رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب:لیان

نویسنده:پردیس شریعتی

موضوع:عاشقانه، اجتماعی

خلاصه کتاب:سرنوشت به همه ی آدم ها سخت میگیره و اونارو توی شرایطی قرار میده که هیچوقت فکرش رو نمیکردن که روزی به این حال بیوفتن...لیان دختری یتیم که با خانواده ی عمویش زندگی میکند،سختی های زیادی رو توی زندگی متحمل شده تا به سن ۲۵ سالگی برسد.اما انگار سرنوشت قصد دارد تا تمام توان لیان رو مورد آزمایش قرار بدهد تا قدرت او را بسنجد.برای یک دختر چه آزمونی سخت تر از ازدواج اجباری با مردیست که به اون علاقه ای ندارد؟اما انگار لیان قصد دارد تا اینبار از این آزمون سخت زندگی شونه خالی و فرار کند...

ویرایش شده توسط *pardis*
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا

عمو:من نگران توام دختر
-عموجان من نمیخوام کسی نگرانم باشه،میشه لطفا؟
عمو:چطوری نگرانت نباشم؟پدرت تورو سپرده به من،تو امانتی.
-من دارم کار میکنم خرج زندگیمم خودم میدم،هزار بار هم گفتم که خونه ی جدا اجاره میکنم و از اینجا میرم که شما و زن عمو و بچه ها هم اذیت نباشین.اما نمیدونم مخالفتتون برای چیه!
عمو:تو متوجه نیستی دختر.من نمیتونم تورو ول کنم تو این جامعه ی پر از گرگ.
با بغض گفتم:
-پس چطور ازم میخواین برم تو خونه ی یه گرگ؟
با کلافگی نفسش رو داد بیرون و روش رو برگردوند ازم.اشکی که از گوشه ی چشمم سرازیر شده بود رو پاک کردم و کیفم رو از روی مبل برداشتم و رفتم به سمت در.زن عمو چند قدم دنبالم اومد و گفت:
زن عمو:کجا میری لیان؟
با صدای گرفته ای گفتم:
-سرکار.
و دیگه منتظر جواب نموندم و از خونه زدم بیرون.به سمت ایستگاه اتوبوس سر خیابون رفتم و روی صندلی نشستم.این موقع ظهر کسی تو خیابون نبود و با خیال راحت به اشکام اجازه ی جاری شدن دادم.خسته شده بودم از زندگی.چرا دنیا اینجوریه؟برای خدا واقعا خیلی سخته که به همه ی بنده هاش توجه داشته باشه؟خدایا چرا یه نگاه به من و زندگیم نمیکنی؟غم نداشتن پدر و مادر کم بود که این درد رو به زندگیم اضافه کردی؟من واقعا راضی به اذیت شدن عمواینا نیستم.درک میکنم که این کارش واسه چیه،هم راحتی خودشون و هم بار مسئولیتی که روی دوشش هست سنگینی کرده براش و میخواد یکم به خودش و زندگیش برسه.اما آخه به چه قیمتی؟من اصلا دوستش ندارم چطور میتونم برم توی خونش؟عمو هم اجازه نمیده من جدا زندگی کنم...خیلی تا حالا به فرار فکر کردم،اما این کار رو بی چشم و رویی میدونم.بعد این همه سال زحمتی که عمو و زن عمو برام کشیدن درست نیست اینجوری جواب خوبی هاشون رو بدم.خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار...با صدای بوق بلند اتوبوس به خودم اومدم:
راننده:خانم سوار شو.
با سر به راننده سلام کردم و سریع سوار شدم.راننده ی بیچاره انگار وظیفه ش شده بیرون آوردن من از هپروت.تو این سال ها که کار میکردم هر روز برای من کلی صبر میکرد و بوق میزد تا از فکر و خیال خارج بشم و سوار شم.جا برای نشستن نبود و رفتم کنار پنجره ایستادم.خانم چادری ای که کنارم بود یک دستمال از توی کیفش درآورد و با لبخند به سمتم گرفت.تازه متوجه خیسی صورتم شدم.یادم رفته بود اشکام رو پاک کنم.زیر لب ازش تشکر کردم و با دستمال صورتم رو پاک کردم.وقتی رسیدم جلوی تالار پیاده شدم.تصمیم گرفته بودم فعلا به این موضوع فکر نکنم تا حداقل بتونم کارم رو خوب انجام بدم و برای ساعاتی هم که شده از اون حال و هوا بیرون بیام.با لبخندی تصنعی وارد شدم،جلوی در به مسئول پذیرش سلام کردم و از آسانسور مخصوص کارکنان وارد بخش خودمون شدم.

