رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
Raha

رمان من ترنس هستم/رهاعلیخانی

پست های پیشنهاد شده

Negar_04062019_173743.png

به نام حق

نام رمان:من ترنس هستم

نویسنده:رهاعلیخانی

ژانر:عاشقانه،اجتماعی،تراژدی

 

خلاصه:

ریحانه دختری ازخانواده فقیر  برای کار یک چندماهیبه خانه ای می رود ودست برقضا شاگردش شخصی مرموز وعجیب است

کم کم ریحانه از زندگی دردناک آن شخصباخبرمی شود ازاینکه او...

مقدمه=

اه ازین سرنوشت...

 

دفتر وجودم با قلم سیاهت گاه خط خطی میشود..

 

وگاه بی متن وبی رنگ..

 

انچه میخواهم انچه هستم.

 

من خسته ام ازین تکرار بی معنا....

 

دلم جسم عظیم خودم را صدا میزند...

 

واین  چنین هنوز سر درگم کوچه های بی انتهایم.!

 

http://forum.ketabsaz.info/topic/6273-نقدرمان-من-ترنس-هستم رهاعلیخانی/

 

ویرایش شده توسط Raha
  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دربستــــ..!

_داداش دربست میدون چالوس ببرمت.؟

بغل ماشین ایستادم و بانفس نفس زدنم که نشون میداد تااینجا رادویدم گفتم:

_آ..آقا..میخوام برم سیجان.

مردنگاهی بهم کردکه نگاه خیره اش باعث شد چادرم را جلوبکشم

با اعتراض گفت:

_نه...آبجی نمیصرفه برام تازه مسیرم به اونجانمیخوره.

بادرموندگی گفتم:

_لطفا! من باید برم اونجا

مرد در رانندرو بازکردوگفت:

_ازماگفتن بود نرخت زیادمیشه؛ابجی نگی نگفتم.

درعقب را بازکردم ودرحالی که مینشستم گفتم:

_مشکلی نیست..فقط سریع تر

و دروبستم!

مرد باگفتن بسم الله...ماشین را روشن کردوبه راه افتاد....!

ضبط صوت را زیاد کرد

صدای گوینده که خبراز یک حادثه ناگوار رامیداد دلم را لرزاند...:

_امروز درساعت۷صبح یک سرنشین جنسیس آلبالویی.؛که جنیست فرد همچنان نامشخص هست در نزدیکی روستای سیجان تصادف کرد..

فضابرایم سنگین شده بود...نهــ!

نمیتونه اون باشه.

درافکار درهمم دست وپا میزدم که دوباره صدای گوینده در ذهنم اکوشد

_جنسیس آلبالویی..؟

خدایا طاقت ندارم.راننده که ازاین خبرمعلوم بود ناراحت شده بود دستش رابه قصد خاموش دراز کرد

_میشه خاموشش نکنین .؟

راننده از لحن ترسیده ام تعجب کرده بود؛درحالی که رانندگی میکرد بالحن پرسشی گفت

_چیزی شده آبجی؟

بدون توجه به سوالش گوشی ام رادر اوردم وبرای بار دهم شمارهٔ هامون راگرفتم.

صدای گوش خراش برای دهمین بار بازبوی مرگ رابرایم تداعی میکند..:

_دستگاه مشترک نظر دردسترس نمیباشد..!

این روزها ازبس این صدا راشنیده ام که حالمرابدمیکند..کاش اونباشد..کاش

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*****

باکلافه گی روی صندلی حیاط نشستم و درحالی که باچادرم خودم رابادمیزدم روزنامهٔ امروز را برای پیداکردن کار زیرو رو میکردم 

که صدای مامان به گوشم رسید:

_ریحانه..!ریحانه بیاتو؛نمیخوای که بابات اومد ببینه هنوزاینجانشستی..کلی دعوات کنه.!

  ازکلافگی روزنامه را تاکردم ازجایم بلندشدم؛زهرا دور حوض مشغول بازی بود

همچنان خیره اش بودم

دلم برایش می سوخت..دختری که به تازگی وارد دبستان شده سخت بودکه ازصبح تاشب تو حیاط تنهاسرگرمیش خاله بازی ولی لی بود

وحق درکوچه ماندن نداشت.هنوز برای او درمشکلات زندگی کردن ومحروم بودن از بعضی تفریحات دراین سن واقعا زودبود

روزنامه راهمان جا کنار صندلی گذاشتم

واردخونه شدم ویک راست به اتاقم رفتم...دعوای زن عموباعمو سره مسئله ی کوچیکی بازشروع شد...

