رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
hasti2005

رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

پست های پیشنهاد شده

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از   شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/15-قوانین-و-راهنمای-ارسال-کتاب-در-حال-تایپ/

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

◼ هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

◼ رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

◼ در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

◼ از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

◼ در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6064-درخواست-طراحی-جلد/

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5307-درخواست-تگ-برای-رمان-ها/

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

http://forum.ketabsaz.info/topic/5690-اعلام-پایان-تایپ-رمان/

  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت _ اول 

به سمت گاراژ رفتم.  مثل همیشه تاریک بود و این تاریکی تنها چیزی بود که بهم آرامش می داد. سوییچ رو برداشتم به سمت موتور رفتم. با یه استارت روشن شد . به سمت دانشگاه حرکت کردم. هوا مثل همیشه ابری بود. کوچه بقلی دانشگاه پارک کردم و وارد دانشگاه شدم. حیاط دانشگاه مثل روز های دیگه خلوت بود تا این که صدای مسیج گوشی سکوت  رو شکست و جو خلوت رو خراب کرد. دستم رو به سمت جیبم بردم تا جواب بدم که  کسی محکم بهم خورد و باعث شد کتاب و گوشیم از دستم بیفته. با عصبانیت برگشتم و به چهره دختره نگاه کردم.  تنها چیزی که تو چهره اش خودنمایی می کرد، چشمان سیاه و تاریکش بود. دست به سینه منتظر شدم تا کتابم رو از روی زمین برداره و ازم عذر خواهی کنه. با خم شدنش، پوزخند من پرنگ تر شد. کتاب رو از روی زمین برداشت و به سمت سطل آشغال رفت و کتاب رو تو سطل انداخت . روش جدید برای مخ زنی، خوبه والا! این دخترها روز به روز پیشرفت می کنن. به سمت در خروجی که رفت دستش رو گرفتم و گفتم :‌
سام : کجا داری می ری دختره پررو؟ برو کتاب من رو بیار .      
با نیشخند گفت :
+ خیلی دوست داری برو خودت بردار.    
دستش رو محکم گرفتم و با تهدید گفتم :‌     
سام : کی به تو اجازه داد کتاب من رو بندازی؟‌
+ :همون کسی که به تو اجازه داد دست من رو بگیری!      
سام : برو کتاب من رو بیار کاری نکن ابروت رو ببرم.                    
+ من هرچی سر راهم باشه می اندازم سطل آشغال، حالا فرقی نداره اون مال تو باشه یا هرکی دیگه !                           
خواستم بهش جواب دندون شکن بدم که دختر ریز نقشی به سمتمون اومد. دختره گفت:
- وای سایه زود باش بریم می دونی که سازمان منتظرمونه. بعد تو این جا وایستادی به حرف زدن؟   
پس اسمش سایه است  و تو سازمان کار می کنه. عالی شد برای اذیت کردنش خوبه !
نیشخندی زدم و گفتم :
سام :‌ سایه مراقب عواقبش باش. خودت رو برای همه چیز آماده کن !
سایه : من رو از چی می ترسونی؟ من شیطان رو درس میدم بهتره تو از من بترسی ! 
دستش رو ول کردم. خم شدم و گوشیم رو از روی زمین برداشتم و به ساعتم نگاه کردم. از کلاسم نیم ساعت گذشته بود. دیگه فایده ای نداره. به سمت خروجی دانشگاه رفتم. چند بار اسم دختره رو تکرار کردم : سایه سایه سایه     

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 9
  • متعجب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت _ دوم

(سایه)

سایه : دختره ی احمق، چرا اسم من رو جلوی اون پسره گفتی ؟
هلن : از دهنم پرید، فعلا وقت حرف زدن رو ندارم باید عجله کنیم.
سایه : سازمان برای چی من رو می خواد؟ تو حتما خبر داری.
هلن : اون طور که فهمیدم می خوان بهت ماموریت بدن و یکی از افراد سازمان بشی.
سایه : از کجا فهمیدی ؟
هلن : وقت ندارم برات توضیح بدم. فقط بدون که فالگوش وایستادم همین .
سایه : خیلی خب. بهتره تو نیای من خودم میرم.
هلن : باشه برو کوچه بغلی دانشگاه، اون جا یه ون مشکی هست سوار اون شو من جای ماشین منتظرتم اوکی ؟
سایه : باشه فعلا.
به سمت کوچه بغلی دانشگاه رفتم  یه ون مشکی بود و دوتا کله گنده جلوش ایستاده بود . به سمت ون رفتم. روبه روشون ایستادم و کارتم رو نشونشون دادم . در ون رو باز کردن. داخل ون شدم و روبه روی فرد مقابلم نشستم .هری بود. دستیار بزرگ مدیر سازمان! به قیافه اش نگاه کردم. چشم های آبی تیره اش با رگه های طوسی سر به مویش. کنار سمت چپ گوشش خال کوبی مار بود . نفوذی ترین فرد توی سازمان سیاه و سفید هری بود. دست از نگاه کردنش برداشتم و منتظر شدم حرفش رو بزنه .
هری : من رو به خوبی می شناسی. پس می رم سر اصل مطلب، توی این سه ماه خودت رو به خوبی نشون دادی . حالا رئیس ازم خواسته تا بهت ماموریت بدم ولی این ماموریت مثل قبلی ها نیست.
سایه : من واسه سازمان، برای هرکاری آماده ام. اما این وسط چی به من می رسه ؟ 
هری : به خوبی می دونم دنبال چی هستی دختر سیاه. درست گفتم ؟
سایه : از آدم های باهوش خوشم میاد.
هری : خوبه. عصر کامل تر توضیح میدم الان با اون دختره که بیرون به ماشینش تکیه زده و منتظرت توئه برو سازمان تا کارت رو بیتا انجام بده. حالا می تونی بری .    

