رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
دیکتاتورs.yavarnia

رمان افسونگر جهنمی | دیکتاتور کاربر کتابساز

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: افسونگر جهنمی

 نویسنده: دیکتاتور

موضوع: تخیلی، عاشقانه، اجتماعی، ترسناک

 

خلاصه:

به آسمان شهر خیره می‌شوم؛ این‌جا شهر شوم است! شهری که مردمی ابله، صفت گرگ‌ها را دارند. مردمی که قبول کردند شیطان‌پرست باشند و من، فرشته رانده شده این شهرم؛ ابلیسی دیگر! دختری از قلب جهنم که فقط ویران کردن را یاد گرفته است. من دختر شیطانم، افسونگری برای جدایی قلب‌ها. من آسیبی نمی‌بینم، نه با خواندن آیه و دعای پوچ دعانویسان، نه با آب مقدس کلیساها یا به صلیب کشیدن قلب و روحم! من جاودانه‌ای از نسل پلیدی و تاریکی هستم!

خلاصه مدیر:

رمان درباره دختری به اسم افسونگره که پدرش شیطانه و برای تغذیه به ایران میاد و وارد دانشگاه می‌شه و اونجا با پسری به اسم اریابد اشنا می‌شه که حاکم جهنمه...

Negar_25062019_221706.png

ویرایش شده توسط دیکتاتور
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

-افسونگر؟

زیر لب فحشی بار لئون کردم و گفتم : چی می‌خوای؟

صدای خنده کریه‌ اش گوشم رو آزار داد، اما توجهی نکردم. دورم چرخید و روبه‌روم قرار گرفت و گفت:

-وقتشه بانو.

پوزخندی کنار لب هایم جا خوش کرد، که لئون با چندشی گفت:

-با اون لب های خوش فرمت پوزخند نزن که من می‌ذارم به حساب دلبریت!

با خشم بهش خیره شدم و گفتم:

-از جلوی چشم هام گمشو لئون تا طلسمت نکردم!

دست هاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-من غلط کردم عزیزم، بهت خوش بگذره.

غیب شد و از رفتن اون من نفسی تازه کردم. لعنتی بوی تعفنش تا یه روز تو اتاقم هست!

-دخترم .

برگشتم و با دیدن پدرم، سرم رو به احترام خم کردم و گفتم:

-آه شیطان بزرگ، مرا مورد عنایت قرار دادید با حضورتان.

به سمتم اومد و دستش رو روی شانه‌ام قرار داد و گفت:

- افسونگر، دختر زیبای من، جان و نور تاریکی چشم من، جواهر گران بهای من، از وجود لئون ناراضی هستی؟

از این که دوباره حالم را فهمید، اخمی کردم و گفتم:

- نه سرورم ، من با لئون مشکلی ندارم.

خنده‌اش در گوش‌هایم اکو شد و گفت:

-عاشقِ دروغ‌هایت هستم و از این که می‌دانی برای بهتر شدن حال پدرت چه کنی خوشحالم. حال بلند شو و عشق را از پسران بگیر و ریشه هوس را جایگزین آن کن؛ من پشت و پناهت هستم.

لبخند دلربایی زدم و سرم رو بلند کردم که با جای خالی پدرم روبه‌رو شدم. به سمت کمدم رفتم و شلوار لی مشکی با مانتوی کوتاه و اندامی قرمز رنگ جیغی به همراه شال قرمز و کفش پاشنه ۱۰سانتی قرمز براق پوشیدم. رژلب قرمز زدم و آرایش ملایم چشمی انجام دادم؛ به ناخن های بلندم لاک قرمز زدم و موهام رو از پشت ، آزادانه رها کردم که تا ران پایم رسید.

با کمک قدرت طی‌الارضم خودم رو در خونه تهرانم فرض کردم و با باز کردن چشم هام، در خونه ام بودم. این‌جا رو بیشتر از قلعه سرخ شیطان دوست دارم. آسمان همیشه قرمز شهر شوم (شهری که پدرم شیطان ، حاکم آن است.) کسالت بار و تکراریست اما این‌جا...

