رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: حمایتگر من

نام نویسنده: شاهزاده77

موضوع: عاشقانه.اجتماعی.درام


خلاصه: داستانم زندگی دختری و به نمایش میزاره که از کودکی داره باسرنوشتش دست و پنجه نرم میکنه دختری از خانواده ی طلاق که همیشه تنها بوده

بعد از عمری بی کسی حالا کسی پیدا شده که می خواهد اورا حمایت کند و.......

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*مقدمه*

همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند

به نام خدایی که داشتنش جبران همه نداشته هایم است


پارت1

آروم آروم به سمتش قدم برداشتم متعجب بودم این همه عجله و خوش حالی برای چه بود تعجبم از این است که چنان به خودش رسیده بود

که انگار داشت به عروسی میرفت سعی در بستن کرواتش داشت حس میکنم حال امروزش به حرف های دیشبش بی ربط نبود

کرواتش رو با چندبار زیر و رو کردم در آخر زیره گلویش کیپ کردم بوی ادکلن همیشگیش را با یک دمه عمیق به ریه های محتاجم بردم

خودش نمی دانست با تمام مغرور بودنم همیشه محتاج این بودن های کمش بودم .

_امروز ساعت 9برای ثبت نام دانشگاهم میرم نهارم مادرجون دعوتم کرده

مثل همیشه فقط یه نگاه بی تفاوت حوالم شد سعی کردم مثل همیشه به روی خودم نیارم کیف چرم  مدارک هایش را به دستش دادم 

کمی دیگر از عطر مدهوش کنندش زد وبه سمت در اتاق رفت اما تو لحظه اخر با یه چرخش به طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته

گفت: یه هفته ای میرم ترکیه نیستم می تونی بری خونه ی مادر جون اگه از تنها موندن میترسی و برگشت و رفت

تموم 19سال عمرم تنها بودم از تنهایی نترسیدم یادمم نیوفتاده بود الان چطور یهو نگران تنها موندن من شده من حتی نمی دونستم کی میره سفر 

کی بر میگرده مثل همیشه بغض بالا امده رو قورت دادم باید سریع تر حاضر میشدم.

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

به سمت اتاقم رفتم مانتو شلوار مشکی به همراه مغنه ی مشکی پوشیدم و با انداختن کوله طراحی هایی که عصر باید به مزون تحویل می دادم برداشتم و

به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.

بقیه راه و پیاده به سمت دانشگاه رفتم وارد که میشم به سمت حوضه ثبت نام میرم سعی میکنم جلوی نگاه کردنمو که هی میره سمت دختر پسرایی که همراه 

بزرگ ترشون امده بودن را بگیرم از کودکی خودم بزرگ تر خودم بودم .بعد از اتمام  ثبت نام از دانشگاه بیرون میام.

جلوی بهشت بچگی هام با لبخند می ایستم 1ماهیه که از مشهد امده و من بعد 1سال قراره دوباره از مادرانه هایش سیراب شوم

باذوق زنگ خونه رو فشردم صدایه کیه گفتنش باعث میشه اشکای دل تنگم راه خودشونو پیدا کنن با صدای گرفته ای میگم:

_باز کنین مادرجون منم آیه

_آیه مادر الهی قوربونت برم بیا تو عزیزم. در که باز شود با اشک هایی که از شوق دلتنگی روی صورتم

خودنمایی میکرد دویدم مثل کودکی هایم به سمت مادر جون که حالا بالبخند روی تراس خونه باغ قدیمیش انتظارم و می کشید

دستانش رو باز کرد من رو با تموم وجود در آغوش کشید

_الهی مادر قوربون اون صورت ماهت بره چرا انقدر لاغر شدی عمر مادر بمیرم واسه او اشکای گوله شدت مادر

_اااخدا نکنه مادر جون خیلی دلتنگتون بودم خوب شد که امدین

_قوربونه اون دلت بشم مادر میدونم بابات نمی زاره بیای مشهد صد بار بهت گفتم از اون بابای بیخیالت دل بکن 

بیا پیشه خودم مادر لج کردی گفتی باید پیشه این مرد از خدا برگشته باشی که حالا اینقدر لاغر و بی رنگ و رو ببینمت 

_نگیین مادرجون من خیلیم خوبم فقط دلم واسه شما خیلی تنگ میشه 

_چرا نگم دختر پسر خودمه خودم بزرگش کردم ولی نمیدونم کجای تربیتم اشتباه کردم که حالا با یه دونه دخترش این طوری رفتار

میکنه دختری که از گوشت و خونه خودشه رو ول کرده رفته دختر زنش و که هیچ ربطی بهش نداره جمع میکنه

خرج دخترش و نمی ده دختر 19 سالش کار میکنه بعد آقا روزی یه ماشین برای دخترش و زنش عوض میکنه

_مادرجون ول کنین اینارو امروز امدم دلتنگیه نبودناتونو جبران کنم کلی خوش بگذرونم مثل قدیم خونتون

