رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
حبیب

**ویژه** نبرد کوهستان | حبیب.آ کاربر انجمن کتاب ساز

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: نبرد کوهستان
نام نویسنده: حبیب.آ 
ژانر: تخیلی
خلاصه :
کیارش یک پادشاه است. یعنی آخرین گرگینه از نسل مهرداد.
یک پسر ساده و خام که مجبور می شود شرایط جدیدش را بپذیرد. آن هم درست زمانی که درندگان شب(خون آشام ها) به خونش تشنه هستند و او باید برای مبارزه با آنها آماده شود. حال او مانده است و نیروی غریـ٭ـزی‌ که در بدنش به جنبش افتاده است.

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:
گاهی ما اشتباهاتی را انجام می دهیم که انجام‌شان
منجر به اتفاقات ناگورای برای ما و دیگران می شود. کیارش داستان ما هم
چوب یک اشتباه پدرش را می خورد و مادرش را از دست می دهد. حال که او این موضوع را می فهمد، واکنشش را باید دید و اعمال بعد از فهمیدن حقیقت توسط وی دیدنی می‌باشد.
فصل اول: ذهن مغشوش
آروم ناخنای بلندم رو می جویدم و با نفرت به مردی که بدون دلیل اسم پدر رو به یدک می کشید نگاهی انداختم. مثل همیشه توی افکار کسل کننده‌ش غرق شد. پدر نبود که! نمی‌دونستم معنی پدر بودن چیه؛ اما این رو می‌دونستم که اون پدری نیست که بخواد از فرزندش نگه‌داری کنه.اون از اون دست پدر‌هایی بود که اگه حس حسادتش به بقیه، مثل خوره به جونش نمی افتاد، هیچ‌وقت یادش نمی اومد که پسری هم داره که باید ازش محافظت کنه! حداقل رفتار خوبی هم نداشت که بخوام برای یک بار‌هم که شده بهش" پدر"بگم. اون از این وظیفه‌ای که به عهده داشت قفط یک چیز رو می‌دونست. اونم این بود که پسر یا دخترش باید بهش بگه پدر که خوش‌بختانه من آدمی نبودم که خام حرفاش بشم.
از کنارش چند قدمی دور شدم، نمی خواستم بیشتر از این خودم رو به خاطر داشتن چنین پدری سرزنش کنم.بعد از این همه سال دوری، من رو آورده بود توی یک بیابون ترسناک و فوق العاده گرم، که مثلا کار هایی که کرده رو از دلم در بیاره. دستی به موهای بلندم کشیدم،  بلوز آبی رنگی که پوشیده بودم رو در آوردم و توی ماشین انداختم. چه اهمیتی داشت، نور آفتاب قسمتی از پوست بدنم رو سیاه کنه، وقتی توی این دنیا این همه به سیاه پوست ها ظلم میشه؟
ـ کیارش، پسرم لباست رو بپوش، آفتاب برای مغزت ضرر داره.
این صدای بلند، متعلق به کسی بود که پونزده سال تمام من رو ندیده بود. تعجب کردم که می دونست دکتر چه چیز هایی رو در مورد بیماری عجیبم گفته. بیماری ای که نسل به نسل منتقل شده و رسیده به من. بیماری‌ای که که با برخورد نور آفتاب به پوست خشک شده‌ی من، گرما رو به مغزم می رسونه و سر درد هام رو شدید تر می کنه. و حالا من، پسر پونزده ساله‌ای که خودش نمی دونه کیه و حالا هم داره با بیماری ای می جنگه که پدر بزرگش باهاش جنگیده، پدر بزرگ پدربزرگش هم همین‌طور. حتی ژنتیک این خانواده هم برام دردسر درست کرده بود!
 چشمام رو بستم و با خشم به کسی که برام ادای پدر بودن رو در آورده بود گفتم:
ـ سلامتی من برات مهم نیست، می دونم که اصلا نمی خوای پیشت باشم. پس برای من فیلم بازی نکن بابا... یا بهتر بگم مرداس.
از اینکه اسمش رو می دونستم تعجب کرد، حرف‌های مادرم رو به خاطر آوردم که بهم گفته بود:
ـ مرداس، اسم پدرته. اون اسمت رو نمی دونه، ولی تو بدون تا فریب نقشه‌های شیطانیش رو نخوری. در ظاهر بهش اعتماد کن و پنهانی ازش متنفر باش.
شاید اگه مادرم اون طور مظلومانه، توی اون دهکده مسخره، که اسم دیگه خط استوا هم روش بود، نمی مرد راحت تر می تونستم ببخشمش. ولی با به یاد آوردن چهره‌ی سرد و بی روحی که به سختی توی تابوت گذاشتمش دلم می خواست بکشمش.
نگاهی بهش انداختم، موهای قهوه‌ای رنگش درست شبیه خودم بود، گره پر جذبه‌ای به پیشونیش داده و به چشمام خیره شد و با لحن خونسردی گفت:
ـ کی گفته من نمیخوام پیشت باشم؟
پوزخندی به حرف‌های شعار مانندش زدم، می خواست این واقعیت رو که کنارم نبوده انکار کنه؟! نه. نمی ذارم دوباره همون بازی‌های قدیمیش رو انجام بده، بازی هایی که باعث شد مادرم بیمار بشه و من که اون موقع فقط ده سالم بود برای در آوردن پول دارو های مادرم، توی نجاری‌ای که توی گرینویچ بود کار کنم.

