رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

دختری در لباس یک پسر

پست های پیشنهاد شده

نام نویسنده:آرمیتا حسینی

ژانر:عاشقانه،هدف دار،طنز

دختری به نام نفس عاشق فوتبال است،او دوست دارد در رشته فوتبال به جایی برسد و دیده شود و نشان دهد که دختران هم فوتبال خوبی دارند،نفس خود را در ظاهر یک پسر نشان می دهد و وارد تیم فوتسال پسران می شود و در آنجا به عنوان هم تیمی پسر ها بازی می کند و به مسابقات کشوری می رود در این میان ..............

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  ۲.  

پاهای خسته ام را به این طرف و آن طرف می کشاندم.
هیچ باشگاه مناسبی مد نظرم نبود به جز همان سالن که برای پسران بود.

روی مبل نشسته بودم و در فکر آن سالن بودم.آرتین بردارم که یک سال از من بزرگتر است در کنارم نشست و مثل همیشه دستم انداخت.
_چی شده کشتی هات غرق شده؟
نگاهی متفکرانه به چهره اش انداختم و روبه مادر گفتم:«مامان من حوصله ی بچت رو ندارم بگو بره رد کارش.
آرتین در مبل لم داد و گفت:«تا کم میاره میره سراغ مامان.
آهی با حسرت کشیدم ؛ ای کاش آن سالن مال من بود ای کاش من یک پسر بودم و.......چه گفتم؟پسر بودم؟چه فکر بکری!هیچ فردی باهوش تر از من نمی تواند باشد.
آری راه حل این است ولی نه چگونه پسر بشوم.مگر فیلم تلویزیونی یا داستان خیالی است؟
چه خیالاتی به سرم می زند!
پدر آمد و در کنارم نشست نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:«پیدا نکردی نه؟
چرا سوال می پرسد چهره ام مشخص می کند دیگر.
پیدا نکردم هیچ چیز پیدا نکرد ام.آه ای کاش در آن سالن می توانستم بازی کنم.امان از این فرق بین دختران و پسران.
مادر چای را روی میز عسلی گذاشت و روی مبل نشست.
اگر به پدر و مادرم بگویم می خواهم پسر شوم صددرصد مخالفت می کنند؛اصلا مگر می شود با پسران بازی کنم؟اگر بفهمند دخترم چه؟نه این فکر درستی نیست از خیرش می گذرم.

دانشگاه

کنار سیما نشسته بودم و به رویاهایم می اندیشیدم.
سیما صندلی اش را به سمتم کشید و گفت:«پکری؟
آخر یکی نیست بگوید به شما چه ربطی دارد؟
من:«چیزی نیست.
سیما لب هایش را تر کرد و گفت:«بگو دیگه مگه من دوستت نیستم؟
من از همان اول با دوست بودن و دوست پیدا کردن میانه ی خوبی نداشتم ؛ و با هیچ کس دوست نبودم؛فقط به این دختر زیادی رو داده بودم.
سیما:«،خواهش می کنم.
من:«می خوام برم فوتبال خودت می دونی که بازیم عالیه.
سیما با سرش حرفم را تأیید کرد. و من ادامه دادم.
من:«هیچ سالنی به نظرم اون جوری که باید خوب نبود؛البته سالن هس اما معروف شدن خب نیست یه سالن عالی پیدا کردم اونم واسه پسرا بود.
آهی بی اختیار از قفسه سینه ام فرار کرد و ناراحتی ام را آشکار ساخت.
سیما با لبخندی ملایم گفت:«خب چرا خودتو جای یه پسر.......
من:«مگه همین جوریه؟کپی شناسنامه و هزار تا چیزه دیگه می خواد.
سیما باز هم خندید و این لبخند هایش مرا کفری می ساخت.
سیما:«تو و داداشت خیلی شبیح هستین خب مال اونو ببر.
بد فکری نیست اما باز هم نمی شود؛به پدر و مادرم چه بگویم؟اصلا به آرتین چه بگویم؛پوست لطیف و روشنم را چه کنم؟
البته آن پسر ها که من دیدم خودشان چشم رنگی و پوست سفید بودند.
سیما:«نظرت چیه؟
به نظرم اگر پسر هم شوم باید به سیما نگویم اگر خبر دهد چه؟من که با او صمیمی نیستم امکان دارد مرا اغفال کند.
من:«نه نمی خوام.بلاخره یه سالن پیدا میشه.
با ورود استاد مکالمه‌ی تلخمان به فرجام رسید
استاد درس هایی نظیره سیستم های بدنمان و تغییرات مثبت روی آن ها را شرح داد و گفت شطرنج یکی از کار های مثبت برای ذهن است و از فراموشی جلوگیری می کند.

