رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
wowe

رمان دزد مایه دار | wowe

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: $ دزد مایه دار $

نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی ▪︎

ژانر: جنایی ، درام▪︎

ساعت پارت گذاری: نامعلوم▪︎

مقدمه: ....

خلاصه: رمان دزد مایه دار درباره ی دختری شیطون و بازیگوش که بخاطره شرایط زندگیش مجبور به دزدی میشه و با کمک دوستاش میخواد چهار الماس با ارزش رو به دست بیار و به سازمانی که داخلش کار میکنه تحویل بده که موقع دزدیدن اولین الماس....

ویرایش شده توسط wowe
  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یک:

آروم از روی دیوار پریدم پایین و به اطراف نگاهی انداختم ، وقتی مطمئن شدم که کسی نیست صاف ایستادم و نِیِ کوچیکم رو درآوردم تیرهای کوچیک بیهوش کننده رو داخلش گذاشتم به سمت سگ ها رفتم و قبل از اینکه سر و صدا کنن بیهوششون کردم.

آهسته به سمت ویلا رفتم و پشت درختا پنهان شدم سرکی به دور ور کشیدم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست به سمت پشت ویلا پاورچین پاورچین حرکت کردم.

به پشت ویلا که رسیدم سوتی از حیرت کشیدم گفتم:

_ عجب ویلای خَفَنیه ، اینا کجا زندگی می کنن ما کجا زندگی می کنیم ایول بابا.

دست از دید زدن برداشتم و از داخل کوله پشتیم طناب و قلاب درآوردم به همدیگه گره زدم و به سمت میله ی تراس پرتاب کردم ، وقتی از محکم بودنش مطمئن شدم با کمک طناب از روی دیوار بالا رفتم با کمک میله ها پریدم روی تراس و طناب رو همراه قلاب جمع کردم گذاشتم داخل کولم و زیپ کولم رو بستم به سمت دَر شیشه ای تراس برگشتم و چاقوی مخصوصی که برای بریدن شیشه بود رو از توی جیبم در آوردم و چسب دولایه ام رو چسبوندم به شیشه و دستم رو گذاشتم روش و وقتی از چسبیدنش به دستم مطمئن شدم چاقو رو برداشتم و به صورت دایره ای شیشه رو بریدم و با کمک چسب ، شیشه رو درآوردم آروم آروم گذاشتمش روی زمین و با یک حرکت سریع خودم رو از داخل بریدگی شیشه رد کردم پریدم تو خونه.

روی زانو سمت چپم و دوتا دستام فرود اومدم روی فرش و نگاهی که به اطراف انداختم فهمیدم توی یک اتاق خوابم.

سریع بلند شدم و به سمت دَر اتاق رفتم و آروم لاش رو باز کردم ، و به بیرون سرک کشیدم.

طبق اطلاعاتی که کَمَند بهم داده بود ، الماس توی اتاق کاره طرف ، ولی فقط چند دقیقه وقت دارم که برم و الماس رو بردارم ؛ گوشیم برداشتم و برای کمند نوشتم:

- من داخل ویلام ، فقط بگو چند دقیقه دوربین ها رو غیرفعال میکنی؟...

و براش توی پیامک سَنَد کردم ، زیاد منتظر نشدم که فرستاد:

- خیله خوب ، وقتی بهت پیام دادم دوربین ها قطع میشه ولی حواست باید حصابی جمع باشه و سریع باشی ، چون فقط ده دقیقه وقت داری گرفتی؟...

به آره براش اِس کردم که بعد از چند دقیقه برام فرستاد که شروع کنم. منم سریع و البته بی صدا از اتاق خارج شدم ، وارد اتاق کاری که قبلاً توی نقشه ساختمون فهمیده بودم کجاست شدم و یک راست به سمت گاوصندوق اتاق رفتم و شروع به رمز گشایی قفلش با کمک دستگاهی که سازمان بهمون داده بود کردم ، وقتی باز شد درش رو باز کردم که دیدم گاوصندوق خالیه و اثری از الماس نیست ، سریع بلند شدم تا خارج بشم که چراغ های اتاق روشن و مردی با اصلحه روبه روم انگلیسی گفت:

- بهتره از جات تکون نخوری وگرنه یه گوله حرومت می کنم مرتیکه.

