رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

دختری در لباس یک پسر

پست های پیشنهاد شده

پارت.  9
صبح با نوری نارنجی که بر چشمانم می تابید بلند شدم،کمی بدنم را کش دادم و به ساکم که در کنار آیینه بود لبخند زدم.من انتخاب شدم اما نه با نام خودم ای کاش پسر بودم.
قبول دارم نا شکرم اما دنیا چنین کرده پس گناهه من نیست.
از روی تخت گرم و نرم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.
مادر در حال خوردن چای بود،کمی چشمانم را چرخاندم اما اثری از آرتین نبود.
_دنبال چی میگردی؟
در کنار مادر نشستم و نون را برداشتم.
من:«هیچی.
مادر مانند پلیس مخفی به من نگاه کرد تا نگاهش کردم چشمش را دزدید که مثلاً نفهمم.
بعد از خوردن چند لقمه دیگر از جایم بلند شدم،با کشیدن صندلی به اتاق رفتم.
سوال این است که حال چگونه مثل پسر لباس بپوشم؟اگه لباس پسرانه بپوشم و از رویش دخترانه نمی توانم لباس دخترانه را در ماشین یک مرد غریبه در بیاورم.همچنین با لباس دخترانه به سالن نمی توانم بروم.اوف چرا این  موضوع پیچیده شد؟چه کنم؟نه اینگونه نمی شود،باید مادر را دنبال نخود سیاه بفرستم ،اما نه این هم نمی شود مادر در حال خوردن صبحانه است.خودم را جای خواهر آرتین می زنم می روم باشگاه وارد دستشویی می شوم و لباسم را در می آورم.دسشویی؟آری دستشویی جای دیگری به ذهنم نمی رسد.نقش همین شد آری همین کار را می کنم.دختر بودن هم مصیبتی است!!
لباس پسرانه را پوشیدم کلاه گیس را گذاشتم و لباس دخترا همچنین شال را در سر کردم و همراه ساک پایین رفتم.
مادر کنترل را از روی میز برداشت و گفت:«میری؟
اگر رنگ موهایم را ببیند بد بخت می شوم،پشتم را به مادر کردم و با صدای خفه ای گفتم:«بله میرم.
_اومدنی یه پاکت دوغ بخر.
تو بگذار رد شوم چشم می خرم،به زور از کنارش رد شدم و دستگیره در را لمس کردم.
_دخترم یه لحظه بیا.
وای خدایا به دادم برس اگر من سکته کنم بدان به خاطر فوتبال بود.
من:«مامان جان دیر شده.
_باشه خدافظ.
نفس راحتی کشیدم و با خداحافظی از خانه بیرون رفتم.سوار تاکسی شدم و از پنجره به خیابان های دود گرفته خیره شدم.چه هوای پاک و زیبایی!عجب خیابانی!
لبخندی تمسخر آمیز زدم و در صندلی صاف نشستم.
وارد سالن شدم و پاورچین پاورچین به دستشویی رفتم که نیمای همیشه مزاحم آمد.
نیما:«ببخشید اینجا چی کار می کنین؟
گمشو این طرف کار دارم مگر نمی بینی؟
من:«وسایل داداشم رو آوردم جا گذاشته بود.
_بده من بهش می دم شما برین.
وای خرابش کردم.
من:«نه شخصی نمی تونم.
_تکون نخور برم داداشت رو پیدا کنم.
من:«باشه.
نیما رفت و من با تمام سرعت به دستشویی رفتم و در را قفل کردم، لباس های دخترانه را در آوردم و در ساک ریختم ، موهای پریشانم را درست کردم و نفسی از آسودگی کشیدم.
همراه با ساکم از دستشویی خارج شدم رفتم سمت اتاق چهار نفره و ساکم را در طبقه  بالای تخت گذاشتم.ماندم اینجا به چه کار می آید؟ما که برای خواب به خانه می رویم.
نیما به سمتم آمد و گفت:«خواهرت وسایلت رو آورده.
من:«دیدمش وسایل رو گرفتم.
نیما دستش را در جیب هایش فرو کرد و به تخت تکیه داد و گفت:«بهتره زیاد اینجا نیاد.
چرا با دختران این گونه رفتار  می کنید؟مگر اینجا پاتوق مخصوص شما است؟دختر هم حق آمدن به اینجا را دارد.می دانی تقصیر شما نیست جامعه زیادی به شما رو داده.
سمت آینه رفتم و لباس فرم را مرتب کردم و گفتم:«اینجا واسه چیه؟
نیما رو تخت نشست و گفت:«ما بعضی وقتا باشگاه می موندیم و فشرده تمرین می کردیم وقت هایی که به مسابقات نزدیک میشد.
ببین چه خوب سخن می گوید اگر می دانست دخترم فقط می گفت برو بیرون،آه چرا ما دختران دیده نمی شویم؟اما من نشانتان می دهم.
نیما از اتاق خارج شد ، نیم ساعت تا شروع تمرین مانده بود،زود آمدم.
آتش و مانی ،مهران،سام وارد اتاق شدند.
مانی موهایی خرمایی و تقریباً طلایی اش را به بالا داد و گفت:«تو بازیت حرف نداره
آتش:«من که خیلی از اعتماد بنفست خوشم اومد.

مهران در کنارم نشست و گفت:«داداش حرف نداری.
سام هم کنارم نشست و گفت:«امیدوارم هم تیمی های خوبی برات بشیم.
مانی مرا کشید و تمام جاهای سالن را نشانم داد و از خودش و اینکه چرا سمت این ورزش آمده است حرف زد.کمی هم پر حرفی کرد.
_به نظرت فوتبال من خوبه؟
من:«آره
_از من بدت میاد؟
من:«چطور مگه؟
_خیلی خشک رفتار می کنی درست عین مربی.
من:«نیما؟
_آره
مانی وسط زمین فوتسال دراز کشید و گفت:«اگه اینجا بی افتی زیاد درد نمی کنه.
دستم را به کف زمین کشیدم و گفتم:«درد می کنه زیادم می کنه چمن بهتره.
_پس چرا فوتسال اومدی؟
من:«چون زمینش کوچیک و راحت میشه گل زد.
مانی از روی زمین بلند شد و گفت:«آره راس میگی.
مهران سمت ما آمد و گفت:»میشه بیای؟می خوام کمی باهات آشنا بشم.
هر چند که بی میل بودم اما پذیرفتم،مهران پسر مهربانی بود و بیش از حد سخن نمی گفت اما بعضی وقت ها جو می گرفت و به مسائل دیگر می پرداخت.
_میدونی من خیلی مجروح شدم ولی بازم فوتبال رو ادامه دادم چون عاشقش بودم می فهمی؟
من:«آره می فهمم آدم باید وقتی ورزشی رو که قبول می کنه خطراتش روهم بپذیره