ویرایش شده توسط *pardis*
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیلوفر رو از دور دیدم و دستی براش تکون دادم و وارد رختکن شدم.لباس فرمم رو پوشیدم و به سمت دستشویی رفتم.شیر آب رو باز کردم و صورتم رو شستم و توی آیینه به خودم خیره شدم.این چهره ی لیان ۲۵ ساله س؟چشم های مشکی بی روح.پوست لب هام رو انقدر از فکر و خیال کنده بودم که لب هام باد کرده بود.یادمه یه روزگاری همه من رو به خاطر چشم های درشت و کشیده ی مشکیم می شناختند،حالا کجان همون آدم ها تا گلوله های یخ توی چشم های لیان رو ببینند؟کجان که ببینند صورت لیان با مرده ای که سالش هم رد شده مو نمیزنه؟موهای پریشونم که از گوشه مقنعه ام زده بود بیرون رو مرتب کردم و زدم بیرون.رفتم توی آشپزخونه و به بچه ها سلام کردم.هرکسی مشغول کار خودش بود اما جواب سلامم رو دادند.خانم مرادی با خوش رویی ذاتی همیشه گیش اومد سمت من و با لبخند گفت:
-امشب از اون شباست،مراسم یه خانواده ی مایه داره.ببینم شما دخترا چیکار میکنید.زرنگ باشین و قلاب هاتون رو آماده کنید.
با خنده دستی روی شونم کشید و رفت بیرون.توی دلم پوسخندی زدم.نیلوفر اومد نزدیکم.
نیلوفر:خوبی لیان؟
نگاهش کردم.
-خوبم،تو چطوری؟
با چهره ای نگران گفت:
نیلوفر:مطمئنی خوبی؟
روم رو برگردوندم و گفتم:
-آره خوبم.بریم سراغ کارا دیر میشه.
وجلوتر از اون از آشپزخونه خارج شدم.
شام رو چیده بودیم و منتظر بودیم مهمان ها سرمیز برن و مشغول خوردن بشن که یکی از بچه های پذیرش صدام زد.
پذیرش:خانم کیانی دم در کارت دارن.
به سمت صدا برگشتم و با کنجکاوی پرسیدم:
-کیه؟
شانه ای بالا انداخت:
پذیرش:نمیدونم من ندیدمش فقط به من گفتن بیام صدات بزنم.
به نشانه ی تایید سر تکان دادم و به سمت نیلوفر گفتم:
-برم ببینم کیه،زودی میام.
به سمت آسانسور رفتم و سوار شدم.
نیلوفر:فقط زودی بیا که الان باز کریمی بیاد ببینه نیستی شر میشه.
-باشه میام.
دکمه ی همکف رو زدم و در آسانسور بسته شد.با خودم فکر کردم یعنی کیه؟شاید عموئه باز اومده همون حرف های تکراری رو بزنه.یه لحظه پشیمون شدم از اومدنم اما دیگه رسیده بودم و در آسانسور باز شده بود.با اکراه رفتم به سمت پذیرش.
-کی با من کار داشت؟
پذیرش:بیرون جلوی در تالار ایستاده.
پوفی گفتم و رفتم بیرون.هرچی نگاه چرخوندم چهره ی آشنایی ندیدم که با من کار داشته باشه.حتی از پله های جلوی در هم پایین رفتم و تا نزدیک خیابون رو هم نگاه کردم اما باز هم کسی رو ندیدم.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلافه به عقب برگشتم که برگردم توی تالار،که با دیدنش تمام بدنم یخ کرد و سرجام خشک شدم.
-سلام.
بند بند وجودم یخ زده بود و قادر به حرکت کردن نبودم.هجوم خون توی صورتم رو حس میکردم.یک دفعه تمام بدنم از عصبانیت گر گرفت و سرم گیج رفت.