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 7
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت _ سوم 

(سام)

گوشی رو روشن کردم. پیامک تبلیغاتی بود. پوزخندی زدم. باورم نمی شد به خاطر این پیامک این اتفاقات بیفته. نیشخندی زدم. دارم واسه ات خانم کوچولو!

سوار موتور شدم و به کارن زنگ زدم. حالا وقتشه. وقت تلافی از اون دخترک چشم سیاه! بعد دو بوق کارن جواب داد:

کارن: بله؟ 

سام: پیشرفت کردی کارن. دارم میام سمت خونه ات جایی نرو منتظرم باش.

کارن : جایی نمی رم منتظرتم.

مکالمه رو قطع کردم و منتظر خداحافظی کارن نشدم. با سرعت به سمت خونه کارن رفتم .                                            

(سایه)

به سمت هلن که به پرادو قرمزش تکیه داده بود، رفتم. باید یه فکری برای ماشین خودم می کردم. به سمتش رفتم و سوییچ رو از تو جیبش برداشتم. هنوز هم غرق افکارش بود.  پشت ماشین نشستم و یه بوق زدم که از جا پرید و زود کنارم جا گرفت. نیشخندی زدم. ماشین رو روشن کردم و با آخرین سرعت به سمت سازمان رفتم.

هلن: روانی چته؟ قراره من برسونمت.

سایه: فعلا وقت ندارم که برات توضیح بدم باید اطلاعات اون پسره رو برام پیدا کنی.

هلن : اطلاعات کی رو می خوای؟ واسه چه زمانی لازم داری؟

سایه : خوب می دونی کی رو می گم. پس این قدر سوال نپرس. هر چه زودتر بهتر.

هلن: باشه برات ردیف می کنم.

سایه: ماشین مسابقه برام جور کن تا ادامه راه هم ساکت باش.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت _ چهارم 

(سام)

در رو باز کردم و به سمت طبقه بالا رفتم. سوییچ رو روی میز پرت کردم. پام رو روی پله اول گذاشتم که صدای کارن باعث شد توقف کنم. به سمتش برگشتم و به چهره اش نگاه کردم. پوست سفیدش، چشم های آبیش و موهای بورش چهره او را زیبا جلوه می داد .

کارن : سلام. کجا داری می ری چه خبرشده ؟ نمی خوای برای من توضیح بدی چی شده ؟

نگاه بی تفاوتی انداختم. گوشیم رو از تو جیبم در آوردم و براش پیامک رو ارسال کردم .

سام : برات چیزی فرستادم خودت می دونی باید چی کار کنی. الان هم بالا کار دارم. دلیل نمی بینم برات توضیح بدم.

کارن : تو چرا این جوری ها ؟ مگه من دوست تو نیستم ما باید باهم همکاری کنیم.

سام : دوست ؟ من از بدو تولد دوست نداشتم الان هم ندارم تمام.

کارن : پس تکلیف من رو مشخص کن. من چی کارتم ها؟ همیشه نباید حرف تو باشه.

سام : من رو چقدر می شناسی؟ می دونی من کیم؟ از گذشته من خبر داری ؟ چرا اصلا من رو دوستت می دونی ؟

کارن : من تورو نمی شناسم. نمی دونم کی هستی فقط یه چیزی ازت می دونم این که تو پسر تاریکی، تو بدی، خیلی بدی. از همه سو استفاده می کنی و کسی برات مهم نیست، برات فرقی نداره دختره یا پسر. تو تاریکی هستی و از روشنایی دوری. تو احساسات نداری، تو سنگی.

سام : درسته من پسر تاریکم، من از روشنایی دورم، مثل سنگم، کسی هم برام مهم نیست پس سوال نپرس.

