رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
حبیب

**ویژه** نبرد کوهستان | حبیب.آ کاربر انجمن کتاب ساز

پست های پیشنهاد شده

با وجود گفتن این حرفا به خودم، بازهم نتونستم آروم بشم. درد داشت دیدن وضعیت پسری که به لطف حماقت های من به این حال روز افتاده بود. چکار هایی که نکرده بودم تا اجازه بده وارد ذهنش بشم. اما حالا که وقت خروج از ذهنش شده، جرٱت وارد شدن به دروازه‌ای که باعث میشه ذهنم به جسم اصلیم برگرده رو ندارم و دستایی که تموم مخالفینم رو باهاشون کشتم و نذاشتم سرزمینم رو از بین ببرن می لرزیدن. 

سعی کردم برای اینکه آروم بشم، به جملاتی که قبلا،روی یکی از دیوار های غار مایستراسا (۳)و جنوگیا(۴) دیده و خونده بودم فکر کنم. برای همین هم چشمام رو بستم و با تصویر سازی توی ذهنم خودم رو توی این غار دیدم. با قدم هایی آروم، از راهروی طویلی که بین ورودی غار و ورودی جنوگیا قرار داشت عبور می کردم و با دیدن، نقش ها و رنگ هایی که با ظرافت تمام روی دیوار های نم دار و پوسیده‌ی غار کشیده شده بودن، از تصور اون مکان خوشحال می شدم و اون ترسی که داشتم، کم‌کم از بین رفت و جاش رو به آرامش داد. بعد از اینکه از راهرو گذشتم به دو در مشکی رنگ و سیاه رسیدم. در کنار هرکدوم از در ها، دو کتیبه‌ی سنگی که به زبان پارسی و خط میخی ایرانیان که توی دنیای انسان‌ها زندگی می کردن نوشته شده بودن. نزدیک یکی از کتیبه ها می‌شم و نوشته‌ی روی اون رو می خونم:

ـ ذهن، هرگاه مشغول تصور اینجا شود، ما واقعیت های دنیایمان را به آن نشان می دهیم تا عبرتی برایش باشد و سعی کند، به انسانی بهتر و نیکو کارتر تبدیل شود. امیدوارم گرگینه‌های سرزمینمان، هرگاه جان خود را در خطر دیده و عاقبت جنگ هایشان را، عاقبتی شوم دیدند وارد مایستراسا که مکانی است پر از کتب باستانی جادوگران و محلی ست برای زندگی، شوند.

با خوندن این متن، تصمیم گرفتم کتیبه‌ی کناری رو هم بخونم تا شاید راهی برای آروم شدنم پیدا کنم:

ـ جنوگیا، سرزمینی است زیبا و حیرت انگیز. گرگینه ها می توانند، در هر فصلی که می خواهند به جنوگیا بروند و با جادوی طبیعت آنجا هم‌سو شوند. آنگاه باخود خواهند گفت: جنوگیا سرزمین ما گراگن(۵) هاست؛ چرا که گرگ زمانی که وارد جنوگیا شود و بتواند جادوی طبیعت را به کار بیندازد، تبدیل به موجودی دیگر می شود که نامش گراگِن است.

با خوندن کلماتی که در وصف زیبایی حیرت انگیز جنوگیا گفته شده بود، دستم رو به در مشکی رنگی که دروازه‌ای برای ورود به جنوگیا محسوب می‌شد فشار دادم و در با صدای بلندی باز و من، به سختی به درون جنوگیا کشیده شدم. اشعه سبز رنگی من رو به درون خود کشید و منم، با آغوشی باز منتظر در آغوش کشیدن جنوگیا بودم و می خواستم، سریع‌ترجنوگیا رو ببینم.

