رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

دختری در لباس یک پسر

پست های پیشنهاد شده

پارت 30

داخل ویلا شدیم،همه ی بچه ها تا به ویلا رسیدند مثل خمیر ولو شدند.

خودم را روی مبل پرت کردم.نیما وسط هال ایستاد و با تاسف به همه ی ما خیره شد و گفت:نکنه می خواین من تنهایی شام درست کنم؟

مانی نیم خیز شد و گفت:نه پس این همه از ما کار کشیدی خودت هم کمی کار کن.

-یعنی تو کور بودی ندیدی منم داشتم تمرین خودم رو انجام میدادم و باید بگم که مال من رو مربی تنظیم کرده بود.

پدرام:حالا یه شام قراره بپزی دیگه انقدر غر زدن نداره.

نیما لبخند زد و وارد آشپزخانه شد.پیش بند را بست و گفت:چی میل دارین؟

به زور جلوی خنده ام را گرفتم،آتش سرش را خارید و گفت:ماکارونی.

نیما به آتش ریز نگاه کرد و داخل آشپزخانه شد.

+بچه ها نامردی نیست که..

مانی:چطور اون مارو کشت نامردی نبود.

با لحنی جدی گفتم:به خاطر خودمون بود به خاطر رسیدن به پیروزی باید سخت تلاش کرد.

مانی:من که آشپزی نمی کنم.

اگرچه دوست داشتم کمکش کنم اما واقعا پاهایم طاقت ایستادن نداشتند خسته بودم خسته تر از هر لحظه،روی مبل دراز کشیدم و به چراغ خاموش در سقف خیره شدم.پدرام و مهران دراز کشیده بودند و از تمرین حرف می زدند،آتش و مانی مشغول بحث درباره چیز های واقعا چرت بودند.

مانی:من سنم بیشتر از شماس...

آتش:نه بابا نمی دونستم تو کجات بزرگه نیم کیلو مغز تو کلت نیست.

سعی کردم به حرف هایشان گوش ندهم.از جایم بلند شدم و سمت آشپزخانه رفتم دست هایم را در جیب ام کردم و به در تکیه دادم.نیما در حال آشپزی بود و آهنگ با خود زمزمه می کرد.من اگر آشپزی بلد بودم کمک اش می کردم ولی من حتی ظرف شستن هم بلد نیستم.

نیما تا مرا دید برگشت و با لبخند جذابی نگاهم کرد و گفت:چیه؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟مثل پسرای جذاب شدی.

از جمله آخر اش خندم گرفت اما نخندیدم ابرو ام را بالا دادم و گفتم:آفرین سر آشپز نمی دونستم خواننده هم هستین.

لحن ام اصلا شوخی وار نبود من معمولا جدی رفتار می کنم،دست چپم را از جیب شلوار جین ام در آوردم و به گردنم کشیدم.

نیما سمت غذا برگشت و شروع کرد به هم زدن غذا.باورم نمی شود ولی او در هنگام آشپزی هم مغرور و زیبا به نظر می رسد،بهتر است یک پیشنهادی بهش بدهم شاید قبول کرد بلاخره دختر خاله ی من هم ترشیده شده.جلو رفتم و کنارش ایستادم با لحن جدی گفتم:قصد ازدواج داری؟

نیما با تعجب به من خیره شد اما جوابی نداد.

+من یه دختر خاله دارم فکر کنم اگه بری ...

-چی داری میگی؟

از سوالی که کرد تعجب کردم.

-من قصد ازدواج ندارم.

بی خیال شدم و به یک باشه اکتفا کردم،شاید قسمت دختر خاله من نباشد،از آشپزخانه خارج شدم و جلوی تلوزیون نشستم،مانی کنارم نشست و گفت:اهل فیلم ترسناک هستی؟

جوابی ندادم و او واقعا ضایع شد،همه بچه ها خندیدند.

-چرا انقدر ضایع می کنی یکم حرف بزن.

با کلافگی نگاهش کردم اما بازهم چیزی نگفتم.