چشم هام رو بستم؛ نباید با فکرهای بی‌خود وقت کمم رو از دست بدم. از خونه بیرون زدم و سوار لکسوز قرمزم شدم و در خیابون‌ها دنبال هدف مناسبی گشتم. نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که نگاهم به پسری افتاد. وارد قلبش شدم و با دیدن۷۶ درصد عشق خالص، آب دهنم راه افتاد. لبخند خبیثی زدم و جلوی پاش ترمز کردم که با تعجب سرش رو بلند کرد. شیشه سمت خودم رو  پایین دادم و با چهره ی دلربام که با لبخندی کامل شد ، گفتم:

- سلام.

 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
پسرک ساده که مبهوت چهره‌م شده بود، گفت:
- س... س... سلام!
به گردنم رقصی دادم و گفتم:
- سوار نمی‌شی؟
آوای دیوونه کننده‌ی صدام، داخِل ذهنش هک شد و مثل مسخ شده‌ها دور زد و سمت شاگردِ ماشینم سوار شد. شیشه دودی ماشینم رو بالا دادم، به سمتش برگشتم و گفتم:
-خب از خودت بگو!
نگاه عسلیش رو تو چشم هام دوخت و شروع کرد:
- اسمم فرزاده، تهران زندگی می‌کنم و ایرانیم. یه دخترباز حرفه‌ای بودم، اما عاشق شدم؛ عاشق یه دختر شیطون تو دانشگاه به اسم سوگند... اما الان دیگه بهش هیچ‌ حسی ندارم. امروز می‌رم می‌زنم زیر نامزدیمون.
آخی گوگولی! تو دام افسونگر افتادی. من رباینده عشقم هستم  . سرم رو کمی به سمت شونه راستم خم کردم و گفتم:
- به نظر من اول ازش استفاده کن بعد ولش کن، بذار دست خورده بشه!
فرزاد لبخند زد و موافقتش رو با سر اعلام کرد. دستم رو دراز کردم و روی قلبش گذاشتم. عشقش رو جذب کردم و هوس رو جایگزینش کردم. دستم رو عقب کشیدم  و به حالت دستوری گفتم:
- دیگه برو.
مثل برده های حلقه به گوش از ماشینم پیاده شد و رفت. قهقهه ی بلندی به خاطر انرژیی که عشق خالص فرزاد بهم داده بود زدم و به سمت خونه روندم. برای امروز کافیه! من دردونه و تنها دختر شیطان هستم. غذام عشق خالصه و هوس، هدیه‌ ام  به پدرمه. اون با هوس جوون می شه و من با عشق. هه، من اصلا شبیه پدرم نیستم  و یکمی شبیه مادرم هستم .
***
صورتم رو میون دست هام پنهون کردم. لعنتی! من یه جایی رو می‌خوام که پر از عشق باشه ولی کجا؟ به پهلو ، رو تخت چرخیدم. برم دم محضرخونه‌ها. چه فکر ابلهانه‌ای! فرزاد گفت داخل دانشگاه عاشق اون دختر شده. چرخیدم و رو تخت نشستم. پیدا کردم! دانشگاه یه جای پر از دختر و پسر خام و ساده است . لبخندی از روی رضایت زدم و نگاه زهرآلودم رو داخل آیینه انداختم که آیینه ترک خورد و صدای شکستنش با صدای خنده‌های من تلاقی خورد. حتی آیینه‌ها هم نمی‌تونن نگاه افسونگر من رو تحمل کنن.
 
ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

نگاه خیره دانشجوها، خبر از مهم شدنم در یک هفته رو می‌ده! مدیر دانشگاه همین که من رو دید قبول کرد که ثبت نامم کنه، اونم داخل بهترین دانشگاه تهران در رشته ی پزشکی! بدون هیچ رتبه و کنکور دادنی توی یه جای دولتی. بوی عشق فضای دانشگاه رو پر کرده و من رو واسه دست درازی به سمت پسرها می‌کشونه. عشق پسرها ناب‌تر از عشق دخترهاست، چون پسرها وقتی عاشق می شن از تمام کارهای بدشون دست می‌کشن؛ هوس رو داخل قلب‌هاشون نابود می‌کنن و عشق خالص اون ها دقیقا مثلِ یه شراب صدساله است که هوش از سر من می‌بره .
 وارد کلاسم شدم و به سمت آخرین ردیف صندلی رفتم. برعکس همه که از نگاه خیره متنفرن، من عاشق نگاه دیگران رو خودمم! چون چشم‌ها خبر از حال دل میگن! روی صندلی آخر از سمت چپ نشستم و عینک آفتابیم رو از جلوی چشم هام برداشتم و نگاه هفت رنگم رو دور تا دور کلاس چرخوندم.
- اوف، اون پسره ترم چهاری، خیلی عشقه!
-منظورت همون پسره‌داست که ملقب به فرشته ی رانده شده‌ است؟
-اوهوم.
از مکالمه مزخرف دوتا دختر ردیف جلوییم یکم عصبانی شدم. به چه جرعتی این انسان‌های جاهل لقب پدر من رو روی یک انسان دیگه گذاشتن؟
- سلام.
سرم رو چرخوندم و به گروه هفت نفره ی پسرها نگاه کردم. لبخندی زدم و گفتم:
- مشکلی پیش اومده؟
پسرهای مسخ شده، سرشون رو به معنی نه تکون دادن و به سمت راست رفتن. خنده ریزی کردم و سرم رو چرخوندم که با چشم های از حدقه بیرون زده ی دختر پسرها روبه‌رو شدم. اهمیتی ندادم و از پنجره به بیرون خیره شدم. کم کم کلاس شلوغ شد و استاد سر کلاس اومد . تا آخر کلاس، گوشی به دست کلش آف کلن بازی کردم. با گفتن خسته نباشید استاد، با کوله‌ام زدم بیرون و به سمت کافه دانشگاه رفتم. شکلات داغ گرفتم و روی یکی از صندلی های انفرادی‌ نشستم و لیوان حاوی شکلات داغم رو روی میز گذاشتم. عاشق گرمام، چون عشق با گرما بیشتر می‌شه؛ ولی سرما همه ی موجودات رو در برابر عشق مستحکم می‌کنه. کسی صندلی کنارم رو عقب کشید و نشست. از شلوار و کفشش که می شه فهمید طرف پسره. عجیبه من نه عشقی تو قلبش می‌بینم نه هوسی! مگه می شه خنثی بود؟! سرم رو چرخوندم و با زیباترین و خوشتیپ‌ترین پسر انسان روبه‌رو شدم!
عمیق به قهوه تلخش خیره شده و انگار اصلا روحی در این‌جا نداره! چشم هاش رو باید ببینم تا بفهمم چی داره تو ذهنش می‌گذره. صدام رو صاف کردم، پاشنه کفشم رو روی زمین کوبیدم، با ناخن هام روی میز ضرب گرفتم؛ ولی انگار نه انگار! خیلی کفری شدم؛ تا حالا کسی به من بی‌توجهی نکرده بود!

