رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
ye dokhtare khoob

هنگامی که دامن صورتی ها به رستاخیز شلوار آبی ها میروند| ye dokhtare khoob

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: هنگامی که دامن صورتی ها به رستاخیز شلوار آبی ها میروند!!!!!

نویسنده:ye dokhtare khoob

ناظر: @Crazy_girl

ویراستار @bano.5055

موضوع: عاشقانه - طنز 

خلاصه ی کتاب:سه دختر با اعتقادات مخصوص به خودشون توی تهران درس می خونن. در طی اتفاقاتی این سه تا رفیق با سه تا پسر آشنا میشن و این میشه شروع ماجراهاشون که دست کمی از فیلم طنز نداره. فاطمه، عالیه و زهرا شخصیت های این سه تا دوستن که از خواهر به هم نزدیک ترن و  توی تمام لحظات کنار همدیگه اند. بسی شوخ و نمکدون تشریف دارن و سرشون درد میکنه برا کلکل. میلاد، رسول و حسین سه تا دوستن که تازه از شهرستانی که زادگاه دخترای داستان ما هست انتقالی گرفتن و به تهران اومدن. خیلی خیلی بامرام و بامعرفت و از اون طرف هم خیلی منحرف و کمی تا قسمتی بیشعور.بر حسب اتفاق این سه تا پسر با دخترای ما همسایه درمیان و بلاهایی سر این دخترای مظلوم درمیارن که خدا میدونه.( بین خودمون باشه دخترا هم اصلا بدون جواب نمی زارنشون)

خلاصه برای مدیران: سه تا دختر که رفیق های جون جونی ان و توی تهران درس می خونن بنا بر اتفاق توی سینما با سه تا پسر آشنا می شن و این شش نفر حسابی از خجالت هم درمیان. این میشه شروع آشنایی و عشقی که بعدا بهش دچار میشن. این رمان توی قسمت های مختلف ایران مثل تهران، شمال و... اتفاق میافته و ماجراهایی که برای این شش نفر پیش میاد میشه سرانجام نزدیک شدنشون به هم و خب ازدواج.

تقدیم به دوستان عزیزم عالیه و زهرا که شخصیت هاشون رو در اختیارم قرار دادن تا بتونم کمی از فانتزی های خیال هر سه مون رو روی کاغذ به نمایش بزارم

مقدمه: دنیا یه سری زیر و روهایی داره که هیچ جوره نمی شه حریفشون شد. بهتره خودتو باهاشون تاب بدی و زیر و رو کنی تا کمترین آسیب رو ببینی. هر چی جلو تر میری دستت بیشتر راه میفته و میدونی باید چی کار کنی یا به عبارتی قِلِقِش رو یاد میگیری. آروم آروم ازش خوشت میاد و کم کم عاشقش میشی. این بین شاید یکی دو تا دونه از دستت در بره و زیبایی تابلو فرش زندگیت رو نابود کنه اما یادت باشه همیشه یه رفوگر اون بالا هست تا بتونی فرش هستیت رو بهش بسپاری تا برات رفو کنه. پس با خیال راحت به فرش زندگیت نقش بده و روح ببخش تا شاید بتونی سربلند به همه نشونش بدی.

 

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 3
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

imageproxy_php.jpg

  نویسنده گرامی ضمن تشکر از انتخاب انجمن کتاب ساز برای انتشار رمان خود، لطفا قبل از                               شروع تایپ رمان، تایپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید:

 

        نویسنده عزیز ضمن برطرف کردن مشکلات نگارشی خود تایپیک زیر را مطالعه فرمایید:

 

            نویسنده عزیز لطفا قبل از شروع رمان خود به مکات زیر توجه کنید:

 هر پارت از رمانی که قرار می دهید حداقل _۱۵_ خط کامپیوتر یا _۲۰_ خط گوشی و حداکثر _۳۰_  خط کامپیوتر یا _۴۰_ خط گوشی باشد.  

 رمان هایی که دارای غلط املایی و نگارشی زیاد باشند لقب رمان ویژه نخواهند گرفت پس با دقت و حوصله بنویسید.

◼ لطفا بعد از گذاشتن هر نقطه تاکید می کنم بعد از گذاشتن هر نقطه اینتر نزنید و بند هارا از هم جدا نکنید. 

 در زمان نوشتن دیالوگ ها به جای گزینه هاسفن، نام گوینده را نوشته و انتهایش دو نقطه " : " بگذارید. به مثال زیر توجه کنید:

ملیسا: ...

 از استفاده سه نقطه "..." در متن رمان پرهیز کنید و فقط در صورت لزوم در دیالوگ ها استفاده کنید.

 در تایپیک های رمان اسپم، نظر و یا مطلبی غیر از رمان برای مثال( وای عزیزم خیلی خوب بود، این پارتت کم بود و ... ) و یا از طرف نویسنده برای مثال( دوستان چند هفته نمی تونم پارت بزارم، ببخشید پارت امروز کم بود و... )ارسال نکنید؛ چه نویسنده چه خواننده. 

◼ خواهشا از نوشتن متون صحنه دار خود داری کنید وگرنه برخورد میشه.

ناظران، ویراستاران و منتقدان همه و همه برای رمان شما زحما کشیده و وقت می گذارند؛ لطفا برای آنها و خوانندگان رمانتان و احترام قائل شید و قوانین را رعایت کنید.

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت در تایپیک طراحی جلد درخواست طراحی جلد برای رمان خود را کنید:

    

 

شما می توانید بعد از ارسال 15 پارت برای رمانتون درخواست تگ بدید:

 

پس از پایان تایپ رمان در تایپیک زیر اعلام کنید:

  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یک

استاد:خسته نباشید.

با خسته نباشید استاد از جام پریدم و به سمت در پرواز کردم. استاد که این حرکت من رو دید گفت:

استاد: مثل اینکه خیلی بهتون سخت گذشته خانوم عرب فرد.

منم که با هیچ کدوم از این استادا رو در بایسی نداشتم گفتم:

+نه استاد فقط دارم می ترکم.

استاد:از چی؟

یکی از این پسرای دانشگاه که خیلی احساس بامزگی می کرد گفت:

پسر: معلومه دیگه استاد ، از دستشویی.

و بعد خودشو و دوستای مزخرفش زدند زیر خنده. منم که کم نمیارم گفتم:

+هر وقت دو تا فرد باشخصیت دارن با هم حرف می زنن یه پرنده نمیاد وسطشون بگه قوقو و شما استاد، به خدا قرار دارم. حالا فکر بد نکنیدا !با بچه ها قرار دارم. معرف حضورتون که هستن؟

استاد سری تکون داد و با خنده گفت:

استاد: آره. برو که شما ها بدون هم روزتون شب نمی شه

+ما چاکر استادم هستیم. خداحافظ همگی

و از کلاس زدم بیرون و با یه نگاه به ساعت فهمیدم که حدود یه ربع دیر کردم و با یه حساب سر انگشتی فهمیدم حداقل هفت هشت تا کتک رو از اون دوتا منگل می خورم. تو کافه ی دانشگاه قرار گذاشته بودن؛ تا وارد کافه شدم دیدم بله؛ عالیه خانوم هنوز تشریفش رو نیاورده اما زهرا منتظرم بود. تا منو دید به نشونه ی خاک تو سرت دستش رو آورد بالا و بعد خیلی خانوم وار از جاش پاشد. تعجب کردم! ازش بعید بود این همه حرکات خانومانه؛ اصولا هر وقت هم رو می بینیم کلی وحشی بازی در میاریم. تا به من رسید منو محکم بغل کرد. منم که از این ابراز علاقه خیلی تعجب کرده بودم بهش گفتم:

+حالت خوبه؟ تب نداری؟ ازتوبعی...