-تو...اینجا چیکار میکنی؟
هم عصبانی بودم و هم احساس گیجی داشتم.انتظار دیدنش اونم اینجوری و یک دفعه رو نداشتم.تمام حرف هایی که میخواستم حضوری بهش بگم رو یادم رفته بود.اصلا مغزم قادر به جمله بندی کلمات نبود.فقط میخواستم اوج عصبانیت و نفرتم رو بهش نشون بدم،اما نمیدونستم چه جوری و با چه کلماتی.یک قدم بهم نزدیک شد.
-بهت که گفته بودم زودی برمیگردم.توقع دیدنم رو نداشتی نه؟
آب دهنم رو با حرص قورت دادم.
-واسه چی برگشتی؟مگه من حرفام رو بهت نگفتم؟
لبخند کجی گوشه ی لبش نشست.
-خب منم حرفام رو بهت گفتم،اما روی تصمیم تو تاثیری نداشت.حرف های توام روی من و تصمیمم اثر نداره.
با حرص و قدرتی که تا حالا از خودم ندیده بودم هولش دادم به عقب و گفتم:
-تو چه مرگته؟چرا دست از سرم برنمیداری؟
همونجوری که انتظار میرفت حتی یه ذره هم از جاش تکون نخورد،فقط دست های خودم درد گرفت.مچ دست هام رو گرفت توی دستش و آروم نزدیک صورتم گفت:
-چرا از من بدت میاد لیان؟
به زور دست هام رو از توی دست های پر قدرتش آزاد کردم و چند قدمی ازش فاصله گرفتم.
-چون تو یه کثافتی.حالم از خودت و طرز زندگیت بهم میخوره،حالم از پولات و اون مغز پوچت بهم میخوره که فکر میکنی هر چیزی رو که میخوای باید مال تو بشه به هر قیمتی.
صورتم از هجوم خون داشت منفجر میشد.نفس عمیقی کشیدم و پشتم رو بهش کردم.صورتم رو توی دست هام گرفتم و ذره ذره اشک ریختم.صدای پاهاش رو شنیدم که اومد نزدیکم و بعد دستش که روی شونه م نشست.
-اما من تغییر کردم لیان،من به خاطر تو طرز زندگیم رو عوض کردم.من به خاطر تو...
پریدم وسط حرفش و دستش رو با شتاب از روی شونه م انداختم.
-اما تو هنوزم مسیحی.تو هرکاری هم بکنی مسیح هستی.
توی صورتش خیره شدم و داد زدم:
-و من از مسیح متنفرم.
چند ثانیه تو سکوت نگاهم کرد،از فرصت استفاده کردم و به سمت تالار راه افتادم اما دستم رو از پشت کشید.
مسیح:همونطور که بهت گفته بودم برگشتم.این دفعه برگشتم که دیگه کار رو یکسره کنم.و نه تو میتونی جلوم رو بگیری نه اون تنفرت.
دستم رو ول کرد و به سمت ماشینش رفت و سوار شد و راه افتاد.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خشم و گریه به قوطی نوشابه ای که جلوم بود لگد زدم. با گریه راه افتادم به سمت خیابون. نمی دونستم کجا میرم، اما فقط می رفتم. اهمیتی به مردمی که با تعجب به اشکهام نگاه می کردند نمی دادم و فقط می رفتم. یه دنیا غم روی قلبم سنگینی می کرد و نمی تونستم کاری بکنم. اون برگشته بود و با رضایتی که عمو ازش داشت میدونستم که موفق میشه و من هیچ کاری ازم ساخته نیست. خدایا مگه عصر حجره؟ چرا من نمیتونم از خودم نظری داشته باشم؟ عمو خیلی برام زحمت کشیده توی تموم این سالها مثل پدرم بوده، اما آخه چرا داره این کارو باهام میکنه؟ با این کارش تمام زحماتی که برام کشیده رو داره بی ارزش میکنه. خدایا خودت کمکم کن...
ساعت چند بود؟ گوشیم رو از جیب مانتوم درآوردم تا ساعت رو ببینم. حدوداً نزدیک سه ساعت گذشته بود. ۲۰ تا تماس از نیلوفر داشتم که هیچکدوم رو جواب نداده بودم. تازه یاد تالار افتادم و با دست زدم توی صورتم.
- واااای،کریمی...
سریع تماس گرفتم با نیلوفر.
نیلوفر: هیچ معلوم هست کجایی؟
- کریمی فهمید؟
نیلوفر:فهمید؟ بدبخت، اخراجت کرد.
بدنم یخ کرد.