ویرایش شده توسط حبیب
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
وقتشه دیگه بریم؛ دیگه نباید توی کویر بمونیم.
با شنیدن حرف‌هاش، آروم به سمت ماشین حرکت کردم. در پژوی مشکی رنگ پدر رو باز کردم و روی صندلی‌های عقب دراز کشیدم. قد بلندم باعث می‌شد پای خودم رو جمع کنم تا به پنجره‌ی ماشین نخوره. سردرد‌هام دوباره شدت گرفته بودن و برخورد آروم سرم با در ماشین، شدت درد رو بیشتر می کرد. نمی‌تونستم کاری کنم. چشم‌هام خسته بودن و دست راستم زیر بدن سنگینم، خواب رفته بود.
- کیارش، یه قرص توی جیب کناری کیفمه، برش دار و قورتش بده وگرنه دیگه نمی‌تونی دردش رو تحمل کنی.
با اینکه بهش اعتماد نداشتم‌، کاری رو که می‌خواست انجام دادم. کم‌کم سرم سنگین شد؛ دست‌هام بی حس شدن و چشم‌هام بسته شد. حس عجیبی بود. خواب نبودم، بیدار‌‌ هم نبودم. چیزی میان خواب بیداری بود.  صحنه‌هایی جلوی چشم‌هام اومد که نمی‌تونستم باورشون کنم.
" توی جنگل تاریک و ترسناکی قدم می‌زدم. صدای زوزه گرگ‌ها ترسم رو چند برابر می‌کرد. شاخه های گیاهان به پام گیر می‌کردن و باعث می‌شدن تعادلم رو از دست بدم.
- کیارش، زیاد دور نشو. باید باهات حرف بزنم.
این صدای آشنا، مال کسی بود که حتی توی خواب هم من رو رها نمی‌کرد. سر جام ایستادم و به سمتش برگشتم، موهای خرماییش توی خواب خیلی قشنگ ترش می کرد. ریش بلندی که داشت، با اون نگاه نافذش، من رو به یاد "دامبلدور"(۱) توی فیلم هری پاتر می انداخت. آروم چند قدمی به سمتش برداشتم. غم نگاهش دلم رو به رحم آورده بود. معلوم بود از چیزی ناراحته، ولی نمی تونستم چیزی ازش بپرسم. چون بهش اعتماد نداشتم.
لبخندی بهم زد و کمی جلو تر اومد. دستای سنگینش رو روی شونه‌هام گذاشت و گفت:
ـ میخوای بدونی چرا تنهاتون گذاشتم؟ امروز بخشی از حقیقت رو می فهمی پسرم...
ـ چه حقیقتی؟ اینکه مادرم اون طور فجیع مرد، یا اینکه پونزده ساله نیستی و من حتی اسمتم فراموش کرده بودم.
با داد و فریاد وسط حرف‌هاش پریدم،توی این چند سال خیلی رنج کشیده بودم و میخواستم حداقل توی خواب عصبانیتم رو نشونش بدم. نگاهی بهش انداختم تا واکنشش رو ببینم، لبخند می زد:
ـ می دونم  عصبی ای پسرم، ولی وقتی بفهمی چرا ترکتون کردم، آروم می شی.
بعد از گفتن این حرف دستی به موهای‌بلندش کشید و ادامه داد:
ـ قبل از اینکه بخوام داستان زندگی خودت رو برات توضیح بدم باید بگم تموم این حرف‌هایی که می شنوی واقعی هستن و توخواب نیستی بلکه توی ذهن منی.
ـ توی ذهن تو؟! چطور ممکنه؟
ـ می فهمی پسرم بذار اول برات بگم تو چی هستی بعد بریم سراغ واقعیت. باید بهت بگم تو یه دورگه‌ی مالانس هستی، یعنی مادرت یه فانه و پدرت یه گرگینه. پدرت منم و مادرتم که لیانا بود. می دونی چرا مادرت گفت بهش به جای "مامان" بگی "مادر"؟
از حرف‌هاش تعجب کرده بودم، گرگینه؟ فان؟ چرا اسم هرچی موجود تخیلیه رو به زبون میاره؟
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعجب و سوالی نگاهش کردم. توی این دنیای عجیب غریبی که از طریق یه خواب واردش شده بودم، چهره‌ش درد بیشتری رو نشون می‌داد و نمی‌تونست، احساساتش رو کنترل کنه. شاید توی دنیای واقعی، این کار براش مثل آب خوردن بود، اما اینجا نه. چون توی دنیای واقعی روزانه به صدها هزار نفر برخورد داره و توی این دنیایی خیالی، فقط یه جسم تک و تنهاست که می‌خواد واقعیت رو برای من تعریف کنه. نگاهی به چشمام می‌ندازه و با دیدن نگاه های متعجبم ادامه می‌ده:

- مادرت یک فان بود. قوانین فان‌ها، حرف زدن به صورت محاوره‌ای و ساده رو نمی‌پذیره. برای همین هم اگه فان کامل بودی نمی‌تونستی حتی به این راحتی ها حرف بزنی. ولی چون دورگه بودی و یه رگت هم گرگینه بود، قوانین فان ها فقط محدود به احترام گذاشتن بود. تو باید به همه کسانی که می‌شناسیشون احترام بذاری و این خودش بهت کمک می‌کنه پادشاه بهتری شی.

با شنیدن این کلمه، بی‌اختیار گفتم:

- پادشاه؟! چطو...

- بله پادشاه. فقط پسر عزیزم، علت این‌که خواستم اون قرص رو بخوری این بی‌هوشی محض بود تا بتونم این واقعیت رو بهت بگم. تو انسان نیستی، یک گرگینه‌ای! "

به سختی لای چشمام رو باز کردم. اشعه‌های گرم و ضعیف نور خورشید، از پشت پنجره‌ی ماشین در حال حرکت از پلک هام عبور می کردن و چشمام رو آزار می‌دادن. دستام رو روی چشمام گذاشتم و به فکر فرو رفتم. "واقعا من گرگینه هستم؟ اصلا این موجودات که بازیچه‌ی دست نویسندگان خوش ذوق و سلیقه‌ی فانتزی نویس شده‌ن وجود دارن؟ اگه وجود دارن، پس کجا زندگی می کنن؟ بین مردم؟!  نه هیچ‌کدوم با عقل جور در نمیاد و ممکن نیست من گرگینه باشم!"

- ممکنه کیارش، می‌خوای مطمئن شی؟ پس بذار تا به سمت بیابون های کویر لوت بریم، اون وقت بهت ثابت می‌کنم چی هستی.

باز هم از اون حرفای مسخره زده بود. کلا انگار عادت داشت اینطوری حرف بزنه و من، این خیال پردازی هاش رو تحسین می کردم. از آینه‌ای که جلوی ماشینش قرار داشت به صورتش نگاه کردم. غم نگاهش آزارم می‌داد و مجبورم می کرد گذشته‌ی خودم رو به یاد بیارم، گذشته‌ای که به خاطر نبود اون، به شکل عجیبی سیاه و تار شده بود. گذشته‌ای که توش غرق شده بودم و مادرم، توی اون گذشته‌ی لعنتی به خاطر بیماری مرده بود.

