رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

دختری در لباس یک پسر

پست های پیشنهاد شده

پارت 20

نگاهی به ساعت مچی ام انداختم ساعت 11شب بود،خمیازه ای کشیدم و گردنم را کش دادم،نیما دستش را روی دستم گذاشت وگفت:تو پسره خیلی عجیبی هستی یه وقت سفت و سخت یه وقت بامزه و شاد.

من:اگه همیشه یه چیز باشم که کسل کننده میشه.

نیما لبخند زد و به صندلی اش تکیه داد.نجف زاده بلند گفت:بیاین پایین رسیدیم.

همگی پایین آمدیم و چشممان روی هتل ستاره افتاد و نیشمان تا گوشمان باز شد،عجب باحال پس شب را در هتل می گذرانیم.

مانی بالا پرید و گفت:ایول.

مانی فرده بامزه خندان تیم ماست.پدرام مغرور جلو رفت و گفت:به به میدونستم مربی مارو جای بد نمیاره.

پدرام معمولا دوست دارد جای گرم و راحت با غذا داشته باشد اگر از حق نگذریم تنبل تیم است.آتش با غرور جلو رفت و گفت:البته بایدم تو هتل باشیم مثل اینکه فوتبالیستیما.

آتش همیشه انتظار بالایی از همه دارد او احساس می کند بهترین است و کسی بهتر از او نیست،نیما سنگین مغرور ساکت زیبا و جذاب است،سام همیشه به زیبایی و ژست مردانه خود مینازد،مهران همیشه درحال ورزش و تلاش برای رسیدن به جایگاه دل خواهش است وارد هتل شدیم همه چیز عالی بود.آقای نجف زاده سمت خانم پشت میز رفت و گفت:دوتا اتاق لطفا.

کلید دو تا اتاق را روی میز گذاشت و گفت:آقای نجف زاده با پدرام و مهران و سام تو اتاق شماره 25.آقای نیما و آرتین و مانی و آتش اتاق شماره20.

همگی سمت آسانسور رفتیم و من با اعتراض گفتم:نیما بیاد اتاق شما تعداد ما زیاده.

نیما:چرا من برم؟مانی بره.

من:مانی چرا تو برو.

نجف زاده:بس کنین یه امشب رو تحمل کنین فردا میریم تمرین.

وارد اتاق شماره بیست شدیم،نیما ساکش را روی تخت انداخت،مانی موهایش را شانه کرد و گفت:خوبم؟

نیما بالش را روی سر مانی پرت کرد و گفت:آخه پسره بی عقل شب کدوم دختر خوشگلی قراره تو رو ببینه پسند کنه؟

مانی اخم کرد و روی تخت اش پرید.روی تخت طبقه پایین نشستم و گفتم:چرا به مانی گیر دادی؟

نیما:به توچه؟

آتش:خفه شین بزارین بخوابم فردا باید صبح بریم تمرین.

من:مانی جون نیما بهت حسودی می کنه ناراحت نشو.

نیما سمتم هجوم آورد و دستم را قفل کرد:من حسودی می کنم؟

من:بله تو حسودی.

نیما مرا محکم گرفت و با فاصله صفر کنارم ایستاد.

-چرا مانی رو انقدر دوس داری؟

من:چون خوشم میاد به توچه بکش کنار.

آتش:ساکت میشین؟

هردو با صدای بلندی گفتیم:نه خفه شو بگیر بخواب.

-کم کم دارم حسودی می کنم.

من:مگه نمی کردی؟

نیما ولم کرد و گفت:بین هم تیمی هات فرق نزار.

من:برو بابا.

روی تخت دراز کشیدم و به چهره ی نیما خیره شدم،نیما چراغ ها را خاموش کرد و سمت تخت اش رفت.

مانی با صدای زمزمه وار گفت:آرتین.

مانی:آرتین جواب بده

من:ها؟

-ها و کوفت بله گفتی خسته شدی.

من:خوابم میاد بگو چی می خوای.

-می خوام برم دستشویی.

من:خب برو.

-تو با من نمیای؟

من:نه.

-من می ترسم بیا دیگه.

این پسره چرا دست از اخلاق کودکانه خود برنمی دارد اوف.

من:با نیما برو.

-اون خودش ترسناکه.

از روی تخت بلند می شدم که سرم به تخت بالایی برخورد کرد و من دستم را روی سرم گذاشتم و یک دنیا فحش باره مانی کردم.

آتش:چرا نمی میرین؟

نیما چراغ را روشن می کند و با خشم می گوید:باز چی شده؟

خمیازه ای می کشم و پتو را تا سرم می کشم.

مانی:می خوام برم دست شویی.

-خب بیا برو دیگه.

-آخه تنها...

-حتما تنها بری گربه میاد می خورتت.آخ یه پسر چقدر می تونه ....

آتش:خوابم میاد.

نیما:برو گمشو بیرون بخواب.

سرم را گرفتم تا صدایی نشنوم اما کار ساز نبود.

مانی از روی تخت زمین پرید و گفت:نیما میای بریم دست شویی؟

-نه.

-آرتین تو میای؟

پتو را پایین دادم و گفتم:باشه.

نیما:نه من می برمت.

مانی هم راهه نیما از اتاق خارج شد.

آتش:اگه من فردا خوب تمرین نکنم تقصیر شماس.

من:باشه تقصیر من فقط دیگه خفه شو.

-من خفه.....

من:سیس....

  • لایکت میکنم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت21

بعد هزاران مکافات لباسم را عوض کردم و از اتوبوس خارج شدم؛یک لباس سفید و آستین کوتاه با شلوار جین ام پوشیده بودم.نیما دو تا سنگ در چپ و راست گذاشته بود به عنوان دروازه؛نمی دانم با پای لخت می توانم بازی کنم یا نه؟

من  حمله ؛سام دفاع و آتش دروازه بان.

نیما  حمله و پدرام دفاع و مهران دروازه بان.

چون تعدادمان کم بود برای همین حمله و دفاع یک نفر شد.

توپ زیر پای نیما بود رفتم جلو تا توپ را بگیرم ولی متاسفانه پایم لیز خورد و نیما توپ را رها کرد مرا گرفت.

_چرا امروز گیج میزنی؟

هنوز در بهت کارش بودم و به چشم های جنگلی اش خیره نگاه می کردم.نیما مرا رها کرد و زمین افتادم.

_چون پر رو شدی انداختمت.

تازه متوجه کاری که انجام دادم شدم؛از زمین بلند شدم و با خجالت به زمین خیره شدم.

بازی را ادامه دادیم ؛توپ را محکم شوت کردم و توپ روی سر یک مرد که دراز کشیده بود افتاد.مرد با غر زدن توپ را آورد.

_از دست شما آرامش هم نمیشه.....

با دیدن لباس فوتبال در تن نیما زبانش گرفت و گفت:ببخشید ...فک کردم بچه هان.

نیما با خنده توپ را گرفت و به دروازه بان داد؛مهران توپ را به نیما انداخت؛نیما مرا رد کرد ولی مانی توپ را گرفت و به من پاس داد.

من:ایول داری مانی جون.

مانی سرخ شد و به زمین نگاه کرد؛سمت دروازه رفتم ؛ایستادم تا پیر زن برود ولی نیما توپ را گرفت.

من::به خاطر پیر زن وایسادم.

نیما:به من چه؟

پایم را عمدا به زانوی نیما زدم؛نیما برگشت و مرا هل داد و به زمین انداخت؛خودش هم روی ماسه نشست و گفت:آخرین بارت باشه.

من:عمدی نبود خواستم به توپ بزنم.

_منم باور کردم.

لبخند شیطانی زدم و دستم را پر از ماسه کردم و ماسه را به صورت نیما پرت کردم و دم گوشش گفتم::خوب کردم.

با تمام سرعت دویدم؛نیما بلند شد و دنبالم دوید؛پشت مانی رفتم و گفتم::مانی جون به دادم برس.

نیما با حرص گفت::پشت مانی میری؟دارم برات.

از پشت مانی کنار رفتم و به آتش چسبیدم::آتیش کمکم کن.

_به من ربطی نداره.

یکی پسه کله آتش زدم و گفت::واقعا که خیلی ترسویی.

نیما سمتم آمد و از یقه لباسم کشید ولی من فرار کردم و سمت آب رفتم.پاهایم زیر آب بود و با تمام توان می دویدم.نیما دستم را کشید و مرا جلوتر برد.حتما می خواهد زیر آب خفه ام کند.

من تقلا می کردم و عقب می رفتم ولی نیما محکم گرفته بود.

من:جون من ول کن خواهش می کنم.

نیما :یکم دیگه بیا.

وقتی دیدم آب تا شکم ام  آمده رنگ از رخم پرید؛اگر بفهمد دخترم چه؟وای الان بدنم دیده می شود الان لو می روم.با صدای بلند گریه می کردم.مرا پرت می کنند یک گوشه و فحش می دهند؛به پدرم می گوید چه کار کردم خدایا کمکم کن.

بلند زار می زدم و خواهش می کردم.

من:ولم کن خواهش می کنم.

نیما از پایم گرفت و مرا زیر آب برد هردو زیر آب بودیم و به هم دیگر نگاه می کردیم.نیما موهایم را نوازش کرد و دقیق به چشمانم خیره شد.پس فهمیده دخترم خدایا بد بخت شدم.نیما مرا نزدیک خودش کرد و خندید که باعث شد حباب درست شود و بالا برود .زیر آب چشمانش درخشان تر به نظر می رسید....

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

او هم چنان به چشمانم خیره بود و من اصلا نمی فهمیدم مقصودش چیست؟

بالای آب رفتیم و من گفتم:خوبی چیکار می کنی؟

-من خیلی خوبم فقط خواستم کمی بترسونمت.ترسیدی؟

من:این بار واقعا ترسیدم.

-آخرین بارت باشه سر به سرم می زاری فهمیدی؟

من:نه یعنی آره سعی می کنم.

نیما بلند خندید ولی من هنوز هم در بهت کارش بودم احساس می کنم شاید چیزی وجود دارد اتفاقی افتاده باشد.

-من از همون روزی که برای عضو شدن تو تیممون اومدی می دونستم که دختری و وقتی با خودت حرف می زدی و می گفتی منم مثل پسرا حق دارم معروف بشم چرا همه چی برای پسراس اگه به دخترا هم اهمیت می دادن تو تیم دخترا بازی می کردم»من حرفات رو شنیدم و تصمیم گرفتم به کسی نگم چون بهت حق می دادم الان فهمیدی؟خواستم بهت حقیقتو بگم.نترس من هیچوقت به کسی نمی گم چون بازیت خوبه و واسه تیممون خوبی.

او می دانست!! مرا باش که برایش نقش بازی می کردم خاک به سرت کنن نفس تو چقدر نفهمی آخ آخ  من چرا انقدر خنگم یعنی تمام این مدت می دانسته و هیچ چیز نمی گفته؟

-الانم فکر کن هیچی نشده.

هه چیزی نشده؟چگونه چیزی نشده او مهم ترین چیز را در باره من فهمید.

-ازت خوشم میاد نفس تو خیلی خوبی من واقعا ازت خوشم میاد،تو خیلی با اراده ای تو بازیت عالیه و دوست داری بازیت دیده بشه تو یه ریسک بزرگ کردی.

شنیدن این کلمات در دل دریا درحالی که فقط گلویم بالا است بسیار زیبا و در عین حال عجیب است.

-امیدوارم موفق بشی منم کمکت می کنم.

از آب بیرون آمدیم و من فورا لباسم را عوض کردم و لباس فوتسال را پوشیدم.در صف ایستادیم و در ساحل دویدیم در کنار دریا و ماسه های طلایی رنگ تمرین کردن به انسان انرژی می دهد و من الان این انرژی را در خودم احساس می کنم درست است که امروز یک اتفاق عجیب برایم افتاد اما مهم نیست چون نیما به کسی نمی گوید و من می توانم به فوتبالم ادامه بدهم.مهم ترین خوبی و حسن در من این است که سخت عاشق می شوم اگر با یک فرد زیبا روبه رو شوم دست و پایم را گم نمی کنم با هربار شنیدن کلمه عاشقانه قلبم نمی تپد،قلبم از ترس می تپد ولی از عشق نه ما خانوادگی این گونه هستیم عشق در ما کم به وجود می آید و اگر هم عاشق شویم می توانیم به یک هفته نکشیده عشقمان را فراموش کنیم.

مانی آمد و کنار من دوید و گفت:چی شد کتک خوری؟

من:نه آب خوردم نیما خیلی عجیبه.

-تازه فهمیدی؟

دیگر جوابی ندادم و با سرعت جلو رفتم و نیما و همه را پشت سر گذاشتم  با فاصله زیاد فقط دویدم و فاصله ام از بقیه بیشتر شد همه به من نگاه می کردند فکر کنم به خاطر لباس فوتسال باشد.احساس می کنم از وقتی به فوتبال آمدم توان پاهایم زیاد شده و من هیچ دردی را احساس نمی کنم.بچه ها رفتند و روی شن ها نشستند و به من نگاه کردند،من تازه گرم شده بودم پس دلیلی نداشتم برای نشستن با تمام توان می دویدم.بلند داد زدم.

من:فوتبال عاشقتم عاشق یه عشق پاک و واقعی.

به باد اجازه می دادم تا صورتم را نوازش کند.آری زندگی همین است من و فوتبال من و هدفم من و تمام آرزو و اهداف من.ممنون نیما ممنونم زندگی و رویای من در دستان تو بود پس ممنونم.