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 2
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.   10
تمرین شروع شد و همه با صف دویدیم ،این بار صد دور باید می دویدیم سخت بود اما هرچیزی سختی ای دارد.ای کاش قبل از شروع کردن آب می نوشیدم تشنه شده ام.
نیما:«وایسین،کشش پا.
پاهایمان را به سمت جلو چپ راست و عقب نگه داشتیم و زمین نگذاشتیم،بعد از تمرین نیما گروه ما را از بقیه جدا کرد.
نیما به سمتم آمد و گفت:«میای جلو توپ رو به مانی پاس می دی از موانعی که گذاشتم باهم رد میشین و به دروازه گل می زنین.
سپس به سمت دیگران رفت و دستوری را صادر کرد.
با توپ جلو رفتم و به مانی پاس دادم،مانی توپ را با چپ راست کردن از موانع عبور داد و به من پاس داد.
توپ را گرفتم و جلو رفتم از روی موانع پریدم گاهی هم توپ را از زیر موانع انداختم و خودم پریدم،چند میله  بود که باید توپ را از آن رد می کردم.
بعد از عبور توپ را به مانی پاس. دادم،مانی باید قبل از یک دقیقه توپ را به وسط زمین برساند و بعد به من پاس دهد.نیما زمان گرفت و گفت :«شروع»
مانی با تمام سرعت همراه با توپ دوید و در عرض ۳۵ثانیه به وسط زمین رسید و توپ را به من پاس داد،من باید از این فاصله توپ را گل می کردم.
نیما:«بزن»
عقب رفتم و با پای چپم محکم به توپ ضربه زدم و توپ به وسط تور برخورد کرد.آبم را برداشتم و نوشیدم.بعد از ما مهران و سام شروع کردند.
مانی :«خوب بودی.
من:«تو هم خوب بودی.
مانی لبخند زد و دستش را به موهای خیس اش کشید‌.

آنها با دستانی باز و شلوارک بودند.اما من دستانم و پاهایم را با ساق پوشانده بودم،پس من بیشتر از آنها احساس گرما می کردم.
به جز ما که انتخاب شده بودیم بقیه به یک دیگر پاس می دادند و کار های مبتدی می کردند.

من:«مانی تو واقعا پسر خون گرمی هستی

مانی لبخند زد و با لحنی شیرین گفت:«نظر لطفتونه منم از همون اول وقتی دیدمتون احساس کردم پسر خوبی باشین.

دستی به موی کلاه گیس ام زدم و چون پسران مغرور دستانم را در جیب کردم.

مانی:«به به چه ژست شیکی.

این بار نتوانستم خنده ام را کنترل کنم،نیما به من نگاه کرد و گفت:«آروم تر.

همیشه از این دستور دادن او متنفر بودم فکر کرده رئیس فلان کشوره،بعضیی ها واقعا جنبه ریاست ندارند.نیما کنارم آمد و گفت:«چیه مثل پلیسی که به متحم نگاه می کنه شدی.

وای نفس خودت را لو دادی،باید از این به بعد بیشتر خودم را کنترل کنم.لب هایم را خیس کردم و با صدای کمی کلفت گفتم:«شایدم اون متحم شما باشین.نیما تمسخر آمیز نگاهم کرد و به سمت مهران و سام رفت.آتش درحالی که به میله دروازه تکیه داده بود گفت:«ناراحت نشو اون همیشه موقع تمرین جدی میشه اگه شب باهم تو اتاق باشیم انقدر صمیمی رفتار می کنه که تعجب می کنی.

به زور لبخندی زدم.این مربی خودش چیست که مهربانی اش چه باشد! 

  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت.    11

به دیوار تکیه داده بودم و به مبتدی ها نگاه می کردم که سام گفت:«بیا باید بریم دفتر مربی.
هر پنج نفر وارد دفتر شدیم،نجف زاده پشت میزش با غرور نشسته بود و با عینکش بازی می کرد.
نجف زاده با دیدن ما صاف نشست و اشاره کرد تا بنشینیم.
_یک هفته دیگه مسابقات شهری شروع میشه من شما پنج نفر رو برای مسابقه انتخاب کردم،از فردا تمام لباس و وسایل مورد نظر رو میارین و تو خوابگاه می مونین ، اگه تو مسابقات شهری برنده بشین به مسابقات کشوری راه پیدا می کنین.
یعنی باید پیش پسران بمانم؟نگران نباش نفس تو از پسش بر می آیی،من پیروز می شوم،واقعا که چه الکی به خود دلداری می دهم.
مانی و سام پچ پچ می کردند،نیما صاف ایستاده بود و نگاه یخی اش را به نجف زاده دوخته بود آتش هم غرق در رویا هایش بود.
نجف زاده:«آرتین تو که مشکلی نداری؟
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
مانی به من اشاره کرد و گفت:«مربی با تو بود.
من!!وای خدا هنوز به نام پسرانه ام عادت نکرده ام.
من:«بله یعنی نه مشکل ندارم.
نجف زاده سرش را به علامت متوجه شدن تکان داد.هر پنج نفر از دفتر خارج شدیم.مانی با اشتیاق گفت:«عالی شد شبا دیر می خوابیم.
سام کلافه گفت:«وای تا صبح یه ریز حرف میزنه.
من:«واقعا؟
مانی:«نه دروغ میگه من آروم حرف می زنم.
لبخندی خشک بر لب آوردم.نیما به در تکیه داده بود و به زمین بازی نگاه می کرد.
نیما:«بیاین بریم تمرین.
از پله ها پایین رفتیم و وارد سالن فوتسال شدیم.
سام و مانی پاس کاری می کردند.من هم به آتش گل می زدم البته باید می گرفت،نیما به من ملحق شد و با پاس کاری به آتش گل زدیم.
من:«چند سال فوتبال کار می کنی؟
نیما توپ را به دروازه انداخت و گفت:«از پنج سالگی.
اوه پس تا کنون باید نمونه شده باشد.
من:«پس باید بازیت عالی باشه.
نیما توپ را به من پاس داد و دستانش را در جیب های کوچک شلوارک فرو برد.
توپ را به دروازه انداختم و آتش آن را گرفت.
نیما:«توپ رو بنداز.
آتش توپ را به پاهای من انداخت.کمی جلو رفتم و توپ را به نیما پاس دادم.چرا انقدر سخت حرف می زند؟
من:«تو مسابقه ها برنده می شین؟
نیما توپ را گل کرد و به زور گفت:«تو بعضی هاش آره و بعضی ها نه.
من:«بیشتر می برین یا می بازین؟
با کلافگی دستی به موهایش کشید و توپ را به من پاس داد.
منتظر جوابش بودم اما چیزی نشنیدم.توپ را گل کردم و دستانم را به هم قفل کردم.
نیما:«رو پا بزن.
توپ را جلویم انداخت و نگاهش را به کفش هایم دوخت.
توپ را با روی پایم بلند کردم و ده تا رو پا زدم.
_بد نیست.
واقعا مغرور است!!
من:«رقیب ها زرنگن؟
با صدای کمی بلند گفت:«اگه می‌ترسی نیا اجبار نیست.
من:«فقط کنجکاوم.
_مسابقه رفتی کنجکاویت بر طرف میشه.
واقعاً یعنی جواب دادن خیلی سخت است؟اصلا به جهنم جوابی نده.
نیما پیش مبتدی ها رفت و گفت:«می تونین برین خونتون.
به مبتدی ها اهمیت زیادی نمی دهند،مثل چند موجود اضافه هستند که کمی بازی می کنند و می روند.این طرز رفتار اصلا درست نیست.
مانی پشتم رفت و چند بار خندید،سپس آبی سرد روی سرم خالی شد،آب نبود که یخ!
وای گلاه گیس ام خراب شد.
من:«مگه مرض داری؟
مانی با لحن کودکانه ای گفت:«من نکردم که آتیش گفت.
آتش از کنار دروازه متعجب به مانی خیره شد.
من:«خیلی کارت چرت بود.
از پله ها بالا می رفتم که نیما دست چپم را گرفت.
_کجا؟فک کردی زرنگی؟تمرینات هنوز تموم نشده.
با سردی به چشمانش خیره شدم و گفتم:«آقا مانی جونت موهام رو خیس کرد.
دقیق به موهایم خیره شد و کمی بلند خندید.
_ببخشید ندیدم،هنوز کجاشو دیدی مانی جون قورباغه هم رو سر خالی می کنه.
با تأسف سری تکان دادم و به سمت خوابگاه رفتم.

