رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

رمان خانه اجنه «وحشت و لرز» | آرمیتا کاربر کتابساز

پست های پیشنهاد شده

موضوع:خانه اجنه

نام نویسنده:آرمیتا حسینی

ژانر:ترسناک،مرموز،پلیسی،عاشقانه،اکشن.

خلاصه رمان:موضوع درباره دختری به نام اروشا است،اروشا پلیس جوانی است که پرونده بسیار مرموزی را بر عهده می گیرد،این پرونده در ظاهر یک پرونده ساده است اما در حقیقت یک پرونده بسیار عجیب و غیر قابل باور است،اروشا بعد از فهمیدن ماجرای پرونده سعی می کند همه چیز را درست کند اما...............

  • لایکت میکنم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

. «پارت 1 »

پشت میز کارم نشسته بودم و در گوشیم عکس های خانوادگی ام را نگاه می کردم،شاید این از بد شانسیه من بود باشد که پدرم شهید شد و منو مادرم تنها ماندیم،شایدم خوش شانسی بود که همچین پدری داشتم،همیشه دلم می خواست مثل پدرم  باشم،اما الان فقط می خواهم مثل خودم باشم.

رادوین در اتاق را باز کرد و احترام نظامی گذاشت.

+چرا نفس نفس می زنی؟

کمی نفس کشید و بعد از درست شدن نفس اش گفت:راستش رییس منو فرستاد اینجا نمی دونی چقدر دویدم.گفت بیام بگم که....که چی؟

خندم گرفته بود اما خندم را نگه داشتم،دست اش را روی سرش گذاشته بود و حالت تفکر به خودش گرفته بود.ناگهان انگار که چیزی به ذهن اش رسیده باشه گفت:آها گفت پرونده جدید دارین فورا برین دفترش.

سرم را به علامت باشه تکان دادم.از پشت میز بلند شدم و چادرم را صاف کردم،البته من چادری نیستم اما در محل کار واجب است.سمت دفتر رییس رفتم و داخل شدم،احترام گذاشتم و روی صندلی نشست ام.رییس سیبیل هایش را رها کرد و صاف نشست.جدی به چشمانم خیره شد و گفت:من این پرونده رو به خیلی ها پیشنهاد دادم اما قبول نکردن نمی دونم تو قبول می کنی یانه.

کمی به فکر فرو رفتم،مگر چجور پرونده ای است؟یک قاتل دیوانه؟یک دزد؟

+میشه بگین چجور پرونده ای هست؟

رییس گلویش را صاف کرد و گفت:یک آپارتمان تو گوشه کنار شهر قرار داره اون طرف ها ساختمانی وجود نداره فقط همین یک آپارتمانه،هرکس این آپارتمان رو میخره میگه صدای وحشتناک میاد و از اینجور چیزا،من اول باور نکردم اما یک دختر دوازده ساله که پدر و مادرش تنهاش میزارن تو خونه کشته میشه.

کمی متعجب خیره اش شدم.نکند مرا مسخره کرده؟یا شاید فیلم ترسناک زیاد نگاه می کند،اصلا شاید شوخی باشد.سوالی نگاه اش کردم و گفتم:الان از من چی می خواین؟

-این پرونده رو به روهام و تو میسپارم چون خیلی سخته دو نفری بهتره،از تو می خوام بفهمی موضوع اون آپارتمان چیه.

از روی صندلی بلند شدم و پرونده را برداشتم،با تمام شجاعت گفتم:من این پرونده رو قبول می کنم.

رییس لبخندی از روی رضایت زد،از اتاق اش بیرون آمدم و سمت اتاق روهام رفتم،درجه او با من یکی بود و در خیلی از پرونده ها باهم بودیم.

با صدای روهام:بیا تو.داخل شدم و نگاه کلی ای به میز کارش که همیشه مرتب بود انداختم،من همیشه در کارهایم جدی بودم برای همین این پرونده را همین امروز باید شروع می کردم.پرونده را روی میز اش گذاشتم و گفتم:هر چند میدونم فقط خرافات مردم به حساب میاد اما باید راز خونه رو بفهمم،می خوام برم یک بازدیدی از خونه بکنم،میای؟

روهام هم در کارش همیشه جدی بود اما با عقل پیش می رفت و تمام احتمالات را در نظر می گرفت.موهای خرمایی اش را کنار زد و با چشمان عسلی اش سوالی نگاهم کرد و سپس گفت:اگه ما الان بریم شب میشه و شاید یک درصد مردمی که اون جا زندگی می کنن راست بگن شاید تو اون تاریکی اتفاقی برامون بی افته شاید..

