رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
N.a25

آتشین ترین رز سرخ | ‌n.a25

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:آتشین ترین رز سرخ

نویسنده:n.a25

ژانر:پلیسی ،عاشقانه

هدف:سرگرمی

خلاصه:

من ترسا!دختری هستم که عاشقانه سرزمینم رو دوست دارم!خواسته یا ناخواسته وارد بازی شدم که شاید اخرش پایانی باشه برای من!برای داشته هام!و شایدم هنوز هم باشن ادمایی که من رو با هر وضعیتی دوست بدارن.....

جلد دوم: رز بنفشداستان از اونجایی شروع میشه که دختر ترسا و ماتیکان می خواد وارد نیرو های پلیس بشه و....

 

مقدمه:

ارزویی در سر دارم 

ارزوی تورا داشتن...

ارزوی یک گل رز

یک گل سرخ

ارزوی یک رز سرخ

همچو دانه های انار 

همچو ابشاری از خون

همچو اتش گاهی از سیاهی ها

رزی که شاید نامش این گونه بیان شود:

*آتشین ترین رز سرخ*

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤پارت اول❤

از دانشگاه خارج شدم و واسه اولین ماشین دست بلند کردم،یه پژو البالویی جلوی پام ترمز کرد؛ اینقدر فکرم مشغول بود و اعصابم خورد که بدون توجه به راننده سوارشدم ؛ تا در ماشین رو بستم هول گفتم:

-سریع برو به بیمارستان....

با جوابی که شنیدم سرم صد و هشتاد درجه چرخید ،طوری که صدای ترق استخون گردنم اومد :

-خودم می دونم کجا برم!

با تعجب بهش نگاه کردم، پسره از این ها بود که با کله تو پیریز برق رفتن! واقعا الان حوصله کلنجار رفتن با یه جوجه فکلی رو نداشتم!کارت پلیسیم رو در اوردم و گفتم:

-نظرت چیه بریم کلانتری ؟

 با تعجب به کارتم نگاه کرد،توی ایکی ثانیه رنگ صورتش با گچ دیوار یکی شد!نگار سوسک مرده دیده!با شوک گفت:

-تو پلیسی؟!

 وقتم کم بود!باید سریع یه رعه حل واسه نزدیکی به ماکان پیدا می کردم!وگرنه کل ماموریتم بهم می خورد!و حالا مامان...با اخمی که به خاطر استرس و عصبانیتم بود و با لحن سروانیم گفتم:

-برو به بیمارستان...

با ترس و تته پته گفت:

-چ.. چش...چشم!

کنار بیمارستان پیاده شدم و داخل دویدم به پرستاری که رسیدم،سعی کردم کلمات رو تو صفحه ذهنم بچینم:

-ببخشید.چند ساعت پیش یه خانومی رو اوردن اینجا مشکل قلبی داشت !پروین ...پروین رئیسی.کدوم اتاقه؟من دخترشم!

با یه لبخند مسخره و حرص درار گفت:

-یه بار دیگه اسم رو بگو عزیزم توی سیستم بزنم!

سریع گفتم:

-پروین رئیسی!

بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

-طبقه دوم اتاق ۱۱۷!

با سرعت طرف پله ها دویدم این قدر فکرم مشغول بود و نگران مامان بودم که اصلا متوجه اسانسور نشدم!داشتم پله هارو دوتا یکی مثل کانگرو می پریدم که یهو نفهمیدم چی شد ،یه دردی که ناشی از پیچ خوردگی بود تو ساق پیچید و حدود چهل تا پله رو درحال سقوط بودم !وقتی فرود اومدم جد ننه ننم اومد جلو چشم هام یه دور بندری رقصید و رفت ،از لای چشم هایی که داشتن روی هم می افتادن ،ماکان راد رو دیدم اون اینجا چیکار می کنه؟سرم گیج بود،همه چی دور سرم می چرخید!حتی چشم های طوسی ماکان!دیگه فرصتی برای فکر کردن پیدا نکردم و توی انبوهی از سیاهی فرو رفتم.........

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

ماکان:

با اعصاب داغون وارد بیمارستان شدم.این پسر غیر از دردسر چیزی نداره!همیشه باید گند بزنه به همه کار ها!همیشه باید اعصاب من رو بهم بریزه!وقتی داشته محموله روتحویل می داده ازپشت بهش چاقو زدن و اون رو گوشه جدول ول کردن.واقعا نمی دونم با کدوم مهارتی اینهمه توی عملیات های قاچاق موفقه!به پرستار گفتم:

-اون کسی که چاقو خورده توی کدوم اتاقه؟

برگشت طرفم و بهم نگاه کرد شاید از لحنم تعجب کرده بود،چون واقعا اعصبانی بودم و این عصبانیت ناخداگاه روی لحن و طرز بیان کلمه ها از دهنم تاثیر گذاشته!با لحنی که عین قیافش متعجب بود ،گفت:

-کی؟

حالم خوب نبود!کلافه بودم!دستک رو توی موهام فرو کردم،همیشه مواقعی که کلافه میشم این کا رو انجام میدم!بی حوصله گفتم:

-گوشات که مشکل ندارن احیانا؟کسی که نیم ساعت پیش از گوشیش به من زنگ زدین،کجاست؟همون که چاقو خورده بود!یه پسر حدودا ۲۲ساله!