سشوار از کجا پیدا کنم؟مانی نگو بچه بگو.رفتارش عین کودکان است،مو نمی زند.
کلاه گیس را از سرم برداشتم و از میله تخت آویزان کردم تا خشک شود.وای اگر کسی مرا ببیند چه؟
در اتاق زده شد و صدای نیما آمد._میشه بیام تو.
من:«ن...نه..لباس عوض می کنم.
_خب بکن دختر که نیستم پسرم.
ای کاش دختر بودی.
من:«نیا.
_باشه زود تمومش کن.
صدای دور شدنش را که شنیدم نفس عمیقی کشیدم.
نه اینگونه دیر خشک می شود.
کلاه گیس را برداشتم و محکم تکانش دادم تا آبش بریزد.
بلاخره بعد از هزار مکافات کلاه گیس را در سر گذاشتم.
در توسط نیما باز شد و با دیدن من بلند خندید.
از رفتار احمقانه اش متحیر بودم که جلوی آیینه رفتم زدم زیر خنده.
موهایم مثل موی مرغ شده بود،بخشی به صورتم و بخشی دیگر در چپ و راستم ریخته بود،درست مثل خنگول ها شده بودم.
_چرا به من نگفتی؟من اتو مو داشتم می تونستی خشکش کنی.
اتو مو می زدم که کلاه گیس می سوخت.
کلاه گیس را شانه کردم و ژل جلوی چشمم ریختم.

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  ۱2.  دختر یعنی من
نیما از روی تخت بلند شد و گفت:«نترس خوشگلی بیا بریم پایین‌ .
من که همیشه خوشگل هستم البته به تعریف ایشون نیازی نداشتم.
با نیما از پله ها پایین رفتم.توپ را از مانی گرفتم و گفتم:«هرکس می خواد بیاد توپ رو ازم بگیره هم تونو دریپ می کنم.
مانی جلو آمد و پایش را به توپ زد که توپ را جا به جا کردم.
من:«دیدی؟
مانی:«مغرور.
نیما دست در جیب با چهره ای مصمم جلو آمد و گفت:«بگیرم؟
من:«بگیر
نیما جلو آمد و پایش را به توپ زد و من توپ را به سمت چپ بردم.نیما جلو می آمد من عقب می رفتم.نیما درست در مقابلم قرار گرفت و دم گوشم گفت:«نه پس زرنگی.
من:«چی فک کردی؟
_من اصلا به تو فک نمی کردم.
نیما توپ را گرفت و دندان های سفیدش را نشانم داد،ابرو هایش را بالا داد و گفت:«دیدی تونستم؟
آرام خندیدم،به نظرم نیما پسر خوبی است پس بهتر است زیادی به سمتش نروم وگرنه چیزی سراغم می آید که نباید بیاید.من نباید عاشق شوم.
نیما توپ را در پایش بازی داد و گفت:«بیا بگیر.
جلو رفتم و بوی شیرین عطرش را استشمام کردم،بدنم به شدت گرم شده بود.پایم را به توپ می زدم اما نمی خورد.بلاخره با هزار مصیبت توپ را گرفتم و گفتم:«بلاخره گرفتم.
نیما:«بدنت خیلی ظریفه.
وای اگر بفهمد چه می شود؟
من:«نه تو احساس می کنی.
_با من لج نکن
من:«اصولا من لجباز نیستم.
_پس؟
من:«همیشه حقیقت رو میگم
_کمی مثل مرد رفتار کن باشه؟
من:«مگه مثل چی رفتار می کنم؟
نیما خندید و گفت:«بچه ها برای امروز کافیه.
بالا رفتم و لباس ام را پوشیدم،و فقط به فکر این بودم که چگونه لباس دخترانه بپوشم؟
سوار تاکسی شدم و در آسانسور لباس دخترانه را پوشیدم و وارد خانه شدم.
روی مبل نشسته بودم و منتظر بودم تا حرف های کسل کننده ی پدر و مادر به اتمام برسد.
اشاره ای به آرتین کردم و آرام گفتم:«یه کاری کن تمومش کنن.
آرتین:«به من چه؟
همه برادر دارند ما هم برادرم داریم!!
من:«من می خوام چیزی بگم.
پدر مکالمه اش را تمام کرد و گفت:«چی می خوای بگی عزیزم.
مادر روی مبل صاف نشست و به من خیره شد.
من:«مربی گفت مسابقات داره شروع میشه به خاطر اون باید متوالی تمرین کنیم و وسایل مون رو ببریم تو خوابگاه بمونیم.
مادر گفت:«چی؟چند هفته؟اصلا یعنی چی؟چه دلیلی داره یه دختر تو خونه خودش نخوابه؟
من:«مامان جان نگران نباشین به خاطر مسابقات، بعد از تموم شدن مسابقه برمی گردم.
بابا:«از باشگاهی که میری مطمئنی؟
من:«بله آرتین هم اونجا رو می‌شناسه.
آرتین:«بله بله میشناسم.
بابا:«باشه ولی به ماهم باید سر بزنی.
کاغذ را روی میز گذاشتم و پدر با خودکار آن را امضاء کرد.باورم نمی شود که قبول کردند.
از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق رفتم،آرتین هم همراه من آمد .
_یادت باشه ها کمکت کردم.
من:«بله یادم می مونه
روی تخت دراز کشیدم و از پنجره به آسمانی آبی خیره شدم آسمانی پر از ستاره .ستاره های بی فروغ

