رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
sevma ghaffari

رمان وارث سایه ها| سوما غفاری

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: وارث سایه ها

نام نویسنده: سوما غفاری/ کاربر انجمن کتاب ساز

ژانر رمان: جنایی، اکشن

خلاصه: دوران کودکی، دورانی است که نیازمند بیشترین میزان توجه و محبت پدر و مادر است. اما دوران کودکی من این گونه نبود. دروغ های رنگین، قصه های شبانه ام و صدای دعوا و شلیک گلوله جایگزین لالایی های مادرم بود. دراین میان حقیقتی که چشمانم مشاهده کرده بودند، مرا سر پا نگه داشت تا روزی که می خواهم فرا رسد و همه بفهمند وارث سایه ها بودن چه معنی دارد؟

خلاصه برای مدیران: رمان درمورد پسری به اسم کامویی ریونوسکه هستش که چند سال پس از به دنیا آمدنش مادرش به قتل می رسد. کامویی با فهمیدن قاتل مادرش به دنبال انتقام گرفتن از او می افتد و اهمیتی نمی دهد که قاتل مادرش ....

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد ساختمان شدم. 

تمام کسانی که در طبقه ی اول این ساختمان سی و هشت طبقه بودند، با دیدنم سلامی بهم دادند. جواب سلامشون رو با تکون دادن سرم دادم. 

به سمت آسانسور رفتم و دکمه رو زدم.  آسانسور شروع به پایین اومدن از طبقه ی شونزدهم کرد. بالاخره پس از چند ثانیه درهای آسانسور به رویم گشوده شدند. یک قدم به درون آسانسور گذاشتم اما همون لحظه صدای فریاد اریکا چان ( در ژاپن برای احترام گذاشتن به افراد کوچک تر از خود از چان استفاده می شود) را  از پشت سرم شنیدم.

اریکا: کامویی کون ( به معنی آقا ) کامویی کون وایسین. 

هوفی کشیدم و بدون توجه به اریکا وارد آسانسور شدم. بلافاصله پس از من اریکا هم وارد شد.

سپس درها بسته شدند. دکمه ی سی و هشت رو زدم و آسانسور حرکت کرد. 

اریکا: کامویی کون.

بهش نگاه کردم. اریکا چان دختری نوزده ساله بود با موهای کوتاه سرمه ای رنگ و چشمان سیاه. عینکی هم بود و قدی متوسط داشت.

کامویی: باز چی میگی؟

اریکا: کامویی کون...

 با بالا بردن دستم مانع ادامه ی حرفش شدم. 

کامویی: اریکا چان لطفا این قدر اسمم رو صدا نزن. چیه؟ عاشق اسممی که بیست و چهار ساعت شبانه روز هی کامویی کامویی میگی؟ به خدا هرشب قبل از خواب صدای تو توی گوشم می پیچه که میگه کامویی و نمی ذاره بخوابم.

اریکا شرم زده سرش رو پایین انداخت. 

کامویی: حالا کارت رو بگو.

اریکا: پدرتون گفتن بهتون بگم، وقتی اومدین یه سری بهش بزنین. 

اریکا برنامه زیر پدرم بود. تمام کارهای پدرم از قبیل تعیین قرار ملاقات با کسی و همچین کارهای دیگه ای رو انجام می داد. به خاطر همین کسی که بخواد پدرم رو پیدا اگه اول باید سراغ اریکا رو بگیره.

وقتی گفت پدرم می خواد من رو ببینه ناخودآگاه ابروهام دست به دست هم دادن و چینی وسطشون پدیدار گشت. 

کامویی: باشه.

بالافاصله پس از این حرفم، آسانسور در طبقه ی آخر ساختمان متوقف شد. از آسانسور خارج شدم و در راهرویی که یه طرفش دیوارش شیشه ای بود، به سمت اتاقم حرکت کردم. در هنگام راه رفتن به شهر توکیو چشم دوختم. از اون ارتفاع بخش عظیمی از شهر نمایان بود و هر صبح موقع خارج شدن از این ساختمون، دیدن این منظره خیلی دلنشین بود. ساختمونی که تمام سی و هشت طبقه ی آن متعلق به حاکم سایه ها بود. 

به اتاقم رسیدم. در رو باز کرده و وارد شدم. با این که دیدن شهر توکیو از آن پنجره ها دلنشین بود اما نمای اتاقم که از رنگ سیاه و سفید تشکیل شده بود، دلنشین نبود. هرچند که برام مهم نیست چون روز های تاریک من دربرابر این نمای سیاه چیزی نبود. 

از در که وارد می شدی، سمت راست اتاقم، گوشه ی اتاق، تخت دونفره ی سیاهم بود، هرچند که من یه نفر بودم. کنار تختم، با کمی فاصله کمد سفید رنگم بود. وسط اتاق، زمین فرش سفیدی را در آغوش گرفته بود. در قسمت چپ اتاق هم، یه گوشه یه میز کار بود و در وسط میز و کمدم ، سه تا پنجره بود که پرده ی سیاهی آن ها را پنهان ساخته بود. با فاصله ی کمی از میزم هم، سه تا مبل و وسطشون یه میز بود. بی حوصله وارد اتاق شدم. 

