رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : دنیای خیالی مادربزرگ
ژانر: عاشقانه، تخیلی و معمایی
نام نویسنده :Aramis. H
....
اگه به انیمه های چینی یا ژاپنی علاقه دارید این رمان شما رو به دنیای انیمه ها میبره.
دختری که برای آخرین بار به دیدن مادربزرگش میاد، وارد ماجرایی میشه که سال ها قبل برای مادربزرگش پیش اومده بود.
 باید دید که این ماجرا شخصیت اون رو تغییر میده یا زندگیشو...

ویرایش شده توسط Aramis.H
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1
شاید این جمله به نظرتون تکراری بیاد ولی باید یاداوری کنم؛ همیشه یه لحظه توی زندگی ادم هست که اغازگر داستان زندگیه و این لحظه برای همه اتفاق میافته، دیر یا زود!
 برای من همه چیز از رقص باله‌ شروع شد.
روزی که در حال تماشای رقص بودم و دوست قدیمیم با من تماس گرفت...
***
یه جشنواره هنری بود ، من و چند تا از همکارام هم دعوت شده بودیم تا به عنوان مهمان به اونجا بریم.
همه جا پر بود از عکس ها و مجسمه‌های شیک و مدرن ، همون لحظه چراغا خاموش شد و چند تا دختر با لباسای قرمز کوتاه، ظاهر شدند.
چند ثانیه بی سر و صدا به دخترای عروسکی خیره بودیم که شروع کردند به رقصیدن ؛ رقص باله با اون موزیک ارامش بخش، بدون شک دیدنی بود.
یکی از همکارام لبخندی زد و گفت :
_ منو یاد کارتونای ژاپنی میندازن!
اروم خندیدم و در جواب گفتم:
- منم همینطور!
در حین تماشای رقص ، گوشیم زنگ خورد و منم با گفتن ”ببخشید”ی جواب دادم.
- بله ؟
_ باید زود خودتو برسونی اینجا ، ممکنه دیگه نبینیش.
روح از سرم پرید، با تمام توان گفتم:
- با اولین پرواز میام!
نگاهم رو از دخترانی که صورت های گرد و چشمای درشت داشتند و مثل عروسک‌های چینی می‌رقصیدند، گرفتم و به سرعت سالن رو ترک کردم. سوار تاکسی شدم و از سایت بلیط خریدم.
باید اعتراف کنم این بدترین نمایش رقص باله برای من به شمار می‌رفت، چون اینجوری به یه خبر ناراحت کننده ختم شد.
*
_ رسیدیم!
با صدای راننده ، اشک روی گونه‌م رو پاک کردم و پیاده شدم. چقد لحظه ها کند می گذشتند و رسیدن به مقصدم دور به نظر میومد ، از اینجا تا اون کشور چند ساعتی پرواز داشتم و این یعنی ساعت ها استرس!
سوار هواپیما شدم و چشمامو بستم.
*
باز کردن چشمام مساوی شد با خم شدن صورت مهماندار ، از این حرکت ناگهانیش ترسیدم ولی زود خودم رو جم و جور کردم.
_ چیزی لازم دارید خانوم؟
بی حوصله، صاف نشستم.
- نخیر!
نگاهم رو از شیشه‌ی مه الود به تاریکیه بیرون دادم؛ برای دیدن تنها خانواده‌م ،تپش قلب گرفتم و دعا می کردم تا به این زودی از دستش ندم.
شب مرموزی بود، حس می‌کردم هنوزم خوابم و این منظره ی دلهره اور اسمان رو بین خواب و بیداری تماشا می‌کنم. عجیبه ذهن متمرکزی ندارم ، برای ادمی مثل من که شبیه ربات برنامه ریزی شده به امور زندگیش رسیدگی می‌کرد، این سردرگمی غیر منطقی بود.
بالاخره هواپیما فرود اومد و من وارد کشور مادریم شدم ،”ژاپن” !
اولین باریه که به ”توکیو” اومدم و امیدوارم اخرین بارم نباشه ، شهری که به قول معروف غول تکنولوژیه و بزرگترین نخبه ها رو میشه از کوچه پس کوچه هاش یافت، بدون شک برای من سرگرم کننده اس.