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.    ۱3
چشمانم را به سختی باز کردم گردنم را تکان دادم و از روی تخت بلند شدم.از پله ها پایین رفتم و پشت میز نشستم،سرم را روی شیشه میز گذاشتم و چشمانم را بستم.
مامان:«از خواب سیر نشدی رو میز می خوابی؟پاشو زود باش،لباسات رو جمع کردم تو چمدون گذاشتم.
من:«زحمت کشیدی 
_مسخره می کنی؟
من:«آره
_چی؟
با جیغ مادر سرم را از روی میز برداشتم و گفتم:«نه خوابم میاد گیج می زنم.
مادر کمی آرام شد و شکلات صبحانه را مقابلم گذاشت.
آخر لباس های دخترانه به چه دردم می خورد؟باید چند دست لباس پسرانه بخرم.
چند قاشق از شکلات را خوردم و از پشت میز بلند شدم.خمیازه ای کشیدم و به ساعت نگاه کردم،ساعت ۱۱بود!!
پس چرا من خوابم می آید؟
من:«مامان من میرم بازار کمی لباس بخرم.
مامان:«چرا؟لباس که داری؟
من:«لباس تازه.
معلوم بود که اصلا قانع نشده است من هم توجهی نکردم و از پله ها بالا رفتم.
مانتوی سفید جلو بازم را با شلوار جین و سال سفید پوشیدم و با عینک دودی از خانه خارج شدم.
به سمت پله ها رفتم که متوجه شدم کیف پولم نیست.
من:«آخ که من چه آیکیوای هستم با چی قرار بود وسایل بخرم؟
به اتاقم رفتم و کیفم را برداشتم.
به سمت ماشین رفتم و سوار شدم،عینکم را به چشمانم زدم و خودم را در آیینه نگاه کرد،چشم نخورم من چه خوشگلم.
به بازارچه رسیدم و ماشین را پارک کردم،به سمت لباس های پسرانه رفتم،شش و هفت تا لباس و شلوار پسرانه برداشتم و گفتم:«من اینارو می خوام.
_قابل شما رو نداره
من:«خواهش می کنم.
_میشه ۵۰۰تومن
من:«اووه یه خبره قابل شما رو نداره این بود؟
_خانوم باور کنین ماهم ضرر می کنیم ما اتفاقا زیر قیمت بازار می‌دیم.
من:«منم باور کردم.
_اون وسطا حالا یکم تخفیف می‌دیم.
من:«باشه.
کارت را دادم و پول های عزیزم را از حسابم بیرون کشید .
وسایلم را برداشتم و پشت ماشین گذاشتم،به ساعت نگاه کردم ،ساعت۱۱.۵۷ بود.وای دیر شد.
با سرعت زیاد به خانه رفتم و زنگ را پشته سر هم زدم.
مادر در را باز کرد و با حرص گفت:«چه خبرته؟
من:«ها؟
_چی شده؟
فقط فکرم درگیره این بود که زود باید به باشگاه بروم.
:«نفس؟
من:«بله؟
_خوبی؟
من:«نه یعنی آره.
فورا از پله ها بالا رفتم و لباس پسرانه را پوشیدم از پله ها پایین می رفتم که تازه یادم افتاد که مادر نباید ببیند.می خواستم به اتاق بروم که مادر را در اتاق سمت چپ دیدم.ساکم را سفت گرفتم و با تمام سرعت از پله ها پایین دویدم،از شانس خوش پایم به میله پله گیر کرد و با سر زمین افتادم.
_چی شد؟
من:«هیچی افتادم.
مادر از پله ها پایین می آمد که سریع از خانه خارج شدم و سوار ماشین شدم.پایم را به گاز فشار دادم و به ورزشگاه رسیدم.
کلاه گیسم را در آیینه درست کردم و پایین آمدم.به باشگاه رسیدم و به ساعت نگاهی انداختم ساعت۱۲بود.
وارد شدم و به بالا رفتم لباس فوتسال را پوشیدم و یقیه اش را درست کردم.
نیما پشتم ایستاد و گفت:«چرا انقدر به فکر ظاهرتی؟
من:«خب شما هم هستید چشم سبز،پوست سفید ،موهای طلایی
_اینا خدا دادیه.
من:«منم لباسم رو درس می کردم.
نیما جدی ایستاد و گفت:«بیا تمرین.
و با این کلمه از پله ها پایین رفت.
من اگر چهره ی نیما را داشتم به جای فوتبالیست شدن بازیگر می شدم.

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  14
زیپ ساکم را باز کردم و وسایلم را داخل کمد شماره ۱۴ گذاشتم.روی تختم را مرتب کردم و از پنجره خوابگاه به زمین سرسبز چشم دوختم.
از این به بعد قرار است در این خوابگاه بمانم نمی دانم چرا تصویر آینده برایم گنگ است.
از پله ها پایین رفتم و با زمین خالی روبه رو شدم،هنوز هیچ کس نیامده بود فقط نیما در انتهای سالن به دیوار تکیه داده بود و به ورقی که در دست داشت خیره شده بود.
سمت نیما رفتم و گفتم:«یعنی از این به بعد قراره اینجا بمونم؟
نیما نگاهش در ورق بود که با لحن خشکی گفت:«آره البته نه برای همیشه برای یکی دوماه.  بعد از یکی دو ماه هم میریم شهره دیگه و بعد اگه پیروز بشیم بازم مسابقه می ریم.
من:«مسابقه های متوالی؟
_آره