به سمت کمدم رفتم و ژاکت سیاهم رو درآوردم، سپس تی شرت سیاهم رو با تی شرت طوسی رنگم عوض کردم. قبل رفتن پیش پدرم، تو آیینه ای که کنار کمدم بود، به خودم نگاه کردم. 

اسم من کامویی ریونوسکه هستش، یه پسر بیست و چهار ساله از توکیو که تازه همین دو هفته پیش وارد بیست و چهار سالگیم شدم. موها و چشم هام سیاه هستن و قدم بلنده. تک پسر مردی به اسم اوکونینوشی ریونوسکه هستم و خواهری هم ندارم. مادرم هم که...

هفت سال پس از تولدم مرد. 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افکار تلخ گذشته ام رو از ذهنم به بیرون راندم. 

از اتاقم خارج شدم و راه دفتر کار پدرم رو که تو همین طبقه بود، در پیش گرفتم. وقتی به دفترش رسیدم، پشت در وایسادم و سعی کردم اخم هام رو از بین ببرم و شاد به نظر به رسم.

نفس عمیقی کشیدم و به داخل رفتم. پدرم پشت میزش نشسته بود. مردی با موهای سیاه و چشمان سیاه بود. مثل خودم. تنها فرقش این بود که اون موهاش بلند بود و پوستش سبزه بود.

با صدای بلندی گفتم:

کامویی: سلام پدر، خوبی؟ روزت چطور بود؟

پدرم از روی صندلی پشت میزش بلند شد و پیشم اومد. دستش رو روی شونه ام گذاشت.

پدر: خوبم پسرم، تو چی کار کردی؟

کامویی: هیچ، تو خیابون ها می گشتم. پدر، کارم داشتی که خواستی من رو ببینی؟

پدر: نمی تونم پسرم رو هر موقع که دلم خواست ببینم؟

لبخندی زدم که ادامه داد:

پدر: البته درست حدس زدی. کارت داشتم. 

پدرم رفت و دوباره پشت میزش نشست.

پدر: کامویی تو الان بیست و چهار سالته. چهار سال دیگه به سنی می رسی که بتونی رئیس این سازمان بشی. تصمیم گرفتم از الان تو رو وارد کارهامون بکنم که  چهار سال بعد وقتی جای من می نشینی، آماده باشی. بگو ببینم حاضری توی کارهای این سازمان نقشی داشته باشی؟

کامویی: با تمام وجود حاضرم.

پدرم لبخندی زد و گفت:

پدر: خب اولین ماموریتت پیش گیلبرته. تو این همه مدت بین این سازمان بزرگ شدی، یعنی می تونی بدون آموزش شروع به کار بکنی. برو اطلاعت مربوطه رو ازش بگیر. ببینم چه می کنی؟ امیدوارم که در آخر این کار شگفت زده بشم.

سری تکون دادم و از دفترش خارج شدم. پوزخندی گوشه ی لبم نشست. 

واقعا فکر می کرد من می خوام رئیس این سازمان لعنتی بشم و کارهای کثیفش رو ادامه بدم؟

پدر من، اوکونینوشی ریونوسکه، رئیس سازمانی بود که این سازمان با نام سایه ها معروفه و رئیس سازمان، یعنی پدرم، ملقب به حاکم سایه ها هستش. منم تنها وارث این سایه ها. 

علت انتخاب این نام برای سازمان هم اینه که افرادمون با دستورات پدرم، به طور مخفیانه و اغلب در تاریکی شب و یا جاهای تاریک و پر از سایه فعالیت می کنن. اما فعالیت هاشون چیه؟

بستگی داره. گاهی اوقات قتل، از بین بردن مخالفان سازمان، جمع آوری خزانه به هر قیمتی که شده و غیره و غیره. 

حالا پدرم می خواست رئیس همچین سازمانی بشم و پا جای پای خودش بذارم. اون هم با حقیقتی که درباره این سازمان و خودش می دونم. حقیقتی که از بچگی حس نفرت رو در من بیدار کرده است. 

هوف بلندی کشیدم و به سمت دفتر کار گیلبرت که در طبقه ی بیست و چهار بود رفتم. گیلبرت مدیر تحقیقاتی سازمان بود و خبر تمامی موارد مشکوک به اون می رسید و اگر کسی مورد تحقیقاتی داشته باشد، به گیلبرت و تیمش می سپارد.

با رسیدنم به دفترش، از فکر اون مرد عوضی در اومدم. با این که کارش خیلی درست بود اما رفتارش رو اصلا نمی پسندم. بدون در زدن وارد شدم و یکراست رفتم سر اصل مطلب.

کامویی: گیلبرت بگو ماموریت چیه.

گیلبرت یه مرد سی و شش ساله با موهای قهوه ای روشن و چشمان قهوه ای سوخته بود. پوستش سبزه بود و همیشه ی خدا کت و شلوار می پوشید. به قدری که پدر من اون همه کت و شلوار نمی پوشید. 