”ادلاین” با تکان دادن دستش بهم یاداور شد که مقصد من از سفر به ژاپن این چیزا نیست ، بلکه یه احساس بد به معنی نگرانی بود که منو این همه راه کشوند.
نزدیک رفتم ولی اهمیتی نداد و فقط با اشاره ازم خواست دنبالش برم ، نزدیک ماشین بودیم که گفت:
_از این تأخیرت فهمیدم واسه‌ت مهم نیست چه اتفاقی براش میافته!
بی حوصله سوار ماشین شدم و معترض
گفتم :
- اوه بس کن! من دوازده ساعت راه اومدم که بشم نوه‌ی بی احساس؟
پشت رل نشست و گفت :
_مادربزرگت می‌خواد قبل از مرگش یه چیزی بهت بگه.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2
- لطفا اینو نگو.
_ چیو؟ اینکه یه پیرزن نود و هفت ساله نفسای اخرشو میکشه اونم درحالیکه همه‌ی بستگانش نه تنها اونو، بلکه کل کشور رو ترک کردن؟
- کافیه!
پوزخندی زد و سرعتش رو کم کرد.
_ چون ارث و میراثی نداره ، گذاشتین توو تنهایی بمیره.
ابرو بالا انداختم و با لبخند کجی گفتم :
- همونطوری که خانواده‌ی تو، توی تنهایی مُردن؟
ناگهان ماشین وایساد و من به سمت جلو پرت شدم، به لطف کمربند صدمه ندیدم وگرنه شکستن سر م حتمی بود.
با عصبانیت به سمتش برگشتم که گفت :
_ اگه تا قبل از اومدن من نمرده بود، سلام منو برسون!
به ورودی بیمارستان اشاره کرد، ناچار پیاده شدم و به داخل رفتم؛ به سرعت از پرستار شماره اتاق رو گرفتم، همونطور هم با عجله دنبال اتاق مورد نظر گشتم.
با دیدن اعداد درست، چند لحظه بی حرکت وایسادم، استرس داشتم و نمیدونستم این استرس برای چی بود، دیدار دوباره مادربزرگ یا شنیدن حرفایی که همه‌ی اقوام می گفتند توهم پیریه ؟!
ادلاین بی حوصله از کنارم رد شد و در رو باز کرد؛ از لا به لای در، گوشه ی تخت به چشم اومد ولی در دوباره بسته شد. نفس عمیقی کشیدم و من هم اروم اروم وارد اتاق شدم.
مادربزرگ از همیشه پیرتر شده ، بدن نحیف و کشیده‌اش سراسر چروک بود و صورت گرد و عروسکیش دیگه قابل مقایسه با اون عکسای قدیمی نیست.
کنار تخت نشستم و دستش رو گرفتم ، چشماشو باز کرد و چند لحظه بهم خیره شد، ماسک اکسیژن رو از روی دهنش برداشت و گفت :
_ خوشحالم اینجایی!
لبخند زدم.
- منم همینطور!
_قبل از اینکه فرصتم رو ازدست بدم می‌خوام بهت همه چیزو بگم.
- میشنوم!
به سختی میتونست حرف بزنه و این هم اونو اذیت می کرد، هم من رو.
ادلاین که دست به بغل داشت ما رو تماشا می کرد ، پوزخند زد و گفت :
_ خوشحال نباش ، قضیه ارث و میراث نیست!
تا خواستم جواب بدم، صدای لرزان مادربزرگ مانع شد.
_ اتفاقا یه ارثیه مهمه!
دستای ادلاین خمیده شد و متعجب به لبهای مادربزرگ خیره موند.
_ چی داری میگی مادربزرگ ؟
_ مطمئن باش از اون ارثیه سهم میبری اما نه حالا‌!
ادلاین یک فرزند خونده بود ، فرزند خونده ای که همیشه در خدمت مادربزرگ حاضر بوده و برای همه ی خاندان، عزیز به شمار می رفت.
معمولا مستثنایی وجود داره و اون شخص من بودم ، کسی که برخلاف بقیه، اون رو دوستداشتنی نمی دید و البته این اختلاف هم برمیگرده به دوران قدیم.