خانه

پاورچین پاورچین به سمت اتاق آرتین رفتم در را باز کردم و با دیدن اتاقی خالی نفسم را از آسودگی بیرون دادم.
رفتم سمت کشو اش و شناسنامه اش و مدارک لازم دیگر را برداشتم.
با عجله آنها را داخل کیفم انداختم و از اتاق خارج شدم.
من:«میرم بیرون کمی کار دارم.
مادر در حالی که شماره می گرفت گفت:«واسه ثبت نام.
من:«بله... بله
با عجله از خانه بیرون آمدم و سوار ماشینم شدم.
ترس و استرس بدنم را فرا گرفته بود گویا به دزدی می روم؛هر کس مرا با این رنگ و عرق ببیند در دزد بودنم شکی نمی کند.
عرق سردم را با آستین مانتو ام پاک کردم‌
اول از همه شناس نامه را کپی کردم و بعد رفتم و لباس پسرانه ژل مو خریدم.
شک ندارم با این لباس ها با برادرم مو نخواهم زد.
موهایم بلند تا کمرم بود راستش دلم نمی آمد آنها را بزنم پس.....
به سمت کلاه‌گیس فروشی روانه شدم و یک کلاه گیس رنگ موی برادرم خریدم.
وارد خانه شدم و با دیدن تاریکی لبخندی موریانه بر لب آوردم.حال که در خانه نیستند مجبور هم نیستم چیزی را پنهان کنم و دست پاچه باشم.
به اتاقم رفتم و کیفم را زیر تخت گذاشتم.
به اتاق برادرم رفتم و شناس نامه اش را در کشو گذاشتم.
ناگهان با شنیدن صدای آرتین احساس کردم آبی یخ را به سرم ریختند.
کشو را بستم و عقب باز گشتم.با دیدن آرتین که به در تکیه داده است از ترس بر خود لرزیدم.
نه اشتباه نکنید از آرتین نترسیدم از اینکه نقشه ام را بفهمد ترسیدم.
آرتین آمد و روی تخت نشست و گفت:«منتظرم توضیح بده.
از اولم دروغ گویی خوبی نبوده ام.پس نشستم و حقیقت را شرح دادم.
آرتین پس از سکوتی هولناک گفت::«باشه به کسی نمی گم.
برای اولین بار از این پسر خوشم آمد.و او را در آغوش گرفتم.
_کی ثبت نام می کنی؟
من:«فردا.
از روی تخت بلند شدم و با شب بخیر به سوی اتاقم رفتم.
مهربان بودنش صددرصد مشکوک بود اما امیدوارم نیرنگی در کار نباشد.