گیلبرت: یه سلامی، یه احوال پرسیی.

کامویی:تو که همیشه حالت خوبه، دیگه چرا حالت رو بپرسم؟

گیلبرت: پدرت که ماشاالله خیلی خوش صحبته، با زبونی که داره همه ی قرارداد ها رو می بره اون وقت تو مثل دخترها خجالت می کشی یه کلمه بگی. می دونی چیه؟ اول باید تمرین حرف زدن بکنی بعد بیای تو ماموریت ها شرکت کنی.

کامویی: من خجالت نمی کشم. از این گذشته به تو نیومده من رو با پدرم مقایسه کنی. 

سری از روی تاسف تکون داد. نفسم رو با حرص بیرون دادم. 

گیلبرت: خب دیگه شروع به کار بکنیم.

گیلبرت عکسی که روی میزش بود رو برداشت و نشونم داد. عکس یه پسر تقرییا همسن و سال خودم بود. با موهای بلوند و چشمان آبی.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گیلبرت: اسمش میازاوا کوسی هستش. 25 سالشه و توی محله ی (...) زندگی می کنه. توی یه رستوران هم گارسونه. هرچند که اگه صاحب رستوران متوجه کاری که کرده بشه، اخراجش می کنه. 

کامویی: مگه چی کار کرده؟

گیلبرت: دشمنی ما با ایشون هم از همین نقطه شروع می شه. امروز صبح، ساعت پنج صبح سه تا از کارمندامون در راه اومدن به این جا کشته شدن. یکیشون از اتفاقاتی که در صحنه ی جرم افتاده بود، فیلم کوتاهی گرفته. 

گیلبرت بعد از تموم کردن حرفش کنترلی رو از روی میز برداشت و دکمه ی روشنش رو فشار داد که فیلمی از پروژکتور به روی صفحه ی سفید موجود در اتاق تابید. صفحه ی فیلم کج بود. معلوم بود شخصی که فیلم رو گرفته، گوشیش رو پنهانی توی دستش نگه داشته بود. کوسی اسلحه ای که در دست داشته بود رو به سمت فیلم بردارمون که آدم خودمون بود، گرفته بود. اسلحه ی فیلم بردار هم به سمت کوسی بود. دیدم که بازوی راست کوسی زخمیه و دو تا آدم دیگه امون هم جسدشون روی زمین افتاده. فیلم بردار گفت: 

فیلم بردار: اسلحه ات رو بنداز وگرنه شلیک می کنم. 

کوسی: اگه شلیک کنی منم شلیک می کنم.

پس از کمی مکث، کوسی ادامه داد: شما سایه ها فکر می کنید خیلی برترید؟ اسم خودتون رو گذاشتید سایه ها که چی بشه؟ درسته مثل سایه تاریکید ولی حتی سایه هم مفیدی داره. اما شما همه اتون برای بشریت مضرید. 

فیلم بردار: اسلحه ات رو بنداز.

کوسی: نمی اندازم. 

فیلم بردار: پس شلیک می کنم.

با این حرف، فیلم بردار به پای کوسی شلیک کرد و کوسی قبل از افتادن به زمین به فیلم بردار شلیک کرد.کج شدن دوباره ی گوشی و فیلم گرفتنش از آسمون، مشخص کرد که آدممون مرد. 

گیلبرت پروژکتور رو خاموش کرد و گفت: 

گیلبرت: بقیه ی فیلم تا سه ساعت بعد که یکی از افراد تیمم اجساد رو پیدا کرد، از آسمون گرفته شده.

کامویی: هوف، چه فیلم طولانی و حوصله سربری!

گیلبرت: ماموریت، گرفتن کوسی، پیدا کردن علت کشتن افرادمون و سپس انتقام گرفتن ازشه.

کامویی: از نظرم کوسی یه کینه ی شخصی با سازمان داره. طرز حرف زدنش رو که دیدی.

گیلبرت: هرچی که هست، پیدا کن. یه تیمم با خودت ببر.

سری تکون دادم و از دفترش خارج شدم. شخصی که از س جای تعجب نیست. به زودی می فهمم که سازمان چی کار کرده که باعث نفرت کوسی شده. 

***

یه تیم ده نفره تشکیل دادم و پنج نفرشون رو فرستادم سراغ کوسی. حدود چهل، چهل و پنج دقیقه بعد، زنگ گوشیم سکوت رو از اتاقم به بیرون راند. 

جواب دادم:

کامویی: بله؟

صدای مردی در گوشم پیچید: کامویی ساما( به معنی جناب) کار رو انجام دادیم. 

کامویی: الان میام.

گوشی رو قطع کردم. پاشدم و پالتوی بلند قرمز رنگم رو از روی تی شرت سیاهم پوشیدم. اواسط پاییز بودیم و هوا سرد بود. توی آیینه به خودم نگاه کردم. الان داشتم می رفتم تا یکی از کارهای پدرم رو انجام بدم. پدری که ازش متنفرم. اما مجبور به تظاهر کردن بودم. تا زمانی که خواسته ام رو انجام بدم باید تظاهر می کردم. سرم رو تکون دادم تا افکارم از ذهنم خارج بشن . از اتاقم خارج شدم. به سمت آسانسور رفتم و بعد از باز شدن درهاش، وارد شدم. دکمه ی طبقه ی اول رو زدم. گوشیم رو از جیب پالتوم درآوردم و با شخص مدنظرم تماس گرفتم.