دستم را روی میز کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:ما نمی تونیم با این شاید ها و ترس ها پیش بریم،باید بریم و خودمون ببینیم که این شاید ها راسته یا نه.

روهام خودکار اش را روی میز گذاشت و گفت:من نمی تونم ریسک کنم.

+کار ما کلا ریسکه اگه می ترسی برو یک کاره دیگه بکن،اگه تو هم نیای من تنها میرم.

پرونده را برداشتم و از اتاق اش خارج شدم،سمت ماشین ام رفتم و محکم درش را بست ام.پرونده را روی صندلی گذاشتم و نگاه کوتاهی به پرونده انداختم

  • لایکت میکنم 3
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت 2»

به آدرس مورد نظر رسیدم،هوا کاملا تاریک شده بود،اطراف آپارتمان دو طبقه هیچ چیزی جزخیابان و جنگل دیده نمی شد،نمای آپارتمان به شکل چوبی بود و در فضای تاریک وحشتناک به نظر می رسید،زنگ یک را زدم و در سریع باز شد،داخل شدم و چراغ پارکینگ را روشن کردم،در محکم بسته شد با ترس باز گشتم اما چیزی وجود نداشت،حتما باد در را بسته،از پله های مارپیچ که چون تونل وحشتناکی بود بالا رفتم،در چوبی را زدم اما در باز بود،با احتیاط داخل شدم و با صدای بلندی گفتم:کسی خونه نیست؟الو؟

هیچ جوابی نشیندم دست ام را روی چراغ بردم و چراغ را روشن کرد،خانه بسیار به هم ریخته بود،چند دست لباس زمین افتاده بود و ورق ها با نقاشی های وحشتناک هم زمین پراکنده شده بود.خانه نسبتا بزرگی بود و یک پله به بالا داشت،از پله بالا رفتم،راه رو وحشتناک تر از هال به نظر می رسید،در اتاق را باز کردم اما چیزی ندیدم،صدای زمزمه واری می آمد اما بسیار نامعلوم بود.دستی در شانه ام قرار گرفت با ترس برگشتم و یک خانم سی ساله را که شال آبی ای در سر داشت را دیدم.نفس راحتی کشیدم و گفتم:شما صاحت اینجایین؟

-بله ما بیرون بودیم الان اومدیم.

هم راه با خانم وارد هال شدم و روی مبل نشستم.

+من پلیسم و برای فهمیدن موضوع این خونه اومدم.

ناگهان زن ترسید و شال اش را در گردن اش سفت تر کرد،پوست سفیدی داشت و موهایش شرابی بود و رنگ چشمان اش هم سیاه بود،قد درازی داشت و کمی هم مشکوک رفتار می کرد،من یک پلیسم و این را فورا می فهمم.

+شما اینجا تنها زندگی می کنین؟

-نه باشوهرم الان میاد یه کاری داشت.

+بچه دارین؟

-داشتیم مرد.

پس مادر دختر دوازده ساله او است،دقیق به چهره اش خیره شدم تا ببینم ناراحت می شود یانه،اما او اصلا ناراحت نبود فقط ترسیده بود.

+یه مشکلی اینجا هست،شما اسمتون چیه؟

-باران.

نه واقعا یک جای کار می لنگد،ناخن هایش بسیار بلند و سیاه بودند،ظاهر خوبی داشت اما ظاهر.صدایش رفتارش همه مشکوک بودند.

-مشکلی هست؟

+یک عکس باید ازتون بگیرم برای پرونده.

اول خواست مخالفت کند اما بعد پذیرفت،عکس را گرفتم و بدون نگاه به عکس گوشی را در جیب ام گذاشتم،کمی گردنم را کش دادم و دوباره با  ریز بینی نگاه اش کردم،یعنی یک چای نخواهد آورد؟نه او واقعا مشکوک است.

+مشکل اینجا چیه؟

-یعنی چی؟

+چرا گفتین اینجا عجیبه؟

انگار جواب دادن برایش سخت است،کمی این پا آن پا کرد و بعد گفت:نمی دونم یکم ترسناکه.

از پشت صندلی بلند شدم و گفتم:فردا هم برای بازدید میام.

