که اینقدر دلت میخواد بری؟

ناباور نگاهش کرد:نه اقاجون این چه حرفیه فقط دلم میخواد تو شهر زندگی کنم.

_من چجوری تنها نومو بفرستم تو دهن گرگ

تو امانت پسرمی

با یادآوری پدرش،چشمانش غمگین شد.پدری که همیشه جای خالی مادرش را برایش پر کرده بود و نگذاشته بود کمبود اورا حس کند.

_فعلا برو استراحت کن بعدا بهت جواب میدم.

_مرسی آقاجون شب بخیر.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#4

نوال:

با تقه ای که به در خورد از خواب پریدم با گیجی نگاهی به اطراف کردم که صدای بتول خانوم از پشت در خواب را از سرم پروند:

_نوال خانوم وقت صبحانس آقا بزرگ منتظرتون هستن

چشمانم را مالیدم و در حالی که خمیازه ای میکشیدم جوابش را دادم

_ اومدم

بعد از دقایقی آماده به سمت طبقه پایین رفتم.با دیدن آقا جون سلامی کردم و پشت میز نشستم.لبخندی بهش زدم که با تکان دادن سرش جوابم را داد.

عزت الله خان بود دیگر در غرور حرف اول را میزد.

صبحانه در سکوت خورده شد.دل در دلش نبود تا تصمیم پدربزرگش را بشنود.میدانست تا خودش نخواهد لب باز نمیکند.

دست دستی کرد و وقتی دید قصد حرف زدن ندارد،الهی شکری گفت و بلند شد.

_آقا جوون من میرم پیش آوا. برای نهار هم دعوتم کرده اگه اجازه بدین پیشش بمونم

_باشه دخترم اما غروب قبل از تاریکی برگرد.

_چشم آقاجون خداحافظ

بند کتونی ام را سفت کردم و به سمت پاتوقمان رفتم.

 

نزدیک رودخانه که رسیدم آوا را دیدم.دستانش را به عقب تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود.معلوم بود در حال خودش است.آرام از پشت سر به او نزدیک شدم و تکان محکمی دادمش. با ترس پرید و نگاهی به من انداخت و با حرص گفت:وای خدا لعنتت نکنه،زهره ترک شدم دختر.

خنده ای سر دادم:حالا داشتی به چی فکر میکردی شیطون؟قبل از انکه جوابی دهد خندیدم و گفتم:اوو خب معلومه دیگه به عشق کودکیت،آقا سجاد.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#5

ویشگونی از بازویم گرفت که آخم بلند شد.با حرص گفت:خیلی مسخره ای نوال.حالا ما بچگیمون از یکی خوشمون میومد تو هی منو دست بنداز.

لبخندی زدم و محکم دو لپ سرخش را کشیدم که اخش بلند شد:

خب خانوم شجاع دیشبو چیکار کردی؟بدو تعریف کن ببینم تا صبح خواب به چشمام نیومد.

مسخره وار نگاهش کردم.از اون نگاه هایی که میگوید"اره،ارواح عمت"

خنده ای کردو گفت:خب حالا تا صبحم که نه،یه نیم ساعتی خوابیدم.بگو دیگه چی شد؟

جوابش را ندادم و با شیطنت به رودخانه خیره شدم.میدانستم از فضولی در حال ترکیدن است.

نیم نگاهی به او انداختم،که با دیدن قیافه ای که به خود گرفته بود،ازخنده روده بر شدم.

_آوا توروخدا دیگه قیافتو این جوری مظلوم نکن.شبیه موش شدی.

خنده ای کرد و گفت:زهرمار.معلومه آقا جونت قبول کرده اینجوری خوشحالی دیگه.

 شوخی را کنار گذاشتم و همه چیز را برایش تعریف کردم.

با کلید در آهنی خانه شان را باز کرد و وارد شدیم.خانه ای قدیمی و کوچک داشتند.اما بسیار با صفا بود.بوی عطر درخت های نارنج ادم را مست میکرد.

کفشهایمان را روی پله ایوان در آوردیم و وارد شدیم. آوا،مثل مردان لوتی سینه اش را جلو داد، صدایش را کلفت کرد و در گلویش انداخت:

_ننه،کجایی ننههه؟

از حالتش خنده ام گرفت.که همان هنگام صدای زیورخانوم بلند شد:

_زهر مارو ننه،باز تو مسخره بازیاتو شروع کردی.بیا کنار بزار دختره  بیاد داخل.

جفتمان خندیدیم.با زیور خانوم احوال پرسی کردم و روی قالی دست بافت،که هنرزنان روستا بود نشستم.زیور خانوم را مثل مادر نداشته ام دوست دارم.آوا هم سه سال پیش پدرش را در تصادفی از دست داده بود.

و با مادرش زندگی میکرد.برادرش آرین هم در شهر مشغول تحصیل بود و اخر هفته ها بهشان سر میزد. بوی مرغ ترش محلی همه جارا گرفته بود و اشتهایم را تحریک میکرد. سفره را پهن کردیم،و با مسخره بازی های آوا ناهارمان را خوردیم.

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#6

هوا رو به تاریکی میرفت.از خاله و آوا خداحافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم.دل در دلم نبود تا جواب آقا جون رو بشنوم.تند تند پله های عمارت را بالا رفتم.محکم در و هل دادم و وارد شدم.بتول خانوم و دیدم،کارتی دستش بود و به طبقه بالا میرفت.

