رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
S O-O M

رمان مجنون تر از مجنون | کار گروهی

پست های پیشنهاد شده

به نام خداوند بخشنده موهبتها

مجنون تر از مجنون

نام نویسندگان: @S O-O M @ME04

ژانر: عاشقانه-معمایی

خلاصه: بسیار اتفاقی، پسرکی مرموز، با دختر مغرور داستان آشنا می شود. عشقی ناگسستنی بین آنها به وجود می آید و در این میان چندین نفر نیز عاشق هم می شوند. اما زمانی که پرده از رازها کنار می رود، دخترک عشق پسر را پس می زند و زمان سختی برای هر دوشان آغاز می شود. از طرفی عشق پسر به دختر آنچنان است که جان خود را نیز برایش می دهد و از طرفی فقط مسئله جان پسر در میان نیست! راز پسرک زندگی دختر را دستخوش تغییراتی بزرگ می کند و زندگی خودش را هم بر راهی سخت وارد می کند. سر انجام داستان این دو چه می شود؟ آیا نیروی عظیم عشق ایندفعه هم آنها را به هم می رساند؟ آیا در پس این اتفاقات نقشه ای نحفته است؟

 

ویرایش شده توسط S O-O M
  • لایکت میکنم 4
  • مچکرم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
مرا با نگاهت مهمان کن.

 

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

کمی بمان!
 کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
در چشمانم نگاه کن
دراین چشمان اشک آلود
که همیشه درپی رفتن تو
چشم انتظار به آمدنت بود
حال که دوباره آمدی ؛
چرا این چنین مرا از خود می رانی ؟
چرا چشمانت را از من نگاه می داری؟
دیگر تاب و توان سکوت ندارم
حس فریاد در من به اوج رسیده است
فریاد دوستت دارمِ صدایم را گوش کن
درحالی که حرفی نمی زنم
به چشمانم نگاه کن
حرفهایم را از نگاهم بخوان
آیا چیزی هست که در آن ببینی؟
آیا پاسخ دردهایم را در آن می یابی؟
آری این نهایت حرفهای من است
که در چشمانم جمع شده است
این کلماتی است
که زبانم یارای ادا کردن آن را نداشت و ندارد
این سیل اشک های من نیست
که از چشمانم روان شده است،
این تمام حرف های من است
که روزی به تو گفته بودم
چه شد ؟
مگر حرف هایم چه بود ؟
چرا دوباره چشمانت را از من گرفتی؟
مگر نگاهم تلخی رفتنت را با مرگ آرزوهام به تصویر نکشید؟
مگر این نگاه خسته؛
خسته از فریادهای بی فرجام ؛
از روز های بی تو بودن
و از بی دلیل بودن رفتنت
و از نامهربانیت سخن نگفت؟
مگر تصویر زیبای صورت خودت را
در آخرین باری که درچشمانم نگاه کردی
و در آن به یادگار مانده است را ندیدی؟
چه بود که صورتت از شرم گلگون شد؟
چه بود که اشک از چشمانت جاری؟
شاید اکنون صدایم را در عین خاموشی زبانم می شنوی
شاید …
کمی بمان!
کمی به من نگاه کن!
نگاهت تنها دلیل آرامشم است!
مرا با نگاهت مهمان کن.

 بعد از تموم شدن دکلمه نه چندان جذابش، اشکاشو پاک کردم، اما دوباره سیل عظیمی از اشک صورتشو پوشوند. نهایت تلاشمو برای درک کردنش انجام دادم، اما این جور رفتار کردنش اصلا برام قابل درک نبود. آخر هم نتونستم حتی ذره ای درکش کنم و توی سکوت به تماشای گریه کردنش نشستم. وقتش دیگه تمام شده بود برای همین وسایلشو روجمع کرد و با صورتی سرخ خداحافظ زیر لبی گفت و از اتاق خارج شد.

 

  این سومین جلسه بود که با گریه شروع و با همونم تموم می شد. همه وقتش 45 دقیقه بود و این خانم به جز 5 دقیقه که به سلام، احوالپرسی و خداحافظی می گذشت، گریه می کرد و دکلمه های عاشقانه می گفت. این که این همه اشک از کجا می اومد رو فقط خدا می دونست. اصلا مگه می شه اینقدر بی وقفه گریه کرد؟ از توان من که خارجه.  از اونجا که ساعت کاری من هم تموم شده بود، خسته تر از روز قبل و روز های قبل ترش، به سمت خونه رفتم.

 

ویرایش شده توسط S O-O M
  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2 

 

بازم مثل هرشب این دلارا تا منو کر نکنه که دست بردار نیست. با مشت و لگد افتاده به جون این در بدبخت آپارتمان تا نزاره من بخوابم. کرم داره دیگه.منم چون  عادت کردم بالشت و میزارم رو گوشهام تا صدای در زدن و جیغ جیغاشو نشنوم. بالاخره که خودش خسته میشه.هنوز چشمام گرم نشده که دوباره صداهای مزاحم بلند میشن، اما نه به بلندی دفعه قبل. خدایاااا کی قراره تموم شه. این دلارا هم دیگه شورشو درآورده. منم که دیگه خوابم نمیبره. از روی تخت پا میشم و به سمت در واحد میرم.