انگار از لحن برخوردم خوشش نیومده بود چون قیافه ارایش کردش،توی هم رفته؛ بود.بدون این که نگاه دیگه ای به من بندازه،به سیستمش نگاه کرد و گفت:

-طبقه دوم اتاق ۱۱۸!

با دیدن ازدحام مردم کنار اسانسور راهم رو به سمت پله ها کج کردم؛همیشه از شلوغی متنفر بودم!مخصوصا توی محیط های بسته!سرم پایین بود،روی اولین پله که قرار گرفتم،سرم رو بلند کردم تا با چشم هام تعداد پله ها رو بسنجم که دیدم یه جسمی با سرعت هزاو درحال سقوط به سمت پایینه،توی جامـخشک شده بودم و دقیقا نمی دونستم باید چیکار کنم!تا به خودم اومدم یه دختر پهن سرامیک ها بود و از سرش خون می اومد!با دیدن خون سرخی که روی سرامیک های سفید بیمارستان جاری شده بود تازه از شوک خارج شدم، اول با ترس نگاهی به صورت دختر که توی شالش گم شده بود کردمو بلافاصله به سمت پرستار ها دویدم.به یکیشون هول شده؛ گفتم:

-یه نفر از پله ها افتاده کمک کنید.

چند تا از پرستار ها روی سر دختره هجوم بردن و یکیشون شال رو از صورت دختره کنار زد بادیدن چهرش سرجام مبهوت ایستادم.این!این که....این که ترساست همون دختری که موقع تماس های مهم من سر می رسید و همیشه مزاحمم می شد...ترسا توی دانشگاهی که من اونجا بودم،درس می خوند و همیشه گند می زد به کار های من!هر موقع می خواستم با سورنا یا هرکس دیگه ای ارطباط برقرار کنم متوجه حضورش چهاز جلو او از پشت سر می شدم!انگار من رو می پایید!به دیوارهای سفید و بعد به پله ها نگاه کردم،سرم رو چرخوندم و بهزنی که دوان دوان با برانکار می اومد نگاه کردم. انگار توی بهت بودم!حس کردم فضای سنگینی اطرافم رو گرفته،احساس می کردم حالم از بوی خونی که توی راه رو پخش شده داره؛بهم می خوره! پس بی اهمیت راه گرفتم و پله هارو بالارفتم.به جهنم که مرده باشه؛تازه این جوری از شر یه مزاحم خلاص می شیم و می تونم زود تر به هدفم برسم!هدفی که پنج سال تموم به خاطرش زحمت کشیدم!سعی کردم فکرم رو از ترسا دور کنم ،ولی یه نگرانی کوچیک گوشه دلم جا خوش کرده بود!چهره شر و شیطونش رو توی دانشگاه با چهره غرق درخون الانش مقایسه می کردم و دلم می گرفت!وارد اتاق سورنا شدم خواب بود،رفتم بالا سرش و محکم کوبیدم پس کلش چشم هاش با حالت شوک زده ای باز شد و به من نگاه کرد،گفتم:

-خاک برسرت چرا گذاشتی بیارنت بیمارستان؟الان اگه این ها پلیس خبر کنن چی؟گمشو لباس هات رو بپوش باید از اینجا بریم.سریع باش!

با لحن مثلا مظلومی گفت:

-داداش مظلوم گیر اوردی؟چرا می زنی؟مگه خودم اومدم بیمارستان؟

واقعا کلافه بودم ،اصلا حال خوشی نداشتم ،خسته بودم!شوک زده بودم!کمی هم نگران بودم!گفتم:

-حوصله گوش دادن به چرت و پرت هات رو ندارم.سریع لباس هات رو بپوش بریم!

یه نگاه به چشم هام انداخت،وقتی عصبانیت رو توی چشم های طوسیم دید،خیلی آرومـسرم رو از دستش بیرون کشید و از جاش بلند شد،از تخت فاصله گرفت و با اکراه به لباس هاش نگاه کرد ،گفت:

-این ها رو بپوشم؟

چقدر مزخرف میگه! زل زدم به چشم های عسلیش و گفتم:

-نه بیا لباس های من رو بپوش!احمق مگه دیگه این جا لباس هست؟

 چشم هاش رو روی هم فشار داد و با لحن چندش واری گفت:

-ولی خونین!

دستم رو بردم بالا که بزنمش!واقعا کلافم کرده بود!

سورنا:-غلط کردم.خیلی هم عالین!

سورنا داشت شلوارش رو می پوشید منم بی حوصله طرافم رو انالیز می کردم یه اتاق سه دو چهار کوچیک با دیوار هایی به رنگ سبز کمرنگ و پرده هایی به رنگ ابی ،تنها وسایل اتاق یه یخچال کوچیک و دوتا تخت بود ،با پاهام روی زمین خط های فرضی می کشیدم و به اخ و اوخ های سورنا گوش می کردم که یهو در اتاق باز شد، یه پرستار مسن وارد شد اول یه نگاه به سورنا بعد یه نگاه طولانی تر به من انداخت طرز نگاهش اصلا خوشایند نبود،خطاب به من گفت:

-اقا شما باید همرا من بیاید!