بالاخره سکوتم رو شکستم و گفتم:
- مادربزرگ ،عجیب نیست داری راجب چیزی حرف میزنی که وجود نداره ؟
مشتش رو به سمتم گرفت و چیزی روی دستم گذاشت و دست منو مشت کرد. یک نگاه به او و یک نگاه به دستم انداختم، کلید کوچیک و عجیب که از رنگش می شد حدس زد خیلی قدیمیه، متصل به یک زنجیر بلند بود.
ادلاین چشماشو ریز کرد و موشکوفانه پرسید:
_ این یه گردنبنده ؟
نگاه متعجبم رو به سمت اون بردم.
- فکر کنم کلید ه!
با این که مطمئنا خیلی کنجکاو بود بدونه این کلید چیه و مادربزرگ چه ارثیه ای برای ما گذاشته‌، بی‌تفاوت کنار تخت نشست و گفت:
_ امیدوارم دردسر درست نکنی!
مادربزرگ لبخندی زد و با پلک زدن بهم ارامش خاطر داد، چهره ی من هیچوقت به اندازه ی اون عروسکی نبود ،درواقع هیچوقت هم مثل ژاپنی‌ها نبود.

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3
من یک دورگه بودم، با مادری ژاپنی و پدری امریکایی که هردو برخلاف عشقی که اوایل اشناییشون داشتند، خیلی زود طلاق گرفتند و من بلاتکلیف موندم.
امریکا کشوری نبود که من می خواستم اما برای بازگشت به ژاپن هم انگیزه ای نداشتم، تا اینکه مادربزرگ مسئولیت من رو به عهده گرفت.
اون روز با شوق و ذوق، کفش های عروسکیمو با کلاه قرمز پوشیدم، چمدون سنگین رو به زحمت تا تاکسیِ پایین ساختمون اوردم ولی میدونید چی شد؟
مادربزرگ سرپرستی یک دختر امریکایی رو به عهده گرفت، دختری که از قضا همسایه ما بود و گویا تازه پدرو مادرش رو ازدست داده. جالب اینجاست که حتی نخواست برای یه شب خونه‌ی اون بمونم، خونه‌ی مادربزرگم! اونم درحالی که فقط دو خیابون اونورتر زندگی می کرد.
از اون‌ روز دیگه منو ادلاین دوستای خوبی برای هم نبودیم ، من شده بودم یه نوه‌ی حسود و اون شده بود یه بچه‌ی مثبت و فرزند فداکار.
دست مشت شده‌ی مادربزرگ که توی دستش بود رو فشرد، نگاهی بهم انداخت و گفت:
_ چرا اینجوری نگام میکنی؟
 با همون نگاه خیره‌ام گفتم:
- می‌خوام ببینم جای من بودن چه حسیه... حتما حس غرور و افتخار نیست، هست؟
سرشو تکون داد.
_ راستش جای تو نیستم که بفهمم!
از اتاق بیرون رفت و من توی دلم مثل تمام این سال ها، به حاضر جوابیش غبطه خوردم.
دوسال بعد از اینکه به فرزندخوندگی پذیرفته شد ، به ژاپن رفتند و من تا به امروز هیچکدومشون رو ندیدم‌. تمام اون سال ها من با یه پرستار فلیپینی بزرگ شدم که بویی از زبان ژاپنی نبرده بود و اینجوری من هم رفته رفته فراموش کردم کی هستم.
*
به آینه دستشویی بیمارستان خیره شدم ، اگه این چشم های بادومی نبودند دیگه خودمو هم نمیشناختم؛ موهای قهوه‌ایم که کمی بلند بود رو جمع کردم و با یک خودکار ثابت نگه داشتم، صورتم رنگ‌پریده بود و دو شب بیخوابی کم کم داشت من رو به سمت جنون می برد ، آبی به صورتم زدم و وارد اتاق مادربزرگ شدم.
مادربزرگ اروم و خیلی زیبا خوابیده بود، گاهی حس می کردم اون یک عروسک زنده‌اس، همونقدر باوقار و زیبا!
_عجیبه!
- چی عجیبه؟
_ فکر کردم تاالان برگشتی خونه!
- اینجا خونه‌ی منه.
_ بیمارستان!
نگاهی به اطرافم انداختم.