«نیما»

باورم نمی شود من فکر کردم برای خودش می خواست نظرم را بداند وقتی دختر خاله اش را گفت واقعا تعجب کردم،نکند واقعا فکر کرده پسر است،او رفتارش اصلا به یک دختر شباهت ندارد،مثل پسر ها آمده به در تکیه داده و دست اش را در جیب اش کرده.حتی یک درصد هم شبیه دختر نیست.ای کاش عاشقت نبودم نفس اما دزدیدی با رفتارت این قلب مرا دزدیدی.

«نفس»

سفره را باهم چیدیم،مانی ماست را روی سفر گذاشت و چند ناخونک هم به ماست زد،با تاسف سری تکان دادم روی سفره نشستم،نیما غذا را روی سفره گذاشت و کنار سام در مقابل من نشست،من در کنار مانی نشسته بودم و به کار هایش نگاه می کردم.

مانی:به به ببینیم مربی چیکار کرده.

غذا را ریختیم و مانی یک قاشق خورد و سرفه کرد.

-اوه اوه شوره.

نیما با تعجب به مانی خیره شد یک قاشق از غذا را خوردم و گفتم:چرا دروغ میگی اینکه خیلی خوش مزس.

همه غذا را خوردند و یکی پس کله ی مانی زدند.نیما نفس راحتی کشید و با هشدار به مانی خیره شد.

مانی:چیه اینجوری نگاه می کنی غذا رفت تو گلوم.

همه سعی کردند خنده هایشان را کنترل کنند،نیما و مانی متضاد یک دیگرند یکی در آسمان یکی در زمین یکی رنگ سفید دیگری قرمز اصلا بهم نمی آیند.

بعد از جمع کردن سفره که البته من دست به سیاه سفید نزدم مهران و سام جمع کردند و آتش هم ظرف هارا رفت بشورد.من هم رفتم بالا.روی تخت نشستم خواستم شماره مادرم را بگیرم اما منصرف شدم،آنها الان مرا فراموش کردند و در شادی به سر می برند بهتر است شادی ای که دارند را خراب نکنم.

بعد چند دقیقه چراغ هال بسته شد و بچه ها با غرغر سمت اتاق هایشان رفتند.

مانی:وای انقدر تمرین کردم پاهام شکست.

آتش:انقدر ظرف شستم دستام پوست داد.

نیما با خنده و مسخره کردن مانی داخل اتاق شد:انقدر تمرین کردم پاهام شکست مسخره اتفاقا تمرین اون از همه آسون تر بود.

روی تخت خود نشست و به کارش خندید.روی تخت نیمه دراز کشیدم و در گوشی به عکس هایمان خیره شدم.عکس من و خانوادم وقتی که برایم تولد گرفته بودند.

«روز تولد»

آرتین دوربین گوشی اش را سمتمان گرفت و گفت:بگین سیب.

آرتین دست اش را روی سرم به شکل شاخ گذاشت و من با حرص به آرتین خیره شدم و دوربین عکس ام را گرفت.در عکس بعدی به کیک ناخونک می زدم و در شکل مسخره ای عکس ام افتاد.

من:آرتین اونا رو پاک می کنی.

-نه چرا پاک کنم؟اینا یادگاری از خواهر اسکولمه.»»

دست ام را روی عکس آرتین کشیدم و آه کوچکی گفتم.

نیما:به عکس کی نگاه می کنی؟

نگاه کوتاهی به نیما که روی من خیره بود کردم و سوال اش را بی پاسخ گذاشتم.چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.

نیما:چرا جواب نمیدی؟سخته؟

هدفون را روی گوش ام گذاشتم و گفتم:شب بخیر نیما.

نفهمیدم چه گفت چون به آهنگ گوش میدادم.

دیدمت عشق میانه قلب من دامن گرفت..

آسمانم از سر خوش نودی تصمیم باریدن گرفت..

چشم هایت غصه را از زندگی من گرفت..

از همه عالم دلم تصمیم دل کندن گرفت....

دلبر خوش خنده ی من حرفاتو با خنده بزن..

لحن قشنگ تو می خوام .....