با فشاری که زهرا بهم آورد حرفم تو گلوم موند. جوری منو بغل کرد که فکر کنم مهره ی چهار و پنجمم جا به جا شدن. به زور خودمو ازش جدا کردم و لبخند ضایعی زدم تا ظاهر امر حفظ بشه. بعد با دست چند تا محکم کوبوندم تو کمرش که فکر کنم کمی، تکرار می کنم فقط کمی از معده اش رفت تو لوزالمعده اش که خب اونم زیاد مهم نیست. به سمت میزی هدایتش کردم. تا نشستیم گفتم:

+انشالله دستت از آرنج قطع بشه. چرا اینطوری می کنی؟

زهرا: می دونی چند وقته منتظر تو و اون عالیه ی گور به گوری شدم؟

+ به خدا این صالحی ول نمی کرد. اینقدر که گفت و من نت برداری کردم دستام پینه بست؛به خدا اگه الان خونه ی شوهر بودم کمتر از اینحا دستام تاول میززد.

عالیه: حالا کی میاد تو رو بگیره؟

این صدای عالیه بود که از پشتم اومد و روی یکی از صندلی ها نشست.

+خانوم خانوما تا حالا کجا بودن؟

عالیه: هیچی بابا. این محمدی مخ منو گاز گرفته بود که جزوت رو بده! منم بهش گفتم که جزوم دست یکی از بچه هاست. گیر داده بود که کی؟

زهرا با لحن خبیثانه ای گفت:

زهرا: شک ندارم که میخواسته بفهمه یارو دختره یا پسر؛ به خدا این عاشقت شده. این خط، این نشون.

و با دستش خطهایی فرضی روی میز کشید.

+ کسی اینجا نداریم که خر مغزشو گاز بزنه و بیاد عاشق این بشه.  این کیارش خان هم احتمالا یه خری نه ته تهش یه ماده خری چیزی تو خونه دارن، شک نکن.

تا دست عالیه بلند شد تا بیاد رو سرم جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:

+دستت به من بخوره پا می شم داد و هوار راه می ندازم.

اونم که قبلا بسیاری از چشمه های خل بازی من رو دیده بود و مطمئن بود اگه بخوام کاری رو بکنم حتما انجامش می دم دستش رو آروم روی اون یک دستش گذاشت.

زهرا: خب امروز کجا بریم؟ این جلسه ، جلسه ی آخر بود و جلسه ی بعد امتحانه. بریم بیرون که دیگه وقت نمی کنیم پامون رو از خونه بذاریم بیرون

یعنی اگه تو عمرش یه حرف درست زده باشه همینه.

عالیه: هرجا شما بگید خانوم دکتر.

زهرا: بریم سینما

+زارـــــــــــــت .این همه جا حتما باید بریم سینما؟

زهرا با لجبازی سری تکون داد و گفت:

زهرا:آره.

عالیه: منم موافقم

پوفی کشیدم و گفتم:

+پس فیلم رو من انتخاب می کنم

عالیه: باشه. بذار اول بریم بعد شما هر کاری که می خوای بکن

زهرا:چه ساعتی بریم؟

+ اوه ببخشید مادموازل نمی دونستم که باید وقتتون رو تنظیم کنید. بی ادب نشو اضافی نزن. انگار هزارتا مریض تو مطبش منتظرشن. بالاخره یه ساعتی می ریم. تو جوش نخور.

عالیه: بسه دیگه پاشید بریم خونه. من که به شخصه دارم تلف میشم دیگه شما ها رو نمی دونم.

از جامون پا شدیم . همون طور که می رفتیم سمت در رو به عالیه گفتم:

+ من واقعا موندم اون روز با چه تفکری به تو اون پیشنهاد رو دادم. اصلا کاری کردم که هر وقت یادش می افتم هزار بار توبه می کنم.

زهرا: خریت که شاخ و دم نداره. تو هم اون موقع یازده سالت بیشتر نبود که به این بیشعور بی شوهر مادر مرده گفتی بیاد توی گروهتون، من درکت می کنم. خودم خریت کردم از مدرسه به اون خوبی پاشدم اومدم مدرسه ی شماها، الان مثل خر توی گل گیر کردم.

عالیه: واقعا داره راست می گه. من آب و هوا به اون خوبی رو ول کردم و اومدم شهر شماها که چی؟ یعنی آرزو می کنم یه بار برگردم توی اون زمان و دیگه همچین کاری نکنم.

همگی با تاسف سری تکون دادیم و من خود به خود ذهنم معطوف کلاس پنجمم شد. روز اول سال بود و یه سال بود که به این مدرسه ی تازه ساخت اومده بودم. دوستای زیادی داشتم و یکی از بهترینشون از مدرسه ی قبلیم اومد پیشم و من اون روز روی ابرا بودم. موقع گروهبندی بود و به گفته ی معلممون هر گروه باید یه فرد تازه وارد رو توی خودش جا بده. منم که سال پیش با همه رفیق شده بودم، خودم پا شدم تا دست یکی از این تازه واردا رو بگیرم و بیارم توی گروهمون. سراغ همه اشون رفتم و اول با لبخند ضایعی سلام می کردم. بعد می پرسیدم

+شما گروه دارین یا نه؟

که اونا همگی در دم جواب می دادن:

اونا: داریم.

یعنی بعد از این جواب می خواستم جوری بزنمش که پهن دیوار شه و با کاردک هم نشه جمعش کرد. در آخر کلافه از نگرفتن نتیجه ای روی صندلیم نشستم و نگاهم رو دور کلاس گردوندم که نگاهم روی دختری ثابت موند و چشمام برق زد. نمی شناختمش و این یعنی تازه وارد بود و باهاش هم حرف نزده بودم. به سمتش رفتم و بدون چیندن مقدمه ای گفتم:

+گروه داری؟

برگشت نگاهم کرد و با بهت جواب داد:

دختر: نه

من: خب پس باید بیای تو گروه ما

و عالیه رو با چشمای متعجبش و دهن اندازه ی غار باز شدش تنها گذاشتم. من هنوز موندم اون روز چرا همچین گوهی رو خوردم. با خوردن دستی توی سرم از فکر و خیال بیرون اومدم و رو به عالیه که خودش هم دستش رو میمالید نالیدم:

+ایشالله دستت از آرنج قلم شه که اینطوری می زنی تو سرم.

و بعد شروع کردم به مالوندم سرم. عالیه هم بالاخره بیخیال دستش شد و پرسید:

عالیه: تو چی غرق شده بودی که هر چی صدات می کردیم جواب نمی دادی؟

قبل از اینکه حرفی بزنم زهرا گفت:

زهرا: مثل من داشته به اون روز کزایی فکر می کرده.