در کنار دریا ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم تا از شدت دویدنم کم شود.باد لباس ام را به رقص در آورده بود و من به رقص فوتبال در آمده بودم.

روز ها به سرعت می گذشتند و من تا حد مرگ تمرین می کردم

بچه ها می رفتند و در خوبگاه استراحت می کردند ولی من در زمین تمرین می کردم.

نیما و من در زمین مشغول تمرین هستیم ولی بچه ها در خواب ناز.

-تند تر بدو زود باش.

من:دارم می دوم دیگه اهه

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

دراز کشیدم و پاهایم را به شکل دوچرخه تکان دادم،سپس روی دستم شنا رفتم نیما در درواز ایستاد و من به درواز ضربه می زدم.

-محکم تر جوری بزن که من توپ رو نبینم زود باش.

جلو رفتم با یک ضربه توپ...در آغوش نیما قرار گرفت.رفتار من و نیما دقیقا عین گذشته است با این تفاوت که من با صدای دخترانه حرف می زنم.

-یه هفته دیگه میریم مسابقه پس زود باش.

-بزن.

عقب رفتم و با یک ضربه توپ دوباره در آغوش نیما قرار گرفت.

من:لعنتی.

نیما جلو آمد و من باید دریبل اش می کردم،نیما توپ را از من گرفت و من باز نتوانستم دریبل اش کنم.

باید در یک دقیقه صد دور می دویدم نیما وقت گرفت و گفت:شروع.

با نفس نفس زدن می دویدم ساعت پنج صبح بود و ما تمرین می کردیم نیما بی خوابی می کشید فقط به خاطر من پس باید نا امیدش نکنم.

-نتونستی پنجاه دور رفتی.

دوباره در دروازه ایستاد ولی نشد که بشه توپ را گرفت،نتوانستم دریبل اش کنم دوباره زمان گرفت.

-هشتاد دور رفتی.

دوباره در دروازه ایستاد عقب رفتم و با یک ضربه که قابل دیدن نبود توپ...به درواز خورد.

من:گل گل شد خدایا گل زدم.

نیما جلو آمد با یک حرکت گیج کننده و پیچی نیما را دریبل اش کردم و گل زدم.

پریدم هوا و جیغ زدم:تونستم دریبل شدی من تونستم تونستم.

نیما زمان گرفت و من با تمام توان دویدم با تمام سرعت جوری که قابل دید نباشد.

نیما با جیغ گفت:آفرین صد و پنجاه دور دویدی از زمانتم مونده ایول تونستی.

مانی پایین آمد و گفت:چیه سرم رفت کمی آروم.

نگران نبودم که صدایم را بشنود چون به مانی گفته بود دخترم چون بسیار صمیمی بودیم مانی هم با لبخند استقبال کرد و گفت احساس می کرد دختر باشم.

من:مانی من تونستم.

-واقعا؟

من:آره.

مانی پرید بغلم و باهم خندیدیم.

نیما:من میرم بخوابم.

من:من می مونم تمرین می کنم. مانی تو هم هستی؟

-خسته شدی چرا خودتو اینجوری...

من:من عاشق فوتبالم و برای عشقم هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم.

مانی خندید و قبول کرد تا باهم تمرین کنیم و با پاس کاری جلو میرفتیم.

من:سعی کن پاس هات جلوی پام بیاد اگه زیاد اون سمت بره رقیب توپ رو ...

-چشم.

من:رو حرفم نپر

نیما حندید و گفت:بازیت و ارادت آدم رو تا مرز مرگ می بره خیلی ها آرزو دارن جای تو باشن تو واقعا تلاش گری.

من:ممنون منم  می دونم یعنی از بپگیم یاد گرفتم که آدم اگه عاشق چیزی باشه باید تا پای جون براش مایه بزاره من از عشق  دختر و پسر خوشم نمیاد آخرش ازدواج هست و خانه داری من اهلش نیستم من آزادانه دنبال هدف هام میرم دنبال فوتبال ،من از ازدواج یا عاشق شدن بدم میاد احساس می کنم یک جور وابستگی محسوب میشه من به دنیا اومدم و می خوام از دنیام استفاده کنم،خدا خیلی چیزا در اختیارمون گذاشته من می خوام دنبال اونا برم.

گفتن این حرف ها به مانی خوب است چون او من را دوست دارد و نباید این دوست داشتن تبدیل به عشق شود.

مانی کمی پکر شد و گفت:من میرم آب بخورم بیام.

نیما از پشت سرم ظاهر شد و گفت:تو بهترینی تو عالی ترینی می دونستم به خوب کسی اعتماد کردم ،صدایش را زمزمه وار کرد و گفت:چون می دونستم اهل عشق نیستی گذاشتم بمونی می دونستم هدفت فقط فوتباله.

با لحن سخت و بی روحی گفتم:اگه قرار بود عاشقت بشم همون لحظه که منو بلند کردی بترسونی باید عاشق می شدم یا در نگاه اول چون خوشگلی.من اهلش نیستم من فقط دنبال خواسته هامم دنبال اینم که به ماهم اندازه شما توجه بشه ما دختریم چیزه اضافه ای نیستیم ولی شما می خواین مارو فقط برای کار کردن تو خونه نگه دارین ولی من نمی زارم.

مربی یعنی نجف زاده از بالا مارا نگاه می کرد و من می دانستم برای همین بسیار آرام حرف می زدم  سمت آب ام رفتم ونوشیدم  دهانم رابا آستین ام  پاک کردم ،نگاه سرد و یخی ام را از نیما برداشتم و به کفس های فوتبال ام دوختم...

از پله ها بالا رفتم و خودم را روی تخت انداختم،کفش هایم را در آوردم و سرم را روی بالش نرم گذاشتم ،پاهایم داغ بود و سرم داغ تر ،چند بار نفس کشیدم و روی تخت جابه جا شدم،خسته بودم از این همه تمرین خسته شده بودم،چشمانم را بستم و آرام خوابیدم.

«راوی»

نیما به سمت خوابگاه رفت خواست بلند داد بزند و بچه هارا برای تمرین بیدار کند اما چشمش روی چهره خسته نفس قفل شد،نفس از شب ساعت ده تمرین را شروع کرد تا ساعت شش صبح مگر یک انسان چقدر تحمل دارد،آرام رفت سمت تخت بچه ها و تکانشان داد،مانی چشمانش را مالید و زیر لب به نیما فحش داد و به زور از تخت عزیزش جدا شد.بچه ها همه در زمین بازی صف ایستادند،حتی سام هم خوابش می آمد و همه به خاطر سر و صدا های نفس بود،نیما بلند داد زد:چرا کسلین؟

همه صاف ایستادند ولی هنوز هم خواب آلود بودند.

مانی:ولم کن بزار بخوابم.

مهران:از دست تو ولمون کن.

پدرام:مردم آزار.

نیما صاف ایستاد و با صدای بلندی جیغ زد :خودتونو جمع کنین دو سه روز دیگه مسابقات شروع میشه.

آتش:پس آرتین چرا خوابیده؟

نیما با غرور و افتخار گفت:اون بهترین شاگرد منه از شب تا صبح ساعت شش داشت تمرین می کرد تازه رفت خوابید ،بعد اظهر که فوتبال بازی کردیم پیشرفتش رو می بینین.

نیما به دفتر مدیر رفت و با یک چوب بیرون آمد و به چوب اشاره کرد و گفت:هرکس تنبلی کنه می زنمش.

چشم همه اعضای تیم گرد شد،با صدای نیما:شروع»همه با تمام توان دویدند،همگی باید سه ساعت بی وقفه می دویدند این تمرینات بسیار سخت بود اما به همین دلیل این باشگاه پشت سر هم مدال کسب می کند.

«از زبان نفس»

کمی گردنم را کش دادم و از روی تخت بلند شدم،خمیازه کوتاهی کشیدم،جلوی آیینه رفتم و موهایم را شانه کردم،لباس فرم را پوشیدم،صورتم را شستم و از پله ها پایین رفتم بچه ها در حال دویدن بودند،به ساعت مچی ام نگاه کردم،دقیقا دو ساعت بود که خوابیده بودم،سرم به شدت درد می کرد اما بی توجه به سمت بچه ها رفتم و شروع کردم به دویدن.

مانی:چرا اومدی؟

من:باید تمرین کنم.

آتش:واقعا که اگه من جای تو بودم می خوابیدم.

با لحن سفت و کوبنده ای گفتم:اگه قراره بخوابیم بهتره بریم خونه خودمون بخوابیم،اینجا جای خواب نیست هدف ما خیلی بزرگ تر از خوابه ،ما باید سخت تلاش کنیم،ما باید اسم باشگاهمون رو به همه نشون بدیم باید همه بفهمن ما کی هستیم و چه هدفی داریم،اگه هدفت غیر از اینه برگرد برو خونتون.

آتش با دهانی باز و همچنین خجالت زده مرا نگاه می کرد،صدایم آنقدر بلند بود که کل تیم شنیده بودند،با تمام توان جلو رفتم و هنگامی که آن ها یک دور می رفتند من دو  دور می رفتم،نفس نفس می زدم،سرم درد می کرد اما باید بهترین باشم باید سخت باشم.زبانم خشک شد احساس گرما می کردم،سرم گیج رفت و زمین افتادم،همه به سمتم همجوم آوردند.

نیما:بکشین کنار باید نفس بکشه.

نیما دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:این داغ باید ببرمش بیمارستان حالش اصلا خوب نیست.

مانی شاکی گفت:من بهت گفتم انقدر تمرین نکن گوش ندادی.

نیما مانی را مخاطب قرار داد و گفت:من میبرمش تو بمون جای من هرکس تمرین نکرد بهم میگی.

مانی با ذوق گفت:چشم..

نیما دستم را گرفت و بلندم کرد:می تونی راه بری؟

پدرام:اصلا با این حال چرا تمرین کردی؟

نیما با حرص گفت:چون فوتبال با ارزش تر از جونشه.

اصلا حال جواب دادن را نداشتم،احساس می کردم سرم درحال انفجار است.نیما مرا در آغوش گرفت و من بی حال سرم را به سینه اش فشردم حتی نمی توانستم حرف بزنم.

-خیلی داغی.

خودم هم احساس می کردم گلویم می سوزد،با چشمان خمار و بی حالی نگرانی را در پوستش می دیدم،در ماشین را باز کرد و مرا پشت به شکل دراز کشیدن گذاشت،سوار ماشین شد و با تمام سرعت حرکت کرد،من نگران خودم نیستم نگران این هستم که نتوانم تمرین کنم اگه تمرین نکنم ضعیف می شوم و در مسابقه می بازیم باید تمرین کنم.

زیر لب آرام گفتم:ت..مری..ن

نیما با صدای بلندی گفت:تمرین و مرض چته همش تمرین تمرین داری می میری.

با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم:تمرین تمام زندگی منه اینجوری نگو من دوستش دارم.

صدایم بغض آلود شد و بلند گریه کردم:من تمرین می خوام نمی خوام ضعیف بشم کلی تلاش کردم.

نیما سری با تاسف تکان داد و گفت:تو خوب شو تمرینم می کنی.

می دانم که فقط برای آرام کردن من گفت،گرمم بود خوابم می آمد چشمانم را به زور نگه داشته بودم،همیشه ماشین برایم لالای می گفت،چشمانم بسته شد و به خواب رفتم شاید هم بی هوش شدم.

«از زبان راوی»

نیما ماشین را نگه داشت و پایین آمد کمی نفس را تکان داد ولی وقتی دید به هوش نمی آید نفس را بلند کرد و با عجله سمت بیمارستان رفت،به پوست لطیف و پاک نفس خیره شد و دلش با تمام وجود به درد آمد،نفس را روی تخت بیمارستان گذاشت،مژه های سیاه و وحشی نفس روی هم بسته شده بودند و جذابیت خاصی را به نفس می دادند،نیما می دانست که نفس اراده قوی ای دارد و این اراده می تواند نفس را تا حد مرگ ببرد و نیما از این موضوع می ترسید و می دانست نمی تواند جلوی نفس را بگیرد،دکتر آمد و بعد از برسی با لبخند پر از رضایت گفت:ایشون بیمار نیستن فقط خستن و به یک خواب طولانی رفتن گرمای بدنشون هم به خاطر خستگی بود فقط امکان داره دو روز به خواب برن.

نیما لبخندی از روی خوشحالی زد و دستش را به صورت پاک و سفید نفس کشید و از دکتر تشکر کرد،خدمه های بیمارستان گفتند که امکان دارد نفس دو روز دیگر به هوش بیاید برای همین بهتر است نیما برود،نیما از بیمارستان بیرون آمد و به باشگاه رفت،همه بچه ها با دیدن نیما با نگرانی به سمتش رفتند.

مانی:چی شد خوبه؟

مهران:مریض شده؟

سام:پس چرا نیومده؟

آتش:بستری شده؟

 نیما دستش را با کلافگی بالا برد و همه چیز را به بچه ها توضیح داد.

سه روز با سرعت گذشت و بچه ها فقط تمرین کردند،اما نفس هنوز بی هوش بود.

بچه ها در زمین بازی منتظر بودند تا اتوبوس بیاید و آنها به شهر مشهد بروند تا مسابقه بدهند،اما همه غمگین بودند و این غم فقط به خاطر نبود نفس بود.

نیما:چرا پکرین؟ما باید ببریم.

مانی:جای آرتین خالیه

آتش:اون خیلی دوست داشت بیاد تلاش و پشتکار اون از ما بیشتر بود.