ـ کیارش... میدونم کنارتون نبو...‌دم. ولی چکار می کردم؟ باید با درو شدنم ازت محافظت می کردم.

با صدای لرزون پدر از فکر بیرون اومدم، قطرات اشک از گونه هاش پایین می اومدن. نگاهی به اطراف انداختم. کنار جاده ایستاده بودیم و هر دومون داشتیم گریه می‌کردیم. عجیب بود، پدری که این همه سال ازم دور بود، داشت با‌هام هم دردی می کرد و برای کارهایی که در گذشته انجام داده بود گریه می کرد.

چند دقیقه‌ای گذشت و اون کمی آروم شد. سرش رو بالا آورد و رو به من آروم گفت:

ـ قبل از هر چیزی باید یاد بگیری ذهنت رو ببندی. به راحتی می‌تونم ذهنت رو بخونم.

با شنیدن این حرفش دستم رو بالا آوردم محکم به پیشونیم کوبوندمش.

ـ آخه چرا انقدر خیال‌پردازی می کنی پدر؟ خودمون خوب می دونیم این کار ها رو فقط توی فیلمای تخیلی انجام می‌دن.

به چشمام خیره شد. تعجب توی چشمام رو که دید آروم گفت:

ـ از ماشین پیاده شو تا نشونت بدم واقعا چی هستی.

خدای من! من توی ماشین هم که بودم با یکم گرم شدن هوا، سر‌درد می گرفتم. حالا اون می خواد از ماشین پیاده شم، اونم توی استان اصفهان که این روزها جز گرم ترین استان های کشوره.تازه بد تر از اون اینه که قرار بود قدرتام رو توی کویر لوت نشون بده نه اصفهان.

ـ زود باش پیاده شو دیگه. باید نیروت رو نشونت بدم.

با ناراحتی در سمت راست ماشین رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم. اون هم اومد کنارم و دستش رو روی شونه‌م گذاشت.

ـ با من بیا.

همین جمله‌ی کوتاه رو چنان محکم و قاطع گفت که فکر تمرد از دستورش رو هم نکردم. با قدم های نامنظم و تند به سمت جوب آب قدیمی ای که سال‌ها پیش آب ازش عبور می کرد و به زمین های کشاورزی می رسید حرکت می کردیم. به خاطر نم بارون کوچیکی که توی این چند روز زده بود،مقدار خیلی زیادی از علف های هـ٭ـرز توی بیابون رشد کرده بودن و زیبایی خاصی به این بیابون بی‌آب و علف داده بودن

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با قدم هایی آروم، در کنارش راه می رفتم و به این فکر می‌کرد که چطور می‌خواد وجود نیرویی سحر آمیزی که درباره‌ش صبحت می کرد رو ثابت کنه. شن های نرم بیابون، محل تردد بی‌وقفه‌ی مورچه‌ها و مارمولک‌ها شده بود و ما، توی اون گرمای‌طاقت فرسا مجبور بودیم مثل این دو جاندار کوچیک، این هوای‌ گرم رو تحمل کنیم.

ـ خب دیگه رسیدیم. 

با شنیدن این حرفش سر جام ایستادم و بی حرکت بهش نگاه کردم. لبخندی بهم زد با مهربونی گفت:

ـ حتما فکر می‌کردی می خوای بریم پیش اون‌جوب آب، ولی خب ولی ما کاری با اونجا نداریم.

بعد از اتمام حرفش دستی به موهاش کشید و به آسمون نگاه کرد. چند دقیقه ای همینطور به آسمون خالی از ابر خیره شد و در آخر، بعد ازچند دقیقه سرش رو پایین آورد. دستش رو به سمت جوب آب گرفت و بهش خیره شد. نمی دونستم داره چکار می کنه، فقط نگاهش می کردم. چند ثانیه ای گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. سرم رو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم، می خواستم داد بزنم که هیچ نیرویی نیست. اما درست همون لحظه صدای خرد شدن سنگ هایی که کنار جوب قرار داشت بلند شد و من متجب به جوب آب نگاه کردم. زمین داشت تکو‌ن میخورد و سنگ ها یکی یکی خرد‌ می شدن. 

ـ ببین کیارش. نیرویی که فکر می کردی وجود نداره رو ببین.

این صدای بلند پدر بود که داشت من رو برای دیدن بلایی که سر اون سنگ ها می‌اومد تشویق می کرد.

ـ بس کن. الان آدم ها ...

ـ نگران نباش. جادویی که اجرا کردم نمیذاره جامون لو بره.

با تعجب بهش خیره شدم. جادو؟! این رو دیگه نمی تونستم باور کنم. جادو چیزی نبود که بشه بدون چوب دستی انجامش داد.حداقل توی فیلم ها و کتاب‌هایی که دیدم و خوندم اینطوری بود.

ـ خداییش خیلی باحال فکر می کنی پسر عزیزم.

با شنیدن صدای پدر، عصبی شدم. این خیلی فضول و پر روئه که همش تو ذهن من. آخه مگه ذهن خیابونه که هرکی هر وقت دلش می خواد میاد توش؟ 

ـ یعنی من این همه خودم رو کشتم تا نیرو هات رو بهت نشون بدم تو هنوز به خودت شک داری؟

این جمله رو با خنده گفت و همین، باعث شد عصبانیتم بیشتر بشه:

ـ نه شک ندارم. ولی هیچ علاقه ای هم ندارم که ازشون استفاده کنم. چون میدونم اگه پنج سال زود تر این چیز ها رو بهم گفته بودی، ممکن بود بتونم با نیرو هام مادر رو درمان کنم.

ناگهان چشم هاش رو بست و با صدی لرزونی اسم مادرم رو صدا زد:

ـ لی...انا.

به صورتش نگاه کردم. این واکنش ناگهانیش به جمله ای که من از روی عصبانیت اون رو به زبون آورده بودم خیلی عجیب بود؛ به‌شکلی که فکر کردم خودش رو توی مرگ مادرم مقصر می دونه و به نحوی توی مرگ مادرم نقش داشته. قبلا هم بهش شک کرده بودم، ولی الان کم‌کم داشتم مطمئن تر می شدم. می‌خواستم واقعیت رو بدونم، چیز زیادی بود؟ نه، ولی انگار پدرم نمی‌خواست واقعیت رو بگه و این، یعنی چیزی رو از من پنهان کرده و از گفتنش خود داری می کرد. برای همین تصمیم گرفتم با یک کار هوشمندانه، یه جوری واقعیت رو از زیر زبونش بیرون بکشم.چند قدم کوتاه به سمتش براشتم و هم‌زمان دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و با نگاهی به موهای قهوه‌ای رنگش گفتم:

ـ پدر، مادر پنج سال...