درکه بازشد مامان باچادر نمازش آمد ودرگوشه ترین جای اتاق سجاده اش راپهن کردو درهمون حال گفت:

_باز سره مسئله همیشگیه؟

شانه ای بالا انداختمو گفتم

_اره..دوباره زن عمو سره اینکه من طلاهام از نفس خانوم عروس فلانی کمتره..

مامان الله اکبرش راگفت ونماز راشروع کرد

من هم ادامه حرفم رازدم

_من موندم چرا این عمو به جااینکه جلو زنش خودشو شیر کنه وبترسونتش  فقط بلدن دعواکنن و بعدش عمو برای نازکشی کلی هدیه میخره..این وسط زن عمو فقط سودمیکنه.کاش بفهمن همچی چشم وهم چشمی نیست

وبی حوصله ارام ادامه دادم:

_فقط بلده زورشو به ما تحمیل کنه ؛اصلا کاش نمی اومدیم؛شمال..کاش همون مشهد می موندیم پیش مادرجون

مامان؛الله اکبرش راغلیظ گفت وچشم غره رفت

این ینی بحث وتموم کن.

کنارپنجره رفتم و به حیاط خیره شدم

بابا اومده بودو باحنانه داشت ماشینش رامیشست..

بابا باهمان سخت گیری هایش بازهم پدر بود..وگاهی وضایف پدرانه اش را نسبت به من وریحانه انجام میداد واین گاهی قلبم را تسکین می داد!

 

  • لایکت میکنم 4
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمازمامان که تمام شد گفتم:

_من تصمیم گرفتم کارکنم!

مامان بااین حرفم به لپش زدوگفت:

_پناه برخدا..دخترکوتاه بیامیخوای بابات مثله اوندفعه دست روت بلندکنه؟

لجبازانه گفتم:

_منو از سیلی خوردن نترسون که انقداصرارمیکنم که قبول کنه..یعنی بایدقبول کنه!

یاعلی کنان درحالی که سجاده اش رابرمی داشت گفت:

_پس موفق باشی؛دیگه نمی دونم چی بگم.

این را گفت وازاتاق خارج شد.گوش هایم راتیزکردم

صدای بابا می امد که می گفت:

_معصومه..خیلی خستم یه چایی بیار زن!

ودیگرهیچ رقبتی برای گوش دادن نشان ندادم و به حیاط نگاهی انداختم 

چقد برگ هایرزرد پاییزی به حیاط کثیف وسیاهمان؛نمی آید..

*********

_دختر؛من اجازه نمی دم..همین که گفتم.

باعجز به باباگفتم:

_چرا؟مایه ننگه دختر توخانوادتون کارکنه؟رسم که دختره بسابه؛بشوره؛غذا درست کنه؟

چرادرک نمی کنید من عاشق کارکردنم.هفده سال درس نخوندم بشم اینی که الان هستم!

باجدیت گفت:

_همینکه گفتم نه!

با التماس گفتم:

_فقط پنج ماه.!میخوام مفیدباشم؛میخوام منم بهتون کمک کنم.

وپدرم برای چندمین بارپدرانه هایش را نصیبم کرد،این بار دلش نیامد روی دختربزرگش را زمین بزند.

شاید هم خسته شده؛خسته ازاین جنگ چندماهه برسره کارکردن من!

چقدر دیر فهمیدم؛ پدرم پیرتر از سال پیش شده کنارشقیقه هایش سفیدشده بود چشم هایش بی فروغی را فریادمی زد

وقتی لبخند زد دندان های یک درمیانش را دیدم!

زیرچشمی نگاهم کردوباارامش گفت:

_باشه...فقط پنج ماه..بهتره زودتر دنبال کارباشی..وگرنه نظرم تغییرمیکنه.

خوش حال ازاینکه بالاخره بعداز سه ماه تونستم نظر باباروعوض کنم لبخندپیروزمندانه ای به مادرم زدم

واین یعنی ببین بالاخره راضیش کردم!

اوهم ازاینکه بابامیگذارد کارکنم چشمانش دو دومیزد.

