رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

پست های پیشنهاد شده

 

نام داستان: بارش آفتاب

نویسنده : n.a25

ژانر: اجتماعی ،غمگین ،عاشقانه

هدف :سرگرمی

خلاصه: دختری که در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشوده! خانواده ای که ، سخت گیری هایی بر او اعمال می کنند که شاید اورا دل زده کرده ، است.

دل زده از دین! از اسلام ، و شاید از خــدا!

دختری که در پس این اجبار ها دست به کار هایی می زند که غیر از پشیمانی، چیزی به بار نمی او رند!

مقدمه:

آسمان را غم گرفته؛ بود...

ابر های سفید و سیاه یک دیگر را در آغوش کشیده ، بودند!

در اوج سرمای تاریکی شان ، افتاب طلوع کرد...

اما آسمان روشن نشد!

بلکه قلب سپید آسمان با آمدنش سیاه شد!

افتاب چشم هایش را بست بر روی نور و گرما...

سیاه شد؛ سرد شد ؛ حتی بد تر از ابر ها...

در دل آسمان چنین هک شد در آن روز سیاه:

*بارش آفتاب*

 

 

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول#

نگاهم را که نفرت از آن می چکید، به شب سیاه چشمان پدرم دوختم.مرا رنجانده بود،بار اولش نبود اما دل کوچکم رنجیده بود از آن دو گوی سیاه! از آن دستانی که با بی رحمی بر صورتم سیلی کوبانده بود!

بغض به گلویم چنگ می اندازد. چشمانم را به زمین می دوزم تا بلکه بتوانم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. لب می زنم در برابر پدری که اجبار هایش وجودم را دارد به تاراج می بَرد:

 -بابا...به خدا داری اشتباه می کنی...من...من گفتم کمک نمی خوام اما از دستم کشید کیسه ها رو...بابا به جون هرکی می پرستی قسم من بی تقصیرم...

اما این سیلی دومی بود که از جانب پدرم، بر گونه ام نواخته شد و آنها را نوازش کرد! صدای فریادش ، زخمی بر روح خسته ام کشید. روحی که دیگر نایی برای نفس کشیدن در جسم ش نمانده است.

بابا:-خفــه شو آفتاب...صدات رو ببر و لال شو! معلوم نیست چه گهی خوردی که پسر مردم مجبور شده بیاد کمکت!

دیگه حق نداری از خونه بیرون بری!گمشــو تو اتاقت دختره ...

به سمت اتاقم پر کشیدم تا نشنوم آن توهین هایی را که حقم نبود. گناه من چیست؟! از زمانی که خودم را در این جهان بی رنگ شناخته ام، اسیر کفنی به رنگ سیاه بوده ام. کفنی که مردم او را چــادر می خوانند! چادری که به اجبار بر سرم کشیده شد و حق اعتراض را از من ربودند.

مادرم...پدرم...برادرم...تنها چیزی که با تامل بر اسم هایشان در ذهن کوچکم نقش می بندد اجبار است و اجبار!

خاطراتم از پدر و مادرم توهین است، کبودی هایی است که به ناحق رنگ کبود بر چهره خویشگرفته اند.

برادرم چه؟! ایا اصلا وجودی دارد؟ برداری که تا کنون یک بار حتی دستانش را لمس نکرده ام...

نگاهی کوتاه و گذرا به اطرافم می اندازم.

اتاقی ساده و کوچک، دیوار هایی گچی که بستر شان ترک ترک شده است. فرش کهنه ای در کف اتاق پهن است و سرمای زمین را به آغوش کشیده است.

کمدی چوبی و رنگ و رو رفته نیز در گوشه اتاق جا خوش نموده است. خبری از تخت خواب و وسایل زینت بخش برای اتاقم نیست! اما چرا؟!

به یاد دارم زمانی که به خاطر خرید تخت برای برادر بزرگم ، محمد به سمساری رفته بودیم.

مادرم در گوش پدرم نجوا کرد تخت کوچکی نیز برای من بخرند؛ خوشی در دل کوچکم رخنه کرد اما با سخنان پدرم خطاب به مادرم ، دلم هزار تکه شد و قلب کوچکم شکست:

-دختر که قرار نیست تا اخر عمرش پیش ما بمونه ، نهایتا تا یکی دو سال دیگه پیش خودمون نگهش می دارم پس ارزش خرج کردن رو نداره!