- واقعاً؟
نیلوفر: بله واقعاً. هزار بار باهات تماس گرفتم، کلی دروغ سرهم بافی کردم برای نبودنت اما قبول نکرد. گفت بهت بگم که اخراجی،گفت از این بی نظمی هات خسته شده دیگه...
گوشی رو قطع کردم. دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. زندگیم رو ازم گرفت، کارمم ازم گرفت. دوباره اشک توی چشمهام جمع شد. گوشیم رو خاموش کردم و به سمت خونه حرکت کردم.
***
توی پارک روی نیمکت نشسته بودم و منتظر نیلوفر بودم. داشتم به بازی کودکانه بچه ها نگاه می کردم که دختری با موهای فر پریشون که از همه طرف شالش بیرون ریخته بود اومد و کنارم نشست. کتابی توی دستش بود و مشغول مطالعه بود. با بی تفاوتی به جلو خیره بودم که گلویی صاف کرد و گفت:
-اهم... سلام.
- سلام.
- اینجا جای کسیه؟
- فعلاً نه.
- اهان، یعنی منتظر دوستتی؟
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.
- من اسمم هلن، تازه اومدم به اصفهان.
توی دلم گفتم خوب به من چه. اما ادب رو رعایت کردم و این جمله رو فقط توی دلم نگه داشتم.
هلن:تو اینجا زندگی می کنی درسته؟
- آره.
هلن:خیلی شهر زیبایی داری. من دانشجوام، یه مدت اینجا مهمونم و باز برمیگردم به شهر خودمون. اما مطمئنم که دلم حسابی برای اینجا تنگ میشه.
- کجا زندگی می کنی؟
هلن:من از تهران اومدم.
لبخندی تصنعی زدم.
- به هر حال خوش اومدی.
با لبخند سری تکون داد و دوباره مشغول مطالعه شد. با کلافگی به ساعتم خیره شدم، دیر کرده بود. سرم رو به اطراف چرخوندم تا شاید ببینمش.

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هلن: راستی، اسم تو چیه؟
- من لیان هستم.
هلن: خوشوقتم عزیزم، میشه یه سوال بپرسم؟
با سر تایید کردم.
هلن: چیزی ناراحتت کرده؟
- دوستم دیر کرده...
پرید وسط حرفم. برگشت کامل به سمتم و دستم رو گرفت توی دستش:
هلن:نه،نه... منظورم اتفاق خاصی تو زندگیت هست...
تحت تاثیر قرار گرفتم، خیره نگاهش کردم...
هلن: احساسم بهم میگه شاید اتفاقی افتاده برات، چون ناراحتی و تشویش رو میشه از چشم هات خوند.
سرم رو انداختم پایین. نمیدونم چرا یهو توی دلم خالی شد. احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم. این یه رهگذر ساده بود فقط. خیلی احتیاج داشتم با کسی درد و دل کنم. هیچ وقت همچین عادتی نداشتم، حتی نیلوفر هم از ماجرای زندگیم خبر نداشت. اما الان به شدت احساس تنهایی می‌کردم و نیاز داشتم با یکی درد و دل کنم. دستم رو محکم تر توی دستش فشرد.
هلن: میتونی به من اعتماد کنی عزیزم...
و همین جمله کافی بود تا سر دل پر درد من باز بشه... همه چیز رو براش تعریف کردم و تا رسیدیم به برگشتن مسیح. اشک پهنای صورتم رو خیس کرده بود. اشکهام رو با مهربونی پاک کرد و گفت:
هلن: یعنی چی؟ چرا این آدم اینقدر نامرده؟ آخه مگه ازدواج زوری هم میشه؟ خودش چه جور میتونه با یه آدمی که هیچ علاقه‌ای بهش نداره زندگی کنه؟
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
- واقعا نمیدونم اون چیه... یه آدم چقدر میتونه زورگو باشه.
هلن:خوب باید با عموت بازم حرف بزنی حتما...
پریدم وسط حرفش:
- هزار بار تا حالا حرف زدم. راه های مختلفی رو امتحان کردم. اما از تصمیم خودش برنمیگرده. الان هم با برگشتن مسیح دیگه همه چی تمومه...
هلن: خوب حالا میخوای چیکار کنی؟
صورتم رو با دست هام پنهون کردم.
- نمیدونم، هیچی به ذهنم نمیرسه.