بمون همیشه تو دلم نازتو دارم می خرم...

همیشه این آهنگ را دوست داشتم نمی دانم به خاطر متن آهنگ یا خواننده اما فقط میدانم هردو باهم ترکیب خوبی درست کرده بودند.

من از حرف زدن بدم نمی آید اما حرفی که مفید و خوب باشد،چشمانم را بستم و همه جا تاریک شد.

چشمانم را باز کردم کمی در تخت جابه جا شدم،چشمم روی نیما قفل شد او هنوز در خواب بود،پلک های سیاه و پر پشت اش بسته بودند.

از روی تخت بلند شدم و سمت دست شویی رفتم،بعد از شستن دست و صورتم در آیینه به صورت خیس ام که آب ازش سرازیر بود خیره شدم،بدون آرایش پاک و بی ریا من خودم را دیگر نمیشناسم،هیچ وقت به این موضوع توجه نکرده بودم اما من واقعا شبیه پسر بودم.چهره ی من دقیقا عین چهره پسر هاست نفس گم شده من در این آیینه نفس را پیدا نمی کنم.بی توجه به خودم و آیینه از دست شویی بیرون آمدم،ساعت پنج بود و خورشید هنوز خود را نشان نداده بود،وارد حیاط شدم تصمیم گرفتم تا بچه ها بیدار شوند من بدو ام.

کمی بدنم را گرم کردم و شروع کردم به دویدن چه لذت بخش است که قبل از حضور نور تو باشی و تمرین کنی.دستانم را باز کردم و چون هواپیما حرکت کردم و چند بار به دور خود چرخیدم.

«نیما»

از روی تخت ام بلند شدم نفس در تخت اش نبود کمی تعجب کردم،بعد از ژل زدن به موهایم پایین رفتم او در هال هم نبود داخل حیاط شدم و دیدمش و برای بار هزارم قلب ام بی اختیار تپید.نفس دست هایش را چون بال پرنده باز کرده بود و می دوید،او واقعا اشتیاق زیادی برای تمرین دارد،من اول شک کردم و گفتم این همه عشق غیر ممکن است اما چیزی که من الان می بینم از عشق فراتر است.

نفس چند بار به دور خود چرخید و موهای جلویش به چشم اش ریختند.با صدای نسبتا بلندی گفت:عاشقتم.

و من می دانم او عاشق چیست عاشق فوتبال عاشق بازی در زمین عاشق تمرین عاشق دیدن زیبایی ها.

او می دوید و لباس اش به رقص باد در آمده بود.دست ام را روی قب ام گذاشتم و به دیوار تکیه دادم او مرا جادو کرد من یک پسر بسیار مغرور بودم به هیچ یک از دختر ها توجه نمی کردم چون فکر می کردم همه دختر ها فقط می خواهند توجه پسر هارا داشته باشند و هدف ندارند جز ازدواج اما با دیدن نفس عقاید من کلا تغییر کرد.او اصلا به پسر ها توجه نمی کند چه برسد به این که توجه پسر را بخواهد،هه چه خیال هایی می کردم،حال این من هستم که می خواهم نفس کمی به من توجه کند اما دریغ از کوچک ترین توجه،او جز فوتبال هیچ چیز را نمی بیند..

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 31

خورشید با تمام زیبایی هایی که دارد طلوع کرد و به من نفس چشمک زد،لبخند عمیقی زدم و محو تماشای خورشید شدم،چه زیباست چه دلرباست،آسمان و ابر ها رنگ نارنجی به خود گرفتند.خوشحالم که قبل از طلوع خورشید نمازم را خواندم و با خدای خودم حرف زدم او برعکس دیگران به حرف های من گوش می دهد احساسات مرا درک می کند من خدا را بیشتر از فوتبال و همه دوست دارم،او مرا باور دارد او از من انتظار کاری را ندارد برای همین است که او تک و خاص ترین در من است.دستانم را روبه خورشید گرفتم و او را در قالب قلب گذاشتم و چشمک زدم.