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

-دختر شیطان، برای چه نقشه‌ای به این‌جا اومدی؟
چشم های گرد شده‌ ام ، روی پسره ثابت موند. مطمئنم یک انسان نیست چون وجود من رو شناخت! ولی چجوری؟ سرش رو برگردوند و چشم های صیقلیش رو بهم دوخت. آب‌ دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:
-از چی داری حرف می‌زنی؟ دختر شیطان دیگه کیه؟
پوزخند ، کنج ل*ب هاش رو تسخیر کرد و تیز و برّنده گفت:
-افسونگر؛ دردونه و نور تاریکی چشم شیطان، دختر زیبا و البته رباینده عشق‌های پاک، گذارنده هوس در قلب‌ها! بازم می‌خوای از مشخصاتت بگم؟
سعی می‌کنم ردی از تعجب در نگاهم نباشه. خیلی ریلکس اما با لحنی مرموز گفتم:
-تو کی هستی؟
آرنجش رو روی میز گذاشت و به سمتم خم شد و گفت:
-من کابوس هر شب توئم.
خنده بلند و تمسخربارم توجه دانشجوهای داخل کافه رو به سمت ما جذب کرد. از انرژی نگاهشون قدرت گرفتم و با صدای آروم زمزمه کردم:
- تو ، تو کی باشی که بخوای کابوس من، دختر شیطان، افسونگر قلب‌ها بشی؟!
-کاری نکن آخرین نگاهت تو آتش جهنم باشه!
به سمتش خم شدم و رخ به رخ صورتش توقف کردم و گفتم:
-من داخل قلب جهنم، در میان آتش‌های سوزان به دنیا اومدم. برای همینه که منبع قدرت من آتش عشقه. تو هیچ وقت نمی‌تونی دختر جهنمی رو محکوم به جهنم کنی!
-من پادشاه جهنم هستم و به دستور خدا می‌تونم خطاکاران رو اون‌جا زندانی کنم.
دیگه عمرا نمی‌تونستم از تعجبم جلوگیری کنم! لعنتی! یعنی این پسره آریابده؟! تنها دورگه انسان و شیطان! پدرش انسان و عزیز شده خدا بود و مادرش هوس‌بازترین جن که تمام موجودات بهش لعنت فرستادن. واو! نتونستم جلوی پوزخند زدنم رو بگیرم و گفتم:
- پس تو همون آریابد معروفی؛ پسر آتش و خاک و محبوب شده خدا!
حالا اون بود که تعجب کرد، ولی سعی کرد تعجبش رو مخفی کنه. چطور دختر شیطان بدون آسیب دیدن، اسم خدا را به زبان می‌آورد؟! حالا وقت سیاست بود. به سمتش خم شدم و با طنازیِ دلربایی گفتم:
- هر دوی ما از انسان و آتش زاده شدیم. آها یه سوال دیگه؟ [تیز به چشم هاش خیره شدم] تو داخل این دانشگاه چی کار می‌کنی؟
نگاه سرد و یخیش باعث شد ازش فاصله بگیرم و صورتم رو عقب بکشم  . مثلِ یک ذره نفوذناپذیر می‌مونه! موهاش رو تاب داد و گفت:
- این رو من باید از تو بپرسم چون من خیلی وقته این جام. [جدی شد و با اخم گفت] دخترشیطان، یا می گی برای چی به زمین اومدی، یا مجبور می شم با کمال میل ببرمت زندان هشتم جهنم!