 

ازکلافگی روزنامه را زمین گذاشتم و سرم را میان دستانم گرفتم؛هیچ کاری بامیزان تحصیلاتی که من دارم کارمناسبی پیدانمی شد تازه سابقه کاری هم که ندارم؛ عمرا کسی راضی بشه!

یک دفعه یکتا باعجله وارد اتاقم شد باشدت خنده چیزهای نامفهومی رامیگفت!

که باحرص گفتم:

_یکتا درست حرف بزن منم بفهمم.

نفسی تازه کردوباخنده گفت:

_مژده گونی بده ریحان جون ببین یه کارپیداکردم باقلوا..!

 

  • لایکت میکنم 4
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باخوشحالی ازجایم بلندشدم دست هایش رابامهربانی گرفتم:

_جون ریحانه راست میگی؟

خنده ای کردوگفت:

_جون تو.!

بامشت ارام به شونه اش زدم وگفتم:

_مسخره..زودتربگو چه کاری؟

یک دفعه جدی شدوگفت:

_ببین ریحانه توگفتی کار با ویولن وبلدی؛دقیقا کارت اینه که به یک نفر نوازندگی باویولن ویادبدی.اما...

با اکراه گفتم:

_اما...؟

با ارامی گفت:

_درآمدش عالیهــ اما برای چندماه باید پیش اون خانواده زندگی کنی.

انگارکه یک سطل اب یخ رویم ریخته باشند وا رفته گفتم:

_چرا؟مگه اینجا زندگی نمی کنن؟

چرا اما گفتن تا شش ماه دوره کاریت اونجاباشی ویه اتاق هم بهت میدن!

_اما بابا اجازه نمی ده.

_دقیقا موضوع همینه اگه بتونی راضیش کنی عالی میشه 

هر دوهفته ششصدتومان حقوقته..تو شش ماه آموزش میدی..بعدمیتونی برگردی.

درفکر فرو رفتم اگه اجازه نده دیگه معلوم نیس کی همچین کاری باهمچین حقوق خوبی پیداکنم.

یکدفعه گفتم:

_یکتا نگفتن من باید به کی آموزش بدم؟

شونه اش رابالا انداختو گفت:

_نه چیزی نگفتن؛منم پرسیدم ،گفتن خودش بیاد میفهمه!

بالبخند تشکر آمیز نگاهش کردموگفتم:

_بازم ممنون.سعی میکنم راضیش کنم.

 

عجیب ترین اتفاق سال برایم رخ داد؛اجازه بابام برای اینکه میتونم این کار راقبول کنم.اولش کمی مخالفت کردولی تامبلغ کار راشنیددیگر مخالفتی نکرد.

عموبعدازاینکه مسئله رافهمید دادبی داد راه انداخت وزن عموهم اورا ببشتر تحریک می کرد 

بابا به حرمت برادر بزرگش دربرابرش سکوت می کرد واین من و اذیت می کرد

تااینکه به الاخره عمو باحرفش این حرمت بین برادر وچک وبزرگ راشکست

اگه بره دیگه حق نداره بیاد این خونه!حشمت این وتوگوشت فروکن!

وبابا بااین حرف به جوش آمدوجوابش راباسیلی داد،دیدم عموساعت ها بابهت خیرٔ بابا بود؛هیچ وقت فکراین جا را نکرده بود

زیپ چمدانم رابستم ومیخواستم جو رابرای زهرا عوض کنم به حالت شوخی گفتم:

_میبینم که خوشحالی من میرمواین اتاق وتو صاحب میشی!

بغض کردوگفت:

_ابجی..کی میای؟

بغلش کردمو درحالی که تکانش می دادم ارام گفتم:

_میام..میام ابجی..توفقط مامان و اذیت نکن..گریه نکن خب؟

سرش که دربغلم گرفته بودم به حالت باشه تکان داد.

*******

در تاکسی رابازکردموبه مادر و زهرانگاه کردم..به جای خالی بابا نگاه کردم..حاظرنشد دخترش را بدرقه کند

نیامدنش راچه تعبیرکنم؟این که چشم دیدنم راندارد؟رفتم بی قرارش میکند؟شاید ازداشتن چنین دختری شرم دارد .. نه..فقط می دانم ازداشتن من شرم ندارد!میدانم!

بعدازخداحافظی سوارشدم به راننده گفتم که حرکت کند.

مادرظرف اب رامی ریزد ومثل همیشه دعاکه می کند فوت میکند...