ویرایش شده توسط آرمیتا
  • لایکت میکنم 8
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.     ۴.
مرد نگاه دقیقی به مدارکم انداخت و با رضایت لبخندی کم رنگ زد و گفت:«ما اینجا آموزش نمی دیم بهتر هارو بهترین می کنیم و می بریم مسابقه،تو فوتبالت تا چه حده؟
لبخندی با غرور در لبانم نقش بست و سپس با غرور و صدای سفت و سخت گفتم:«من بهترین بازیکنم.
مرد دستی بر سیبیل های پر پشتش کشید و با تردید گفت:«واقعا؟
سکوت کردم و سخت نگاهش کردم.مرد نگاهش را به نیما دوخت و گفت:«همه ی تیم رو آماده کن بازی می کنین.می خوام ببینم چند مرده حلاج.
من مرد نیستم اما شکی ندارم که بر پسران و مردان عزیز شما صد گل خواهم زد.
از جایم بلند شدم و همراه نیما از دفتر خارج شدم؛سالن باشکوهی است؛ای کاش می توانستم با نام خودم بازی کنم اما افسوس......
نیما لباس ورزشی به رنگ سیاه با آرم ایران طرح های ساده و زیبا را به من داد و گفت:«بپوش بیا.
لحنش دستوری بود و باعث شد اخمی ظریف در پیشانی ام نقش ببندد
پسر واقعا مغروری است!
به سمت اتاق رفتم و در را قفل کردم ؛لباس را پوشیدم و موهایم را مرتب کردم البته کلاه گیسم را.
وای خدایا من چه پسر زیبایی هستم!اگر پسر می شدم بی شک دختران کشته مرده ام می شدند.
در را باز کردم و وارد زمین بازی شدم.
این لباس از این به بعد مال من است و این عالیست.
نیما ایستاد و  اسم تک تک پسران را که در صف بودند به من گفت.
به پسر مو طلایی که آن روز دیده بودمش اشاره کرد و گفت:«اسمش مهران و تو خط حملس گل زدنش عالیه.
به سمت پسر قد بلند و نسبتاً لاغر رفت و گفت:«اسمش سام اینم تو حملس پاسش حرف نداره.
و پسر قد کوتاه اما سرسخت و گفت:«اسمش پدرام تو دفاع کار می کنه.
 و پسر دیگری کاملا شاد و خندان و در عین حال جدی.
- اسمش مانی اونم دفاع کار می کنه و واقعا ماهره.
و در آخر در وازه بان پسری بلند قد هیکلی و مهربان.
- اسمش آتیش توپ رو خیلی خوب میگیره.
به بقیه پسران هم اشاره کرد و گفت بازیکنان اصلی نیستند و بازیکنان اصلی را به من گفته است.
به دو گروه پنج نفره تقسیم شدیم؛سکه  در هوا پرتاب شد و آنها شروع کردند.
نیما و من در خط حمله و پدرام ؛ مهران در دفاع و آتش دروازه بان.
نیما و همچنین بقیه افراد شک نداشتند که من خوب کار نمی کنم اما سخت در اشتباه هستید نشانتان میدهم مغرور نیستم اما اعتماد بنفس ام بالا است.
با سوت بازی شروع می شود؛نیما جلو می رود تا توپ را از فرشید بگیرد ؛توپ را می گیرد و به من پاس می دهد.با توپ به جلو پیش می روم افراد را پس از دیگری پشت سر می گذارم.
نیما:«پاس بده
نمی دهم بعد از یک ضربه ی جانانه و اثبات خودم شاید پاس دادم.
رفتم جلو و در مقابل دروازه ایستادم.
دروازه بان مصمم به توپ خیره بود.مربی در بیرون از زمین به من می نگریست.لبخندی باشکوه زدم و.....