ـ نه اون پنج سال پیش نمرد. زمانی مرد که تیر سمی من به شونه‌ش خورد. زمانی مرد که من، توی بدترین وضعیت ممکن، به خاطر نجات جون تو و چند گرگینه دیگه ازش دور شدم و خشایار و دار و دسته‌ش رو از شما دور نگه داشتم. مادرت به خاطر بیماری نمرد، به خاطر سمی که من وارد بدنش کردم مرد.

نمی تونستم باورکنم. مادرم، عزیز ترین آدم زندگیم، توسط پدرم، مسموم شده بود و بعد از چند سال، در اثر رشد اون سم توی بدنش، مجبور شد برای همیشه من رو تنها بذاره. دوباره چشم‌‌های خون گرفته‌ش رو بست و با دست، اشک‌های روی گونه‌ش رو پاک کرد. پیرهن مشکی رنگی که پوشیده بود، به خاطر فرو ریختن اشک از چشم‌هاش، مثل پیرهنی شده بود که قطرات بارون آروم آروم بهش برخورد کنن و اثری از خودشون به جا بذارن. همین‌طور که به این حرفش فور می کرد، به سینه‌ی ستبرش نگاه کردم که به خاطر نفس های تند و نامنظمش بالا و پایین می رفت:

ـ اون موقع که اون تیر سمی رو زدم، هردومون پونزده سالمون بود. مادرت به دنبال آهویی میگشت که من میخواستم شکارش کنم. آخر سر، نزدیک رود خونه‌ای که پایین جنگل قرار داشت آهو رو گیر آوردم. تیر رو رها کردم، مادرت وقتی دید کمان رو به سمت آهو گرفتم به سمت آهو پریده بود و تیری که من پرتابش کردم خورد به شونه‌ش. سریع رفتم سراغش، دیدم زخمش در عرض چند دقیقه عفونت کرده. برای همین هم با جادو به"رکسانا" جادوگر پیر دهکده خبر دادم. خودش رو رسوند و گفت چون مادرت یک فانه، فقط در صورتی زنده می مونه که با کسی ازدواج کنه و اون شخص با تیر نیاکان، که تیر گرگینه‌ی اعظم، یعنی مهرداد بود زخم رو عمیق تر کنه و جادویی رو اجرا کنه تا سم از بدنش بیرون بیاد. مادرت حرف های رکسانا رو شنید و گفت، میخواد با من ازدواج کنه، نه به خاطر اینکه می میره، به خاطر اینکه به من علاقه داره. من هم همین حس رو بهش داشتم. برای همین، طبق رسوم گرگ ها و فان ها..

ـ با هم ازدواج کردین و زهر رو بیرون آوردین. ولی جادو رو نتونستین اجرا کنید.

حرفش رو قطع کردم و چیزی رو که توی ذهنم می شنیدم تکرار کردم. حس عجیبی داشتم، انگار یکی داشت کنترلم می کرد. نمی توستم ذره‌ای تکون بخورم. فقط در سکوت، منتظر بودم تا پدر حرفی بزنه و من به حرف هاش گوش بدم. ولی اون هیچ حرفی نمی زد، فقط متعجب بهم نگاه می کرد و با ظاهری که نشون می داد به فکر فرو رفته، روی زمین نشسته بود.

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خستگی چشم هاش رو بست و بعد از سر جاش بلند شد. گونه‌هاش هنوز خیس بودن و جای اشک، روی گونه‌هاش هویدا شده بود. با دست چشم‌های گریونش رو پاک کرد و بعد رو به من گفت:

ـ می‌دونم، عصبی شدی. من تو مرگ مادرت مقصر بودم و این‌رو انکار نمی کنم؛ ولی بدون، مادرت طبق خواسته‌ی من کاری کرد که تو از من متنفر باشی.

منظورش رو نمی‌فهمیدم. آخه چرا به مادرم گفته بود اون حرف‌ها رو به‌من بزنه؟ چه هدفی داشت؟ می‌خواست بهونه‌ای پیدا کنه تا دیگه دنبالم نیاد؟ نه هیچ‌کدوم اینا جواب سوال های من نبودن.  دلیل این‌کارش قطعا چیزی مهم تر از این حرف ها بود. به هر‌حال، من دیگه نمی‌تونستم خودم فکر کنم و جواب سوالم رو پیدا کنم، برای همین هم همین‌‌طور که سر‌جام ایستاده بودم پرسیدم:

ـ چه دلیلی برای این‌کارت داشتی؟

به چشم‌هام خیره شد و آروم نگاهم کرد. شک و تردید رو توی نگاهش حس می‌کردم. قشنگ معلوم بود که می‌خواد از جواب دادن بهم طفره بره. برای همین هم خیلی سریع و ناگهانی اخم کردم و با عصبانیت گفتم:

ـ پدر راستش رو بگو.

لـ٭ـب هاش آروم تکون خوردن کلماتی زمزمه مانند از دهـ٭ـنش بیرون اومد:

ـ دلیل کارم رو نمی تونم بهت بگم.

با شنیدن این جمله عصبی شدم. می‌خواستم فریاد بزنم که ناگهان صدایی شبیه صدای خرد شدن استخون هام بلند شد. چشم‌هام بی اختیار بسته شد و درد شدیدی کل بدنم رو احاطه نمود.

ـ نه، نه خدای من داری تغییر شکل می‌دی کیارش آروم باش.

این صدای فریاد پدرم بود که به سختی اون رو می‌شنیدم. نمی تونستم چیزی بگم. فقط کم‌کم شکل بدنم تغییر می کرد و پوستم مو های سفید رنگی رو در می آورد و این باعث می‌شد نتونم تکون بخورم. برای همین آروم و بی حرکت روی زمین نشستم و منتظر رویش کامل موهام شدم.همین‌طور که روی زمین نشسته بودم پدرم رو دیدم که آمپولی رو توی دستش کرفته بود و به سمت من‌می‌اومد.

ـ وقتشه بیهوش بشی پسرم. تا چند دقیقه‌ی دیگه دوباره بر می گردم.