من و عالیه همزمان با هم گفتیم:

ما: عجب خریتی

به عادت دیرینه به سمت هم پریدیم. در حالی که یه دستم رو روی پیشونیم گذاشته بودم و سعی می کردم با اون یکی دستم بزنم رو پیشونی عالیه گفتم:

+این دفعه نشونت می دم که شوهر من خوشگل تره

بازی ای بود که از کلاس ششم میکردیم. هر موقع کلمه ای یا حرفی رو همزمان می زدیم به سمت هم می پریدیم. هر کس زود تر به پیشونی طرف مقابل میزد شوهرش از شوهر اون خوشگل تر بود. با این همه جنگ و جدل بیرونی اما محبت درونی قلبمون اندازه ی یه دنیاست. همش می گیم اون روز کزایی اما هر سه از صمیم قلب می دونیم که یکی از بهترین روزای زندگیمون بوده. اگه با هم خواهر نبودیم اما سعی می کردیم برای هم خواهری کنیم. از کلاس پنجم ابتدایی تا به حال. زیاد نیست به نظرتون؟ توی مدرسه به سه کله پوک و کله کالکی ها معروف بودیم. الان هم که به واسطه ی دانشگاه از شهرمون دور شدیم مامان باباهامون با هم برامون یه خونه گرفتن ماه. اصلا هلو پیش این کم میاره. یه آپارتمان نقلی که سوییت رو به روییش هم خالیه. تو طبقه ی خودمون فقط ما دو تا سوییت هستیم و واحد رو به رویی هم که خالی! بدون مزاحمت عشق می کنیم. توی خونه نشسته بودیم و داشتم فکر می کردم که واسه سینما چی بپوشم؟ این یکی از بزرگترین معضل خانوما است. در کل اگه همه ی ما اندازه ی قاره ی آسیا لباس داشته باشیم بازم میمونیم که چی بپوشیم.

+ بچه ها به چی فکر می کنید؟

زهرا همونطور که رو کاناپه پهن شده بود جواب داد:

زهار: به این که امروز ست مشکی بزنم یا قرمز؟

عالیه از کاناپه ی رو به رویی تلویزیون بلند شد و همونطور که به سمت من میومد گفت:

عالیه: که امروز تیپ اسپرت بزنم یا خانومانه لباس بپوشم؟

+ به این که سارافن بپوشم یا مانتو

یهو همگی با هم گفتیم:

ما: جونم تفاهم

نگاهی به عالیه انداختم که اصلا حواسش نبود. با یه حرکت سریع از مبل پریدم پایین و دستم رو شترق کوبوندم توی پیشونیش؛جیغی زد و گفت:

عالیه: چه مرگته روانی؟

دست به کمر و با یه ابروی بالا رفته بهش گفتم:

+هزار و چهارصد و پنجاه و شش به هزار و چهارصد و پنجاه و پنج، من یکی جلوترم پس شوهر من خوشگل تره.

دستی به نشونه ی برو بابا برام تکون داد و گفت:

عالیه:رمن حوصله ام سر رفته. پاشید بریم دیگه؛ چقدر معطل می کنید.

زهرا: باشه قبول فقط یه چیزی، شام مهمون کی؟

عالیه: تو

زهرا:نه عزیزم! فاطمه باید بده

+ چی می گید بابا؟ دفعه پیش من حساب کردم، الان دیگه نوبت عالیه است.

عالیه: باشه آقا گردن من از مو هم باریک تره

از خونه زدیم بیرون و سوار 206 آلبالویی عالیه شدیم و راه افتادیم. دستم رو به سمت پخش دراز کردم و همونطور که آهنگ ها رو جا به جا می کردم رو به بچه ها گفتم:

+بیاید امروز یه فیلم طنز ببینیم یه خورده روحیمون شاد شه. نظرتون چیه؟

عالیه در حالی که خیلی با تمرکز رانندگی می کرد گفت:

عالیه: موافقم

به عقب برگشتم و رو به زهرا گفتم:

+تو چی می گی؟

بدون این که به سوال من جواب بده گفت:

زهرا: خوراکی ها رو آوردید؟

پوفی کشیدم و گفتم:

+این الان یعنی موافقی یا نه، موافق نیستی داری خودتو می زنی به کوچه ننه ی علی چپ؟

نیش بازش رو بازتر کرد و گفت:

زهرا" یعنی چهارپایتم

بالاخره آهنگ باحالی پیدا کردم و شروع کردیم به مسخره بازی، بعد از مدتی سینما از دور پیدا شد. ماهم سعی کردیم خانم وار سر جامون بشینیم. بالاخره یکی می دید زشت می شد.از ماشین پیاده شدیم و بعد از گرفتن بلیط رفتیم توی سالن، از شانس مسخره ی ما، صندلیمون دقیق ردیف اول بود. صندلی من و زهرا خالی بود اما روی صندلی عالیه یه پسره نشسته بود و همین طور رو صندلی های بغلیش هم رفیق هاش؛ تا عالیه خواست یه چیزی بهشون بگه جلوش رو گرفتم. بله، چی فکر کردین؟ من رو دوستام غیرت دارم. البته اصلا فکر نکنین که من عاشق دعوام و حال می کنم که حال پسرا رو بگیرم. رو به پسره گفتم:

+آقا پسر!

با یه خنده برگشت سمت من و گفت:

اقاپسر: بفرمایید. می خواید شماره بدید؟

جــــان؟ من شماره بدم؟ پوزخندی بهش زدم و گفتم:

+نه خیر. شما روی صندلی من نشستید.

اون: الان مشکلی وجود داره؟

واقعا چشمام از این همه پررویی داشت از کاسه اش درمی اومد. اونم چشمام رو که دید خندید و سرش رو برگردوند. یعنی من فاطمه نیستم اگه این رو سرجاش ننشونم. منم لبخندی زدم و رو به روی صندلیش، روی زمین، نشستم. اونم که از کار من تعجب کرده بود با خنده و کمی تعجب نگاهم کرد. بچه ها هم که دیدن من روی زمین نشسته ام روی زمین کنار من نشستند. به عالیه که بغل دستم نشسته بود گفتم:

+به زهرا بگو بره از توی ماشین زیرانداز و خوراکی ها رو بیاره.

باشه ای گفت و خودش پاشد رفت. خوبه سال تا ماه از جاش تکون هم نمی خوره اما حالا برای این که کاری رو که بهش گفتم رو اجرا نکنه خودش پاشد رفت. تا تبلیغات فیلم تموم شد عالیه هم اومد. با هم زیرانداز و پهن کردیم و متکاها رو گذاشتیم روش. خوراکی ها رو باز کردیم و رو بالش ها ولو شدیم و شروع کردیم به خوردن. حالا اون سه تا پسر از تعجب به مرز خفگی رسیده بودن؛ حالا خوراکی های ما هم بود از، یه سبد چیپس و پفک، یه سبد ساندویچ سرد با یه ساک کامل لواشک، گودزیلا هم خودتونید.! لبته کل این خوراکی ها رو که نمی تونیم همین الان بخوریم. اینا هم خوراکی کل شبمون بود که گفتم عالیه بیاره. نه که پسرا فقط عاشق شکماشونن، به خاطر همین گفتم. یعنی ایده رو داشته باشین! حالا این پسرا آب از لب و لوچشون راه افتاده بود. ما هم شروع کردیم به خوردن و فیلم دیدن.