با تعجب گفتم:

-من؟می شه بپرسم به چه علت؟

پرستار اخم هاش رو درهم فرو برد و دست هاش رو به کمرش زد با صدایی که کمی جدی بود؛گفت:

-علت رو من نه بلکه پلیس بهتون توضیح می ده.همراه من بیاید!

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

 منظورش چیه؟پلیس؟یعنی چی؟ اگه تو این موقعیت پای پلیس باز بشه گند می خوره به کارم وبه پنج سال زحمتی که کشیدم!با خشم گفتم:

-پلیس براچی؟اینجا چه خبره؟

پرستاره با اخم گفت:

-وقاحت در این حد؟تازه می پرسید چی شده؟شما اون دخترو عمدا از پله ها هل دادید اونوقت از من علت می پرسید؟واقعا خیلی وقیحید!

یه لحظه هنگ کردم این چی گفت؟من کی رو هل دادم؟ کدوم دختر ،یعنی چی؟اعصابم سر قضیه سورنا خورد شده بود و حالا این باعث شد عصبانیتم چندین برابر بشه و،بنزینی بشه رو خشم وجودم باداد گفتم:

-چی داری می گی برا خودت؟هــا؟من کی رو هل دادم؟بگــو دیگه؟!

پرستاره هم عین من صداش رو برد بالا و گفت:

-صداتون رو بیارید پایین اینجا بیمارستانه!تازه می پرسی کی رو هل دادی؟بزار من بهت می گم!تو اون دختر معصوم رو از قصد از بالای پله ها پرت کردی و قصد جونش رو کردی!من خودم با چشمای خودم دیدم اون رو هل دادی و بعد که خون دیدی بقیه رو خبر کردی!

با فریاد گفتم:

-چـــــی؟

یه دور دور خودم چرخیدم ،یه خنده هریستیک کردم و گفتم:

-چقد بهت پول دادن؟

 هنگ کردم!ضایع بود می خواد برام پاپوش درست کنه ولی از طرف کیه؟اون دختر چرا می خواد من رو تو دردسر بندازه؟انگشتاش رو گرفت طرفم و گفت:

-حدتون رو نگهدارید ،الانم همراه من بیاید پایین تا پلیس برسه!

با صدای سورنا برگشتم طرفش:

سورنا:-اینجا چخبره؟یکی به منم بگه چی شده؟

پرستاره انگشت اتهامش رو گرفت طرف من و گفت:

-این اقایی که کنار شما ایستادن یه دختر رو از قصد از پله هل دادن!

سورنا گفت:

-کدوم دختر؟

انگشت شصتم رو کشیدم کنار لبم معمولا اوقات عصبانیت این کار رو می کردم،یهو منفجر شدم:

-کدوم دختــــر هــان؟این همون دختره لعنتیه که مانع کارام می شه،فقط دستم بهش برسه به خدا شهیدش می کنم!عین چسب چسبیده به زندگیه من ول کنم نیست!فقط خدا خدا کنه گیرش نیارم!

برگشتم به پرستاره گفتم:

-چقد می خوای تا شهادت ندی؟

پرستاره یه پوزخند زد و گفت:

-من چیزی رو که دیدم نمی فروشم!

وای!وای!وای!دیگه دارم از کنترل خارج می شم!بافریاد گفتم:

-لعنتی اخه تووو هیچـــی ندیدی!چیزی ندیدی که بخوای بفروشیــش!

یه جوری نقش بازی می کرد یه لحظه به خودم شک کردم ،چطور ثابت کنم کار من نبوده ؟سعی کردم با ارامش برخورد کنم:

-اون دختر کجاست؟می خوام با خودش صحبت کنم،شاید سوء تفاهم شده...

پرستار گفت:

-تو چند دیقه پیش اون رو تهدید به مرگ کردی ،و یک بارهم قصد جونش رو کردی ،ما نمی تونیم بزاریم اون رو ببینی!برامون مسئولیت داره!

یه پرستار دیگه هم بهش پیوسته بود و با تحقیر من رو نگاه می کرد ،دوباره هریستیک خندیدم ،واقعا برام خنده دار بود ،الان که اینقدر به هدفم نزدیک شدم باید این مصیبت برا پیش بیاد ،واقعا برام خنده داره!خنده داره یه دختر چطور داره با ایندم بازی می کنه!سورنا که این حالت من رو می شناخت گفت:

-ماکان اروم باش!

با همون خنده گفتم:

-من ارومم فقط اگه اون دختر رو نبینم این بیمارستان رو روسر همه خراب می کنـــــم!

سورنا به پرستاره گفت:

-بزار دختره رو ببینه!کاری باهاش نداره بهتون قول می دم!

پرستاره ،با تردید گفت:

-اگه خود اون خانوم رضایت دادن می تونی ببینیش!دنبالم بیا!