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

-تو انگار حرف تو گوشت نمی ره! دارم میگم دختری که تو جهنم به دنیا اومده، تو آتیش جهنم نمی‌سوزه!
کل کل با این پسره دردی از من دوا نمی‌کنه و الان بدجور گشنمه. شکلات داغم رو رها کردم و بلند شدم و بی‌توجه به پسره از کافه خارج شدم.  وارد کلاس جدیدم شدم و ردیف آخر نشستم. هدفونم رو درآوردم و روی گوش هام گذاشتم و چشم هام رو بستم و به آهنگ آخرالزمان "ادِل" گوش دادم. یعنی  از این بدترم می‌شه؟ اگه برم پسره بدتر شک می‌کنه، اگه نرم ... اوهوم؛ بهتره نرم .مثلا می‌خواد چه غلطی بکنه؟ من دارم غذام رو به دست میارم. بعد از تموم شدن آهنگ، هدفونم رو جمع کردم.
-وای الان با عشق من، فرشته رانده شده کلاس داریم!
-به نظرت به ما هم نگاه می‌کنه؟ وای به خاطر هوش زیادشه که اجازه تدریس داره.
مشتاق، سرم رو از بین دخترها در آوردم و گفتم:
-سلام. ببخشید یه سوال داشتم، این فرشته رانده شده که می‌گین کیه؟
یکی از دخترها که خودش رو غرق آرایش کرده بود گفت:
- تو چطور اون رو نمی‌شناسی؟
چشم غره‌ای بهش رفتم و نگاه ترسناکم رو بهش دوختم و سرم رو عقب کشیدم  . به درک نگو! دختر تازه به دوران رسیده، ادا عاقل ها رو در میاره! بی‌لیاقت ، حتی نباید باهاش حرف می‌زدم. نگاهم رو بین پسرها چرخوندم و دنبال یه طعمه خوب گشتم که چشم های تیزم به یه پسر مثبت و البته جذاب افتاد که عمیق تو فکر فرورفته بود. بلند شدم و به سمتش رفتم و صندلی کنارش نشستم و گفتم:
-سلام.
سرش رو چرخوند  که نگاه کسلش تحت سلطه من در اومد. لبخند دلربایی زدم و با دیدن ۹۶٪ عشق ناب و آتشین، آب دهنم راه افتاد و گفتم:
-چی شده تو فکری؟ بیا بریم پیش من با هم صحبت کنیم.
بلند شدم و اونم مثل یه عروسک به دنبالم راه افتاد. سر جام نشستم و اونم کنارم نشست. وقتم کمه و حسابی گشنمه. مطمئنم با خوردن عشق این پسره تا یه هفته گشنه نشم. حوصله ی ماجرای بی‌خودش رو نداشتم، پس با یه نگاه به کل کلاس، از هواس پرتی بچه‌ها استفاده کردم و دستم رو روی قلبش قرار دادم و تمام عشقش رو وارد بدنم کردم و هوس رو به جاش قرار دادم و دستوری گفتم:
-کارم باهات تموم شد، پس حالا برو!
مطمئنم چشم هام و ل*ب هام خوش‌رنگ شدن، چون عشق ، معجون جادویی منه! دانشجوها با ورود استاد بلند شدن ولی من بی‌خیال نشسته بودم و طعم عشق رو مزه مزه می‌کردم. با نشستن دانشجوها نگاه خمارم رو به استاد سوق دادم و با دیدن آریابد حال خوبم پرید و جاش رو به خشم داد.
پس آریابد همون فرشته رانده شده‌ است! بعدا باید از یکی بپرسم واسه چی این لقب رو روش گذاشتن ؟ لعنتی مزه شیرین عشق رو واسم زهرمار کرد. کیف لپ تاپش رو روی میز گذاشت و خیلی ریلکس برگشت و دست هاش رو روی سینه اش تو هم قفل کرد. چه ادا و اطواری در میاره. با نگاهش کل کلاس رو اسکن کرد و روی من ثابت نگه داشت و پوزخند زد. دست هاش رو از هم باز کرد و از داخل کیفش پرونده رو درآورد و شروع کرد به حاضر و غایب کردن. وقتی اسم‌ها تموم شد گفت:
-خب می‌بینم دانشجوی جدید داریم؛ خودتون رو معرفی نمی‌کنین؟
با اعتماد به نفس همیشگی‌ ام بلند شدم و از بین ردیف صندلی‌ها به سمت سکویی که آریابد وایساده بود رفتم. نگاه براقم رو بهش دوختم تا بفهمه تغذیه کردم. روی پاشنه کفشم چرخیدم و رو به دانشجوها با صدایی که هوش از سر همه ببره گفتم:
- سلام، من افسونگر رادش هستم و دانشگاه شیراز درس می‌خوندم؛ اما به دلایلی انتقالی گرفتم و به این‌جا اومدم.
به نظر خودم که کافی بود. چه دروغی گفتم من!(دانشگاه کجا بود!) خخ.
رو پاشنه کفشم چرخیدم و نگاه آتشینم رو تو نگاه یخ زده‌ش ثابت کردم و گفتم:
- استاد فکر کنم کافی باشه، می‌تونم برم بشینم؟
آریابد به سمتم اومد و روبه‌روم وایساد، تو چشم هام خیره شد و یک دفعه هاله سفید رنگی ازش ساطع شد که کل کلاس رو در بر گرفت! چی شد؟ قفل نگاه رو شکستم و به سمت بچه‌ها که برگشتم ، دیدم خشکشون زده! از پنجره به بیرون خیره شدم. پرنده‌ها، برگ‌هایی که در حال سقوط بودن، همه چیز وایساده!
- نترس، فقط زمان رو متوقف کردم.
شعله‌های آتیش رو تو نگاهم حس می‌کردم. خشمگین به سمتش برگشتم و گفتم:
- برای این کارت چه توضیحی داری؟
پوزخند زد و گفت:
- می‌ترسی تو زمان اسیرت کنم؟ اوم عالیه! دختر شیطان به دست زمان بیفته!
دستش رو جلو آورد و ل* ب‌هام رو لمس کرد. از سرمای انگشت هاش لبم یخ زد و باعث لرز خفیفی روی اندامم شد. پوزخند زد و غیب شد. چرخیدم و دنبالش گشتم. نیست! اسمش رو صدا زدم؛ سکوت جوابم بود. جیغ زدم؛ اکوش رو در گوش هام شنیدم. سرم داشت گیج می‌رفت و چشم هام همه جا رو تار می‌دید. یعنی اون فهمیده که زمان من رو می‌کشه؟ در حال سقوط بودم که دستی به کمرم چنگ انداخت و من معلق در آغوش یخ زده آریابد متوقف شدم و نگاهم خاموش شد!

