رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خالق عشق

نام رمان:شعلۀ سیاه

نویسنده:sarvin

ژانر:عاشقانه،غمگین،اجتماعی

خلاصه:رمان شعله سیاه داستان دختر زخم خورده ای رو به نمایش میزاره که زیر مشت های پی در پی سرنوشت خورد میشه ولی با گذر زمان خودش رو میسازه و سعی میکنه گذشتش رو فراموش کنه ولی با ورود افردای به زندگیش مجبوره با گذشته سیاهش روبه رو بشه…

خلاصه برای مدیران:داستان درباره دختری به نام آنیسا است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در یه پرورشگاه زندگی میکنه......

 

مقدمه:

 

گاهی می خواهی تنها خودت باشی و خودت،

در یک اتاق تاریک که کمی هم خنک است

 درخود مچاله شوی و دستمالی نباشد تا

باران ابرهارا بر روی گونه ات پاک کند

آشفتگی حالت و پریشانی گیسوانت با آن پوزخند نشسته بر لب هایت

در خورده شیشه های آیینه ی خونی اعصابت را متشنج می کند

و باز تو می مانی و دستانی که قرمزی سوزناکی بر روی آن خود نمایی می کند

می خندی به خود در آیینه ات

بلندتر،جنون وار و شاید اغراق آمیز اما تو،

همچنان به سیاهی زیر چشمانت قهقهه ایی وحشیانه با سمفونی می نوازی

گیج و منگی ،احساس میکنی کسی اینجاست که نیست و با خودت درگیر می شوی

تو گریزانی ،حتی از خودت،

واین ذهن مشوشت را هر لحظه مانند موریانه آنچنان می خورد که گویی لحظات سرابی بیش برای تو نیستند

اما ،تو هنوز از پس واژگان نا مفهوم با خود گذاوه میگویی و این

 سرگیجه ی وحشتناک است که تو را نخورده مست کرده

و سرت را به دورانی انداخته که به گردش ماه به دور خورشیدش می ماند

اما تو داری خود را ذوب می کنی

سرخی رگه های خون درون مردمک دریا گون چشمانت درد را فریاد می زند

اما تو هنوز این سمفونی غمگین را برای دل محذونت چنان می نوازی که ترحم بیداد می کند

سیاهی هنوز پا برجاست

دخترک ،هر چقدر می خواهی در این وحشت بی پایان غوطه ور شو

که وقتی روزنه باز شود تو باید بایستی و دوباره شروع کنی...

 

سخن نویسنده:

سلام دوستان خواننده...از اینکه برای رمانم زمان گذاشتید و می خواید بخونیدش خیلی ممنون...ازتون خواهش میکنم که با خوندن اولین خط رمان قضاوت نکنید چون برای نوشته شدن این رمان کلی زحمت کشیده شده و روی تک تک کلمه هاش بارها و بارها فکر شده...رمان شعله سیاه اولین رمانم نیست و قبلش دوتا رمان نوشتم که خب خداروشکر طرفدار زیاد داشت...بنابراین مطمئنم که میتونم یه رمان خوب که مورد پسندتون واقع بشه رو بنویسم...

ویرایش شده توسط ~sarvin~
  • لایکت میکنم 3
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

5u34_imageproxy.jpeg.jpg

 

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از                               شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:



 

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    

 

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

 

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

دستم رو بالا آوردم و به ساعت مچیم نگاه کردم.

وقتش بود.از نردبون تختم پایین اومدم و به سمت میز آرایشم رفتم.

کیف لوازم آرایشم رو باز کردم و کرم پودرم رو برداشتم . بعد از این که صورتم رو مثل برف سفید کردم سراغ خط چشمم رفتم و یه خط چشم صاف و نازک کشیدم،بعد سراغ ریملم رفتم و مژه هام رو پرپشت تر کردم . در آخر با یه رژ به رنگ جیگری آرایشم رو کامل کردم.

موهام رو شونه کردم و بالای سرم سفت بستمش.

شلوارم رو با یه شلوار دمپای یخی رنگ عوض کردم و شالم رو از توی کشو برداشتم .شالم رو انداختم و پالتوم رو پوشیدم . بوت های پاشنه دارم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم و هیچ کس حتی متوجه من نشد.

پوزخندی زدم و بوت هام رو پوشیدم و راه افتادم.صدای پاشنه ی کفشم تو راهرو می‌پیچد .

