رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
DARKNESS

رمان خدای تاریکی | DARKNESS کاربر انجمن کتابساز

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : خدای تاریکی

 

نام نویسنده : سپهر . س

 

ژانر : تخیلی ، غمگین

 

خلاصه :

شاین ، شب قبل از تولدش خوابی می بیند و وقتی از خواب بیدار می شود،با کابوسش مثل آیینه روبه رو می شود.

زندگیش در دست تغییر قرار می گیرد و حقایقی را می فهمد که بسی تلخ هستند و درگیر دنیایی ناشناخته می شود

دنیایی پر از ناشناخته ها و این اتفاقات شروعی، بی پایان است 

 

 

مقدمه : 

 

آنگاه که زاده شود سیزدهمین شاهزادهِ ای از دنیای سیاه ، آخرین پیشگویی ،اولین پیشگو به حقیقت می پیوندد .

سرنوشت همگان تغییر می کند و دروازه های آینده به روی محارم بسته می شودند . حقایقی تلخ شکل می گیرند و حقیقت، شکل تازه ایی به خود می گیرد .

درآن دم که قدم در دنیایی ناشناخته می نهد ، دنیایی پر از شگفتی و خیال که در آن هر کاری ممکن است.

ویرایش شده توسط DARKNESS
  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

73h_imageproxy.jpeg.jpg

نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از                               شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

 

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    

 

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

 

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

ویرایش شده توسط نرگس متولی
  • لایکت میکنم 2
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

فصل اول  پارت  1

*راوی (شاین)*

روز ها و سال ها به سرعت برای من سپری می شدندو من نمی دانم آیا نوشتن این خاطرات درست است یا خیر؟!

از لحاظ احساسی، نه بهتر است بگویم از صمیم قلب دوست دارم که بخشی از خاطراتم را بنویسم، خاطرات دوران جوانی و نوجوانی اَم را !

دورانی پر از فراز و نشیب ها، پر از اتفاقات باور نکردنی و غیر عادی که هر کدامشان می توانند، مسیر زندگی هر فردی را تا ابد عوض کنند .

اتفاقاتی به دور از باور که در فکر هیچ موجود زنده ایی نمی گنجد.

نمی دانم از کجا آغاز کنم؟ شاید بهتر باشد از دوران 16 سالگی اَم آغاز کنم، زمانی که کم کم به حقایقی پی بردم که زندگی اَم را دگرگون ساخت .

زمانی که  در هر کجا  قدم می نهادم حضور اشخاصی را احساس می کردم که دورا دور در تعقیبم بودند

اما زمانی که به پشت سر خود باز می گشتم کسی را نمی دیدم . با خود می گفتم شاید تمامی این ها تصویری از تخیلات خویش باشند .

گاهی اوقات نیز در خواب ، رویاهایی می دیدم که باورشان برایم دشوار بود .

رویاهایی که گاه در حدی واقعی به نظر می رسیدند که انگار تکه ایی از گذشته ام هستند ، گذشته ایی تلخ و باور نکردنی که آنها را به یاد نمی آوردم ،گویا در اثر حادثه ایی آن ها را به فراموشی سپرده بودم ، اما احساسی در درونم مهر تایید بر این رویاها می زد .

رویا هایی نظیر سقوط امپراطوریِ مردمانی که شکوه و عظمت شان بر زبان تمامی ابعاد بود .

 تا این که پی به حقایقی بردم که باورشان برایم دشوار بود و باعث تغییر زندگی من شدند ، حقایقی بسی تلخ که از آن روز نحس آغاز گردیدند، شب قبل از تولد 16 سالگی اَم.

در آن مدت  خواب هایم  در حدی ترسناک و واقعی بودند که  هنگام بیدار شدن از خواب تا مدتی توان تکان خوردن از جایم را نداشتم

در خواب هایم موجوداتی را می دیدم که تا به حال  نظیرشان را ندیده بودم ، شاید داستان هایی در مورد موجوداتی که هیچ انسانی ندیده ، شنیده بودم.

اما دیدن آن ها در خواب هایم برایم غیر ممکن و غیر قابل باور بود

موجوداتی که به خوابم می آمدند  و به زبانی ناشناخته با من سخن می گفتند ، زبانی که تنها  اثری که از خود به جا می گذاشت تنها سر درد بعد از بیدار شدنم از خواب بود .

 تا آن گاه که آن خواب را دیدم . خوابی متفاوت تر از بقیه 

*شب تولد*

شب هنگام بود، در خواب خانه ی خود را می دیدم . هنگام جشن تولد 16 سالگی اَم بود . بعد از تمام شدن جشن همه جا در تاریکی محض فرو رفت .

خاموشی که سراسر خانه را در خودش فرو برد.افراد حاضر از ترس ، توان تکان خوردن نداشتند، صداهای عجیب به گوش می رسید وگاه سایه های سفیدی دیده می شدند ،سایه هایی که از وجودشان مطمئن نبودم و حضورشان را فقط از خطای دید تلقی می کردم.

بعد از لحظاتی صدایی به سردی یخ،بر فضا طنین انداخت، صدایی که سوز عجیبی در تک تک کلماتش وجود داشت . با بر زبان آوردن تک تک کلمات توسط آن صدای مرموز خانه به لرز در می آمد، صدایی که انگار در ذهن تک تک اهالی خانه طنین می انداخت و رُعب و وحشت را به دل اهالی خانه وارد می کرد. 

ویرایش شده توسط میترا خالقی نیا
  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

_ درود بر سیزدهمین شاهزادهِ  دنیای سیاه

ناگهان از خواب پریدم ، از ترس ، زبونم بند اومده بود و روی بدنم عرق سرد نشسته بود، لباس های خیس از عرق به بدنم چسبیده بودند و حس بدی را به من القا می کردن.