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

- خب بچه‌ها پایان کلاس.
چشم هام اتوماتیک باز شدن و ذهنم شروع کرد به یادآوری اتفاقات. آریابد لعنتی داشت جونم رو ازم می‌گرفت .
- بهتر نیست بلند بشی؟ کلاس تموم شده و تو از اول تا آخرش خواب بودی .
سرم رو بلند کردم و به صورت بی‌نقصش خیره شدم. روبه‌روش وایسادم و با تمام قدرتم خواستم سیلی بزنم که مچ دستم رو تو هوا گرفت و جدی و سرد گفت:
- من نمی‌دونستم تو رو زمان می‌کشه، انرژیِ مرگ رو آخرین لحظه حس کردم! واسه چی زمان می‌کشتت؟
- واسه این که زمان پیرم می‌کنه و عشق و هوس ، هردو در قلبم می‌میرن!
نمی‌دونم واسه چی جوابش رو دادم، چشم هاش نیرویی داره که نمی‌ذاره دروغ بگم. پشت این لنزهای آبی، نگاهی به رنگ قرمزی خون ! خاص‌ترین قرنیه‌ایه که قرمزیش به رنگ آتشه اما سرماش وجود هر کسی رو منجمد می‌کنه! با حس سرما در مچ دستم، مچم رو از زندان دست هاش آزاد کردم و بعد از برداشتن کیفم برگشتم که با جای خالی‌ اش روبه‌رو شدم. این کجا رفت ؟!

نفسم رو بیرون دادم و بیخیالش شدم  .

با قدرت طی‌الارضم به خونه فکر کردم و در عرض چند ثانیه اون‌جا بودم. کیفم رو روی کاناپه انداختم و با قدرتم، لباس هام رو با یک تاپ و دامن قرمز عوض کردم. موهای بلندم رو آزادانه رها کردم، رو کاناپه دراز کشیدم و خواب چشم هام رو ربود.

***
به تاریکی لذت بخشی که دورم رو احاطه کرده بود خیره شدم. به عنوانی که حتی نمی‌تونستم جلو پام رو ببینم، شروع کردم به راه رفتن. برق چیزی توجهم رو جلب کرد. نگاهم رو چرخوندم که با دوتا چشم براق قرمز روبه‌رو شدم! واسه اولین بار وحشت کردم. یک قدم به عقب برداشتم که دست هام مایع لزجی رو لمس کردن. خون تو بدنم یخ بست و چشم هام در حالی که قفل چشم های قرمز بودن ، گشاد شدن . نفس های سردی رو پشت گوشم حس کردم، برگشتم ولی جز تاریکی چیزی نبود.‌ سکوت از همه چیز ترسناک‌تر و واهمه‌انگیزتر حس می‌شد. شیء سردی رو روی پوستم حس کردم و بعد سوزشی که تا مغز و استخونم رو سوزوند. جیغم تو گلوم خفه شده بود و تقلاهام برای فرار ، بی‌فایده بود! دستی رو شونه‌ام قرار گرفت. با دیدن انگشت های کشیده و تاول زده‌ای که بوی تند سوختگی رو می‌داد، جیغ بلندی کشیدم.
چشم هام رو باز کردم و با وحشت نشستم و دستم رو به گلوم کشیدم تا شاید راه نفس کشیدنم باز بشه. لعنتی! اولین بار توی عمرمه که این قدر از یک کابوس وحشت کردم! نفس عمیقی کشیدم و موهام رو پشت گوشم دادم. سرم رو چرخوندم و به شونه‌ ام خیره شدم که با دیدن کبودیی که عجیب شبیه دست بود، دوباره ترس اومد سراغم! دستی به کبودی کشیدم که درد زیادش موجب جیغ زدنم شد  می‌خواست باهام بازی کنه! ولی اون کیه؟ اگه بفهمم، دختر شیطان نیستم اگه نابودش نکنم .
***

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

در حالی که با پاشنه کفشم رو زمین ضرب گرفته بودم، منتظر شروع کلاسم بودم. چند وقتیه که دخترها با حرص و حسرت ، پسرها هم به امید داشتنم، بهم خیره می‌شن. پسره ژیگول اومده میگه میای با هم دوست بشیم؟ دِ آخه کله خروسی ، اسکلت آزمایشگاهی ، چیه من و تو به هم می‌خوره؟ والا ، انسانا با این همه اعتماد به نفسشون می‌تونستن چه کارها که بکنن، اصلا این ها حروم شدن .

امروز امتحان دارم و می‌خوام از روش ناعادلانه و البته لذت بخش تقلب استفاده کنم.

- چطوری ؟

سرم رو بلند کردم و به دلربا، دوست جدیدم خیره شدم. یه دختریه که عجیب می پسندمش .