جسمی که توی ذهنم برای خودم ساخته بودم، وارد جنوگیا شد و بر روی کوه سترگی فرود اومد. از روی اون کوه می شد نیمی از جنوگیا رو دید. به سمت شرق چرخیدم، جنگل های جیراس، با اون عظمت و بزرگی خودشون، به همراه آبشار هایی که از صخره ها و کوه فرو ریخته و فضا چشم نـ*ـوازی رو ایجاد می کردند،توجهم رو جلب نموده و من رو وسوسه می کردن که بیخیال تموم کار هام بشم و همین طورجنگل و کوه های جنوگیا رو ببینم؛ ولی چون  مسئله مربوط به جون کیارش بود، تصمیمم رو گرفتم و با سرعت به این خیال‌پردازی پایان بخشیدم و چشمام رو باز کردم. نگاهی به اطرافم انداختم و با دیدن جسم زخمی و ضعیف کیارش، شروع کردم به دویدن به سمت توده‌ی سیاه رنگ. چند قدم بیشتر به سمتش برنداشته بودم که نیروی من رو از زمین بالا آورد و چشمام بی اختیار بسته شد. حرکت هوا رو اطرافم بدنم حس می کردم و این یعنی نیرو هنوز هم روی جسمم تاثیر داشت. حس بدی داشتم، نفس کشیدن برام سخت شده بود و چیزی شبیه یک نیرو، وارد جسمم شد و بعد، درد شدید سینه‌م باعث شد از درد فریاد بزنم:

ـ نه.

پایان فصل اول

۱: آلبوس دامبلدور مدیر هاگوارتز در مجموعه رمان های هری پاتر.
۲: لوارنان: نوعی پرنده شکاری با دمی قرمز رنگ و سری چون ببر.[ زاده‌ی ذهن نویسنده]
۳غار مایستراسا غاری ست که مهرداد (اولین گرگینه در این مجموعه رمان) در آن دفن شده است.
۴: سرزمین جنوگیا محل تبدیل گرگ‌ها به گراگن.

۵: گراگن ها نوعی گرگ با پاهایی چون شتر مرغ.