چند ثانیه بعد صداش در گوشم پیچید: بله؟

کامویی: ماشین رو آماده کنید، دارم میام. 

بدون این که منتظر بمونم چیزی بگه گوشی رو قطع کردم. چند لحظه بعد آسانسور در طبقه ی اول ایستاد. ابتدا از آسانسور و سپس از ساختمون خارج شدم. لیموزین سیاه جلوی در بود و شخصی که باهاش تماس گرفته بودم جلوی ماشین منتظرم بود. با دیدنم، به سمت در رفت و در رو باز کرد. سوار ماشین شدم و اون مرد در رو بست. سپس خودش هم روی صندلی جلویی ماشین نشست و راننده به سمت مکانی که کوسی در آن جا به انتظارمون نشسته بود، حرکت کرد. ماشین سیاه دیگه ای هم که پر از افرادمون بود، پشت سر ما اومد. 

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

( از اتاقم به همراه ماشین اسباب بازیم خارج شدم و به سمت اتاق مامانم دویدم. در رو باز کردم و به داخل رفتم. به سمت مامانم دویدم و گفتم:

کامویی: مامان، مامان.

مامانم آغوشش رو برام باز کرد و من خود را در آغوشش انداختم. 

مامان: کامویی چند بار بهت گفتم ندو، ممکنه بیوفتی.

کامویی: باشه دیگه نمی دوئم. مامان میگم، من گشنمه.

مامانم خندید و گفت: باشه بیا بریم از طبقه ی هشتم برات غذا بردارم.

طبقه ی هشتم طبقه ای بود که حدود بیست تا آشپز برای کل ساختمان غذا می پختن و به اتاق هاشون می فرستادن. البته فقط افراد بخصوص مثل ما و یا کارکنان اصلی پدرم توی این ساختمون غذا می خوردن. بقیه ی کارکنان موقع نهار و شام بیرون می رفتن. 

لبخندی زدم و گفتم: 

کامویی: مامان من کیک می خوام.

مامان: بهت کیک میدم باشه. پسر من هرچی بخواد مامانش بهش میده. 

مامانم این رو گفت و با هم از اتاقش خارج شدیم. )

آهی کشیدم و تصمیم گرفتم بیش از این به خاطرات گذشته ام فکر نکنم. چی شد که یهو گذشته به ذهنم رسید نمی دونم. ولی می دونم که یادآوری اون خاطرات مثل همیشه باعث ناراحتیم و افزایش نفرتم نسبت به پدرم شد.

پس از مدتی به یه کارخانه ی دورافتاده در خارج از شهر رسیدیم. در رو باز کردن و من پیاده شدم. مردی که باهام اومده بود در رو بست و پشت سرم اومد. پشت ما هم پنج نفر دیگه بودن. بقیه ی پنج نفر از تیم هم توی کارخانه بودن. در رو هل دادم و وارد شدم. کوسی با طناب به صندلی بسته شده بود و سه نفر محاصره کرده بودنش. دو نفر دیگه هم با کمی فاصله در دو طرف کارخانه ایستاده بودن. جلوی کوسی ایستادم. نفرت در چهره اش خودنمایی می کرد. 

کوسی: به نظر میاد رئیستون خیلی ترسوئه چون خودش نیومده و آدم هاش رو فرستاده.

پوزخندی زدم. 

روبه مردی که از اول راه پیشم بود و اکنون پشتم وایساده بود، گفتم: بهش بگو من کی هستم.

مرد: کامویی ساما، پسر رئیس. 

کوسی بهم نگاه کرد و گفت: پس ر ئیستون یدک خودش رو فرستاده.

یه سیلی محکم خوابوندم دم گوشش و گفتم:

کامویی: مرگت به وسیله ی همین یدک خواهد بود احمق. 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

کامویی: اما قبلش، بگو مشکلت با سازمان چیه؟ یه کینه ی شخصی باهامون داری درست میگم؟

کوسی: زندگی من هیچ ربطی به شما نداره

کامویی: آه، همه اتون یکی هستید. اولش لج می کنید اما بعد از خوردن یه کتک مفصل شروع می کنید به بلبول زبونی کردن. 

کوسی: چیزی به شما نمیگم.

کامویی: مطمئن نباش.

رو به سه نفری که دورش حلقه زده بودن، گفتم: یه درسی بهش بدین.

با این حرفم، اون سه نفر از هرطرف شروع کردن به کتک زدنش. 

تا این که بعد از چند لحظه، کوسی از روی درد فریاد زد: 

کوسی: آکانه

سریعا گفتم:

کامویی: وایسین، بسته دیگه.