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  ۵
و توپ را با پای راستم به سمت چپ و بالای دروازه شوت کردم.دروازه بان جهشی بلند کرد اما توپ تور های دروازه را لمس کرد و به آغوش دروازه افتاد.لبخندی زدم که دندان های سفیدم ام دیده شود.
نیما دستانش را جلویم دراز کرد و با لبخندی مات گفت:«تبریک میگم تو از این به بعد عضو تیم مایی.بازیت واقعاً عالیه.
دستانش را نگرفتم و با همان لبخند به سوی مربی رفتم.
-تو از این به بعد عضو اصلی تیم ما میشی.
شکی درش نیست که پرواز یعنی همین تنها دلیل ناراحتی ام نام دروغی ام است.اینکه با نام خودم مشهور نخواهم شد.
لبخندم جایش را به اندوهی کم رنگ داد.
نیما آمد کنارم و با لحنی سفت و سخت گفت:«فردا ساعت دوازده میای و ساعت شش می تونی بری، و همچنین ما تو کارمون خستگی نداریم.
لحنش کامل خشک بود آیا فقط با من اینگونه است؟آقای مغرور در مقابل من همه می بازند.اگر در برابر معروف ترین شخص هم قرار بگیرم باز هم نمی گویم نمی توانم،چون نمی توانم کلید باخت من است.
لباسم را عوض کردم و با ساکی که به من داده بودند از سالن خارج شدم.من نشان می دهم که یک دختر بهتر از هر پسری بازی می کند.نشانتان می دهم.من فقط حرف نمی زنم حال خواهید دید.
سوار ماشین برادرم شدم و لباس دختران ام را بر تن کردم.
_چطور بود؟
من :«عالی از فردا شروع می کنم.
_خوبه
شاید آنقدر ها هم که جلوه می کند بد نباشد؛البته شاید.
به خانه رسیدیم؛مادر روی مبل نشسته بود و تلویزیون  تماشا می کرد اما پدر در خانه نبود.عادت ندارم خانه ی شلوغ مان را در سکوت و تاریکی ببینم.
من:«مامان من ثبت نام کردم.
مادر زیر چشمانش را پاک کرد و گفت:«اعع؟چه خوب.
لرزشی در صدای مادر بود که من سریع متوجه آن شدم؛به آرتین که مانند من با تعجب سرتاسر خانه را بر انداز می کند خیره شدم.
در کنار مادر نشستم.
من:«خوبی؟
_آره چرا باید بد باشم؟
من:«از من مخفی نکن
_چیزی نیس برو بالا بخواب
من:«بابا کجاس؟
_شب کاره
من:«مطمئنی؟
_دختر کارآگاه بازیت گل کرده؟برو بخواب دیگه.
قانع نبودم از سخنان پاره و نا مفهوم مادر چیزی نیافتم.آهی کشیدم و از روی مبل بلند شدم،آرتین هم پکر بود و آیا او می دانست چه شده است؟
از پله ها بالا رفتم و با شنیدن صدای ضعیف مادر ایستادم.
_پسرم من میرم خونه مامانم چند روز اونجا می مونم تو بمون پیش نفس هر چند اون به تو نیازی نداره اما تنهایی حوصلش سر میره.
_مامان چی شده؟
_بابا بزرگت دیروز از خواب بیدار شد هیچ کس رو نشناخت باید مراقبش باشم.
پدر بزرگ!!یعنی دیگر مرا یادش نمی آید؟چرا؟چگونه این اتفاق افتاد؟
از روی پله ها بالا رفتم و در تخت ولو شدم.

آرتین در اتاقم را زد و وارد شد البته جز او که می توانست بیاید؟
_آبجی شنیدی؟
من:«بله
آمد و روی تختم نشست و به پنجره خیره شد.
_زود خوب میشه؟
من:«مگه فراموشی خوب میشه.
_آره
آرتین برعکس من بسیار خوشحال بود می خواست لبخندش را پنهان کند اما نمی توانست.من شکی ندارم که او تظاهر نمی کند.
از روی تختم بلند شد و گفت:«بهتره به بابا بزرگ فکر نکنی به پسر بودنت فک کن.
جمله آخرش باعث شد تا بالشت عزیزم هوای سر برادرم را کند و با یک حرکت در سر برادرم فرود آمد