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
فصل دوم
فرزندخوانده
کیارش
آروم چشمای دردناکم رو باز کردم. دیدم یکم تار بود و درست نمی‌تونستم ببینم. برای همین هم چندباری پلک زدم تا شاید، بتونم بهتر ببینم؛ اما دیدم بهتر نشد و چشمام درد گرفتن. سریع بستمشون و به فکر فرو رفتم. آخرین چیزایی که یادم می‌اومد، حرفای تد، جادوگر کنترل کننده بود که بهم گفت:
" اگه ذهنت بهم بریزه، بیماریت اوت می‌کنه و ممکنه بمیری. برای همین هم تو نباید به چیزی فکر کنی. من با جادو این اجازه رو بهت نمیدم؛ اما بعد چند ساعت دیگه فکر کردن به موضوعات، به اختیار خودت میشه؛ چون جادو فقط میتونه مدت کمی‌ این کار رو با ذهن قدرتمند تو بکنه."
با به یاد آوردن این جملاتی که تد بهم گفته بود، کم‌کم حرف‌های مرداس، پدرم رو هم به یاد آوردم که با تد بحث می‌کردن:
مرداس: ذهنش قدرتمند هست؛ اما کنترلش دست خودش نیست. تد! تو که بهتر از من میدونی اگه جادویی که تو ازش استفاده می‌کنی رابطه‌ش با ذهن کیارش قطع شه یا حتی کیارش نتونه ذهنش رو کنترل کنه چه اتفاقی می‌افته. پس چرا بهمون این پیش‌نهاد رو دادی؟ چرا؟!
کمی بیشتر فکر کردم که حرفای تد رو هم به یاد آوردم!
تد: مرداس! خشایار بیرون از پتروس داره برای جنگ آماده میشه. اگه کیارش توی جنگ نباشه ما شکست می‌خوریم. کیارش پادشاه این سرزمینه. این تنها را برای بهبودی نسبی کیارشه. من انکار نمی‌کنم که خطرناکه؛ اما اگه خطر رو نپذیریم باید کشته شدن الف‌ها، فان‌ها و گرگ‌هایی رو ببینیم که توی پتروس می‌میرن و ما، به عنوان حاکمانشون هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. پس لطفا این‌بار، منطقت رو کنار بذار و به فکر کسایی باش که ممکنه بمیرن. خود کیارش  که از خطر این کار آگاهه قبول کرده و بعد، تو قبول نمی کنی؟!
اون زمان تد سعی می‌کرد پدر رو راضی کنه من هم، برای این‌که این بحث هرچه سریع‌تر تموم شه، از تد حمایت کردم و گفتم:
ـ اگه من پادشاه این سرزمینم، بهتر از هرکسی میدونم الان باید چکار کنم. پدر اگه این خطر رو نپذیریم مجبوریم توی جنگ بدون من بجنگیم؛ چون یا بیهوشم یا مردم! پس خواهش می‌کنم  این کار رو انجام بـ... .
ـ عالی‌جناب به هوش اومدید.
با صدای آروم و لطیف کسی از فکر بیرون اومدم. دوباره سعی کردم چشمام رو باز کنم؛ اما باز هم ناتوان موندم و نتونستم کاری انجام بدم. برای همین سعی کردم حرف بزنم:
ـ بله.... به هوش‌اومدم؛ اما... نمی تونم چشمام رو باز کنم.
ناگهان صدای نفس‌های تندش رو شنیدم. انگار از چیزی ترسیده بود؛ اما سعی کرد موقع حرف زدن خودش رو آروم نشون بده:
ـ این عادیه... شما بیهوش بودین. بزودی پزشک دربار میان و شما رو معاینه می‌کنن. من دیگه باید برم. امیدوارم هرچه سریع‌تر بهبود پیدا کنید.
صدای قدم های آرومش رو شنیدم. چند ثانیه بعد، در با صدای بلندی بسته شد و من تنها شدم. نمی دونستم چه اتفاقی برام افتاده و کجا هستم. از واکنش اون زن به حرفم، یکم ترسیدم. چه نشونه‌ای دیده بود ک اون‌طور وحشت کرده‌بود؟ چه نشونه‌ای؟ نمی دونستم. برای همین هم تصمیم گرفتم منتظرم بمونم. پزشک دربار حتما می‌فهمید که چه مشکلی برام پیش‌اومده. هرچند که بهش اعتمادی نداشتم!
  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
چند دقیقه ای منتظر پزشک موندم. حس بدی داشتم و دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر از جام بلند شم؛ اما هرچقدر سعی کردم نتونستم این‌کار رو بکنم. برای همین هم چشمام رو روی هم‌گذاشتم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم که صدای باز شدن در و بعد، صدای قدم های آروم کسی رو شنیدم. هر لحظه صدا بهم نزدیک‌تر می‌شد و من هم بیشتر می ترسیدم. نمی‌دونم، شاید این ترسم به خاطر بی‌خبریم از مکانی که توش بودم بود. شاید هم این ترسی که داشتم، به اتفاقات اون چند روز ربط داشت و من بدون این‌که بدونم، از یک چیز ناشناخته می‌ترسیدم.
ـ قربان! بیدار هستید؟ من پزشک دربار جنوگا، ویلیام هستم. اگه بیدار هستید جوابم رو بدید لطفا.