در شوک بزرگی حاصل از خواب ترسناکم بودم .سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق ، آشوب درونمو  خاموش کنم.بعد از این که به حال عادی برگشتم،دستمو به پیشونیم کشیدم.

به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم ،  ساعت 45 : 7 دقیقه صبح یکشنبه، 13 اُم شهریور ماه بود.

از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم، تا شاید بتونم این خواب مزخرف را فراموش کنم و از شر این لباس ها که به بدنم چسبیده بودند خلاص شم. بعد از تقریبا نیم ساعت از حمام در اومدم

سریع موهامو خشک کردم و لباس هامو از کمد برداشتم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت مشکی جذاب پوشیدم.

 تو آیینه قدی به خودم نگاه کردم، موهای سفید و لَخت، چشمانی به رنگ طوسی ، قد متوسط و اندامی ورزشکاری، که براش زحمت زیادی کشیده بودم

 موهای لَختم رو مرتب کردم . عینک دودیم رو برداشتم و به سمت در قدم برداشتم در حال پوشیدن کفش هام بودم  تا بیرون برم که مامانم من  رو صدا کرد:

_ شاین

 نگاهی به چهره مهربونش انداختم،چشم هاش محبت را فریاد می زدند.نا خداگاه  لبخندی روی لبانم نقش بست و با لحن آروم گفتم:

- بله مامان؟!

مامان: شب زود برگرد !
+ چشم مامان!
مثل همیشه بعد این که از خونه بیرون آمدم، موبایلم را در آوردم و به یاشار زنگ زدم.یاشار بهترین دوستم بود 

پسری قد بلند با موهای سیاه،چشمانی قهوه ایی سوخته وپوستی سفید. قد بلند و ورزشکار.
بعد چند تا بوق برداشت

-به سلام داداش شاین .
+ سلام یاشی چطوری داداشم؟
-سلامتی چه خبرا؟ سر صبحی یادیم از ما کردی؟!
+ هیچ  بیا کافه کارت دارم به مایک هم زنگ بزن بیاد.
-چشم داداش.
+فعلا. تو کافه می بینمت.
-باشه خدافظ.
بعد از این که قطع کردم ، یه آهنگ غمگین بی کلام پلی کردم و تو هندزفری  گوش دادم .
یاشار و مایک بهترین و می شه گفت تنها دوست های من بودن و هستن ، به قدری که همدیگر رو داداش صدا می زدیم و واقعا هم مثل برادر هستیم و من از داشتن دوست هایی مثل اون ها خیلی خوشحالم .

با رسیدنم به کافه ، از آغوش افکارم بیرون آمدم . آهنگ را قطع کردم و هندزفری را از گوشم درآوردم . بهدم وارد کافه شدم

ویرایش شده توسط میترا خالقی نیا
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

 

وفتی  که وارد کافه  شدم ، یاشار و مایک رو دیدم که رو میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند .

به مایک نگاهی کردم ؛ پسری با مو های قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود .

به سمتشون قدم برداشتم ، کنارشون که رسیدم  با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم  خوبید !؟

و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم رو داد

یاشار:  سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟

+ خوبم یاشار جان

مایک :سلام داداش تیام گل، چخبرا!؟ کم پیدایی!

+ سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود به خاطر همین چند وقتی نبودم

مایک :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟

یاشار : بگو ببینم چیکار تونستی بکنی؟

 می خواستم جوابشون رو بدم که آقا دِیو ، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمون آومد

دِیو : سلام آقا شاین گل ،خوش اومدی چخبرا!؟

از جام بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم :

+سلام دِیو ، ممنونم شما خوبید؟

دیو :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم

طبق معمول مایک خودش برا هر سه تامون  سفارش داد  و آقا سعید هم رفت تا سفارشامونو آماده کنه

مایک: خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟

یاشار : اره بگو چیشد ، بالاخره نتیجه داد؟

+خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهی ترسناک میبینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی داره من رو صدا میزنه  اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی رو نمی بینم

مایک:عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟

+اره بابا مطمئنم

یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟

+یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرینو داشتم انجام می دادم

یاشار و مایک هردو باهم پرسیدن : یعنی میگی جواب داده!؟

+اره فکر کنم، دقیق نمی دونم

در حال حرف زدن بودیم که دیو سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت  و ما را تنها گذاشت

مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آنها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکون دادم که یاشار به حرف آمد

یاشار : خواب هاتو تعریف کن ، چیا می بینی مثلا؟

+ خب اوایل  تو خواب موجودات عجیبی رو می دیدم که در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود

موجودات زیادی تو اون تالار جمع شده بودند و با زبونی ناشناخته حرف می زدن

موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء  می کردند 
تا اینکه دیشب یک خواب متفاوت،اما ترسناک تر از بقیه دیدم

یاشار:چه خوابی!؟
مایک: زود تر بگو 
+باشه بابا چرا هولم می کنید
الان میگم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیکای نصفه شب برقای خونع قطع شدند ،

بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده می شدند

 همه ترسیده بودندو از ترس نمی تونستن هیچ تکونی بخورن
بعد از اون سایه های سیدی ظاهر شدن.د اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چند ین لحظه  سایه متفاوت و درخشان از بینشون جلو اومدن
و با صدای عجیبی شروع به حرف زند کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا
کرد.

همین بعدش بیدار شدم یاشار و مایک هم زمان پرسیدن چه صدایی کمی بهشون خندیدم و وقتی که دیدم دارند چپ نگام میکنن ادامه دادم
یه صدایی به سردی یخ گفت :
درود بر سیزدهمین شاهزاده دنیای سیاه 

ویرایش شده توسط میترا خالقی نیا
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...