اون سه نفر عقب رفتن. جلو رفتم و به کوسی نگاه کردم. صورتش کبود شده بود و از گوشه ی لبش و پیشانیش خون می اومد. 

کامویی: آکانه کیه؟

کوسی سرش رو پایین انداخت. دیدم که از گوشه ی چشمش اشک جاری شد و با خون روی صورتش در هم آمیخت. 

کامویی: معشوقه ات بود و توسط سازمان کشته شد مگه نه؟

کوسی: شما این قدر بی رحمین که به هیچ کس رحم نمی کنید. گناه اون چی بود که کشتینش؟ ها؟ 

کامویی: لابد یه کاری کرده بود که کشته شد دیگه. 

کوسی سرش رو بالا آورد و با نفرت بهم نگاه کرد. 

کوسی: همین؟ شما زندگی من رو ازم گرفتین،  می فهمی؟ آکانه گناهی نداشت. اون پلیس بود و می خواست کارهای کثیفتون رو گزارش بده تا دستگیر بشین اما شما اون رو کشتین. این وسط شما گناهکارین نه اون. 

واقعا ناراحت بود.

به آدم های اطرافمون گفتم:

کامویی: همه اتون برید بیرون.

مردی که پشتم وایساده بود، گفت: ولی کامویی ساما...

کامویی: اگه قراره به حرفم گوش نکنید بی خودی اون ساما رو به زبون نیار. 

مرد چیزی نگفت و به همراه بقیه به بیرون رفتن. 

بعد از رفتنشون، خطاب به کوسی گفتم: بابت آکانه متاسفم.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوسی متعجب پرسید:

کوسی: چی؟!

آهی کشیدم و گفتم:

کامویی: ببین، مجبور بودم نقش بازی کنم اما دیگه  بیشتر از این نتونستم تظاهر کنم و باهات بد رفتاری کنم.

کوسی: هیچ معلومه چی داری میگی؟

کامویی: بیخیال. تو فقط به حرفم گوش کن.

به در کارخانه نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی نیست که حرفم را بشنود.

سپس دوباره به کوسی نگاه کردم و گفتم: کمکت می کنم فرار کنی،  می تونم کاری کنم که به نظر بیاد خودت فرار کردی. 

کوسی: چرا باید به حرفت اعتماد کنم؟

کامویی: تنها راهت برای زنده موندن همینه.

کوسی سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:

کوسی: نمی خوام. 

کامویی: چی؟!

کوسی: نمی خوام بدون آکانه زنده بمونم. نمی خوام تو دنیایی نفس بکشم که آکانه نیستش. 

کوسی سرش رو بالا آورد و درحالی که گریه می کرد، فریاد زنان گفت:

کوسی: من رو بکش، خواهش می کنم. 

چشم هام از تعجب گرد شد. یعنی این پسر این قدر معشوقه اش رو دوست داره که می خواد به خاطرش بمیره؟

عجب!

هوفی کشیدم. حالا که خودش مرگ رو انتخاب کرده بود پس، به انتخابش عمل می کنم.

کامویی: باشه، می کشمت.

لبخند کمرنگی روی لب کوسی نقش بست. بدون گفتن چیزی از کارخانه خارج شدم و خطاب به یکی از مردهایی که جلوی کارخانه وایساده بودن، گفتم: بکشش.

مرد به معنای باشه سری تکون داد و به داخل رفت. سوار ماشین شدم و همین که در ماشین رو بستم، صدای شلیک گلوله فضا رو در آغوش کشید و خبر مرگ کوسی رو بهم رسوند.

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:

کامویی: احمق. کی به جای زندگی، مرگ رو انتخاب می کنه؟

چند ثانیه بعد همه جمع شدند و به سمت ساختمون حرکت کردیم.

***

یه ساعت از اومدنمون می گذشت. وقتی که اومدیم پدرم نبود و چند دقیقه پیش اومد. به محض اومدن هم من رو به اتاقش صدا زد. الان هم دارم به سمت اتاق اون می رم.

در رو زدم و وارد شدم. پدرم با دیدن من، برگه های توی دستش رو روی میز رها کرد و خطاب به من گفت: سلام پسرم، خسته نباشی.

کامویی: ممنون پدر.

پدر: بهم گفتن کارت رو خوب انجام دادی.

کامویی: از پدرم یاد گرفتم.

لبخند روی لب های پدرم عمیق تر شد. 

پدر: یه روز یه رئیس عالی میشی، حسش می کنم.

چیزی نگفتم که ادامه داد:

پدر: حالا بگو ببینم، انگیزه ی قاتل از قتل چی بود؟

شونه هام رو بالا انداختم و با لحن بیخیالی گفتم:

کامویی: گرفتن انتقام معشوقه اش.

پدرم خندید و گفت:

پدر: آخی، چه رومانتیک! 

بی توجه به حرف پدرم، گفتم: پدر کاری نداری؟ می خوام برم یکم استراحت کنم.

پدر: نه پسرم، برو.