پیاده میشوم،خودم راجلوی یک ساختمان بزرگ مبینم..

زنگ در رامی فشارم

_بفرمایید..

جلوی آیفون می ایستم و باهیجان میگویم:

_برای کار اینجا اومدم.!

در باصدای تیـک باز می شود..

واردکه می شوم

اولین چیزی که جلبم کرد آب نمای وسط حیاط بود 

باغچه پر ازگل های رز قرمز ویاس بود وتمام دیوار های ساختمان را گل نیلوفر آویخته بودن!

درتمام عمرم چنین حیاط زیبا راحتی درخواب هایم نمی دیدم.

 

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

_تورو کی به اینجامعرفی کرده؟

باصدای رسایی گفتم: 

_خانوم یکتارضایی دخترعموم هست.من ریحانه رضایی هستم

سری تکان دادوبالخندگفت:

_منم یگانه حکمتی هستم.

بهش که دقت میکنم خیلی جوان به نظر می رسید.تمام اجزای صورتش را ازنظرگذراندم

 

ابروهای هشتی اش باآن چشمان درشت به رنگ سبز زیتونی خیلی جذاب ولوندش کرده بود

به چشمانش نگاه کردم وگفتم:

_خوشبختم خانم حکمتی!

دستی برشانه ام گذاشت وسرخوشانه گفت:

_میتونی یگانه صدام کنی!راحت باش تقریبا فک کنم هم سنیم من ۲۲سالمه!

_منم ۲۰سالم هست!

چند دقیقه ای مشغول خوش وبش بودیم که یگانه ازجایش بلندشدو شروع کردبه قدم زدن دراین حین صحبت را ادامه داد:

 

_خب دخترجون؛اینجا قوانین خودشو داره تو باید اندازه پولی که میگیری کارکنی درمورد حقوقتم فک کنم بدونی

ونگاهی بهم کرد،سری به علامت بله تکان دادم

وباطنازی ادامه داد:

_داشتم میگفتم...سره ساعت ۹شام سرو میشه وسره ساعت ده ونیم خاموشی هست!

(مُرغن!؟؟)

ساعت کاریت ازساعت سه ظهر تاپنجبعدظهرهست..واینم بدون بی نظمی رونمیتونم تحمل کنم درهرشرایط؛تاپنج ماه تحمل کن!

این راکه گفت موهای کوتاه شدهٔ به رنگ خرماییش رابادست تکان داد:

_ومیدونی راجب اینکه توبه چه کسی درس میدی....

ادامه حرفش باسروصدای فریاد قطع میکند.

کسی ازطبقه بالافریادمیکشد:

_تو بی جا میکنی.!

میکشمت.! 

تویه ننگی.! 

بیچاره یگانه خانوم که ازترس عرق ازپیشانی اش جاری میشود

یک خانوم مسن ازاتاقی بیرون می اید ویاخدا گویان سمت پله هامیرود

دونفر که معلوم بودن ازخدمه های خانه ان ازاشپزخونه بیرون می ایند ودر گوش هم پچ پچ میکند.

چندلحظ بعد مردی هیبتش بالای پله هاظاهرمیشود

ویقه دخترجوانی را به دنبال خودمیکشد

بی چاره دخترجوان همینطورکشیده میشود وبه طور دردناکی ناله میکند..

مردی جوانی واسطه میشود..

زن مسن برسینه اش میکوفدونفرین میکند..

وامان از یگانه خانوم؛ که به یک آن به خودش آمدوباچشمان اشکبار به سمت پله ها می رود

هرچه جوان سعی می کرد یقه اش را بافحش نثارکردن، ازدست مرد جداکند نمی شد..

هیچ کس جلودارش نبود!.

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ساعت ۹برای شام توپذیرایی بیاین.

سری به علامت "باشه"تکان دادم..بدون هیچ حرف اضافی اتاق راترک کرد.

چمدانم را همانجا گذاشتم و خودم را روی تخت انداختم..

***********

شده ام چون

قصه ي هزار و یڪ شب

یک منم

هزار دلتنگی...

همه بی حرف مشغول خوردن بودن..

خانوم بزرگ سینی غذایی را برمی داردو یا الله گویان از روی صندلی بلندمی شود.