تعجب کردم. من، پادشاه قبیله‌ی گرگ‌های سپید که درست در شمال پتروس زندگی می‌کردم، حالا توی جنوگا ، تحت نظر پزشکی بودم که اصلا مهارتش بهم ثابت نشده بود. با این حال، تکون مختصری به دستای ضعیفم که به سینه‌ام چسبیده بودن دادم و با لحن نسبتا آرومی جواب پزشک رو دادم:
ـ بله بیدار هستم. اگه هنوز کارتون رو شروع نکردید، بگید که من توی کدو سرزمینم و چرا نمی‌تونم چشمام رو باز کنم.
لحنم به ظاهر آروم بود؛ اما احساس خطر کرده بودم و من، هیچ‌وقت در این مورد اشتباه نمی کردم! برای همین هم نفس عمیق و آورمی کشیدم و سعی کردم تمام انرژی درونیم رو توی دستام ذخیره کنم تا اگه احساس کردم قصد آسیب زدن بهم رو داره، بتونم از خودم دفاع کنم.
ـ جواب سال اولتون اینه که الان توی یکی از دهکده‌های کوهستانی جنوگا هستید. تد جادوگری که ذهنتون رو کنترل می‌کرد هرکسی رو جه توی شورا بود کشت و بعد فرار کرد. برای همین هم ریچارد، همون جادوگری که جای تد رو گرفته بود، به محض خارج شدن جناب مرداس از ذهنتون، شما رو به همراه ایشون به این‌جا آوردن و از طریق جادو به پادشاه فرانک خبر دادن که شما نیاز یه پزشک دارین. پادشاه هم من رو به این‌جا فرستاد تا شما رو درمان کنم؛ اما جواب سوال دومتون. توضیحش یکم سول می‌کشه. حوصله‌ی شنیدن حرفای بنده‌ی حقیر رو دارین؟
با هر کلمه‌ای که به زبون می‌آورد، من عصبی تر می‌شدم. تد، همون جادوگری که بارها به خاطر وفاداریش قسم خورده بودم بهم خیـ*ـانت کرد و هرکسی که توی شورا بود رو کشت و بعد، برای زنده موندن خودش فرار کرد و به احتمال زیاد پیش خشایار، دشمن قسم‌خورده‌ی پتروس رفت. آه! چقدر طبیعت ترسناک و بی‌رحم بود! 
ـ حوصله شنیدن حرفاتون رو دارم؛ اما قبل این‌که شروع کنید به توضیح دادن باید ازتون بخوام که دیگه جمع نبندید و بگید کیارش. توی پتروس انقدر این عالیجناب‌ها و قربان‌ها رو شنیدم که حالم از این‌ کلمات بهم می‌خوره!
وقتی حرفام تموم شد، آب دهانش رو به سختی قورت داد و با لحن آرومی گفت:
ـ هر طور تو مایلی کیارش. خب باید بگم از بین رفتن بیناییت چند دلیل مختلف داره. یک جادوییه که روی ذهنت اجرا کردن. تد از یک جادو خطرناک استفاده کرد و همین باعث شده بخش بینایی مغزت از کار بیفته. یکی دیگه از دلایلش، شربتیه که قبل وارد شدن به اون خلٲ ذهنی خوردی. توی اون شربت یک نوع سم ریخته بودن که ممکن بود تو رو بکشه؛ اما به محض این که دیدمت، با جادو تمام اون شربت رو که توی بدنت بود از بین بردم. این‌که نمی‌تونی ببینی یک مشکل موقتیه؛ ولی اگه یک بار دیگه به خاطر عصبانیت کاری بکنی، ممکنه هم حافظه‌ت رو از دست بدی و هم بیناییت رو. پس سعی کن خودت رو کنترل کنی. وگرنه ممکنه بمیری.
این‌که انقدر راحت و بدون دردسر واقعیت رو برام گفت، باعث خوشحالیم بود؛ اما با جملات آخرش، این خوش‌حالی رو تبدیل به ناراحتی کرد. من از مرگ نمی ترسدیم. من از این می‌ترسیدم که قبل از کم کردن شر خشایار از سر پتروس بمیرم. خشایار جاودانه شده بود و تنها یک نیرو می‌تونست اون رو بکشه. نیرویی که توی بدن من رشد می‌کرد و برای مبارزه‌ای سخت آماده می‌شد؛ اما انگار این مبارزه‌ هیچ‌وقت انجام داده نمی‌شد؛ چرا که من هر لحظه‌ و  با هرکلمه، می‌تونستم مرگ رو تجربه کنم.
سعی کردم به این موضوع فکر نکنم. برای همین هم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ می‌تونی معاینه‌ت رو شروع کنی.
  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از زدن این حرف، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. می خواستم با متمرکز کردن ذهنم، وارد ذهن پزشک بشم و اعمالش رو زیر نظر بگیرم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ذهنم آماده‌ی اجرای ورد شد. سریع خاطرات گذشته‌م رو به یاد آوردم. پدر همیشه‌ موقع تمرینات جادو بهم می‌گفت" ورد‌ها رو اشتباه نخون؛ چون ممکنه باعث مرگت شن. مخصوصا ورد‌هایی که مربوط به ذهنن. برای مثال، هیچ‌وقت ریپیا توراکومون رو اشتباه به زبون نیار؛ چون باعث می شه ذهنت وارد یک جهان دیگه بشه و اگه اشتباه بخونیش، نیروی جهان‌ها ذهنت رو از بین می‌برن." با به یاد آوردن هشدار‌هاش در مورد اجرای ورد‌ها و وردی که برای وارد شدن به ذهن پزشک نیاز داشتم، نیروم رو متمرکز کردم و بعد از انتقالشون به مغزم، زیر لب ورد رو با احتیاط تکرار کردم:

ـ ریپیا توراکومون.

به محض به زبون آوردن ورد، حس کردم دارم بیهوش می‌شم؛ ولی این بیهوشی نبود! یک حس معلق بودن، توی فضای نامرئی اجسام یا بهتر بگم جهان" نیارونا" بود. جهان نیارونا، یکی از پیچیده‌ترین و ناشناخته‌ترین جهان ،از هشت بعد، رانونا،توکیا،سیوارا،توپا، ریالودا،سادورا،نوتیا و جهان اصلی یا همون دنیای مرئی که یک طرف دیگرش جهان نیاروناست بود. بعد‌ها، مکان‌های بودن که توشون قدرت‌ها، ذهن‌ها. روح‌ها و جسم‌ها رشد می‌کردن. بعد نیارونا دومین جهان پرورش دهنده بعد از جهان توکیا محسوب می‌شد. برای همین هم من وارد این جهان شده بودم. جهان‌ها با دنیا‌ها فرق داشتن. دنیا‌ها همه مرئی بودن و قابل مشاهده؛ اما جهان‌ها نامرئی بودن و دیدنشون بدون استفاده از جادو امکان نداشت!

چند دقیقه‌ای توی همون حالت گیر افتاده بودم. سرمای عجیبی تمام بدنم رو در برگرفته و آزارم می‌داد؛ برای همین هم اشتیاقم برای فهمیدن کار های پزشک بیشتر شد. پزشکای جنوگا با استفاده از نیروی درونی‌شون بیمارانشون رو درمان می‌کردن و برعکس پزشکای پتروس که همیشه چند تا معجون جادویی همراهشون بود، از مواد اولیه اون معجون ها استفاده می کردن و فقط در برخی موارد، راضی به استفاده از اون معجونای بدطعم و تلخ می‌شدن. 

کم‌کم صبرم لبریز شد. می‌خواستم دوباره به حالت قبلم برگردم. برای این‌کار لازم به اجرای ورد پیچیده‌ی دیگه‌ای بود که من به سختی می تونستم اجراش کنم؛ اما اگه اجراش نمی‌کردم دیگه زنده نمی‌موندم؛ چون جهان "نیارونا" اجازه موندن بیشتر از پنج ساعت رو به کسی نمی‌داد. سریع ذهنم رو متمرکز کردم. نیروم رو توی ذهنم ذخیره کردم و بعد با آرامش شروع به خوندن وردی کردم که چند ماه پیش پدر بهم اجراش رو یاد داده بود:

ـ نوتیا پیوفا ذروکو... دراویانا توپیانرودو.

چند ثانیه‌ای منتظر موندم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. انگار ورد رو اشتباه به زبون آورده بودم!

ـ نترس کیارش! ورد رو درست خوندی؛ اما من نذاشتم برگردی. آخه باید باهات در مورد موضوعی صحبت کنم. الان تو به صورت یک روح توی این‌جایی. پس چشمات رو باز کن.

صدای کسی که این حرفا رو بهم زد خیلی آشنا بود. برای همین هم کنکجاو شده بودم که چه کسی داره باهام حرف می‌زنه. سریع چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. هیچ چیزی وجود نداشت. تاریکی محض بود.

ـ این جا رو نگاه کن پسرم.

به سمت صدا برگشتم.چهره‌ی یک انسان رو دیدم. چشمای زیبا و میشی رنگ و نافذ که مهربونی ازشون می بارید. بعد یکی بینی نوک قلمی و تیز رو دیدم که خیلی شبیه به مادر بود و بعد هم خود مادر رو دیدم؟

ـ مادر؟!

 

 

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حس می‌کردم که این چهره و جسم فقط یک خوابه؛ اما شخصی که روبه‌روم قرار داشت، واقعا یک جسم بود!

ـ بله پسرم. اومدم تا یه موضوعی رو بهت بگم. فقط لطفا عصبی نشو؛ چون آسیب می‌بینی.

حرفاش خیلی آروم بود و صداقت گفتارش، من رو راضی کرد تا بی‌اختیار بگم:

ـ باشه. قول میدم عصبی نشم.

سرش رو تکون داد. موهای بلند و زیباش توی هوا به رقـ*ص در اومدن و من رو مشتاق کردن تا از این فرصت کمی که بهم داده بود استفاده کنم و چهره‌ش رو بعد سیزده سال ببینم.