آن روز بود که درک کردم معنی دل شکستن چیست! معنی نادیده گرفته شدن را آن روز فهمیدم ! معنی رنجیدن از پدرم در آن روز و شاید روز های قبل در ذهنم ملکه شد. پدری که با وجود توهین هایش دوستش دارم! با وجود نفرتی که از او در دلم ریشه دوانده هنوز هم عاشقانه می پرستمش !

منی که شاید تنها زحمتم برای آنها خرج خورد و خوراک و پوشاکم بود!

برای رهایی از این افکار که تنها تاثیر شان این است که رنگ غم انگیز درد را بر سینه ام نقاشی می کنند. سری تکان دادم و با خشم چادرم را از سر کشیدم. با عصبانیت او را به گوشه ترین قسمت اتاق پرتاب کردم! مانتوی بلند مشکی که بلندنایش تا مچ پایم بود را از تن خارج کردم و شلوار گشادم را با شلواری گشاد تر ، مخصوص خانه تعویض کردم.

دستم را به پیراهن گشادم که بلندی آستین هایش ، انگشت های لاغر م را در بر گرفته بود ؛کشیدم. تنها پوشش خانگی ام همین گشادی بود و بس! حتی در اوج تابستان نیز بـــاید این گونه لباس بپوشم.

کلمه باید چندین بار در مغزم زنگ خورد و مرا یاد آن روزی انداخت که برای ، اولین بار، لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم!

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت دوم# 

تقریبا اواسط مرداد ماه و هوا در اوج گرمای خویش، بود! گرمم بود. احساس می کردم در آن لباس با آستین های بلند در حال خفه شدن هستم. 

فکری در ذهنم نقش بست؛ با لب های خندان به سمت چرخ خیاطی مادرم رفتم و قیچی را ، در زیر بلوز م پنهان و به اتاقم باز گشتم. 

در کمد کوچکم را گشودم و یکی از پیراهن های بلندم را بیرون آوردم. بر کف اتاق نشستم و مشغول به کاری شدم که نمی دانستم چه عاقبتی برایم خواهد داشت. 

مادرم در آشپز خانه مشغول پخت و پز بود و پدرم همراه بردارم، به مسجد رفته بودند تا نماز را به جماعت اقامه کنند. 

بعد از اتمام کارم ، با ذوق لباسم را تعویض کردم. به بازو های لاغرم که از آستین های کوتاه شده ی لباس بیرون آمده بودند نگاه کردم . احساس خوبی داشتم. احساسی که در خیالاتم نامش آزادی نهادینه شده بود. 

با خوشی وصف نا پذیری از اتاق خارج شدم تا کار دستی ام را به مادرم نشان دهم. سبز چشمانم می خندید ، همچنین لبخند بر لبان کوچک و سرخم هویدا بود.

وارد پذیرایی شدم که با چشمان خسته مادرم ، که هم رنگ جنگل چشم های خودم بود مواجه شدم. چروک های ریز و درشت بر بستر صورت گردش حاکی از آن بود که کم کم دارد پا در دوران میان سالی می گذارد. 

نگاهش به بازوان لختم افتاد و در کثری از ثانیه ابروان نازکش یک دیگر را به آغوش کشیدند. 

این صدای فریاد خشم ناکش بود که اجازه فکر کردن را از من ربود : 

-چه غلطی کردی دختره خیره سر؟! این چه بلاییِ سر لباست اوردی؟!من تو این خونه پسر مجرد دارم سلیطه! با این کارت می خوای پسرم رو منحرف کنی، هــــان؟! زود برو این آشغال رو از تنت در بیا ببینم! 

لبخند بر لبانم خشک شد! انتظار چنین بر خوردی را نداشتم. در مخیلاتم اصلا انتظار چنین برخوردی از جانب مادرم نمی رفت!