سام:خیلی بد شد که نیست

مهران:نکنه اصلا به هوش نیاد؟

نیما با صدای بلندی حرفش را قطع کرد چون اصلا دوست نداشت چنین چیزی بشنود:زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه.

مهران سرش را پایین انداخت و آرام ببخشید گفت.

بچه ها سوار ماشین شدند و اتوبوس سمت مشهد حرکت کرد.....

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 24

«از زبان نفس»

چشمانم را باز کردم از روی تخت بلند شدم و لباس خودم را پوشدم،پرستار آمد و گفت:می تونین برین خوب شدین.

کیف ام را برداشتم و با تمام توان دویدم ، به باشگاه رسیدم اما دیر شده بود رفته بودند.

من دقیق می دانم که آنها سه چهار روز در مشهد تمرین می کنند بعد به مسابقه می روند پس وقت دارم،لباس فوتبال را پوشیدم و شروع کردم به تمرین.

من:مگه نفس عقب می مونه؟مگه نفس خسته میشه؟

با تمام توان می دویدم و همه ی تمرینات را انجام می دادم.

«راوی»

سه چهار روز به سرعت گذشت،تیم به مسابقه رفت هنوز چند دقیقه تا شروع مسابقه مانده بود.

نفس با تمام سرعت رانندگی می کرد او اراده ای چون سنگ داشت او به هرچه می خواست می رسید اصلا نگران نبود،پلیس ماشین اش را نگه داشت نفس بدون  پیاده شدن از شیشه گفت:من دارم مسابقه میرم از مسابقه جا موندم.

کارت فوتبال اش را نشان داد و بدون تایید پلیس ماشین را به حرکت در آورد.

نیما و بقیه وارد سالن بازی شدند،نیما  اشک چشمانش را پاک کرد و سعی کرد گریه نکند ،هیچ کدام از اعضای تیم روحی نداشتند،بازی آغاز شد بعد دو دقیقه تیم نیما گل خورد،آنها اصلا انرژی برای بازی نداشتند،دو و سه آنها سه گل خوردند و نیمه اول به اتمام رسید.

مانی:لعنتی بدون آرتین نمی شه روحیه نداریم.همه سکوت کردند.

نفس با تمام سرعت وارد سالن شد و گفت:آرتین اومد.

همه اعضای تیم با تعجب به نفس خیره شدند و سمتش رفتند،نیما دوید سمت نفس و نفس را در آغوش گرفت و اشک هایش را رها کرد.

«از زبان نفس»

نیمه دوم آغاز شد در کنار نیما در خط حمله ایستادم،توپ زیر پای ما بود،نیما توپ را به من پاس داد،با تمام توان جلو رفتم،نفس به زمین آمد پس ما می بریم من باید ببرم،بدون پاس دادن به هم تیم هایم با تمام سرعت پیش می رفتم آنقدر سرعت که قابل دیدن نبود،می دانستم که این تمرینات سخت به کارم می آید.

جلوی دروازی ایستادم و با جیغ بلند وبا تمام انرژی توپ را به دروزه زدم.

من:گل شو

توپ از دست دروازه بان خارج شد و گل گل.

با جیغ بغل نیما پریدم.

من:گل زدم.

همه اعضای تیم سمتم آمدند و تک تکشان را در آغوش گرفتم.

توپ زیر پای آنها بود بازی را آغاز کردند توپ را از پایش گرفتم و به نیما پاس دادم ،نیما به سام پاس داد،من سمت دروازه رفتم،سام توپ رابه من پاس داد،توپ را به نیما پاس دادم و نیما توپ را گل کرد

من:تو که بازیت عالی بود چرا سه تا گل خوردی.

نیما درست به چشمانم خیره شد و گفت:چون فکرم پیش تو بود.

با این حرفش کمی خجالت کشیدم اما نباید عاشقم شود نه.

بازی شروع شد رفتم جلو تا توپ را بگیرم:بازیت عالیه قبل از اومدن تو مثل آب خوردن گل می زدیم.

با لحن سفت و سختی گفتم:پس حالا که اومدم مثل آب خوردن گل بخورین.

توپ را از پایش گرفتم و جلو رفتم دقیقا جلوی دروازه توپ را به نیما پاس دادم اما توپ به نیما نرسید،آنها جلو پیش رفتند درست جلوی دروازه بودند که مانی توپ را گرفت و به من انداخت و من از فاصله دور توپ را به دروازه انداختم و گل.

سه به سه بودیم و نیمه های آخر بازی بود نه من به مساوی راضی نیستم،تیز و برنده توپ را از حریف گرفتم و گل زدم و گل بعدی را به نیما پاس دادم و نیما گل زد و گل بعدی را مانی با سر زد و بازی با سوت داور به اتمام رسید.

من:بچه ها شیش به سه بریدم.

همه با ذوق بالا و پایین می پریدند چه زیباست خوشحالی چه زیباست،نیما دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:تو یک معجزه ای ممنون به خاطر تمام کار هایی که واسه تیم می کنی ممنونم.

لبخند پر غروری زدم و گفتم:راستش وقتی فهمیدم اومدین مشهد اصلا ناراحت نشدم چون می دونستم بهتون میرسم.

مردم با جیغ اسم تیم مارا صدا می زدن تیم عقاب.

از زمین خارج شدیم ،مربی سمتمان آمد و با خوشحالی و سنگینی گفت:آفرین آرتین عالی بود البته همتون عالی بودین خب بعد سه روز تمرین تو شهر انزلی میریم مسابقه.

مانی دستش را روی شانه ام گذاشت:پسرا باید از تو اراده رو یاد بگیرن.

سفت و سخت ایستادم،من اصلا قصد عاشق شدن ندارم فقط فوتبال برایم مهم است نمی دانم مانی و نیما عاشقم هستند یا نه ولی من عاشق نیستم،و فکر کنم عاشق نشوم البته این فقط احتمال است.

سوار اتوبوس شدیم و به انزلی رفتیم،روز دوم بود و فقط یک روز وقت برای تمرین داشتیم.

نیما:استراحت

ما به یک هتل بسیار زیبا آمده بودیم و پشت هتل یک فضای باز و زیبا و روبه دریا بود که ما آنجا تمرین می کردیم.

سمت دریا رفتم و دستانم را باز کردم.

مانی و نیما آمدند و در چپ راستم ایستادند:ساعت چنده؟

هردو باهم گفتند:هشت.

لبخندی پر از معما زدم تا بداند از این لبخند منظوری داشتم.

من:بچه ها من فقط عاشق فوتبالم نه چیزه دیگه ای این یادتون باشه.

مانی و نیما هردو به یک دیگر نگاه کردند،دیگر از این واضح تر نمی توانستم بگویم،داشتم از کنارشان رد میشدم که هردو چپ راست دستم را گرفتند.

نیما:یعنی اصلا عاشق نمی شی؟

مانی:حتی یکم؟

من:نه نمیشم عشق من فوتباله و بس.

لحنم آنقدر سفت و کوبنده بود که آستین لباس ام را رها کردند و من با لبخند خشکی تنهایشان گذاشتم و به سوی دیگر دریا رفتم و نشستم.

من:خدایا نمی دونم الان دارم گناه می کنم یانه ولی بدون من فقط به خاطر فوتبال این کارو می کنم نه چیزه دیگه ای من هیچ قصد و منظور بدی ندارم،خدایا عشق اول من تویی و دومی فوتبال من واقعا دوست دارم درسته بعضی وقت ها میگم چرا دخترم کردی ولی در کل خیلی دوست دارم،ممنون به خاطر سالم بودنم به خاطر ارادم.

با صدای بلندی گفتم:ممنونم ممنون..

لبخند ریزی زدم و به دریا نگاهم کردم دریایی که عکس ماه رویش است دریایی که دلش بزرگ است دریایی پاک و زیبا دریایی که سراسر لطف و محبت خدا را نشان می دهد.

گوشیم زنگ خورد و وصل کردم:بله؟

-سلام عزیز مامان کجایین؟

من:سلام مامان جان لب دریام.

-بردین؟

من:بله پس نامه ای که براتون نوشته بودم رو خوندین؟

-آره خوندیم گوشی بابا می خواد حرف بزنه.

بعد چند ثانیه.

-سلام دخترم خوبی پس بردین؟

من:سلام بابا جون بردیم.

-آفرین دختر خودمی.

بعد چند دقیقه مکالمه گوشی ام را روی ماسه های سرد گذاشتم و خودم هم روی شن دراز کشیدم،دریا در تاریکی بسیار بی رحم و ترسناک دیده می شود اما با این حال ریبا است و از زیبایی هیچ کم ندارد.

مانی در کنارم دراز کشید و گفت:خوش به حالت هیچی کم نداری

با بغض گفتم:خوش به حالت چون پسری پسرا هیچی کم ندارن هیچی هرچی به خوان دارن زمین براشون صاف و هم واره ولی برای ما اینجوری نیست،اشک ریزی از چشمم سر خورد و روی ماسه ها ریخت.

+وقتی به این موضوع فکر می کنم دلم درد می گیره فک می کنی من خوشحالم؟ نه نیستم از اینکه به جای گفتن نفس نفس آفرین همه تو سالن می گفتن آرتین آرتین.

مانی دستش را روی دستم گذاشت و گفت:اینا مهم نیست مهم اینه که توبهتر از هر پسری بازی می کنی.

+اما هنوزم میگن پسر بهتر از دختره پسر قویه این ذهنیت همیشه هست پس لطفا سعی نکن دل گرمم کنی.

از روی ماسه ها بلند شدم و لباسم را تکان داد و گوشی ام را برداشتم در جیب ام گذاشتم با نگاه غمگینی مانی را ترک کردم و تنهایش گذاشتم....

نفس یعنی نفس کشیدن پس چرا من وقتی می برم نفس نمی کشم پس چرا من همیشه احساس خفه بودن میکنم؟شاید چون از این گونه نفس کشیدن خوش ام نمی آید،نفس پیش برو شاید یک جای دنیا جایی هم برای تو باشد،نفس دنیا برای توست پس نفس بکش و لبخند بزن....

  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25

روز مسابقه آمد و ما همگی در پشت زمین بازی در حال آماده شدن بودیم.

نیما:ما از پسش برمیایم.

من:غیر از اینم نباید باشه ما حتما باید ببریم.

وارد زمین بازی شدیم مردم یک صدا اسم مرا صدا می زدند البته اسم دروغین.

صاف و استوار در کنار نیما با فاصله ایستادم،سکه را انداختند و ما بازی را آغاز کردیم.

یک پسر جلو آمد کمی توپ را زیر پایم بازی دادم وسربه سرش گذاشتم.

-بازیت عالیه چجوری...

من:خواستم کمی بازیت بدم ولی دیگه بهتره گل بزنم.

دریبل اش کردم و با سرعت سمت دروازه رفتم و به نیما پاس دادم نیما دوباره به من پاس داد با یک سر توپ را گل کردم با تمام وجود لبخند زدم...

نیمه اول یک بر صفر به اتمام رسید سمت آب ام رفتم،این تیم یکی از بهترین تیم های انزلی است و دفاعی دارند که من حتی انتظارش را نداشتم ولی آنها هم باید بدانند که من نفس هستم نفس از پسش بر می آید.

بازی آغاز شد توپ زیر پای آنها بود می دانستم نمی توانند از دفاع رد شوند برای همین در خط حمله ماندم،آنها از دفاع گذشتند و گل زدند باور نکردنیست پس مانی و سام

 چه کار می کردند؟

آتش توپ را به مانی  داد مانی به نیما و نیما جلو رفت و من هم با او حرکت می کردم،نیما توپ را به من پاس داد و من رفتم سمت دروازه همان پسر آمد جلو و گفت:دیگه به بازیت ایمان آوردم اولش دست کم گرفته بودم

با لحن سردی گفتم:که چی؟

-باید از بازی بری بیرون وگرنه می بازیم.

با یک حرکت محکم به زانوی پایم ضربه زد و من زمین افتادم پایم را گرفتم،درد شدیدی داشتم انگار چندین گلوله به پاهایم می زنند،نیما و چند نفره دیگر جلو آمدند تا نگاه کنند با این که درد زیادی داشتم ولی مانع شدم.

من:چیزی نیست من باید بازی کنم.

به زور بلند شدم زانو هایم تیر می کشید اما توجه نکردم،به آن پسر کارت زرد دادند ولی کارت زرد کم بود.

پسر وقتی دید انصراف نمی دهم تعجب کرد او هنوز نفس را نشناخته .

بازی را ادامه دادم ولی از پای چپم کمتر استفاده کردم،همان پسر جلو آمد عمدا کاری می کرد که از پای چپم استفاده کنم و من هم از پای چپم استفاده کردم اما حتی یک لحظه هم از شدت درد اشک نریختم ناله نکردم.

من:دیگه حوصلمو سر بردی.

از آن پسر خودخواه گذشتم و توپ را با پای راستم گل کردم ،آن ها بازی را آغاز کردند آن پسر جلو آمد و به گونه ای خودش را به من زد که دیده نشود ولی من درد کشیدم،دردی شدید او جلو رفت داشت گل می زد نفس خودت را جمع کن نباید گل بزند،تو انقدر لوس نبودی.

با سرعت دویدم پاهایم یاری نمی کردند اما اراده ام یاری می کرد،توپ را شوت کرد،خودم را جلوی دروازه پرتاب کردم و توپ با شدت زیاد به قفسه سینه ام برخورد کرد،و من زمین افتادم اما خیلی زود بلند شدم و با توپ جلو رفتم و با چپ راست کردن توپ و پاس کاری بین پاهایم توپ را شوت کردم دقیقا به این گل چرخشی می گویند.

