رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
YALDA.B

رمان نبض هرثانیه ی من| YALDA.B کاربرانجمن کتابساز

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: نبض هرثانیه ی من

نام نویسنده: یلدا بخشی (YALDA.B)

ژانر: عاشقانه، غمگین

وقت پارت گذاری: مشخص نیست

سخن نویسنده: اول اینکه سلام می‎کنم به همه ی کاربران ومدیران انجمن، دوم اینکه من با نوشتن این رمان نمی‎خوام ثابت کنم که برتر هستم ومی‎تونم چیزی بنویسم.نه!! من با نوشتن رمان می‎خوام حرف دلم رو به همه ی مردم عزیز بفهمونم.

خلاصه: سرزمینی از واژه های وارونه که توش به جای قهقه، هق هقه. سرزمینی که پسرش در زندگیش جایی برای خنده نداره. ودختری از جنس سنگ که زندگیش پر شده از غم ونفرت. اما این نفرت بین دختروپسر باعث نزدیک شدن آنها بهم میشه ولی...

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پیام خودکار می باشد

 

قوانین انجمن :

http://forum.ketabsaz.info/announcement/1-قوانین-انجمن/

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه: 

چه دنیای غریبانه ایست

یکی می‎آید یکی می‎رود

چه دنیای پرفرازیست

یکی می‎ماند ویکی می‎میرد

 

به نام آنچه دوست که هر چه داریم از اوست

 

"کاوه"

با صدای تقی که به در زده شد دستم رو از روی چشمام برداشتم وبا یه بفرمایید درست نشستم سر جام وسیگار رو انداختم توی جا سیگاری.

در باز شد وقامت یه مرد دیده شد چون اتاق پر بود از دود سیگار چیزی دیده نمی‎شد. 

با صدای سرفه اش فهمیدم عرفان هستش.

عرفان: چی کار کردی با این اتاق (با صدای بلندی که مشخص بود قصد ادامه دادن به غرزدن دارد، ادامه داد):

- خاموش کن اون لامصب رو.

کاوه: بس کن بابا حال ندارم؛ حرفت رو بگو.

چون همه توی این شرکت ازم حساب می‎بردن به جز این عرفان. به خاطرهمون باهاش آروم بودم.

عرفان: هیچی بابا اومدم بگم هنوز خبری ازشون نیست.

اعصابم خورد بود خوردترم شد. با صدایی که مطمئن بودم تا هفت اتاق اون ور هم رفت گفتم:

کاوه: غلط کردین. چند بار گفتم به جز اینکه بگید آقا پیدا کردیم چیزی نمی‎شنوم. ببین عرفان خان من حالیم نیست که یعنی چی پیدا نشد ونبود؛ فقط باید تا هفته ی دیگه اون خونواده پیدا بشه همین. حالام برو بیرون که گند زدی به احوالم.

زیر لب چیزی گفت که شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم.

عرفان: توکی احوالت خوش بود آخه.

بعد این که این حرف رو آروم زیر لب گفت، رفت. ولی من که گوشام تیزه پس فهمیدم ولی دیر شد نتونستم کاری کنم چون زود رفت.

ار عصبانیت نمی‎دونستم چی کار کنم. مشت محکمی به میز زدم ولی کارساز نبود. دستم رو دراز کردم وتموم وسایل روی میز رو با یک حرکت ریختم زمین. با صدای شکستن چیزی چشمام رو باز کردم. تیکه های تیز فنجان به یادم آورد که حتی قهوه ی تلخی که حال ساز من است رو هم کامل نخوردم.

 مطمئن بودم همه دارن صدا رو می‎شنوند ولی جرعت وارد شدن رو بدون اجازه ی من ندارن.

روی زانو نشستم ودستام رو روی سرم گذاشتم. لعنتی.

خودمم نمی‎دونستم منظورم از این لعنتی کی بود؟! یا چی بود؟! 

فقط با گفتن این لعنتی یه اسم میاد توی ذهنم"صبوری"

خونواده ای که باعث بدبختیم شدن. خونواده ای که نذاشتن از 10سالگی به بعد طعم آغوش پدر رو بچشم.

فقط آرزو می‎کنم روزی برسه که بتونم این خونواده رو پیدا کنم. تازه به این نتیجه رسیدم که یه دخترم دارن. هیچی بهتر از این نیست که نفرتم رو با یه دختر شروع کنم.

بعد این حرفم یه خنده ی بلند کردم؛ یک خنده ی شیطانی که لا به لای این فکرا از کثیف کاری این ماجرا خبرمی‎داد.

**************************************************

 

 

 

ویرایش شده توسط YALDA.B
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو روز از اون روزی که عرفان خبر داد که ازشون خبری نیست، می‎گذرد.