  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.   ۶.
چشمانم را مالیدم و با یک خمیازه ی کوچک از تختم بلند شدم.امروز قرار است به فوتبال بروم این عالیست . مخصوصاً برای من که دختر هستم.اما اگر دختر ها هم اندازه ی پسر ها در فوتبال ارزش و اهمیت داشتند من هیچ گاه مجبور نبودم چنین کاری بکنم.
موهایم را شانه کردم و پایین رفتم؛برادرم به مبل تکیه داده بود.
_صبح بخیر چه زودی پا شدی!
لحنش کاملا تمسخر آمیز بود؛به ساعت نگاه کردم با دیدن ساعت جا خوردم.
دوازده!!
و سپس سخنان نیما در گوشم زنگ خورد«ساعت دوازده میای»
فورا  از پله ها به بالا رفتم.سپس لباس فرم فوتسال را پوشیدم و کلاه گیس را سرم کردم.
از پله ها پایین رفتم و گفتم:«دیر شد بدو بریم.
_صبحانه....
من:«یه چیزی می خورم دیگه.
سوار ماشین شدیم.آرتین کیک را از عقب به من داد.با عجله کیک را خوردم.ساکم را برداشتم و از ماشین پایین آمدم.
من:«راستش رو بخوای فک نمی کردم با مرام و راز دار باشی فک می کردم یه برادره موذی مزاحم و.....و یه پشه ی مزاحمی.
آرتین خندید و گفت:«فک نمی کردم پسر بشی.
با این حرفش دوباره سنگین شدم و در ماشین را محکم کوبیدم.
اصلأ ارزش محبت کردن هم ندارد.
وارد سالن شدم.همه ی اعضای تیم آماده در صف بودند.
رفتم و در کنارشان ایستادم.راستش را بگویم از اینکه قدشان از من بلند تر بود کفری می شدم.قدم به عنوان یک دختر بلند و مناسب بود دقیقا ۱۷۴.
اما پسران یا۲۰۰یا بالاتر بودند.خدارا شکر نیما زیادی بلند نبود فک کنم حدوداً ۲۳۰می شود.
نجف زاده مربی فوتبال در مقابلمان ایستاد و گفت:«من تو این بازی پنج نفر از شما بیست نفر رو برمی دارم.بهترین هاتون رو.
صددرصد من در آن پنج نفر هستم.
_اول بیست دور می دویید بعد نرمش می کنین و سپس بازی شروع میشه.
نیما جلوتر از همه ایستاده بود.احساس می کردم تشنگی بر من چیره شده است‌.سرعتم کمتر شد،نیما آمد کنارم و گفت:«یک بازیکن عالی نباید خسته بشه.
با دستش مرا جلو کشید و با او جلو تر از همه می دویدم،خسته بودم،تشنه بودم.
عضلات پایم منقبض شده بود، نفس نفس می زدم عرق کرده بودم....
اما می دویدم همچنان استوار بودم ،خودم را قدرتمند تر از خستگی نشان می دادم.من هدف بزرگی داشتم و باید برایش می جنگیدم.
نیما ایستاد و پشت سرش بقیه ایستادند.
بعد از نرمش به دو گروه پنج نفره تقسیم شدیم بعضی ها هم ذخیره بودند.
در خط حمله ایستاده بودم.نیما در حقیقت دشمن من بود که در مقابلم سفت و سخت ایستاده بود.برای من رقیب حکم دشمن را دارد و اینجا زمین جنگ است و باید هرچه داری رو کنی و از جان مایه بگذاری.
سکه به هوا پرتاب شد و ما با سوت داور شروع کردیم.
توپ را به مهران پاس دادم؛او جلو رفت و توپ را به من پاس داد. دو نفر را پشت سر گذاشتم،نیما مقابلم آمد تا توپ را بگیرد که من توپ را به پدرام که در سمت چپ زمین ایستاده بود پاس دادم.
دویدم و در سمت راست دروازه  رقیب قرار گرفتم . نیما آمد کنارم و یار گیری ام کرد.به این طرف و آن طرف می رفتم تا نیما خسته شود.ولی مگر می شود!مثل کنه چسبیده است.
پدرام توپ را به من داد و نیما بلا فاصله قبل از رسیدن توپ به من آن را قاپید.
من:«یار گیری کنین.
دنبال نیما می دویدم.
جلویش قرار گرفتم پای راستم را به توپ زدم و نیما توپ را پاس داد و آنها درست در مقابل زمین ما بودند.
نه نه نباید بگذارم.
کیان توپ را شوت کرد و من جهشی کردم و توپ به قفسه سینه ام برخورد کرد و من زمین افتادم.سریعا بلند شدم و با توپ به جلو حرکت کردم دوباره به مهران پاس دادم ،مهران به پدرام،پدرام به یونس.من در سمت چپ دروازه بودم،یونس دو نفر را پشت سر گذاشت و توپ را به من پاس داد.نیما سریع به سمتم دوید.
اما متأسفم دیر است.
توپ را شوت کردم و....
و گل یک گل زیبا از طرف من.
هم تیمی ها به سمتم آمدند تا مرا در آغوش بگیرند که من دویدم و گفتم.
من:«ممنون نیاز نیست
_خیلی به بدنت حساسی مگه ما نجسیم؟
من:«نه نه اصلا من عرق کردم واسه اونه
با سوت داور نیمه اول به پایان رسید.
رفتم و آبم را نوشیدم.
نیما و مهران کنارم نشستن.
نیما:«بازیت واقعاً عالیه.
مهران:«چرا زودتر نیومدی؟
جوابشان را با یک لبخند سرد دادم.زیاد دوست ندارم با آنها صمیمی شوم این گونه بهتر است.

