رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
sevma ghaffari

رمان عشق ناشدنی | سوما غفاری

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : عشق ناشدنی

نام نویسنده : سوما غفاری / کاربر انجمن کتاب ساز

ژانر رمان : عاشقانه ، تخیلی ( با چاشنی کمدی )

ناظر رمان : میترا خالقی نیا

ویراستار رمان میترا خالقی نیا

خلاصه ی رمان : دختری که عاشق پسری میشه  و عشق بین این دو تبدیل به عشقی میشه که قدرت اون از هر عشقی بیشتره . اما شرایط زندگی این دو نفر با هم متفاوته . دنیای هردو با هم متفاوته . همین تفاوت اجازه ی چشیدن طعم خوشبختی رو به این دو نفر نمی ده . سرانجام دوره ی جدیدی از قدرت و جادو آغاز میشه  و تولد قدرت های خطرناک موجب میشه که ...

خلاصه برای مدیران : رمان  درمورد دختری به این کاتریناست که یه انسان نیست اما برعکس پسر قصه یه انسانه . کم کم  این دو تا عاشق هم میشن . البته برای رسیدن به هم دعوا و مشکلات زیادی اتفاق می افته . بعدا با عشق این دو تا شرایط قدرت هایی که قدرت کاترینا رو محدود می کنه عوض میشه و همه خواستار جدایی کاترینا از عشقش میشن اما آخر سر کاترینا کاری می کنه که به همه چیز خاتمه میده .

 

مقدمه :

عاشقت شدم . 

عاشقم شدی  . 

دچار عشقی سوزان شدیم و در عشق هم زندگی را خلاصه کردیم  . اما اشتباهمان همین جا بود .

ما فقط خوبی های زندگی را خلاصه کردیم و یادمان رفت که تمام دنیا دست به دست هم داده تا ما را از هم جدا کند . 

اما با این حال ما از عشقمان نگذشتیم و در اخر این دنیا بود کم آورد .

 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

5u34_imageproxy.jpeg.jpg

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از                               شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

 

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    

 

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

 

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول 

برای آخرین بار به خودم تو آیینه نگاه کردم . موهای بلند به رنگ قهوه ای که حالت فر داشت با چشمان سیاه و قیافه ای دوست داشتنی . 21 سالم بود و در شهر فورکس با خانواده‌ام زندگی می کردم  صدای ریتا ، خواهر کوچک ترم من رو از فکر خارج کرد : کاترینا ، کاترینا . 

+  اومدم

تو آیینه واسه خودم چشمکی زدم و از اتاقم خارج شدم . درحالی که از پله ها پایین می رفتم رو به دوست هام که در ابتدای پله ها وایساده بودن گفتم :

شما چرا این قدر عجله دارین ؟ مسابقه ی دو که نیست . 

سم : ببخشید دیگه نمی دونستیم حاضر شدنت مثل عروس ها طول می کشه .

+ اون عروسی که دامادش تو باشی باید با یه پیژامه به محل عروسی بیاد چون تو بهش فرصت حاضر شدن نمی دی .

سم : من دوست ندارم دو ساعت جلو آیینه وایسی و به خودت نگاه کنی و چه می دونم ، هی ظاهرت رو درست کنی .

+ واسه همینه که این قدر بی ریختی 

سم : نکه تو خیلی باریختی

لیا  : اگه شما این جا وایسین و دعوا کنین که شب میشه .

جاش  : جالب این جاست که اگه دیر کنیم می اندازین تقصیر ما 

+ هی !

لیا : این یکی رو دیگه راست میگه 

+ آدم باید با شما به هیچ مبارزه ای نره چون یه دقیقه نشده به آدم خیانت می کنین . 

لیا : به این خیانت نمی گن عزیزم ، میگن راستگویی 

+ راستگوییت رو برم

جاش : حالا بیخیال ، بیاین بریم . 

چیزی نگفتیم و از خونه خارج شدیم و سوار ماشین جاش شده و به سمت مقصد به راه افتادیم . 

