رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
رویا

داستان کوتاه عشق مال همه است

پست های پیشنهاد شده

#داستان_کوتاه 
#رسا(رویا_س) 
#عشق_مال_همه_است
نگاهش روی تاریک و روشن اتاق می چرخید.سر تکان داد تا کمی دیدش بهتر شود اما فایده ای نداشت.جک چراغ را خاموش کرده و تنها نوری که به اتاق می تابید، نور پذیرایی بود که به واسطه ی روشن بودن تلویزیون ساطع می شد.کمی خودش را تکان داد تا عرق نشسته بر تنش، کم تر اذیتش کند.جایش را تغییر داد تا بتواند بهتر چشم به محبوبش بدوزد؛ محبوبش آن طرف پنجره و در صحرا زندگی می کرد.
کار هرشبش این شده بود که دور از چشم بقیه، مجالی برای دیدن رخ یارش پیدا کند و دور از چشم نامحرمان، به او چشم بدوزد و روز به روز بیشتر دلبسته اش شود.می دانست که این عشق به سرانجامی نمی رسد چون هیچ کشش و علاقه ای از معشوق ندیده بود.
روزها به امید دیدار او چشم باز می کرد و شب ها در آرزوی وصال او به خواب فرو می رفت.سعی می کرد تا جایی که توان در حنجره اش داشت برای معشوق بخواند تا شاید به او از گوشه ی چشم نگاهی بیندازد اما تا به حال موفق نشده بود. می دانست که صدای خوبی دارد.این را بارها از جک و ویلیام شنیده بود اما از رز خیر.حتی سرش را بر نگردانده بود تا منبع صدا را ببیند.
آن شب نیز در دل دعا می کرد که ویلیام تا نیمه شب بیدار باشد تا او خوب بتواند محبوبش را از پشت پنجره ببیند و در دل قربان صدقه اش برود.آخر مگر چیزی زیباتر از او هم در عالم هستی وجود داشت؟
کمر باریکش، لباس زیبایی که به خوبی قالب بدن پر پیچ و خمش شده بود و بوی عطرش که باد آن را به مشامش می رساند و او را مست و مدهوش می کرد.رنگ پوست سیاهش بود که او را برای اولین بار جذب خودش کرد.انگار رنگی جز سیاه برایش معنی نداشت و رنگی را جز آن، رنگ نمی دانست.چقدر دلش می خواست که او اکنون کنارش بود و سید، آن را در آغوش می کشید و می بویید اما چه فایده که فقط این یک رویا بود و به واقعیت نمی پیوست.
شاید هیچ گاه فکرش را هم نمی کرد که عاشق این موجود سیاه رنگ شود و دلش با دیدن رقص های دلبرانه اش در باد بلرزد.خوب آن شب را به یاد داشت.همسایه اشان آتشی به پا کرده بود و گوشت کباب می کرد.باد پاییزی می آمد و عطر محبوبش به مشامش می رسید که با دیدن صحنه ای، سر جایش ماتش برد.
محبوبش میان باد کمرش را تکان می داد و سرش را می چرخاند.موهای مشکی اش میان باد تکان می خوردند و دل او را بیشتر از پیش می بردند.
همین هم باعث شد که تا چند روز مبهوت بماند و صدایش درنیاید اما سرانجام جک او را پیش دکتر برد و زبانش را باز کرد.وقتی که از پیش دکتر آمد، نگاهش به رز افتاد که طره ای از موهایش روی زمین افتاده اند و رز پژمرده و غمگین در لاک خود فرو رفته است.وقتی که این صحنه را دید، حس کرد قلبش دیگر نمی زند.یعنی می شد که او هم به سید دل بسته باشد و از نخواندن او ناراحت شده باشد؟
سید در آن لحظه دعا کرد که ای کاش درون قفس زندانی نبود تا این سوال را از رز بپرسد اما افسوس که نمی توانست.درون قفس محبوس بود و بال و پرش را بریده بودند تا فرار نکند.نمی دانستند که او اگر بال و پر هم داشت از کنار معشوقش تکان نمی خورد.
رز مشکی اش با گلبرگ هایی پژمرده زیر پنجره ی اتاقش آرمیده بود و سید به آرامی اشک می ریخت.طاقت ناراحتی او را نداشت.از همان روزی که او نخوانده بود، رز پژمرده شده و تا الان حالش خوب نشده بود.سید نیز هرشب به او خیره می شد و سعی می کرد جلوی افکار منفی اش را بگیرد اما چیزی ته دلش به او می گفت که حال رز خوب شدنی نیست و او قرار است سید را ترک کند.
با خاموش شدن چراغ، آهی کشید و پلک فرو بست تا بغضش را قورت بدهد و به عشق نافرجامش فکر کند.
نمی دانست چقدر گذشته بود که با تابش نور خورشید به چشم هایش، پلک هایش را باز کرد.نگاهش به رز که افتاد و جسم بی جانش را روی بیل باغبان دید، مات ماند.باور چیزی که می دید برایش غیر ممکن بود.چطور توانست که محبوبش را بکشد و از آنجا ببرد؟ او که هنوز زنده بود و نفس می کشید.
چشم هایش به جای خالی رز خیره شده بود و از جایش تکان نمی خورد.آخر مگر بدون رز، زندگی هم معنا داشت؟زندگی می کرد به شوق وصال با او.آواز می خواند و دلبری می کرد تا دل معشوقش را ببرد اما حالا باید چه می کرد؟بدون او مگر طاقت زنده ماندن داشت؟
سرانجام صدای داد ویلیام با ناقوس ساعت یکی شد.قناری به آرزویش رسیده بود.

ویرایش شده توسط رویا
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...