رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
شاهزاده

رمان شاهزاده | روجا(آخرین ستاره)

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: روجا(آخرین ستاره)

نویسنده:شاهزاده

موضوع:عاشقانه/تخیلی

 

 

خلاصه: روجا نام آخرین بازمانده ی خاندان ستاره و نجات دهنده ی هفت آسمانه که پیشگویان هفت آسمان اونونجات دهنده میخوانن و به زمین میفرست تا در سن 20 سالگی به آسمان هفتم برگرده وحکومت افتاده بدست لردسیاه وسپاهش را پس بگیرد و آسمان را از پلیدی پاک کرده و نجات دهنده ی هفت آسمان باشد روجای قصه ی ما در زمین شرایط مالی سختی داره یه دختر تنها که نصف عمرش تو پرورشگاه بزرگ شده بعد از قبول شدن در دانشگاه دولتی از بهزیستی جدا میشه وسعی میکنه رو پایه خودش به ایسته حالا شاهزاده ی آسمان ششم به زمین اومده تا روجا رو برگردونه....

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 9
  • متعجب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم. مثل هميشه يه روز خسته کننده ي ديگه شروع شد. بايد آماده مي شدم تا زود تر برم سر کار. هوا هنوز کمي تاريک بود. کنار پنجره ي زير زمين رفتم تا ميزان سردي هوا رو حدس بزنم. با ديدن برف نفسم رو آه مانند بيرون دادم. شايد ديدن برف براي همه خيلي زيبا باشه اما برای مني که بايد پول هام رو جمع مي کردم براي اجاره ی این زیرزمین، خريدن لباس گرم مثل کندن کوهه با اين حقوق کمی که می گیرم. پول اجاره اين زير زمين رو که بزور ميدم، دیگه جا واسه خريد لباس نمي مونه. ديگه خسته از اين فکر کردن هاي بي نتيجه آماده ي رفتن به سر کار شدم. به ايستگاه رسيدم. سوار اتوبوس شدم تا ببينم سرنوشت، امروز برايم چه رقم زده؟

سرم رو به شیشه ی سرد اتوبوس چسبوندم. سردی شیشه به شقیقه های داغ شده از فکر هایی که تو سرم بود آرامش می بخشید.

تو دلم خدا رو شکری گفتم و از اتوبوس پیاده شدم. وارد رستورانی که در شیشه ای داشت، شدم و به بچه ها سلام و صبح بخیری گفتم و شروع کردم به تمیز کردن رستوران. تمام روزم رو با تمیزکاری و پذیرایی از مشتریان گذراندم. ساعت نه مثل همیشه خسته از رستوران بیرون زدم. پیاده به سمت ایستگاه، راه افتادم. همیشه بعد از خارج شدن از سرکار خیلی خسته می شدم.  هر روز من با کار کردن توی این رستوران شلوغ و پر از کار می گذشت. بیخیال افکاری که ذهنم رو در آغوش گرفته بودند، شدم و به آسمان نگاه کردم. امشب بیشتر از شب های دیگه ستاره داشت. حس می کنم وقتی به آسمون نگاه می کنم آرامش عجیبی در وجودم شعله می کشد. صدای قدم هایی من را از خلسه ی آرامش در آورد. برگشتم ببینم صدای پا مال کیه که این قدر نزدیک به من قدم می زنه ولی با جای خالی روبه رو شدم و صدای پا قطع شد. اندکی ترس در وجودم جوانه زد. برگشتم و به راهم ادامه دادم. مدتی نگذشته بود که ناگهان توان حرکت کردن از 

 پاهام گرفته شد. هر چقدر تلاش می کردم نمی تونستم راه برم. از تقلا کردن برای قدم برداشتن، خسته شدم. لذا ایستادم. ترس تمام وجودم را گرفته بود

صدای قدم ها دوباره شروع شد. حس می کردم نزدیک و نزدیک تر می شد. سعی کردم آروم تر نفس بکشم.  در تاریکی

کوچه فقط دو تیله  دیده می شد که گویی در چشم های من قفل شده بود. جلو می اومد و من توان حرکت نداشتم. به نزدیکم

که رسید روپوش مشکیش رو از جلوی بینی و دهانش پایین کشید. زبانم از این همه زیبایی بند امده بود

دانیار: باید با من بیای.