چند اتاق اونطرف تر رفتیم ،وارد یکی از اتاقا شد و بعد دو دقیقهاومد بیرون و گفت:

-برو داخل!

پرستاره رو کنار زدم و رفتم داخل با خشم به دختره گفتم:

-چی از جونم می خوای؟این کارا چیه؟من کی تورو هل دادم؟چرا داری دروغ می گی؟هـا؟

سرش رو انداخت پایین و گفت:

-من فقط ازت کمک می خوام !

برای یه لحظه از لحن مظلومش شوکه شدم،این لحن از ترسایی که من توی دانشگاه می شناختم بعید بود!جفت ابرو هام از زور تعجب پرید بالا،کمک؟از من؟

 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

نگاهم رو تو چشمای ابیش دوختم،قیافش بی از اندازه یه دختر معمولی جذاب بود! با بغض گفت:

-من هیچی یادم نیست ! از تنهایی می ترسم!تنها چهره ای که یادمه تویی ،یه پسر با چشم های خاکستری!فقط همین!،دکتر گفته دچار فراموشی موقت شدم!تو باید کمکم کنی!من حتی یادم نیست اسمم چیه، اهل کجام ،خانوادم کجان؟!کین ؟!هیچی یادم نمیاد!

بی خیال انسانیت شدم چون الان توی موقعیتی قرار نداشتم که بتونم به کسی کمک کنم !

من:-خوب این ها که گفتی به من چه ربطی داره؟دقیقا نقش من چیه که گفتی من هولت دادم؟

یهو لحنش عوض شد و با خشم و یه چیزایی تو مایه دستور دادن گفت:

-تو باید من رو از تنهایی نجات بدی ،چون فقط چهره تو یادمه و از کجا معلوم تو من رو هل نداده باشی؟اگه من رو از اینجا نبری از توشکایت می کنم و به جرم این که می خواستی من رو از قصد بکشی می ندازمت زندون!از اون جایی که پله ها دوربین ندارن محکوم شدن تو حتمیه !

شوک زده فریاد زدم:

-چـــــــــــــی؟

دختره که انگار مجبورش کردن چین حرفی رو بزنه گفت:

-همین که شنیدی یا تا موقعی که حافظم رو به دست بیارم.... با ...من ازد...ازدواج می کنی و میام خونه تو یا همین الان ازت شکایت می کنم،تازه من یه شاهد هم دارم!

 برای یه لحظه خون به مغزم نرسید!چـــی؟باهاش ازدواج کنم؟به خاطر یه تهمت بچه گانه و بی اثاث کند بزنم به هدفم؟باعصبانیت گفتم:

-می فهمی چی می گی؟تو دیوونه شدی؟عقلت رو از دست دادی؟

از اتاق زدم بیرون،لعنتی ،لعنتی !فقط همین رو کم داشتم! مغزم داشت سوت می کشید !نمی تونم به هیچ وجه چنین خواسته ای رو درک کنم!تو این اوضاع قراش میش اینم اومده می گه با من ازدواج کن!سرم رو گرفتم تو دستام و فشار دادم اگه پای پلیس به این ماجرا باز بشه زحماتی که سالیانه کشیدم از بین میره!خدایا چی کار کنم؟پنج سال زحمتم مهم تره یا این دختره دیوانه؟عین خر تو گل گیر کردم،خـــدا یا خودت کمکم کن،تو که می دونی چقد این پنج سال عذاب کشیدم!توکه از تموم سختی های من خبر داری،توکه شاهد تمام زجر های من بودی! چـــرا الان اخ؟!سعی کردم به اعصابم مسلط بشم،باید بین بد و بد تر یکی رو اتنخاب کنم! رفتم طرف پله ها و سرک کشیدم ،راست می گفت اثری از دوربین نبود !خـــدا؟این دیگه چه مصیبته انداختی به جونم؟چه خاکی به سرم بریزم؟چرا من رو همیشه تو سختی می ندازی؟چاره ای ندارم! خوستم یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم ،رفتم تو اتاق و گفتم:

-چرا داری این کا رو می کنی؟هدفت از این کارا چیه؟

با همون لحن مسخره و مظلومش گفت:

-من از تنهایی می ترسم!

به درک،به جهنم ،به من چه که می ترسی ، باید یه جوری قانعش کنم دست از سرم بر داره سعی کردم لحنم رو مهربون کنم :

-اگه ببرمت تو یکی از بهترین اسایشگاه های تهران چی؟دست از سرم بر می داری؟

ترسا:-نه من نمی خوام برم اسایشگاه!اگه میخواستم برم اسایشگاه که خودم رو جلوی توی انتر کوچیک نمی کردم!