«نیما»

نف دست اش را به شکل قلب کرد و به خورشید چشمکی شیرین زد،چرا آمدی نفس؟چرا و چگونه مرا جذب خود کردی؟

باران آرام و نم نم شروع به باریدن کرد،نفس زیر باران که شدید تر شد دستانش را باز کرد و چرخید چند دور زیر باران با لبخند بزرگ و دندان نما چرخید،موهایش چون شلاقی به صورتش می خوردند،نفس زیر باران با سرعت دوید،نفس را با تمام احساسات خاص و شاد اش تنها گذاشتم و داخل ویلا شدم.

«نفس»

با اولین سرفه از جانب خود متوجه رویدادی که در پیش داشتم شدم و از زیبایی های خدا دست کشیدم و سمت ویلا شدم داخل شدم و در را محکم بستم،نیما نشسته بود و قهوه می نوشید.

نگاه کوتاهی به من انداخت و خندید.

-چرا موش آب کشیده شدی؟

بی تردند،کنارشان نشستم و پتو را رویم کشیدم.با اینکه خورشید طلوع کرده بود هوا گرفته و تاریک بود.

مانی:پس تو حیاط زیر بارون تمرین می کردی.

+بله.

آتش:ولی از حق نگذریم اگر هر دختری تو رو با چشم های آبی و خمار و موهای خیس و فر شده که الان چرخوندی می دید یه دل نه صد دل عاشقت می شد خیلی جذاب شدی.

جواب اش را با یک لبخند ساده دادم.همه به بخاری چسبیده بودیم و پتوی بزرگی را رویمان کشیده بودیم،مانی سرش را روی پایم گذاشت و گفت:من هنوز خوابم میاد.

او اصلا مرا دختر حساب نمی کند و این مرا خوشحال می کند،موهایش را نوازش کردم و گفتم:پس بخواب.

نیما پتو را بیشتر رویش کشید و گفت:امروز چون هوا خیلی سرده تمرین نمی کنیم ولی فردا به جاش بیشتر تمرین می کنیم.

بچه ها لبخند زدند و با جلمه آخر نیما لبخندشان روی لب هایشان خشک شد.

یک بالش برداشتم و مانی و من سرمان را روی بالش گذاشتیم.آتش گفت:دلم عجیب گرفته.

پدرام:به خاطر هواست.

نیما گردنش را کش داد و روی بالش کنار بخاری سرش را گذاشت.

همه خیلی جمع و جور کنار بخاری دراز کشیدیم.

امروز اصلا حال هیچ چیز را نداشتیم شاید به خاطر هوا یا نور کمرنگ باشد،دقیقا عین ظهر بود که نور می خواهد غروب کند.

مهران:شب بخیر.

+صبحه.

مهران:هوا که مثل شبه.

+هوا به نور ربطی نداره.

مهران نیم خیز شد و گفت:حالا ضایع کن.

کم رنگ لبخند زدم و دستانم را کش دادم و خمیازه ای کوچک کشیدم.

مربی بالای سرمان آمد و گفت:چیه همتون از حال رفتین؟نیما؟

نیما:مربی امروز منم کسلم.

مربی:باشه امروز استراحت.

همه در کنار بخاری چشمانمان را بستیم،همه جا تاریک بود فقط صدای شعله های بخاری می آمد،مانی جابه جا شد و نیما پاهایش را در خود جمع کرد.چشمانم خمار شد و کم کم آرام بسته شدند و مرا به خوابی آرام دعوت کردند.

چشمانم را باز کردم همه جا تاریک بود فقط صدای تاک توک ساعت و شعله بخاری می آمد.همه در خوابی عمیق بودند مانی چشمانش می لرزید و نیما چند بار نفس عمیقی کشید...

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 32

ساعت را نگاه کردم ساعت پنج بود اما هوا تاریک بود.سرم را از روی بالش برداشتم و کمی بدنم را کش دادم،امروز روز کسل کننده ای بود،با صدای نسبتا بلندی گفتم:بیدارشین نصف روزمون بر باد رفت.

همه نشستند.مانی به ساعت نگاه کرد و گفت:اوه اوه ساعت پنجه.

نیما:ولی من بازم کسلم.