بدون حرفی، اتاق پدرم رو ترک کردم. اعصابم حسابی خورد بود. تصمیم داشتم وقتی به بیست و چهار سالگیم رسیدم انتقامم رو از پدرم بگیرم ولی الان، دو هفته است که بیست و چهار سالم شده اما هنوز کوچک ترین نقشه ای هم به ذهنم نرسیده.

هوف بلندی کشیدم. به اتاقم رفتم و در رو بستم. روی تختم دراز کشیدم و یاد اون روز وحشتناکی افتادم که باعث نفرتم از پدرم شد.

( توی اتاقم نشسته بودم و در حال نقاشی کشیدن بودم. در عالم بچه گونه ی خودم غرق شده بودم و تو فکر این بودم که به نباشیم دیگه چی اضافه کنم؟ نقاشی یه ساختمان بلند رو کشیده بودم که در تصوراتم همین ساختمونی بود که توش زندگی می کردیم. ناگهان در باز شد و مامانم به داخل اومد. با عجله پیشم اومد و مرا در آغوش کشید. سرم را نوازش کرد و سپس پیشانیم رو بوسید.

گفتم:

کامویی: مامان خوبی؟

مامان: آره پسرم خوبم. 

کامویی: پس چرا داری گریه می کنی؟

مامان: از خوشحالی دارم گریه می کنم مامان جان.

کامویی: چی شده که خوشحالی؟ به منم بگو.

شدت ریزش اشک های مامانم بیشتر شد. 

مامان: کامویی من یه کاری دارم که باید برای مدتی از پیشت برم. 

کامویی: کجا بری؟ منم با خودت ببر.

مامان: نمی تونم تو رو با خودم ببرم. تو این جا پیش بابا می مونی باشه؟

کامویی: این که می خوای بری خوشحالت کرده؟

مامان: نه عزیزم، این من رو خوشحال کرده که وقتی برگشتم قراره کلی هدیه واست بیارم. 

لبخند شادی مهمان لب هایم شد.

کامویی: راست میگی؟

مامانم چیزی نگفت و بهم چشم دوخت. 

یه بار دیگه من رو بغل کرد و دم گوشم گفت:

مامان: عزیزم بعد این که رفتم پسر خوبی باش، باشه؟ 

کامویی: باشه مامان. تو هم زود برگرد.

شدت گریه ی مامانم بیشتر شد. پس از چند ثانیه ازم جدا شد و به سمت در رفت. قبل از رفتن برگشت و دوباره بهم نگاه کرد. سپس رفت و در رو پشت سرش بست. هم ناراحت شده بودم از این که مامانم داره میره و هم خوشحال شده بودم از این که قراره برگرده و واسم هدیه بیاره. بالاخره بچه بودم دیگه!

خواستم ادامه ی نقاشیم رو بکشم که یادم افتاد از مامانم چه هدیه ای رو بخوام. از این رو بدو بدو به سمت اتاق مامانم رفتم، با این فکر که ممکنه هنوز نرفته باشه. لای در کمی باز بود. خواستم وارد بشم که صدای گریه ی مامانم من رو سر جام نگه داشت و باعث شد از لای در به داخل نگاه کنم.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داخل اتاق مامانم بود و بابام و دو تا از دوست های بابام. همون هایی که بابام هرجا میره باهاش میرن. مامانم روی زمین افتاده بود و گریه می کرد. بابام هم بالای سرش وایساده بود. ناگهان... )

یادآوری اتفاقات گذشته مثل همیشه اعصابم رو خط خطی کرد. از این رو بیخیالشون شدم. پالتوی قهوه ای رنگم رو از روی بلوز آستین بلند سیاهم و شلوار سیاهم پوشیدم و ابتدا از اتاقم و سپس از اون ساختمون لعنتی که برام حکم زندان رو داشت خارج شدم.

مشغول گشتن توی خیابون ها بودم که یهو شخصی از پشت بهم خورد و من نزدیک بود بیفتم که سریعا تعادلم رو حفظ کردم. به عقب برگشتم و با دختری مو نارنجی، چشم سیاه و قدبلند روبه رو شدم. 

دختره نگران و مضطرب بود ولی من از این که حواسش نبود، عصبی شده بودم. 

فریاد زدم:

کامویی: هوی، حواست کجاست؟

دختر: معذرت می خوام.

بعد از این که دختره این حرف رو زد، صدای پسری از اطراف به گوشم رسید.

پسر: اون جاست.

هم من و هم دختره به سمت صدا چرخیدیم. سه تا پسر بودن که داشتن به طرف ما می اومدن. قبل از این که به ما برسن، دختره شروع به فرار کرد و اون سه تا پسر هم از کنارم رد شدن و به دنبال دختره رفتن. یه مشکلی وجود داشت.  هرچی که هست دوست نداشتم اجازه بدم اتفاقی برای اون دختره بیفته. دست هام رو توی جیب پالتوم گذاشتم و با قدم هایی آروم پشت سر اون پسرها راه افتادم. دقایقی بعد وقتی وارد کوچه ای که اون پسرها رفته بودن شدم، دیدم که دختره رو زمین افتاده و یکی از پسرها هم چاقو به دست داره به سمت دختره میره. برای این که حضورم رو اعلام کنم، تک سرفه ای کردم. همه اشون به سمت من برگشتن. پسری که چاقو به دست بود، سریعا چاقو رو پشتش پنهان کرد و خطاب به من گفت: 

پسر: آقا فکر کنم راه رو اشتباه اومدید. بفرمایید  برید. 