سم ، لیا و جاش بهترین دوست های منن . الان 5 ساله که با هم دوستیم و بگم که دور هم بودن بهمون  خیلی خوش می گذره .

سم 20 سالشه و از ظاهر به اون پسرهای پولدار و لوس می خوره که فقط بلدن دخترهارو اذیت کنن اما اگه از نزدیک بشناسیش می فهمی که اصلا این طور نیست . سم رنگ موهاش طوسیه ( البته رنگ موهاش سیاه بود ولی بعدا رنگشون کرد ) و چشم های سیاه داره . لیا 21 سالشه و رفتار و شخصیت جالبی داره ؛ واسه ی اون هر چیزی زمان و مکان خاص خودش رو داره ، مثلا لیا گاهی اوقات جدیه و به موقع اش خیلی شوخ طبعه . لیا هم موهای کوتاه به رنگ خرمایی و چشمان قهوه ای داره . و اما جاش ، جاش 18 سالشه و از همه ی ما کوچک تره . البته نه تو قبیله  ، فقط بین ما چهار نفر . جاش خیلی مغروره ولی به ما که می رسه غرورش ته می کشه . رنگ چشم ها و موهای اونم قهوه ایه .

با رسیدنمون به مقصد از آغوش افکارم بیرون اومدم .

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم

جاش ماشین رو بیرون جنگل تو گوشه ای پارک کرد و پیاده شدیم . وارد جنگل شدیم و بعد این که از خیابون دور شدیم ، سم گفت :

حالا دیگه هیچ کسی این اطراف نیست  .

به اطراف نگاهی انداختم و گفتم

+ پس می تونیم تبدیل به گرگ بشیم ، چون من نمی خوام تموم راه رو به حالت انسانی راه برم .

با سکوتشون چشم هام رو بستم و حالت گرگیم رو تصور کردم . با لرزشی که توی تنم حس شد ، چشم هام رو باز کردم . به بقیه نگاه کردم . اون ها هم تبدیل به گرگ شده بودم . 

لیا به زبان گرگ ها گفت

لیا: خب دیگه بریم .

سپس به وسط جنگل رفتیم . اون جا دورتادو ، درخت های بلند و بزرگی قرار داشت ولی وسطش عاری از درخت بود که ما گرگینه ها اون جا رو محل قرارمون کرده بودیم . وقتی به اون جا رسیدیم دوباره تبدیل به انسان شدیم . سم نگاهی به اطراف کرد و گفت :

این جا خیلی قشنگ شده . 

گفتم :

+ سوکی دسته گل کاشته

سوکی یکی از اعضای قبیله است ( قبیله ی گرگینه ها که 38 نفرن ) و امروز تولدشه و همه ی اعضای قبیله و رئیس قبیله رو دعوت کرده . 

با اومدن سوکی پیشمون سم گفت :

هی سوکی ، یه روزه بودن چه حسی داره ؟

سوکی : سم خفه شو . 

سم : واقعا که قدر نشناسی ، ما خوبی کردیم اومدیم به جشن تولدت ولی تو بهم می گی خفه شو ؟ 

سریع پریدم وسط مکالمه اشون و گفتم

+ سم می خوای با این رفتارت بیچاره رو سکته بدی ؟

سم : آره 

لیا یکی زد پشت گردن سم و گفت

لیا:تو غلط می کنی . 

سپس خطاب به سوکی گفت

لیا:تولدت مبارک. 

سوکی : ممنون

سم  درحالی که پشت گردنش رو مالش می داد گفت

سم: لیا دستت بشکنه  .

لیا : همچنین . 

با این حرف ، خنده مهمان لب های من و سوکی و جاش شد  . 

بعد خندیدن سوکی گفت 

سوکی:من باید برم به بقیه سر بزنم ، از جشن لذت ببرین . 