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

زهرا که کلا یه کوچولو از ما مهربون تر بود گفت:

زهرا: بچه ها اینا گناه دارن. حالا یه لواشک بهشون بدیم، فقط از اون مخصوصا باشه .

تا اسم لواشک مخصوص اومد کُب کردم. بی نهایت با پیشنهادش موافق بودم. لواشک ها رو تو یه زیر دستی چیندم و دادم به پسرا.

عالی: بفرمایید

اونا هم که از اول فیلم تا حالا به جای اینکه فیلم رو ببینن ما رو تماشا می کردن تشکر کردن و شروع کردن به خوردن؛ ماهم بدون توجه به اونا از همون لواشک برداشتیم و شروع کردیم به خوردن؛اونا تا لواشک رو گذاشتن تو دهنشون، قرمز شدن و دویدن به سمت بیرون سالن؛ ما هم که دیگه از خنده مرده بودیم . آخه اون لواشکا رو دست پخت خودمون بود و تا تونسته بدیم بهش نمک زده بودیم . اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود اما کسی جز خودمون نمی ونست به اونا لب بزنه، پسرا که برگشتن از دیدن قیافه هاشون دیگه داشتیم می مردیم. یعنی کرکر خنده بودنا،صورتاشون قرمز بود و زبونشون افتاده بود بیرون. تا نشستن زهرا گفت:

زهرا:بچه ها این آقایون شکل هانی نشدن؟

این رو طوری گفت که پسرا هم شنیدن، از اونحایی که هر پسر مجردی میدونه هانی یعنی چی ، خرکیف شدن بدجور. ما هم که منتظر همین بودیم. عالیه گفت:

عالیه: چرا خیلی،مگه نه ؟

به حالت تظاهر برگشتم سمت اونا و گفتم:

+ببینم؟

ونگاهی بهشون انداختم. هر سه شون منتظر جواب من بودن. بعد از دقایق طاقت فرسایی بالاخره گفتم:

+وای آره مخصوصا صورتشون، یه لحظه لطفا.

با دستم کیفم رو برداشتم و از توش موبایلم رو برداشتم.

یکی از پسرا: می تونم بپرسم دنبال چی می گردید؟

نگاهی بهش انداختم. معلوم بود از اون بچه خرخون ها است. دقیق مثل عالیه. بدون شک اگه رفیق اون پسر پرروعه نبود واسه عالیه می گرفتمش. خودم شخصا می رفتم خواستگاری واسه عالیه اما حیف.

+ دارم دنبال عکس هانی میگردم تا نشونتون بدم.

بالاخره عکسش رو پیدا کردم و نشونشون دادم. یعنی دهنشون از پررویی ما باز مونده بود. اون پسری که تا حالا حرف نزده بود گفت:

پسر: یعنی واقعا ما شکل یه سگیم؟

همگی با حاضرجوابی گفتیم:

ما: بله ، بدون شک.

دیگه نمی شد کنترلشون کرد. عصبی بودن بدجور، ما هم لبخندی زدیم و با بدجنسی شروع کردیم به جمع کردن خوراکی ها، دیگه به اندازه ی کافی تفریح کرده بودیم. موقعی که داشتیم از جلوی اونها رد میشدیم اون پسر پرروعه گفت:

پسر: تلافی می کنیم.

خندیدیم و زهرا جوابش رو داد:

زهرا: اگه دوباره هم دیگه رو دیدیم ما منتظر تلافی هستیم.

هر سه دستامون رو کنار گوشامون گذاشتیم و گفتیم:

ما: به امید دیدار

تا موقعی که از سینما اومدیم بیرون فقط می خندیدیم. خدایی اسکل کردن خیلی کیف می ده. تا شب تو خیابونا گشت زدیم و برای شام رفتیم رستوران. وارد فست فودی شدیم و سر یه میز نشستیم. این میز آخرین میز خالی بود و متاسفانه شش نفره، فعلا که کسی نیومده بود و ما هم دعا دعا می کردیم که کسی نیاد. آخه جلوی مردم باید شیک رفتار کرد. ما هم که خدای مسخره بازی. داشتیم در و دیوار و نگاه می کردیم که عالیه گفت:

عالیه: اوه. این شترا اینجا چی کار می کنن؟

نگاه عالیه رو دنبال کردم که به اون سه تا پسر رسیدم که داشتن دنبال تخت میگ شتن. یکی از پیشخدمت ها رفت پیششون و بعد از کمی حرفت زدن به سمت تخت ما حرکت کردن، زهرا پوفی کشید و گفت:

زهرا: اینا که ما رو پیدا کردن.

عالیه: غمت نباشه داداچ خودم فیتیله پیچشون می کنم.

+ خیالت راحت. مثل دفعه ی قبل م یزنیم دکوراسیونشون رو میاریم پایین.

هر سه دستامون رو روی هم گذاشتیم و گفتیم:

ما: ماشالله کله کالکی ها.

بعد خیلی خانوم وار به تخت تکیه دادیم. تا به سر میز ما رسیدن پیشخدمت گفت:

پیشخدمت :ببخشید خانوما! اشکالی نداره این آقایون روی تخت شما بشینن؟

خیلی باکلاس جواب دادم :

+نه بفرمایید.

پیشخدمت رفت و پسرا اومدن کنار ما روی میز نشستن؛ یکی از پسرا که اوندفعه گفت: 

یکی از پسرا: یعنی ما شکل سگیم؟

رو به زهرا گفت:

یکی از پسرا: دیدی به هم رسیدیم.

زهرا ایشی گفت و سرش رو برگردوند. اونا نشستن و بعد سفارش دادن و شروع کردن به حرف زدن. طوری نشسته بودیم که اون سه تا رو به روی ما سه تا نشسته بودن. طبق معمول من وسط بچه ها نشسته بودم و اون  پسر بیشعور هم رو به روی من نشسته بود. بدجور دلم می خواست بدونم اسماشون چیه. رو به بچه ها طوری که اونا نفهمن گفتم:

+آقا، شما کرم وجودتون نمی خواد که بدونید اسم اینا چیه؟

با خنده سری تکون دادن و عالیه گفت:

عالیه :چرا؛ بدجور.

زهرا: من که می خوام سر به تنشون نباشه بالاخره تقصیر اینا بود که دو ساعت روی زمین نشستیم. به خدا هنوز کمرم صاف نمی شه اما هر کسی باید بدونه اسم دشمنش چیه. 

تو فکر این بودیم که چطور اسماشون رو بفهمیم که یهو عالیه پهلوم رو سوراخ کرد. برگشتم سمتش که اشاره کرد به مکالمه ی اونا توجه کنم.بدون اینکه جلب توجه کنم گوشی ام رو دست گرفتم و به صفحه ی خالیش چشم دوختم اما همه ی حواسم به مکالمه ی اونا بود.

پسر خرخونه:میلاد، کی میریم ثبت نام ترم جدید؟

پسر پررو: فردا صبح

اوپس. پس آقا اسمش میلاده. بعد از چند دقیقه میلاد رو به پسری که انگار زهرا باباش و کشته بود گفت:

میلاد :رسول، بیا اینو نگاه کن.