روی زانو هایم نشستم و به دیوار تکیه دادم،نیما به سمت دفتر مدیر رفت،حتی راه رفتنش هم چون افراد مغرور است سنگین و صاف گام برمی دارد.
توپ را از گوشه ی زمین برداشتم خواستم تمرین کنم که با صدای بلند نیما میخ کوب شدم.
_وایسا تو که گرم نکردی خطرناکه بعد از نرمش باید تمرین کنی.
به چهره جدی اش چشم دوختم و چیزی نگفتم،در همه چی دخالت می کند اصلا به او چه؟من می خواهم تمرین کنم.
نیما توپ را از پایم گرفت و به یک گوشه انداخت.
من:«خب الان چیکارکنم؟حوصلم سر رفت
نیما کاملا بی تفاوت گفت:«به من چه؟زود نمی اومدی.
بدون نگاهی به بالا رفتم و روی تخت نشستم.آخ اگر آن نیما را به من می دادند می بریدم اش می انداختم اش سمت سگ ها البته سگ ها هم حاظر نمی شدند او را بخورند.
پاهایم را تاپ می دادم و به فکر کشتن نیما بودم که صدای مانی آمد.
_سلام.
به او و دو ساک بزرگ در دستش نگاه کردم و آرام گفتم:«سلام چه خبره؟
_چی چه خبره؟
من:«کل زندگیت رو تو ساک ریختی؟
_نه همش لباسه من عادت دارم هر روز یه لباس می پوشم.
من:«فک کنم ما بیشتر قراره تمرین کنیم پس به یه لباس فوتسال نیاز داریم.
_یعنی تو لباس نه آوردی؟
من:«آوردم ولی نه زیاد.
مانی سرش را خاراند و چمدانش را روی تختش پرت کرد.
_هیچ کس نیست؟
من:«زود اومدیم.
مانی خندید و از میله بالا رفت و روی تختش نشست سپس گفت:«چه خوب پس بیا حرف بزنیم.
پسر باید کمی مغرور باشد ولی در این بشر یک زره هم غرور دیده نمی شود،نفسم را بلند بیرون دادم و روی تختم دراز کشیدم و دستم را در موهایم فرو کردم.
مانی:«نمی خوای حرف بزنیم؟
من:«چی بگیم؟
مانی پاهایش را در هوا تکان می داد کمی حالت متفکرانه به خود گرفت و گفت:«نمی دونم.
بعد کمی مکث ادامه داد:«چرا انقدر سختی؟هم سختی هم مغروری.اصلا یه پسر خشکی.
چه خوب! پس یعنی واقعا در نقش ام فرو رفتم،یک دختر در لباس پسر البته من اخلاق ام هم چون پسران است این حرف را بار ها و بار ها از هم دانشگاهی هایم  شنیده ام.
چشمانم را بستم و با صدای بلند و گوش خراش آتش فورا چشمانم را باز کردم.
_سلام بر هم تیمی های عزیزم.
من:«لطف کن کمی آروم حرف بزن.
_از نیما راحت شدیم به آرتین رسیدیم.
مانی از روی تخت به پایین پرید و گفت:«گل گفتی.
با دوتا خول و چل هم تیمی شده ام واقعا که!
سام در زد و داخل شد و برعکس آتش موأدب و متین گفت:«سلام بچه ها.
سرم را از روی بالش برداشتم و با دستانم موهایم را درست کردم سپس گفتم:«سلام.
نیما وارد اتاق شد و دقیق اتاق را وارسی کرد و گفت:«پس مهران و پدرام کجان؟
من:«حتما رفته خونه ی خالش.
نیما:«یه خاله ای نشونت بدم اون طرفش نا پیدا.
من:«ها ها خندیدم.
نیما دستانش را قفل کرد و کاملا جدی گفت:«به دلیل پرویی کردن به مربی تنبیه میشی برو پایین صد تا بشین پاشو برو.
من:«نرم چی میشه؟
نیما با حرص و قدم های سنگین به سمت تختم آمد و از آستین لباسم گرفت و مرا از بالا به پایین پرت کرد،دستم را محکم گرفت و مرا همراه خود از پله ها به پایین کشید ،وارد زمین شدیم،به زمین اشاره کرد و با جیغ گفت:«بشین پاشو برو.
من:«جدأ؟
نیما:«نه پس دروغأ
من:«آخه پام ...
_وقتی زبون درازی می کنی باید به فکر اینجاش هم باشی.
بلند جیغ زد:«زود باش صد تا باید بری.
دستانم را مشت کردم اما متاسفانه نشد مشت ام را در صورتش بزنم.
رفتم در زمین و ناچار بشین پاشو رفتم.
_تند تر.
مانی پایین آمد و گفت:«این انصاف نیست.
نیما با خشم گفت:«به تو ربطی نداره دخالت نکن.
با سنگینی و ملایمت خاصی گفتم:«مانی تو برو برای من صد تا هیچی نیست.
نیما:«پس دویست تا برو.
وای خدایا ای کاش این دهان را باز نمی کردم،من هنوز بیست تا نرفته پاهایم درد می کند.
مانی:«نیما خیلی به آرتین سخت می گیری.
آتش هم کنار مانی ایستاد و گفت:«راس میگه نکنه به آرتین حسودی می کنی؟
نیما با حرص گفت:«خفه شین به چیه این جوجه باید حسودی کنم؟
پس بگو الان چهره ی واقعی نیما آشکار شد او از اول هم از من متنفر بوده.
من با خشم بشین پاشو میرفتم و به چهره ی سرخ شده نیما نگاه می کردم.
مانی:«مگه اون چیکار کرد؟
نیما:«گفتم دخالت نکن.
مانی:«می کنم.
نیما:«پس تو هم بیا پیش آرتین جونت بشین پاشو برو.
مانی و آتش هردو پیشم آمدند و بشین پاشو رفتند