پسر مجردش! محمد! برادرم! من قصد انحراف اورا داشتم؟! با لباسی که همه دختر ها به تن می کنند؟! منی که حتی با هفده سال سن ، در موارد انگشت شمار به چشمان برادرم نگاه کردم، قصد منحرف کردنش را داشتم ؟! بغض بی رحمانه به گلویم چنگ انداخت. سخت بود درک این حرف ها برای منی که تنها هفده سالم بود! 

دست به دور بازوانم انداخت و مرا به سمت اتاقم کشید. صدای چرخش کلید ، در باعث شد چشمانم را به آن سمت بدوزم. 

پدر همراه با محمد وارد خانه شد. نگاه پدر به سمت ما کشیده شد و به ثانیه نکشد که چهره اش را سرخی در بر گرفت. 

محمد رد نگاه پدر را دنبال کرد و به من رسید ، به سرعت سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از منی که خواهرش بودم دزدید! 

 مادر با تکون های محکمی مرا بر کف اتاق پرت کرد و بلافاصله در اتاق را بهم کوبید. 

صدای پچ پچ ها نشانگر این بود ، مادرم سعی در آرام کردن پدر دارد! پدری که با تعصب بی جایش دارد حالم را از دین بهم می زند! از خودم حالم بهم می خورد که مجبور به تحمل این اوضاع هستم. 

آخر کجایِ اسلام گفته ، است دختر حق پوشیدن لباس راحتی در منزلش را ندارد! کجای اسلام دیده شدن دستان خواهر توسط برادر را حرام کرده است؟! 

آن روز آخرین باری بود که لباسی با آستین های کوتاه بر تن کردم! برای چندمین بار سعی کردم فکرم را از اتفاقاتی که یادشان موجب رنجشم می شود دور کنم. 

بر قالیچه کهنه اتاقم دراز کشیدم و دست هایم را بر پهنایِ صورتم گذاشتم. از لحاظ زیبایی چیزی کم نداشتم، اما این زیبایی ظاهر را نمی خواستم! 

چشمانی کشیده به رنگ سبز که یادگاری از جانب مادرم بود ابروانی پر پشت، به رنگ مشکی که ارثیه پدری ام محسوب می شد. لبانی غنچه گون و دماغ کوچک ،قلمی!

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم#

زیباترین بخش ظاهرم موهایم است که از دیدگان همه حتی پدر و برادرم پنهان مانده است.آبشاری بلند به رنگ خرمایی که تنها گاهی به چشم مادرم آمده اند.

با صدای بحث پدر و مادر متوجه شدم پدرم درحال بازگو کردن اتفاقات دقایق قبل برای مادرم است.اتفاقی که من در آن نقشی نداشتم. اما در دادگاه پدرم من همیشه محکوم بودم!

با خوردن ضربات پی در پی به در اتاق ناخود آگاه در جایم نشستم؛ مادرم بود که گویی قصدش از ضربات وارد شدن به خلوت تنهایی هایم نبود و تنها می خواست، وجود وحشت کرده ام که در انزوای خویش به سر می برد را بترساند! صدای فریادش در گوش هایم طنین انداز شد:

-دختره ی عوضی! آبروی من رو می بری؟ سی سال تو این محل زندگی کردم کسی ازم بی آبرویی ندید اون وقت توی بی همه چیز با پسر های محل تیک می زنی؟ هــــــــان؟

اشک هایم برای دفعات بی شمار مقاومتاش را از دست دادند و بر گونه هام جاری شدند!

غمی سوزان و آتش گون به قلب کوچکم رسوخ کرد و انگار درچنگال های زهرگینش قصد خفه کردنش را داشت!

من با پسر محله تیک بزنم؟! منی که از فرط کمبود اعتماد به نفس، وقتی پسری را می دیدم از دست هایم شروع به لرزیدن می کند؟! منی که از جلوی هر آدم چه مونث چه مذکر عبور می کنم استرس به خونم تزریق می شود و ترس وجودم را به تاراج می‌برد؟ منی که از خجالت نتوانستم در برابر آن پسر ایستادگی نمایم؟! حرف های نابود کننده مادر هم‌چِنان مثل پتک بر دفتر خط خورده ذهنم کوبیده می شد.