به به! اسم دشمن زهرا خانوم هم مشخص شد. فقط مونده اون پسر خرخونه رسول با خنده:

رسول: کی اینو برات فرستاده؟

میلاد: همین حسین آقا

و با دست پسر خرخونه رو نشون داد. اوه! حسین. الهی! ما که دیگه کنجکاوی مون بر طرف شده بود به کار خودمون مشغول شدیم

**

میلاد

این دخترا واقعا اعصاب خورد کنن اما بدجور دلم می خواست اسمشون رو بدونم. فکر کنم پسرا هم همین طور بودن. اون دختر پرروعه بین دخترا نشسته بود و نمی دونم چی می گفت که اون دو تا از خنده رو به موت بودن. مشغول گوشی بودم که یه صدا گفت:

دختر پروعه: حالا گوش کن عالیه خانوم.

سرم رو بالا گرفتم و دیدم اون دختر پرروعه رو به اون دختری که معلوم بود از اون بچه مثبتاس این جمله رو گفت. یکی شون مشخص شد، عالیه.

عالیه:آخه فکر کن چی می گی. این زهرای بیچاره رو ببین.

اون دختره که رسول انگار مرض گرفته بود که پوزش رو بزنه جواب داد:

زهرا: ولش کن. بده شده دلقک؟

دختره:دلقک خودتی، حیفه دارم روحیت رو شاد می کنم که واسه امتحانات پایان ترم گند نزنی؟

اون دو تا همزمان گفتن:

زهرا و عالیه:اِ اِ اِ  فاطمه. حالا وقت یادآوری امتحانات بود؟

فاطمه: دیدم خیلی خندیدید خواستم یه ذره ناراحت شید که از خوشی سکته نکنید یه وقت.

تا خواست بهش یه چیزی بگن غذاها رو آوردن و حرف اونا هم بدون پایان موند.

**

فاطمه

تا غذاها رو آوردن این دوتا منگل خفه شدن. تا پیشخدمت خواست بره گفتم:

+سس خرسی هم گذاشتید؟

لبخندی زد و گفت: 

پیشخدمت:بله

بدون اینکه پیتزاهامون رو به پسرا تعارف کنیم شروع کردیم به خوردن. اونا هم پیتزاهای خودشون رو خوردن. بعد از اتمام غذا همینطور داشتیم در و دیوار و نگاه می کردیم که یهو نگاهم به یه میز دیگه خورد که روش یه نوشابه ی مشکی خانواده بود. یهو یه فکری توی ذهنم جرقه زد. رو به بچه ها گفتم:

+پایه هستید؟

بدون اینکه بپرسن موضوع چیه، با نیشی که تا بناگوششون باز بود،گفتن:

بچه ها: آره

اشاره ای به نوشابه ی مشکی کردم و گفتم:

+پایه اید کورس بزاریم؟

دوباره با همون نیش باز سری تکون و گفتن:

بچه ها: آره

صدامو آوردم پایین و گفتم:

+با پسرا یا خودمون تنهایی؟

این دفعه جوری لبخند زدن که گفتم الان تمام ماهیچه های صورتشون از شدت انقباض منفجر میشه. جواب دادن:

بچه ها :با پسرا

منم لبخندی زدم. البته به شدت لبخند اونا نبود اما در حدی بود که تا طحالم رو به نمایش بذاره.

+پس می خواید شیطنت امشب رو کامل کنید؟

بچه ها: اوهووم.

+ باشه

ویرایش شده توسط ye dokhtare khoob
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

.

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

رو کردم به پسرا و گفتم:

+شتران عزیز و گرانقدر؟

پسرا نگاهی به من کردن و یه نگاه به پشت سرشون. وقتی مطمئن شدن که با اونام با صدایی که از شدت شک می لرزید جواب دادند:

پسرا:بله؟

+ پایه ی کورس هستید؟

میلاد: با ماشین؟

+ نه. با نوشابه.

بنده خدا ها نمی دونستن که قراره چه اتفاقی براشون بیفته و گرنه عمرا قبول می کردن.

+ فقط یه لحظه من یه چیزی رو به بچه ها بگم تا شما ها نوشابه خانواده ها رو سفارش می دید.

حسین با چشمای گرد شده گفت:

حسین :نوشابه خانواده؟

عالیه:  نه پس از این نوشابه کوچولو ها.

بعد با تردید ادامه داد:

عالیه: نکنه ترسیدین؟

رسول بادی به غبغبش انداخت و گفت:

رسول :نه اصلا. چند تا نوشابه خانواده بگیرم؟ دو تا بسه؟

زهرا پوزخندی زد و گفت:

زهرا: دو تا؟ شش تا .

این دفعه چشمای رسول هم گرد شد. هر سه با ابروهای بالا رفته گفتیم:

ما:واقعا ترسیدین؟

میلاد: نه نه اصلا. پاشید بریم بچه ها. بریم نوشابه ها رو بگیریم و بیایم.

و از سر میز پاشدن و رفتن. منم این فرصت رو غنیمت دونستم و نقشم رو با بچه ها در میون گذاشتم. مثل همیشه با نقشه ام موافق بودن. پسرا اومدن و نفری دو تا نوشابه ی خانواده دستشون بود. هرکس نوشابه ی خودشو برداشت و با یک دو سه ی من شروع کردیم به خوردن. نگاه بچه ها به من بود. تقریبا نصف نوشابه رو بدون برداشتن نوشابه از لبامون خورده بودیم. نگاهی به زهرا انداختم و یه چشمک بهش زدم. همون موقع زهرا نوشابه رو آورد پایین و نشست رو زمین و شروع کرد به سرفه کردن. به عالیه نگاهی انداختم که دیدم داره بدون جلب توجه میره پشت پسرا. سریع نوشابه رو آوردم پایین و رفتم سمت زهرا و کنارش روی زمین نشستم.

+- چی شدی؟ بهت گفتم نمی خواد تو شرکت کنی.

حالا زهرا اینقدر سرفه ی الکی زده بود که قرمز قرمز شده بود. پسرا هم نوشابه خوردن و ول کردن و کنار ما روی زمین نشستن.

حسین: خانوم شما خوبید؟

میلاد: اگه خوب نیستید بریم بیمارستان.

نگاهی به پشت سر پسرا انداختم که دیدم عالیه تقریبا کارش تموم شده.

+ نه . شما زحمت نکشید. ما می بریمش.

از جام پا شدم و پول غذاها رو روی میز گذاشتم و دوباره نگاهی به عالیه انداختم که دیدم بغل زهرا نشسته. با کمک عالیه زیر بغل زهرا رو گرفتیم و با یه خداحافظی مختصر از رستوران زدیم بیرون. تصمیم گرفتیم تا توی ماشین همینطوری ادامه بدیم. تا توی ماشین نشستیم، زهرا نفس راحتی کشید و با صدای گرفته ای که از آثار سرفه ی زیاد بود گفت:

زهرا: پدرم در اومد اینقدر سرفه کردم. حالا می خواید چی کار کنید؟ صبر می کنید تا بیان یا که میریم؟

+ می خوای بریم؟ پس گوشی من چی می شه؟

عالیه: گوشی واسه چی؟

زهرا: پووف. خانوم و نگاه. تازه میگه گوشی واسه چی؟ گوشیش رو گذاشت که فیلم بگیره. همین طوری خشک و خالی که نمی تونیم بریم. من خودم به شخصه تا نبینم چه بلایی سر اینا میاد دلم آروم نمیگیره.

عالیه: اوکی. فهمیدم.