بقیه بازی را با همان پا ادامه دادم و هفت بر دو شدیم البته من انتظار داشتم آنها صفر شوند به هر حال پیروز شدیم.

از سالن خارج شدیم و من خودم را روی زمین انداختم و اشک ریختم،اشک هایی که نگه داشته بودم.

نیما:چی شده خوبی؟خیلی درد می کنه؟

پاهایم را محکم گرفتم و گفتم:خیلی درد دارم.

نجف زاده پیش ام آمد و گفت:بازیه امروزتم عالی بود من دیدم که با چه شدتی به پات زد و تو تو بازی داشتی از شدت درد می مردی ولی موندی و گل زدی ای کاش همه اراده تو رو داشتن.

اشک هایم با تمام وجودم سرازیر می شدند،دیگر نمی توانستم تحمل کنم ،اما اگر بفهمند دخترم کارم ساختس.

با التماس به نیما نگاه کردم و محکم به آغوشش رفتم و لباسش را چنگ زدم.

با صدای گریان گفتم

من:نیما....ک..کمک..کن...دارم...از..د...درد می میرم خیلی درد دارم.

-باشه آروم باش یه کاریش می کنم.

نجف زاده:بزار دکتر رو صدا کنم.

خواستم مخالفت کنم که نیما گفت خیالت راحت باشه.

من:می ترسم.......وای دارم می میرم.

نیما را رها کردم و محکم پاهایم را گرفتم و بلند داد زدم:دارم می میرم.

مانی و بقیه اعضای تیم با نگرانی نگاهم می کردند.

مانی:اون عمدی زد.

پدرام:این که معلومه

آتش:اینارو ول کنین ،آرتین جون خیلی درد داری؟

+انگار به پاهام شلیک شده.

نیما دستش را روی اشک هایم کشید و پاکشان کرد،و گفت:ما هم تیمی هاتیم کمکت می کنیم نگران نباش.

تخت را آوردند نیما و بقیه مرا بلند کردند و روی تخت گذاشتند،تخت را بلند کردند و مرا از سالن خارج کردند مردم به تخت چنگ می انداختند وداد می زدند.

-خانوما آقایون لطفا برین کنار ایشون حالشون خوب نیست.

اشک هایم از چشمانم سر می خوردند و روی بالش می افتادند،مرا درون آنبولانس گذاشتند و نیما هم همراهم آمد.

+نیما درد دارم نمی تونم تحمل کنم.

-من نمی دونم با این وضعیت چجوری اون همه گل زدی.

+بگو تند تر برن از درد دارم می میرم.

-اتفاقا با نهایت سرعت دارن میرن.

دستانم را مشت کرده بودم و فشار می دادم،نیما دستم را گرفت و گفت:چیزی نیست درست میشه.

مرا از آنبولانس برداشتند و به بیمارستان بردند و روبه دکتر گفتند:ایشون دردشون خیلی زیاده

-ببرین اتاق میام.

مرا روی تخت بیمارستان گذاشتند،و رفتند بیرون فقط نیما ماند.

من:اگه بفهمن دخترم چی؟

-نمی فهمن

من:چجوری؟

-پای آسیب دیدتو باز کن.

پایم را باز کردم .

-این پای خونی و زخم دیده این پای داغون کجاش شبیه پای دختره تو پای پر لطافت دختر رو با خودت مقایسه می کنی؟

با دیدن پاهایم از ترس مردم،من چگونه با این پا بازی کردم.

دکتر وارد شد و با لبخند به لباس فوتسالم نگاه کرد.

-پس مجروح شدین،آقای نیما شما هم تیمی هستین؟

-بله

دکتر به پایم نگاه کرد و گفت:اوه اوه چه وضعیتی.

اشک هایم را پاک کردم نباید ضعیف باشم،خیلی محکم گفتم:زود پاهام رو درست کنین باید مسابقه برم.

-اما شما..

+اما نداره باید درست بشه نشه با همین پا مسابقه رو ادامه میدم.

نیما:این هم تیمی سخت و با اراده ترین هم تیمی منه و با همین پا  یک ساعت ادامه داد.

دکتر لبخند زد و گفت:باشه سعی می کنم درست بشه.

با چند تا وسایل که بسیار سرد بودند شروع کرد به درست کردن پاهایم وقتی به زخم ام برخورد می کرد کمی صورتم را جمع می کردم.

-انقدر هم که ظاهر نشون میداد بد نبود بعد نیم ساعت میتونین برین.

من:ممنون.

نیما:ببین با خودت چیکار می کنی.

فقط با یک نگاه سرد بهش گفتم:من جونم رو هم واسه هدفم میدم یادت نره.

نیما خندید اما از حرص.

 دستم را گرفت و از بیمارستان خارج شدیم.

-دلیل این همه سخت بودنت چیه؟

+یادم میاد بچه بودم رفتم بستنی بخرم مغازه دار گفت پولت کمه،مامان بابام خونه نبودن ازشون پول بگیرم داداشمم پول نداشت به مغازه داره گفتم چی کار کنم بستنی رو بهم بدی مغازه داره داشت منو از سرش می کرد گفت برو سگمو پیدا کن سگش رفته بود واسه خودش بگرده گم نشده بود ولی جاهای عجیبی واسه گشتن می رفت،رفتم و عجیب ترین جاها رو گشتم رفتم بالای خونه ها تا شب طول کشید من اون سگو آخر زیر ماشین پیدا کردم سگو با خودم دوست کردم البته سخت بود بعد سگو بردم مغازه،مغازه دار با دیدن اراده من سه تا بستنی بهم داد از اون موقع تا حالا من با اراده ترینم باید به خواستم برسم.

نیما با دهانی باز به من چشم دوخته بود لبخند زد و گفت:عالی ترین و با اراده ترین دختر تو زندگیم تویی نفس فقط خودت.

با لحن شوخی اما با هدف گفتم:بهتره عاشقم نشی چون من اهل عشق نیستم.

نیما خندید و گفت:از دست تو.

باهم به همان هتل باز گشتیم،همه بچه ها منتظر ما بودند آقای نجف زاده گفت:امشب رو انزلی می مونیم فردا صبح ساعت شش میریم تبریز.

در حیاط پشتی هتل که البته نامش هتل بود خودش عین ویلا بود.آتش درست کردیم و روی آن کباب گذاشتیم به سبک گذشته.

یک سیخ از کباب را به نیما دادم.

من:بگیر بخورد.

-ممنون.

+ای کاش می گفتی مرسی

-چرا؟اهان خیلی بدی.

+من آدمم تو خرسی.

با لبخند از نیما فاصله گرفنم مانی دو سیخ کباب داد دستم.

-بخور نوش جونت.

+تنکس دوست عزیزم.

بچه ها هرکدام در گوشه ای نشسته بودند و کباب می خوردند البته باهم حرف می زدند،مانی با دهانی پر گفت:بازی کنیم؟

+آره

همه موافقت کردند.

مانی:نه خاطره بگیم من دلم می خواد خاطره آرتین رو بشنوم.

آتش:منم

پدرا:آرتین بگو دیگه.

سیخ کباب را روی زمین گذاشتم و گفتم:یه روز با دوستام رفته بودم گردش چند تا پسر یک دختر رو گرفته بودن و به زور سوار ماشین می کردن،دوستام گفتن ولش کن به ماچه ولی من رفتم جلو و گفتم چرا این زنو اذیت می کنین؟زن گفت اذیت نمی کنن.من چاقویی که پشت زن گذاشته بودن رو دیدم ،چاقو رو انداختم زمین زن پرید پشتم گریه کرد گفت مزاحمن به اونا گفتم یا میرین یا میمیرین اوناهم گفتن تو می خوای مارو ...حرفش رو قطع کردم اونم با یه سیلی دوستام اومدن کمکم باهم  زدیم و داغونشون کردیم،اینو گفتم بدونین آدم وقتی می خواد کاری بکنه باید بکنه از رو حرفش جا نزنه من از بچگیم گفتم می خوام فوتبالیست بشم مامان بابام می گفتن بچس یه چیزی میگه ولی نه بچه نبودم ظاهرم بچگانه بود حرفام نه رویاهام بچه گانه نبود من تا به حال به هرچی خواستم رسیدم چون گفتم باید برسم و این بارم می رسم ما باید تو همه مسابقه ها برنده بشیم.

بچه ها همه دست زدند و من هم بدون هیچ خجالتی لبخندی از روی رضایت زدم رضایت از زندیگیم رضایت از رویاهایم.

مهران:تو از روزی که اومدی من می دونستم یه چیزی میشی به یه جایی میرسی چون قدرت مند بودی فکرت تو خواب و استراحت .و تو تفریح نبود فقط تمرین و کوشش می کردی.

پدرام:تو همیشه سخت بودی.

نمی دانم اگه می دانستید دخترم چه کار می کردید..

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 26

کمی چشمانم را مالیدم و از روی تخت بلند شدم،هیچ **** کلمه فیلتر شده **** در اتاق نبود لباسم را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم،سمت دست شویی رفتم دستانم را پر از آب کردم و به صورتم پاشیدم،نیما پشت سرم به در تکیه داده بود و با لبخند زیبا اما جدی به من خیره بود.برگشتم و دست به سینه در مقابلش ایستادم.

من هیچ وقت مقلوب زیبایی شیکی خوش اخلاقی و خاص بودن رفتارش نمی شوم با لبخندش دست پایم را گم نمی کنم،چون من سخت ترین دختر دنیا هستم.

-صبح بخیر بانوی سفت و سخت.

من:صبح بخیر آقای جذاب

-من هر چقدرم جذاب باشم تو جذبم نمیشی...

لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:چون نه من آهنم نه تو آهن ربا که من جذبت بشم.

از کنارش رد می شدم که نگاه خشک اش را دیدم در آن نگاهی که من دیدم هیچ احساسی نبود شاید من اشتباه فکر کرده باشم و او عاشق من نباشد.

چمدانم را برداشتم و از ویلا خارج شدم،مانی سمتم آمد و با ذوق گفت:چه عجب تشریف فرما شدین از خواب سیر شدی؟

من:از بس تو حرف می زنی دلم می خواد فقط بخوابم که صدات نیاد.

-دستت درد نکنه دیگه اصلا من رفتم.

دست نیما را کشیدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و با لبخند گفتم:کمی جنبه داشته باش.

-اخه یه جور حرف می زنی انگار..

من:انگار چی؟دوستمی دلم می خواد سر به سرت بزارم.

لبخند مانی پر رنگ شد و دستی به موهای خرمایی اش کشید و ساکم را از دستم گرفت و داخل اتوبوس برد.

دوستش دارم،بامزه بودنش را مهربانی اش را او واقعا مهربان است.

نیما محکم به بازو ام زد و گفت:غرق در نگاه کردن مانی جونت بودی..

لبخندم را جمع کردم و سفت ایستادم.

-وقتی پیش منی سینه سپر می کنی مثل مرد سفت میشی ول پیش مانی خیلی...

من:بس کن به جای زدن حرف های چرت به مسابقه فکر کن.

نیما از تعجب چشمان سبز اش را ریز کرد و گوشه لبش را بالا برد و گفت:هه نمی فهممت اصلا نمی فهممت واقعا...

دستانش را به موهای طلایی اش کشید و با نگاه کوتاهی به من سمت اتوبوس رفت.

پدرام یکی محکم به کمرم زد و گفت:ببینم تو مسابقه بعدی چه می کنی

صاف ایستادم و به گونه ای به چشمانش نگاه کردم که از کارش خجالت کشید.

من:اولا ما کاره تیمی می کنیم پس باهم می بریم دوما آخرین بارت باشه منو میزنی.

پدرام:تو چرا انقدر سختی؟

به مکالمه ادامه ندادم و در کنار مانی نشستم،همه در اتوبوس نشستند و بعد از اینکه آقای نجف زاده نشتند اتوبوس حرکت کرد.

آتش:آهنگ بخونیم؟

با پوزخند گفتم:معمولا هنگام صفر صلوات می فرستن آقای آتیش.

کلمه آتش را کشیده گفتم.

مهران:می خوای نمازم بخونیم؟

من:مگه بلدی؟

همه زدند زیر خنده و مهران ضایع شد.

نیما:عزیزم تو که کم میاری حرف نزن.

من:نیما جان؟

-بله؟

من:هیچی

-مسخره کردی؟

من:دقیقا.

مانی بلند خندید به گونه ای که سرخ شده بود.

سام:آفرین آرتین خوب می خندونی.

با جدیت گفتم:مگه من دلغکم.

همه خنده هایشان را قورت دادند.مانی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:امروز عجیب شدی می خندی عصبانی میشی...

من:کمی پام درد می کنه سر شما خالی می کنم...

مانی ملتمسانه گفت:میشه سر من خالی نکنی تازه ژل زدم...

 زدم زیر خنده و شکمم را گرفتم،از بامزگی مانی و حرص خوردن های نیما لذت می بردم از اینکه نیما را حرص دهم کیف می کردم،ای کاش بودید و چهره لبو اش را می دیدید،ای نفس دیوانه شده ای با خودت هم حرف می زنی خدا شفا دهد.

نیما:هرهرهر

من:هرهر و مرض

-دلت میاد؟

من:آره چجورم....

نیما دستش را زیر سرش گذاشت و از پنجره به بیرون خیره شد،پوست سفید و خوش فرمی داشت موهای طلایی اش زیر نور خورشید می درخشید چشمان سبز اش یک جنگل زیبا و سر سبز را نشان می داد و من نفس عاشق این فرد نیستم و این کار یک هنر است پس من یک هنرمندم.