بااین حرکت ؛یگانه بااعتراض میگوید:

_اِ؛خانوم بزرگ کجا؟چیزی نخوردی

خانوم بزرگ روسری گلدارش راصاف میکندومی گوید:

_بدون اقا!غذا ازگلوم پایین نمیره!

این غذا روهم می برم برای سودا!

و یگانه هم دیـگر اصرار نکرد.

وقتی رفت یگانه هم درحال خوردن مرا مورد خطاب قرار داد:

_اقام!پدربزرگم هست الان یه یک سالی هست گوشه اتاق روتخت با دم ودستگاه زنده هست!

چون نزدیکش بودم این شجاعت را پیداکردم ودستش را فشردم

_خدابزرگه!

 

امروز اولین شروع روزکاریم بود 

لباس هارا شب قبل در کمد چیده بودم

یکی رابرداشتم وپوشیدم

هنگام سر کردن روسری برای چندمین بار به خودم نگاه کردم

چندسالی بود که از دیدن خودم وهم داشتم 

چشمان عسلی ام اولین چیزی بودکه معصومیت چهره ام را نشان می داد

موهای قهوه ای ام را داخل روسری گزاشتم

لبخندی زدم که چال گونه ام را به نمایش گزاشتم

من درعین سادگی زیبا بودم!

  • لایکت میکنم 5
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در را که بازکردم چشمم به اولین چیزی که افتادجعبه ویولن بود

گوشه اتاق هم پیانوگذاشته شده بود؛زیرلب گفتم:

_معلومه خیلی به موسیقی علاقه داره.

یک دفعه یکی از پشت گوشم ارام زمزمه کرد

_بهتره برگردی!

ترسیدمو خودم راعقب کشیدم وبه صاحب صدا نگاه کردم؛سودابود..

دستم را روی قلبم گذاشتم ونفس عمیقی کشیدم.

نیشخندی زدوگفت:

_ترسیدی..... نه؟

ازاین حرکت ازکوره در رفتم و باصدای عصبی گفتم:

_عجب استقبالی..!نمی تونستی جور دیگه ای اعلام حضور کنی؟

بی توجه به من روی کاناپه لم دادو سیبی که دستش بودو گاز زد.

باورم نمیشد این همون کسی هس که داشت مثل ابر بهارگریه میکرد..

یه لحظه شک کردم؛نکنه داره جلو خانوادش خودشو مظلوم جلوه میده.

انگار که افکارم رافهمیده باشه سریع گفت:

_اون چیزی که فکرمیکنی نیستم.

باخجالت نگاهش کردم.وادامه حرفش راگفت:

_وهمین الانم دارم بهت هشدار میدم..بهتره برگردی پیش خانوادت دختر

بهش براق شدم وغریدم:

_چرا اونوقت.؟

 به نقطه مبهمی خیره شدوگفت:

_به خاطرخودت میگم؛چون زندگی باخانواده من اونم به عنوان دبیرآموزشیم؛دردسر داره.

ابروهام ناخوداگاه بالارفت وباتعجب نگاهش کردم.

پوزخندی زدوگفت:

_میدونی که؛من ترنس هستم..ممکنه برات حرف دربیارن.

بی تفاوت رومو ازش برگردوندم وگفتم:

_چه حرفا..!

کلافه گفت:

_این..ینی چی؟

باجدیت تمام گفتم:

-یعنی می مونم و کارم وانجام میدم..تا آخرش!

خنده کوتاهی کردوباتمسخر گفت:

_نفرقبل تو هم همین ادعا رومیکرد؛بیچاره در وهمسایه وفامیلاش وقتی فهمیدن به یک دوجنسه آموزش میده براش حرف در اوردن؛اولش کمی مقاومت کردو موند؛ ولی یک روز از خدمه هاشنیده؛

بقیه فک میکنن درکنار این آموزش به من.. زیر آبی هم میریم...دیگه طاقت نیاورد و..

اول بشکنی زدو بعد دوباره حرفش را ادامه داد:

_الفــــــــرار.

دستی به موهای لَخت وبلندش کشیدومنتظر نگاهم کرد.

_چیزی که شنیدم واقعا وحشت زده ام کرد،ترنس؟معنی اش چیست؟

برای چی برای نفر قبلی حرف درآوردن؟چرا..

  • لایکت میکنم 6
  • مچکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعی کردم خودم رابی تفاوت جلوه دهم:

_هرچی می خوادبشه..برام مهم نیست کلا پنج ماه بیشترنیست!