+ بابا اوکیت تو حلقم اونم از پهنا.

یه ربع منتظر موندیم تا اینکه شتران با اعصاب مگسی از رستوران امدن بیرون. سریع از ماشین زدم بیرون و راه افتادم سمت رستوران. هیمن طور که داشتم گوشی رو از جایی که جاساز کرده بودم در می آوردم صدای حسین رو شنیدم. یعنی ده الی بیست تا سکته رو دیگه زدم. با یه لبخند استرسی برگشتم سمتش.

حسین:شما مگه نرفته بودید؟

+ نه ؛ یعنی چرا، یعنی اَهـــــــــــــــــــــــــــــــــه. رفته بودیم اما من گوشیم رو جا گذاشته بودم، اومدم بردارم.

معلوم بود زیاد قانع نشده اما سری تکون داد و بعد از برداشتن گوشیش به سمت در رستوران رفت و ازش خارج شد. پشت سرش به سمت ماشین پرواز کردم. پسرا هنوز راه نیافتاده بودن. تا عالیه خواست دوربین رو از دستم بگیره گفتم:

+خونه

و ابرویی براش بالا انداختم. زهرا اهی گفت و زمزمه کرد:

زهرا:تفلون بیشعور

+کمال همنشین عزیزم، کمال همنشین

داشتم به سمت خونه می رفتم که دیدم پرشیا پسرا پشت سر ما در حال حرکته. هرجا من می پیچیدم اونا هم می پیچیدن. با ترس رو به زهرا و عالیه گفتم:

+آقا اینا دارن ما رو تعقیب می کنن. می دونستم. اینا فهمیدن کار کار ماست. می خوان جای خونه رو بدونن که بیان بکشنمون. وای خدا ! نکنه بی عفتمون کنن؟ بیچاره بچم غضنفر. غضنفر مادر دیدی بی عفت شدم؟ هی روزگار......

همین طور قصد ادامه دادن داشتم که زهرا خیلی شیک با کوبوندن دستش توی سرم، دکمه ی خاموشم رو زد.

عالیه: چقدر حرف می زنی. شاید مسیرشون با ما یکیه. نفوس بد نزن.

+ ولی خوب میشه بی عفتمون کنن ها. فرداش یه نامه براتون می نویسم به مضمون:

به نام خدا. این جانب فاطی، از دوستان خل تر از خلم طلب بخشش می کنم. آه ای عزیزان! می دانم که زندگی سخت است و شیرینی ها و تلخی های خود را دارد. پشه ی مشکلات زندگی، که بغل گوشتان وزوز میکند را، با مگس کش خنده ها بکشید. البته میدونم پررو تر از این حرفاس. لامصب هفت تا جون داره. باید جوری بزنیش که حداقل بعد از ده الی بیست بار کوبیدن مگس کش روش، دل و روده اش بزنه بیرون و اون شش تا پای خوشگلش هر کدوم به دوازده قسمت مساوی تقسیم بشن. تازه اون موقع میتونی احتمال بدی مرده. اما برای اینکه کامل مطمئن شید بندازیدش زیر فرش و با هیکل چون خرستون روش بشینید. اونموقع دیگه کامل میمیره. اینم از نصیحت من. حالا ادامه اش رو گوش کن: من به خاطر بی آبرویی دیشب رگ دستم رو خراش میدم و جام رو بهتون نمی گم تا من رو هیچ وقت توی باغمون زیر استخر پیدا نکنید تا بلکه کمی از این ننگ از من کاسته بشه. بشود تا روحم مورد مغفرت خدا قرار گیرد که حتما میگیره. دیگه حرفی ندارم بزنم.آهان! داشت یادم میرفت، سر قبرم پیتزا پپرونی خیرات کنین شاید به دهنم برسه میدونید که خیلی دوست دارم. دیگه خدافظ. قربونم برید، فدام بشید، الهی واسم سقط شید. بوس بوس، ستاره بچینید، کابوسای رنگی ببینید، بای. راستی یه سوال؟ با این چاقوهای خمیر بازی میشه رگ زد؟

عالیه: بسه دیگه رسیدیم خونه.

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم که دیدم پسرا هم ماشینشون رو توی پارکینگ ما پارک کردن.

زهرا: مثل اینکه اینا واقعا می خوان ما رو بی عصمت کنن

عالیه: بهشون محل ندید

زیرزیرکی نگاهی به پسرا انداختم که دیدم اونا هم مثل ما تعجب کردن. سوار آسانسور شدیم که اوناهم سوار شدن.  حالا جا تنگ بود. یعنی یه میلی متر جا به جا می شدم، می خوردم به عالیه؛ عالیه می خورد به زهرا، زهرا می خورد به رسول، رسول می خورد به حسین، حسین می خورد به میلاد و میلاد می خورد به من. الان فکر کنم کامل فهمیدین که دومینو وار روی هم می افتادیم، اگه نفهمیدید دوباره براتون توضیح بدم؟ باشه. ببینید دومینو یه بازیه که........

عالیه:برو بیرون، راه رو سد کردی

+ اوا، خاک عالم تو سرت. خوب زودتر می گفتی. اینقدرم معطل نمی شدید.

رسول: انگار شما با خودتون هم مشکل دارید

زهرا:الان این به شما ربطی داره؟

من و عالیه: نه والا

و هر سه همزمان با گفتن ایش آسانسور رو ترک کردیم. در حال کلنجار رفتن با در سوییت بودم که یهو یکی از پسرا گفت:

 میلاد: شب خوش همسایه.

برگشتم که با چهره ی میلاد شتر مواجه شدم. یعنی خدایی می خواستم جوری گلدون روی جاکفشی رو پرت کنم توی سرش که دماغش از مغزش بزنه بیرون نه چیزه مغزش از دماغش بزنه بیرون. معذرت اشتباه لپی بود. یعنی من واقعا موندم چطور باید هر روز این رو تحمل کنم و جیک نزنم. داخل خونه شدیم و هر سه بدون عوض کردن لباس روی مبل ها نشستیم. فقط کافی بود یه انگشت بهمون بزنی تا اشکمون دربیاد. درسته خودم میخواستم بزنم زیرگریه، از اون گریه ها که 10 سال یه بار پیش میاد. یعنی یه جوری گریه کنی که به دلیل سیل مدرسه ها رو تعطیل کنن، اما چی کار کنم که دل رحمم. گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و گفتم: +دارارارام.

اصلا انگار نه انگار تا یه لحظه ی پیش اشکشون دم مشکشون بود. دویدن سمتم و روی دسته های مبل تک نفره ای که روش نشسته بودم، نشستن.فیلم رو پلی کردم. از اون جایی شروع می شد که رفتن تا نوشابه بخرن. فیلم رو زدم جلو تا به عکس العمل پسرا بعد از رفتن ما رسیدم.  اونا که دیگه کاری نداشتن قصد رفتن کردن. میلاد تا از روی صندلی پاشد و یه قدم برداشت با مخ به سمت زمین شیرجه رفت. البته تقصیر خودش نبود ها، همش تقصیر وازلینی بود که عالیه روی سرامیکای جلوی کفشاش زده بود. دقت کنین کار ما هم نبود، ما فقط زمینه رو فراهم کردیم. کمکش کردن از جاش پاشد، همین طور که دستش رو مینداخت دور گردن حسین، با احتیاط قدمی به سمت جلو برداشت که این بار هر دو با هم پخش زمین شدن. حالا وضعیت شون خیلی بدجور بود. حسین زیر افتاده بود و میلاد رو شکمش نشسته که نه حالت نیمه خوابیده داشت. قشنگ فیس تو فیس. یا جده ی سادات! اینا اندازه ی یه نخود خود دار نیستن؟ صورت میلاد داشت به صورت حسین نزدیک میشد و حسین کم کم داشت چشماش بسته میشد. سریع دستم رو گذاشتم رو چشم زهرا و با اون دستم سر عالیه رو رو به عقب برگردوندم. بالاخره صحنه+18 بود.هر دو همزمان اِ ای گفتن و در جواب شنیدن:

+زشته، واسه سن شما مناسب نیست.