همون موقع در اتاق رو زدن و یکی از پلیس های خانوم وارد اتاق شد ،خدا یا بد بخت شدم !ینی واقعا شکرت خدا !شکرت که توی این موقعیت چنین دردسری رو جلوی پام گزاشتی!پلیسه روبه ترسا گفت:

-شما شکایت داشتید؟

از عصبانیت مطمعنم سرخ شده بودم !چیکار کنم؟چه گلی به سرم بگیرم؟اگه الان من بیافتم زندان چی می شه؟سعی کردم تصمیم درستی بگیرم!قطعا بعدا از این کارم پشیمون می شم اما چاره دیگه ای ندارم،نمی تونم نابودی زحماتم رو جلوی چشمام ببینم! بهش گفتم:

-قبوله ، قبوله لعنتی ،بهش بگو بره!

 فشار زیادی رو روی خودم حس می کردم ،انگار کل دیوار های اتاق بهم فشار وارد می کردن!به وضوح چراغی تو چشماش روشن شد به پلیسه گفت:

-حل شد خانوم شما می تونید برید!

پلیسه با لحن بدی گفت:

-مگه ما مسخره شماییم خانوم؟حل شد یعنی چی؟شما مارو این همه کظوندین اینجا برای موضوعی که حل می شه؟واقعا براتون متاسفم!

این روگفت و از اتاق بیرونرفت ،منم از اتاق خارج شدم و به پرستاره که هنوز اونجا وایساده بود گفتم:

-یه روز تاوان این کارت رو ازت پس می گیرم!مطمعن باش!

رفتم تو اتاق سورنا ،که یه چیزی محکم تو سرم خورد ،دستم رو سرم گزاشتم و به سورنا گفتم:

-چته رم کردی؟

با حرس گفت:

-دو ساعته کدوم گوری رفتی؟چی شد؟با دختره حرف زدی؟

نشستم گوشه تخت و گفتم:

-دودقیقه حرف نزن اعصابم خورده!

با تعجب گفت:

-چرا؟

با پرخاش گفتم:

-چرا؟بدبخت شدم!بی چاره شدم!این دختره اومده می گه بیا من رو بگیر!

با تعجب گفت:

-یعنی چی؟میخواد دوباره بی اوفته تو بگیریش؟دختره خله؟کم داره؟

با مشت زدم تو بازوی سورنا ،واقعا الان تو وضاعیتی نبودم که بخوام به شوخی های سورنا بخندم!با پرخاش گفتم:

-برو گمشو مرتیکه دلقک!می گه بیا با من ازدواج کن!می فهمی؟اررره؟

سرش رو تکون دادو گفت:

-بلانصبتم نفهم که نیستم ،می فهمم!

یه دفعه با داد گفت:

-چـــی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-دختره می گه حافظم رو از دست دادم!

سورنا گفت:

-به توچه اونوقت؟

با صدایی که بیش از حد طبیعی بلند بود گفتم:

-واقعا نمی فهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟هــا؟داری من رو مسخره می کــنی؟

ترسا:

از خوشحالی دلم می خواست شیش هشت بزنم!بلاخره تو نستم،توستم و توستم!تو هوا بشکن می زدم که در اتاق باز شد و مژده ،دوستم که باهم تو اداره کار می کنیم اومد و گفت:

-تری بلاخره تونستی!

خندیدم و گفتم:

-تو چرا اینجایی؟یالا برو به سرهنگ خبر موفقیتم رو بده!

خندید و گفت:

-باشه ،حواست رو جمع کن دوست جونی!

سرم رو تکون دادم ،از جام بلند شدم سرم گیج می رفت ،از پرستار پرسیدم ماکان کجاست،گفت تو اتاق پیش دوستشه،به به گل بود به چمن نیز اراسته شد ،پس به احتمال زیاد سورنا هم اینجاست ،رفتم پشت در اتاقشون و بدون در زدن داخل رفتم ،ماکان با دیدنم یه اوف بلند کشید و سورنا با تعجب بهم خیره شد ،مظلوم گفتم:

-سلام!

کسی جواب نداد،ماکان که معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل می کنه نزنه شل و پلم کنه گفت:

-ببین می گردم خونوادت رو پیدا می کنم!بیخیال من شو!

سرم رو به علامت نه انداختم بالا و گفتم:

-خوانواده ای که نمی شناسم به چه دردم می خوره؟

ماکان با داد گفت:

-ازدواج بـا مـن به چه دردت مــی خــوره؟

چی بگم؟والا به درد لای جرز دیوارم نمی خوره!خخخخ خیلی عادیگفتم:

-عاشق چشم و ابروی زشتت که نشدم،مجبورم ،می فهمی؟مجبورم!چیزی یادم نمیاد ،کسی رو نمی شناسم!حتی اسم خودم رو نمی دوندم....

یهو اشکام چکید ،به خدا من باید با زیگر می شدم ،به قیافه های ماکان و سورنا نگاه کردم کم مونده بود دوتا شاخ از سراشون بزنه بیرون،ما اینیم دیگه،یه حس خیلی خوبی توی دلم افتاده بود که بهم این امید رو می داد که دیر یا زود موفق می شم!

 

 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 سورنا گفت:

-الهی ماکان برات بمیره،گریه نکن!

چقد از این پسره بدم میاد!چای نخورده موز بر می داره! یه پسر پرو با قیافه نسبتا خوب که متشکل از چشم های عسلی و پوست گندمی با موهای قهوه ای روشنه!اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-قول می دم فقط تا زمانی که حافظم رو به دست اوردم پیشت بمونم !