امروز قراره با چند تا از دوستام بریم سفر. ولی من اصلا حال تفریح وسفر واین جور چیزا رو ندارم. اما مجبورم چون این سفره کاریه.

الانم با بدبختی دارم لباس جمع می‎کنم. 

کاوه: انگار می خواهیم چند روز بمونیم اونجا که میگه بروبا چمدون پر بیا.(منظورم عرفان که این حرف رو گفت.)

عرفان: غر نزن جمع کن.

با صداش یه متر نه بلکه چهار متر پریدم بالا. این اینجا چی کار داره خدا می‎دونه.

با این حرکتم شروع کرد به خندیدن. حالا خنده که میگم نه یه خنده ی آروما؟! نه بابا! یه خنده ای که فکر کنم صداش تا هفت همسایه بغلی رفت.

با حرص رو بهش توپیدم: 

کاوه: هوی چته؟ آبروم رو بردی الان همسایه ها فکر می‎کنن چه خبره حالا. 

بعد با یه حالتی که انگار چندشم شده بهش گفتم:

کاوه: ببند دهنت رو تموم دندونات از اینجا معلومه.

اونم فقط یه ایش دخترانه گفت ورفت. من بازم نفهمیدم این اینجا چی کار داره! باید بپرسم.

بعد جمع کردن لباسام رفتم بیرون.

عرفان رو دیدم که روی کاناپه لم داده وداره آب پرتغال می‎خوره.

همین جوری که داشتم از کنارش رد می‎شدم تا برم به آشپزخونه بهش توپیدم:

کاوه: راحت باشا اصلا خجالت نکش راحت باش.

با یه لبخند روی لب بهم نگاه کرد وگفت:

عرفان:هستم خیالت تخت خواب.

کاوه: برو بابا. اون رو ولش بگو ببینم تو از کجا اومدی تو؟!

برگشت سمت تلویزیون وبه حالت قبلی نشست و همون جوری که داشت لیوان رو روی میز می‎گذاشت گفت:

عرفان: خب از در اومدم می‌خواستی از کجا بیام؟ از پنجره؟!

کاوه: منم فهمیدم از در اومدی عرفان خان. منظورم اینه کلید از کجا پیدا کردی؟!

یه لبخند شیطنتی زد وگفت:

عرفان:اگه خوب فکر کنی می‎فهمی که در رو جناب عالی باز گذاشته بودین.

اوف؟! مگه حواس برام مونده که بدونم چی کار می‎کنم؟!

 

ویرایش شده توسط YALDA.B
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم و بس.

رفتم توی آشپز خونه و بعد خوردن یه لیوان آب دوباره برگشتم توی پذیرایی.

درست کنار عرفان نشسته وبهش گفتم:

کاوه: تا آخر این ماه باید کارمون رو تموم کنیم. (به طرفش برگشتم و ادامه دادم:)

- منظورم را که می‌فهمی؟!

تلویزیون رو خاموش کرد وبرگشت سمتم.

عرفان: اوهوم. فقط یه چیزی..

برگشتم به رو به رو وپای راستم را روی پای چپم قرار دادم.

کاوه: چی؟

عرفان: توی تحقیقات دو روز پیش به یه چیزی برخورد کردیم.

سرم رو به سمتش برگرداندم و چشمانم را باریک کردم.

دست پاچه شدنش رو احساس کردم. می‎دانستم این حالت عرفان یعنی یه گندی زده.

به حالت قبل برگشتم وبهش توپیدم:

کاوه: می‎دانی که از معطلی خوشم نمیاد پس زود باش بنال ببینم چی شده؟!

با تته پاته گفت:

عرفان: اون... روز... ما..

از لکنت و معطلی به حد زیادی متنفرم. با صدای بلند سرش داد کشیدم:

کاوه: درست حرف بزن ببینم چی میگی آخه!

دست پا چه گفت:

عرفان: اون روز... آقای صبوری بزرگ یه چیزی گفت.

با تعجب به سمتش برگشتم وگفتم:

کاوه: چی؟! چی گفت؟!

عرفان: گفت پیدا کردن پسر من برای خانواده ی رادان ها یه خواب می ماند و راستی به این نتیجه هم رسیدیم که پسر بزرگش جز یه دختر چیزی ندارد.

حرف اول عرفان خیلی اعصابم را به هم زد جوری که اصلا از حرف دومش چیزی نفهمیدم.

دستم را روی گردنم کشیده ویه نفس عمیق کشیدم. نه این چیرا مرا آروم نمی‎کند.

دست بردم توی جیب شلوارم وسیگارم را بیرون کشیدم. فقط این بود که مرا آروم می‎کرد.

 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...