با این حرف ، سوکی رفت و ما هم به بقیه ملحق شدیم . وقتی همه ی مهمون ها اومدن جشن شروع شد . آهنگ ها ، رقصیدن ها ، مسابقه ها و در آخر هم 27 ساله شدن سوکی چیز هایی بود که به جشن شادی بخشید . بعد از کلی خندیدن از سوکی خداحافظی کردیم و تو جنگل به سمت خیابان به راه افتادیم ( البته به حالت گرگی) 

ساعت تقریبا یازده شب بود و هیچ چیزی یا هیچ کسی تو جنگل نبود ، ولی دیدم که یه چیزی لا به لای درخت ها تکون خورد . توجه ام به سمتش جلب شد . 

اون چه چیزی می تونه باشه؟!

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

تو این فکر بودم که چرا زود قضاوت کردم ؟

سرم رو تکون دادم تا افکار چرت و پرتم از سرم خارج بشه . رو به بقیه کردم و به زبان گرگ ها گفتم

+بچه ها فکر کنم یه چیزی داره اون جا تکون می خوره . 

جاش : لابد خیالاتی شدی ، چون هیچ کس این موقع شب به جنگل نمیاد . 

بی توجه به حرف جاش ، چند قدم جلوتر رفتم . گوش هام رو تیز کردم و دقیق تر به نقطه ی مورد نظرم چشم دوختم . همون لحظه صدای پسری در نزدیکی ما به گوش رسید

 _ تام ، مایکل ، کجایین ؟

لیا : یه انسان !

سم باید هرچه سریع تر از این جا بریم  .

از حرف سم تبعیت کردیم و از اون جا دور شدیم . بین درخت ها خودمون رو قایم کردیم و از همون جا نگاه کردیم . پسره از بین درخت ها بیرون اومد و تو دیدمون قرار گرفت ولی خب اون ما رو ندید . پسری بود تقریبا 23 ، 24 ساله با قدی بلند ، پوستی به رنگ گندمی و چشمان و موهای سیاه که این ویژگی هایش ، زیبایی را به چهره اش افزوده بود . و یه تی شرت سیاه پوشیده بود با شلوار خاکستری رنگ . 

با صدای غر زدن پسره ، از آنالیز کردنش دست برداشتم .

-  لعنت به تو تام ، همچین بازیی از کجا به ذهنت رسید ؟ البته تقصیر منم هست که یه متر پریدم بالا و گفتم من من . الان چطوری پیداتون کنم آخه ؟

رو به بقیه گفتم

+انگار که گم شده . 

جاش : خودش می تونه راهش رو پیدا کنه ، بیاین بریم .

+ من میگم کمکش کنیم .

جاش اون وقت چرا ؟!

+ این پسره خیلی به محل قرارمون نزدیکه . اگه بیخیالش بشیم میره و اون جا رو پیدا می کنه و مطمئنم هنوز چند نفر از اعضای قبیله برای تمیز کردن اون جا موندن و احتمال داره برای این که کار ها زودتر تموم بشه ، به گرگ تبدیل شده باشن .

سم : منظور ؟

+ منظورم اینه که باید کمکش کنیم تا بیشتر از این به محل قرارمون نزدیک نشه و اون جا رو نبینه . 

جاش : بیخیال بابا . 

+ من که میرم کمکش کنم . 

سپس تبدیل به انسان شدم و به طرف پسره رفتم 

گفتم :

+ ببخشید 

پسره با شنیدن صدام به طرفم برگشت و من رو دید .

_ بله ؟

+ فکر کنم راهت رو گم کردی . 

-  درسته ، گم شدم . 

+ من این جنگل رو خیلی خوب می‌شناسم ، می تونم راهنماییت کنم . 

 -  واقعا ؟!

+ بله .

- جالبه ! خب من فقط می خوام برم به اون رودخونه ای که در انتهای جنگل هستش .

+ من می برمت .

- ممنون

بعد از این حرفش به راه افتادیم  . تازه چند قدم برداشته بودیم . سکوت دست به دست ما داده بود و جز نوری که از چراغ قوه ی پسره خارج می شد ، هیچ جور دیگری باعث دید نمی شد . مدتی بود که داشتیم راه می رفتیم  که بالاخره به اون رودخونه رسیدیم . 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با رسیدنمون سکوت رو شکستم و گفتم : + رسیدیم .