مانی:آرتین؟

من:ها؟

-ها و درد.

با لبخند به چشمان خرمایی اش خیره شدم هم مو و هم چشمانش خرمایی بودند و جذابیت خاصی به او می داد،به رنگین کمان پشت شیشه اشاره کرد و من گفتم:رنگین کمون که تو باشی چرا باید به اون نگاه کنم؟

مانی سرخ شد و به زمین خیره شد.

من:البته پر رو نشی ها.

رنگین کمان کمرنگ شد و از بین رفت ای خدا چه زبایی هایی که خلق نکردی،کمکم کن تا این زیبایی ها مرا وسوسه نکنند و از هدفم دورم نکنند.

چشمانم را آرام بستم و گوش سپردم،به صدای لاستیک ماشین صدای باد صدای برگ صدای پرنده صدای جنگل صدای سنگ های زیر لاستیک و و صدای زیبا و دلنشین نیما که نام مرا صدا می زد.چشمانم را باز کردم و بی تفاوت به چشمان نیما خیره شدم.

-پاهات درد می کنن؟

نفس عمیقی کشیدم و جوابی ندادم.

-جواب ندادی؟

وقتی جواب نمی دهم یعنی می خواهم در سکوت و آرامش سپری کنم پس چرا خفه نمی شوی؟

-آرتین؟

با صدای نسبتا بلندی:چیه؟

-سوال پرسیدم.

من:به توچه؟

چهره نیما تغییر کرد جدی و خشمگین:فکر نکن عاشقتم دور برت نداره مثل گذشته باهام رفتار کن مثل آدم من فقط سوال کردم چون اگه زیاد درد کنه نمی تونی بازی کنی فهمیدی؟من اصلا هیچ منظوری ندارم فقط همون آرتینی غیر از اینم قرار نبود باشی.

من:منم فقط خستم و می خوام استراحت کنم حوصله حرف زدن ندارم.

چشمانم را بستم و دیگر نه او چیزی گفت نه من البته من در دلم به خاطر رفتار بدم چندین فحش به خودم دادم،من می خواهم از نیما دوری کنم تا عاشقم نشود همش همین است چیزه دیگری نیست.

به تبریز رسیدیم هوا تاریک شده بود و کل خیابان با چراغ های رنگارنگ روشن مانده بود ماه نیمه هم  در آسمان تاریک خود نمایی می کرد،اتوبوس جلوی یک هتل بزرگ که چراغ طلایی سرتاسرش را روشن کرده بود توقف کرد.هتل صدف واقعا هم مثل صدف بود فقط مرواریدش طلایی بود.

ساک سنگینم را کشان کشان از اتوبوس خارج کردم.مانی در حالی که چشمانش را می مالید گفت:رسیدیم؟کجا قراره بریم؟

سیلی نسبتا آرامی به صورتش زدم و گفتم:خودتو به خنگی نزن.

آتش:نیاز نیست بزنه همین جوری هم خنگه.

مانی چشم غوره تیزی را به صورت آتش پاشید و ساکش را سمت هتل کشید،به نظرم آتش هم حرف خوبی نزد.وارد هتل شدیم آقای نجف زاده کارها را درست کرد ما وارد اتاق شدیم.

روی تخت ولو شدم.

مهران:امروزمون فقط تو اتوبوس گذشت.

مانی با لبخند سفتی گفت:فردا هم با تمرین میگذره هر **** کلمه فیلتر شده **** مخالفت کنه می کشمش.

سام:پس منو بکش.

-به وقتش.

بالش را سمت نیما و سام پرت کردم و گفتم:خفه شین خستم می خوام بکپم.

نیما سمتم آمد و بالش را روی صورتم گذاشت نفس ام داشت بند می آمد.

-به من بالش پرت می کنی؟مثلا امروز چه غلطی کردی فقط تو اتوبوس نشستی.

می دانم که فقط رفتارم در اتوبوس را تلافی می کند،لگد محکمی به شکمش زدم که عقب رفت بالش را برداشتم و نفس عمیقی کشیدم.

من:خیلی خری اگه من می مردم چی می شد؟

-می رقصیدم.

لبخندی از حرص زدم و گفتم:آزری یا بندری؟

-ایرانی.

از روی تخت بلند شدم و سمتش هجوم بردم.

+دیگه رو مخمی.

با لبخند گفت:نه بابا.

دستم را روی گلویش گذاشتم و فشار دادم.

-اگه عرضه داری محکم تر فشار بده.

دستم را محکم تر فشار دادم،نیما مرا هل داد و باهم روی تشک هایی که روی زمین پهن کرده بودیم افتادیم،بالش را برداشتم و روی صورتش زدم او هم یک بالش برداشت.

-مربیتو می زنی؟دارم برات.

من:گل داری چه رنگیه.

-الان نشونت میدم.

پتو و بالش را رویم انداخت و من زیر تشک و پتو ها در حال خفه شدن بودم اما کم نمی آورم بلند شدم و همه پتو ها را روی نیما انداختم.

-خفه شدم.

+به جهنم خفه شی بهتره. من ضعیف نیستم من کم نمیارم خودتم می دونی.

از روی پتو بلند شدم تا نیما بلند شود،نیما پتو را کنار کشید و سرفه کرد.

مانی:چیه مثل تام و جری افتادین به جون هم.

آتش:این فیلم رو بزارم اینیستا صد تا لایک می کنن.

من:جان؟

نیما:چی؟

هردو به سمت آتش هجوم بردیم تا فیلم را پاک کنیم،آتش می دوید ما می دویدیم.

من:بده من اونو.

نیما:آتیش فردا تو تمرین به حسابت ومی رسم.

هردو روی آتش افتادیم گوشی را گرفتم و فیلم را پاک کردم همه فیلم ها پاک شدند.

نیما:پاک شد؟

نفس راحتی کشیدم و گفتم:آره.

نیما یک پس گردنیه محکم به آتش زد.

گلویم را صاف کردم و گفتم:بچه ها ما فوتبالیستیم خودتونو جمع کنین یکم غرور داشته باشین.

مانی:الان من بودم وسط کشتی می گرفتم.

همه بلند خندیدند و من از خنده سرخ شدم..

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 27

-بلند شین زود باشین باید بریم تمرین.

چشمانم را به سختی باز کردم،از روی تخت بلند شدم،در اتاق فقط یک تخت بود همه در زمین خوابیده بودند و من روی تخت این یعنی نفس زرنگ ترین است.

نیما در حال تلاش بود تا بچه ها را بیدار کند.

از کنارش گذشتم و سمت دست شویی رفتم ،در آیینه به چشمان خسته ام خیره شدم و به صورتم آب پاشیدم.

لباس فرم فوتبال را پوشیدم و از دست شویی بیرون آمدم،نیما با یک چوب بچه ها را می زد و آن ها با غرغر از خواب بیدار شدند.

مانی:از سر صبح با چوب افتاده به جونمون....

آرام خندیدم اما چیزی نگفتم.ماهم راهه نیما به یک جنگل بزرگ رسیدیم جای بسیار زیبایی بود و از نظر من برای تمرین بهترین جا بود.

پاهایمان را به درخت تکیه دادیم و شنا رفتیم.

نیما:پنجاه و دو زود برین تند...

مانی:مردم دیگه دستم درد کرد.

نیما:پنجاه و سه مانی خفه شو برو وگرنه با چوب میزنم به  دستت.

مانی:نه غلط کردم من چیزی نگفتم که.

با تمام توان شنا می رفتم دست هایم درد می کردند اما غر نمی زدم تحمل می کردم هر چند تحمل اش سخت بود.

با دستور نیما همه ایستادیم.

نیما به آن گوشه ی جنگل اشاره کرد و گفت:توپ زیر پاهاتون رو تا اونجا  می برین و میاین.

مهران:اخه اونجا پر از درخت و سنگو...

نیما:موضوع همینه دیگه باید از اونا بگذرین.خیله خب آرتین تو اول شروع می کنی.

سرم را به نشانه قبول کردن تکان دادم،بچه ها یک گوشه ایستادند و مرا نگاه کردند،توپ را زیر پایم گرفتم.

نیما:زمانت از الان شروع شد برو..

با تمام توان دویدم از روی شاخه های روی زمین پریدم توپ را از روی سنگ بالا انداختم سعی می کردم هم سریع باشم هم توپ به شاخه ها برخورد نکند،به درخت بزرگی که نیما اشاره کرده بود رسیدم و دوباره برگشتم،نفس نفس می زدم اما الان زود است جا زدن نداریم نفس نه جا نزن.

به نیما رسیدم،نیما دست زد و گفت:عالی بود بیست ثانیه کشید.

لبخند عمیقی زدم و سمت آب ام رفتم،مانی توپ را زیر پایش گرفت و شروع کرد به دویدن از حق نگذریم بهتر از قبل کار می کند،به درخت تکیه دادم و بقیه بچه ها را نگاه کردم.

نیما:مانی چهل ثانیه خجالت بکش،مهران سی ثانیه ،پدرام بیست و یک ثانیه ،آتیش بیست و دو ثانیه ،سام بیست و یک ثانیه.یکی هم برای من وقت بگیره.

گوشی را از نیما گرفتم و بعد از تنظیم گفتم:حرکت...

نیما با سرعت برق و باد حرکت کرد جوری که خاک بلند شد،با همان سرعت هم برگشت به زمان نگاه کردم و از تعجب چشمانم اندازه توپ تنیس شد.

من:ده ثانیه.

همه بلند دست زدند و من هم دست زدم،با اشاره نیما دست زدن را تمام کردیم.

-با پاس کاری توپ رو اون جا می برین دو به دو بشین.

من و مانی یکی شدیم پدرام و مهران،سام و آتش.

اول ما شروع کردیم،باید توپ را به سمت همان درخت بزرگ می بردیم،توپ را به مانی پاس دادم مانی از روی سنگ پرید و توپ را به من پاس داد و من از شاخه ها گذشتم.بعد از کلی پاس کاری سمت نیما باز گشتیم.مانی خم شده بود و دست اش روی زانو هایش بود و نفس نفس می زد.

بعد از ما مهران و پدرام و بعد هم آتش و سام با پاس کاری جلو رفتند.

نیما رفت جلو و گفت:خودم پاس میدم و خودم می گیرم خوب نگاه کنین یاد بگیرین.

نیما جلو رفت و آرام پاس داد سپس دوباره رفت و توپ را گرفت از موانع عبور کرد و باز آرام پاس داد.من شک ندارم این مربی عالی ترین است کارش حرف ندارد.

نیما بازگشت و گفت:صد دور می دوییم بعد کمی استراحت دقت کنین گفتم کمی.

هر شش نفر با کلافگی پذیرفتیم،پشت سر نیما در حال دویدن بودیم.

مهران:صد دور تموم نشد؟

آتش:بابا مردم از تشنگی.

نیما بی توجه به غرغر های بچه ها درحال دویدن بود،من هم سعی می کردم کم نیاورم،پاهایم درد می کرد نفس کم آورده بودم تشنه بودم اما هنوز کمی انرژی داشتم فقط همین است بعد استراحت می کنیم البته امیدوارم.

مانی:عزیزم من فکر کنم دویست تا شد.

نیما با صدای بلند و عصبانی گفت:خفه شین ما قراره مسابقه بریم شوخی بردار نیست که درضمن هنوز صد تا نشده.هرکس می خواد غرغر کنه برگرده،آرتین از صبح زود بیدار شد تو تمرینات هم یک بارم غر نزد.

همه از صدای بلند نیما وحشت کردند و بی چون و چرا دنبالش دویدند،بعد پنج دقیقه که دیگر ته انرژی ام بود نیما گفت:استراحت.

همه متفرق شدند و یک گوشه ولو شدند،زیر سایه درخت نشستم و آب ام را نوشیدم،کمی پاهایم را ماساژ دادم تا از درد هایش کم شود درد می کرد بسیار درد میکرد،کمرم را به تنه درخت تکیه دادم و به آسمان و ابر های سفیدش که الان شبیه اسب تک شاخ شده بود خیره شدم،چه زیبا همیشه نگاه کردن به چیز های زیبا حالم را بهتر می کرد.مانی کنارم نشست و گفت:تو تمرینات سخت هم ریلکسی انگار نه انگار که پاهات درد می کنه.

چشمان پر از امید و آرزویم را به چشمانش دوختم و گفتم:چون با یک هدف اومدم هر وقت خسته میشم یاد اون هدف ام میوفتم و انرژی می گیرم من باید بهش برسم من باید قهرمان بشم.

-چه جسارتی!

برای همین هدف و جسارت است که من عاشق نیما نمی شوم به خاطر همین آرزو است که من می خواهم نیما فقط مربی باشد نه هیچ چیزه دیگری.

-پاهات درد می کنن؟

+نه زیاد درد نداره .

-شایدم تو انقدر قوی هستی که درد زیاد رو کم میدونی.

من:شاید.

از کنار مانی بلند شدم و سمت رود خانه ای کوچک که در حال جریان بود رفتم و روی یک سنگ بزرگ نشستم،دنیای من فقط در فوتبال خلاصه می شود ما بقی فقط حاشیه هستن.

نیما کنارم می آید و کمی با فاصله می نشیند اما حرف نمی زند می داند که می خواهم در سکوت سپری کنم می داند که نمی خواهم حرف بزنم فقط می خواهم نگاه کنم.

نیما به رودخانه خیره می شود انگار در عمق آب های زلال غرق شده است.