خشک شده سرجام ایستاده بودم و حرکت نمی کردم ، بخاطره نقاب روی سَر و صورتم چهرم مشخص نبود ، فقط چشمام معلوم بود.

دنبال یه راه فرار می گشتم که مرده با پوزخند گفت:

- نگرد چون هیچ راه فراری نیست ، فقط یادت باشه دفعه ی بعد که میری دزدی رد پاهات رو پاک کن و تیرها رو از گردن سگ ها بردار...درضم اگر یکم باهوش بودی ، می فهمیدی که من انقدر کودن نیستم که الماس به اون با ارزشی رو توی یه گاوصندوق که باز شدنش راحت بزارم.

متعجب داشتم نگاهش می کردم که گوشیم توی جیبم لرزید ، میدونستم کمند و نگران شده که چرا هنوز نیومدم.

دستام رو به حالت تسلیم بردم بالا که مرده اومد جلوتر که توی یک حرکت ناگهانی پاهام رو بلند کردم و به دستش ضربه زدم که اصلحه از دستش افتاد و بهبه فارسی گفت لعنتی که سریع اصلحه رو برداشتم و گرفتم جلوش که دستاش بالا آورد دوباره انگلیسی گفت:

- خیله خوب...آروم باش...من تسلیمم.

پوزخند زدم و با خودم فکر کردم یارو چند ، چند با خودش یه بار انگلیسی حرف میزنه یه بار فارسی.

با سَره اصلحه بهش اشاره کردم که بیاد این سمت ، اونم اومد و همون طور که میرفت کنار منم اصلحه به دست چشم ازش برنمی داشتم و آروم آروم جهت مخالفش راه می رفتم ، وقتی پشت به دَر اتاق رسیدم آهسته عقب عقب میرفتم تا غافل گیرم نکنه که تا به چهار چوب دَر رسیدم از پشت به چیزی خوردم و همون لحظه سردی اصلحه رو ، روی شقیقم حس کردم که صدایی دمه گوشم آهسته گفت:

- جایی تشریف می بردین؟...

اصلحم رو آروم پایین آوردم که شخصی که پشتم بود با لحنه خشنی گفت:

- اصلحه رو بنداز روی زمین و به سمت جلو پرتش کن.

کاری رو که گفت کردم ، که اصلحه رو اون مرد اولیه برداشتش و به فارسی گفت:

- سهیل ببرش بیرون تا من بیام.

ویرایش شده توسط wowe
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا عشقی 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، فاطمه گفته است :

بابا عشقی 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دو:

اون شخص که سهیل نام داشت ، باشه ای گفت و منو از اتاق کشید بیرون و برگردوندم ؛ خودش هم پشتم راه افتاد که یدفعه هلم داد و گفت:

- راه بی افت.

با خشم برگشتم و نگاهش کردم که دیدم شبیه همون مرد اولیه است ، ولی کمی هیکلش گنده تر بود؛ با تعجب نگاهش کردم که با دستش به کمرم فشاری آرود و به سمت جلو هدایتم کرد. با قدم های بلند از پله پایین می اومدم ، یک دفعه برگشتم و زدم زیر پاش که افتاد و منم سریع شروع به دویدن کردم ، پایین اومدم و وارد پذیرایی شدم به سمت دَر خروجی رفتم که یَقَم کشیده شد و محکم به زمین پرتاب شدم ، کمرم حسابی درد گرفت و دیدم همون مرد اولیه که هیکلش کمی کوچیک تر بود اینکارو کرده ، ناگهان با صورتی قرمز و عصبانی داد زد:

- کجا می خواستی فرار کنی هــان؟... دزد کثیف فکر کردی به همین راحتی میزارم فرار کنی؟... هِــه ، فکر کردی عوضی ، تو حالا حالا ها اینجا موندگاری.

ناگهان به سمتم هجوم آورد و یقم رو گرفت ، بلندم کرد توی صورتم داد زد:

- به خدا قسم ، اگر یک بار دیگه به سرت بزنه فرار کنی ، قلم پات رو خورد می کنم تا دیگه نخوای مارو دور بزنی فهمیدی؟.