ـ احتمالا شنیدی که شاهزاده لوئیس توی یک مبارزه‌ی تن‌ به تن با جادوگر قدرتمندی که اجیر شده‌ی خشایار بود، کشته شده. پسر شاهزاده لوئیس، یعنی شاهزاده فرد که سیزده سالشه الان تنهاست؛ چون مادرش رو هم خشایار کشته. ملکه گورانتیتان هم دنبال کسی بود که بتونه از نوه‌ش نگه‌داری کنه و خب کی بهتر از پادشاه گرگ‌های سپید؟ برای همین هم جادوی" وانیا" رو که باعث می‌شد تو پدر‌خونده‌ی شاهزاده فرد شی رو اجرا کرد و الان فقط منتظر به‌هوش اومدنته تا مقداری از خونت رو بهش بدی و کارش رو تکمیل کنی. 

نگاهی به چشمای بی‌روح من انداخت. هیچ حسی نسبت به اعمال ملکه گورانتیتان نداشتم! برای همین هم گفتم:

 ـ خب. یعنی الان من پدر‌خونده‌ی شاهزاده هستم؟

ـ نه! ملکه باید خون تو رو با خون شاهزاده ترکیب کنه و زیر پای درخت جیراس کهن بریزه. اون وقت جادوی درخت به کار می‌افته و تو به طور رسمی پدر‌خونده‌ی شاهزاده فرد می‌شی. 

بی‌اختیار سرم رو تکون دادم و گفتم:

ـ عجب ملکه‌ی بی‌فکر و گستاخی!

هنوز جمله‌م کامل نشده بود که صدای قهقه‌ی بلندش رو شنیدم. به چهره‌ش خیره شدم. پوست سفیدش من رو یاد زمانی انداخت که به شوخی، با زغال روی صورتش نقاشی یک گرگ و نقاشی یک طوطی رو کشیدم. اون زمان با هم زیاد بازی می‌کردیم. من با بازی کردن وقتم رو می‌گذروندم و اون، با دوختن پیرهن‌های رنگاورنگ کسایی که روی اعصاب بودن!

" هیچ‌گاه قدرشان را نمی‌دانیم و بعد، زمانی که در کنارمان نیستند، به یادشان می‌افتیم و دلتنگ می‌شویم. این ذات بشریت است. تفاوتی ندارد که ما یک انسان باشیم یا یک جادوگر! ما، هیولاهایی هستیم که از وجودین خود بی‌خبریم!"

با به یاد آوردن این جمله که پادشاه فرانک دستور حکش رو روی دیوار‌های راهرو‌های طلایی رنگ قصر"پویوتو" داده بود. پادشاه فرانک وقتی پنج‌ساله‌شد، کل خانواده‌ش رو از دست داد و سلطنت جنوگا، به دست وزیر اعظم جنوگا افتاد و بعد وقتی هجده ساله شد، حکومت جنوگا رو به دست گرفت و بعد دستور داد این جمله رو که در مورد خانواده‌ها بود رو روی دیوار‌های قصر"پویوتو" حک کنن.

ـ می‌دونستم چنین واکنشی رو نشون میدی؛ اما خواهشا خشمگین نباش. این‌کار باعث می‌شه اگه پتروس شکست بخوره هم باز تو جایی برای موندن و ساکن شدن و تجدید قوا داری.

راست می‌گفت. اگه این رو قبول می‌کردم، به راحتی می‌تونستم پیروز جنگ باشم! برای همین با آرامش گفتم:

ـ مطمئن با به هیچ‌عنوان نمی‌ذارم توی جنگ شکست بخورم. این‌کار برای جنگ کمک زیادی بهم می‌کنه. پس قبول می‌کنم.

  • لایکت میکنم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشماش رو آروم بست بعد از این‌که سرش رو تکون داد به چشمام خیره شد. توی نگاهش یه جور حس غم وجود داشت. حسی که شاید باعث‌و‌بانیش من بودم. شاید هم اشتباه گذشته‌ی مرداس باعث شده‌بود، دیگه پیش من نباشه و من، از راهنمایی‌های دقیق و مهربونش محروم بشم. شاید هم حس خاص نداشت و من،بی‌دلیل می‌خواستم به این گذشته‌ی تلخ و پر و بال بدم و خودم رو اذیت کنم:

ـ نگران این‌که تو شکست می‌خوری نیستم. پسرم! تو قدرت‌مند ترین پادشاه پتروس می‌شی؛ اما هیچ‌وقت فراموش نکن که سرزمینت، مردمی هم داره و تو باید ازشون مراقبت‌ کنی. پسرم! از پدرت عصبی نباش. اون باعث مرگ من نشد. شاید دیر باشه که این موضوع رو بگم؛ اما من توسط جادوی سحرآمیزی که توی وجود تو بود درمان شدم. علت مردنم یک اتفاق دیگه‌ست. منتهی اگه بگمش، دیگه نمی‌تونم ببینمت. از امروز هر‌وقت که من رو صدا کنی، توانایی این‌که شب توی خواب بتونی ببینیم رو داری؛ چون این قدرت رو بهت دادم. 