برمی گردم و نگاهش می کنم،موهای طلایی اش را باد تکان می دهد پوت سفید و شفاف اش از نیم روخ زیباتر دیده می شود،چشمان سبز و جنگلی اش خیره در آبی زلال است،چشمان اش را ریز کرده و رود خانه را می نگرد،دستان اش را روی پاهایش گذاشته و روی یک سنگ بزرگ نشسته،لباس سبز و دنباله داری پوشیده که باد دنباله لباس را به رقص در آورده،نیما بر می گردد و خیره نگاهم می کند،چشمان سبز و جنگلی اش را در چشمانم قفل می کند نه من حرف می زنم نه او فقط به یک دیگر خیره شده ایم شاید فقط در یک نگاه کوتاه باهم سخن می گوییم شاید تمام حرف هایی که نمی شود با زبان گفت را در نگاه می گوییم.

«نیما»

چشمان آبی تیره اش را در چشمانم قفل کرده بود باد موهایش را می رقصاند،پوست سفید و زیبا اش زیر نور خورشید شفاف تر به نظر می رسیدند،چشمان آبی و آهویی اش می خواستند چیزی به من بگویند چشمانش پر از احساس بود احساس امید آرزو شکوفا شدن،چشمانش نشان می دادند که او با تمام توان عاشق هدفش است او این عشق را هیچ گاه رها نمی کند،گوشه ی لبش را بالا می برد و یکی از چشم هایش را ریز می کند.

نفس فرق دارد  با همه فرق دارد هدف او بزرگ تر از هدف ماست او با اراده تر از همه ماست دستی به موهایش می کشد و برمی گردد رودخانه را تماشا می کند،می دانستم به خاطر عشق و عاشقی نیامده برای همین گذاشتم بماند،هدف او خیلی والا تر از عشق است نمی شود نام این هدف را عشق گذاشت اگر بگویند جانت را برای عشق ات بده بی شک می دهد،نفس کم سخن است دوست ندارد زیادی حرف بزند دوست دارد بشنود البته حرف درست خوب و منطقی،مثل بقیه دختر ها شاد و بازی گوش نیست آرام است سفت و سخت است دقیقا عین یک پسر رفتار می کند،اگر هر دختر کنار من می نشست الان تا صبح با ذوق و شوق و لحن بازیگوش با من حرف می زد ولی او دستانش را در جیب شلوارک اش فرو برده و رود خانه را تماشا می کند خیلی آرام و بی خیال.

در تمرینات با تمام وجود کار می کند بعد از تمرینات کمی با بچه ها حرف می زند ولی بعد دوست دارد تنها باشد و فقط به چیز های زیبا نگاه کند،به جریان رودخانه نگاه می کند و دوست دارد مثل رودخانه جریان پیدا کند و به جلو پیش برود به ابر نگاه می کند و امید آرزو هایش را در آن شکل می دهد،او کاری به کار عشق و منو بقیه ندارد برای او ما فقط حاشیه هستیم برای او فوتبال مهم است و بس.

زیباست و متفاوت من شک ندارم که او با همه فرق دارد،از روی سنگ بلند شدم و با دستم موهایم را به عقب هدایت کردم،دستم را روی شانه ی نفس گذاشتم،او برگشت و با چشمان آبی و مملوع از سوال به من خیره شد با صدای نسبتا بلند گفتم:تمرین رو شروع می کنیم.

بدون توجه به غرغر بچه ها تمرین را آغاز کردیم.

بچه ها باید از فاصله زیاد توپ را گل می کردند نفس با تمام امید و آرزو گل می زد او پر بود از اهداف بزرگ و با ارزش من در رسیدن به آن اهداف کمکش می کنم..

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 28

لباس فرم فوتسال و شلوارک اش را در حمام پوشیدم ساق هایم را بستم،از حمام بیرون آمدم و سمت سشوار رفتم بعد از خشک کردن موهایم

کفش فوتسال را پوشیدم.

بچه ها همه در حال آمده شدن بودند،نیما داخل اتاق شد و گفت:اتوبوس اومد لباساتون رو جمع کنین بریم.

ساک ام را برداشتم و از هتل خارج شدم،همگی سوار اتوبوس شدیم.بچه ها در حال صحبت کردن بودند ولی من ساکت بودم و از پنجره به بیرون خیره شده بودم.

مهران:تیم مقابل چجور تیمیه؟

نیما:اونا با برنامه ریزی پیش میرن اونا تا به حال نه باختن.

من:نقش هاشون رو نقش بر آب می کنیم امروز اونا به ما می بازن.

همه دست زدند و من هم با خوشحالی دستم را روی آرم ایران گذاشتم.

وارد سالن شدین مربی توضیحات لازم را می داد:اونا خیلی قوین ذهن آدم رو می خونن نباید حرکتی کنین که بفهمن می خواین چیکار کنین.

هر پنج نفر داخل زمین بازی شدیم سخت و استوار ایستادم،آنها چهره ی جدی ای داشتند بی شک تمرینات خیلی سختی هم انجام دادند اما من می برم.

سکه انداخته شد و آنها بازی را آغاز کردند،جلو رفتم تا توپ را بگیرم که توپ را پاس داد نیما جلو رفت وآنها دوباره توپ را پاس دادند ولی من قبل از رسیدن به حریف توپ راگرفتم،همه ی آنها تعجب کردند حتما نقشه هایشان را خراب کردم.همراه با توپ جلو رفتم دو نفر سمتم آمدند تا توپ را بگیرند هردو را با حرکت پرشی پشت سر گذاشتم،توپ را به نیما پاس دادم و نیما به جلو پیش رفت من هم همراه نیما می دویدم،سه نفر به نیما هجوم بردند و نیما توپ را به مانی انداخت،مانی حرکت کرد و به سام انداخت،در کنار دروازه رقیب ایستادم سام توپ را به من پاس داد،هر پنج نفر سمت من حمله ور شدند لبخند تمسخر آمیزی زدم و با یک حرکت توپ را گل کردم،بچه ها چندان شادی نکردند چون گل زدن برای ما عادی است.

آنها عصبانی دور هم جمع شدند و حرف زدند،من کسی هستم که با تمام جان برای فوتبال مایع می گذارم کسی نمی تواند در مقابل من به ایستد من سخت ترین تمرین هارا انجام دادم.

بازی ادامه پیدا کرد،حمله آنها جلو آمد فکری در سر داشتم برای همین به نیما هم اشاره کردم تا توپ را نگیرد،رقیب به نزدیک دروازه رسید،مانی و سام به سمت اش هجوم بردند اما نتوانستند توپ را بگیرند وای نقشه هایم باد هوا شد.

با تمام توان چون سرعت نور دویدم.

او توپ را شوت کرد و آتش به راحتی توپ را گرفت،همه عقب رفتیم آتش توپ را به من انداخت و من به جلو حرکت کردم از وسط زمین توپ را به شکل چرخشی به دروازه شوت کردم،دروازه بان رقیب سمت چپ رفت اما توپ من سمت راست رفت و گل شد.نیمه اول به پایان رسید و همه از زمین خارج شدیم.روی زمین نشستم و آب ام را نوشیدم،مانی با ذوق گفت:ما دیگه بردیم.

من:نه هنوز هیچی معلوم نیست شاید اونا نیمه دوم نقشه بکشن و ببرن.

وارد زمین بازی شدیم آنها بازی کنان حمله را تعویض کردند.

توپ زیر پای آنها بود خط حمله آنها حرکت کرد و جلو آمد و بدون پاس کاری پیش می رفت.در مقابلش ایستادم و به چشمانش خیره شدم چشمانش پر از امید و آرزو بود جنگ با یکی عین خودت سخت است.

من:پس توهم مثل منی.

-دقیقا

+اما من باتو یه فرق بزرگی دارم و به خاطر همون فرق هم شده نمی بازم.

توپ را گرفتم و جلو رفتم او هم پشت سرم می دوید به جلوی دروازه رسیدم به نیما پاس دادم و نیما گل زد.

دروازه بان توپ را به همان پسر در خط حمله داد،رفتم جلو تا توپ را بگیرم اما نمی توانستم.

-هر چقدرم فرق کنیم من باید ببرم.

او از من رد شد و جلو رفت سمت دروازه رفتم او شوت کرد به هوا پریدم و توپ به شکمم بر خورد کرد اما دوباره بلند شدم،ما تا پای جان جنگیدیم او حمله می کرد و من ضربه ها را دفع می کردم.

ما در مقابل هم بودیم نه می گذاشتم بگذرد نه می توانستم بگیرم.

-بیا کنار.

+مگه خولم من تا پای جونم واسه فوتبال میذارم چون این عشق منه کدوم عاشق عشقشو ول می کنه.

او از رویم پرید و جلو رفت دویدم و در مقابلش ایستادم،نفس تو خیلی تمرین کردی باید توپ را بگیری.

او از فاصله دور شوت کرد و آتش نتوانست توپ را مهار کند.

-یه چیزی توی تو هست که منو جذب می کنه نمی دونم چی اراده زیبایی اخلاق و سخت کوشی اما بدون با بد کسی در افتادی.

سخت و بی احساس مقابلش ایستادم و گفتم:ما می بریم به قیمت جونمم که شده می بریم.

-آفرین پسر با اراده.

پوزخندی زدم و ازش دور شدم.

آتش توپ را به من انداخت،توپ را گرفتم و پیش رفتم برایم مهم نیست او مثل من باشد یا نه من می برم،من دخترم دختری که از هر پسری بهتر بازی می کند من نمی بازم من به یک پسر نمی بازم.

او جلو آمد و با یک حرکت عقب ماند.توپ را با تمام توانم با تمام نیرویی که داشتم به دروازه شوت کردم.توب به تور خورد و روی تور درحال چرخش بود.

پنج دقیقه تا بازی مانده بود جایم را با مهران عوض کردم.

روی صندلی نشستم و به بازی خیره شدم.

مهران و نیما با یکدیگر پاس کاری می کردند نیما ضربه کات دارهبه دروازه زد و گل شد.آن پسر جلو آمد و یک گل ناقابل زد،من نباشم کسی جلو دار او نیست اما دیگر نمی تواند گل بزند.با سوت داور بازی به اتمام رسید.

چهار بر دو.

نیما و بقیه پیشم آمدند.مانی مرا محکم بغل کرد و گفت:تو بهترینی دیوونتم.

بعد از چند ثانیه مرا رها کرد.

نیما از لج مانی محکم مرا بغل کرد و من گفتم:دوستان اگه من بمیرم کی گل می زنه.

هر شش نفر بلند خندیدند.

آقای نجف زاده با ذوق و شوق سمتمان آمد و گفت:بچه ها مسابقه کشوری.

در جایم خشک ام زد،همه با تعجب به مربی خیره بودیم.

-هر شهری که دلتون خواست میریم ویک ماه صبح و شبتون میشه تمرین بعد با یک تیم بسیار قدرتمند مسابقه میدین اگه بردین به مسابقه کشوری میرین.

از ذوق زبانم قفل شده بود،مانی بلند داد زد:ایول.

همه همراه مانی داد زدند و بالا پریدند،نیما خیلی سفت گفت:اگه تمرین نکنین وای به حالتون شنیدین که مربی گفت تیم خیلی قویه.

همه با صدای بلندی گفتند:چشم تمرینم می کنیم.

نیما خندید و گفت:آفرین.

مربی ادامه داد:بریم شام رو تو رستوران بخوریم بعد بریم شهری که می خواین امشب باید حرکت کنیم.

پدرام:کجا بریم؟

آتش سرش را خاراند و گفت:شمال هم هواش خوبه هم سر سبزه.

+منم موافقم.

نیما دستانش را روی کمرش گذاشت و گفت:خب تصمیم گرفته شد میریم شمال.

همه داد زدند و خوشحالی کردند ولی من غمگین بودم درونم اشک می ریختم و در ظاهر لبخند ماتی داشتم.

سمت دست شویی رفتم و اشک ریختم.

+همه فکر می کنن من پسرم الان چرا باید خوشحال باشم من نبردم یه پسر برده دختر نبرده نفس نبرده نفس باخته کل زندگیش رو باخته بهترین بازی رو داره ولی نفس باخته دیگه نفسی وجود نداره.

دست گرمی دستم را محکم گرفت برگشتم و به نیما خیره شدم،نیما با لحن مطمعنی گفت:روزی که قهرمان جهان شدی جلوی همه ی مردم وایمیسی و نقابت رو برمیداری و میگی که من نفسم من تمام پسر های جهان رو شکست دادم من یک دخترم دختری با اراده این دختر چون بهش توجه نمی شد در نقاب پسر قرار گرفت.روزی میرسه که تمام دنیا جلوت زانو می زنه نفس.همون طور که من دربرابر اراده تو زانو زدم،نفس لطفا با اراده تر از قبل پیش برو.

لحنش اصلا شوخی وارد نبود.دستش را محکم فشردم و گفتم:مربی من با تمام توان می جنگم قول میدم از جونم بگذرم.

نیما رامحکم در آغوش گرفتم،حرف هایش واقعا به من امید بخشید.

نیما مرا در آغوش گرفت و گفت:نفس هیچ وقت نا امید نشو مردمم ندونن تو که می دونی بهتر از هر پسری هستی.

از نیما جدا شدم و گفت:بله مربی می دونم ممنون.

-همیشه منو به عنوان یه مربی بدون هیچ وقت از دستم فرار نکن.

لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:چشم مربی چشم.

-ممنونم شاگرد عزیز و با ارادم نفس.

بازهم نیما را در آغوش گرفتم و اشک ریختم و با بغض گفتم:نیما ممنونم تو بهترینی شرمندتم خیلی ممنونم تو واقعا کمکم کردی.