پسره یه اوف بلند کشید وگفت:

-تو خودت درک می کنی از من چی می خوای؟

سرم رو انداختم پایین مثلا برای مظلوم بازی!وگرنه به من می خوره؟نچ!ماکان اول به من یه نگاه عمیق انداخت و بعدبه سورنا گفت:

-پاشو ،می ریم!

با تعجب گفتم:

-کجا؟

ماکان گفت :

-دنبالمون بیا ولی وای به حالت صدات در بیاد!فعلا بیرون باش تا ماهم بیایم!

سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون بلافاصله تو اتاق کناری پریدم ،که اتاق مامان بود باید بهش اطلاع می دادم هرچند سرهنگ خودش خبر می داد ولی گفتم بزار خودم هم بگم...........

ماکان:

دستم رو تو موهام کردم و محکم کشیدم ،به سورنا گفتم:

-چیکار کنیم؟

شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

-بگیرش دختر خوشگلیه!بهم میاید ،ایشا..به پای هم پیر شید...

با حرس و عصبانیت گفتم:

-سورنا چرند نگو !چه غلطی کنم با این دختره؟

اون هم مثل من جدی شد و گفت:

-کاری نمی تونیم بکنیم فعلا باهاش ازدواج کن تا ببینم بعدا چی پیش میاد ،شاید همین فردا حافظش رو به دست اورد و رفت ،هیچ کس از فردای خودش خبر نداره!

سرم رو تکون دادام حالا چرا ازدواج؟نمی شه همین طوری بیاد باما زندگی کنه؟واقعا شوکه بودم ،یهو یه نفر بیاد بگه با من ازدواج کن وگرنه ازت شکایت می کنم !واقعا خیلی مسخرست یه صدایی از درونم گفت:به نظرت احمقه که با دوتا پسر تو یه خونه زندگی کنه؟سرم رو تکون دادم خوب الان مگه می خواد چیکار کنه ؟الانم می خواد باما زندگی کنه!بی خیال شدم ،توی این وضعیت راهی جز بی خیلی ندارم!و به سورنا گفتم:

-بلندشو بریم تا کسی متوجه نشده!

از اتاق ربیرون رفتیم دختره نبود!در اتاق کناری باز بود و از توش صدای پچ پچ می اومد.اروم درو باز کردم و یه قدم داخل شدم ،ترسا به طرفم برگشت انگار دست پاچه شده بود،با دقت حرکاتش رو زیر نظر گرفتم.سریع گفت:

-راستش صدای ناله از این اتاق می اومد ،من هم ...من هم اومدم ببینم چی شده ..

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-بریم!

از اتاق خارج شدم اون هم اومد دنبالم تقریبا داشتیم از بیمارستان خارج می شدیم که همون پرستاره اومد جلومون ،یه نگاه به من یه نگاهم به ترسا کرد و راهش رو کشید،رفت !جفت ابروهام از تعجب به سمت بالا پرید !چرا جلومون رو نگرفت؟سورنا گفت:

-بریم داداش تا کس دیگه ای ندیدتمون!

همه باهم از بیمارستان خارج شدیم.دختره داشت با خودش کلنجار می رفت.ازش پرسیدم:

-چته؟

روبه من گفت:

-دارم واسه خودم اسم اتخاب می کنم.به نظرت صغرا بهتره یا کبری؟

 واقعا یه تختش کمه!سورنا گفت:

-شاید نظرم مهم نباشه ولی به نظرم اقدس بهتره!

خود سورنا زد زیر خنده ،برای خاتمه به این بحث مزخرف گفتم:

-اسمت ترسا ست!

باتعجب گفت:

-تو از کجا می دونی؟

اگه قراره باما زندگی کنه پس دیگه صلاح نیست به دانشگاه بیاد ،گفتم:

-بهت ترسا می خوره ،همین جوری گفتم!

سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت ،با دزدگیر قفل ماشین رو زدم و خودم نشستم ،سورنا طرف شاگرد سوار شد و ترسا هم نشست عقب ،ماشین رو راه انداختم.به سورنا گفتم:

-بابای دوستت رو بگو بیاد خونه بین من و این صیغه محرمیت بخونه!

دختره با جیغ گفت:

-چی؟؟صیغه؟

بی خیال گفتم:

-چیه نکنه انتظار داری عقد داعمت کنم؟

ترسا:-پس چی؟مگه خرم بیام صیغت شـم؟چی فک کردی با خودت هــا؟

سورنا دخالت کرد و گفت:

-تو با کدوم شناسنامه عقد داعم می خوای؟یکم مغزت رو به کار بنداز!

دختره با عصبانیت گفت:

-من رو کنار کلانتری پیاده کنید انگار آبمون باهم تویه جوب نمی ره ،بزن بغل اصلا خودم می رم!