لبخند شیطای زد و حتی خداحافظی هم نکرد،از خانه خارج شدم و سوار ماشین شدم،به خانه رسیدم،گوشی را برداشتم و به عکس خیره شدم،باورم نمی شود در عکس هیچ کس دیده نمی شود فقط یک مبل خالی وجود دارد.معمولا دوربین ها عکس جن را نمی توانند بگیرند،وای نه این ها فقط توهم است.داخل خانه شدم و در را بستم،قلب ام هنوز هم می تپید،عقل ام می گوید توهم است اما احساس ام می گوید همه چیز در آن خانه مرموز است همه چیز.

روی مبل نشستم و سرم را به مبل تکیه دادم،دستانم می لرزید،چرا در عکس هیچ کس وجود نداشت؟چرا او مرموز رفتار می کرد؟چرا جواب نمیداد؟چرا خانه به هم ریخته بود؟چرا نقاشی ها با چهره وحشتناک زمین افتاده بودند؟چرا جواب دادن برایش آنقدر سخت بود؟جواب این چرا ها کجاست؟نمی فهمم هیچ چیز نمی فهمم.باید بیشتر تحقیق کنم باید بیشتر به آن خانه بروم،همیشه چیز را روشن خواهم کرد،پشته پرده را آشکار می سازم.

نمی دانم چرا اما احساسی که به این پرونده دارم خیلی عجیب است عجیب تر از پرونده های قبل فکر کنم دشوار تر هم باشد.

گوشی ام زنگ خورد و برداشتمش روهام بود.

-سلام.به اون خونه رفتی؟بهتره نری چون اونا شبا به خونشون نمیرن می ترسن.

چه می شنیدم.یعین پس آنکسی که در آن خانه بود....وای نه.

تمام اتفاقاتی که افتاد و حتی عکس را برای روهام تعریف کردم حتی او هم منگ مانده بود.

-باشه فردا واسه تحقیق می ریم.

گوشی را خاموش کردم و پرونده را برداشتم،شب ها صدایی می آید مثل صدایی که من شنیدم.آن خانه جن دارد آن زن مشکوک بود صدایش عجیب بود و در عکس هم نه افتاد او جن بود؟فردا همه چیز روشن می شود. همه چیز.

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ا

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت 3خانه اجنه»

از روی مبل بلند شدم و سمت دست شویی رفتم،دیشب آنقدر فکرم مشغول بود که روی مبل خواب ام برده بود.چند لقمه عسل خوردم و سمت اتاق رفتم،مانتوی سرمه ای ام را با شلوار جین و شال آبی پوشیدم،رژکمرنگی زدم و با پرونده از خانه خارج شدم.چون محل کار من نظامی بود نمی توانستم زیاد آرایش کنم.روی رل نشستم و حرکت کردم.ای کاش جواب سوال هایم را امروز به دست بیاورم.چادر ام را سرم کردم و داخل شدم.همه احترام نظامی می گذاشتند،به روهام رسیدم.

روهام:عکسی که گرفتی کو؟

گوشی ام را در آوردم و عکس را نشان اش دادم.روهام تعجب کرده بود کمی سرش را خاراند و بعد گفت:خیله خب بیا بریم به اون خونه.

سوار ماشین روهام شدم و فورا چادر ام را در آوردم،روهام با سرعت سمت آن خانه رفت،با دیدن نمای خانه دوباره تمام افکار وحشتناک به ذهن ام هجوم آورد،من تمام سوالاتی که دیشب به ذهن ام هجوم آورده بودند را روی یک کاغذ نوشتم تا امروز به همه آنها برسم.از ماشین پیاده شدیم و سمت خانه رفتیم.یک زن با موهای طلایی پوست گندمی هم راه با یک چادر سیاه مقابلمان ظاهر شد و مارا به خانه دعوت کرد،خانه اصلا مثل دیشب نبود کاملا منظم و پاک بود.روی مبل نشستیم و زن رفت تا چای بیاورد.آمد و مقابلمان نشست و من اولین سوال را پرسیدم.

+دیشب خونه بودین؟

-نه.

+کجا بودین؟

-ما همیشه شبا پیشه مامانم اینا میریم،این خونه شبا واقعا ترسناکه صدای عجیب و نامفهوم رفتن برق باز و بسته شدن در و پنجره ای که من بسته بودمشون.و از وقتی که دخترم مرد بیشتر از این خونه می ترسیم.