زهرا با حرص گفت:

زهرا: نه که تا حالا ندیدیم! این صحنه ها رو که ما از اول دبیرستان تو مدرسه آموزش میدادیم، اونم عملی. تازه ما که +28 سال هم دیدیم این که چیزی نیست.

منم دیدم دارن راست می گن به خاطر همین دستم رو از روی صورتاشون برداشتم و فیلم رو از حالت استپ در آوردم. دقیق یه میلی متر تا برخورد دو تا بــــــــــــــــوقشون به هم مونده بود که رسول میلاد رو از روی حسین بلند کرد و یه پس گردنی جانانه خوابوند پشت گردنش. بعد در حالی که دست حسین رو می گرفت تا بلند بشه گفت:

میلاد: این میلاد تو رو هم از راه به در کرده.

ما با خودمون گفتیم:

ما: این دیگه آدم حسابیشونه. معلومه تو خط دوست دختر و این چیزا نیست.

اما رسول در ادامه گفت:

رسول: صد بار گفتم یکی از اون دوست دختراتون رو بیارید خونه و رَتَتَتوتو تا اینقدر بی جنبه نباشید.

دیگه ما دهنامون از تعجب شده بود قد غار حرا. چشمامون هم داشت از کاسه میزد بیرون. از اون جا بود که فهمیدم من اصلا حس ششم ندارم. همگی به سمت در رستوران راه افتادن. دیگه داشتم از نقشه ی دوم ناامید میشدم که یه دختره دستش رو گذاشت رو شونه ی حسین. بیچاره حسین شوکه شد. برگشت و گفت: حسین: بلــــــه؟؟؟؟

دختره یک دختر جلفی بود که من به شخصه از توی دوربین که نگاهم بهش خورد هر چی آیه بلد بودم خوندم تا بلکه دود شه بره هوا، ولی نرفت. یه ساپورت پلنگی پوشیده بود با یه مانتوی صدری با شال که نه یه تیکه پارچه ی زرد قناری. صورتش هم که ماشالله. همش بتونه کاری. یه لحظه دلم برا حسینسوخت. بیچاره زرد کرده بود از ترس.

ویرایش شده توسط ye dokhtare khoob
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

.

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

دختره: برای آگهی تون مزاحم شدم هانی.

ای وای گفت هانی، انگار پسرا هم یاد هانی ما افتادن که از خنده قرمز شدن. البته حسین از سر خشم قرمز شده بود.

حسین: کدوم آگهی خانوم؟

دختره دستش رو برد پشت لباس حسین و برگه ای رو که چسبونده بودیم کند و بلند بلند خوند.

دختره:( به یه داف مامان، جهت بازیگری توی یکی از فیلم های اصغر فرهادی نیازمندیم.) حالا من چه تستی باید بدم؟

دیگه حسین هم از خنده قرمز شده بود شدید.

میلاد: یعنی الان شما دافی؟

دختره: پس چی؟

میلاد: از نظر من شما پیف پافی.

دختره: این چه حرفیه شما می زنی؟

رسول: من از طرف دوستم از شما عذر می خوام خانوم قبول شما داف یا اصلا پیف پاف ولی یه سوال شما مامان هم  هستی؟

دختره: پس چی یه بچه ی دو ساله دارم

یا خود خدا! این از مامان چه برداشتی کرده. خدایا خودت به دادمون برس. با کیا شدیم هشتاد میلیون نفر؟دیگه از خنده شیشه های مغازه رو گاز می زدن. حسین خیلی جدی گفت:

حسین : خیلی هم خوب. شما شمارتون رو به من بدید تا با آقای فرهادی هماهنگ کنم.

دختره سریع گفت:

دختره: بنویسید. ....................091

میلاد: ممنون خانوم اما ما بازیگرمون رو انتخاب کردیم.

دختره با یه بغض ساختگی رو به حسین گفت:

دختره: خیلی بدی. من کلی رویا داشتم. تو همه ی آرزو های من رو خراب کردی. من یه دختر معصوم پاک بودم. تو برای من اولین نفر بودی. ازت متنفرم. امیدوارم یه روزی کلی بلا سرت بیاد. کات!

و بعد برگه ی توی دستش رو پرت کرد تو صورت حسین و رفت. میلاد پشت سرش رو خاروند و گفت:

میلاد: معلوم نیست چند بار با دوست پسراش به هم زده که این جملات رو از حفظ برات ردیف کرد.

رسول:خدا انشالله شفاش بده.

و بعد فیلم تموم شد. نمی خواد خودتون رو بکشید که چرا بلایی سر رسول نیاوردیم. اتفاقا از اون بدتر از همه است. کلی برامون خرج برداشت. یه بسته آدامس موزی چیز کمی نیست. خب فکر کنم یکم فهمیدین اما کامل نه. خب عالیه این یه بسته رو انداخت تو حندق بلا و بعد از جویدن زیاد چسبوند روی موهاش که دیگه اصلا جدا نشه. اگه بخواد جداش کنه باید سرش رو بذاره تو فریزر که اونم نمیشه. آخه چقدر ما خبیثیم.

**

فردا صبح

صبح زود از خواب بیدار شدم. به به ! ساعت 4 صبح. زمانی که مرغا هم هنوز خوابن. یعنی کیف میده الان کرم ریزی کنی. بعد از شستن دست و صورتم روی صندلی نشستم و فکر کردم  فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و بازم فکر کردم تا اینکه یه لامپ بالای سرم روشن شد. یه بشکن زدم که لامپه ترکید و خورده شیشه هاش ریخت روی سرم. خیالتون راحت باشه. نه شیشه زدم نه کراک. واقعا وقتی روی صندلی آشپزخونه نشسته بودم و فکر می کردم، بشکنی از فکر به این خوبی زدم که یهو لامپ با صدای خفیفی ترکید و گفت :

لامپ: ...

 یعنی الان انتظار دارید بگم چی گفت؟ یعنی اینقدر بی کارید شماها؟ حالا بیکاری به کنار، واقعا منتظرید یه لامپ حرف بزنه؟ واقعا که. شیشه ها رو جمع کردم و وسایل مورد نیاز رو آماده کردم. اول رفتم سراغ اتاق زهرا. یه ملافه به پنکه سقفی آویزون کردم و جای صورتش رو با رژ لب به طور افتضاحی مشخص کردم. بعد رفتم اتاق عالیه و خیلی شیک پارچ شربت رو بالای سرش گرفتم و طی یک حرکت انتحاری روی سرش خالی کردم. بیچاره از خواب پرید و با دهن باز گفت:

عالیه: چی؟ چیشده؟ کجا زلزله اومده؟ زهرا چیزیش شده؟ سونامی اومده؟ سیل؟ آوار؟ دزدان کارائیب حمله کردن؟ برج میلاد ریخته رو سر مردم؟ سی و سه پل خراب شده؟ دوباره اختلاس کردن؟

همینطور می خواست ادامه بده که جلوی دهنش رو گرفتم. یه ذره دیگه حرف میزد مطمئن بودم مغزم از گوشام میزد بیرون. نگاهم به عالیه خورد که دیدم قرمز شده و داره دست و پا میزنه.