برام مهم نبود ساعت 4 ظهره و بقیه اتاق ها ممکنه خواب باشن . بزار بیدار بشن چی می شه مگه؟

وقتی داشتم از جلوی در اتاق خانم مستوفی رد می شدم در به شدت باز شد و مستوفی با حرص از اتاق بیرون پرید.

توجهی نکردم و خواستم ادامه بدم که با صدای نسبتا بلندش ایستادم.

مستوفی کجا؟

برگشتم و با سردی بهش نگاه کردم.

+  بیرون.

مستوفی : یادم نمیاد اجازه داده باشم .

پوزخندی زدم و گفتم :

یادم نمیاد اجازه خواسته باشم.

صداش رو بالا برد با فریاد گفت :

- همین حالا برگرد تو اتاقت .

به ساعت مچیم اشاره کردم و گفتم : اگه خوندن بلد باشی می‌بینی که ساعت 4:30 و برای بیرون رفتن آزادم.

بعد هم پشتم رو بهش کردم و از بهزیستی خارج شدم . 

خب گردشم شروع شد . اول از همه می رم خیابون انقلاب  .

برای تاکسیی که داشت رد می شد دست بلند کردم . تاکسی مقابلم وایساد و منم سوار شدم.

راننده ، مردی حدودا 50 ساله بود.

راننده کجا برم دخترم؟

پوزخند زدم ، دخترم؟ هه

با سرد ترین لحن ممکن گفتم : 

+ خیابون انقلاب.

سنگینی نگاهش رو حس کردم .

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

سنگینی نگاهش رو حس کردم .

اما توجهی نکردم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

10دقیقه بعد ماشین وایساد .

کرایه رو حساب کردم و بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم و در رو محکم پشت سرم بستم.

چشم چرخوندم تا سوژه ی مورد نظر رو پیدا کنم .

لحظه ای بعد نگاهم روی پسری حدودا 25 ساله قفل شد . به لباس هاش نگاه کردم .

مارک بود .

پشت سرش راه افتادم و زیر نظر گرفتمش.

خوشبختانه کتی که پوشیده بود کوتاه بود و می تونستم کیف پولش رو که تو جیب پشتی شلوار لیش بود ، ببینم .

به نظر سنگین می اومد.

سریع رفتم اون ور خیابون و پا تند کردم تا ازش جلو بزنم .

بعد از این‌که چند متری ازش جلو زدم ، دوباره از خیابون رد شدم و شروع کردم به برگشتن از راهی که رفته بودم .

دقیقا روبه روم بود و فقط چند متر باهام فاصله داشت .

سریعا گوشیم رو درآوردم و خودم رو الکی باهاش مشغول نشون دادم و بعد از چند لحظه  ، بوم !

خوردم به پسره .

+  وای معذرت می خوام ، حالتون خوبه؟

پسره که حالا پخش زمین شده بود ، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد.

پسر : آره آره خوبم.

+ من واقعا معذرت می خوام .

پسره از جاش بلند شد و درحالی که با نیش شل شده من رو نگاه می کرد گفت :

- نه بابا اتفاقه دیگه . مگه یه پسر تو عمرش چند بار شانس این رو میاره که با خانم زیبایی مثل شما برخورد کنه.

مصنوعی خندیدم و گفتم

حالا که حالتون خوبه من دیگه برم ؛ با اجازه 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

منتظر نشدم ببینم چه واکنشی نشون می ده. سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم.

وقتی کاملا ازش فاصله گرفتم ، دستم رو از داخل جیبم دراوردم و به کیف پولی که تو دستم بود نگاه کردم.

درحالی که کیف پول رو باز می کردم زیر چشمی به اطراف نگاه کردم تا ببینم کسی بویی برده یانه ؟ که خوشبختانه همه سرشون به کار خودشون بود . 

کیف پول رو باز کردم و داخلش رو نگاه کردم . با دیدن چیزی که توش بود پوفی کشیدم و زیر لب لعنتیی زمزمه کردم . 

فقط سه تا تراول پنجاهی توش بود.

بازار کساد بود .

پول ها رو درآوردم و و کیف پول رو پرت کردم تو جوب.

درحالی که پول ها رو می ذاشتم تو جیبم راهم رو به سمت مترو کج کردم.

برای امروز کافیه . دلم نمی خواد دیر کنم .

حوصله غرغرهای مستوفی رو ندارم .

 *** 

از مترو پیاده شدم . 