بعد از تموم شدن حرفش، با تعجب به جسمش خیره شدم.‌ کم‌کم اون جسم بزرگ و سرحال تبدیل به یک تصویر محو شد. دیگه داشت از پیشم می‌رفت و من، نمی‌دونستم کی می‌تونم دوباره اون چهره‌‌ی مهربون و دلسوز رو ببینم. برای همین‌هم از زمان و بیرون اومدن از جهانی که توش بودم غافل شدم و به فکر فرو رفتم. دلم دیدن دوباره‌ش رو می‌خواست؛ اما دیدنش نیاز به قدرتی داشت که من به گفته‌ی اون داشتمش؛ ولی بهش باوری نداشتم.

ـ سرورم... سرورم. بالاخره بدنتون داره گرم می‌شه. احتمال می‌دم که روحتون از جسمتون جدا شده بود. بگید چه اتفاقی افتاده؛ چون اگه این حدسم درست نباشه، باید خبر بیماری سختی رو بهتون بگم. پاسخم رو لطفا بدید قربان.

با صدای مشمئز کننده و نگران پزشک، از فکر بیرون اومدم و زیر لب گفتم:

ـ حدست درست بود. 

صدای ضعیفم کمی آزارم داد. سعی کردم دوباره چشمام رو باز کنم؛ ولی این‌بار قبل از تلاش برای تکون دادن پلک‌هام، نیروی درونیم رو وارد صورتم کردم و به پلک‌هام  انتقالشون دادم. با تمرکز سعی کردم پلک‌هام رو تکون بدم. چند ثانیه‌ای گذشت. کم‌کم نور ضعیفی چشمم رو آزار داد. چهره‌ی کسی رو به شکل تاری دیدم. ریش‌هایی کوتاه و بینی‌ای نوک تیز و دراز داشت. این شخص همون پزشک بود. با فهمیدن این موضوع ذوق‌زده و بی‌اختیار با همون صدای ضعیف گفتم:

ـ پزشک! میتونم چهره‌ی تارت رو ببینم.

روی چهره‌ی شخص مقابلم، لبخندی خود‌نمایی کرد:

ـ بله می‌تونید ببینید. منتهی چشماتون فعلا تار می‌بینه؛ چون نیروی زیادی از بدنتون خارج شده.

پس می‌تونستم دوباره ببینم. این تشخیص پزشک دربار جنوگا بود. با این‌که بهشون اعتماد نداشتم؛ اما بازهم نمی‌تونستم تواناییشون در درمان اشخاص بیمار رو نادیده بگیرم.

ـ قربان! میتونم سوالی ازتون بپرسم؟

بدون این‌که فکر کنم،چشمام و بستم و گفتم:

ـ بپرس.

ـ شما وقتی روحتون از بدنتون خارج شد، چه کسی رو دیدید؟ مطمئنم یکی از اشخاص نزدیک به شما به دیدارتون اومده؛ چون اتفاقی افتاده که شما ازش مطلع نیستید و ممکن اون‌شخص که مرده این‌طور خبر رو بهتون رسونده باشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو کمی بالا آوردم:

ـ حدست درسته! مادرم لیانا از طریق دنیای مردگان باهام تماس برقرار کرد و گفت که شاهزاده فرد، تبدیل شده به فرزنده خونده‌ی من. این خبر درسته؟

چشمام رو دوباره باز کردم. این‌بار دیدم واضح تر شده و به راحتی، چشمای گودافتاده و آبی رنگش رو مشاهده کردم. اون چشمای نافذ به شکل عجیبی روم تاثیر می‌گذاشتن. انگار که نیرویی قدرتمند، رو بهم منتقل می‌کردن و من، دربرابر این نیرو ضعیف شده بودم.