خواستم از جام بلند شم و نذارم اون آمپول  رو بهم بزنه که سریع دستش رو به سمت صورتم گرفت و گفت:

ـ رو مارا فاتیو.

نیروی درونیش به صورتم خورد و باعث شد با شدت به عقب پرت بشم. ولی این‌بار مثل قبل نبود که بخوام بی حرکت بایستم، منتهی جادویی که اجرا کرده بود تموم بدنم رو قفل کرده و به شکل بدی تحت کنترل خودش گرفته بود. سریع به سمتم اومد و آمپول رو توی بدنم فرو برد. کم کم سرم سنگین شد، چشم هام تار می دیدن و قدرتم تحلیل رفته بود. چند دقیقه گذشت تا اینکه دیگه چشم هام به طور کامل بسته شدن و فقط تاریکی موند، تاریکی محض.

***

دانای کل

گرداگرد اتاق ایستاده بودن و به مرداس و کیارش نگاه می کردن. مرداس جونش رو برای پسرش به خطر انداخته بود و این مایه‌ی خوش‌حالی اعضای شورا، گرگ های سیاه، خون آشام ها و دیگر موجودات سرزمین درندگان بود؛ چرا که پس از آلفای گرگ های سپید، پدرش قوی‌ترین و باهوش‌ترین فرد توی دنیای درندگان به حساب می‌اومد؛ ولی حالا که مرداس هم حاضر شده بود توی ذهن کیارش قرار بگیره، دیگه کسی نمی‌موند که بتونه با دشمنان گرگ های سپید مبارزه کنه.

اعضای شورا، به ترتیب مقام خود در کنار مرداس و پسر بیست و سه ساله‌ش نشسته بودن و به جادوگر پیری نگاه می‌کردن که وظیفه حفاظت از ذهن آلفای جوون رو به عهده گرفته بود.

یکی از اعضای شورا، که سر‌دسته‌ی گرگ‌های سرخ بود رو به اعضای دیگه کرد و گفت:

ـ ممکن نیست مرداس بتونه با دست‌کاری خاطرات پسرش بیماریش‌رو درمان کنه. با توجه به بیماری اون و سن مرداس و این موضوع که کیارش هیچ جانشینی نداره، باید براش جانشینی انتخاب کنیم.

اعضای شورا به نوبت نظر خودشون رو به رئیس شورا، که یه فان دو رگه بود گفتن اون هم بهشون گوش می‌داد.

ـ کیارش دشمن ماست، چه به‌هوش بیاد چه نیاد نباید قبیله‌ش پایدار بمونه. در ضمن اون فقط بیست و سه سالشه چطور موقعیت و مقامش بالاتر از ماست؟

این حرف رو آلفای گرگ‌های سیاه زد که از قضا، گرگ بد طینت و حیله گری هم بود. کیارش در بدو ورودش اون رو از تمام جلسه‌های خصوصی و عمومی حذف نموده و امتیاز رفت و آمد به دنیای انسان‌ها رو هم ازش گرفت و همین باعث و بانی تمام این کینه ورزی های اعضای شورا شد.

بعد از تموم شدن حرف های گرگ سیاه، رئیس شورا شروع کرد به حرف زدن و گفت:

ـ کیارش هرچی باشه، هر سنی هم که داشته باشه، مورد احترام تمام اعضای دنیای درندگانه و همین باعث میشه نجاتش رو وظیفه‌ی خودم بدونم. اگه قصد دشمنی دارین همین الان از اینجا برید بیرون و با ارتش هاتون بیاین تا نشونتون بدم، سر پیچی از دستور من یعنی چی.

اعضای شورا با تعجب و کمی ترس به فان پیر خیره شدن و اون هم لبخندی از سر رضایت زد و ادامه داد:

ـ اون های که می رن هیچ، هر کسی بعد اون‌ها قصد رفتن از این چادر رو داشته باشه، باید با این  دنیا خداحافظی کنه.

جمله‌ی آخر رو چنان محکم و با اقتدار به زبون آورد که تمام اعضای شورا ترسیدن و همهمه‌ای بینشون به وجود اومد. زود تر از همه آلفای گرگ های سیاه و سرخ از اتاق بیرون رفتن و بعد از اون هم سردسته‌ی جادوگرای شمالی، فان های جنوبی، خرس های قطبی و لوارونان(۲) ها که نوعی پرنده‌ی شکاری محسوب می شدن از اتاق خارج شدن.

ـ یادت باشه رئیس، با حمایتت از کیارش همه چیز رو خراب کردی.

فان پیر به دیده‌ی حقارت به خرس قطبی این حرف رو زد نگاه کرد و با خشم گفت:

ـ منتظرم واکنش تو و اون ارباب ابلهت رو ببینم.

خرس قطبی با حرص پاش رو روی زمین کوبید و از اتاق خارج شد. فان پیر نگاهی به کیارش انداخت، صورت کیارش کم‌کم سرخ تر می شد و این نشونه‌‌ی جواب دادن نقشه شون بود. فان پیر به سمت جادوگر حرکت کرد و آروم توی گوش جادوگر چیزی زمزمه کرد:

ـ میتونی اغتشاش ذهنش رو حس کنی؟

جادوگر زیر لـ٭ـب گفت:

ـ نیرو‌ش داره بر می گرده و ذهنش کم کم قوی‌تر میشه.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فان پیر دستی به ریش های بلند و سفیدش کشید و بعد دوباره پرسید:

ـ یعنی ممکنه به‌هوش بیاد؟

جادوگر با صدای آرومی جواب داد:

ـ همون‌طور که خودت می دونی جادو چیز عجیب و پیچیده‌ایه. اگه ذهنش تحمل نیروش رو نداشته باشه می‌میره؛ ولی اگه قدرتش اون‌قدر زیاد باشه که بتونه نیروی تغییر شکلش رو از بین ببره، ممکنه زنده بمونه. به‌هر حال ما بیشتر از سه روز نمی‌تونیم توی خاطراتش باشیم و فردا شب باید، وقتی آفتاب غروب کنه مجبوریم جادو رو لغو کنیم و مرداس رو دوباره به زمان حال برگردونیم.

ـ یعنی نمیشه بیشتر نگهش‌داشت؟

ـ نه. وگرنه مرداس هم‌ می‌میره.

ـ مطمئنی تد؟

ـ مطمئنم سیریوس.