پسره چیزی نگفت و چند قدم به جلوتر رفت . به دنبالش رفتم . پسره پیش یه چادر و چند تا وسایل دیگه که مخصوص پیکنیک بودن وایساد 

گفتم : 

+ این ها چیه ؟! 

پسر :

- با دوست هام اومده بودیم پیکنیک که یهو یکی از دوست هام زد به سرش و گفت کی جرعتش رو داره بره داخل جنگل و برگرده ، منم قهرمان بازی درآوردم و گفتم که من می تونم برم . ولی خب ، رفتم و گم شدم . این ها هم وسایل های مائه و مطمئنم دوست هام الان دارن دنبال من می گردن  . 

پسره به اطراف نگاهی انداخت . سپس دوباره رو به من کرد و گفت :

- ولی چرا صداشون رو نشنیدیم ؟ 

+ خب ، جنگل خیلی بزرگیه 

همون لحظه دو تا پسر دیگه از بین درخت ها نمایان شدن که فکر کنم دوست های همین پسره بودن . یکیشون با دیدن پسره پیشش رفت و گفت :

× هی ! کوین بالاخره پیدات شد .

پس اسمش کوینه ! عجب !

صدای اون یکی دوستش من رو از زیر سلطه ی افکارم درآورد :

* پسر می دونی چقدر دنبالت گشتیم 

کوین : خب تقصیر تامه دیگه . 

پسری که پیش کوین وایساده بود و اسمش تام بود ، گفت :

× تو اعتماد به سقف داری من چی کار کنم ؟

صدام سدی بین مکالمه اشون ساخت .

+ حالا که دوست هات رو پیدا کردی پس من برم

کوین : باشه خداحافظ . 

+  خداحافظ . 

سپس برگشتم تا برم که صدای کوین رو شنیدم .

- درضمن ممنون بابت کمک .

از روی شونه ام به عقب نگاه کردم و گفتم : خواهش می کنم . 

این رو گفتم و راهی که اومده بودم رو برگشتم . دقایقی بعد از جنگل خارج شدم . سوار ماشین جاش شدم و گفتم :

+ می تونیم بریم .

جاش حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم . در طول راه ، سکوت فضای بینمون رو اشغال کرده بود  ؛ چرا که به خاطر خستگی کسی حرفی نمی زد . جاش من رو به خونه رسوند و سپس رفت تا بقیه رو برسونه ، آخه بینمون فقط اون ماشین داشت . در رو با کلیدهام باز کردم و وارد شدم . تمام چراغ های خونه خاموش بودن و تاریکی به همراه سکوت در همه جای خونه قدم می زد . مزاحمشون نشدم و به اتاقم پناه بردم  . بعد از عوض کردن لباس هام ، خودم رو روی تخت انداختم و با لذت فراوان در آغوش خواب فرو رفتم . روز بعد در حال این که صبحانه می خوردم ، داشتم به این فکر می کردم که امروز بیکار بودم و بنابراین باید برای امروز یه برنامه ریزی می کردم . سعی کردم کاملا در افکارم غرق بشم تا راحت تر بتونم فکر کنم اما مامانم با حرفش من رو از افکارم به بیرون کشید و یه سطل آب رو روی برنامه ریزیم ریخت : واسه ی امروز هیچ برنامه ای نریزین چون کار داریم .

پرسیدم :

+ چه کاری ؟! 

مامانم : باید خونه رو تمیز کنیم .

ریتا : چرا ؟!

مامانم : همسایه های جدیدمون رو واسه ی شام دعوت کردم . 

اندکی فکر کردم و گفتم :

+ همسایه های جدید تو همین خونه ی کناریمون 

مامانم : آره

بابام این ها کی اومدن ؟

مامانم : دیشب تقریبا ساعت هشت بود که اومدن . اما ظاهرا هیچ بچه ای ندارن چون تنها بودن . 