:چخبرته دختر باز شروع کردی؟

درو باز میکنم اما هیچکس پشت در نیست.

ولی اون صداها رو هنوز میشنوم اما از طبقه بالا. طبقه بالا هم که پشت بومه. روی پشت بومم که هیچوقت کسی نمیره و درش هم همیشه قفله. نکنه دزد باشه؟!

نه بابا دزد اون بالا چی میخواد. خب ولی حالا که می بینم یکم حس کنجکاویم داره اذیتم میکنه و تا نفهمم چه خبره آروم نمیگیرم. پس با قدم های آهسته پله هارو یکی یکی بالا میرم. به دری که به پشت بوم راه داره میرسم. در کمال تعجب می بینم که در بازه و اثری از قفل نیست. همین که پامو از در روبروم بیرون میزارم باریکه نوری توجهمو جلب میکنه و به سمتش میرم. نور از داخل اتاقکی که اینجاس بیرون میاد. پشت دیوارش می ایستم و همین که میخوام سرکس به داخل بکشم سایه فردی رو میبینم. چه غلطی کردم اومدم. میخوام به عقب برم که پام به یه چیزی میخوره و صدای بدی ایجاد میشه. از شدت ترس همونجا خشکم زده. سایه نزدیک و نزدیک تر میشه .طوری که میتونم دو جفت چشم مشکی رو که برق میزنن  ببینم. با تمام توان جیغ میزنم که.........   

ویرایش شده توسط S O-O M
  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

هرچقدر دست وپا زدم و سعی کردم حرف بزنم فایده ای نداشت. به دیوار چسبیده بودم و اونم محکم با دستش جلوی دهنم رو گرفته بود. اصلا صدامو نمی شنید. اطرافو نگاه میکرد و به من بدبختم توجهی نداشت. نفسم بند اومده بود. حالا من چقدر باید علاف بمونم تا دید زدن این سایه شوم ناشناس که نمی دونم از کجا پیداش شده تموم شه؟! فکرکنم دیگه چاره ای ندارم. به من چه تقصیر خودشه. با دندونام گاز محکمی از دستش گرفتمکه دادش هوا رفت و باعث شدچند قدمی عقب بره. 

_آخ، چته وحشی

حالا تو نور میتونم صورتشو بهتر ببینم. 

 

چه پوستی داره از مال من سفید تر و صاف تره با چشمای مشکی و موهای به هم ریخته مشکی تر. با لباسای مشکی. با کلا همه چیز مشکی. خدایا نکنه دزد باشه؟ شاید قاتله!

 

با تکون دادن دستی جلوم  بازرسی و ول کردمو به خودم اومدم. 

_هی کجایی؟

سهی:هان!

_میگم کری یک ساعته دارم صدات میزنم. 

سهی:چی میگی؟

_فکرکنم علاوه بر گوش مغزم نداری. وحشی ام که هستی واسه چی گاز می گیری؟

عصبانی شدم و گفتم: من وحشی ام اره؟  خفه شدم احمق. حقت بود. چرا جلوی دهنمو گرفته بودی هان بگو دیگه اصلا وایستا ببینم تو اصلا کی هستی؟

_هی آروم تر چخبرته. این سوال منم هست جنابعالی کی باشی؟

سهی: من کیم. محض اطلاعتون اینجا خونمه. دیدم از بالا سروصدا میاد اومدم..

_اومدی فضولی

اخم کردم و جوابی بهش ندادم. زیر لب با خودم گفتم: خدایا چه غلطی کردم اومدما. 

_اره واقعا بسیار بسیار غلط کردی. یه وقت بلایی سرت نیاد فضول خانوم. 

دیگه شورشو درآورده بود. با لحن تندی ازش پرسیدم: چجوری اومدی اینجا؟

پوزخندی زد و کلید توی دستشو بالا گرفت: با این

سهی: اونوقت از کجا آوردیش؟

_خوب چیزه، از صاحابش گرفتم

سهی:چرت نگو از کجا معلوم دزد نیستی. 

_آخه مغز فندقی اولا دزد کلید نداره. دوما کدوم دزد خنگی به جای فرار میاد با تو کوچولو بحث کنه؟ 

با این که یه کم حرفشو باور کردم اما بازم گفتم: مال این ساختمونی؟

_یه جورایی

سهی: چطور تا حالا ندیدمت؟

_چمی دونم لابد چشمات مشکل داره

سهی: کور خودتی. 

_ببین خودت دلت میخواد معلول بشی اخه من کی همچین حرفی زدم؟

اوف پسره مزخرف حالم از بهم میخوره. چندش بدقواره. اصلا اشتباه کردم اومدم و باهاش حرف زدم. 

میخوام برم که میگه: خداحافظ دوست کنجکاو من

بی توجه بهش به سمت خونم حرکت کردم و خودم روی تختم پرت کردم. هنوزم  به اون پسره فکر می کردم. با اینکه ازش خوشم نمیاد ولی خیلی عجیب و مرموز بود. تا حالا ندیده بودمش تو این چند سالی که اینجا هستم ندیدم کسی بخواد رو پشت بوم بره. اما خوب اون کلید داشت و.....

بیخیال بهتره یه چرت بزنم. چیزی تا صبح نمونده. چون طبق معمول باید برم دانشگاه.

  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...