کمرم رو نوازش کرد و گفت:
هلن:اگر یه راهی بهت پیشنهاد کنم قبول می کنی؟
سریع نگاهش کردم.
- چه راهی؟
کمی فکر کرد و به آرومی گفت:
هلن: باید فرار کنی.
- نمیتونم، عمو دق میکنه. نمیتونم به عمویی که این همه برام زحمت کشیده پشت کنم و با خودخواهی دلش رو بشکنم.
عصبانی شد.
هلن:تو حالت خوبه لیان؟ داره زندگی تو رو به گند میکشه اونوقت تو اینجوری می کنی؟
- نه نمیتونم هلن.
هلن:آخه...
از جام بلند شدم.
- واقعاً این کار ازم بر نمیاد. مرسی بابت کمکت، ممنون که به حرفام گوش دادی.
اومدم حرکت کنم که دستم رو گرفت.
هلن: باشه باشه صبر کن. حداقل شمارت رو به من بده بتونم ازت خبر بگیرم. تو اولین دوستی هستی که توی اصفهان پیدا کردم.
خیلی مایل نبودم اما بی توجه به احساسم شمارم رو بهش دادم. ازش خداحافظی کردم و حرکت کردم به سمت ورودی پارک. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای نیلوفر رو از پشت سرم شنیدم.
نیلوفر: لیان صبرکن.
ایستادم و به سمتش برگشتم.
- معلوم هست تو کجایی؟
نفس نفس زنان گفت:
نیلوفر: ببخشید از اتوبوس جا موندم منتظر اتوبوس بعدی وایسادم تا بیاد...
- باشه عیبی نداره،آوردی وسایلم رو؟
پلاستیکی که دستش بود رو به طرفم گرفت.
نیلوفر:بیا همه ی کمدت رو خالی کردم همش همین جاست.
- مرسی، بیا بریم یه آب میوه ای چیزی بخوریم.
و با هم از پارک زدیم بیرون.
***

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خستگی زیاد کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم.عمو و زن عمو هر دو توی پذیرایی نشسته بودن.سمانه و سارا،دو تا دختر عموهام هم مثل همیشه خونه نبودن.به محض ورودم بهشون سلام کردم و وارد اتاق شدم.مشغول عوض کردن لباس هام شدم.موهام رو از کش آزاد کردم و دور شونه ام پخش کردم.دستی توی موهام کشیدم و سرم رو ماساژ دادم.سرم درد میکرد.با خستگی روی تخت دراز کشیدم و چشم هام رو بستم.دلم میخواست چند روز بخوابم.چند روز چیه؟اصلا چند ماه.فقط میخواستم این زمان از زندگیم که تو شرایط سختی هستم زودتر بگذره.خدایا نمیشه چشم هام رو باز کنم و ببینم چند ماه گذشته و از تمام این قضایا راحت شدم؟کاش میتونستم از خودم فرار کنم.از این زندگی زوری.دلم میخواست لیان نبودم،لیان بدبختی که پدر و مادری نداره و توی زندگیش همیشه تسلیم تصمیمات دیگران بوده...انقدر فکر و خیال توی سرم بود که نفهمیدم کی خوابم برد.
یک هفته از دیدن هلن می گذشت.توی این یک هفته چند بار بهم پیام داده بود و باز همون موضوع فرار رو مطرح کرده بود.خیلی سعی داشت من رو راضی به این کار بکنه.با کلافگی آخرین پیامی که داده بود رو مرور کردم:
هلن:عزیزم من خودم دخترم،تورو به خوبی درک میکنم.نمیخوام بدبخت بشی،میدونم که اگر پات رو تو اون زندگی اجباری بذاری فقط به نابودی خودت رضایت دادی.اگر بدبخت بشی تقصیر خودته،چون این تویی که در نهایت باید راضی به این کار بشی و جلوی حرف های عموت و مسیح کوتاه بیای.انقدر ظلم پذیر نباش.تو دختر قوی ای هستی.اگر"نه" گفتن تورو قبول نمیکنند،این"نه"رو باید جور دیگه بهشون ثابت کنی.من تا آخرش پشتت هستم.برای هزارمین بار میگم،من اینجا خونه دارم.میای پیش من و با هم کار میکنیم و خرج خودمون رودرمیاریم.تو دختر خیلی شجاعی هستی میدونم که از پسش برمیای...