  • لایکت میکنم 6
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  ۷
نیما درست بود که از بازی من تعریف و تمجید می کرد اما رفتارش خشک بود.
نیمه دوم شروع شد.
همگی به زمین رفتیم؛آنها بازی را شروع کردند نیمابه سینا پاس داد او به سمین پاس داد رفتم و توپ را از سمین  مانند آب خوردن گرفتم نیما آمد جلو خواست به توپ ضربه بزند که توپ را با پایم به راست بردم و نیما به پایم زد و من زمین افتادم
پایم را محکم با دستانم گرفتم مردک جوری به توپ می زند انگار می خواهد توپ را به درد البته فعلاً پای مرا ناقص کرده.
مهران دستش را دراز کرد تا بگیرم اما از زمین سالن گرفتم و بلند شدم؛به نیما اخطار داده شد البته اگر من داور بودم قرمز می دادم.
توپ زیر پای مهران بود او توپ را به من داد و من آن را به پدرام .نیما توپ را از پدرام گرفت و به سمت دروازه ی ما هجوم برد.رفتم مقابلش و توپ را گرفتم و به پدرام پاس دادم او هم به مهران پاس داد.سمین توپ را از مهران گرفت و به نیما پاس دادم.نیما جلوی دروازه رفت و هردو خط دفاعی را پشت سر گذاشت و....و
گل زد.
دروازه بان به سمت چپ رفت اما توپ به سمت راست.البته او گناهی نداشت شوت نیما مثل باد سریع و قدرتی بود.
دروازه بان توپ را به جلوی پای من انداخت با قدرت و سریع جلو رفتم و به هیچ کس پاس ندادم؛خط دفاع را پشت سر گذاشتم و توپ را شوت کردم...اما
دروازه بان گرفت.
دروازه بان توپ را به سمین پاس داد سریع به سمت سمین رفتم توپ را گرفتم به پدرام که کنار دروازه بود پاس دادم و....و .....پدرام.....گل زد....گل
«دو بر یک»
بقیه بازی وقت تلف کنی بود.
ما پیروز شدیم.با غرور به نیما چشم دوختم او لبخندی جذاب و سنگین در لب داشت و چشمان سبزش روشن تر شده بود.
نجف زاده برای تیم ما کف زد و گفت:«تو صف وایسین بگم کیا انتخاب شدن.
با اینکه می دانستم نام مرا می خواند اما قلبم بی قرار بود و می تپید.حتی صدایش را هم می شنیدم.
دوپ دوپ دوپ
مربی به ورقی که  در دستان داشت خیره شد و گفت.....