اصلاً نترسیده بودم ، هرچی باشه من آموزش دیده ی سازمانی بودم که بدتر از این داد و بیداد های تو خالی بود ، ولی چون حوصله ی کل کل نداشتم به تکون دادن سری اکتفا کردم که با گفتن خوبه دوباره پرتم کرد روی زمین و به سمت دَر ورودی رفت و قفلش کرد کلید رو توی جیبش گذاشت گفت:

- اینم از راه فرارت.

و به سمتم اومد ، گفت:

- پاشو برو روی مبل بشین ، ولی وای به حالت اگر بخوای فرار کنی ؛ شیرفهم شد؟.

بی حوصله سری تکون دادم و با کمال خونسردی نشستم روی مبل ، همون لحظه سهیل دست به کمر اومد کنار اون یارو بی عصابه وایساد که متوجه شدم این دو نفر دوقلو هستن و فقط کمی هیکل هاشون فرق داره ، اونم فقط کمی حتی لباس هاشون هم شبیه هم بود و هردو شلوار کتان مشکی با پیرهن آبی نفتی که تا آرنج آستین هاشو تا کرده بودن پوشیدن و الحق که جذابن ، موهای بور و چشم های طوسی با رگ های قرمز دارن ، دماغشون عروسکی و لب هایی قلوه ای صورتی دارن ، صورتشون گرد و موهاشون مدل سِوِن و هردو هیکلشون سیکس پک می خورد باشه ، ولی سهیل هیکلش کمی پُر تر بود اما نه خیلی ، صداهاشون هم باهم فرق می کرد و میشد از روی صداشون تشخیص داد که کدومن.

مرده رو کرد به سمت سهیل و گفت:

- خوبی سهیل؟... چیزیت نشد؟.

سهیل سری تکون داد و گفت:

- نه...ولی لامصب خیلی فرزه!.

نگاهی بهم انداخت و گفت:

- سپهر ؛ حالا اینو می خوای چی کارش کنی؟.

اون مردِ که فهمیدم اسمش سپهره ، گفت:

- میگم بهت ولی فعلاً بزار بفهمیم این یارو کیه.

ویرایش شده توسط wowe
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این کمتر بود جناب قاضی من اعتراض دارم 

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 19 دقیقه قبل، فاطمه گفته است :

این کمتر بود جناب قاضی من اعتراض دارم 

😉اعتراض وارده

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه:

سهیل آره ای گفت وجفتشون اومدن و رومبل روبه روم نشستن و سهیل گفت:            

- خوب آقا دزده اول لطف کن اون نقابت رو واسه مرحله اول بردار بعدش مراحل بعدی رو کم کم شروع میکنیم هوووممم؟.

قهقه ای بلند زدم که با تعجب نگاهم کردن و سهیل گفت:               

- به سلامتی چیزه خنده داری گفتم؟.                         
سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و با خنده نقاب برداشتم گفتم:

- دقیقاً چیزه خنده داری گفتی آق سهیل.                      
هردوتاشون مات نگاهم کرد و هم زمان با صدای بلند گفتن:

- تو دختــــری؟؟؟؟؟؟.                                      

 دستام رو باز کردم و گفتم:

- میبنید که.                                                     

سپهر باتعجب و سهیل با ناباوری نگاهم میکردن که گفتم:                

 - چیه آدم ندیدین؟.                                          

سپهر اَخمی کرد و گفت:                                                      
- پس تو دختری درسته؟.                                                 
سری تکون دادم که سهیل گفت:                                       
- بابا دست مریزاد دختر تو معرکه ای خیلی حرفه ای و فرزی.

با این حرفش سپهر با حرص گفت:

- ســهــیـــل.                                                  

سهیل خودش رو جمع جور کرد که گفتم:

- نظره لطفت سهیل جان.

سپهر برگشت سمت من و با جدیت گفت:                                    
- بهتره فراموش نکنی که تو یه دزدی حالا چه دختر چه پسر فرقی ندار الان هم هر سوالی که ما میپرسیم رو باید جواب بدی.                        