با چشم های گرد شده به زیبا روی جلوم نگاه کردم. چطور نشناخته به من دستور می داد؟

روجا:یعنی چی که باید با شما بیام. چرا من نمی تونم پاهام رو تکون بدم؟ آقا با من چی کار کردی ؟

دانیار:هیس، ساکت. بهت میگم با من میای میگی باشه وگرنه با زبونتم همون کاری رو می کنم که با پاهات کردم.

روجا:یعنی چی؟ اگه بخوای ببریم جیغ می کشم. 

دانیار: میگم ساکت شو دختره ی جموش .

حس کردم دیگه زبونم رو

نمی تونم تکون بدم. لعنتی اومد جلو بازوم رو گرفت. هرچی تقلا کردم نتونستم بازوم رو از دستش در بیارم. زورش خیلی

زیاد بود. بس که بازوم رو فشار داد، از درد اشک تو چشم هام جمع شد. پشت یه درخت وایستاد. 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه سنگ برداشت و شروع کرد به چیزی خوندن زیر لب. سنگ یکم ترک برداشت یه نوری در عرض 2 ثانیه دورمون رو گرفت. ترس و تعجب باعث شد بیهوش بشم و دیگه نفهمیدم چی شد . وقتی چشم هام رو باز کردم دیدم رو تخت فلزیم دراز کشیده بودم. بلند شدم نشستم. خدا رو شکرکردم که او اتفاق ها فقط یه خواب بوده. واقعا وحشتناک بود. صدای تلوزیون از توی حال می اومد. فکر کنم دیشب روشنش گذاشتم.

به خاطر کم خونیم سرم یکم گیج می رفت. آروم آروم رفتم سمت تلوزیون که خاموشش کنم ولی چشمم به مبل افتاد و چنان جیغ زدم که حس کردم گوش خودمم کر شد .

نفهمیدم کی بهم رسید و دستش رو گذاشت روی دهنم. از ترس صدام بریده شد. فکر کنم چشم هام گرد تر از این نمی شد دیگه.

دستش رو گذاشته بود رو بینیش و می گفت ساکت .

دانیار: اگه ساکت باشی دستم رو برمی دارم .

سرم رو به معنی باشه، تکون

دادم. دستش رو برداشت. از بس نفس کم آوردم تند تند پشت سر هم نفس می کشیدم تا کمبود نفسم رو جبران کنم. حالم که بهتر شد با چشم های گرد شده از ترس بهش زل زدم.

یعنی اتفاق های دیشب همه اش راست بود؟ منم خواب نبودم؟ ای خدا اصلا این خونه ی من رو از کجا بلد بود؟ اصلا چه جوری اومدیم؟ داشتم از این همه سوال تو ذهنم دیوونه می شدم .

دانیار: می دونم الان تو ذهنت کلی سوال پیش اومده. قول میدم همه رو برات توضیح بدم فقط یکم آروم باش بیا بشین یکم آروم شو تا برات توضیح بدم.

نمی دونم چرا ولی حس می کردم قابل اطمینانه. رفتم رو صندلی رو به روش نشستم سرمم انداختم پایین.

بعد یک ربع شروع کرد به گفتن:

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 دانیار:ببین شاید حرف هام برات باورش سخت باشه ولی تا تموم نشدن حرف هام هیچی نگو.

نگرانی و تعجب درونم به میزانی رسیده بودند که نمی تونستم کنترلشون کنم. سوال های توی ذهنم مثل گردباد می چرخیدن. سوالاتی از قبیل این مرد کی بود؟ چی می خواست به من بگه؟ یه مرد غریبه چی می تونه داشته باشه تا بهتون بگه؟

نفس عمیقی کشیدم.

روجا:باشه سعی خودم رو می کنم.

هم اکنون تنها چاره ام این بود که به حرف هاش گوش بدم.

 یه چشم غره توپ بهم رفت. یکم ترسیدم و صاف نشستم.

دانیار: حدود 24 سال پیش توی سرزمین هفت آسمون،  هفت حکومت مختلف با فرمانروا های مختلف وجود داشت. با هفت رنگ متفاوت به ترتیب به نام های  رفیع(آب و دود).قیوم(به رنگ مس).ماروم

(به رنگ برنج).ارفلون(به رنگ نقره).هیفون(به رنگ طلا).عروس(یاقوت سبز).عجماء(به رنگ سفید مرواریدی). که این حکومت ها رو هفت ستاره به نام های پولاریس(رفیع).قنطورس

(قیوم).سیروس(ماروم).قیفاووس  (ارفلون)، کین پوس(هیفون).آرک توروس(عروس) و شاه تخته(عجماء) فرمانروایی می کردند و یه سرزمینم وجود داره به نام ایجل کنت که فرمانرواییش دست لرد سیاهه.