-شوهر می خوای؟! به خودم بگو چرا آبرو ریزی می کنی بی شرف؟! چرا آبروم رو می بری؟! هـــا؟ بابات گفته بود نباید دختر رو توی خونه نگه داشت ، منه خر دلم برات سوخت! منتظر باش از شرت راحت شم! حالا که سر و گوشت می جنبه خودم شوهرت می دم ... من مایه ننگ توی خونم نگه نمی دارم!

اشک هایم با شدت بیشتری رها شدند و گونه های سردم را گرما بخشیدند! حرف هایی که در این روز ها می شنیدم، روح غم دیده را نابود می ساخت ! مگر من چند سال سن داشتم که آنها به فکر شوهر برایم بودند؟! کدام دختر هفده ساله ای برای کار های نکرده محکوم می شود؟! کدامشان با بی رحمی و بی منطقی از خانواده یشان طرد گشته اند؟!

کدامشان برای اشتباه مرتکب نشده سرزنش به جانشان شده است ؟! کدام یک از آن ها از نظر خانواده یشان مذهب یعنی خفه کردن دختر؟! اسلام یعنی ویران کردن و لِه کردن دختری نوجوان؟!

قلبم درد داشت! درد داشت که چرا هم خون هایم باید این گونه با من رفتار کنند.

مگر چه کرده ام؟! خلاف شرع انجام داده ام؟!منی که تنها راه خارج شدنم از خانه، مدرسه و گه گاه خرید خانه بود، مایه ننگ خانواده ام و از نظرشان مایه ابرو ریزی بودم؟منی که تا به حال بدون آن کفن سیاه قدم بیرون نگذاشته ام...منی که حتی تاب نگاه کردن به چشمان برادرم را ندارم...منی که دارم تاوان دختر بودنم را پس می دهم...

تاوان ناموس بودنم را...

تاوان شبی که نطفه ام در بطن مادرم دختر بسته شد!

فریاد های مادر همچنان ادامه داشت اما گوش هایم دیگر تاب شنیدن تهمت هایش را نداشت! کَر شده بودم و به زمین مقابلم چشم دوخته بودم!

صدای فریاد پدر بلند تر از جیغ های مادرم بود و باعث شد گوش هایم دوباره شنوایی شان را به دست بگیرند.

بابا:-ســـاکت شو زن!حالا همسایه ها می‌گن چی شده زنه داره جیغ می‌کشه!صدات رو ببر دیگه!

گریه کردنم دیگر دست خودم نبود! شمار قطره اشک ها از دستم در رفته بود! توانایی کنترل آن قطره های سرکش را نداشتم!

دلم می سوزد!وقتی در مدرسه می دیدم دخترانی که با افتخار از لیست پسرانی که با آنها دوست بوده اند می گویند دلم می گیرد؛نمی گویم کارشان درس است اما...

اما مگر آن ها پدر و مادر ندارند؟!مگر آن ها نیز ناموس پدر و برادرشان نیستند؟ایا آن‌هاهم مایه ننگ خوانده می شوند؟!

مگر دین آن‌ها اسلام نیست؟!پس چرا موهاشان را در معرض دید قرار می دهند؟!چرا پدر آن‌ها نمی گوید تنها گِردی صورتت حق دیده شدن دارد؟!چرا مادر انها چادر سرشان نمی کشد؟!

چرا؟!

مگر من چه چیزیم از آن‌ها کمتر است؟!چرا باید برای اشتباه نکرده مجازات شوم؟!

گذاشتم اتفاق دقایق قبل بر صفحه ذهنم نمایش داده شود:

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم#

برای خرید سفارشات مادرم، بعد از سر کردن آن چادر کذایی از خانه خارج شدم. در بین مسیر خانه تا مغازه، چشمانم را به زمین دوخته بودم تا نخ نگاهم در نگاه ادمی گره نخورد. شاید از روبه رو شدن با آن ها در هراس بودم! هم از زن شان و هم از مرد شان...

به مغازه رسیدم، پدر گفته بود حق ندارم به چهره نا محرم نگاه کنم، گوش گرفتن حرف هایشان به نفعم بود زیرا اگر گوش نگیرم این پدر است که از جسم ضعیفم تاوان می‌گیرد! پس سر به زیر انداخته و منتظر بودم تا فروشنده وسایل موجود در لیست مادرم را تهیده کند.