با خونسردی تمام، به سمتشون قدم برداشتم و گفتم:

کامویی: نه من راه رو درست اومدم. شما راه رو اشتباه اومدید که به من برخورد کردید. 

یه پسر دیگه ای که عینکی بود، گفت:

پسر عینکی: اون وقت تو کی باشی؟

کامویی: کسی که قراره یه درس حسابی بهتون بده.

پسری که کنار این عینکیه وایساده بود و رنگ موهاش قهوه ای روشن بود، گفت: 

پسر موقهوه ای: هی تاکی، این پسره میگه قراره یه درس حسابی بهمون بده.

پسر چاقو به دست که  اسمش تاکی بود، با تمسخر گفت:

تاکی: خیال پردازی می کنه. 

سپس اشاره ای به پسر عینکی کرد. اون پسر به سمتم اومد. دستش رو بلند کرد تا یه مشت بهم بزنه که مچ دستش رو گرفتم و با دست دیگه ام، مشتی به شکمش زدم. چند تا مشت دیگه ام به شکمش زدم و سپس هلش دادم که روی زمین افتاد. پسر موقهوه ای به طرفم اومد. خواست یه مشت بهم بزنه اما با خم شدن روی زمین جاخالی دادم. قبل از این که بلند بشم، از پاش گرفتم و پاش رو از روی زمین بلند کردم. این یکی هم روی زمین افتاد. از روی زمین بلند شدم و چندتا لگد محکم به پهلوش زدم. خواستم یه لگد دیگه هم بزنم که یه نفر از پشت دست هام رو گرفت. سرم رو چرخوندم و اون پسر عینکی رو دیدم. پسره لبخند ترسناکی زد و سپس تاکی بود که اومد و جلوم وایساد. چند تا مشت به صورتم زد. نتیجه ی مشت هایی که نثارم شده بود، خونی بود که از گوشه ی لبم جای می شد.

تاکی: الان بگو ببینم، کی به کی درس داد؟

لبخندی زدم و گفتم: 

کامویی: اشتباه بعضی از انسان ها اینه که زود قضاوت می کنن. 

این رو گفتم و یه لگد به تاکی زدم. تاکی روی زمین افتاد. پسر عینکی از این کارم عصبی شد و من رو به سمت خودش برگردوند و یه مشت به شکمم زد. منم مشتی نثار صورتش کردم. 

صدای فریاد تاکی سدی بین دعوامون ساخت.

تاکی: ماکیشیما بگیرش.

پسر عینکی یا همون ماکیشیما به سمت تاکی برگشت و چاقویی که تاکی به سمتش پرت کرد رو گرفت. ماکیشیما هم اون چاقو رو به سمت من گرفت. 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواست چاقو رو توی شکمم فرو ببره که بازم جاخالی دادم. از مچ دستی که باهاش چاقو رو گرفته بود، گرفتم و مچ دستش رو پیچوندم. ماکیشیما فریاد زد و چاقو از دستش روی زمین افتاد. 

ماکیشیما رو هل دادم و اون روی زمین افتاد. قبل این که بلند بشه به طرفش رفتم و پام رو روی گردنش گذاشتم و فشردم. ماکیشیما به نفس نفس زدن افتاد. به سختی گفت:

ماکیشیما: خواهش می کنم پات رو بردار، دارم خفه میشم.

پوزخندی زدم و بیشتر فشار دادم. چشمم به پسرموقهوه ای افتاد که چاقو رو از روی زمین برداشت و به طرفم اومد اما قبل این که بتونه با چاقو زخمیم کنه، صدای شلیک گلوله فضا رو در آغوش گرفت و در نتیجه ی این صدا، متعجب به دست خونی پسرموقهوه ای خیره شدم. سرم رو بالا گرفتم و سه تا پسر رو دیدم که یکیشون اسلحه ای به دست داشت و همون پسر بود که به این پسرموقهوه ای شلیک کرده بود. پسری که اسلحه به دست بود و موهای بلند سفید و چشمان سیاه  داشت، گفت: 

پسر موسفید: فکر کردید می تونید تو کوچه پس کوچه های توکیو خلاف انجام بدید؟ نخیر همه جای این شهر کنترل می شه.

پس از این حرف پسر، پسر مونارنجی کنار همین پسر موسفید، با صدایی که شناور در نگرانی بود، فریاد زد:

پسر مونارنجی: اونه چان ( اونه چان در زبان ژاپنی یعنی خواهر کوچک تر ) 

پسره این حرف رو زد و به سمت دختره که هنوز روی زمین درحال گریه کردن بود و من در این درگیری به کل وجودش رو فراموش کرده بودم، رفت. پسره دختره رو در آغوش گرفت و من بی تفاوت به این صحنه ی احساسی، دوباره به اون دوتا پسر نگاه کردم. پسری که موهای سیاه رنگ و چشمان سیاه داشت، به سمت تاکی که در اثر لگد من روی زمین افتاده بود و هنوز هم بلند نشده بود رفت و با دستبند دست هاش رو بست. پسر موسفید هم به دست های پسر موقهوه ای دستبند زد و سپس اومد سراغ ماکیشیما که هنوز زیر پای من اسیر بود. 