خب دلایلش: اول این که دختر نیست ، دوم دروغگوئه، سوم جز گروه شیطان پرستانه، چهارم با همه رابطه داره، پنجم نزول‌خور و البته قمارباز و حرفه‌ای در تن فروشی، ششم لعنت شده خداست و دیگه روحی در بدن نداره.

لبخند زدم و گفتم:

-خوبم.

خودش رو کنارم ول کرد و گفت:

-امروز حوصله کلاس رو ندارم؛ به احتمال زیاد جیم بزنم اما به خاطر فرشته رانده شده دل لامصبم نمی‌ذاره برم.

سوالی که این‌ چند وقت حاکم ذهنم شده رو ازش پرسیدم:

-برای چی بهش‌ می‌گین فرشته رانده شده؟

لب های پروتزیش به لبخند حال به هم زنی کش اومد و گفت:

-چون از لحاظ زیبایی و خوشتیپی عین یه فرشته‌ است، ولی چون روی زمینه ، بهش میگن رانده شده و سر جمع ، این ها شده فرشته رانده شده .

این ها رو باش، از اون حاکم عذاب چی ساختن! دلربا خانوم زمانی می‌رسه که مثل چی از این فرشته‌ اتون متنفر می شی .

دلربا: وای ، اومد .

برگشتم سمت دلربا و با خشم گفتم:

- حالا چرا جیغ می‌زنی روانی ؟ 

ولی اون اصلا انگار نه انگار . برگشتم و به هیربدی نقره‌ای خیره شدم.  وا این دیروز با لامبورگینی نیومده بود؟! پسره عقده‌ای ، مثلا می‌خوای چی رو نشون بدی؟

وارد پارکینگ که شد، دلربا دوباره با جیغ برگشت سمتم و گفت:

- وای افسونگر ، من اگه زیباییم در حد تو بود، مخ این پسره‌ رو می‌زدم، من هر کاری کردم تا به چشمش بیام نشد. آه .

این دختر یکم عقل لازمه . والا من که دختر شیطانم، هنوز دخترم؛ اما این خانم نوچ نوچ.  آدم نمی‌شه این بشر .

 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

با افتادن یه قطره‌ی سرد سفید روی گونه‌ ام، سرم رو بلند کردم و به دونه‌های برف خیره شدم. چقدر مهربونی آخه؟ با وجود این همه انسان گناهکار باز هم خدا نعمتش  رو برای اون ها می‌فرسته. واسه چی؟ چرا این قدر مهربونی؟ چرا این قدر بخشنده‌ای؟ پدرم میگه تنهایی این قدر روی خدا فشار آورد که انسان رو آفرید و اون رو از بهشت روند. هنوزم پدرم به عشق خدا عبادت می‌کنه، اما خدا فقط میگه جز سجده بر آدم به هیچ وجه پدرم رو نمی‌بخشه. آه از نهادم بیرون اومد و بخار گرمی رو ، هر چند کم در این هوا رها کرد.
دلربا: هی، افسونگر ، پاشو بریم تو؛ به چی خیره شدی؟ مگه تا حالا تو عمرت برف ندیدی؟
با صدایی که از ته گلوم آزاد شد گفتم:
- تو برو من بعدا میام.
دلربا: باشه هر جور راحتی، پس تو کلاس می‌بینمت.
دلربا جای من نبود تا بدونه تو شهر شوم چه اتفاق هایی می‌افته. به جای برف رگبار آتشه که سر مردم فرود میاد. هوای تازه اون‌جا معنی نداره وقتی که همه جا رو تعفن گرفته . نمی‌دونه چقدر سخته چشم هات به رنگ قرمز عادت کنه، وگرنه هیچ وقت قرمز رو روی رنگ عشق نمی‌ذاشتن. انسان ها خیلی کوته بینن، خیلی! انگار که بغض و درد تو گلوم انباشته شده باشه، با اولین قطره بلورین ، اشکم آزاد شد. کی می‌خواد بفهمه از درد چند صد ساله ی من؟
-الکی اشک هات رو هدر نده، خیلی‌ها دنبال اشک هاتن.
این قدر غرق در افکار پریشونم بودم که وجود آریابد رو کنارم حس نکردم. سریع اشکم رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
- یه چیزی تو چشمم رفته بود.
پوزخند صداداری زد. ولی یک سوال افتاد تو ذهنم. سرم رو برگردوندم و به نیم‌ رخش که به آسمان خیره شده بود نگاه کردم و گفتم:
-واسه چی گفتی خیلی‌ها دنبال اشک هامن؟
تو همون حالت گفت:
- تو واقعا نمی‌دونی اشکت از اشک یک پری‌ دریایی هم با ارزش‌تره، اشک هات شفا بخشه و یه جاودانه کننده ی عالی، یه عنصری که کیمیاگرها دنبالشن تا باهاش آشغال رو تبدیل به طلا کنن و جادوگرها تبدیل به ساحره بشن! خون آشام‌ها با اشک هات می‌تونن آفتاب رو لمس کنن و گرگینه‌ها قدرت بگیرن و یه عالمه کار دیگه.
با چشم های گرد شده گفتم:
- دروغت خیلی مزخرفه!
- دختر شیطان، من تو رو بهتر از پدرت می‌شناسم و از بیشتر قدرت هات آگاهی دارم.
باحرص گفتم:
- عالیجناب جهنم، من اسم دارم و اسمم افسونگره؛ پس دیگه بهم نگو دختر شیطان!