با داد گفتم:

-اخه احــمق مگه شــناسنامه داری که عـقد داعمت کنم؟

دختره گفت:

-به من مربوط نیست!چه می دونم برو از ثبت احوال بگیر!بگو فراموشی گرفته.برا من فرقی نداره!باید من رو عقد داعم کنی .دیگه چجوریش مشکل توعه نه من!تنها شرطم اینه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

ترسا:

جفت دستاش رو کوبید رو فرمون دهنش رو باز کرد داد بزنه که گفتم:

-اگه سرم داد بکشی می رم شکایت می کنم!

سورنا ریز ریز شروع به خندیدن کرد برگشت طرفم و گفت:

-چه حسی داری می تونی ماکان رو تهدید کنی؟خیلی کیف می ده ،نه؟

 ایی پسره دلقک!به مسخره سرم و به معنی اره تکون دادم،ماکان یه طور عصبی که من هم ترسیدم غرید:

-ســــورنا!

سورنا با خنده گفت:

-جانم؟

ماکان سرش رو به معنی تاسف تکون داد،از حرکاتش نمی شد به حس درونش پی برد ،ولی الان مططمعنم دلش می خواد،با دست های خودش من رو چال کنه!به من گفت:

-بخواب کف ماشین تا وقتی نگفتم نیا بالا.

با تخسی گفتم:

-این منم که دستور می دم نه تو!

دوباره غرید:

-گفتم بشین کف ماشین!

رفتم پاعین و گفتم:

-حالا می رم ،چرا رم می کنی؟

جوابم رو نداد من هم زیر چشمی از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ببینم کجا می ره،حدود پنج دیقه بعد نگه داشت ،خواستم بیام بالا که گفت:

-بالا نیا!

همچین نشستم کف ماشن که ماشین چپ شد! یعنی اومدیم کجا؟نکنه اومده سرم رو زیر اب کنه از شرم خلاص شه؟خدا جونم خودت به دادام برس!ماکان رفت بیرون قبل از این که بره به سورنا گفت:

-حواست باشه بیرون نیاد!

وقتی رفت ،سورنا گفت:

-بیا بالا!

با تعجب اومدم بالا و گفتم:

-مگه نشنیدی پسره چی گفت؟

دستش رو تکون داد تو هوا و گفت:

-بیخیال اون مخش قاطی داره!

پرسیدم:

-اینجا کجاست؟ 

سورنا:-آآآآ،دیگه پرو نشو ها!این چیزا به تو مربوط نیست!

سرم رو تکون دادم،تقریبا نیم ساعت از رفتن ماکان گزشته بود که سورنا گفت:

-بپر زیر، اومد!

سریع زیر صندلی ها مخفی شدم ،در ماشین باز شد و ماشین راه افتا بعد از توقف دوباره ماشین ماکان گفت:

-بیا بالا!

اومدم بالا ،یهو یه چیزی وو پرت کرد تو صورتم،سورنا گفت:

-عه بی ادب این چه رفتاری بازنت داری؟خجالت بکش مرد ،شرم برتو باد!

من هم شروع کردم کلا وقتی یکی رو می بینم اینجوری حرف می زنه ناخداگاه نطق منم باز می شه یه چیز غیر ارادیه و بستگی به مکان و طرفم هم نداره

ترسا:-اخه چقد تو بی شعوری؟مثلا می خوای گربه رو دم حجله بکشی؟نچ نچ نچ!شرم بر تو باد !شـــرم!در ضمن ما حجله نداریم گربمون هم چلگول می کشه نمی تونی بکشیش ،پس بهتره بار اخرت باشه!فهمیدی شازه ژیگول؟

ماکان پوزخند زد و گفت:

-یکیش کم بود،دوتا شدن!هنوز نیمده داره واسه من ...لا اله هی ال..

سورنا به من گفت:

-الان ما تویِ جبهه افتادیم زن داداش؟

اخمام رف توهم ،زن داداش؟ پسره چندش!اصن حالم از کلمه زن داداش گرفته شد!سورنا گفت:

-چی شد؟چرا اخم می کنی؟

سرم رو گرفتم و گفتم:

-یهو سرم تیر کشید! الان خوب شد !

نمی دونستم کجا می ره فقط با دقت ادرس رو تو مغرم ضبط می کردم،کنار یه خونه که چه عرض کنم،یه کاخ ایستاد و پیاده شد ،سورنا هم پیاده شد و به منم گفت پیاده شم ،با دیدن خونهه دهنم باز موند ،سنگ کاری های عظیم و خارق العاده که دهن ادم رو باز می کردن ،سنگ نمای سفید ،ساختمونن دو طبقه بود و درخت های بلندی که توی حیاطش بودن از همین جا هم قابل دید بود ،به سورنا گفتم:

-اینجا کجاست؟

در جوابم گفت:

-خونمون !

ناخود اگاه از دهنم پرید:

-لامصب خونه نیست که کاخ سفیده!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

در باز شد و ماکان گفت:

-برو تو!

من:-پس محضر چی می شه‌؟

زیر لب غرید:

-برو داخل،عاقد میارم خونه!

اون سورنا که عین گاو داخل رفت. زیر لبی گفتم:

-بد عنق!