- نه منظورم توکیو بود!
پاکت غذا رو روی میز گذاشت و گفت :
_ قبل گرفتن اون ارثیه نَمیری بهتره!
به سمت غذا رفتم و شروع کردم به خوردن ، با لذت نودل رو هورت کشیدم. ادلاین نچ نچی کرد و گفت:
_ هنوزم به این هورت کشیدنا عادت نکردم!
ناگهان صدای ضربان قلب مادربزرگ نامنظم شد و این هردوی ما رو ترساند.
- چه اتفاقی افتاده؟
_ پرستار... پرستار!
 به دکمه ی بالای تخت اشاره کردم.
- فکر کنم باید اینو بزنیم!
دکمه رو که فشار دادیم پرستار ها خیلی زود وارد عمل شدند ، یکی از پرستار ها ازم خواست بهشون فضا بدیم‌. من هم دستم رو روی دهنم گذاشتم و دور شدم ، ادلاین فقط عصبی بود و این اونو جدی جلوه می داد.
با صدای بووق، متوجه شدیم دیگه همه چی تموم شد. با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن، ادلاین هم به سرعت از اتاق بیرون رفت.
آیا این پایان زندگی مادربزرگه، زندگی‌ای که سراسر رمز و راز بود ؟ زندگی کسی که همیشه یک داستان برای گفتن داشت، به این سادگی تموم شد؟!

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4
پرستارها و دکتر، یکی یکی از اتاق خارج شدند و من حیرت زده به دیوار سرد تکیه داده بودم. شاید بخاطر همین سرما بود که مادربزرگ مُرد، درسته بخاطر همینه ؛ من یه روزنامه نگارم میتونم با یه مقاله، دیوارای اینجا رو با خاک یکسان کنم.
شاید هم چون دکتر دیرتر از پرستارها رسید این اتفاق افتاد ، شاید اگه زودتر میومد، میتونست کاری کنه؛ درسته باید تمام دکترای اینجا رو ادب کنم.
- من دارم چی میگم؟!
خدای من ، من چی می‌گفتم. حق با ادلاین بود، اون نود و هفت سالشه و با توجه به محدودیت سنی ما انسان ها، میشه گفت حالاشم خوب دووم اورده بود‌.
اروم اروم به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم ، این دست فقط یک حس رو بهم منتقل می کرد ، سرما!
بااین که تمام اون سال‌ها ازش دلخور بودم ولی یه حسی بهم می‌گفت دوستش داشته باشم و اون حس هنوزم همراهم بود.
نگاهی به کف دستش انداختم ، نگاهم به سمت مچ دستش رفت ، یک خالکوبی ستاره! تاحالا ندیده بودمش ، دستش رو زیر و رو کردم که دیدم دیگه خبری از خالکوبی نیست.
 داشتم تمرکز می کردم چیزی یادم بیاد که در باز شد و ادلاین با چشمای قرمز داخل اومد، میدونستم اونقدر که ادعا می‌کرد تودار نیست.
هیچکدوممون حرفی نمی‌زدیم ، این سکوت تا مراسم خاکستر شدن مادربزرگ ادامه داشت.
***
تمام مراسم اشک می‌ریختم و چشم هام ورم کرده بود. هر از گاهی هم مچ دست راستم می‌خارید، حدس میزنم بخاطر دستبند بدلی بود که به دست داشتم، منظورم همون حساسیت پوستیه.
توی مراسم برخلاف تصور ، تمام اقوام حضور داشتند حتی پدر و مادرم؛ با اینکه خانواده‌ی بزرگی داشتیم، من مادربزرگ رو تنها عضو خانواده‌م میدونستم.
مراسم به اتمام رسید و من هم عزم رفتن کردم، یادمه وقتی اومدم لباسی با خودم نیاورده بودم برای همین همینجا چنددست لباس و یه ساک کوچیک خریدم، حالا همونا رو جمع کردم تا برای همیشه از این کشور نفرین شده برم.
درِ اتاق هتل رو که باز کردم، ادلاین با تاپ و شلوار رسمی کاملا مشکی، سر راهم سبز شد.
- چی میخوای؟
موهای کوتاه و طلاییشو کنار زد، عینک گرد و نازکی که هاله ای از رنگ صورتی داشت ، رو هم جا به جا کرد.