تمام حرف هایش را روی کاغذ نوشتم و گفتم:من دیشب خونه شما اومدم خونه واقعا کثیف و به هم ریخته بود،یک خانم جلوم ظاهر شد چهره عادی ای داشت اما صداش عجیب بود اخلاق اش عجیب بود برام چای نیاورد و به سوالاتی که می کردم هم نمی تونست جواب بده،من عکس اش رو گرفتم اما تو عکس نه افتاد،ایشون تظاهر کردن که شما هستن یعنی...

-متوجه شدم خودشو جای من زده.

+به نظرتون ایشون کی بودن؟

-جن.

با شنیدن این کلمه تمام بدنم لرزید اما جواب اش را روی ورق نوشتم.

+از کجا مطمعنین؟

-این خونه جن زده شده تعداد زیادی از جن ها اینجا زندگی می کنن.همون جن ها بچه ی منو کشتن.شب های اینجا واقعا وحشتناکه،قبل از اومدن ما به اینجا یک خانواده اینجا مرده بود.

هرچه که می گفت را می نوشتم.روهام با دقت به اطراف نگاه کرد و گفت:پس چرا از اینجا نمیرین؟

-اخه کجا بریم باید اینجا رو بفروشیم اما کسی نمیخره ماهم جایی واسه رفتن نداریم.

روهام مشغول نوشتن شد و دوباره پرسید:ما باید مدرک داشته باشیم باید از این خونه فیلم یا عکس بگیریم الان که همه چی عادیه پس ما شب میایم و مدرک برمی داریم.

-اما ما شب نمی تونیم بمونیم.

+اسم شما چی شد؟

-نرگس.

اسمی که من دیشب شنیدم نرگس نبود.چند عکس از ایشون گرفتم و در عکس افتاده بودند.بلند شدیم و خداحافظی کردیم و روهام گفت:ما امشب میایم نگران نباشین با تعداد زیادی از افراد میایم چیزی نمیشه.

اگرچه نمی خواست قبول کند اما ناچار پذیرفت تا شب بماند.از خانه خارج شدیم که روهام گفت:تو دیشب اومدی اینجا نترسیدی؟

+من یک پلیسم معلومه که نباید بترسم.

طبقه بالا رفتیم تا با آنها هم صحبت کنیم.یک زن قد بلند و لاغر با موی مشگی و مانتوی زرشکی و لی در را باز کرد و یک مرد قد بلند و مو سیاه با کوت و شلوار سیاه هم در کنار زن ایستاده بود.داخل شدیم و روی مبل نشستیم،به نظر خانه مرتب و خوبی می آمد.

روهام:ما چند تا سوال می پرسیم و میریم.

زن و مرد قبول کردند و مقابلمان نشستند.

روهام:شما شب ها خونه می مونین؟

مرد:نه.

روهام:اسمتون چیه؟

مرد به همسر اش اشاره کرد و گفت:زهرا منم سعید هستم.

چه اسم های قدیمی ای!

روهام ادامه داد:بچه دارین.

زهرا:نه.

روهام:شب ها چه اتفاقی می افته.

سعید:برق میره صداهای عجیب میاد و ما حتی دو سه بار دیدیم که یک زن وحشت ناک تو دست شویی و حمام هست.

دیگر داشتم تعجب می کردم،یعنی این حرف ها حقیقت دارد؟خب اگر حقیقت نداشت پس آن شب کسی که من دیدم چه بود؟بعد از چند سوال دیگر از خانه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم.وارد اتاق رییس شدیم و احترام نظامی گذاشتیم.

رییس:چی شد؟چی کار کردین؟

کاغذ را روی میز رییس گذاشتیم و گفتیم:امشب برای جمع کردن مدرک میریم اون خونه.

رییس ناگهان بلند شد و گفت:نه این کار خطرناکه این کارو نکنین.

روهام روی صندلی نشست و ریلکس گفت:مگه اونجا چی هست؟شاید فقط یک دزده که می خواد اینارو بترسونه.

رییس:تو که همیشه همه احتمال هارو در نظر می گرفتی چی شد؟

روهام پای چپ اش را روی راست گذاشت و گفت:اگه حقیقت داشته باشه باید مدرک به دست بیاریم.

رییس که دیگر حریف روهام نمی شد نشست و گفت:فقط مراقب خودتون باشین،من چند تا از افراد روهم باهاتون میارم.

نمی دانم این همه نگرانی برای چیست؟شاید واقعا آن خانه جن زده باشد.یعنی امکان دارد؟؟

کاغذی که درونش سوال هارا نوشته بودم را برداشتم و سمت اتاق خودم رفتم.امشب یعنی چه اتفاقی خواهد افتاد؟یعنی کاری که می کنیم خطرناک است؟گلوله هارا از کشو برداشتم و داخل تفنگ انداختم.