من: و اگر ندم؟.                                                                
سپهر: اون وقت به جای ما باید به پلیسا جواب بدی؟                        
با خونسردی تمام که متعجب شد گفتم:                                         
- واسه ی من فرقی نمیکنه ولی چون قیافتون برام آشناست جواب میدم. 

که سهیل یدفعه گفت:                                                              
- ببینم نکنه یکی از دوست دخترای قدیمم بودی که قیافم واست آشناست.          

 بلند خندیدم و گفتم:                                                               
- زه خیال باطل من پسرارو آدمم حساب نمیکنم چه برسه به دوست شدن با هاشون ناراحت نشیدا ولی من از مردا و پسرها متنفرم.

سهیل با ابروهای بالا رفته گفت:                                                
- چراااا؟.                                                                         
پوزخندی زدم و گفتم:                                                             
- چون " چ " چسبیده به " را".                                                  
سپهر با اَخم گفت:                                                                   
- قرار شد هر سوالی که میپرسیم جواب بدی.                               
من هم اَخمی کردم و گفتم:                                                        
- چون توی زندگیم از یک مرد و یک پسر ضربه خوردم.                   
سهیل با کنجکاوی گفت:                                                          
- چه ضربه ای.                                                                    
من: برمیگرده به سالیان پیش که یه دختر 18 ساله بودم.                    

سپهر: بگو ببینم اصلاً تو کی هستی؟.                                        
خنده ای کردم و سرم انداختم پایین و خم شدم دستم گذاشتم روی سینم  گفتم:

- اینجانب نیاز سعادت بیست و پنج ساله از تهران.                    
سهیل با خنده گفت:                                                                
- خوشبختم بانو.                                                                   
 من: همچنین یارو.                                                                  
 و خندیدم که سپهر سقلمه ای به سهیل زد و گفت:                            
- سهیل ساکت شو ببینم.                                                           
 و روبه من گفت:                                                                   
- خوب منتظریم که داستان زندگیت رو گوش بدیم.                      
نیشخندی زدم گفتم:                                                                 
- هــه داستان آره دیگه داستانه خوب پس خوب گوش بکنید که داستان جالبیه.                                                                            
هردو مشتاق بهم زل زدن که نفس عمیقی کشیدم گفتم:

- خوب قضیه برمیگرد به هفت سال پیش جریان از این قراره که هفت سال پیش وقتی که یه دختره 18 سال بودم یک پدر داشتم سختگیر اجازه ی هیچ کاری رو بهم نمیداد یه پدر مذهبی که بخاطره عقایدش دخترش رو خیلی محدود میکرد خلاصه وقتی 18 سالم شد و وقت دادن کنکور دانشگاه اینجور چیزا پدرم که استاد دانشگاه هم بود گفت که محیطش واست خوب نیست و دوست ندارم تو بری دانشگاه ولی خوب من ول کن این قضیه نبودم  میخواستم یه آینده ی خوبی داشت باشم که...

پوزخندی زدم زیر لب گفتم:                                                      
- واقعاً هم چه آینده ای شد.                                                 
سهیل مشتاق گفت:                                                                  
- خوب خوب ادامش.                                                      
خواستم ادامه بدم که از حیاط صدای تیر اندازی اومد هردو سریع ایستادن که سریع از جیبم گاز اشک آور درآوردم پرت کردم زیر پاشون و با خنده گفتم:                                                                                 
- بدرود پسرا.

و تا اونا خواستن کاری بکنن کل پذیرایی رو گاز اشک آور گرفت و منم باحالت دو به سمت اتاق کار رفتم و کولم رو برداشتم و داخل همون اتاقی که تراس داشت شدم و دَره تراس باز کردم چون وقت نبود همون جوری پریدم پایین که کمی مچ پام درد گرفت ولی بی توجه بهش به سمتدیواری که ازش بالا اومدم رفتم و با کمک درخت ها ازش بالا رفتم از اون طرف پریدم پایین و به سمت ماشین کمند رفتم سوار شدم.

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در خواست وکیل دارم 

  • لایکت میکنم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...