 

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مکثی کرده و ادامه داد: بین این هشت حکومت، حکومت هفتم قویترین حکومت. شاه تخته یعنی پدرت. تو روجا شاه تخته ای. دختر الفا شاه تخته اسم مادرتم روزاست تو تنها وارث آسمان عجماءیی و ملکه ای که طبق گفته ی پیشگوها نجات دهنده 7 آسمانه .من یک ساله که دارم دنبال تو می گردم خانم کوچولو.

روجا:باورم نمی شه امکان نداره. این چیز هایی که میگی وجوده خارجی نداره نه نه من باور نمی کنم فکر کردی داری بچه گول می زنی؟

دانیار:اگه بهت ثابت کنم که چه قدرت های خارق العاده ای داری چی؟ ببین کل 7 آسمان و مردم بهت احتیاج دارن. من بهت حق می دم باور نکنی ولی آینده ی آسمان به وجود تو بستگی داره. می دونی چه بچه هایی تو آسمون بهشون ظلم می شه؟ لرد سیاه همه خانواده ی تو رو کشته. این رو نمی خواستم بهت بگم ولی باید بدونی که هم بتونی حق خودت رو وحق مردم سرزمینت رو بگیری.تاحالا فهمیدی چرا خانواده نداری؟ تنها چیزی که بهت گفتن اینه که پدر و مادرت توی تصادف فوت کردن. تو رو هم با یه کاغذ به نام روجا گذاشتنت دم در ببین. حتی اسمتم پدرت برات انتخاب کرد. آخرین ستاره از نسلی که همه اشون رو لرد سیاه کشته. روجا تو باید بهمون کمک کنی.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روجا: چطور انتظار داری این چیز های عجیب غریب رو باور کنم؟

دانیار: ببین روجا بهت قول میدم وقتی قدرت هات رو ببینی باور می کنی.

روجا:چطوری میشه که من قدرت دارم ولی هیچ وقت حسش نکردم؟

دانیار:بزار این جوری برات بگم. تو  چند تا قدرت داری. من چند تاش رو می دونم ولی از پدرم شنیدم که میگن خیلی قدرت های دیگه ام تو خاندان شما هست که فقط خودشون می دونستن ولی ازش استفاده نکردنبه خاطر به وجود اومدن تو.  اون ها این روز ها رو پیش بینی کرده بودن. می خواستن قدرت هاشون بیشتر از این جلوی لرد سیاه فاش نشه تا در زمان جنگ با بی اطلاعی از وجودیتت باهات بجنگن.

روجا:فکر کردن به این چیزهایی که گفتی، من رو به وحشت می اندازه چه برسه به جنگ با این موجود. بلفرض گفته های شما درسته. من جرعت این کارها رو ندارم. اصلا شاید اشتباه گرفتی. شاید اون روجا من نیستم که فکرش رو می کنی .

به سمتم اومد. ترسیدم. یه قدم رفتم عقب. دوباره جلوتر اومد. (آروم باش روجا نباید ازش بترسی. تو یه دختر تنهایی باید بتونی از پس خودت بر بیای. عقب نرو می فهمه ازش ترسیدی) دیگه عقب نرفتم وایستادم ببینم چی کار می خواد بکنه؟ نزدیکم که رسید گفت:

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دانیار: من رو لمسم کن. (چی؟! یعنی باید به این آدم فضایی دست بزنم؟! نه این دفعه

نمی تونم شجاع باشم نکنه بهش دست بزنم بمیرم؟ وای چقدر احمقی تو روجا.کی با

لمس کردن یکی مرده که تو دومیش باشی ؟ اما تو فیلم ها خیلی ها این طوری مردن . خوبه میگیتو فیلم ها! آخه داستان هایی که این پسره هم بهم گفت مثل توی فیلم ها بود دیگه . وای ولش کن.

اصلا من با توی خنگ بحثی ندارم. خودت خنگی)

با تکون دستش جلوی صورتم به خودم اومدم .

دانیار: یه لمس کردن که این قدر فکر کردن نداره .

روجا: اگه لمست کنم بمیرم چی؟

بلند زد زیره خنده. لجم گرفت به چی می خنده. پسره ی بی مزه.از شدت خنده به سرفه کردن افتاد.

کم کم خنده اش تبدیل به لبخنده مضحکی شد. دلم می خواست موهاش رو بکنم از حرص.