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4 خانه اجنه»

خودکار را در دستانم بازی میدادم و به فکر امشب بودم.در اتاق زده شد و روهام در چارجوب در ظاهر شد.کمی نگاه کد و بعد گفت:پاشو بریم البته اگه نمی ترسی.

بلند شدم و تنفنگ ام را نیز برداشتم پیش روهام رفتم و گفتم:من هیچ وقت نمی ترسم احساس خودتو به من نگو.

سوار ماشین شدیم و روهام ماشین را به حرکت در آورد.آسمان گرگ و میش بود.پنجره را کمی پایین دادم،نسیم به صورتم چنگ می انداخت صدای باد برایم چون ملودی ای دل نشین بود.امشب چه اتفاقی خواهد افتاد؟

از ماشین پایین آمدیم و سمت خانه رفتیم.روهام نفس عمیقی کشید و گفت:خدا میدونه پشت این در چی انتظارمونو می کشه.

با این حرف اش قلب ام به شدت تپید.داخل شدیم همه جا تاریک بود سمت در چوبی رفتیم و زنگ را زدیم.همان زن با چادر سفید و گل گلی ظاهر شد،چهره اش نگران به نظر می آمد.من و روهام لباس نظامی پوشیده بودیم،افراد دیگر هم نیم ساعت دیگر می رسیدند.مرد و زن هردو پریشان بودند.

+خب الان اینجا مشکلی هست.

نرگس:یک ساعت دیگه میشه ساعت دوازده و....

دیگر چیزی نگفت به نظر بدن اش می لرزید،روهام که وضعیت این دو را دید گفت:شما برین ما خودمون تحقیق می کنیم.

آن دو با خداحافظی رفتند و گفتند:مراقب خودتون باشین.

روهام به من اشاره کرد و گفت:بیا بریم ببینیم موضوع چیه؟راز این خونه.

روهام پایین را نگاه کرد و من به طبقه بالا رفتم،راه رو کاملا تاریک بود فقط نور کمرنگی که از پنجره خانه می آمد قابل دید بود.چراغ های خیابان از پنجره قابل دید بود.سمت اتاق اولی رفتم،همه چیز آرام بود همه اتاق هارا دیدم.یاد حرف زن افتادم که گفت در حمام و دست شویی دیده می شود.سمت حمام رفتم و درش را باز کردم.آب وان آرام تکان می خورد و صدای شولوپ شولوپ آب می آمد.چشم ام به آیینه حمام افتاد.داخل آیینه خودم را نمی دیدم به جایش یک موی سیاه و دو چشم سفید ترکیب شده با قرمز دیده می شد.قلب ام به شدت می تپید،چشم ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و خیره به من بودند.تصویر نزدیک تر شد و از آیینه در حال بیرون آمدن بود. عقب عقبی رفتم و بدنم به یک تن نرم و سپر برخورد کرد،داد بلندی زدم که دست گرمی مرا در آغوش گرفت و گفت:آروم باش منم روهام.

برگشتم و چهره اش را دیدم،به آیینه اشاره کردم و گفتم:آینه...تصویر..دختر....داشت بیرون می اومد.

روهام به آیینه خیره شد و گفت:منکه چیزی نمی بینم،بهتره بریم جای دیگه رو ببینیم.

سمت دست شویی رفتیم آنجا هم چیزی نبود،اما من مطمعن ام که در آیینه چیزی دیدم.دو چشم که آشنا بود چشم همان دختر که آن شب دیدم.ساعت که به ده رسید همه چراغ ها خاموش شد.با ترس به  روهام خیره شدم.پنجره ها باز و بسته شدند و من گفتم:الان وقت مدرک برداشتنه.

روهام هم تایید کرد.دوربین را برداشتم و فیلم گرفتم از خانه تاریک صدای باز و بسته شدن پنجره بیشتر شد،طبقه بالا رفتم و از اتاق ها فیلم گرفتم،به شکل غیر طبیعی ای کمد لباس باز و بسته می شد جلوتر رفتم و از داخل کمد لباس فیلم کردم،به نظر می رسید کسی داخل اش باشد،موهای سیاهی را تشخیص دادم و از آن ها فیلم گرفتم.ناگهان صدای عجیبی از داخل کمد شنیدم.

-به مرگ خوش اومدی،به خونه مرگ خوش اومدی.

