رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
.MITRAL.

رمان خواب و بیداری|.MITRAL. کاربرانجمن کتابساز

پست های پیشنهاد شده

رمان خواب بیداری

نام نویسنده: .MITRAL.

ژانر: تخیلی. ترسناک. ماورایی

خلاصه:

سام پسری 26 ساله یک پارکور کار حرفه ای. کسی که تشنه ی هیجان است. از سوی دیگر گروهی از دانشمندان مشغول انجام ازمایشی خطر ناک.
از دید سام خطر خودش هیجان است، و همین اندکی هیجان زنجیره ی اشتباهات را به دنبال اورد.
قرار بود یک تجربه نزدیک به مرگ ساده باشد اما اسیر شد درجایی که مانند بیداری بود واقعی، و هم مانند خواب غیر واقعی. او اسیر شد در جایی میان خواب و بیداری.
نهایت او برگشت اما باید بهایی بدهد، ان بها ....

گفتار نویسنده: رمان دردو حالت نوشته شده، خواب ها و زمانحال . خواب ها از زبان سوم شخص و حال از زبان اول شخص. فضای خواب ها تا حدود زیادی مثلا 90 درصد بر میگرده به گذشته. فضای رمان کمی گیج کنندس و نیاز است که خواننده درش تامل کند.

خلاصه برای مدیران: سام پسر 26 ساله ای که درگیر مشکلاتی میشه که باعث از دست دادن روانش میشه...

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 مقدمه :

داستان، داستانی است مملوع از ترس...

جایی که مرگ حکومت میکند و جلادانش در سایه ها پنهانند...

داستان، داستانی است از جنس ماوراء

داستان پسری با هزاران سایه

یک دنیا وکمی بیحسی

داستان، داستان پسریست با هزاران سایه و دوبال پنهان، همانقدر جالب، همانقدر محال.

داستان ناشناخته ها و کمی فراتر از طبیعت

ترس، عجیب نیست اما ناشناخته است و...

ما انسان ها از چیزی که نمی شناسیم میترسیم

ان پسر از چیزهایی که دید و نشناخت ترسید و این ترس باعث انجام کار اشتباه شد

کاری که سراسر تاوان است

یک اشتباه ساده، ده ها اشتباه به دنبال خود اورد

شاید راهی برای درست کردن همه چیز باشد شاید هم نه، مهم اتفاقاتیست که رخ می دهد درس هایست که می اموزد و تاوانیست که پس می دهد.

تاوان سنگینی میدهد، چرا تاوان کمی هیجان طلبی تا این حد دردناک است؟

اما مگر پسرک چه کاری کرده؟ و چه تاوانی می دهد ؟

فقط می گوییم داستان داستان بر هم زدن تعادل است، داستان ترسها، داستان تصمیمات اشتباه، داستان پشیمانی ها، داستان نا شناخته ها...
 

ارام پلک هایش را از هم جدا کرد. در میان ان سیاهی فقط نوری دید. چندبار پشت سر هم اما ارم پلک زد تا دیدش تاری خود را از دست دهد. وقتی همه چیز واضح شد منبع ان نور را چراغ لامپی دید که از سقف اویزان است. دستش را تکیه گاه بدنش کرد و ارام روی تخت نشست و پاهایش را از تخت اویزان کرد. همین که نشست سرش گیج رفت و دردی حس کرد.

ارام سرش را به طرفین تکان داد و حس کرد که تمام دردها در نقطه ای متمرکز شد و دردی ععمق بوجود اورد. هرچه سرش بیشتر تکان میخورد بیشتر درد میگرفت.با سرانگشتان دست راستش شقیقه اش را لمس کرد. چشمانش را بسته بود و فشار میداد. انگار سعی در کنترول درد داشت. دقیقه ای همانطور نشت و کم کم با ارام شدن سرش چشمانش را باز کرد و از روی تخت بلند شد.

گیج و سر در گم  به ابزارهای کنار تخت خیره شد و با خود گفت : " چه اتفاقی افتاده"

هرچه با ذهنش درگیر شد چیزی به یاد نیاورد فقط باعث خودنمایی دوباره سردرد شد. انگار ذهنش خالی بود. نا امید به سمت در اتاق قدم برداشت اما هنوز قدم سوم نشده بود چهارم که صدایی شنید:"سام، سام. نبضش نمیزنه"

منبع صدا از پشت سرش بود از سمت تخت و ان ابزار های عجیب. سریع برگشت و متوجه تصویر مبهمی شد.