دانیار: جدا دارم شک می کنم تو همون روجا باشی. کاملا با اون تصوراتی که  از ملکه ی اسطوره شده ی سرزمینم داشتم متفاوتی.

باز زد زیره خنده(اگه یه درصد حرف هاش راست باشه که آبروی خودم رو بردم. دیگه جبروتی واسم نمی مونه. هوف)

روجا: از کجا معلوم شاید من رو اشتباه گرفتی؟

 دانیار: واسه همین بهت گفتم لمسم کن. ببین من رو هیچ کس نمی تونه تو این دنیا ببینه مگه این که خودم بخوام. اگر هم خودم بخوام من رو ببینن بازم نمی تونن لمسم کنن. ولی تو بدون خواسته ی خودم می تونی من رو ببینی و اگه لمسم کنی یعنی وجودیتت از سرزمین خودمه. بعدشم من نیروت رو حس می کنم.

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روجا: رو آب بخندی. نکنه فکر کردی خیلی بانمکی اجنبی بی مزه.

دانیار: اجنبی یعنی چی؟

 روجا: یعنی موجود بیگانه یا ناشناخته. یه چیزی تو این مایه ها

دانیار:اگه من اجنبیم یعنی توئم اجنبی حساب می شی. 

پوزخند مسخره ی کنار لبش

خیلی رو اعصابم بود. اگه زورش رو داشتم همین جا خفش می کردم که نفس کشیدنم یادش بره. پسره ی لجباز عوضی .

روجا: من چندین سال این جا زندگی کردم قابل توجهت. دیگه اجنبی حساب نمی شم .

(دانیار)

حرص خوردنش واقعا برام جذاب بود. لپاش که از عصبانیت گل انداخته بود، چهره ی سفیدش رو دوست داشتنی تر می کرد انرژیش یه بوی خاصی می داد مثل بوی گل یاس.

وقتی علایم هیجانیش بالا می رفت بویی که از انرژی وجودش بلند می شد، بیشتر می شد.

و من با تموم وجودم با ولع بو می کشیدم. بوی دوست داشتنیی بود. سعی می کردم عصبانی تر بشه تا بوی یاس بیشتر شه و من ازش بیشتر لذت ببرم.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به هرحال بهت گفتم که با نشون دادن قدرت هات می تونم بهت ثابت کنم.

روجا:یعنی همین الانم من قدرت دارم

آره الانم قدرت داری اماباید روش کارکنیم تا بتونیم آزادشون کنیم 

روجا: چطوری باید روش کارکنم من هیچی بلد نیستم

عجول نباش دختر من برات توضیح میدم تو اون کارارو انجام میدی تا بتونی انرژیتو ازاد کنی

بعد از اون روی کنترل کردن انرژیت کار می کنیم تا 3 ماه آینده میریم سمت سرزمین ما اونجا به عنوان

مستخدم جدید وارد قصر ما میشی کم کم جنگیدن با قدرتات و بهت آموزش میدم.

بقیش روهم بعد برات توضیح میدم فعلا تا همینجا بدونی کافیه

روجا: سخته باور حرفات هم سخته هم ترسناک

عادت میکنی یکم که بگذره برات عادی میشه تو دختر طبیعتی تو ذاتت عادت کردنه

روجا: همش با خودم فک میکنم من با این زندگیه فقیرانه که واسه نونه شبم تا بوقه شب 

کار میکنم کجا شاهزاده بودن کجا جای من نیستی بفهمی باورش غیر ممکنه

_روجا با خودت فکرکن من مطمنم تو می تونی مردممونو نجات بدی این سختیا باید می بوده که تو محکم 

شی بخاطر ساخته شدن شجاعتت و درامان موندن از دست دوشمنات لازم بوده این سختی ها

(روجا)

حرفاش می تونست قشنگ باشه اما من به این راحتی نمی تونستم بهش اعتماد کنم اما باید شانس

خودم و امتحان میکردم اگه حرفاش حیقت باشه و ازش راحت بگذرم مطمنم بعدن عذاب

وجدان میگرم همیشه یادم تو بهزیستی شبا به عشقه این که یه روز قهرمان میشم می خوابیدم

با خودم میگفتم یه روزی به تموم بچه هایی که مثل خودم تو فقر و بدبختین کمک میکنم

الانم زیاد فرق نمی کنه اما بازم نمی تونم راحت اعتماد کنم.

ویرایش شده توسط شاهزاده
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...