پدرام به دیوار تکیه داد و گفت:چطوره نشسته بازی کنیم.

همه موافقت کردند.از امروز بدم می آید امروز مانع تمرین ما شد،من هیچ کاری انجام ندادم فقط خوابیدم احساس می کنم یک روزم را خیلی چرت از دست دادم.

نیما:بازی رو ولش کنین چطوری تو لپتاپ من فیلم ترسناک ببینیم؟

مانی:آره آره.

نیما سمت اتاقش رفت تا لپ تاپ را بیاورد،همه خیلی جمع و جور پشت به بخاری نشستیم،مانی درست به سمت چپم چسبیده بود و آتش هم در سمت راست ام.نیما لپ تاپ را جلویمان گذاشت و بعد گذاشتن فیلم صدایش را زیاد کرد و آمد در کنار ما نشست.در فیلم یک دختر روی مبل نشسته بود،در خانه هیچ **** کلمه فیلتر شده **** نبود صدای باز و بسته شدن در اتاق آمد دختر سمت در رفت که ناگهان چهره وحشتناکی در مقابل دختر ظاهر شد و بعد چند نوشته در صفحه آمد.

سرم را روی شانه ی مانی گذاشتم و پتو را تا گردنم کشیدم.همه محو تماشای فیلم شده بودیم.

یک زن پیش پلیس رفته بود و اتفاقی را که برای دخترش افتاده را به پلیس می گفت،چند تا از مامور های پلیس داخل خانه شدند،سر دخترک کوچک از تنش جدا شده بود و در دیوار خانه با خون نوشته شده بود.«مرگ»پلیس به این پرونده رسیدیگی کرد اما شک نداشت که این یکی از عجیب ترین پرونده هاست.

سرم را از روی شانه ی مانی برداشتم و با دقت بیشتری فیلم را نگاه کردم.

زن در خانه تنها بود و دوباره همان صدای باز و بسته شدن در آمد زن سمت اتاق رفت.

دست هایم را به هم فشردم و با ترس پتو را بیشتر رویم کشیدم.

نیما:ترسیدی؟

جوابی ندادم و به فیلم خیره شدم.

زن سمت اتاق رفت،یک دختر با لابس نیمه پاره و سفید و موهای سیاهی که روی چشمش ریخته بود سمت زن آمد زن با ترس عقب عقبی رفت.ناگهان آن دختر با سرعت زیاد سمت زن هجوم برد و گردن زن را برید.

دستانم را مشت کردم و ناخن هایم به پوست دستم فرو رفتند.

در فیلم نوشت «یک سال بعد»

گروهی از چند دختر و پسر سوار اتوبوس هستند و قرار است برای تعطیلات به یک کلبه بروند.

مانی پوفیلا را سمتم گرفت.من و مانی مشغول خردن پوفیلا بودیم و از ترس چشمانمان از حدقه بیرون زده بود.

مانی:تو هم مثل منی؟

+ولی از حق نگذریم هیجان داره

اتوبوس در مقابل همان کلبه وحشتناک توقف کرد،بچه ها با ذوق و خنده سمت کلبه رفتند وقتی داخل شدند و با شادی به کلبه نگاه کردند،هر پنج نفر از پله ها بالا رفتند و یک اتاق برای خود انتخاب کردند.

مانی:وای اینا تو ذهن من تبدیل به تصویر وحشتناک میشن.

+خجالت بکش.البته منم می ترسم.

پدرام:وز وز نکنین ببینم فیلم چی میگه.

همه ساکت شدیم و به فیلم نگاه کردیم.شب شده بود آنها سمت میز غذا خوری رفتند و باهم غذایشان را خوردند و کمی حرف زدند،چراغ ها روشن و خاموش شدند.یکی از بچه ها گفت:حتما اتصالی داره دیگه بهتره بریم بخوابیم.

هر پنج نفر بلند شدند و سمت اتاق خود رفتند.

پتو را در دندان هایم فرو برده بودم و از استرس پتو را می جوییدم.