با قرار گرفتن کیسه های خرید مقابلم، گوشه ترین قسمت کارت اعتباری پدر را به سمت فروشنده گرفتم.

پدر گفته بود نباید دستم به نا محرم برخورد کند، حتی نُک انگشتانم و گرنه به گفته خودش آنها را قطع خواهد کرد!

فروشنده رمز کارت را پرسید ، با سری پایین و صدایی آرام جوابش را دادم:

-۲۶۴۷

پدر این را نیز گفته بود که غیر از موارد حیاتی، حق صحبت با نا محرم را نیز ندارم! از مردان و پسران برایم غولی ساخته بود که همیشه می کوشم نزدیک آنان نشوم! همیشه در فرار هستم از کسانی که پدرم منع کردِشان!

پدری که خودش هم جنس آنان است! اما...

فروشنده کارت را به سمتم کشید با انگشتان لرزان گوشه کارت را گرفتم و از دستش خارج کردم. بدون گفتن حرف دیگری کیسه های خرید را بلند کردم و از مغازه خارج شدم.

وزن خرید ها کمی زیاد بود! حداقل برای منی که قدم ۱۶۲ سانتی متر و وزنم نهایتا به ۵۰ کیلو می رسید ، سنگین بودند. سنگینی شان به حدی بود که هنگام قدم برداشتن، همراه با کیسه ها جلو و عقب می شدم.

نور آفتاب گرما بخش فضا بود. اشعه هایش حتی صورت زیر انداخته ی مرا نیز گرما می بخشید.

صدای شخصی نظرم را جلب کرد اما جرات بلند کردم سرم را نداشتم.

-سلام خانوم. اگه خرید ها سنگینه بدین من میارم!

 قلبم همانند گنجشکی شروع به تپیدن کرد ! دستانم یخ زد...رنگ از رخم پرید ... ترس در دلم لانه کرد...

استرس سرتاسر وجود م را فرا گرفت! اگر محمد یا پدر می دیدند چه می شد؟! از صدایش مشخص بود فرد جوانی است. تردید را جایز ندانستم و با لحن لزران پاسخ دادم:

-ن...ه نه ، خودم می برم !

خواستم قدم تند کنم و از آن شخص دور شوم که دستان تنومندش بر کیسه ها چنگ انداخت! برا ثانیه ای روح از تنم جدا شد و با ترس قدمی به عقب نهادم. قلبم با سرعت هزار در حال تپیدن بود و هر لحظه هراس از ایستادن اش داشتم. برای لحظه ای نگاهم را بلند کردم و به او نگریستم ، خیلی سریع سرم را زیر انداختم .شاید اصلا تصویر واضحی از او را مشاهده نکردم از و او نیز متوجه بلند کردن سرم نشده بود.

 صدای پسرکی که موهای کوتاه شده اش ، نشان از سرباز بودنش می داد بلند شد.

-تعارف می کنید؟! شما بفرمایید من خودم میارمشون.

ترس هر لحظه بیشتر به دلم چنگ می کشید ، اگر پدر می دید چه می شد؟! آیا باور می کرد قصد این پسرک کمک بوده؟!

به خودم آمدم و دیدم مدت زیادی است در وسط کوچه ایستاده ایم . و اگر کسی می‌دید دهان مردم را نمی‌شد بست! جرات نگاه کردن به آن پسر را نداشتم چه برسد به پس گرفتن خرید هایم! تا کسی مرا ندیده است به سمت خانه قدم تند کردم.

دست هایم را مشت کردم تا لرزش خفیف شان مشخص نشود.

آن پسرک هم دنبالم راه گرفت. به خانه رسیدیم ، خرید ها را بر پله اول جلوی خانه گذاشت و با قدم های سریع از من دور شد.حتی منتظر نشد تشکری که زبانم از گفتنش قاصر بود را بشنود!

به اطراف م نگاه کردم.

کوچه باریکی بود که در ابتدای کوچه مغازه قرار داشت و تقریبا چهار خانه جلوتر خانه ما! کلیدم را بیرون آوردم و به در انداختم. هنوز در وجود م سرما و لرزش که نشانگر استرس شدید بود؛ وجودیت داشت.