فان پیر که نامش سیریوس بود، با دست موهاش رو از اون حال پریشون در آورد و کمی صافشون کرد.

ـ نمی تونیم از رکسانا استفاده کنیم.

تد گره‌ی پر‌جذبه‌ای به پیشونیش داد و با لحنی قاطع گفت:

ـ اون جادوگر خرفت، عمرا بتونه کاری کنه. در ضمن من استادشم، خوب میدونم گه قدرت‌هایی داره. اون نمی تون قدرت شفا بخشیش رو کنترل کنه. ما تنها یه راه برای طولانی کردن این زمان داریم. استفاده از جادوگران آتش.

سیریوس عصبی شد. جادوگران آتش، عده‌ای از جادوگران قدرتمند شمالی بودن که با سرپیچی از فرمان های سیریوس به کوه" رامیادولف" رفته و توی یکی از دهکده های اونجا پناه گرفته بودن. اون‌ها توانایی این رو داشتن که آتیش رو کنترل کنن و حتی هاله‌ای از آتیش رو دور خودشون نگه دارن تا وقتی جادو های سیاه به سمتشون شلیک می‌شه، آسیبی نبینن. سیریوس هم از همین قدرتشان نفرت داشت و برای همین هم بود که نمی‌خواست از اون‌ها کمک بگیره.

ـ اون‌ها با من دشمن هستن، نمی‌تونم ازشون کمک بگیرم.

تد لبخند مهربونی زد و با لحن آرومی گفت:

ـ یه راهی برای راضی کردنش هست.

ـ چه راهی؟

ـ مگه یادت رفته من کی هستم. مامانم جادوگر طبیعت بود، بابام هم گرگینه دو رگه. مامان بزرگم گرگینه ست، بابابزرگم جادوگر آتش. باید کاری‌کنیم که یکی از جادوگرا این کاری که من می‌کنم رو بکنه و من برم تا راضی‌شون کنم.

سیریوس به فکر فرو رفته و روی صندلی‌ سیاه رنگی که کنارش قرار داشت نشسته بود. یکی از جادوگران طبیعت که برای کمک به تد، به مرکز فرماندهی شورا اومده بود فکری به ذهنش رسید و رو به سیریوس گفت:

ـ من می‌تونم ذهن ها رو کنترل کنم. اگه تد غیب و ظاهر بشه تا فردا صبح می‌تونم ذهن کیارش رو تو این حالت نگه دارم.

سیریوس از فکر بیرون اومد و سوالی به تد نگاه کرد:

ـ به نظرت می تونی تا فرد صبح بری اونجا و یکی‌شون رو بیاری؟

تد به فکر فر رفت. اگه می‌گفت آره، جون کیارش به خطر می افتاد؛ چرا که ممکن نبود بتونه تا سپیده دم روز بعد حتی وارد دهکده‌ای که جادوگران آتش درش زندگی می کردن بشه. چه برسه به این که بخواد یکی‌از اونها رو هم با خودش بیاره. اگه هم می گفت نه، همون امید کمی هم که داشتن از  بین می رفت و این باعث می شد نتونن کاری رو درست انجام بدن. برای همین هم تصمیم گرفت کمی هوشمندانه تر فکر کنه و به جای این‌که بخواد واقعیت رو بگه حرف دیگه‌ای رو بزنه.

تد به جادوگری که این پیشنهاد رو داده بود گفت:

ـ بهترین کار اینه که به طور آزمایشی فعلا جای من رو بگیری تا من یه فکری برای اون کنم.

جادوگری که این پیشنهاد رو داده بود دلخور شد و گفت:

ـ یعنی تو به من اعتماد نداری تد؟!

تد نگاه موشکافانه‌ای بهش کرد و جواب داد:

ـ توی این موقعیت، که هر لحظه ممکن بهمون توسط خون آشام ها حمله بشه و کیارش و مرداس هم کنارمون نیستن، به نظرت اعتماد کردن به کسی ممکنه؟

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تد بعد از زدن این حرف، ذهنش رو متمرکز کرد و رو به جادوگر گفت:

ـ حالا بیا و با نیروی ذهنت جادو رو اجرا کن. تا زمانی که نیروت به سرش وصل نشه، نیروی من اجازه نمی‌ده کاری کنی. فقط یادت باشه، به هیچ عنوان نباید دستت رو بالا و پایین ببری. فقط زمانی این کار رو انجام بده که ذهنش کاملا هشیار شده باشه.

جادوگر دستی به موهاش کشید و با حرص گفت:

ـ اگه دستم روببرم بالا که ارتباط نیرو‌م با ذهنش قطع نمیشه که. پس چرانباید این‌کار رو بکنم.

ـ ارتباط نیروت قطع نمیشه، ولی خیلی ضعیف تر میشه. چون نیرو زمانی کار می‌کنه که یک تکیه گاه قدرتمند داشته باشه.

جادوگر به فکر فرو رفت. طی تموم این سال‌هایی که پیش رکسانا آموزش دیده بود، هیچ وقت چنین موضوعاتی توی کلاس‌هاش عنوان نشده و اون هم، مثل همیشه به خاطر تنبلی ذاتی‌اش این موضوعات رو توضیح نداده بود.

ـ فهمیدم چی گفتی تد. فقط خواهشا هر‌وقت خواستین صدام کنین توی ذهنتون اسمم رو بگید تا اشتباهی رخ نده.

تد سرش رو بالا آورد و بعد از اینکه به اطرافش نگاه کرد، متفکرانه پرسید:

ـ اسمت چیه؟

جادوگر جوان تعجب کرد. پنج سال تموم رو توی این شورای لعنتی گذرنده بود و با فعالیت‌های خودش همه رو مجبور به تحسین و تمجیداز خودش کرده بود. اون وقت، استاد جادوگران شورا، نامش رو نمی‌دونست.

ـ اسمم ریچارده.

تد آروم نامش رو تکرار کرد و گفت:

ـ خب دیگه ریچارد. وقتشه بیای و کنترل ذهن  کیارش رو به دست بگیری. بیا کنارم بشین و شروع کن.

ریچارد با قدم های آروم به سمت تد حرکت کرد و بعد از کشیدن نفس عمیقی دست‌هاش رو به سر کیارش نزدیک کرد. با تمرکز نیروی درونیش رو از بدنش خارج نمود بعد از جمع کردن نیروش، اون رو به سمت سر کیارش فرستاد. نور(نیرو یا انرژی)آبی رنگی که از دستش خارج شد با سر کیارش برخورد کرد وارد سلول های عصبی مغزش شد.