+ چی شده؟

به دستم اشاره کرد که دستم رو از روی دهنش برداشتم. نفس عمیقی کشید و گفت:

عالیه : داشتم خفه میشدم.

بعد انگاری یادش اومد که چی کارش کردم. آنچنان جیغی کشید که فکر کنم دوباره زلزله ی بم تکرار شد. حوله اش رو دستش دادم که گفت:

عالیه:چه بلایی می خوای سر اون زهرای مادر مرده بیاری؟

مظلوم گفتم:

+هیچی به خدا.

عالیه: آره ارواح 324 تا زن ناصرالدین شاه

+ اینقدر بی ادب نشو نزن، برو حمام که موهات شده عین سیم ظرفشویی.

رفت جلو آیینه که تا خودش رو دید جیغی کشید و گفت:

عالیه : این زامبی کیه؟

+ خودتی عزیزم

تا خواست چیزی بگه صدای جیغی اومد. لبخند خبیثی زدم و گفتم:

+اِاِاِاِ بیدار شد.

عالیه بیخیال حمام شد و باهم به طرف اتاق زهرا رفتیم. اون میدوید اما من خیلی ریلکس راه میرفتم. برای چی بدوم؟ برای چی کالری بسوزونم؟تو این وضع گرونی. دو قدم تا در اتاق زهرا فاصله داشتم که صدای جیغ عالیه هم اومد. به به! اینم از کرم امروز که به حمدالله تخلیه شد.وارد اتاق شدم که دیدم هر دو تا شون همدیگه رو بغل کردن و دارن جیغ می کشن. تا نگاهشون به من ریلکس خورد تعجب کردن و سر جاشون وایسادن. با یک حرکت ملحفه رو از روی پنکه سقفی کشیدم پایین و بهشون لبخندی زدم. بعد با صدای اِوا خواهری گفتم:

+شوخیم بامزه بود؟

نگاهی بهشون کردم که دیدم مثل گاوهای وحشی مسابقه داره از دماغ و گوشاشون دود میزنه بیرون، چشماشونم قرمز.یعنی خر هم بود می دونست که این مواقع باید فرار کنه. البته من یه ذره، همیچین یه نمه گیراییم ضعیفه. آستینا رو که دادن بالا تازه فهمیدم باید فرار کنم و دِ بدو که رفتیم. اون دو تا دنبال من می دویدن و منم با جیغ جیغ از دستشون فرار می کردم.

+ ای تجاوزگر بی شرم. خجالت نمی کشی؟ روز روشن اومدی تو خونه ی سه تا دختر تنها و غریب تو غربت می خوای بهشون تجاوز کنی؟ آی مامان کجایی که دخترت بی آبرو شد. خــــــــــــــــــــدا.

تمام این ها رو با جیغ می گفتم. دخترا که دیدن اگه منو نگیرن تا فردا صبح شر و ور به هم می بافم و همسایه ها رو می کشونم اینجا سریع جلوی دهنم رو گرفتن. تا دیدن ساکت شدم افتادن به جونم.داشتن منو می زدن و منم می خندیدم. خلم خودتونین. به چهره های عصبانی شون می خندیدم. نه که من خیلی بد میخندم انگار دارم گریه می کنم.

ویرایش شده توسط ye dokhtare khoob
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهو صدای زنگ در خونه اومد. با تعجب هر سه از چشمی در نگاه کردیم که دیدیم پسرا با چه وضعی جلوی درن و هی می کوبن به در و زنگ می زنن. حالا بذارین براتون قیافه هاشون رو تشریح کنم. رسول یه شلوارک آبی با یه تیشرت مشکی پوشیده بود. موهاش که کامل توی هوا بود و چشماش قرمز بود و از شدت خواب آلودگی باز نمی شد. یه کفگیر هم دستش بود. میلاد یه شلوارک مشکی با تیشرت بدون آستین قرمز پوشیده بود وتمام موهاش توی صورتش ریخته بود و یه جارو هم دستش بود. از این جارو قدیمی ها که میخواستی باهاش جارو کنی از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیم میشدی. حسین یه شلوارک زرد قناری با یه سویشرت صورتی پوشیده بود یه دمپایی ابری دستش بود. در رو با تعجب باز کردیم که گفتن:

اونا: کوش این ناموس دزد بیشرف؟ نشونمون بدینش تا بکشیمش.

زهرا: دزد ناموس؟

من: بیشرف؟

عالیه:بکشینش؟

ما: کیو؟

حسین با تته پته گفت: همون... تجاوز... گر...دیگه.

و سرش رو مثل این بچه خنگا خاروند. عالیه جواب داد:

عالیه تجاوز گر کجا بود؟ این فاطمه مسخره بازی در آورد.

نفس خشمگینی کشیدن و نگاه خشمگین تری حواله ی من کردن. بعد به زور آهانی گفتن و داشتن می رفتن که یهو با خنده گفتم:

+یعنی واقعا می خواستین با ملاقه و جارو و دمپایی ابری بکشینش؟

هر سه گفتن:

هر سه خب آره

زهرا: اون وقت چه جوری می شه که اینجوری می شه؟

عالیه: احتمالا باید اون قدر یارو رو بزنی که روده اش از حلقش بزنه بیرون و دور گردنش بپیچه و خفه اش کنه نه؟

هر سه تاشون نگاه چپ چپی به عالیه انداختن و زهرا رو به رسول گفت:

زهر: برو خونتون بزار باد بیاد

عالیه:برو خاله جون برو. بدو پسرم. ایشالله همین جا سقط شی واسه خودت.

+ آره خاله جون، برو شیر و خرمات رو بخور. نون پنیر گردویی که مامان میلاد برات گرفته رو بردار و میوه هایی که بابا حسین برات پوست گرفته رو بذار تو کیفت. مربی مهد منتظرته.

حسین: دیشب تو آب نمک خوابیدی  خیار شور؟

+نه. من معمولا تو ملات زعفرون می خوابم که خوشمزه بشم.

رسول: بیاید برید بخوابید. بالاخره شما نوزادا باید از 24 ساعت 20 ساعتش رو بخوابید.

میلاد: آخ راست می گی. زهرا خانوم یادم بیار فردا برات یه پستونک نو بخرم. آخی! لباساشون رو نگاه.

دستی به شونه ی دوستاش زد و گفت:

میلاد: بیاید بریم

رفتن تو خونه شون و منم در رو بستم. نگاهی به لباسامون انداختم که از خجالت سرخ شدم. باورتون میشه؟ من. کسی که به سنگ پا قزوین گفته تو برو من جات شب کاری وای میستم. من از خجالت سرخ شدم.

ویرایش شده توسط bano.5055
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...