بقیه راه رو باید پیاده می رفتم .

 متوجه یه زن که یه بچه ی حدودا 6،7 ماهه دستش بود شدم .

زن ، چادری بود و یه کیف بزرگ که بیشتر شبیه ساک بود ، در دست داشت . 

بچه گریه می کرد و چادر زنه ام داشت از سرش می افتاد  . زن ساک رو روی یکی از سکو های مترو گذاشت و درحالی که بچه رو با یه دستش گرفته بود ، مشغول درست کردن چادرش با دست آزادش شد . 

وقتی کارش تموم شد ساک رو برداشت و رفت 

ولی همون لحظه که داشت ساک رو بر می داشت یه چیزی از تو کیفش افتاد . زنه بدون این که متوجه بشه رفت . 

به سمت چیزی که از کیف زن افتاد رفتم . نزدیک تر که شدم دیدم پوله !

اطرافم رو نگاه کردم ؛ کسی حواسش نبود .

خم شدم و پول رو برداشتم .

مشغول شمردنش شدم .

200 تومن . درحالی که چشم هام از خوشحالی برق می زد پول رو توی جیبم گذاشتم .

امروز شانس به طرفم دست دوستی دراز کرده بود .

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

***

تا بهزیستی راه زیادی بود ولی دوست داشتم پیاده برم .

با پول هایی که امروز دزدیده بودم انرژی گرفتم.

از مترو خارج شدم و وارد پیاده رو شدم .

هدفونم رو از تو کیفم درآوردم و با بلوتوثش به گوشیم وصل شدم .

هدفون رو روی گوشم گذاشتم و آهنگ مورد نظرم رو پلی کردم .

داشتم از جلوی یه پیتزا فروشی رد می شدم که بوی لذت بخش پیتزا به مشامم خورد .

وایسادم و از پشته شیشه ی پیتزا فروشی داخلش رو نگاه کردم .

هوس پپرونی کرده بودم . 

مردد به ساعتم نگاه کردم ، شش رو نشون می داد .

تا هشت وقت داشتم .

سرم رو تکون دادم و درحالی که هدفونم رو توی کیفم می ذاشتم وارد پیتزا فروشی شدم .

پشت یکی از میز ها ، در انتظار اومدن گارسون ، نشستم .

بعد از چند لحظه یه پسر حدودا  نوزده ، بیست ساله که از لباس هاش معلوم بود گارسونه به سمت میزم اومد .

گارسون چی میل دارید؟

+ پپرونی .

گارسون : پیتزا پپرونی؟

فقط سرم رو تکون دادم.

گارسون : تا سی دقیقه حاظره .

واکنشی نشون ندادم.

گارسون وقتی دید ساکتم گفت :

-  نوشیدنی؟

+ نوشابه مشکی .

گارسون : حتما .

بعدش رفت .

اکثر میز ها خالی بود . به غیر از یکی دوتا که اون ها هم دختر و پسرهای جوونی بودن .

تعجبی هم نداشت . ساعت شش بود . کی این موقع شام می خوره؟

موسیقی بی کلامی هم پخش می شد که یه جورایی فضا رو دونفره می کرد .

هوفی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم .

شاید بهتره خودم رو معرفی کنم . حتما تا الان یه چیزهایی فهمیدین .

اسمم آنیسا هستش . آنیسا رادمنش . درحال حاظر تو بهزیستی زندگی می کنم و یتیمم . هم پدرم و هم مادرم وقتی هشت سالم بود به قتل رسیدن . 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

به قتل رسیدن ، چون پلیس بودن .

حالا 16 سال از اون موقع گذشته و بیشتر چیز ها از یادم رفته . ولی هیچ وقت لحظه های شکنجه شدنم و اون لحظه ای که پدر و مادرم مردن رو از یاد نبردم و صدالبته کسایی که این کار رو کردن.

شاید الان با خودتون فکر کنید ، خوبه دختره پدر و مادرش پلیس بودن که الان دزد شده اگه پلیس نبودن ، ببین چی می شد .خب درواقع کسی نبود که درست و غلط رو به من یاد بده.درسته 8 سال پدر و مادر بالای سرم بوده ولی زمان خیلی کمیه واسه یاد گرفتن راه درست یا غلط.

اگه 8 سال پدر و مادر داشتم در عوض 16 سال نه پدر داشتم نه مادر و نه بزرگتری که  ادب و این جور چیز ها یادم بده.

