رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
آرمیتا

دختری در لباس یک پسر

پست های پیشنهاد شده

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 8
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.  ۷
نیما درست بود که از بازی من تعریف و تمجید می کرد اما رفتارش خشک بود.
نیمه دوم شروع شد.
همگی به زمین رفتیم؛آنها بازی را شروع کردند نیمابه سینا پاس داد او به سمین پاس داد رفتم و توپ را از سمین  مانند آب خوردن گرفتم نیما آمد جلو خواست به توپ ضربه بزند که توپ را با پایم به راست بردم و نیما به پایم زد و من زمین افتادم
پایم را محکم با دستانم گرفتم مردک جوری به توپ می زند انگار می خواهد توپ را به درد البته فعلاً پای مرا ناقص کرده.
مهران دستش را دراز کرد تا بگیرم اما از زمین سالن گرفتم و بلند شدم؛به نیما اخطار داده شد البته اگر من داور بودم قرمز می دادم.
توپ زیر پای مهران بود او توپ را به من داد و من آن را به پدرام .نیما توپ را از پدرام گرفت و به سمت دروازه ی ما هجوم برد.رفتم مقابلش و توپ را گرفتم و به پدرام پاس دادم او هم به مهران پاس داد.سمین توپ را از مهران گرفت و به نیما پاس دادم.نیما جلوی دروازه رفت و هردو خط دفاعی را پشت سر گذاشت و....و
گل زد.
دروازه بان به سمت چپ رفت اما توپ به سمت راست.البته او گناهی نداشت شوت نیما مثل باد سریع و قدرتی بود.
دروازه بان توپ را به جلوی پای من انداخت با قدرت و سریع جلو رفتم و به هیچ کس پاس ندادم؛خط دفاع را پشت سر گذاشتم و توپ را شوت کردم...اما
دروازه بان گرفت.
دروازه بان توپ را به سمین پاس داد سریع به سمت سمین رفتم توپ را گرفتم به پدرام که کنار دروازه بود پاس دادم و....و .....پدرام.....گل زد....گل
«دو بر یک»
بقیه بازی وقت تلف کنی بود.
ما پیروز شدیم.با غرور به نیما چشم دوختم او لبخندی جذاب و سنگین در لب داشت و چشمان سبزش روشن تر شده بود.
نجف زاده برای تیم ما کف زد و گفت:«تو صف وایسین بگم کیا انتخاب شدن.
با اینکه می دانستم نام مرا می خواند اما قلبم بی قرار بود و می تپید.حتی صدایش را هم می شنیدم.
دوپ دوپ دوپ
مربی به ورقی که  در دستان داشت خیره شد و گفت.....