نیما مرا از خود جدا کرد:نفس می خوام همون دختر سفت و سخت باشی باشه؟

سفت ایستادم و گفت:چشم.

از دست شویی خارج شدیم با نیما در صندلی اتوبوس نشستم.

من:تبریزم خوشگله.

-انزلی هم خوشگل بود کلا همه جا خوبه.

+آره واقعا.

اتوبوس جلوی یک رستوران شیک و چراغانی شده ایستاد و ما با همان لباس فوتسال وارد رستوران شدیم.

از پله ها بالا رفتیم و پشت میز نشستیم.

نیما در کنار من نشست من هم از او فاصله نگرفتم.

-چه شیک.

مانی:پولش هم شیکه.

همه خندیدند و من گفتم:تو این همه مزه رو از کجا آوردی؟

-باور کن اصلا خوش مزه نیستم منو نخور من آرزو دارم من جوونم.

شکمم را گرفتم و زدم زیر خنده حتی نیما هم سرخ شده بود.

مهران:نمک نریزیم به غذا مانی هست دیگه.

مانی:مگه من نمکم؟

آتش:پس چی ای؟

مانی:شکر.

من:بچه ها از امشب لذت ببرین چون از فردا تمرینات سختی در پیش است.

مانی:از چهره نیما معلومه قراره مارو بکشه.

نیما خندید و گفت:کم مزه بریز.

مانی:جان؟من چیزی نریختم.

آتش یکی پس کله مانی زد و گفت:بس کن شکمم درد کرد.

مانی:به من چه برو دکتر.

بلند خندیدم جوری که گلویم سوخت.

+خیله خب دیگه سنگین باشین.

مانی:من لاغرم وزنم سنگین نیست سرهم دو کیلو بیشتر نیست.

باز هم خندیدم و گفتم:تو دو کیلو باشی میوه چند کیلو میشه؟

این بار خود مانی هم خندید.

ما یک تیم نیستیم در حقیقت ما یک خانواده هستیم خانواده ای شاد و خندان خانواده ای با اراده و سخت،من عاشق این خانواده هستم نمی دانم اگه روزی نقاب ام باز شود چه اتفاقی می افتد من دوست ندارم این خانواده را رها کنم.

نیما به بازویم زد و گفت:کجایی؟

من:در کنار شما.

-آره جون عمت.

+اصلا چرا نگام می کردی؟

-بفرما بدهکارم شدیم.

برگ و کوبیده را آوردند و روی میز گذاشتند،مربی گفت:خوب دیگه شیرین بازی بسه غذا اومد.

مانی:شب تو اتوبوس می خوابیم؟

نجف زاده:آره.

-وای کمرم داغون میشه بابا ما عمری ازمون گذشته چرا اینجوری می کنین.

دوغ به گلویم پرید و خندیدم .

آتش:پدر بزرگ چند سالتونه.

مانی:هشتاد.

خندم شدید تر شد.

بعد خوردن غذا از روی میز بلند شدیم و سمت اتوبوس رفتیم،داخل اتوبوس شدیم هرکس پتویی برای خود برمی داشت.

+پدر بزرگ اون پتو رو بده.

مانی:من کجام پیره مردی به رشیدی.

+تو رشید باشی دلاور کی میشه.

مانی:هه هه.

پتو را از دستش گرفتم و عدایش را در آوردم:هه هه هو هو.

مانی حسابی حرصی شده بود.

روی صندلی کنار نیما نشستم و پتو را رویم کشیدم.مربی نشست و اتوبوس حرکت کرد.

اتوبوس کاملا تاریک شده بود،به صندلی تکیه دادم و گفت:شب بخیر.

نیما:شب خوش.

مانی:شب پر هیولا.

بلند شدم و گفتم:دارم برات وایسا.

-نه نشستم نمی تونم پاشم.

به صندلی تکیه دادم و خندیدم.

مهران:عزیزم ما خواب مون میاد بکپ.

مانی:خودت کپ کن.

به نیما چسبیدم و قش قش خندیدم.

نیما:عزیزم منو چرا چنگ می زنی.

من:سوسول.

نیما:جان؟

+کر نیستی که.

-چرا سوسول؟

+تحمل یه چنگ رو نداری.

-برو بابا.

+بابات خونتون خوابیده الان.

-واقع....

+سیس از زیاد حرف زدن بدم میاد می خوام بخوابم.

نیما با حرص به من خیره شده بود نگاهی به چشمانش انداختم و خندیدم.

نیما هم خندید و بعد دستش را زیر سرش گذاشت و با لبخند جذابی رو به من چشمانش را بست.

ساعت مچی اش می درخشید و من فقط به ساعت نگاه می کردم،نفس خیلی عجیب هستی پسری به این خوشگلی تو جذب ساعت شدی.

برای خودم خندیدم و چشمانم را بستم تکان های اتوبوس برایم لالایی می خواند.یاد آن پسر که عین من بود افتادم او دقیقا عین من بود اما من دختر بودم اگر می باختم نا بود می شدیم نباید می باختم اما او پسر بود پس بازهم می تواند از نوع شروع کند،من نباید ببازم باید قهرمان جهان شوم و به همه نشان دهم که دختر ها هم می توانند دختر ها هم قدرتش را دارند،هیچ **** کلمه فیلتر شده **** نمی تواند این نیرو که من دارم را انکار کند،من دختران را سر بلند می کنم کاری می کنم که به دختر ها هم اندازه پسر ها توجه شود ماهم می توانیم بهتر از هر پسری  باشیم،من نفس این را به همه نشان می دهم چون من نفسم نفس آزادانه نفس می کشد و پیروز می شود،قدرتمند ترین فرد   هم نمی تواند نفس را از پا در بیاورد چون نفس یعنی من و من یعنی خود اراده و سخت کوشی.پس دنیای زد نفس بچرخ تا بچرخیم اما بدان برنده منم نفس خود نفس من می برم من سر دختران ایرانی را بلند می کنم،خیلی از دختر ها مانند من هستند یا بهتر از من ،من آنها را نشان می دهم نفس جا نمی زند این یادتان باشد......

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 29

دستم را روی موهایم کشیدم و بعد کشش بدنم چشمانم را باز کردم،کمرم بد جوری درد می کرد.روی صندلی صاف نشستم،هنوز همه خوابیده بودند به جز راننده.نیما دست اش را روی پیشونی اش گذاشته بود و به خواب رفته بود.برگشتم و مانی را دیدم با دهانی باز به خواب رفته بود.

نیما پاهایش را تکان داد سپس چشمان سبزش را باز کرد،چند بار پلک زد و گفت:رسیدیم؟

+نمی دونم.

نیما موهایش را به مربی به راننده آدرس

داد و راننده با تکان دادن سر گفت:چشم فهمیدم.

نیما رو به مربی گفت:اینجا کجاس؟

مربی:اصفهان. یه ویلا اینجا دارم میریم اونجا.

همه بچه ها بیدار شدند،مانی دوباره شروع کرد به تیکه انداتن.

مانی:اصفهان نصف جهان این جاست؟

نیما:مثله اینکه تاریخ زیاد می خونی.

-من تاریخ دان ام چی فکر کردی؟

دستم را روی پای نیما گذاشتم و گفتم:ادامه نده سر صبحی حوصله ی مانی رو ندارم.

نیما با لبخند نگاهم کرد و دوباره به پنجره خیره شد.آتش با ذوق گفت:قرار نیست که فقط تمرین کنیم کمی هم می گردیم درسته مربی؟

نیما:کمی می گردین.

همه داد زدند و اعتراض کردند سکوتی که داشتم را شکستم و گفتم:بس کنین سر صبحی رو مخمین ها.

پدرام:اخلاقو باش قرار نیست که...

من:سیس.

به صندلی ام تکیه دادم و هدفون ام را روی گوش هایم گذاشتم و به آهنگ آرام گوش دادم..

شنیده ام بی نقصی ..

پروانه وار می رقصی..

به دور شمع می چرخی از عاشقی نمی ترسی..

شنیده ام زیبایی کل آرایش دنیایی.....

اتوبوس ایستاد و ما هم راه با ساک از اتوبوس خارج شدیم،یک ویلای دو طبقه با بالکن بزرگ در مقابلمان قرار داشت،مربی در را باز کرد و وارد شدیم،حیاط اش به جنگل شباهت داشت،درخت های بزرگ گیلاس و سیب و چندین درخت دیگر با گل ها و سبزه های بلند،وارد ویلا شدیم یک هال بزرگ با مبل های راحتی تلوزیون بزرگ و آشپزخانه نسبتا بزرگ با کابینت های قهوه ای،از پله ها بالا رفتیم دست شویی و حمام در کنار هم در ته سالن بودند،سه تا اتاق هم در کنار هم وجود داشت در یکی از اتاق ها دو تخت و در دیگری سه تخت و اتاق دیگر مخصوص ورزش بود چون دستگاه های ورزشی درونش قرار داشت.

مربی:هرکدوم از اتاق هارو می خواین انتخاب کنین.

سمت اتاقی که دو تخت داشت رفتم و ساک ام را روی تخت گذاشتم،نیما ساک اش را روی تخت دیگر گذاشت و گفت:دو نفر باید زمین بخوابه.

من:با مربی سه نفر.

از اتاق بیرون آمدم،مانی و سام و آتش روی تخت بودند،پدرام و مهران باید در زمین می خوابیدند.همه پایین رفتیم و در آشپزخانه نشستیم،مربی عسل و کره خریده بود ماهم به عنوان صبحانه آنها را خوردیم.

بعد از صبحانه بچه ها غذا را جمع کردند.مربی بلند شد و گفت:نیم ساعت بگردین هرکاری می خواین بکنین بعد در خدمت نیما هستین.

مربی از پله ها بالا رفت و بچه ها مشغول فضولی در ویلا شدند،مانی به حمام نگاه می کرد که از موهایش کشیدم و گفتم:واقعا خجالت خوب چیزیه.

-فعلا که من خجالت نمی کشم.

+می خوام برم حموم برو کنار.

مانی از پله ها پایین رفت و من داخل حمام شدم و در را قفل کردم.بعد از مسابقه دوش نگرفتم پس الان بهترین موقعیت است.

وای وای من لباس تازه با خود نیاوردم

 چگونه بروم و لباس تازه بیاورم؟وای بد بخت شدم رفت.

ناچار سمت شیر آب رفتم و آب گرم را باز کردم،دستم را به موهایم کشیدم و همه جای موهایم را خیس کردم.بعد از دوش گرفتن شیر آب را بستم و حوله را برداشتم و خودم را خشک کردم.حوله ام را که شکل لباس بود پوشیدم و از حمام بیرون آمدم با دقت به اطراف نگاه کردم کسی داخل سالن نبود از حمام بیرون آمدم و با دویدن سمت اتاق رفتم با دیدن نیما در اتاق خواستم اشک بریزم همه در طبقه پایین بودند پس این پشه مزاحم اینجا چه کار می کرد؟

نیما از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد و مرا دید.البته همه جایم پوشیده بود به جز بخش کوچکی از پاهایم.

-لباست رو برنداشته بودی؟

با حرص گفتم:نه اگه اجازه بدی بردارم.

نیما خندید و با تاسف سری تکان داد و گفت:برو تو اتاق لباست رو بیارم.

من:تو ساکه دیگه.

-ساک تو تو اتوبوس مونده تو اشتباهی ماله مانی رو برداشتی.

+از کجا فهمیدی؟

-مانی اومد ساکشو برداشت.

داخل اتاق شدم و درش را بستم در اتاق قفل نداشت برای همین پشت به در نشستم تا کسی بازش نکند.نفس خنگ تر از خودت دیدی؟وای اگر نیما دیر برسد باید چه کار کنم؟نابود می شوم.

در اتاق زده شد و صدای آتش آمد.

-نیما درو باز کن.

+نیما نیست.

-پس تو باز کن.

+شرمنده ولی من لختم.

-جان؟

+لباسم تو اتوبوس مونده.

-خب باشه نگاهت نمی کنم باز کن.

خدایا این سریش دیگر چه می گوید.

+آتیش گفتم برو.

-نمی خورمت که درو باز کن.

صدای نیما از پشت در آمد که با آتش حرف می زد بعد چند ثانیه در زده شد و من در را باز کردم.

نیما داخل اتاق شد و روی تخت اش نشست.

+من کجا لباس بپوشم؟

نیما به دری که داخل اتاق بود اشاره کرد و گفت:اونجا واسه لباس عوض کردنه.

سمت در رفتم و داخل اتاق شدم و در را بستم،خیلی کوچک بود دقیقا برای لباس عوض کردن ساخته شده بود،لباس و شلوار راحتی ام را پوشیدم و از اتاق خارج شدم،نیما روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد.

روی تخت ام نشستم و گوشی ام را روشن کردم.

دلم تنگ شده است برای پدر و مادرم برای برادرم نمی دانم بدون من خوشحال هستند یانه نمی دانم به من فکر می کنند یانه،آنها فقط زمانی که در کنار ساحل بودم زنگ زده بودند.

نیما روی تخت نشست و گفت:چی شده؟

نگاهم غم داشت دلتنگی داشت و تمام این احساسات را به نیما نشان دادم

نیما هم سعی می کرد از نگاهم متوجه منظوری که دارم بشود.

نیما:فکر می کردم فقط فوتبال برات مهمه.

+مگه غیر از اینه؟

-خانوادت چی؟

+نصف قلب من برای فوتباله نصفی از نصف دیگش خانواده حالا اون یک ربع اش هم خالیه.