شاید الان با خودتون فکر کنید خانم مستوفی پس چی کاره بود؟ 

اما یکی اول باید بیاد به مستوفی ادب یاده بده.

با قرار گرفتن ظرف پیتزا روی میز ، از غرق شدن در دریای افکارم نجات یافتم .

گارسون نوشابه رو هم روی میز گذاشت و گفت

چیز دیگه ای لازم ندارید؟

فقط سرم رو تکون دادم . گارسون چند لحظه با اخم بهم نگاه کرد.

وقتی دید با سردی بهش نگاه می کنم لب هاش رو به هم فشار داد و با سرعت ازم دور شد.

به من چه که ناراحت شد .

بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم. تموم که شد رفتم تا حساب کنم.

فروشنده : یه پیتزا پپرونی و یه نوشابه درسته؟

فقط سرم رو تکون دادم . فروشنده سرش رو کرد تو ماشین حساب و مشغول وارد کردن قیمت ها شد.

دوتا قیمت حساب کردن مگه ماشین حساب می خواد؟

اینم تعطیله ها.

فروشنده : پیتزا شد شونزده هزار و پونصد و نوشابه هم می شه چهار و پونصد.جمعا می شه بیست و یک تومن.

درحالی که دوتا دهی و یه پنجی از تو کیفم درمی آوردم با پوزخند گفتم :

+ آفرین خودت تنها حساب کردی یا از بقیه هم کمک گرفتی؟

فروشنده با غیظ پول ها رو ازم گرفت و داخل کشو گذاشت. بدون خداحافظی و گرفتن بقیه پول پشتم رو بهش کردم و از پیتزا فروشی بیرون اومدم. به ساعتم نگاه کردم 7 بود.

دیرم شد.

به سمت بهزیستی پا تند کردم . اصلا دلم نمی خواست دیر کنم.

چون مستوفی دنبال بهونه بود تا ب*ر*ی*ن*ه بهم.

وقتی رسیدم بهزیستی یک ربع مونده بود به هشت. سریع رفتم داخل.

وقتی داشتم از جلوی اتاق مستوفی رد می شدم تمام تلاشم رو کردم که بی صدا باشم تا نفهمه.

حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن شم.درسته که دیر نکرده بودم . بابت اینم خیالم راحت بود که نمی تونه تبدیلش کنه به بهونه ولی این زنیکه عفریته همیشه یه بهونه ای داره.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 وقتی یه متر از اتاقش فاصله گرفتم با خیال راحت خواستم برم تو اتاق که در اتاقش باز شد.

ای تف تو این شانس .

صدای نکرش از پشتم بلند شد.

مستوفی کجا بودی تا این وقت شب؟

همچین می گه این وقت شب انگار 1 نصف شب اومدم 

خوبه فقط 45 دقیقه از 7 گذشته 

برگشتم و باخونسردی گفتم: 

+دلیلی نمی بینم توضیح بدم .

با حرص گفت: 

- هوا رو دیدی؟

+ آره، خوبه که.

مستوفی: هوا تاریک شده تو حق نداری وقتی هوا تاریکه بیرون باشی.

+ تا اون جایی که من می دونم من حق دارم که تا8 شب بیرون باشم. والانم که دارم به ساعت نگاه می کنم می بینم 10 دقیقه به هشته. پس هیچ قانونی رو نقض نکردم.

با حرص فریاد کشید:

مستوفی: اون شال صاحاب مرده ات(صاحب مرده)رو بکش جلو داره از سرت می افته.

دیدین گفتم بالاخره یه بهونه پیدا می کنه؟این هم از ادبش.

حوصله جروبحث کردن باهاش رو نداشتم واسه همین شالم رو کشیدم جلو و گفتم: 

+ دیگه چی؟

مستوفی اخم کرد. 

- برگرد به اتاقت. زود.

بدون این که چیزی بگم راهم رو کشیدم و رفتم. دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی مسخره.

نه راه پس دارم نه راه پیش. فقط دارم درجا می زنم. در اتاق و باز کردم که بچه ها یه دفعه سکوت کردن و با ترس نگاهم کردن.

با لحن بدی گفتم: 

+ چتونه؟ مگه جن دیدین؟ به کارتون برسید یالا.

با فریادم همه بچه ها مشغول انجام یه کاری شدن.