اول کمی جاخورد..ولی برای حفظ ظاهر از روی کاناپه بلند شدو سمت ویولن رفت و به دستش گرفت.

با آرامش گفت:

_خانوم معلم...نمیخوای شروع کنی؟نیمساعت گذشته ها..

به خودم آمدم ولبخندی زدم؛لبخندی به اینکه بالاخره تونستم قانعش کنم...قانعش کنم که دراین دنیا هیچ کس شبیه هم نیس!برای اینکه؛تواگر توبهترین جاهم زندگی کنی ..همیشه یکی هست که برات حرف دربیاره..!

***********

ای کاش که "کاش" ها ریشه کن شوند.
"کاش" هایی که زندگیمان را در عمقِ عمیقِ خود غرق کرد. 
"کاش" هایی که بینِ انبوهِ حضورشان خودمان را گم کردیم. 
"کاش" هایی که "کاش" ماند
و در میانِ سیگار هایِ تنهایی دودِ هوا شد...!

امروز هم صندلی سودا برای شام خالی بود..بزرگ خانوم هم مثل اینکه تسلیم شده بود؛سره میز نشسته بودو بدون هیچ حرفی شامش رامیخورد...

 یگانه خانوم هم برای رسیدگی به شرکت امشب راخانه نیامد..

این خانه به شدت بی روح بود..تاریک..خاموش..!

دلم برای پیرمرد توی اتاق میسوخت..بی خبر ازاین دنیا جسمش در آن اتاق خفه؛و اسیر آن همه دم ودستگاه شده بود.

زندگی اش فقط به یک دستگاه وصل بود!

 صدای ماشین امد وبعد در سالن بازشد اول فکر کردیم سوگند است اما باصدایش فهمیدیم.که سخت دراشتباه بودیم.

بابی حوصلگی گفت:

_کجاست?

ویرایش شده توسط Raha
  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بااین حرف ،من وخانوم بزرگ ازجامون بلندشدیم.

من چادرم را از صندلی بغلی ام برداشتم وسرم کردم.

دوباره حرفش راتکرار کرد:

_اون آزمایشا کجاست؟

به خانوم بزرگ که نگاه کردم...رنگش پریده بود.

خسته از بی جواب ماندنش وسط سالن داد زد:

_دِ میگم کجاســــت؟

  بزرگ خانوم سریع به سمتش رفت وباصدای لرزیده ای گفت:

_اروم باش.مهرداد..کدوم آزمایش ها؟

  مهرداد دستی برگردنش کشیدوگفت:

_آزمایش های اون سودای الدنگ.!

خانوم بزرگ باتعجب گفت:

_برای چی میخوایش؟

عصبی شدوسریع گفت:

_میاریش خانوم بزرگ؟ یا همینجادونه دونه بگردم تمام اتاقارو؟

   خانوم بزرگ سعی کرد ارامش را حفظ کند:

آروم باش...مهرداد ؛میارمش پسرم!

مهرداد روی مبلی نشست ورفتن خانوم بزرگ راتماشا میکرد؛ یک آن  به من خیره شد...پوزخندی گوشه لبش نشست..!

_میخوای تا آخر عمرت چارقدسرت باشه؟

اخمی کردم و روی برگرداندم.این مرد انگار باهمه دشمن است.

عقاید خودم به او چه مربوط است؟

چن دقیقه بعد بزرگ خانوم با یه پوشه نزدیک مهردادشد؛

مهرداد باگرفتن پوشه همانجا؛وسط سالن زانو زدو مشغول وارسی برگه هاشد..

نمیدانم توی آن برگه هاچی دید که صورتش سرخ شد وزیرلب چیزی زمزمه کرد

  یواش یواش زمزمه هاش بلندشد؛ به طوری صدایش رامن در آن چند فرسخی شنیدم:

_لعنت بهت یگانه...لعنتی...!

مهرداد چشمانش را به بزرگ خانوم دوخت..

ارام گفت:

_میدونستی؟

خانوم بزرگ گفت:

_چی و؟

مهرداد اعصابش کاملا داغون بودپوزخندی زدوگفت:

_اینکه این برگه ها...نشون میده که یگانه میخواد..سودا رو ببره زیر تیغ جراحی؟

خانوم بزرگ ازتعجب ابروانش بالارفت:

_چیـــ؟امـکان نداره..

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...