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.      8
نجف زاده گفت:«نیما در خط حمله انتخاب میشه؛آرتین در خط حمله انتخاب میشه.
خدایا جیغ زدن را برای همین لحظه گذاشته اند .اما الان نه.
نجف زاده با لبخندی بر من ادامه داد:«مانی خط دفاع و سام خط دفاع و آتش دروازه بان.پدرام و مهران ذخیره.شما رو استثنایی و جدا از چند نفر دیگه آموزش میدم و یه ماه دیگه به مسابقه میریم و فک کنم یه ماه تو مسابقه بمونیم.
من به مسابقه خواهم رفت من می توانم،آری اما آخرش چه می شود می گویند آرتین قهرمان ما است نه نفس نفس وجود ندارد،من معروف نمی شوم.
پکر و ناراحت به زمین چشم دوختم،مانی آمد کنارم و گفت:«چرا ناراحتی؟ما انتخاب شدیم.
تو که نمی دانی من دخترم تو که نمی دانی دلم می خواست با نام خودم مشهور شوم اما چه شد؟چرا شما پسران دنیا را در دستانتان گرفتید؟دختران تقلا می کنند و می خواهند خود را نشان دهند و بگویند ما هم هستیم ما هم می توانیم اما در هر حال میدان صاف در مقابل شما پسران است.آه آه بر من که مجبور شدم خود را پسر کنم.
همه داشتند لباس هایشان را در می آوردن من به سمت اتاق نجف زاده رفتم و وارد شدم.
روی مبل نشستم و به چهره ی پرسش گر نجف زاده خیره شدم و گفتم :«من دیگه فوتبال نمیام.
نجف زاده با صدای بلندی گفت:«مسخره کردی ؟من دیگه انتخابت کردم.اصلا چرا این تصمیم رو گرفتی؟
من:«هیچی فقط دیگه دلم نمی خواد بمونم.
_تو دیگه باید بمونی من انتخابت کردم تو بهترین بازیکنی من از دستت نمی دم.
اگر می دانستی دخترم مرا پرتم می کردی بیرون و هرچه از دهانت در می آمد به من می گفتی.
نا خود آقاه خنده ای پر از درد سر دادم و بلند شدم و با صدای ضعیفی گفتم:«باشه می مونم.
از دفتر خارج شدم و نیما دست در جیب با ژاکتی سیاه و شلواری سیاه جلویم ایستاد و گفت:«چرا می خوای بری؟ تو بازیکن عالی ای هستی اگه بمونی آینده....
حرفش را قطع کردم و با ناراحتی زمزمه وار گفتم:«دلیلش خصوصی.
از کنارش گذشتم و ساک بر دست از سالن خارج شدم.
شانس مارا باش چرا من پسر نشدم؟ زیبا که هستم با استعداد که هستم پس به کدام جرم باید دختر باشم؟
مردم باید کاری کنند که ما به دختر بودن مان افتخار کنیم اما.....کاری می کنند پشیمان شویم.
دختر باید تنها خانه دار باشد اگر هم بیرون کار می کند باید کار خانه را هم انجام دهد.
نه من این را قبول نمی کنم،اصلا چرا ما باید خانه داری کنیم؟مگر ما خدمتکار پسر هاییم؟من نمی گذارم البته فکر نکنم قدرتش را داشته باشم که مخالفت کنم.
سوار ماشین شدم و با دیدن خیابان خلوت دلم بیشتر گرفت.
وارد خانه شدم،نامه ای در روی میز دیدم و برداشتم خواندم. 
نامه
دخترم ما خونه ی مامان بزرگیم اگه اومدی خونه و نام رو خوندی بیا اینجا شام اینجاییم.
به سمت اتاق رفتم و لباس های پسرانه را در آوردم و داخل ساک کردم و مانتوی زرشکی را باشال هم رنگش و لی پوشیدم رژ کمرنگی زدم و از خانه بیرون آمدم.
سوار ماشین دویست و هفت شدم و با سرعت معمولی به دم در خانه ی مادر بزرگ رسیدم،من اگر پسر می شدم چه می شد؟ظالم و مغرور می شدم؟اما نه همه ی پسر ها بد نیستند اگر من پسر بودم به پسر ها پسر بودن را یاد می دادم.
زنگ را فشار دادم ،در با تیکی باز شد،وارد خانه شدم و خانه را تاریک دیدم یک لحظه افکار وحشتناک به ذهنم هجوم بردند.
چراغ ها روشن شدند و من به آغوش پر محر مادر بزرگ فرو رفتم.
_عریزه دلم تولدت مبارک.
پس دروغ بود پدر بزرگ مریض نیست مرا سر کار گذاشتید واقعا که!
کمر مادر بزرگ را نوازش کردم و سپس با چهره ی خندان همه روبه رو شدم.
من:«ممنون اما کارتون اصلا خوب نبود نباید منو نگران می کردین.
مادر مرا در آغوش گرفت و گفت:«ببخشید اما راه دیگه ای نداشتیم تو دختر خیلی باهوشی هستی حتما می فهمیدی.
با حرفش خنده ام گرفت ، آرتین بادکنک را کنار گوشم ترکاند و من از جا پریدم.
آرتین شکمش را گرفت و خندید.رفتم سمتش و موهای نازش را کشیدم و گفتم:«آخرین بارت باشه منو می توسونی.
آرتین:«آخ آخ موهام ول کن.
موهایش را ول کردم و گفت:«موهات کثیف بود دستم کثیف شد.
آرتین عصبانی به من نگاهی انداخت و هیچ نگفت.
کیک را در مقابلم قرار دادند و من شمع را فوت کردم،بودن در کنار این خانواده مرا شاد می کند اما نرسیدن به خواسته ام مرا حرص می دهد کفری می کند عصبی می کند.
آن شب را با شادی گذراندم،تقریبا شادی. 
 

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...