درحالی که شالم رو پرت می کردم روی تختم، پالتوم رو درآوردم. آویزونش کردم به میله ی تخت. بعدم شالم رو انداختم روش.

شلوار راحتیم رو برداشتم و همون جا جلوی بچه ها شلوارم رو عوض کردم.

بعدم بی اهمیت به نگاه خیره ی دخترها از تخت بالا رفتم و و مشغول خوندن رمانی که تو گوشیم بود شدم.

غرق رمان بودم که محیا، یکی از هم اتاقی های من نگام کرد.

چیه؟

با صدای آرومی گفت: 

- بیا شام.

بدون این که نگاش کنم گفتم:

+ سیرم

همون لحظه در اتاق زده شد.

یکی از دخترها که اسمش مائده بود رفت و در رو باز کرد.

مرسانا بود. یکی از بچه های همین بهزیستی حدودا شش یا هفت سالش بود.

با صدای آرومی گفت: 

× خانم مستوفی گفت آنیسا رو ببرم پیشش.

پوفی کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم. نه بود.

چقدر زود گذشت.

درحالی که از تخت پایین می پریدم گفتم: 

+ خیلی خب تو برو پی کارت. خودم میرم.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرسانا باشه ای گفت و بدو بدو رفت.

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مستوفی رفتم. بدون در زدن وارد اتاق شدم. سرش تو یه سری برگه بود.

وقتی صدای در رو شنید با اخم بهم نگاه کرد.

+ فرمایش

مستوفی: مگه این جا طویله است که بدون در زدن میای تو.

پوکر نگاش کردم و با تیکه گفتم:

+ دست کمی از طویله نداره.

خواست چیزی بهم بگه اما ساکت شد.

نفس عمیقی کشید و گفت:

مستوفی: الان که رفتی اتاقت وسایلت رو جمع می کنی.

یک دفعه با این حرفش ترسیدم. نکنه می خواد از این جا بندازتم بیرون.

ولی من هیچ جایی ندارم که برم. بدون این که چیزی بگم منتظر شدم حرفش روادامه بده.

مستوفی: فردا ساعت10یه ماشین میاد دنبالت. منتقلت کردم یه بهزیستی دیگه.

با این حرفش نامحسوس نفس راحتی کشیدم.

بدون این که واکنشی نشون بدم نگاهش کردم.

مستوفی: دیگه حوصله این قلدر بازیات رو ندارم. همه هم اتاقی هات هم به خاطر رفتارهات اعتراض کردم.جای تو دیگه تو این بهزیستی نیست. هرچند بعید میدونم اون بهزیستی ای که قبولت کرده هم بتونه اخلاق گندت رو تحمل کنه.

بی حوصله گفتم: 

+ تموم شد؟

مستوفی دوباره با برگه هاش مشغول شد و گفت:

مستوفی: می تونی بری.

میمون بی فرهنگ(نه که خودت فرهنگ داری)

از اتاق بیرون اومدم و در رو محکم پشت سرم بستم. به سمت اتاق رفتم.

وارد اتاق که شدم بچه ها دوباره بهم نگاه خیره شدن. داشتن املت سوخته ای که محیا تهویلشون داده بود رو می خوردن.

به سمت چمدونم رفتم و از زیر تخت بیرون کشیدمش.

زیپش رو باز کردم و مشغول جمع کردن لباس هام شدم. لباس زیادی نداشتم.

سه تا شلوار و چهار تا بلوز. دوتا استین کوتا و دوتا هم استین بلند. شلوارا هم دوتاش راهتی بود و یکیش برای بیرون بود.

دوتا هم مانتو داشتم که چپوندمش تو چمدون حوصله تا کردنشون رو نداشتم. دوتا شالی که داشتمم انداختم تو چمدون و در آخر کیف لوازم آرایشم رو برداشتم و توی چمدون گذاشتم.

دخترها تمام مدت با تعجب نگاهم می کردن.

بالاخره یکیشون به حرف اومد و پرسید:

× آنیسا چی شد؟

رها بود. رها نسبت به بقیه پر دل و جرعت تر بود.

به سمتشون برگشتم و بهشون نگاه کردم.

+ بهتره جشن بگیرید. چون من دارم از این جا میرم. دیگه نیاز نیست یه هم اتاقی گند دماغ رو تحمل کنید.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محیا: یعنی چی داری میری؟!

+ یعنی دارم منتقل می شم یه بهزیستی دیگه.

محیا: چرا؟!