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

دانه‌های رقصان برف روی موهای خوش‌حالت به رنگ شبش جا خوش کرده بودن. هر دو هم زمان پوزخند زدیم که باعث تعجب هردوی ما شد. به هم دیگه نگاه کردیم و خنده ی من ، سکوت رو شکست ولی اون حتی لبخندم نزد. تقصیر اون نیست . به خاطر بی‌احساس بودنشه که به عنوان پادشاه جهنم انتخاب شده. بلند شدم و بند کوله‌ ام رو روی شونه ام انداختم و با نیم نگاه از پشت مژه‌های بلندم بهش نگاه کردم و زیر نوازش‌های سرد و یخ زده برف وارد سالن شدم و به کلاسم رفتم.

***

در خونه رو باز کردم و وارد سالن تاریک خونه شدم. کلید آباژور رو لمس کردم که نور کم سویی هال رو روشن کرد. کیفم رو روی اُپن انداختم و با قدرتم شومینه رو روشن کردم. نگاهم به جثه تاریک کنار شومینه افتاد و بی‌اراده یه قدم به عقب برداشتم. از زیر شنل بهم خیره شد و به سمتم اومد و با هر قدم اون من یه قدم عقب‌تر می‌رفتم تا این که به دیوار سرد برخورد کردم. صدای خنده اش با صدای سوختن چوب‌ها قاطی شد. لعنتی این که صدای خنده‌ی...

کلاه شنلش رو برداشت و گفت:

-افسونگر دلم برات خیلی تنگ شده بود!

با حرص دندون هام رو روی هم ساییدم و گفتم:

-این‌جا چه غلطی می‌کنی لئون؟

لئون: اومدم پیام پدرت رو بهت بدم ‌و البته یه دیدار واسه دلتنگی.

پوزخند زدم و گفتم:

-نامه رو بده و گورت رو از خونه ی من گم کن. من آشغال تو خونه ام نگه نمی‌دارم.

لبخند کریه اش رو زد و از زیر شنلش نامه رو در آورد و روی میز عسلی کنار کاناپه گذاشت و گفت:

لئون: من میرم ولی مطمئن باش زود برمی‌گردم.

-لئون تو حال بهم زن‌ترین جنی هستی که تو تمام عمرم دیدم!

انگار که ازش تعریف کرده باشم بلند خندید و غیب شد . تا یه روز خونه‌ام بوی گند تعفن می‌گیره! از داخل آشپزخونه اسپری خوشبوکننده رو آوردم و تو هال خالیش کردم، اما تأثیر چندانی نداشت. رفتم بالا و وارد اتاقم شدم و لباس هام رو با یه پالتوی خزدار سفید و شلوار مشکی عوض کردم. موهام رو آزادانه رها کردم و شال توری ، روی سرم قرار دادم. چکمه‌های پاشنه بلند مشکیم رو پام کردم و با کیف دستیم از اتاق خارج شدم . نامه ی پدرم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم تا فردا که اون بوی گند تعفن از اون‌جا بره. حوصله ماشینم رو نداشتم، پس پیاده قدم به خیابون‌ها گذاشتم.

در بازار قدم می زدم و به مغازه‌هایی که پُره از جنای گناه انداز خیره شدم. بازار محل و منبع جنای گناه‌اندازه.

-وای افسونگر خودتی؟

 

ویرایش شده توسط sevma ghaffari
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...