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

چه هم تیمی های با وفایی!!

سام هم پایین آمد و کنار آتش ایستاد بشین پاشو رفت.
نیما با حرص دستش را به میله پله زد و گفت:«دیگه شورش رو در آوردین  فقط به خاطر یه تازه وارد...
سام:«این تازه وارد الان هم تیمی و بهترین عضو ماست تو هم بهتره قبول کنی.
نیما از پله ها بالا رفت و گفت:«اصلا به جهنم.
روی زمین نشستم و گفتم:«چرا انقدر ازم متنفره؟
مانی:«متنفر که نیس...
من:«چرا هست.
از روی زمین بلند شدم و به اتاق رفتم،با حرص دستی به موهایم کشیدم و دندان هایم را به هم سابیدم.واقعا که من از نیما خوشم آمد گفتم چه پسر مغرور و زیبایی آن وقت او از من متنفر است.خاک بر سرت نفس ببین چه فکر می کردی چه شد،پسره پرو به من می گویید جوجه .جوجه خودش است و هفت جدوآبادش،لعنت بهت نیما لعنت.ببین چگونه دله منه بی چاره را می‌شکنی الهی دلت بشکند،الهی نابود شوی،پسره میمون،زشته بی ادب.

اما از حق نگذریم زیبا است.نخیرم خیلی هم زشت است اصلا ظاهر که مهم نیست اخلاقش کاملا زشت است بی فرهنگ،من فقط برای هدف فوتبالیست شدن آمدم نیما و بقیه اصلا برایم مهم نیستند.
نیما از همان روزی که مرا دید از من متنفر بود باید می‌دانستم.
روی تخت نشسته بودم که نیما داخل اتاق شد،جلوی تختم آمد و با چشمان سبز اش به من خیره شد.
_چته؟
نگاهم را دزدیدم و گفتم:«هیچی.
_ببخشید قبول دارم تند رفتم ولی تو هم بد حرف زدی.
من:«من شوخی کردم دیگه هم نمی خوام باهاتون حرف بزنم درضمن  من انسان بخشایش گری نیستم.
نیما آمد بالا و کنارم نشست دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:«خیلی پسر سفت و سختی هستی دقیقا برعکس دخترا.
من:«من که دختر نیستم مثل دختر رفتار کنم.
_می دونم نیاز نیست بگی.
نیما سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت:«می بخشی؟
من اصلا اخلاقی دارم که اگر کسی به من بد کند محال است او را ببخشم.
من:«نه
نیما کلافه و عصبانی گفت:«به درک.
از روی تخت به زمین پرید و بیرون رفت.مردک فکر کرده است شاه سرزمین اجایب است.
من هم رفتارم چون پسران است هم غرورم نمی گذارم کسی غرورم را بشکند.
دستان داغم را به موهایم نزدیک کردم و نفسم را با کلافگی بیرون دادم.
مانی آمد و با شیطنت گفت:«ناراحتی؟
من:«نه خوشحالم.
مانی چیزی نگفت و به سمت اتو مو رفت و آن را به برق زد.
احساس می کنم با اینکه بهترین بازی را دارم ولی در بین این تیم اضافه هستم.
چه احساس بدی دارد که بدانی کسی از تو متنفر است.اما چون رویا است که به یک پسر تبدیل شوی فکرش را هم نمی کردم یه همچین اتفاقی برایم بی افتد.اما قول میدهم بهتر از هر پسری بازی کنم و نشان دهم ما دختران هم می توانیم.
با صدای بلند نیما چشمانم را باز کردم،و از خواب شیرینم بلند شدم.
_بیاین تمرین.
تمرینت هم بخورد به فرق سرت.
از روی تخت بلند شدم،مانی موهایش را شانه کرد و گفت:«خوب خوابیدی؟
من:«با صدای بعضی ها بله.
نیما:«ببخشید نکنه باید منتظر می شدم آقا از خواب بلندشن؟
چشمانم را ریز کردم و از کنارش گذشتم،به سالن رفتم و مهران؛ پدرام؛آتش؛سام را در صف دیدم.
مانی هم کنارم ایستاد و گفت:«ببینم چند تا گل میزنی.
خندیدم و گفتم:«بی شک صد تا.
در صف ایستادم و با خشم به نیما خیره شدم.
این پسر زیبا الان بزرگ ترین دشمن من به حساب می آید،من جای تو را در عرصه مربی گری می گیرم.
نجف زاده آمد و گفت:«نیما تو گروه خودت رو انتخاب کن و همچنین تو آرتین.
من مانی و آتش،سام،مهران را انتخاب کردم.
نیما پدرام،مازیار،سمین،کیوان.
بیشتر افراد تیم نیما مبتدی بودند و این یعنی ما می بریم.
با سوت داور بازی آغاز شد،ما هر بار نزدیک دروازه نیما می‌شدیم اما او واقعا عالی دفاع می کرد.
نزدیک دروازه نیما شدم،نیما به سمتم آمد و من توپ را به مانی پاس دادم مانی دوباره به من پاس داد و گل.
این گل واقعا تک بود.
بازی را ادامه دادیم نیما به دروازه ما نزدیک شد و مثل آب خوردن گل زد.
یک بر یک نیمه اول به اتمام رسید.
فکرش راهم نمی کردم نیما واقعا زرنگ است اما من زرنگ تر هستم چون اراده من قوی تر است.
مانی کنارم آمد و گفت:«این نیما خیلی.....
من:«می خوای شرط ببندیم؟
_سر چی؟
من:«شرط می بندم می بریم. اگه ببریم تو باید بگی من قوی ترم اگه ببازیم من صد بار میگم نیما بهتره. قبول؟
مانی مات و مبهوت به من خیره شد و گفت:«قبوله.
نیمه دوم شروع شد و من صاف و استوار و همچون درنده ای که قصد شکار دروازه را دارد بازی را شروع کردم.
توپ را در پایم بازی دادم و با لبخند سفتی به نیما حمله ور شدم،مثل باد از کنار نیما گذشتم و دومین گل را زدم.به همین روال بازی را ادامه دادم و در آخر پنج بر یک.
با سوت داور بازی تمام شد ،دست به کمر با لبخند بی رحمانه ای به نیما خیره شدم و گفتم:«مربی  ازت متنفرم هرکاری می کنم که بهتر از تو باشم.
نیما خندید و خیلی بلند و همچنین از ته دل،نیما به سمتم آمد و گفت:«باشه تو از من جلو بزن این باعث افتخار من میشه.
دستش را روی شانه ام گذاشت و لبخندی شیک و بسیار زیبا زد.
_تو پسر خیلی با اراده ای هستی خوشگل و مهربون باعث افتخارم که هم تیمی تو باشم.
با همان لبخند از من فاصله گرفت و من متعجب ماندم از رفتار عجیبش. 
مانی کنارم آمد و گفت:«آرتین بهترینه آترین بهترینه.
یاد شرط مان افتادم و خندیدم

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت. ۱7
از پله ها بالا رفتیم و وارد خوابگاه شدیم؛روی تخت نشستم و نفس راحتی کشیدم.نیما وارد اتاق شد و گفت:«فردا میریم شمال.
همگی متعجب نگاهش کردیم،چه زود مسابقات شروع شد!!
نیما ادامه داد:«مربی گفت بهتر کناره دریا تمرین کنیم مثلاً تو آب مسابقه دو بدیم و تو ماسه فوتبال بازی کنیم.
وای من چگونه باید وارد آب شوم؟یا خدا این دیگر چه مسابقه ای است؟شانس منه بد بخت را می بینی؟
مانی:«نظرتون چیه امشب جشن بگیریم؟
آتش:«واسه چی؟
مانی:«به خاطر برنده شدنه آرتین.
بی اختیار صورتم قرمز شد و سرم را پایین انداختم.نیما روی تختش نشست و به من نگاه کرد.
نیما:«باشه امشب جشن می گیریم.
نگاهم را از نیما گرفتم و به سقف دوختم.
نیما:«من که معذرت خواهی کردم.
بازهم جوابی بهش ندادم و آتش را مخاطب قرار دادم.
من:«آتش جان به یه نفر بگو معذرت خواهیش پذیرفته نشده.
نیما از روی تختش بلند شد و سمت من آمد.
نیما:«که پذیرفته نشده آره؟
به چهره ی پر از شرارتش چشم دوختم و جوابی ندادم،نیما با پدرام از اتاق خارج شد،نفس راحتی کشیدم و صاف نشستم.
من:«خوب شد رفت.
نیما در را باز کرد و گفت:«شنیدم.
با خجالت به مانی نگاه کردم و گفتم:«خوب شد کلاغه رفت.
نیما خندید و از اتاق خارج شد،مانی و سام از روی تختش آن بلند شدند و گفتند:«ای کاش بشین پاشو نمی رفتیم پامون شکست.
من:«منت نزارین من نگفتم که.
سام:«به جای تشکر زبون درازی می کنی؟
من:«ممنونم اما بهتر بود دخالت نمی کردین.
مانی:«واقعا که.