+ مستوفیه دیگه.

شونه هام رو بالا انداختم و حرفی نزدم.

اول رفتم دستشویی و بعد از زدن مسواک بیرون اومدم. حوله ام و وسایل حموم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم.

وقتی میگم وسایل حموم فکر نکنید یه کلکسیون کامل از انواع شامپو ها و صابون ها دارم ها، نه.

منظورم لیف و صابون و شامپو بود. این ها خب وسایل خصوصی به حساب می اومد مثل مسواک، نمی شد که مشترک استفاده کرد.

آب گرم که ریخت رو تنم چشم هام رو با ارامش بستم و نفس عمیقی کشیدم. همون جا روی زمین نشستم. برام اهمیتی نداشت که زمین سرد بود.

آب گرم که بریزه روش گرم می شه.

پاهام رو تو خودم جمع کردم و دست هام رو دور پاهام حلقه کردم. بعدم پیشونیم رو روی زانوم گذاشتم و اجازه دادم آب گرم روی کتفم بریزه.

چشم هام رو بستم و به قطرات آب که به پوستم میخورد فکر کردم. نمی دونم چند دقیقه اون تو بودم یا حتی چند ساعت.

با صدای رکسانا که از پشت در صدام می زد به خودم اومدم.

رکسانا: آنیسا سالمی؟

+ اِوِت ( به معنی آره در زبان ترکی استانبولی)

رکسانا: حالت خوبه؟خیلی وقته اون تویی.

+ خوبم.

سریع ازجام بلند شدم و تند تند خودم رو شستم. آب رو بستم و با حوله مشغول خشک کردن بدنم شدم. وقتی مطمئن شدم که بدنم خشک شده لباس زیرام رو پوشیدم.

درسته که من 16ساله این دخترها رو می شناسم ولی دیگه اون قدر بی حیا نیستم که لخت مادرزاد برم جلوشون. باهمون حوله آب موهام رو گرفتم و از حموم بیرون اومدم.

ساغر دختر پررو و حاظر جواب اتاقمون با دیدنم گفت: اوه مای گاش؛ پرنسس بالاخره از حموم دل کندن.خانم پرنسس فکر کردیم قصد داری آب تهران رو خالی کنی.

با خونسردی بهش گفتم:

+ تورو سننه؟ به تو مربوط نی.

ساغر که تا الان به دیوار تکیه داده بود صاف نشست و گفت: 

ساغر: به من مربوط نباشه به کی مربوطه؟ مثل این که این آبی که تو الان مفت مفت هدر دادی مال منم هست.

دست به سینه شدم و با پوزخند گفتم: باور کن به خواجه حافظ شیرازی ربط داره ولی به تو ربط نداره. درضمن دلم خواست.می خواستم ببینم چیز خورم کیه که خب شکر خدا فهمیدم. خیلیم دلم می خواد بدونم کی جلوم رو می گیره.

از تخت پایین پرید و گفت:

ساغر: من. من جلوت رو می گیرم.

پوزخندم بزرگ تر شد.

+ مامانم اینا، خیلی ترسیدم. بیا ببینم چی کار می کنی جوجه تیغی.

رکسانا: تمومش کنید بچه ها.

ساغر: نه رکسانا جون. این دختره خیلی پررو بار اومده. هیچی بهش نگفتیم فکر کرده ازش می ترسیم.

با تمسخر به سر تا پاش اشاره کردم و گفتم: 

+ هوش! لقب های خودت رو به من نسبت نده آفریقایی. بقیه رو نمی دونم ولی مطمئنم تو خیلی می ترسی.

ساغر: من بترسم؟ از تو؟ عمرا.

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

+ ثابت کن.

ساغر یه دفعه به سمتم حمله ور شد که جاخالی دادم و اون با سر رفت تو دیوار. همون لحظه بچه ها جیغی کشیدن و به سمت ساغر هجوم بردن تا جلوش رو بگیرن. ساغرم مثل الاغ لگد پرونی می کرد. ساغر با عصبانیت سعی می کرد بچه ها رو کنار بزنه ولی زورش نمی رسید. بیخیالش شدم و به کارم ادامه دادم.

بعد از پوشیدن لباسم متوجه شدم که بچه ها هنوز درحال آروم کردن ساغرن. با بیخیالیاز جلوشون رد شدم تا حوله ام رو با لباس هام که شسته بودم، برای خشک شدن توی بالکن پهن کنم.

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...