مانی دستم را محکم گرفت و گفت:شب با من می خوابی؟

با تاسف نگاهش کردم و گفتم:تو که با بچه هایی خول بازی در نیار.

-راس میگی یادم نبود.

یکی از دختر ها که اسمش کارل بود در تختش دراز کشید و شب خواب را خاموش کرد،بعد چند دقیقه صداهای مبهمی به گوش می رسید.کارل پاهایش را جمع کرد و پتو را تا سرش کشید و زیر پتو رفت،اما صداها قطع نمی شدند بلکه بیشتر هم می شدند،کارل احساس کرد کسی پاهایش را چنگ می زند.

آب دهانم را قورت دادم و خودم را بغل مانی انداختم البته او وضعیتش از من هم بدتر بود.

دختر دقیق تر نگاه کرد و دو چشم سفید دید با جیغ از روی تخت پایین پرید و از اتاق خارج شد راه رو کاملا تاریک بود.

-کمک کمک .

بچه ها بیرون آمدند و چراغ را روشن کردند،دخترک سمت دوست هایش رفت و با ترس موضوع را توضیح داد.

-نگران نباش چیزی نیست.

با دندان هایم محکم پتو را گاز می گرفتم.

+بچه ها بی خیال فیلم...

آتش:سیس.

کم مانده بود از ترس داد بزنم،واقعا می ترسیدم،خاطرات ترسناک جلوی چشم ام خود نمایی می کردند.

صبح شد و هر پنج نفر مشغول صحبت کردن و شادی کردن بودند.کارل هم سعی می کرد موضوع را فراموش کند.چهار نفر از کلبه خارج شدند،یک نفر ماند و گفت حال و حوصله ندارد.

پسر که اسم اش دیوید بود داخل حمام شد،بعد از دوش گرفتن خواست از حمام خارج شود اما در قفل بود.رنگ آب وان قرمز شد،دیوید به در چبید.یک دختر با موهای سیاه و بلند که جلوی چشم اش ریخته شده بود جلو آمد و پسر را در وان خفه کرد.

ناخن هایم را جوییدم اما از ترسم کم نشد.

هر چهار نفر داخل کلبه شدند و دنبال دیوید گشتند.وقتی حمام را دیدند با صحنه ی وحشتناکی روبه رو شدند.کم کم آثار ترس در چهره هایشان معلوم شد.

شب هر چهار نفر به اتاق خودشان رفتند.صدای خرناسه آمد و کارل چشمانش را باز کرد و دو چشم سفید در مقابل خود دید و بلند داد زد اما مرده بود.

هر سه نفر سمت اتاق کارل رفتند و سر بریده کارل را که از دیوار آویزان بود دیدند.

ناخن هایم از شدت گاز گرفتنم قرمز شده بودند،آب دهانم را قورت دادم.احساس می کردم گلویم خشک شده است.

صبح شد هر سه آنها دیگر مطمعن بودند که این کلبه یک مشکلی دارد،سمت کتابخانه رفتند و یک دفتر خاطرات پیدا کردند.سال ها قبل یک خانواده خوش بخت باهم زندگی می کردند دختر کوچک از پنجره می افتد و میمیرد،پدر و مادر روح دخترشان را صدا می زنند،و پدر و مادر کشته می شوند و یک خانواده دیگر هم در اینجا زندگی کرده بودند و آنها هم کشته شدند.

دوپسر و یک دختر با ترس به یک دیگر خیره شدند.دختر گفت:باید از این کلبه بریم.

با ترس به سمت در کلبه رفتند اما در قفل بود.

دیگر از ترس داشتم می لرزیدم باید چه کار کنم؟لپ تاپ را قطع کنم؟نه پدرام مرا می کشت،خدایا می ترسم،چه می گویی نفس؟تو با هدف فوتبالیست شدن آمدی اما الان از ترس می لرزی فقط فیلم بود همین.

صداهای وحشتناکی می آمد موجود وحشتناک از پای دختر گرفت و او را سمت اتاق کشید و ....مرد

دو پسر تنها ماندند و به فکر راه فرار بودند.

با استرس ناخن هایم را بازی میدادم.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...