در میان ان تصویر تار خودش را تشخیص داد که بر روی تخت خوابیده و عده ای دورش ایستاده اند و عده ای در تکاپو. تصویر محو شد اما صداها، صداها هم هنوز بودند، صداهایی که در تمامی اتاق پیچیده بود و نمی شد منبعی برایش پیدا کرد. صدایی اشنا شنید. صدایی که می گفت: " علائم حیات به کل از بین رفته. روح انتقال یافته اما متاسفانه ما نمیتونیم ارتباطی با روح بر قرار کنیم."

صداهارا می شنید اما درکی از انها نداشت انگار ذهنش خالی بود.خالی، پوچ، یک خلع کامل. کم کم صداها هم محو شدن و چیزی جز سکوت نماند. کنجکاو شده بود بدان چه اتفاقی افتاده و او کجاست. شاید در این لابه لا کمی هم ترسیده بود.

از اتاق بیرون رفت به راه پله ای رسید که تاریکی بر ان حکومت میکرد فقط لامپی در صقف بود که سوسو میزد و دیگر نوری نداشت. پله ها را یکی پس از دیگری طی کرد و به دری فلزی رسید، در را باز کرد. همین که در را باز کرد نور خورشید خود را مانند عقده ای ها وارد راهپله تاریک کرد و تا حدودی روشنش کرد. پسرک چشمانش را ریز کرد تا چشمانش به نور عادت کند. از در بیرون امدو وسط حیاطی پر از درخت ایستاد.

حیاطی که پر از درخت بود  و حوضچه ای در وسطش داشت. به سمت حوضچه رفت. پر از اب بود،اب زلالی که چهره ی اسمان را در خود به نمایش گذاشته بود به تصویر خود در اب نگاه کرد و خیره شد به چهری شرقی اش، چشمانی عسلی و پوستی برنزه.

چهره اش زیادی بی حس بود، حتی حس کنجکاوی اش راهم نشان نمی داد، در صورتش نه خبری از دهان باز بود و نه از چشمان متعجب .

همینطور که خیره به چهره اش در اب بود صدای خنده ای شنید که از خارج از حیاط خانه می امد. به سمت خروجی رفت و در را باز کرد، وارد کوچه ای شد که حتی پرنده هم درش پر نمی زد اما صدای خنده هنوز هم بود.

شروع کرد قدم زدن در کوچه و دنبال صدا رفتن اما چیزی حس می کرد، نگاهای افرادی را حس می کرد که در سایه ها ایستاده اند، کسانی که چهره ی شان  زیر کلاه سویشرتشان پنهان بود. انگار انسان هایی بودند بدون چهره...

پسرک نه چهرشان را میدید نه جسمشان را اما حضورشان را در اطرافش حس می کرد.

به سایه درختی نگاه کرد یکی از انهارا درست تکیه داده برتنه درخت حس می کرد و دیگریشان را نشته جلوی در خانه ای بر روی سه پله سنگی. چندقدم به جلو که برداشت حس کرد یکی از همان افراد بی چهره پشت سرش است.

سریع برگشت اما....

متوجه دختربچه ای شد با موهای طلایی و چشمان ابی. دختر بچه به او لبخندی زد و در پی این لبخند پسر صدایش راشنید که می گفت :" بیا بازی کنیم ."

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدایش، ارام بود بدون هیچ حسی نه ترس نه ذوق. انگار به دنیا داروی بی حسی داده باشن. این دنیا، دنیا او نبود. این دنیا بیش از حداندازه بی حس بود. همین که قدم اول را به سمت دخترک برداشت، دخترک شروع کرد به دویدن و دور شدن. نمی دانست چرا اما دنبال دخترک دوید، انگار کسی در سرش فریاد می زد که دنبالش برو. هرچه سعی می کرد به دخترک نمی رسید. مگر یک دختر بچه تا چه حد میتواند سریع باشد!

دخترک وارد کوچه ای شد، پسر به دنبالش رفت اما وقتی وارد کوچه شد متوجه شد کوچه بن بست است.