یاد آوریه مشکلات فقط روزمونو خراب میکنه شما نمی خواین منو دعوت کنین تو

_ای وای خاک برسرم مادر راست میگی بیا تو دخترقشنگم بیا مادر 1ساعته سرپا نگهت داشتم

_ خدا نکنه مادر جون من خودمم حواسم نبود اووومممممممممم چه بوهای خوبی میاااد بانووو خانم چه کردیییی

_غدایه مورد علاقت و درست کردم مادر گفتم شاید یه کوچولو بتونم دلتنگیه دیر اومدنم از دلت دربیارم

_الهی قوربونت بشم بانو جونم خیلی ماهیییی لنگت تو دنیا پیدا نمیشه

_خبه خبه دختره چش سفید کم خودشیرینی کن حالام بدو بیا کمک سفره رو پهن کنیم مادر

_روی جفت چشماممم بانو خانم

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

 

بعد نهار تو آغوشش رفتم و مادرانه خرج کرد گریه کردم نوازشم کرد غصه های تلنبار شدم وگفتم و نوازشم کرد از 

زندگیم گله کردم از خدا گله کردم از تنهاییم تو لحظه های مهمم گله کردم از نبودناش گفتم

از دلخوش به همون ماهی یه بار سرزدن گفتم از فحش هایی که زنش با هربار امدنش به خونم میداد گفتم

از زمانی که میاد خونه و با دختر دردانه اش با عشق حرف میزندو من در حسرت یه بار بغل کردن پدرم موندم گفتم

انقدر گفتم تاخوابم برد.

_آیه جان مادر قوربون اون چشمای پف کردت برم پاشو یکی اومده میگه با تو کار داره . چشمام و باز کردم یکم پیشانیم و با دستم ماساژ دادم تا

از دردم کم کند مادر جان دوباره گفت: پاشو مادر پاشو بنده خدارو بیشتر از این منتظر نزار تعجب کردم چه کسی با من کار  دارهپرسیدم:

نگفت کیه.مادر جون گفت: نه مادر فقط گفت باهات کارداره بیا برو ببین جوونه مردم چیکارت داره زیر پای بنده خدا الف سبز شد. چشمی 

گفتم و چادر گلدار مادرجون و سرم کردم و بیرون رفتم در که باز کردم بیشتر تعجب کردم پسر جوون وخوش پوشی داشت به ساعت مارکش نگاه میکرد

انگار کلافه بود که با پاش تند تند به زمین ضربه میزد تا منو دید به سمت در خانه امد سلامی کردم و گفتم:

_بفرمایید با من کاری داشتین. نگاهی به چادر گلداروی سرم کرد انگار متعجب بود با کمی شک پرسید:

_شما آیه نادری هستین. تعجب کردم اسم و فامیل منو از کجا میدونست.

_بله جناب مشکلی پیش امده؟من شما رو میشناسم.

_واقعا عجیبه یعنی شما الان دختر آقا فرامرز نادری هستین . واااا الان باید چی میگفتم حتما من و با آیدا اشتباه گرفته بود .

_دختر کوچیک آقا فرامرزم حتما شما با آیدا نادری کار دارین

_نه خانم من آیدا خانوم و دیدم من با آیه خانم کار دارم واسه همین تعجب کردم آخه یکم زیادی با آیدا خانم و مادرتون فرق دارین

مادرم منظورش از مادرم که طناز نبود! هوف همین مونده من و دختره طناز بدونن بفهمه خودش و تیکه پاره میکنه اما به روی خودم نیاوردم 

_بله کمی فرق دارم . صداش و کمی صاف کردو گفت: حقیقتا پدرتون منو فرستاده تا شما رو پیش ایشون ببرم. چطور ممکنه یه جای کار میلنگه امکان نداره

فرامرز گفت امروز میره ترکیه پس این پسره چی میگه حرف پدرم تو سرم زنگ خورد( اگه از تنهایی میترسی میتونی بری خونه مادر جون ) بعد 1سال تو این زمان 

واسه مادر جون بیلیط میگره میارش تهران حسم میگه یه جایه کار ایراد داره باید بهش زنگ بزنم. پسره با شک بهم نگاه میکرد 

سعی کردم طبیعی رفتار کنم و گفتم : نگفتن واسه چی باید ببرینم. یکم نگاهم کرد انگار داشت فکر میکرد حقیقتا به من چیزی نگفتن 

شکم بیشتر شد رو بهش گفتم باشه کمی منتظر بمونین من حاظرشم الان میام باشه ای گفت و به دیوار بغل تکیه داد

امدم تو ودر و بستم دستم و رو قلبم که در حال تند زدن بود گذاشتم کمی که اروم شدم سریع به سمت خونه رفتم گوشیم و 

پیدا کردم وشماره فرامرز و گرفتم حتی دلم نمیومد تو گوشیم پدر سیوش کنم 

 

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...