_ بی خداحافظی میری؟
- فکر نکنم برات مهم باشه!
دستشو سد راهم کرد.
_ ادم با خاله‌ی ناتنیش مودب تره.
- خبر خوب، مامان بزرگ مُرد و تو هم دیگه خاله‌ی من نیستی!
_ فکر نمی کردم مردن مامان بزرگت خبر خوبی باشه.
- این که رابطه‌ی خویشاوندی مارو بهم میزنه خودش یه غنیمته!
_ میدونی چیه؟ فراموشش کن ، به این فکر کن که الان یه ارثیه مهم برات رسیده.
به گردنبندی که مادربزرگ قبل از مرگش بهم داده بود اشاره کرد، دستم رو به گردنبند بند کردم و نگاهی عصبی بهش انداختم. بعد مکث طولانی کلافه گفتم:
- اوه خدا!
لبخندی زد و گفت :
_ چیه؟
داشتم به این فکر می‌کردم که چطور همیشه و در همه حال اینقدر جذاب و زیبا دیده میشه،‌ اما اگه اینو بهش بگم یعنی شکست رو قبول کردم.
- شکست رو قبول نمی‌کنم!
_ مگه مسابقه‌اس؟
ساک لباس رو به داخل برگردوندم.
- خودتم خوب میدونی از همون پونزده سال پیش، ما توی یه جور رقابت قرار گرفتیم!
بی پروا روی مبل نشست.
_ چند چندیم؟
توی دلم گفتم ”دو به صفر، به نفع تو ” اما در عوض گفتم :
- فعلا مساوی!
پوزخند زد و گفت:
_ حالا که آماده‌ای وسایلتو بردار ببرمت خونه‌ی مادربزرگت.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5
متعجب روبه روش نشستم.
- مطمئنی ؟
وایساد و به سمت در رفت.
_ چرا که نه، خونه‌ی اجدادیته... البته شاید.
وسایلمو برداشتم، همونطور که با عجله از پله ها پایین می رفتم ، گفتم:
-منظورت چیه که میگی شاید؟
به اخرین پله که رسیدیم ، به سمتم برگشت.
_ تو دو طبقه رو با این وسایلا از پله ها اومدی پایین؟
نگاهی به خودم انداختم.
- خب تقصیر توئه، چرا از آسانسور نیومدی؟
_ میدونی از فضای بسته متنفرم!
سوار ماشین شد.
- آره میدونم، برای همین از ساختمون کوچیک مادربزرگ سر از ژاپن دراوردی!
شیشه ماشین رو اورد پایین.
_ نشنیده میگیرم، سوارشو.
ناچار سوار ماشین شدم، مچ دستم رو دوباره خاریدم، مطمئن بودم زخم میشه.
تمام راه سکوت بود و فقط شلوغی شهر به گوش می‌رسید. وقتی به این فکر می‌کنم که این چند روز سرکار نرفتم و با رئیسم هم تماس نگرفتم، خنده‌م میگیره. هیچوقت غیبت نداشتم و همیشه منظم بودم، رئیسمم یه مرد جوونه که جدی و یخورده جذابه، مطمئناً تا الان با پلیس تماس گرفته و گفته یه دختر تنها و افسرده که زیر دستش کار می‌کرد، غیب شده.
_ به چی می‌خندی؟
- برای تو جالب نیست.
_ اگه بگی میفهمی جالب هست یا نه!
تا خواستم حرفی بزنم گوشیم زنگ خورد، جواب دادم.
-بله؟
_ معلوم هست کجایی؟
حدسم درست بود.
_ با توام ”لیلی”... رئیس حسابی از دستت عصبانیه، فکر می‌کرد درگیر مافیا شدی و الان قاچاقی میفرستند ژاپن!
خندیدم.
- چی؟
همون لحظه صدای رئیس تو گوشی پیچید، بنظر به زور گوشی رو از دست ”جسیکا” گرفته.
_ برای کار ت توضیحی داری؟
- البته.
_ میشنوم!
- خب…مادربزرگم فوت کرد.
آروم شد.