یک ساعت بعد

چشمانم را باز کردم و خواستم از تخت  پایین بیایم که افتادم رو زمین؛البته چه عرض کنم روی سنگ.من غلط کنم طبقه بالا بخوابم.
بلند شدم و از پله ها پایین رفتم همه جا تاریک بود،ناگهان چراغ ها روشن شد و بچه ها را دیدم که یک کیک که عکس من رویش بود در میز گذاشته بودند.لبخند پر رنگی زدم و پشت میز نشستم،همگی نشستند و شروع کردند به پر حرفی.
مانی:«آرتین تو قبلاً فوتبال رفته بودی؟
من:«نه از زمان تولد بلد بودم.
همگی خندیدند و آتش گفت:«چه سوالایی می کنی.
نیما:«کجا بازی می کردی؟
من:«خونه خالم.
پدرام:«یه جواب درست حسابی ندادی ها.
من:«من کلا از جواب دادن بدم میاد.
نیما به صندلی پلاستیکی تکیه داد و من یه فکر عالی به سرم زد،پس به من می گویی صد تا بشین پاشو برو یه بشین پاشویی نشونت دهم آن سرش نا پیدا.
صندلی پلاستیکی را به عقب می انداختم که نیما دستم را گرفت و هردو باهم افتادیم.
نیما:«منو میندازی؟
من:«من نکردم که.
نیما:«آره جون عمت.
از روی زمین بلند شدم و یکی از بادکنک هارا برداشتم و دم گوش نیما ترکاندم.
نیما کیک را برداشت و با حرص روی صورتم ریخت،اما عجب مزه ای داشت.سیب را برداشتم و به سرش انداختم،مانی مرا گرفته بود و می گفت:«بس کنین.
نیما به سمتم حمله ور شد من به شکمش می زدم او به شکمم می زد.
من:«پس من صد تا بشین پاشو باید برم آره؟
نیما:«سرهم بیست تا نرفتی.
هردو خسته شدیم و روی زمین افتادیم.
نیما:«خیلی سر سختی اصلا نمیشه کتکت زد.
من:«انتظار داشتی بزنی؟
نیما خندید و گفت:«آره.
همه به خوابگاه رفتیم و روی مبل های راحتی نشستیم.
مانی:«داستان ترسناک بگیم؟
من:«بخشیش رو تو بگو بقیش رو من بگم و همین جوری ادامه پیدا کنه.
پدرام گفت:«اول من شروع می کنم.
همگی ساکت به پدرام گوش سپردیم.
_ در جنگل بزرگی یک کلبه چوبی وجود داشت در آن کلبه یک خانواده چهار نفری زندگی می کردند،روزی پدر و مادر خانواده توسط جن ها کشته شدند.بقیش رو تو بگو.
مانی ادامه داد:«بچه ها از خواب بیدار شدند و پدر و مادرشان را سر بریده در زمین دیدند،بقیش ماله تو سام.
سام:«توکه کم گفتی.
مانی:«همین قدر به ذهنم اومد.
سام:«بچه ها سعی کردند فرار کنند اما در قفل بود صداهای عجیبی از بالای سرشان می آمد و ترس آنها را بیشتر می کرد.
با اشاره سام نیما ادامه داد:«چراغ ها روشن و خاموش می شدند و صداهای بیشتر می شدن پسر رفت بالا که با تلفن شماره پلیس رو بگیره ولی....
نیما:«آرتین تو بگو.
گلویم را صاف کردم و گفتم:«ولی پسر هم کشته می شود دختر منتظره برادرش می ماند ولی برادر نمی آید دختر بالا می رود تا برادرش را پیدا کند و.....تو بگو آتیش
آتش:«دختر بالاتر می رود و برادرش را خونی نقش بر زمین می بیند دختر جیغ می کشد و از پله ها پایین می رود و در خانه را می کوبد تا باز شود.
مهران ادامه داد:«و دختر در خانه را می شکند و فرار می کند و پلیس آن کلبه را می سوزاند و دختر دیوانه می شود.
همه بخاطر پایان بد مهران را سرزنش کردیم ولی او بی توجه سمت تختش رفت و خودش را به خواب زد،بلند شدم و سمت دستشویی رفتم دستانم را شستم و خواستم بیرون بیایم که یکی مرا از پشت گرفت و صدای هیولا در آورد.
من:«ولم کن ولم کن.
نیما بلند گفت:«ترسیدی؟
نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم و گفتم:«اخه از چیه تو بپرسم من از ارتفاع می ترسم.
نیما بلند خندید و گفت:«واقعا؟از ارتفاع می ترسی!!
با چشم غوره ازش فاصله گرفتم و روی تخت پریدم،عجب....

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت. ۱8

عجب دیوانه ای است فکر می کند با صدای مسخره اش می ترسم؟؟
پتو را تا سرم کشیدم و چشمانم را بستم.با صدای پا از خواب بلند شدم،نیما و بقیه لباس هایشان را در ساک می ریختند،از روی تخت پایین پریدم و با خمیازه ای کوتاه صبح بخیر گفتم و سمت دست شویی رفتم.

کلاه گیس در این هوای داغ مرا بسیار آزار می دهد،رنگ موهای من هم رنگ کلاه گیس است پس بهتر است موهای خودم را پسرانه بزنم.
از دستشویی بیرون آمدم،مربی در سالن ایستاده بود و پول های توی دستش را می شمرد،از کنار مربی گذشتم و وارد خوابگاه شدم.
من:«ببخشید که ی میریم شمال؟
مانی درحالی که روی تختش می پرید گفت:«ساعت ۳
ایول پس وقت دارم،لباس هایم را پوشیدم.و گفتم:«من دارم میرم کمی کار دارم،تمرین که نداریم؟
پدرام لبخند کجی زد و گفت:«اگه نیما جون اجازه بده......
نیما:«نه نداریم تو شمال تمرین می کنیم.
نگاه کوتاهی« به مانی که روی تخت ولو بود و به آتش که غرق در گوشی بود و نیما که به دیوار تکیه داده بود و با لبخند شیکی مرا نگاه می کرد و پدرام که زیپ ساکش را به زور می کشید تا بسته شود و سام که با تلفن حرف می زد»کردم.
من:«خدافظ.
از اتاق خارج شدم و به سمت پله ها رفتم بعد از پایین آمدن از پله مهران را دیدم که در سالن می دوید.
آخ که چقدر زرنگ است،من که امکان ندارد صبح دوره سالن بدوم به زور تا دست شویی می روم.از سالن خارج شدم و سوار ماشین شدم.با کلید در خانه را باز کردم و لباس دخترانه را در آسانسور پوشیدم،داخل خانه شدم و وقتی دیدم هیچ کس داخل خانه نیست کمی اخم کردم.
البته من می گویم کمی شما باور نکنید.
بعد از خوردن یک چای از خانه بیرون رفتم و جلوی یک آرایشگاه ایستادم.
به آرایشگر گفتم که موهایم را تا پشت کمرم بزند دلم نیامد زیادی بزنم اش.
سوار ماشینم شدم و لباس پسرانه را تن کردم ،موهایم را با کشه سیاهی به شکل دایره بستم،چه ایرادی دارد پسران هم مو بلند می کنند ،وای ولی نه کلاه گیس کوتاه بود باید چه کار کنم؟
دوباره وارد آرایشگاه شدم.
من:«سلام ببخشید میشه موهامو پسرانه بزنین.
_باشه بیا بشین.
روی صندلی پلاستیکی نشستم و پس از تمام شدن کارشان از روی صندلی بلند شدم و با خداحافظی سمت ماشین رفتم،دوباره مجبور شدم لباس پسرانه بپوشم.
آخ که من چقدر از لباس عوض کردن بدم می آید،از دختر به پسر از پسر به دختر،مثل پاس کردن توپ است،از دختر به پسر پاس می دهم از پسر به دختر آه قاطی کردم چه می گویم.
ماشین را روشن کردم و وارد سالن شدم،از نرده به پایین نگاه کردم هیچ کس در زمین بازی نبود.....

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 19

به سمت خوابگاه رفتم بچه ها زمین نشسته بودند و درباره تمرین حرف می زدند رفتم سمتشان و روی گلیم ساده نشستم.

نیما با لحن تمسخر آمیزی گفت:کارتو انجام دادی؟

من:بله دادم.

مانی سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:خیلی خوابم میاد.

توی دلم آرام خندیدم یعنی انقدر با من احساس راحتی می کنند؟

نیما یکی محکم به سر مانی زد و گفت:پاشو ببینم تنبل بازی در نیار.

مانی سریع بلند شد و دستش را روی پیشونی اش گذاشت و حالت اخم به خود گرفت.کمی مثل بچه ها رفتار می کند ولی در کل بچه بامزه ای است.با اشاره نیما همه بلند شدیم،رفتم سمت ساکم که مانی دستگیره ساکم را گرفت و گفت:من میبرم تو برو.

دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:ممنونم.