دستانم می لرزید و صفحه دوربین تار می شد.از اتاق خارج شدم و سعی کردم صدای نفس نفس زدن هایم را کنترل کنم.سمت حمام رفتم می ترسیدم اما باید مدرک جمع می کردم،من یک پلیسم.داخل حمام شدم،صدای آب با شدت می آمد،آب وان با شدت زیادی تکان خورد و من از آن فیلم گرفتم،دوربین را جلوتر بردم به نظر چیزی داخل وان آب بود.نزدیک تر شدم و دوربین را روی وان گرفتم،در دوربین دو چشم سیاه که می درخشید را با موهای پریشان و سیاه که در آب پراکنده شده بود و بخند بزرگ و شیطانی ای دیدم.با ترس عقب رفتم خواستم از حمام خارج شوم که در با صدای بلندی قفل شد.دختری که در وان بود بلند شد و آرام سمت ام آمد.

با جیغ گفتم:کمک کمک روهام توروخدا یکی کمک کنه روهام روهام.

از پشت در صدای روهام را میشنیدم.

-چرا در قفل شده؟نگران نباش الان درو باز می کنم.

دختر در حالی که پاهای اتخوانی اش را در زمین می کشید نزدیک ام شد دوباره داد زدم:کمک کمک روهام داره میاد،داره میاد کمکم کن.

-کی داره میاد؟

من:جن.

نزدیک تر شد،دوربین را سمت اش گرفتم میدانم شاید فیلم اش گرفته نشود اما از هیچ بهتر است.

نزدیک تر شد و لبخند شیطانی و بلندی سر داد،سر اش را خم کرد و گفت:با پای خودت اومدی واسه مرگ.

بلند نفس می کشیدم،عرق کرده بودم پاهایم سست شده بود.احساس می کردم خواب است فقط خواب یک کابوس.فقط می خواهم از این خانه فرار کنم.

دست سرد و یخ زده اش را به موهایم کشید،به در چسبیده بودم و می لرزیدم،یعنی روهام رفته؟

حمام کاملا تاریک بود و آب داعما تکان می خورد،هنوز هم دست سرد و است خوانی ا روی موهایم بود.ناخن هایش را سمت گونه ام کشید و من سوزش عمیقی را احساس کردم.

من:کمک کمک.

وقتی با نور ضعیفی دست اش را دیدم نفس ام بند آمد،ناخن هایش سیاه و خونی بود.

دوربین هنوز هم روشن بود.الان نگرانیه رییس را و ترس آن خانواده را می فهمم.

-خودتو واسه مردن آماده کن.

با جاعت عجیبی گفتم:چرا این کارو میکنی؟چرا اون بچه رو کشتی؟

بلند خندید و لبخند شیطانی اش هر لحظه بلند تر می شد.در با صدای بلندی باز شد به سمت روهام رفت ام،اشک ام می آمد اما خودم را نگه داشتم.به حمام اشاره کردم روهام داخل شد و قبل از اینکه بگوید چیزی نیست در بسته شد.با داد به در مشت می زدم.

من:روهام خوبی؟چیزی می بینی؟

-آره همون چیزی که تو دیدی یک دخت.......

من:خوبی؟

جوابی نداد مجبور شدم با اسلحه به دستگیره شلیک کنم.در باز شد. روهام از حمام خارج شد و گفت:ما باید این مدارک رو فورا ببریم.

از پله ها دویدیم و سمت در رفتیم اما قفل بود.

-نرین من تنهام.

صداها هر لحظه بلند تر می شدند،ترسیده بودم بیشتر از هر لحظه.روهام دست ام را کشید و هردو از پنجره روی زمین پریدیم،چون طبقه یک بود ارتفاعی نداشت.

دست ام را روی قلب امگذاشتم و نفس نفس زدم.

سوار ماشین شدیم و من یک بار دیر به خانه وحشتناک خیره شدم.

+پس چر بقیه نیومدن؟

-نمی دونم باید بریم پیش رییس.

+الان؟الان ساعت دوازدهه.

-یادم نبود فردا میریم پیشش.

+راستشو بگو ترسیدی؟

-آره.من اگه بمیرمم به اون خونه برنمی گردم.

+ولی من برمی گردم تا این پرونده بسته نشه من دست بردار نیستم.

روهام با تعجب نگاهم کرد و گفت:دیوونه.

ماشین را نگه داشت و گفت:خدافظ تا فردا.

از ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...