روی تخت دراز کشیدم،نیما دستش را روی پایش گذاشت و گفت:اون یک ربعش رو نمی خوای به هم تیمی هات بدی؟

خنده سطحی ای کردم و چیزی نگفتم.

نیما از روی تخت بلند شد و سمت در رفت نگاه کوتاهی به من انداخت و از اتاق خارج شد.

منظورش دوست داشتن معمولی بود یا عشق؟نفهمیدم منظورش از حرفی که زد چیست؟

«نیما»

از پله ها پایین رفتم بچه ها مشغول حرف زدن بودن وارد حیاط شدم و روی تابی که در حیاط بود نشستم.

من تا کنون به هیچ یک از دختران حتی اجازه نداده بودم در یک قدمی من ظاهر شوند حال چه شده که دوست دارم همیشه هر لحظه هر ثانیه در کنار نفس باشم؟شاید چون مانند من است،من هیچ وقت به جنس مخالف توجه نمی کردم و دوست نداشتم با آن ها حرف بزنم،و جنس مخالف همیشه به من نزدیک می شد و می خواست جلب توجه کند ولی نفس برایش مهم نیست که من پسر باشم یانه برایش مهم نیست من زیبا باشم یانه خیلی عادی رفتار می کند و بعضی وقت ها هم حتی جواب ام را نمی دهد،به اندازه سخن می گوید دوست ندارد زیادی حرف بزند.فقط می خواهد ذهن اش را درگیر فوتبال کند،نمی دانم چی اما رفتار خاصی دارد که این رفتار مرا جذب می کند نمی دانم چرا اما دوست دارم به هدف اش برسد.

به ساعت مچی ام خیره شدم نیم ساعت شده.بلند شدم و سمت ویلا رفتم....

«نفس»

صدای بلند نیما رشته افکارم را از هم گسست.

-همه لباس فرم فوتسال رو بپوشن تمرین شروع شد.

لبباس فرم را پوشیدم ساق هایم را پوشیدم و از پله ها پایین رفتم.

همه آماده بودند و لباس پوشیده بودند.

همگی سوار اتوبوس شدیم،نیما از جایی که قرار است برویم اصلا حرف نزد و من چندین جای عجیب را در ذهن ام مجسم کردم.

مانی:نکنه می خوای مارو ببری یه جای متروکه سرمون رو از تنمون جدا کنی؟

همه خندیدند به جز نیما او همچنان جدی به روبه رو خیره بود.خدا می داند چه نقشه هایی برایمان کشیده.

اتوبوس در جایی ایستاد که من حتی بهش فکر هم نکرده بودم.یک پارک بزرگ که تاب و همچنین دستگاه ورزشی داشت.

از اتوبوس پایین آمدیم.نیما به آن سمت که فقط چمن بود اشاره کرد و گفت:اونجا تمرین می کنیم.

همه به آن سمت حرکت کردیم،خانواده ها و چهار پسر که به دیوار تکیه داده بودند به ما خیره نگاه می کردند،بی توجه به نگاه آنها سفت ایستادم.نیما مقابلمان ایستاد و به کاغذ های در دست اش اشاره کرد و گفت:تمرینات همتون جداگانست من ضعف هاتون رو تو مسابقه دیدم و براتون تمرین نوشتم.

ورق اول را دست من داد.

نیما ادامه داد:هر گوشه که می خواین تمرین کنین ولی خیلی دور نشین منم  به همتون بازدید می کنم.

نیما سمت ام آمد و گفت:ضعف تو اینه که تک روی می کنی با تیم نیستی پاس نمیدی.

به نشانه فهمیدن سر تکان دادم.

نیما مرا سمت راست برد و گفت:اینجا تمرین کن.

من دقیقا در مقابل همان چهار پسر ایستاده بودم آنها با لبخند نگاهم کردند،نگاهم سرد و مغرور بود،با سوت نیما تمرین را آغاز کردیم برای من پنجاه دور دویدن اولین تمرین بود.شروع کردم به دویدن.

-آفرین بدو بدو تند تر.

تک نگاهی به پسر ها کردم و بی توجه به دویدن ادامه دادم......

مانی شنو می رفت البته با غرغر.سام به آتش گل می زد و آتش می گرفت.مهران پدرام را دریبل می کرد .

نیما بالای سرم آمد و گفت:تند تر بدو.

سرعتم را بیشتر کردم و آرام ایستادم.

نیما:کمی قدم بزن بعد تمرین بعدی.

آرام قدم می زدم که آن چهار تا پسر آمدند هم راه من قدم زدند.

-بازیت عالیه.

+لطفا مزاحم نشین ما مسابقه داریم.

-چه لحن سردی.

+من همین جوریم.

-ببین آقا پسر ما فقط داریم..

+سیس من وقت برای تلف کردن ندارم.

سمت کاغذ رفتم تمرین بعدی پاس کاری بود.

مهران را صدا کردم و با هم پاس کاری کردیم.

-چه بی جنبه پادشاه نیستی که فوت..

+ساکت.

توپ را زیر پایم نگه داشتم و دست به کمر ایستادم و با لحن سرد و خشکی گفتم:من باید تمرین کنم بی جنبه نیستم کلا از زیاد حرف زدن خوشم نمیاد اهل عمل ام من فقط کار می کنم از حرف زدن خوشم نمیاد الانم باید تمرین کنم.

مهران از لحن من تعجب کرده بود خنده کمرنگی بر لب آوردم که از بهت در آمد و دوباره توپ را پاس دادم.

مهران توپ را پاس داد و گرفتم.

نیما سمت ما آمد و گفت:مهران برو سر تمرین خودت.

مهران سمت ورق خودش رفت.

با نیما شروع به پاس کاری کردیم.

نیما پاس هایش زیبا و دقیقا روی پایم می آمد.

-آفرین مربی عجب پاس کاری ای.

نیما سرد و جدی به چهار تا پسر نگاه کرد ولی چیزی نگفت.

نیما:تمرین بعدیت دریبل بیا توپ رو بگیر.

رفتم جلو و سعی کردم توپ را بگیرم،نیما با حرکات چرخشی و سرعت اش مرا گیج کرده بود،نیما پرید و از من رد شد دوباره جلو رفتم،نیما توپ را به پشت سرش اش انداخت و دوباره جلو آورد و دوباره توپ را در پشت سر اش چرخاند دیگر گیج شده بودم.نفس یادت نرود به خاطر چه آمدی.

پریدم و با پای چپ ام توپ را از نیما گرفتم نیما جلو آمد تا توپ را بگیرد،توپ را چپ راست می کردم برگشتم و توپ را عقب دادم و توپ را بالا انداختم و در هوا توپ را بازی دادم دوباره توپ را پایین آوردم و توپ را لایی از نیما رد کردم و از نیما رد شدم.

+چطور بود؟

-پیشرفت کردی عالی بود.

هر چهار تا پسر دست زدند و گفتند:مسابقه کجاس ماهم بیایم؟

نیما:خارج می تونی بیای؟

هر چهار نفر بهت زده به ما خیره شدند.

-یعنی مسابقه کشوری میرین؟

-گفتم که اینا بازیکن عادی نیستن.

-منم گفتم سربه سرشون نزارین.

+بیا جلو.

هر چهار نفر جلو آمدند تا توپ را بگیرند اولی را با حرت چرخشی عقب دادم دومی را با پرش سومی را با سرعت از کنارش گذشتم و درآخری توپ را لایی رد کردم و ایستادم.

+اخه شما به ما نمی خورین.

هر چهار نفر با تعجب به من خیره شدند و دست زدند.

ورق را برداشتم و تمرین بعدی را انجام دادم،باید می ایستادم پایم را در هوا بالا و پایین می کردم تا عضلات پایم سفت شود.

ایستادم و پایم را بالا و پایین بردم و بعد پای راست.

مانی از روی میله ها می پرید و توپ راهم با خود می پراند.

نیما سمت بقیه بچه ها رفت.

نیما:آتیش تند تر باید زود جهش کن.

نیما ایستاد تا به آتش گل بزند اما هیچ کدام از گل هایش به دروازه نخورد آتش نفوذ نا پذیر شده بود.نیما پرید و با حرکت جهشی گل زد که آتش نتوانست بگیرد ضربه توپ واقعا مهار ناپذیر بود.

تمرین بعد ی انجام دادن دریبل های چرخشی.

سمت موانع رفتم و دریبل های چرخشی را انجام دادم.

«پنج ساعت بعد»

تمرین ضربه آزاد را انجام می دادم.

آتش ایستاده بود و من ضربه آزاد می زدم.

همه بچه ها خسته شده بودند،پدرام زمین افتاده بود و نفس نفس می زد اما نیما دست بردار نبود.

-دو ساعت دیگه تمرین تموم میشه پس بلندشین.

با لگد و مشت پدرام را بلند کرد.مانی با پاهای سست درحال دویدن بود.

من هر شوتی که می زدم گل می شد آتش دیگر نیرویی نداشت.آتش زانو هایش را گرفت و گفت:دیگه نمی تونم.

نیما از پشت محکم به کمر آتش زد و گفت:یعنی چی نمی تونی؟زود باش ادامه بده.

همه از نیما می ترسیدند و بی چون و چرا می پذیرفتند.

ما فقط یک ساندویچ برای ناهار خوردیم با آن چگونه ادامه بدهیم.

ساعت هفت بودو ما در حال تمرین.

ورق را برداشتم : صد دور دویدن با توپ. رفتم تا انجام بدهم،توپ را زیر پایم نگه داشتم و با صدای نیما شروع کردم..

ـیک دو  سه

با توپی که زیر پایم بود با سرعت در حال حرکت کردن بودم.

دیگر توانی نداشتم و درحال مردن بودم.

«دو ساعت بعد»

روی زمین افتادم و نفس نفس زدم واقعا دیگر نمی توانستم،ما از ساعت دوازده شروع به تمرین کردیم دیگر جانی نداشتم.

نیما:تمرین بسه استراحت کنین.

روی چمن دراز کشیدم و به ماه نیمه خیره شدم.دستم را به شکل قلب کردم و ماه را درون قلب دیدم چه زیبا.

نیما روی چمن کنارم نشست و گفت:دوباره یه چیز خوشگل دیدی خستگی یادت رفت.

لبخندم عمیق تر شد و بدون نگاه به نیما گفتم:خیلی خوشگله.

-ماه؟ آره خوشگله.

چند ستاره ریز هم در کنارش بودند و یکی نورش بیشتر تر از بقیه بود.نیما روی چمن دراز کشید و گفت:واقعا اخلاقت و کردارت خیلی زیباست من اصلا به زیبایی ظاهر توجه نمی کنم اما اخلاق تو منو جذب کرده.

دستم را روی دست نیما گذشتم و دستش را بلند کردم و گفتم:روزی میشه که قهرمان میشیم و دستمون بالا میره.

دستش را رها کردم.

نیما چمن را بو کرد و گفت:چه بوی خوبی.

موهایم به موهای نیما چسبیده بود و بدنمان فاصله داشت.

+احساس می کنم تو بهشتم قدر این لحظات رو می دونم من باید قهرمان بشم.

نیما به چشمانم خیره شد و من هم به چشمانش چشم دوختم،نیما لبخندی دندان نمایی زد و دندان های سفیدش دیده شد.

-خوشحالم که هم تیمی ای مثل تو دارم نفس،دوست دارم.

قلب هرکسی که جای من باشد به شدت می تپد اما رفتار من عوض نشده بود جوابی ندادم.

-از اینکه بهم جواب ندی خوشم میاد این یکی از خاص ترین خصوصیات اخلاقیه تو...

+ممنون

نیما لبخند جذابی زد و به آسمان خیره شد.

-خسته شدی؟

+آره خسته شدم ولی خسته شدن در راه عشق ام برام لذت بخشه.

-قبول داری عجیبی؟

+نه خیلی از دختر ها برای رسیدن به عشق اشون تن به هرکاری میدن.

-عشق ورزشی نه.

+خب شاید این تنها فرقمون باشه.

-نفس تو بهترینی.

نگاهم را به چشمان سبز اش دوختم و با لحن عادی مثل همیشه بی تفاوت گفتم:اینو خیلی گفتی.

-چون خیلی تو ذهن ام این کلمه رژه میره.

دستانم را زیر سرم گذاشتم و گفتم:می خوام نظرم رو راجبت بگم.

نیما منتظر به من چشم دوخت.

+تو پسر خیلی خیلی زیبایی هستی و بازیت واقعا عالیه رفتار خاص و منحصر به فردی داری هرکاری رو تو جای خودش انجام میدی الان شاید هرکسی جای من بود یه دل نه صد دل عاشق چشم های سبزت می شد ولی من نه من اگه عشقی بر تر از تو نداشتم عاشقت می شدم ولی عشق من برتر از تو به حساب میاد،قهرمان جهان شدن و فوتبال بازی کردن زندگی منه من می خوام نشون بدم که دختر ها هم می تونن حتی بهتر از پسرا،من نمی خوام مثل بقیه دخترا فوتبال رو فراموش کنم و بیام با تو ازدواج کنم و مثل همه خانه داری کنم من هدف دارم من هدفم رو به هیچ قیمتی ول نمی کنم هیچ وقت حتی اکه بفهمن دخترم بازم ولش نمی کنم.

نیما با امید به من خیره شد و گفت:جذب همین اخلاقت شدم دیگه بهت کمک می کنم بهش برسی قول میدم...

+ممنون.

از روی چمن بلند شدیم و برای آخرین بار به ماه خیره شدیم.....

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...