+ حالا مهمش اینه که بالاخره اومدن .

این طوری گفتم چون تقریبا یه ماهه که کامیون میاد و وسایل ها رو می ذاره و میره اما خبری از کسی نمی شه .

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

بقیه ی روز با انجام دستور های مامانم گذشت . اون به هرکدوممون یه مسئولیت داد . برای مثال به ریتا گفت که اتاق ها رو تمیز کنه و اون بعد از کلی غر زدن راجع به این که کسی به اتاق ها نگاه نمی کنه ، کارش رو شروع کرد . به بابام گفت که واسه خرید بره بیرون و از منم خواست تا به سالن  رسیدگی کنم  . خودش هم آشپزخونه رو تمیز کرد و غذا ها رو پخت . بعد این که کارهامون تموم شد ، استراحت کردیم و ساعت هفت بود که زنگ در به صدا دراومد  . همگی پشت در وایسادیم و باز کردن در رو سپردیم به عهده ی مامانم .  مامانم در رو باز کرد و سلامی داد . صدای سلام اون ها رو هم شنیدم . با بفرمایید مامانم وارد شدن . اول یه زن و مردی وارد شدن که زن و شوهر بودن و پشت سرشون هم پسری وارد شد . تعجب باعث شد تا خیره به چهره ی اون پسر  بمونم . با دیدن اون پسر ، می تونم بگم ذهنم هنگ کرد . تعجب ناشی از دیدنش اجازه ی بیان افکارم رو ازم گرفت .

با خود فکر کردم : این ، این که کوینه ! ولی مامانم گفته بود که این ها بچه ای ندارن . البته گفته بود ظاهرا . 

صدای سلام اون زن ، دستم رو از دست افکارم جدا کرد . پدرم هم سلامی داد و سپس مادرم بود که شروع به حرف زدن کرد :

× من لوسی هستم و این هم شوهرم دیویده و البته دختر هام ، ریتا و کاترینا . 

زن با لبخندی بر لبش گفت :

* اسم منم آماندا هستش و شوهرم مکس و پسرم کوین . 

مامانم : حالا که آشنا شدیم ، پس بفرمایید بریم به سالن . 

همگی به سالن رفتیم و نشستیم . 

*** 

قهوه ها رو توی لیوان ریختم و به حال برگشتم . بعد این که همه قهوه هاشون رو برداشتن ، دوباره روی مبل نشستم  . بقیه هم به بحث کسل کننده اشون ادامه دادن . نیم ساعت از اومدن کوین و خانواده اش می گذشت و من متاسفانه ، مجبور شده بودم بینشون بشینم . 

صدای پدرم من رو از فکر خارج کرد

پدر: فکر کنم این جوون ها حوصله اشون از حرف های ما سر رفته

کوین بلافاصله گفت :

کوین: نه این طور نیست .

پدرم با خنده گفت

پدر: چرا هست .

مامان : اگه این طوره پس شما سه نفر برین توی حیاط و بین خودتون صحبت کنین .

منظورش از شما سه نفر هم من و ریتا و کوین بودیم .

مامان : کاترینا ؟ 

+ باشه بریم .

سپس سه نفری پاشدیم و به حیاط رفتیم و توی آلاچیق نشستیم .

ریتا : بالاخره خلاص شدیم .

+ پس تنها کسی که حوصلهاش سر رفته بود ، من نبودم .

کوین : راستش اگه کمی دیگه بحث تاریخی پدرم و پدرتون را می شنیدم ، مغزم منفجر می شد .

ریتا خواست چیزی بگه ولی صدای زنگ گوشیش مانع او شد . ریتا گوشیش رو از جیبش درآورد و بعد از نگاه کردن به صفحه اش گفت الان میام و سپس رفت . 

همین که اون رفت ، کوین گفت :

- اصلا انتظار نداشتم همسایه ی دیوار به دیواریمون دختری باشه که دیشب بهم کمک کرد .