_سلام بتول خانوم.اون کارت چیه؟

_سلام عزیزم،کارت عروسیه مرضیه.دو شب دیگه عروسیشه میبرم بدم به آقا بزرگ

با اینکه میدونستم توی روستا رسمه،و دختراشونو زود شوهر میدن اما بازم تو کتم نمیرفت،دختر 15 ساله،که الان در اوج شور و شوق جوانیه رو شوهر میدن.

و من تنها شانسی که اوردم این بود که آقا جون دلش نمیخواست زود شوهرم بده.

به سمت اتاقم میرفتم که بتول خانوم با دیدنم گفت:

_نوال مادر برو آقا بزرگ کارت داره

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#7

در آن واحد دستام یخ کرد.چند پله باقی مانده رو تند طی کردم.آب دهانم را با صدا قورت دادم و تقه ای زدم.

_بیا نوال جان

در را باز کردم و سرکی داخل کشیدم.دستی به لباسم کشیدم و داخل شدم.

_سلام آقاجون

_بشین

روی مبل چرمی مقابل آقاجون نشستم و با استرس خیره اش شدم.نگاهم کرد و با ژست همیشگیش گفت:

_ببین نوال.خودت میدونی،تو تنها نومی و برام خیلی عزیزی.درواقع تو تنها کسی هستی که برام مونده.بعد از فوت پدرت،سعی کردم هرچی که دلت میخواد داشته باشی،برات فراهم کنم.

چیزی که الان ازم میخوای انجامش خیلی برام سخته.اما باز هم به خواستت احترام میزارم.چون میشناسمت،میدونم خیلی عاقلی و بهت اعتماد تام دارم.

با هیجان نگاش کردم.دلم میخواست بپرم و بغلش کنم.با ذوق به سمتش رفتم و کنارش نشستم دستشو تو دستم گرفتم وگفتم:

_ممنونم،ممنونم آقا جون.به خدا خیلی خوبی.قول میدم باعث سر افکندگیت نشم.

دستانم را فشار خفیفی داد لبخندی زد و گفت:میدونم،نوه خودمی دیگه

خنده ای از ته دل کردم،که باعث پررنگ شدن لبخند آقاجون شد.

_راستی آقاجون، پس فردا شب عروسیه مرضیس شمام میاین؟

_میدونی زیاد نمیتونم بمونم یه نیم ساعتی میام و میرم.

_پس میشه من با آوا تا آخر بمونم؟

_مشکلی نیست

سپردم توی شهر برات خونه پیدا کنن.خودمم فردا صبح میرم میبینمش.روزیم که قراره بری با هم میریم دانشگاه آزاد ثبت نامت میکنیم.خرجیتم خودم هرماه برات واریز میکنم.

هم خوشحال بودم که میتونم درس بخونم هم ناراحت از اینکه نمیتونستم کار کنم با ناراحتی گفتم:

_اما آقا ..

متوجه منظورم شد.با اخم حرفم را قطع کرد:

_اما و اگر نداره.حرف کارکردنو پیش نکش

وارفته نگاش کردم.اما برام از هیچی بهتر بود.بعدا که جا افتادم موضوع کار کردنم رو هم بهش میگم.

بلند شدم تشکر کردم،شب بخیری گفتم و به سمت اتاقم رفتم.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#8

با احساس نفس های کسی روی پوست صورتم،چشمام و باز کردم که با دو چشم درشت عسلی روبه رو شدم.

غلتی زدم و چشمام و بستم.

_نکبت.چی میخوای سر صبحی از جون من؟

آوا خنده ای سر داد و گفت:

_از خداتم باشه صبحتو با جمال زیبای من شروع کنی.

خندیدم و گفتم:

_مگر اینکه فقط خودت از خودت تعریف کنی دیگه

چپکی نگام کرد و گفت:

_بروبابا،منو بگو واسه تو اومدم تا اینجا

_اره عزیزم کاملا معلومه واسه فضولی نیومدی.

آوا خواست جوابی بده.که تقه ای به در خورد و باز شد

 هردو به سمت در برگشتیم:

بتول:صبح بخیر بچه ها بیاین پایین صبحونه حاضر کردم.

خواستم تشکر کنم که آوا پرید وسط حرفم:

_ صبح شمام بخیر.چشم بتول خانوم شما بفرما این خرس تنبلم یه آبی به صورتش بزنه اومدیم.

چپکی نگاش کردم که با حرف بتول خانوم چشمام گرد شد:

_زیاد بهش سخت نگیرمادر این از بچگیش همینجوری خرس تنبل بود.

خنده ای کردم و به شوخی گفتم:

_دستت درد نکنه دیگه بتول خانوم،من و میفروشی به این آوا،من دوروز دیگه برات میمونما نه این خانووم.

بتول:قربون جفتتون برم زود باشین بیاین چایی سرد میشه

آبی به دست و صورتم زدم و به همراه آوا پایین رفتیم.سالن پایین که بیشتر برای مهمانی های عادی استفاده میشد.و توسط راه پله به پایین میرفت که شامل،یک سالن بزرگ که مهمانی های رسمی در آنجا برگزار میشد.

به سمت آشپزخونه رفتیم و پشت میز نشستیم.

آوا با تعجب نگام کرد و گفت:پس آقاجونت کجاست؟

لبخندی دندان نما بهش زدم و جوابش را دادم:

_کله سحر رفت تهران خونه ببینه.قبول کرد برم اونجا زندگی کنم.

آوا جیغ کوتاهی زد و محکم بغلم کرد:

_الهی قوربونت برم.بالاخره داری میری.نمیدونی چقدر خوشحالم برات

کمرشو فشاری دادم و تشکر کردم.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • جدید...