خبری از دخترک نبود انگار اب شده بود. اما چطور ممکن بود. در همین فکر بود که صدای دخترک از پشت سرش امد برگشت و به ورودی کوچه نگاه کرد ، همان دختر بچه بود همانی که وارد کوچه شد اما چطور ممکن است.

زبانش بازشد و گفت:

_اهای دخترک

دخترک خندید و در میان خنده گفت:

_ اگه تونستی بگیریم.

و رفت. پسر دوباره به دنبالش افتاد داشت به او نزدیک می شد همین که دست دراز کرد تا دخترک را بگیرد. دختر ناپدید شد و سیصد متر جلوتر کنار چراغ راهنمایی ظاهر شد. کنار همان چراغ راهنما استاده بود و خیره به پسرک بود.

متعجب بود و کمی ترسیده بود. پسر دوباره به سمتش رفت همین که به سه قدمیش رسید دخترک باز ناپدید شد و اینبار دور تر پدید امد اینبار زیر درختی نشسته بود و عروسکی در اغوشش بود.

صدای خنده ی دخترک تمامی فضا را پر کرده بود. پسر متعجب بود اما حس می کرد تعجبش فقط در دلش است و چهره اش بی حس. به سمت دخترک رفت، به او رسید اما اینبار دخترک ناپدید نشد.

بالای سرش ایستاده بود که دخترک گفت:" عمو توهم حسشون می کنی"

متوجه منظورش شد منظور دخترک همان افراد بی چهره بود همان هایی که هنوزم پسر حسشان می کرد همان هایی که مثل سایه دنبالشان بودند.

دخترک به پسر نگاه کرد و با گریه گفت :" ازشون می ترسم"

چشم دخترک قرمز شد و خون از چشمانش جاری شد. صدای هق هقش تبدیل شد به جیغ. دخترک جیغ می زد و میگفت:" نجاتم بده"

پسر همانطور که خیره به دخترک بود عقب رفت . دخترک دیوانه شده بود و خودش را زخمی می کرد و جیغ می زد و پسرک فقط خونی میدید که سرازیر می شد از چشم و بدن دخترک. ناگهان دخترک ساکت شد و ارام سرش را بالا اورد. دیگر خبری از چشمان ابی نبود حال فقط دو گودی مشکی مملوع از خون بود و ان لبخند ترسناکش و دندان های خونی اش. با چهره تیکه تیکه شده اش خیره شد به پسرک و دیوید سمتش که ناگهان ...

 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 با ترس از خواب پریدم. به اطرافم نگاه کردم، نگاهی به اطرافم انداختم نگاهی گذرا فقط برای اطمینان پیدا کردن از اینکه تنها هستم.تنها بودم. شاید هم تنها نبودم، نمیدانم مدت زیادی است که تنها نیستم،مدت زیادی است که سایه هایم در سایه ها خیره به من هستند. دوباره به اطرافم نگاه کردم به ظاهر که هیچ کس و یا چیزی جز من در اتاق نبود اما، فقط به ظاهر. صدای تیک تاک ساعت سکوت خفقان اور اتاق را می شکست. سرم را برگرداندم و به ساعت دیواری که بالای تختم بود خیره شدم. ساعت روی ساعت2:8 دقیقه خوابیده بود. به پنجره نگاه کردم هوا گرگ و میش بود شاید میتوان گفت ساعت حدود چهار بامداد.

نگاهم را از پنجره گرفتم و از روی تخت بلند شدم. با قدم های ارام به سمت سرویس بهداشتی رفتم و درش را باز کردم. به سمت روشویی رفتم و شیر اب را باز کردم. خواستم اب به صورتم بزنم که متوجه انعکاس چهره ام در اینه شدم. چیز عجیبی نبود همان چهره همیشگی . کمی خم شدم و اب به صورتم پاشیدم.

آب پاک کنندس ایت کاش میتوانست تمامی اشتباهات و ترس هایم را بشوید و ببرد. دستانم را دو  طرف روشویی قرار دادم و خم شدم. نیمی از وزنم را روی دستانم انداخته بودم. کمی سرم را بالا اوردم و از داخل اینه به خودم خیره شدم که ناگهان چراغ سوسو زد. از داخل اینه به چراغ خیره شدم که دوباره سوسو زد و خاموش شد دو سه ثانیه نشده بود که چراغ دوباره روشن شد.