برگشت طرفم و با اخم های درهم که چشم های طوسیش رو ترسناک می کرد، گفت:

-چیزی گفتی؟

من هم عین خودش گفتم:

-اگه چیزی شنیدی،لابد چیزی گفتم!

داخل رفتم؛ اون هم پشت سرم راه افتاد. یهو یکی اومد جلوم و خم شد ،یا خدا این کیه؟یه مرد با کت و شلوار مشکی و کله کچل!چه زشته،ماکان اومد سوئیچ ماشین رو انداخت کف دستش و به من گفت:

-از این طرف بیا!

و خودش راه افتاد ،اروم گفتم:

-صد رحمت به جن!

ماکان با همون خشم توی صداش گفت:

-با منی؟

واااا!چرا من هرچی می گم این به خودش می گره؟!طرف به خودش شک داره ها!

من:-ببینم تو به خودت شک داری؟

ماکان:-از چه نظر؟

من:-از اون‌جایی که من هر چی می گم به خودت می گیری!

 

ماکان:-زبونت درازه!

با تندی گفتم:

-بر منکرش لعنت!

طرف خونه راه افتاد و بدون این که برگرده خطاب به من گفت:

-کارهای مهم تراز کل کل باتو دارم!

من هم عین جوجه اردک راه افتادم و تو دلم گفتم "اگه منظورت از کار مهم قاچاق مواده می دونم صد در صد مهم تره!"وارد خونه که شدیم دهنم افتاد کف پام! این همه اطیغه و سر حیوون های مختلف از کجا میاد؟معلومه دیگه از پول حروم ، یه سالن بزرگ که روی تمام دیوار هاش سر حیون های بی گناه بود و هر گوشه کناری رو که نگاه می کردی اتیغه های جور واجور توی ذوغ می زد!خونه با دو دست مبل سفید قهوه ای و یک فرش کرم پر شده بود ،ماکان رفت طرف پله ها و به من گفت:

-وقت زیادی واسه دید زدن خونه داری فعلا دنبالم بیا!

راه افتادم دنبالش، در یه اتاق سفید رو نشون داد و گفت:

-می تونی این‌جا بمونی!

با تکون سر گفتم باشه!

ماکان:-ببین می تونی تا هر وقت بخوای این‌جا بمونی ولی می شه بیخیال من شی؟قضیه ازدواج رو می گم!

اخم هام رو کشیدم توی هم و گفتم:

-قرار نیست که تا ابد زنت بمونم تا حافظم رو به دست اوردم از خونت گورم رو گم می کنم می رم !در ضمن نه ازت خوشم میاد ،نه عاشق ریخت نحستم!مجبورم برای محکم کاری باهات ازدواج کنم ،وگرنه من دختری نیستم که خودم رو اویزون کسی کنم!

تمام این ها رو با لحن سروانیم گفتم ،ماکان دهنش مثل غار باز مونده بود. حق هم داره ،در اتاق رو باز کردم بادیدن ترکیب رنگیش گفتم:

-ایــــــی!صورتی هم اخه رنگه ؟

ماکان با طعنه گفت:

-ببخشید نمی دونستم قراره از بالای پله ها بی اوفتی وسط زندگی من وگرنه می دادم اختصاصی واست رنگش کنن!

دست هام رو به کمرم زدم و گفتم:

-الان هم دیر نشده من این اتاق رو نمی خوام!

ماکان:-همینه که هست توی اتاق حموم هست دوش بگیر تا عاقد برسه!

تو دلم اداش رو در اوردم. نمی دونم چرا این قدر ازش بدم میاد !رفتم توی اتاق و درو محکم کوبیدم ،الان باید دنبال یه راه ارطباطی با سرهنگ باشم؛ تا مکانی که شناسنامه رو گرفتن لوبدم!بعد از کلی جست و جو وقتی مطمعن شدم هیچ شنود و دوربینی نیست حموم رفتم، نیم ساعت بعد بلاخره دل کندم و از حموم خارج شدم ،یه حوله روبدوشام همون جا بود که به نظر نو می رسید. همون رو پوشیدم و از حموم خارج شدم. سمت کمد لباسی صورتی که اونجا بود، رفتم.حس فوضولیم بد جور گل کرده بود در کمد رو باز کردم بادیدن لباس هایی که اکثرا توی کاور بودن دهنم باز موند،یعنی قبلا کسی اینجا زندگی می کرده؟اگه ازشون بپوشم که ایرادی نداره؟داره؟بیخیال باوو! یه بلیز خیلی گشاد بایه شلوار گشاد تر پوشیدم و شالم رو هم روی موهای خیس سرم کردم. از اتاق خارج شدم.داشتم از پله ها پایین می رفتم که با صدای خنده سورنا چهار تا سکته کامل و ده تا ناقص زدم،برگشتم  و با پرخاش بهش گفتم:

-چته روانی زهرم ترکید؟!

با خنده گفت:

-گشاد تر از این ها پیدا نکردی؟

با اخم گفتم:

-چیه نکنه می خوای بپوشی؟اگه می خوای دامن هست. بدم خدمتت؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...