از پله ها پایین می رفتم که نیما دستم را گرفت و آرام دم گوشم گفت:خیلی با مانی صمیمی شدی.

با حالت تعجب به چشمانش خیره شدم و گفتم:به کوری چشمه بعضی ها.

مانی دستم را کشید و با هم به اتوبوس رفتیم و در صندلی پشت نشستیم،مانی ساکمان را زیر پایمان گذاشت من هم فقط نشسته بودم و به مانی نگاه می کردم،احساس می کنم این پسره شیرین و زیبا را دوست دارم بسیار دوست دارم،مانی را درآغوش گرفتم و گفتم:تو دوست خیلی خوبی هستی.

مانی هم مرا بغل کرد و گفت:ممنونم.

نجف زاده وارد شد و همه بهش سلام دادیم،مربی جلوتر از همه ی ما نشست،نیما درست سمت چپ ما در کنار سام نشسته بود،آتش هم در کنار مهران بود و پدرام تنهایی با اخم نشسته بود و به پنجره خیره بود.نگاه سنگین نیما را احساس می کردم اما بی توجه به آن به مانی چشم دوخته بودم.اتوبوس حرکت کرد،مانی شروع کرد به سخن گفتن من هم با بی صبری گوش میدادم.

مانی:وقتی پای چپم آسیب دید تمرین کردم با پای راستم ضربه بزنم.

من:الان هم درد میکنه.

-بعضی وقتا

من:پات شکسته بود؟

مانی:نه ترک خورده بود.

من:بازم خوبه نشسایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیستته بود.

-آره شانس آوردم.

مانی سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:میشه بخوابم.

من:بله معلومه که میشه.

مانی چشمانش را بست و من خیره به چهره ی پاک و معصومش بودم،پسره خیلی خوبی بود،نگاهش حرکاتش همه از روی مهربانیست اما نیما درونش خشم و غیرت عجیبی دارد،شاید به خاطر مربی بودنش است اما من احساس می کنم ذات اش هم اینگونه است.اکثر بچه ها خواب بودند ولی نیما هنوز هم مرا نگاه می کرد،او خیلی تیز و باهوش است میترسم اگر زیاد با من صمیمی شود بفهمد من واقعا چه کسی هستم.کم کم چشمانم چون آهن ربا جذب پوستم شدند و به خواب کوتاهی دعوتم کردند.

-پاشو آرتین آرتین

چشمانم را باز کردم و با چند بار پلک توانستم چهره مانی را ببینم،کمی چشمانم را مالیدم و از روی صندلی بلند شدم.

من:رسیدیم؟

مانی:نه اینجا ناهار می خوریم بعد دوباره میریم.

دست مانی را گرفتم و از اتوبوس پایین آمدم،قبلا خیلی رسمی رفتار می کردم ولی الان واقعا فکر می کنم پسرم،نیما سمتم آمد و بدون گفتن حتی یک کلمه فقط به من خیره شد انگار می خواهد چیزی را بگوید ولی تردید دارد.وارد رستوران شدیم و پشت میز نشستیم،آتش با ذوق به منو نگاه می کرد.

مهران:از گرسنگیم مردم یه چیزی سفارش بده دیگه.

سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:هرچی باشه می خورم.

نیما:تو رو بزارن الان می خوابی.

چانه ام را روی دستم گذاشتم و گفتم:آی گفتی.

پدرام گارسن را صدا زد و خواست سفارش دهد که گارسن گفت:شما فوتبالیستین؟

نگاهی به لباس فرمی که تن مان بود کردم و گفتم:آخه با این لباس میان رستوران؟

نیما:مگه چشه؟لباس شنا که نیست.

همه بلند زدند زیره خنده ولی من با نگاه سردی جوابه نیما را دادم.

من:عزیزم این فوتبالیستا رو گرسنه نزار.

گارسن:بله بله ببخشید چی میل دارین؟

آتش گفت:چلو برگ واسه همه.

من:دوتا دوغ گاز دار.

-چشم الان میارم.

گارسن از ما فاصله گرفت،نجف زاده گفت:آرتین خوابت میاد برو دستشویی صورتت رو بشور.

از پشت میز بلند شدم و با چشم سمت دست شویی رفتم،خواستم داخل شوم که یک زن آمد سمتم و گفت:اینجا دست شویی زنانس مردانه سمت چپه.

سرم را به علامت متوجه شدن تکان دادم،آخ نفس کی بزرگ می شوی هنوز نفهمیدی پسری تو پسری این را صد بار با خودت بگو.وارد دست شویی شدم و به صورتم آب پاشیدم با دیدن چهره نیما که پشت سرم بود برگشتم و با خشم مردانه ای گفتم:چته؟چرا مشکوک رفتار می کنی؟

نیما خندید و سمتم آمد:مشکوک!!

بی حوصله دستی به موهایم کشیدم،خواستم از کنارش رد شوم که مچ دستم را محکم گرفت.و مستقیم به چشمانم خیره شد.

من:لعنتی چته؟

درست عین مرد های جوش آورده رفتار می کردم،یقه لباسش را گرفتم و گفتم:چی شده؟

نیما:بسه انقدر فیلم بازی نکن.

یقه اش را رها کردم گیج به چشمانش خیره شدم.یعنی فهمیده؟یعنی بد بخت شدم؟نفس چند بار گفتم با بی چارگیه خودت کنار بیا.ما دختریم بخت و اقبال ماهم این گونه آمده.

نیما:چرا جوری رفتار می کنی انگار هیچی نمی فهمی؟

من:چی شده؟

نیمما :می خوای خواهرتو به مانی بدی؟

خدایا شکرت من به چه فکر می کردم این به چه فکر می کند.نفس راحتی کشیدم و گفتم:پسره خوبیه مگه نه؟

نیما با ناراحتی به زمین نگاه کرد،سینه سپر کردم و با غرور از کنارش رد شدم و پشت میز نشستم.گارسن غدا را آورد و روی میز گذاشت.

پدرام یک قاشق خورد و با دهانی پر گفت:عالیه.

مانی برایم غذا ریخت و گفت:بیا بخور.

من:ممنون.

نیما هم آمد و شروع به غذا خوردن کرد،دوغ را برداشتم و برای مانی ریختم.

من:بیا.

مانی لیوان را گرفت و تشکر کرد،نیما هنوز هم به ما نگاه می کرد.

نجف زاده:ببینم قراره تو مسابقه ها چیکار کنی دیگه

من:صد تا گل می زنم.

مهران:غیر از اینم ازت انتظار نداریم.

یک لیوان دوغ برداشتم و نوشیدم،نیما دستمال را بهم داد و من ازش گرفتم.

من:ممنون.

نیما:خواهش می کنم.

بعد از خوردن غذا از پشت میز بلند شدیم و سوار اتوبوس شدیم.نیما برای چه می خواست راجب خواهرم بداند البته خودم.نکند از من خوشش آمده؟اما من از او خوشم نمی آید من از مانی خوشم می آید البته نه از لحاظ دیگری،فقط به عنوان دوست من یک پسرم و او هم دوستم است همین.من نمی خواهم از هیچ یک از این پسران خوشم بیاید من فقط باید یک فوتبالیست معروف شوم همین و بس....

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...