در را باز کردم و خرید ها را به داخل خانه انتقال دادم. خواستم در را ببندم که پایی در مقابلش قرار گرفت و مانع از بسته شدن ، در شد. با دیدن کفش های پدر به معنای واقعی داری فانی را وداع گفتم! نفسم بند آمد و رنگم همانند گچ دیوار سفید شد! پدر در را به سمت جلو هل داد که باعث عقب رفتن جسم بی جانم شد! دستانم همچون مِیتی سرد بودند! نکند مرا دیده بود؟

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجم# 

مردمک چشمانم در سیاهی چشمان پدر، سو سو می کردند. دستانم سرد تر از همیشه بود. با دیدن گره، میان ابروان پر پشت پدر دلم همچون آب روان پایین ریخت. خواستم ماجرا را از چشمان سردش بخوانم؛ اما با احساس گرمای سوزناکی که بر گونه گرم شده از اشکم نواخته شد، چشمانم نای دیدن را از دست دادند!

جسم نحیفم بر زمین افتاد و این کفش های محکم و خاک خورده پدر بود که جسم ترسیده و ذهن اشفته ام را نوازش می کرد! 

دستانم را بر صورتم نهاده بودم تا ضربات بی رحمی هایش چهره ام را زخم نزند! تا در مدرسه میان دوستانم شرم‌سار و مجبور به پاسخ گویی به معاونین مدرسه نباشم! 

بعد از گذشت نمی دانم چند دقیقه دست کشید؛ کلاف دقیقه ها انگار از دستم رها شده بود! بلاخره قصد کرد به کفش های چرمی اش کمی تنفس بدهد! بلاخره نوازش های دردناک اش بر جسم کوچکم تمام شد. 

جرات نداشتم سر بلند کنم و به بی مُرُوَتی هایش نگاه کنم. صدای فریادش سکوت خفقان آور میانمان را گسست. 

بابا:-بلــــند شو‌! 

 نگاه خسته و دردناک‌م را در شب چشم هایش دوختم و بی حال در جایم ثابت ماندم! صدای فریاد اش دوباره بر دلم چنگ انداخت! 

بابا:-بلند شو بهــــت می‌گم! 

دستان لرزانم را بر بدنم تکیه گاهی قرار دادم و درجایم نیم خیر شدم. چیزی نگذشت که دوباره بر زمین رها شدم! 

سرم را بلند کردم و به شخصی نگریستم که انگار هیچ مِهر پدر بودن ، در دلش نبود! لب های لرزان از بغضم را گشودم و زمزمه وار گفتم :

-نمی تونم! 

دست بر زیر بازویم انداخت و مرا به سمت بالا کشید! درد در تمام یاخته های وجودم رخنه کرد و موجب شد جنگل چشمانم را فرو ببندم!  

هم زمان با چشم هایم دریچه شنوایی گوش هایم نیز بسته شد. نمی فهمیدم چه می گوید، چه می کُند! فقط وقتی چشمانم را گشودم در مقابلش ایستاده بودم و باز هم دستان تنومند ش بود که با فرود آمدن بر گونه ام، قدرت شان را اثبات بخشیدند! توهین هایش شروع شد و این من بودم که برای نشنیدن ناسِزا های ناحقش به سمت اتاق پرواز کردم... 

با تکان دادن پی در پی سرم، سعی کردم به زمان حال برگردم و این من بودم که خود را کز کرده بر گوشه اتاق کوچکم یافتم. 

نگاهم را برای لحظه ای به آن توده ی سیاهِ مچاله شده بر گوشه دیوار دوختم. 

این پارچه سیاه رنگ چیست؟! چیزی که شاید ۹سال است، گریبان مرا گرفته و مرا در هر مکان، در خود دفن کرده است. باخود می اندیشم تمام آدم ها همچون من از آن نفرت دارند؟! برای آنها نیز به زور بر سرشان، سرپوش شده است؟! آیا واقعاً لایق نفرتی است که در وجودم موج می زند؟! شاید نه... شاید لایق اش نیست! با این‌که از او متنفر بودم اما هنگامی که وجودم را به آغوش سر شار از تاریکی‌اش می سپارم آرامش می گیرم و حتی احساس امنیت می کنم! و اما باز هم ا

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...