خطاب به من گفت:

پسر موسفید: بابت کمک ممنون. کاش همه جا آدم های خوبی مثل شما پیدا می شد.

پوزخندی زدم. 

پام رو از گلوی ماکیشیما برداشتم و گفتم:

کامویی: بقیه اش با خودتون.

پسر موسفید به ماکیشیما دستبند زد و روبه پسر موسیاه گفت: 

پسر موسفید: این ها رو سوار ون کن.

پسره شروع به انجام این کار کرد. دختره و برادرش پیشمون اومدن و دختره خطاب به من گفت:

دختر: از این که کمکم کردید خیلی ممنونم.

کامویی: چرا اون ها دنبالت بودن؟

دختره به برادرش نگاهی انداخت که برادرش به جای اون جواب داد: 

پسر: تقصیر من بود. من به اون پسرها بدهکار بودم و اون ها هم ازم پولشون رو می خواستن اما پولی نداشتیم که بدیم.  اون ها هم برای این که من رو تهدید کنن تا هرچه زودتر پولشون رو بدم، دنبال خواهرم افتادن. به کمک

پسر موسفید: نگران نباشید، آژانس همه ی بدهی های شما رو میده.

تعجب درونم شعله ور شد. آژانس؟ چه آژانسی؟ مگه این ها پلیس نبودن؟ 

  • لایکت میکنم 1
  • متعجب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرسیدم:

کامویی: آژانس؟!

پسر موسفید کارتش رو درآورد و نشونم داد.

پسر موسفید: آژانس صلح و عدالت طلبی.

به اسمش که روی کارت نوشته بود، نگاه کردم. آریما کاتسورو، 26 ساله، کارمند آژانس صلح و عدالت طلبی. در همان حال که به کارتش نگاه می کردم، پرسیدم: 

کامویی: شما با پلیس چه فرقی دارین؟

کاتسورو: توی بعضی موارد به پلیس ها کمک می کنیم و این که مسئولیت کاری رو بر عهده داریم که پلیس نمی تونه حلش کنه.

چینی بین ابروهام نشست. چه مسئولیتی داشتن که پلیس نمی تونست حلش کنه؟ 

کامویی: چه مسئولیتی؟

کاتسورو: محرمانه است.

چیزی نگفتم که پسر موسیاه پیشمون اومد و روبه کاتسورو گفت:

پسر موسیاه: رئیس زنگ زده، میگه برگردین. 

کاتسورو سری تکون داد و سپس خطاب به من گفت: 

کاتسورو: بابت کمک ممنون.

سری تکون دادم. کاتسورو و پسر موسیاه رفتن و به دنبال اون ها، دختره و برادرش بعد از یه تشکر دوباره پشت سر کاتسورو به راه افتادن.  

طولی نگذشت که افکارم مرا در آغوش گرفت. آژانس صلح و عدالت طلبی! 

من فکر می کردم جز ما، توی توکیو هیچ سازمان دیگه ای وجود نداره. یعنی پدرم از وجود همچین آژانسی خبر داره؟ اگه داره پس چرا بهم نگفته؟ 

نفس عمیقی کشیدم و به سمت سازمان به راه افتادم تا هرچه سریع تر پدرم رو ببینم و ازش درمورد این قضیه بپرسم. مدتی بعد به سازمان رسیدم و یه راست رفتم به اتاق پدرم. در رو زدم و وارد شدم. پدرم داشت با اریکا صحبت می کرد. من رو که دید به مکالمه اشون خاتمه داد و پیشم اومد.

پدر: سلام خوبی پسرم؟

کامویی: اوهوم خوبم. پدر یه سوالی ازت داشتم. جز سازمان ما توی توکیو، سازمان دیگه ای وجود داره؟

پدر: چرا می پرسی؟

کامویی: هیچ همین طوری. یه لحظه برام سوال شد.

پدرم نفس عمیقی کشید و گفت: 

پدر: آره، یه سازمان دیگه هم هست. البته نمی شه گفت سازمان، چون افرادشون کمه، حتی خودشون هم به خودشون سازمان نمی گن. اون ها آژانس صلح و عدالت طلبی هستن. یه آژانس ضعیف و ناچیز هستن. 

کامویی: چرا بهم درباره اش نگفته بودی؟ 

پدر: قرار بود بهت بگم اما چون چیز مهمی نیستش، تو گفتنش عجله نکردم. تو هم بیخیال این مسائل شو، بهتره خودت رو با یه مسئله ی دیگه ای درگیر کنی.

کامویی: چه مسئله ای؟

پدر: قبل از این که بیای با اریکا در این مورد صحبت می کردیم. یه ماموریت دیگه ای خواهی داشت. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...