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.گوشی رو پرت کردم روی تخت و رفتم به سمت پنجره.پرده رو زدم کنار و از پشت شیشه به کوچه چشم دوختم.نه لیان تو نمیتونی این کار رو بکنی،این کار درست نیست.تا جایی که توان داشته باشم با این ازدواج اجباری مخالفت میکنم.پرده رو ول کردم و رفتم روی تخت نشستم.با صدای زنگ در از جا پریدم.همه خونه بودن،پس این کیه که زنگ میزنه؟از جوابی که میخواستم به سوال خودم بدم ترسیدم.نکنه...؟سریع از جام بلند شدم و رفتم پشت در.گوشم رو به در چسبوندم و گوش دادم:
عمو:خوش اومدی پسرم،بفرمایید.
-سلام منوچهر خان.
با شنیدن صداش انگار قلبم از سینم بیرون کشیده شد.پاهام قدرت تحمل وزنم رو نداشت.دستم رو به دستگیره در گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم.تقریبا ۱۰ روز از اومدنش گذشته بود،خودم میدونستم دیگه کم کم باید منتظر اومدنش باشم اما دعا میکردم ای کاش این اتفاق نیوفته.

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اما اون حالا اومده بود.دقیقا همین جا بود،پشت همین در.همونجا کنار در روی زمین نشستم.هنوز توی شوک بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.توی سرم غوغایی به پا بود.تقریبا چیزی شبیه روز محشر...با باز شدن در به خودم اومدم.زن عمو وارد اتاق شد و در رو سریع پشت سرش بست.
زن عمو:چرا اینجا نشستی تو؟
هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم.از حالت چهره ام حالم رو فهمید،با دست پاچگی گفت:
زن عمو:منوچهر گفت صدات کنم،یه لباس خوب بپوش بیا بیرون.
و باز هم فقط نگاهش کردم.
زن عمو:چی شده؟خوبی تو؟پاشو بهت میگم.زشته بیرون منتظرتن...
تا خواست از اتاق خارج شه به حرف اومدم:
-میدونستین قراره بیاد.
زن عمو:لیان جان من رو مقصر ندون،من هیچ کاره ام.با عموت حرف بزن بعدا.الانم پاشو یه دست لباس تر و تمیز بپوش و بیا بیرون.بیشتر از این بقیه رو منتظر نذار درست نیست.
و از اتاق رفت بیرون.درست نیست.پوسخندی زدم و زیر لب گفتم:
-کار درست چیه؟
با تمام ناتوانیم از جام بلند شدم.دلم میخواست میتونستم فرار کنم از اون موقعیت اما میدونستم نمیتونم رو حرف عمو حرفی بیارم.با بغضی که سعی در کنترلش داشتم به سمت کمد لباس هام رفتم و اولین چیزی که جلوی دستم بود رو پوشیدم.رفتم جلوی آیینه و موهام رو پشت سرم جمع کردم.با نگاه کردن به صورت بی روح خودم بغضم ترکید.دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدام بیرون نره.دلم برای خودم و دل خونم میسوخت.نگاهم رو از آیینه گرفتم و رفتم روی تخت نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
-تموم میشه لیان،نگران نباش بهت قول میدم که تموم میشه.
با این حرف خودم رو آروم کردم.صورتم رو پاک کردم و دستی به لباس هام کشیدم.برای آخرین بار توی آیینه نگاه کردم.
-قوی باش.
رژ لب کم رنگی زدم و با نفسی عمیق به سمت در راه افتادم.همه توی پذیرایی نشسته بودند.با ورودم ایستادند و نگاه مستقیم همه به من معطوف شد.هرکسی ته نگاهش یه معنی ای داشت.سارا و سمانه و زن عمو نگرانی و دلسوزی از نگاهشون فوران میکرد.اما اون ها هم نمیتونستند کاری کنند.عمو با پیروزی و اطمینان از تصمیمش نگاهم میکرد و مسیح...نگاهی پیروزمندانه همراه با کمی چاشنی تحسین و علاقه که برای من بیشتر عذاب آور بود تا هر حس خوب دیگه ای.سرم رو انداختم پایین و با صدایی آرام سلام کردم.
-سلام.
همه جوابم رو دادند.عمو با چهره ای گشوده تحویلم گرفت:
عمو:بیا اینجا بشین عزیزم.