ـ وقتشه دیگه من برم، خدا نگهدار ریچارد تا شب نگهش دار. اگه نتونستی جات رو با سیریوس عوض کن.

ریچارد بدون اینکه به استاد پیر نگاه کنه، جاش نشست و با تمرکز خارق‌العاده‌ش وارد ذهن کیارش شد. آشفتگی ذهنش رو حس کرد. ممکن نبود با تغییر جای خودش و تد، کیارش واکنش نشون نده. ولی این آشفتگی ذهن، فقط زمانی رخ می‌داد که جادوی متفاوتی اجرا شده باشه و ذهن، به خاطر تغییر جادو پریشان می‌شد.

ـ سیریوس. سیریوس.

ریچارد به ناله و التماس افتاده بود. پریشانی ذهن کیارش چیزی نبود که بشه به همین راحتی ازش گذشت؛ چرا که ممکن بود منجر به مرگ کیارش بشه. سیریوس هیچ جواب نداد و این، باعث شد سرش رو بالا بیاره و توی اتاق به دنبالش بگرده. تموم کسایی که توی اتاق بودن، از جمله سیریوس، روی میزی که جلوی صندلی‌شون قرار داشت بی حال افتاده بودن. انگار که کسی اون ها‌ رو کشته بود. ریچارد بادیدن این صحنه ترسید و داد آرومی زد:

ـ خدای من!

راهی برای خلاص شدن از این حس درد و ندامت نداشت. تد، تنها جادوگری که تموم اعضای شورا بهش اعتماد داشتن بهشون خیـ٭ـانـ٭ـت کرده و همه طرفداران کیارش رو به قتل رسونده بود. اون هم، فقط به خاطر حماقت ریچارد و اون پیشنهاد احمقانه‌ که باعث مرگ تموم اعضای شورا شد. عجیب تر از اون، این موضوع بود که تد، فقط در عرض چند ثانیه تونست، بدون ایجاد سرو صدا همه‌ی طرفداران کیارش رو بکشه. در حالی که تموم جادو هایی که ریچارد بلد بود، همه صدی مهیب و وحشتناکی داشتن.

ریچارد، همین‌طور که ذهن کیارش رو کنترل می کرد، به فکر فرو رفت و با خودش گفت:

ـ تد، حتما از جادویی استفاده کرده که جادوگران آتش ازش استفاده می کنن. ممکنه هم اصلا نمرده باشن و مثل کیارش به چیزی شبیه کما رفته باشن. به هر حال، فرقی نداره که اونا مرده‌ن یا نه. دیگه برام زندگی کیارش مهم نیست.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

براش زندگی کیارش مهم نبود؛ چون دیگه امیدی نداشت به زنده بودنش. فقط باید به همون دلیلی  که این‌کار رو شروع کرده بود، تمومش می‌کرد.

***

ذهن کیارش ـ مرداس

کیارش به شکل گرگ، روی زمین بیهو‌ش شده بود و به سختی نفس می کشید. نمی دونستم چکار کنم، خاطراتش رو دستکاری کرده بودم تا نذارم اون وضعیت اسف‌بار ادامه پیدا کنه. ولی دیگه نمی‌تونستم منتظر بمونم تا شاید یه روزی، از این حالت در بیاد. باید از ذهنش بیرون می اومدم دنبال یکی از جادوگران آتش می رفتم تا بهم کمک کنن. اگه تد تنها راه خوب شدنش رو توی دست‌کاری کردن خاطراتش می‌دونست، جادوگران آتش، با داروهای خارق العاده‌ی خودشون کاری برای درمانش می کردن که توصیفش از من بر نمی‌اومد.

دیگه وقت رفتن رسیده بود؛ ولی من نمی تونستم به این راحتی خاطراتش رو سر جاش بیارم. بدتر از اون، تغییر شکل دادنش توی بیابون بی آب و علفی که میون اصفهان و شاهین شهر قرار داشت بود. توی واقعیت، کیارش توی روستای گندم بریان، اولین نشونه‌های گرگینه بودنش رو فهمید و در آخر، نزدیک سفید رود، زمانی که با جادو خودمون رو از تموم انسان ها مخفی کرده بودم تغییر شکل داد و تبدیل به یه گرگینه شد. البته، اون زمان تنها سر و پاهاش و دم زیباش شبیه گرگ های دیگه بود و بقیه اجزای بدنش شباهتی به گرگ ها نداشت.

با چشم هایی که از خستگی نمی تونستم باز نگه‌شون دارم، دم عمیقی کشیدم و سخت ترین و خطرناک ترین تصمیم عمرم، یعنی برگشتن به دنیای واقعی رو گرفتم. برای برگشتن باید روی زمین می‌نشستم و بعد دست‌هام رو روی زمین می‌گذاشتم تا نیرویی که من رو به طرف خودش می کشید بهم آسیب نزنه. بعد از این کار، تازه باید ورد های پیچیده‌ای رو می خوندم و اجرا می‌کردم که حتی تد، جادوگری که من‌رو فرستاده بود، جرٲت اجرا کردنشون رو نداشت و برای این‌کارش هم دلیل خیلی خوبی می آورد:

" نیروی تمام اعضای دنیای درندگان به کیارش وصله. اگه این ورد ها رو اجرا کنم، کیارش ضعیف میشه و ضعیف شدن اون، به معنای از بین رفتن نظم و اتحاد قبیله های دنیای درندگانه."