  • لایکت میکنم 7
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت.      8
نجف زاده گفت:«نیما در خط حمله انتخاب میشه؛آرتین در خط حمله انتخاب میشه.
خدایا جیغ زدن را برای همین لحظه گذاشته اند .اما الان نه.
نجف زاده با لبخندی بر من ادامه داد:«مانی خط دفاع و سام خط دفاع و آتش دروازه بان.پدرام و مهران ذخیره.شما رو استثنایی و جدا از چند نفر دیگه آموزش میدم و یه ماه دیگه به مسابقه میریم و فک کنم یه ماه تو مسابقه بمونیم.
من به مسابقه خواهم رفت من می توانم،آری اما آخرش چه می شود می گویند آرتین قهرمان ما است نه نفس نفس وجود ندارد،من معروف نمی شوم.
پکر و ناراحت به زمین چشم دوختم،مانی آمد کنارم و گفت:«چرا ناراحتی؟ما انتخاب شدیم.
تو که نمی دانی من دخترم تو که نمی دانی دلم می خواست با نام خودم مشهور شوم اما چه شد؟چرا شما پسران دنیا را در دستانتان گرفتید؟دختران تقلا می کنند و می خواهند خود را نشان دهند و بگویند ما هم هستیم ما هم می توانیم اما در هر حال میدان صاف در مقابل شما پسران است.آه آه بر من که مجبور شدم خود را پسر کنم.
همه داشتند لباس هایشان را در می آوردن من به سمت اتاق نجف زاده رفتم و وارد شدم.
روی مبل نشستم و به چهره ی پرسش گر نجف زاده خیره شدم و گفتم :«من دیگه فوتبال نمیام.
نجف زاده با صدای بلندی گفت:«مسخره کردی ؟من دیگه انتخابت کردم.اصلا چرا این تصمیم رو گرفتی؟
من:«هیچی فقط دیگه دلم نمی خواد بمونم.
_تو دیگه باید بمونی من انتخابت کردم تو بهترین بازیکنی من از دستت نمی دم.
اگر می دانستی دخترم مرا پرتم می کردی بیرون و هرچه از دهانت در می آمد به من می گفتی.
نا خود آقاه خنده ای پر از درد سر دادم و بلند شدم و با صدای ضعیفی گفتم:«باشه می مونم.
از دفتر خارج شدم و نیما دست در جیب با ژاکتی سیاه و شلواری سیاه جلویم ایستاد و گفت:«چرا می خوای بری؟ تو بازیکن عالی ای هستی اگه بمونی آینده....
حرفش را قطع کردم و با ناراحتی زمزمه وار گفتم:«دلیلش خصوصی.
از کنارش گذشتم و ساک بر دست از سالن خارج شدم.
شانس مارا باش چرا من پسر نشدم؟ زیبا که هستم با استعداد که هستم پس به کدام جرم باید دختر باشم؟
مردم باید کاری کنند که ما به دختر بودن مان افتخار کنیم اما.....کاری می کنند پشیمان شویم.
دختر باید تنها خانه دار باشد اگر هم بیرون کار می کند باید کار خانه را هم انجام دهد.
نه من این را قبول نمی کنم،اصلا چرا ما باید خانه داری کنیم؟مگر ما خدمتکار پسر هاییم؟من نمی گذارم البته فکر نکنم قدرتش را داشته باشم که مخالفت کنم.
سوار ماشین شدم و با دیدن خیابان خلوت دلم بیشتر گرفت.
وارد خانه شدم،نامه ای در روی میز دیدم و برداشتم خواندم. 
نامه
دخترم ما خونه ی مامان بزرگیم اگه اومدی خونه و نام رو خوندی بیا اینجا شام اینجاییم.
به سمت اتاق رفتم و لباس های پسرانه را در آوردم و داخل ساک کردم و مانتوی زرشکی را باشال هم رنگش و لی پوشیدم رژ کمرنگی زدم و از خانه بیرون آمدم.
سوار ماشین دویست و هفت شدم و با سرعت معمولی به دم در خانه ی مادر بزرگ رسیدم،من اگر پسر می شدم چه می شد؟ظالم و مغرور می شدم؟اما نه همه ی پسر ها بد نیستند اگر من پسر بودم به پسر ها پسر بودن را یاد می دادم.
زنگ را فشار دادم ،در با تیکی باز شد،وارد خانه شدم و خانه را تاریک دیدم یک لحظه افکار وحشتناک به ذهنم هجوم بردند.
چراغ ها روشن شدند و من به آغوش پر محر مادر بزرگ فرو رفتم.
_عریزه دلم تولدت مبارک.
پس دروغ بود پدر بزرگ مریض نیست مرا سر کار گذاشتید واقعا که!
کمر مادر بزرگ را نوازش کردم و سپس با چهره ی خندان همه روبه رو شدم.
من:«ممنون اما کارتون اصلا خوب نبود نباید منو نگران می کردین.
مادر مرا در آغوش گرفت و گفت:«ببخشید اما راه دیگه ای نداشتیم تو دختر خیلی باهوشی هستی حتما می فهمیدی.
با حرفش خنده ام گرفت ، آرتین بادکنک را کنار گوشم ترکاند و من از جا پریدم.
آرتین شکمش را گرفت و خندید.رفتم سمتش و موهای نازش را کشیدم و گفتم:«آخرین بارت باشه منو می توسونی.
آرتین:«آخ آخ موهام ول کن.
موهایش را ول کردم و گفت:«موهات کثیف بود دستم کثیف شد.
آرتین عصبانی به من نگاهی انداخت و هیچ نگفت.
کیک را در مقابلم قرار دادند و من شمع را فوت کردم،بودن در کنار این خانواده مرا شاد می کند اما نرسیدن به خواسته ام مرا حرص می دهد کفری می کند عصبی می کند.
آن شب را با شادی گذراندم،تقریبا شادی. 
 

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...