_ اوه متاسفم، کمکی از من برمیاد؟
- فکر نکنم، فقط میتونم یه هفته مرخصی بگیرم؟
_ البته، البته... اگه به کمک احتیاج داشتی با من تماس بگیر.
- حتما!
چند لحظه بعد صدای خندان جسیکا گوشمو اذیت کرد.
_ نمی‌دونستم یه خبراییه!
- بیخیال باید برم.
بدون اینکه منتظر جواب باشم، تماس رو قطع کردم؛ از اینکه ادلاین نپرسید کی پشت تلفن بود، تعجب کردم.
- نمیخوای بپرسی کی بود؟
_ نه... صدای گوشیت اونقدری بلند هست که بشنوم.
- باید حدس می‌زدم!
بالاخره رسیدیم، یه خونه کوچیک خارج از شهر که سرسبز و کاملا سلیقه‌ی مادربزرگ بود. وارد خونه شدم، فکر کنم چیدمانش هم ترکیبی از قدیمی و مدرنه.
روی مبل نشست و بی هوا گفت:
_پدر و مادرت بعد مراسم باهات حرف نزدن؟
- راستش توی خوده مراسم هم چیزی نگفتن!
_حتی یه کلمه؟
- اگه بگم نگاهشونم بهم نیوفتاد، دروغ نگفتم.
به اطراف نگاهی انداختم.
- توی کدوم اتاق میمونی؟
_ من اینجا نمیمونم.
- چرا؟
_ بخاطر کارم مجبورشدم برم وسط شهر اپارتمان بگیرم.
- پس توام مادربزرگ رو تنها گذاشتی!
_ اخر هفته ها اونجا بودم و بقیه روزای هفته رو اینجا.
- نفهمیدم!
_ خب راستش... ظاهرا اونطور که بنظر می‌رسید عزیز خاندان نبودم چون اخر هفته ها وقتی مادرت به دیدن مادربزرگ میومد، بودن من اذیتش می‌کرد.
- مادرم به دیدن مادربزرگ میومد؟
_ آره.
- نکنه توی توکیوئه؟
_ درسته!
- یخورده گیج شدم.
شانه بالا انداخت و گفت:
_ شب خوش، من باید برگردم!
زیر لب گفتم:
-تنها موندن اونم تو این خونه‌ی مرموز بیرون از شهر؟ نه نه، من حتی یه شب هم دووم نمیارم.
ناچار صداش زدم:
- هی! نمیشه امشب اینجا بمونی؟
_ نه، مادرت امشب میاد تا خونه رو بررسی کنه.
رفت و با رفتنش دلهره گرفتم. دیدن دوباره‌ی مادرم برام عجیب بود، شاید اگه امروز باهاش حرف می‌زدم اینقدر واهمه نداشتم ولی حالا احساس می‌کردم یه غریبه قراره بیاد و من مجبورم باهاش روبه رو بشم.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6
کم کم هوا تاریک شد و صدای ماشین به گوش رسید، نمیدونستم چطور وایسم یا چی بگم که توی اولین دیدارمون بعد سال‌ها، خوب دیده بشم.
در رو باز کرد و اروم وارد خونه شد، از چراغ روشن خونه حتما حدس زده که کسی اینجا هست، برای همین با اخم‌های درهم گفت:
_ ادلاین، امیدوارم جایی واسه رفتن پیدا کرده باشی!
- شرمنده، قراره یه مدت اینجا بمونم.
متعجب از سرتا پام رو از نظر گذروند و گفت:
_ تو کی هستی؟
ابروهام بالا پرید شوکه شده بودم، تا این حد دیگه انتظار نداشتم ازش.
- داری شوخی می‌کنی درسته؟
اخم کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
_ پرسیدم تو کی هستی، ادلاین کجاست؟
عصبانی شدم، واقعا انتظار نداشتم همچین عکس‌العملی نشون بده.
- بس کن مامان!
موشکوفانه بهم خیره شد.
_جوهانا؟
- من لیلی‌م!
سری از تاسف برام تکون داد.
_ اون مردی که این اسم رو گذاشت باید مسئولیتت رو هم قبول می‌کرد.
- اوه میدونی چی شد؟ نه تنها اون، حتی زنی که اسم جوهانا رو برام انتخاب کرد هم مسئولیتمو قبول نکرد!