 نگاه عمیقی بینمون رد و  بدل شد. به سمت پله ها رفتم. یه راست تو اتاق کار کارن رفتم و پشت سیستم نشستم. وقتش بود . رمز رو وارد کردم شروع کردم به گشتن اسم سایه. کسی به این اسم وجود نداشت!

پس دو تا احتمال داره یا از طریق پول اون جا جاسوسی می کنه یا به اسم دیگه اون جاست ! 

(سایه)

هلن کارتش رو از جیبش در آورد و به نگهبان نشون داد. به اطراف نگاه کردم، هفت یا هشت سگ بود که همه اشون درحال پارس کردن بودن. یه سگ سیاه بود که وحشیانه من رو نگاه می کرد. پوزخندی زدم و با اشاره ی هلن وارد شدیم. این جا رو دوست داشتم. سیاه بود مثل اسمش. این جا جایی بود که نقشه ی نابودی افراد رو می کشیدن، این جا بوی خون می داد. با هلن وارد اتاق شدیم. خانم قد بلندی با پوستی سفید و موهای شرابی به سمتم برگشت. لبخندی خشن زد و گفت:

بیتا: حس خوش آمدگویی ندارم. من بیتام.

انگشت اشاره اش رو به سمت هلن گرفت و اشاره کرد که از اتاق بیرون بره  و بعد از بیرون رفتن هلن پشت میزش نشست و به من اشاره کرد که بشینم . پوزخندی بهش زدم و گفتم : 

سایه: دوست ندارم آدم ها از بالا نگام کنن.  جام راحتم.

بیتا : از اول از شخصیتت خوشم می اومد. اتاقت عوض می شه و میره طبقه چهارم. خالکوبی هم پشت گردنت می زنم. لقبت هم دختر سیاهی می شه و بهتره بهت بگم اگه نتونی کارت رو به خوبی انجام بدی پایان قصه با مرگ تو نوشته می شه. پس سعی کن کارت رو درست انجام بدی. تاحالا دو نفر نتوستن جون خودشون رو نجات بدن و مرگ آخر و عاقبتشون شده پس تو هم مراقب باش آخر تو این نشه.

سایه : هی همین جا صبر کن. من آخرم مرگ نیست. تا من کارم رو درست انجام ندادم قرار نیست مرگ رو انتخاب کنم. مرگ مال امثال توئه نه من. این رو تو اون مغزت فرو کن.

بیتا : از دختر های پررو و سر کش خوشم میاد. به هرحال من بهت گفتم. حالا رو صندلی بشین می خوام خالکوبی اسمت رو پشت گردنت بزنم. 

نشستم و گذاشتم کارش رو شروع کنه. از امروز دیگه سایه نبود فقط دختر سیاهی بود که باید جون آدم هارو می گرفت  .

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت _ پنجم

(سام )

کارن : سام نمی خوای بهم بگی چی شده ؟ 

سام : امروز یه دختر دیدم خیلی زبون دراز بود می خوام بدونم کیه تا یه درس حسابی بهش بدم.

کارن : واقعا برام سوال این همه کار برامون ریخته تو چرا افتادی دنبال دختری که هیچ ارزشی برات نداره ؟                

سام : این یه دختر معمولی نبود. اون متفاوت بود، سرکش و پررو بود.

کارن : الان اکثر دخترها پررو شدن. این چیزها خیلی عادیه، تو خیلی حساس شدی به نظرم.  

سام: حساس نشدم اون توی یه سازمان کار می کنه. این برای من  سوال که چرا اون جا کار می کنه.

کارن : تو سازمان ؟ کدوم سازمان؟ اصلا تو از کجا می دونی؟                               

سام : امروز تو دانشگاه فهمیدم.

کارن : این به تو چه ربطی داره ؟

عصبی شدم از روی صندلی بلند شدم و باخشم نگاهش کردم.

سام : بوی خوبی به مشامم نمی رسه. ماریا به خوبی یادته ؟ 

کارن : آره همونی که خواست جونت رو بگیره و اطلاعات لب تابت رو بدزده و در آخر عاشقت شد درسته؟

سام : درسته. همون که جسدش توی هواپیما سوخته پیدا شد.

کارن : یعنی تو فکر می کنی که...

سام : من فکر نمی کنم، من مطمئنم.

کارن : نقشت چیه ؟

سام: نقشه ندارم. من آدمی هایی که برای قتل من نقشه می کشن رو دوست دارم.

(سایه)

به سمت اتاقم رفتم. وقتش بود که وسایلم رو جمع کنم. به اطراف اتاقم نگاه کردم. پس اومده بودن جاسوسی ! به صورتم تو آیینه نگاه کردم. چشم هام سیاه تر از همیشه بودن و من رو یاد خاطرات کودکیم انداختند.