همین یک جمله، باعث می شد حرف‌هاش رو قبول کنم و هر زمانی که بهش تهمت دروغ‌گویی و خیـ*ـانـ*ـت می زدن من ازش حمایت می‌کردم و می گفتم:

"اون برای اینکه کیارش ضعیف نشه، از اجرای خیلی از جادو ها، پرهیز می کنه. اون وقت، شما می‌گید به قصد خیـ*ـانـ*ـت به من، کیارش و سیریوس با خشایار دست دوستی داده؟ آخه خود شما که بهتر می دونید، اگه خشایار به حملاتش ادامه می داد، چه بلایی سر ما و مردم قبیله‌مون می اومد. پس چرا باز هم، با اینکه شیش سال از این موضوع گذشته، اون رو پیش می کشید و به تد می گید خائـ*ـنه؟ "

لبخندی به این خاطرات زدم و بعد، برای خداحافظی به سمت کیارش بی‌حال و بی‌هوش حرکت کردم. با برداشتن چند قدم بلند، بهش رسیدم و روی زمین نشستم. می‌خواستم ازش عذر خواهی کنم که توی ذهنش دست بردم. ازش  به خاطر این‌که این همه سال، به خاطر من مجبور شده بود رنج و عذاب زیادی رو تحمل کنه معذرت خواهی کنم. البته این کار رو قبلا کرده بودم؛ ولی این زندگی سیاه و تیره‌ی کیارش، اونقدری ناراحت کننده‌ هست که اگه صد بارم به خاطرش، ازش عذر‌خواهی کنم باز هم کمه. سرم رو پایین بردم و آروم زیر لـ*ـب زمزمه کردم:

ـ کیارش. دارم از ذهنت بیرون می رم. خودت احتمالا متوجه می‌شی. ولی بدون متاسفم. به خاطر تمام اون سال هایی که کنارت نبودم متاسفم. به خاطر این بیماری عجیبی که نصیبت شده و توی این چند سال، به خاطر عصبانیتت از من اوت کرده متاسفم. پسرم، هر جایی که باشی کمک هست. مطمئنم اگه الان از ذهنت بیرون برم، اعضای شورا به جون هم افتادن و دارن یکی یکی با هم بحث می کنن؛ برای همین‌هم مجبورم مدتی تو رو به کوهستان باروس بفرستم. جایی که اولین گرگینه گرگ شد و آخرین گرگینه توش متولد شد. امیدوارم به هوش بیای و جلوی جنگی رو که بین قبایل درنده رخ می ده رو بگیری. 

ویرایش شده توسط Habib
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از کنار کیارش بلند شدم و با قدم هایی خرامان آلود به سمت جوب آبی که چند دقیقه پیش نابودش کرده بودم رفتم و طی یک حرکت ناگهانی، چهار زانو روی زمین نشستم. دستام رو بالا بردم و بعد به آرامی روی زمین سفت و ناهموار این بیابونی که توش بودم گذاشتم و با ذهنی متمرکز مشغول خوندن وردهای پیچیده ای شدم:

ـ مولوگوتا فاراسیو...لپونتا رگاسیو..ژونوتا ادواساریو.

توده‌ی سیاهی از کف دستم بیرون اومد و به شکل باد دور جسم خسته‌م چرخید. درست مثل گردبادی بود که به خاطر فرار خانه ها از دستش عصبی شده باشه و الان می خواد به من آسیب بزنه. چند دقیقه با قدرت ذهنم کنترلش کردم تا صدایی بلندی شروع کرد به حرف‌زدن:

ـ تو کیستی و برای چه وارد ذهن یک آلفا شده‌ای؟

این سوالی بود که ذهن کیارش از من می پرسید و فقط در صورتی که پاسخ سوال رو می دادم می تونستم از ذهنش بیرون برم. سریع چشمام رو بستم و زیر لب گفتم:

ـ من مرداس، پدر آلفا هستم و برای از بین بردن اغتشاشات ذهن او وارد ذهنش شدم.

ناگهان توده ای سیاه تبدیل به گردبادی شد و به سمت من حرکت نمود. ترس برم داشت و چشمام از حدقه بیرون زد. نمی دونستم چه جوابی مناسب این سواله و همین یک جمله ای هم که به زبون آورده بودم کلی برام گفتنش سخت بود. سریع شروع کردم به دویدن و دور شدن از توده‌ی سیاهی که خودش رو برای بلعیدن و کشیدن من آماده کرده و می خواست به نحوی من رو بکشه:

ـ بایستید مرداس. می‌خواهم از ذهن پسرتان بیرون بروید. 

این کلمات رو درست شبیه جمله‌ی قبلیش گفت. انتظار اینکه بخواد راه فرار رو برای من باز کنه رو نداشتم. چون چنان سریع شروع به حرکت کرد که ترسیدم یه وقت، مثل چیزی که رکسانا برام تعریف کرده بود تیکه تیکه‌م کنه‌. البته نمی تونست به جسمم آسیبی بزنه، چون جسمم توی ذهن کیارش فقط یه خاطره بود، ولی به راحتی با آسیب دیدن این خاطره، ذهنم بهم می‌ریخت و به احتمال زیاد ممکن بود بمیرم.

با شیندن حرفی که زد، سر جام ایستادم و همین طور که نفس نفس  می زدم به توده‌ی سیاه و آرومی که در مقابلم قرار داشت نگاه کردم. بدون هیچ جنبشی، به شکل دایره مانند نور سفید رنگی ازش ساطع می شد. به شک افتاده بودم. یا باید واردش شده و به سرنوشت نامعلومی دچار می شدم. یا سر جام می ایستادم و فقط، بهش زل می زدم تا زمانی که نیروش از کار بیوفته؛ چون جرٱت این که از جام تکون بخورم رو نداشتم، ترجیح دادم از شانس کمک بگیرم. روی زمین خم شدم و دو تا سنگ کوچیک رو برداشتم. با جادو یکی رو به رنگ قرمز و دیگری رو به رنگ سیاه در آوردم. قرمز یعنی وارد توده بشم و سیاه یعنی هیچ کاری نکنم. بعد از رنگ آمیزیشون توسط جادو هایی که به خاطر دو رگه بودن خودم می تونستم ازشون استفاده کنم، روی زمین گذاشتمشون و بعد باچشمای بسته توی دستم چرخوندمشون و به جای نامعلومی پرتشون کردم. حالا باید اونها رو به سمت خودم می کشیدم. چشمام رو باز کردم و وردی رو خوندم:

ـ رگولاسیو.

شکافتن هوا توسط شیئ کوچیکی رو از پشت سرم حس کردم و سریع، با دست اون سنگی که بهم رسیده بود رو گرفتم بهش نگاه کردم. رنگ قرمز و زیباش رو که دیدم، با استرس سعی کردم به خودم دلداری بدم:

ـ تو پدر آخرین گرگینه ای مرداس. جنگ‌هایی که تو توش پیروز شدی، سخت ترین جنگای زمانت بودن. پس نترس و با شجاعت وارد توده‌ی سیاه رنگ شو.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...