_ عوضش برات یه پرستار فیلیپینی گرفتم.
- پولشو بابام داد!
بی تفاوت روی مبل نشست.
_ اینطور بهت گفته؟
- نه، رسیدارو چک کردم.
_ باهوش شدی!
رو به روش نشستم.
- اگه میدونستی باهوش میشم مسئولیتمو قبول می‌کردی؟
مکث کرد و بهم خیره شد.
_ صادقانه بگم؟
با پوزخند، سرمو تکون دادم.
-بگو...
_ نه!
باید اعتراف کنم مادرم زیادی صادق بود و همین باعث شد که با شوهرش یعنی پدرم، به مشکل بخوره.
-برای چی اومدی؟
_ پدرتم مثه من ازت بی خبره؟
برای من حرف ناراحت کننده‌ای بود ولی نباید اونو خوشحال می‌کردم، به قول مامان‌بزرگ ”دروغ که مال بابای کسی نیست” پس گفتنش به ادمی مثل مادرم، عیبی نداشت.
- نه، نه اون مثل تو نیست... همیشه حالمو میپرسه و به دیدنم میاد.
_ ولی ندیدم توی مراسم سمت کسی بره
- حواست به پدرم بود ولی منو فراموش کردی.
_ میخوای یه چیزیو صادقانه بگم؟
با خودم گفتم ”مگه تاحالا نگفتی؟!” ادامه داد:
 _ تو ناخواسته بودی، برای همین اینطور تنها موندی...
- کافیه!
عصبی شدم، اون بیشتر از ادلاین منو عصبی می‌کرد، گاهی با خودم فکر می‌کردم که ایا اون مادر واقعیمه؟ حالا فهمیدم اون فقط منو به‌دنیا اورده، همین.
- پرسیدم برای چی اومدی!
_ تا خونه‌ی مادرمو بگیرم، امیدوارم ادلاین داغونش نکرده باشه.
شروع کرد به بررسی کل خونه، منم با اخم های شدید، دنبالش می‌رفتم.
بالاخره بعد نیم ساعت ، گفت:
_ خب برنامه ت چیه؟
از سوال ناگهانیش تعجب کردم.
- منظورت چیه؟
_ کُلی گفتم... می‌خوای کجا بمونی، یا چقدر بمونی، مطمئنا شغلی نداری که نگرانش باشی!
در رو باز کردم و با اشاره به بیرون گفتم:
- حرفتو نشنیده ‌میگیرم، خوش اومدی.
ابرو بالا انداخت، میدونستم انتظار همچین حرفی رو نداشت ولی بالاخره باید حرصایی که تو این یک ساعت خوردم رو جبران می‌کردم.
به سمت بیرون رفت، دمه‌در وایساد و به گردنبند اشاره کرد.
_ داستانای مادرمو باور نکن،اونا همش یه مشت خواب و خیالن... میدونم قشنگه و رویایی، ادم اینقدر غرقش میشه که حس میکنه برای خودشم اتفاق افتاده اما یه روز بیدار میشی و میبینی که همش خواب بوده!
با اخم گوش می‌دادم، اما منظورشو نمی‌فهمیدم.
- راستش من تا حالا هیچکدوم از داستاناشو نشنیدم.
_ خوبه...چون اگه بشنوی دیگه فراموش نمیکنی اونا واقعا افسون کننده‌ان!
برای یک لحظه لبخند زد و در حالی که می‌رفت زیر لب اروم گفت:
_ هنوزم وقتی یاد اونروزا میافتم، حس میکنم واقعا تبدیل شده بودم به یه شخصیت انیمه‌ای!

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7
به رفتنش خیره شدم، چی می‌گفت یا چرا اینا رو می‌گفت، نفهمیدم ولی اینو خوب فهمیدم که طی این سال‌ها وقتی من داشتم توی تنهایی می‌پوسیدم، اون و پدرم حتی فراموش کرده بودن یه بچه دارن.
با دور شدن ماشین، همه جا تاریک شد و منم ترسیده در رو بستم، به سرعت رفتم زیر پتو و با خودم گفتم:
- امشب بیخیال غذا میشمو فقط خواب، تا ببینم صبح چی میشه!