+ دیشب وقتی که پدر و مادرت اومدن ، چون تو همراهشون نبودی ، مامانم فکر کرده همسایه‌ هامون فرزندی ندارن . بنابراین منم انتظار یه زن و شوهر رو داشتم نه تو . 

- یعنی اگه مامانت می گفت یه پسر دارن ، اون موقع انتظار من رو داشتی ؟ 

+ نه

کوین تک خنده ای کرد و ادامه داد :

- بازم بابت دیشب ممنون .

+ هر کسی جای من بود همین کار رو می کرد .

- ولی هر کسی اون جنگل رو به اندازه ی تو خوب نمی شناسه .

+  اینم هست .

ویرایش شده توسط میترا خالقی نیا
  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

چند ثانیه ای توی سکوت گذشت تا این که ریتا برگشت.  سپس سه تایی مشغول صحبت شدیم.

پس از مدت کوتاهی صدای مامانم سدی بین مکالمه امون ساخت و توجه ما رو به خودش جلب کرد.

مامان: بچه ها بیاید واسه شام.

ریتا رو به مامان که جلوی در حیاط پشتی وایساده بود، گفت:

ریتا: باشه مامان.

سپس پاشدیم و به داخل رفتیم. بقیه سر میز نشسته بودن. من و ریتا پیش هم نشستیم وکوین هم رو به روی من نشست. 

شام داشت توی سکوت صرف می شد تا این که مامانم به این سکوت خسته کننده خاتمه داد:

مامان: آماندا شما وسایل خونه اتون رو چیدید؟

آماندا: کارگرهایی که توی این یه ماه می اومدن، وسایل های سنگین رو سرجاشون گذاشتن اما چیدن وسایل های زیر میز مونده واسه فردا که خودمون باید انجامش بدیم.

مامان:اگه بخواین ما می تونیم بیایم کمکتون کنیم.

آماندا: مرسی ولی خودمون انجامش میدیم.

مامان: من دارم جدی میگم، فردا یکشنبه است و هیچ کدوم از ما کاری نداریم. می تونیم بیایم کمکتون کنیم.

آماندا حرفی نزد و به نشانه ی گرفتن نظر شوهرش، مکس، به او نگاه کرد اما جوابی که دریافت کرد، سکوت مکس بود. لذا خودش تصمیم گرفت و گفت:

آماندا: باشه.

مامان: پس فردا بعد از صبحانه یه سری بهتون می زنیم.

آماندا: منتظرتونیم .

بعدش، همگی به خوردن شامشون ادامه دادن. چند لحظه بعد ریتا دم گوشم گفت:

 - مامان باز یه تصمیمی از طرف خودش گرفت.

+ مامان رو که می شناسی.

- پس فردا آماده باش که باید تمیزکاری کنیم.

+ خوش می گذره 

ریتا با تعجب نگاهی بهم انداخت و سپس مشغول خوردن شامش شد.

کوین و خانواده اش بعد از شام رفتن و ما هم رفتیم تا بخوابیم.

روز بعد همون طور که برنامه ریزی شده بود، بعد از صبحانه به خونه ی آماندا و مکس رفتیم. در رو زدیم و آماندا در رو باز کرد. بعد از سلام و احوالپرسی وارد شدیم. آماندا بعد از بستن در پیش ما اومد و گفت: ممنون از این که اومدین

مامان: خواهش می کنم. خب الان بریم سرکارمون؟

آماندا: بریم 

مکس: خب دیوید نظرت چیه ما مردها بریم سر آشپزخونه؟

بابا: بریم

سپس بابام همراه مکس به آشپزخونه رفت.

بعد از رفتن اون ها آماندا خطاب به مامانم گفت: 

آماندا: لوسی ما هم این جا رو تمیز کنیم. 

مامان ( لوسی ) : باشه

گفتم:

+ پس من و ریتا هم میریم به طبقه ی بالا

آماندا : باشه 

من و ریتا به طبقه ی بالا رفتیم. تو طبقه ی بالا سه تا اتاق بود که یکیش انتهای راهرو بود و دو تای دیگه روبه روی پله ها بود. 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...