و به مبل کنار خودش اشاره کرد.بدون رغبت،رفتم همون جا که عمو نشون داده بود نشستم.درست روبروی مسیح.نگاهم رو روی میز نگه داشتم و سرم رو بالا نیاوردم.
عمو:خب،اینم از لیان جان ما.چی میگفتیم مسیح جان؟
مسیح صدای بم و کلفت مردونه اش رو صاف کرد وگفت:
مسیح:داشتین راجب اینکه خیلی لیان رو دوست دارین حرف میزدین.
عمو ابرویی بالا انداخت.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمو:آهان درسته.خلاصه که مسیح جان،من قدر تمام جونم لیان رو دوست دارم.اصلا نمیتونم ناراحتی و اشکش رو ببینم.باید بهم قول بدی که حتی یه ذره هم ناراحتش نکنی و...
چشم هام چهار تا شد.با چشم هایی گرد شده فقط به حرف هاش گوش میدادم.ناراحتی و اشک منو نمیتونی ببینی؟پس چرا خودت داری دودستی منو تقدیم مسیح میکنی؟مگه نمیبینی که من نمیخوام ازدواج کنم؟مگه نمیدونی که ناراحتم؟مگه اشک ریختن های شب و روز من رو نمیبینی؟از حرف های عمو حرصم گرفت.ناخن هام رو کف دست هام فرو میکردم.داشتم به خودم ناسزا میگفتم که من با عمو چه جوری هستم و اون با من چه جوریه که با صدای عمو به خودم اومدم.
عمو:پاشو لیان جان،با مسیح برید توی اتاق و اگر صحبتی دارید با هم درمیون بذارید.
با حرصی که از حرف های چند دقیقه پیشش داشتم رو بهش گفتم:
-نخیر من حرف تازه ای ندارم.حرف من همونیه که قبلا به همتون گفتم.من نمیخوام...
مسیح از جاش بلند شد و حرفم رو قطع کرد.
مسیح:اما من حرف های جدیدی دارم.
با تنفر نگاهش کردم.لبخندی زد و با دست به اتاق اشاره کرد:
مسیح:میشه لطفا؟
از نگاه های عصبی عمو به این نتیجه رسیدم که چاره ای ندارم.از جام بلند شدم و جلو تر از مسیح وارد اتاق شدم.بعد از من وارد اتاق شد و در اتاق رو پشت سرش بست.رفتم کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم.بازو های خودم رو بغل کرده بودم و از عصبانیت ناخن هام رو بهشون فرو میکردم.دلم میخواست شیشه ی پنجره رو از عصبانیت خورد کنم اما خودم رو کنترل میکردم.پشت به مسیح ایستاده بودم اما احساس کردم اومد و نزدیکم ایستاد.از نزدیکی و تنها بودن باهاش احساس خوبی نداشتم به همین خاطر برگشتم که برم در اتاق رو باز کنم اما بین راه آستینم رو کشید.
مسیح:قرار شد حرف بزنیم.
-میدونم،میخوام برم در رو باز کنم پس لطفا دستتو بکش.
و با حرص دستش رو پس زدم.اومد جلوم ایستاد و مانع از حرکتم شد.خیره شدیم تو چشم های هم.چشم هاش رو ریز کرد و با دقت بهم نگاه کرد.
مسیح:برای چی؟
منم مثل خودش چشم هام رو ریز کردم و گفتم:
-چون از اینکه با تو تنها باشم حس خوبی ندارم.
پوسخندی زد.
مسیح:بهتره عادت کنی عزیزم.چون کمتر از دو هفته ی دیگه میریم خونه ی خودمون و اون موقع تا آخر عمرت من و تو تنهاییم با هم.
پوسخندی عمیق تر از خودش زدم:
-به همین خیال باش.
نفسش رو با صدا بیرون داد.شقیقه هاش رو ماساژ داد و با کلافگی گفت:
مسیح:ببین لیان،بیا اینجا کنارم بشین و بذار برای یه بارم که شده مثل دوتا آدم با هم حرف بزنیم.
-تو مگه آدمی؟
مسیح:درست حرف بزن.
-برای من تعیین تکلیف نکن.خوب گوشاتو باز کن مسیح.من اصلا تن به این ازدواج نمیدم،پس الکی واسه خودت برنامه نچین.
از کنارش رد شدم و به طرف در رفتم. بازش کردم و به بیرون اشاره کردم.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...