( فلش بک ) گذشته 

- بابا خسته نشدی من رو این قدر نگاه کردی. این قدر من رو نگاه می کنی مامان ناراحت می شه ها ! 

+ یه چیزی بگم قول میدی به مامانت نگی ؟

- آره بابا من به کسی هیچی نمی گم 

+ من تورو از مامانت بیشتر دوست دارم. چشم های تو دقیقا شبیه چشم های مامانته.     

- واقعا ؟

+ اره . من چشم های سیاه تورو بیشتر از سیاهی شب دوست دارم تو پرنسس سیاهی منی حالا فهمیدی چرا این قدر نگاهت می کنم؟

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت _ ششم 

به رد اشک سیاهم نگاه کردم. این اشک باعت شد ریمیلم خراب بشه لعنتی ! حتی فکر کردن بهش عذابم می داد. با انگشت کوچکم اشکم رو پاک کردم این اخرین قطره اشک سایه بود . سایه یه دختر سیاه بود. آدم های سیاه مگه گریه کردن بلدن؟ آدم  سیاه گریه نمی کنه. با یه حرکت شنل رو برداشتم وبه سمت خروجی حرکت کردم که هلن جلوم رو گرفت.

هلن : کجا داری می ری ؟

سایه : می  رم با ماشین که قرار بود برام جورکنی دور بزنم تا عصر بر می گردم حالا سوییچ رو بدهگ

هلن : سوییچ رو ماشین هست ولی زود برگرد می دونی که کار زیاد رو سرمون ریخته اگه دیر بیای هری عصبی می شه.

سایه : یک، به من دستور نده . دو، فعلا هری به من نیاز داره پس اون باید دنبالم باشه نه من. سه من از تو فرمان نمی گیرم.

با دستم اون رو کنار زدم. به سمت ماشین رفت و با یه حرکت ماشین از جاش کنده شد .

(سام)

سام : کارن اون پیامک چی شد ؟

کارن : نترس حل شد. الان در به رد دنبالشن  که کی این کار رو کرده.

نیشخندی زدم. پس این کارم حل شد فقط اون چشم سیاه می مونه که باید هرچه سریع تر حلش کنم.

کارن : هی پسر چایی می خوری ؟

سام : نه قهوه می خورم.

کارن : و حتما هم تلخ می خوری. باشه برات درست می کنم فقط یه سوال خوب، می خوای اسم سازمان ها رو در بیارم؟ بعدشم هکشون می کنم اون وقت می تونم بفهم اسم اون دختره هست یا نه ؟

سام : نه فعلا زوده خودم می دونم باید چی کار کنم خودت رو درگیر نکن.

 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ هفتم 

 (سایه)

از ماشین پیاده شدم و به سمت دریا رفتم . دریای سیاه نا آرام بود. به دریا خیره شدم امروز خلوت بود مثل همیشه.         

  بافریاد شروع کردم به صحبت کردن :

سایه : امروز سایه مرد. دیگه سایه ای وجود نداره. سایه موقعی که جسد مامانش تو دریای سیاه پیدا شد مرد. موقعی که باباش خاکستر شد مرد. از وقتی با این سازمان آشنا شد مرد. ازت بدم میاد دریا، تو نتوستی مامان و بابای من رو این جا نگه داری. ازت متنفرم استانبول، همه چی تقصیر توئه. این همه آدم چرا برای من این اتفاق ها افتاد؟

بلند فریاد زدم :

سایع: من انتقامم رو ازت می گیرم. من همین جا تو همین دریای سیاه، خودم رو پرت می کنم. آخر من همین جاست. من برای همه درس عبرت می شم، من نابودت می کنم.

به ساعتم نگاه کردم. یه ساعت وقت داشتم پشت ماشین نشستم و راه افتادم.

یه پیامک برام اومد، بازش کردم . ( آفرین خوب فریاد می زنی ولی حیف اون حنجره ات نیست؟)

نیشخندی زدم. حدس می زدم کی باشه. پس می خواد تلافی کنه. باشه بچرخ تا بچرخیم .           با آخرین سرعت ممکن به سمت سازمان رفتم . دختر سیاه برگشته.

(هلن)

بیتا : گوشیش رو جواب نمی ده نه ؟ 

هلن : حتما متوجه نشده مگه نه جواب میده آدمی نیست که گوشیش رو جواب نده.

سایه : دنبال من می گشتی ؟

بیتا : نه دنبال خودم می گشتم. برو تو اتاق، هری منتطرته. خوب می دونی که از آدم های بد قول بدش میاد سعی کن ناز نکنی برامون.

سایه : من ناز کردن بلد نیستم و فعلا هم شما دنبال من هستید نه من.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 8
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...