اونقدر ترسیده بودم که فقط دنیای بی خبری میتونست منو از افکارم دور کنه.

صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدارشدم، تخت بزرگ و نرم و اتاقی که پر از نقش‌های گل و گیاه بود، حس پرنسس بودن بهم داد؛ دلم می‌خواست مثل سفیدبرفی یا سیندرلا شروع کنم به اواز خوندن.
نگاهی به خودم انداختم، لباس خواب کوتاه و موهای ژولیده، اصلا شبیه پرنسس ها نبودم ولی شروع کردم به خوندن آواز:
- توی این صبح زیبا، منمو یه گروه خوش آوا!
به طرز عجیبی پرنده‌ها هم‌صدایی کردند.
- امروز نیست مثل دیگر روزا، این بار میشیم بی پروا!
از پنجره به منظره‌ی زیبا خیره شدم، پرنده های رنگا وارنگ نزدیک اومدند، اروم خوندم:
- شاید اروم و خندون ، بریم به فصل زمستون 
اما بهار که برگرده، دیگه هیچکی نیست لرزون!
به خودم اومدم، واقعا داشتم اواز می‌خوندم و پرنده‌ها هم یجورایی داشتند با من همکاری می‌کردند، سرمو به طرفین تکون دادم.
- نه غیر ممکنه!
پنجره رو محکم بستم، صدای برخورد شیشه باعث شد پرنده ها بترسند و پرواز کنند. من داشتم دقیقا مثل سفیدبرفی اواز می‌خوندم و پرنده ها هم دقیقا با همون ریتم چهچهه می‌زدند، توضیحش سخته ولی واقعا برام عجیب بود.
درسته به مادرم گفتم که هیچوقت هیچکدوم از داستانای مادربزرگ رو نشنیدم ولی اونم یه دروغ محض بود، من تقریبا همه‌ی داستاناشو از حفظم.
_ خب خب خب، میبینم که درعرض یک شب کاملا عقلت رو از دست دادی... 
اروم گفت:
_آفرین به من!
-کی برگشتی؟
_همین الان، به محض اینکه شنیدم مادرت رفته، خوشحال و سرحال برگشتم خونه!
لبخند زدم، چطور می‌تونستم ازش متنفر باشم درحالی که مدام حس صمیمیت بهم می‌داد، هرچند این حس رو تا حالا انکار می‌کردم و ادعا می‌کنم ازش متنفرم ولی، خب اون ادلاینه.
- تا لباسامو میپوشم تو صبحانه اماده کن.
_به همین خیال باش!
*
بعد از تعویض لباس به اشپزخونه رفتم، برخلاف تصورم صبحانه حاضر و اماده جلو چشام بود، پشت میز نشستم.
- اوه، باور نمی‌کنم!
_ شانس اوردی گرسنه‌م بود.
کمی بعد، پرسیدم:
-راستی نگفتی شغلت چیه؟
_ خب من تو یه شرکت عروسک سازی کار می‌کنم.
- دقیقا تو چه بخشی؟
_ شخصیت پردازی.
- چی؟
_ منظورم طراحیه، من و یه عده دیگه برای شرکت، طرح عروسک های جدید و متنوع رو می‌زنیم بعدشم اونا ساخته میشن، همین.
- اونقدر سرت شلوغ شد که مجبور شدی وسط شهر خونه بگیری؟
_ نه، بهت که گفتم بخاطر مادرت بود اون دلیل اصلیشه!
مکث کرد و خیلی جدی گفت:
_ دیشب که اومد از اون نگاهای یه‌وریش انداخت؟ همون نگاه ها که اینطوریه.
نیمرخ شد و از گوشه چشم بهم نگاه کرد، خنده‌ام گرفت ولی چیزی نگفتم.
_ واقعا دارم میگم، اون نگاها ده سال تمام شده بودن کابوس شبونه‌م... هنوزم وقتی یادش میوفتم موهای تنم سیخ میشه!
- بس کن، داری اغراق می‌کنی.
_ جای من نبودی بفهمی!
اخرین لقمه رو که خورد، گفت:
_ میتونم بپرسم دیشب چه اتفاقی افتاد که صبح زدی زیر اواز؟
- آره بپرس.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...