ـ بله. ملکه گورانتیتان شاهزاده رو به عنوان پسر‌خونده‌ی شما معرفی کردن. وقتی این خبر به گوش پدرتون رسید خشمگین شد و با سرعت نیمی از قصر شرقی رو از بین برد. ملکه گورانتیتان هم به دیدار ایشون رفتن و دلیل این‌همه عصبانیت رو پرسیدن ؛ اما جناب مرداس اون‌قدر عصبی بودن که گفتن:

ـ پسرخونده‌ی کیارش، شاهزاده فرد نخواهد بود. جنوگا بارها به پتروس خیـ*ـانـ*ت کرده و به خاطر همین هم هست که پتروس انقدر کوچیک و ضعیف شده. از کجا معلوم که این‌بار هم به قصد کمک به خشایار، شاهزاده فرد رو پتروس بفرستید و بعد وقتی که محافظان بی‌ سر‌وپای قصر پتروس توان محافظت ازش رو نداشتن و آسیب دید در کنار خشایار به مبارزه با ما نپردازید؟ در ضمن این‌کار شما تویهن به کیارشه اگه هم قصد بدی از این‌کارتون نداشته باشید، بازهم شایسته ی سرزنش هستید. 

نمی‌دونستم پدر انقدر روی من حساسه! اون همیشه باهام سرد برخورد می‌کرد و فقط، زمانی که بیمار می‌شدم باهام مهربون بود؛ اما حالا به خاطر یک تصمیم خودسرانه و درست که توسط ملکه گورانتیتان گرفته شده بود، نیمی از یکی از هشت قصر مهم جنوگا رو از بین برده و ملکه رو فردی بی‌شخصیت ، دروغ‌گو و بد‌ذات خطاب کرده! 

دستی به موهای بلند و مشکی رنگم کشیدم و دوباره چشمام رو بستم و در حین بستن چشمام گفتم:

ـ اگه می شه به ملکه گورانتیتان خبر بدید که من به‌هوش اومدم و می‌خوام ببینمشون.

می‌خواستم با ملکه یکم صحبت کنم و شاهزاده رو هم ببینم. ملکه شخصیت جالب و دمدمی مزاجی داشت و هیچ‌وقت نمی‌شد روی حالش حسابی باز کرد. البته نباید از حق گذشت که وقتی دستوری رو می‌داد هیچ‌وقت لغوش نمی‌کرد. حتی اگه دستورش، اشتباه بوده باشه! یکی دیگه از ویژگی‌های اخلاقی ملکه، بها دادن به تاریخ جنوگا بود. اون در‌کنار تمام کتیبه‌هایی که به دوران گذشته‌ی جنوگا ربط داشت سنگ‌نبشته‌هایی رو متصل کرده و روشون نوشته بود:

ـ تاریخ هر سرزمینی، هویت واقعی آن سرزمین است. در زمین خیلی از سرزمین‌ها تاریخ‌شان را به فراموشی سپرد‌ه‌اند؛ اما ما جادوگران و الف های جنوگا هیچ‌گاه نباید این تاریخ که در اصل همان هویت واقعی ماست را فراموش کنیم. در زمین کسی از جادو چیزی نمی‌داند و فراموشی طبیعی‌ست؛ اما در جنوگا همه‌ باید این تاریخ گهربار را بدانند و آن را سرلوحه‌ی کار خویش قرار دهند. باشد که روزی ما نیز به تاریخ بپیوندیم و آیندگان از ما نامی نیک را به یاد داشته باشند. وقتی که این اتفاقی بیفتد، می‌فهمیم که زندگی‌مان بی‌ارزش نبوده است و ثمره‌ی زندگی‌مان رفتار‌های درست آیندگانمان بوده.

ملکه گورانتیتان وقتی که به این مقام رسید، یک اقدام فوق العاده عجیب رو انجام داد. اون‌هم احترام گذاشتن به جد بزرگ من، یعنی مهرداد بود. یکی از کسانی هم که همراهش به مقبره‌ی مهرداد بزرگ رفت رو هم پیش پدرم، مرداس آورد و اون رو به عنوان محافظ شخصی پدرم به ما هدیه داد. البته پدرم مثل  همیشه اون،شخص رو برگردوند و در جواب این محبت ملکه گورانتیان نامه‌ای نوشت که من بارها اون رو توی اتاقش دیدم و خوندمش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...