دیدمش درست پشت سرم ایستاده بود. بارها اتفاق افتاده بود. هربار با کابوس بیدارم میکرد و اگر خوش شانس بودم فقط از درون سایه خیره به من میشد و انگار امروز روز شانس من نیست. سریع برگشتم و پشت سرم زا نگاه کردم، اما نبودش. برگشتم و دوباره خیره به اینه نگاهش کردم. درست پشت سرم ایستاده بود و با ان لبخند کجش خیره بود به من. ترسیده بودم دیدنش عادی شده بود اما ترس حضورش نه حرکت عرقای سرد را بر روی کمرم حس می کردم. سرش را کمی بالاتر اورد و مستقیم به چشمانم خیره شد و یک قدم به سمتم برداشت، دستش را ارام بالا اورد و روی شانه ی راستم قرارداد. دروغ چرا ترسیده بودم، ارام با صدایی لرزان، ناشی از ترس زمزمه کردم:

_لطفا برو، بزار هردومون به ارامش برسیم.

سکوت تنها جواب بود. ان لبخند کج روی لبش اجازه نمیداد که ترس را کنار بزنم. دوباره یک قدم جلوتر امد، دستش را از روی سانه ام به سمت دهانم حرکت داد و ان را ارام روی لب هایم قرار داد. همه چیز فقط دراینه بود اما واقعی. سوزشی در لبهایم احساس کردم دستش را که پس کشید لبهایم بودند که به هم دوخته شده بودند.

با ترس دستم را بالا اوردم و روی لب هایم کشیدم، سالم بودند اما نمیتوانستم تکانشان بدهم. هر تلاش برای حرف زدن یا تکان دادن لب هایم برابر میشد با دردی عمیق. دوباره به او خیره شدم  که در همان لحظه با خون روی اینه چیزی نوشته شد:" تازه شروع شده "

اگر هر کسی این جمله را می شنید برایش مهم نبود حتی اصلا اغاز چه چیزی. اما من هر کسی نیستم، من فراری از دست روحی هستم که فکر میکند تازه اغاز کارش است. این جمله برای منی که ترس درحال دندان زدن جسم و روحم است بوی مرگ و بدبختی میدهد.

ترسیده بودم، مثل ثانیه به ثانیه ی این ماه ها. ان لحظه فقط دلم میخواست برود. با مشت به اینه کوبدم، آینه شکست و دستم خونی شد، اما او هنوز هم بود، هنوز هم پشت سرم ایستاده بود و با لبخندی که پهن تر شده بود به من خیره بود.

سکوت تمام فضا را فرا گرفته بود، تنها صدایی که شکننده این سکوت بود صدای شیر آب بود. صدای آب، سوسوی چراغ، قطره های خون که ارام بر زمین می ریختند و اینه شکسته. در این فضا بی شک ترس حاکم بود.

ترسیده با پاهایی که به وضوح میلرزیدند عقب رفتم. عقب رفتم تا لحظه ای که کمرم با دیوار برخورد کرد. نمیتوانستم دیگر توانش را نداشتم که به ایستم، تکیه به دیوار ارام سر خوردم و روز زمین نشستم. خسته بودم، یک اشتباه کردم و حال باید تا اخر عمر تاوان پس دهم. اولین قطره ی اشکم که چکید و به سرامیک های سرد برخورد کرد صدای خنده اش بلند شد.

چه کسی گفته خنده نشانه شادی است یا خنده زیباست، اصلا زیبا نیست نه در زمانی که در خانه تنهایی و هوا تاریک است.

بعد از دقایقی صدای خنده محو شد. لبخندی زدم که فکر کنم اصلا روی صورتم دیده نشد. تمام شده بود، باز هم رفت اما میدانم باز هم برمیگردد شاید یک دقیقه ی دیگر. ارام بلند با کمک دیوار بلند شدم، به اینه شکسته نگاه کردم نبودش. چند قدم جلو رفتم و به اب خیره شدم. دست خونه ام را زیر آب گرفتم و اجازه دادم آب خون را ببرد و دستم را تطهیر کند. بع داز تمیر شدن دستم، از قفسه ای که سمت چپم قرار داشت، از داخل جعبه کمک های اولیه باندی برداشتم و درمسیر خروج به دور دستم پیچیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...