رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
fatemeh.vd

اختصاصی منی از جنس سکوت | fatemeh.vd

پست های پیشنهاد شده

و سوگند به افریدگار عشق

 

 

imageproxy_php.png

 

 

نام کتاب: منی از جنس سکوت

نام نویسنده: فاطمه وطن دوست کاربر انجمن کتابساز

موضوع: اجتماعی

خلاصه:

بی کسی اش در عالم باعث شد سرپرستی اش بعد ان حادثه به عمه ای واگذار شود که اورا به  هیچ فروخت . حادثه ای که دنیایش را نابود کرد . اتفاقی که اشتباه کوچک یک انتقام بود .  درد بی کس بزرگ شدنش مانع از تکلم او شد . چه داغی دارد که بفهمی زندگی بازی شبانه رویاهاست...

 

مقدمه :

وقتی خدا هم مرا دوست ندارد از توی بنده توقعی نیست.
وقتی خدا هم یادش رفته دخترکی لابه لای این ادم ها دارد جان میدهد از توی بنده توقعی نیست.
وقتی...

نه شاید مقصر تمام این وقتی ها منی باشم که هیچ وقت جلوی تو دست کمک دراز نکردم و چشمم به بندگانت بود
ولی انصاف دنیایت کجاست؟ من کودکی 6 ساله بودم...

  • لایکت میکنم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

راوی :

تو راه برگشت از روستا بودن اخر هفته بود و طبق معمول رفته بودن به تنها عضوباقی مونده از خانوادشون یعنی خواهر اقا احمد سر بزنن که دوباره تلخ زبونی های خواهرشوهر اوقات گلناز رو تنگ کرد و تو راه برگشت هق هقش تموم فضای ماشین رو پر کرده بود . ساغر بدون توجه به اطرافش مشغول با عروسک مورد علاقش بود اونقدر تو  کودکی خودش غرق شده بود ک حتی گریه های مادرشم براش اهمیت نداشت.
 احمد : گلناز عزیزم بس کن دیگه تو که میدونی اخلاق (آمنه ) اینجوریه تو به دل نگیر زبونش تلخه .
گلناز : تلخی هم حدی داره احمد مگه من چیکار کردم ؟ مگه تقصیر منه که یتیم شدم ک چپ و راست میکوبه تو سرم . حالا خوبه خودشم پدر و مادر نداره .
احمد : گلناز اون خواهرمه مواظب حرف زدنت باش داری راجیع پدر مادر من حرف میزنی .
گلناز : چیه الان داغ کردی چرا وقتی به خانواده من تیکه مینداخت لال بودی ها؟
احمد :خسته شدم از دعواهای شما دوتا زن . دیونم کردین اه .
احمد از سر عصبانیت سرعت ماشین رو بیشتر میکرد و ساغر وسوسه هوای تمیز و خنک بیرون مجبورش کرد شیشه رو بده پایین باد که به صورتش میخورد شوق کودکانش اونو وادار به خندیدن و ادامه دادن میکرد . حالا ساغر تا کمر از شیشه بیرون بود و با عروسک میخندیدن .
احمد : بیا تو ساغر
گلناز : اره گیر بده به بچه از اون خواهرت یاد گرفتی .
احمد : بسه خفه شو خواهشا الان جرم من چیه این وسط .
گلناز : خیر سرم شوهرمی یه بار پشتمو نگرفتی که حتی بگی بس کنه .
احمد : بسه دیونم کردین شما دوتا دیونــــه
ساغر : بابا بابا بابا بابا بابا
احمد : چیه
ساغر : بابا واستا عروسکم افتاد بیرون .
احمد : ولش کن
ساغر : بابا واستا واستا واستا واستا عروسکممم افتاد
گلناز : نمیشنوی بچه چی میگه واستا چخبرته اروم
احمد : دور شدیم ولش کن
ساغر : وااااستا بابا واستااا تروخدا.
احمد هر چقدر تلاش میکنه ترمز کار نمیکنه .
احمد : ترمز خالی کردیم .
گلناز : چی می گی اروم احمدمن  میترسم .
ساغر : بابا عرووسکم ،  نگه دار .
گلناز : احمد احمد پیچه مواظب باش.
پیچ و دره بی رحم تر از بودند که توجه به گریه های دخترک و ترس مادر و شرمندگی پدر کنند . چندمین دور بود کسی نشمرد . پنجره باز مونده ساغر اونو از ماشین به بیرون پرت میکنه و دخترک با صورت زخمی و گریان با بدن کوفته روی خاک غلطیده از صدای انفجار ماشین و اتش زبان میگزد تا فریاد نزند .

***

روزها میگذشتند آمنه برای برادر و زن برادرش مراسم نه چندان دلچسبی گرفت .ساغر کودک 6 ساله برادرش بعد از گذشت 10 روز هنوز حرف نمیزند . همه میگویند او از ترس لال شده است . بی کسی اش در این دنیا وادارش کرد که با عمه اش به همراه 3 دختر عمه و 1 پسر عمه اش زندگی کند . زندگی که نه خدا می داند چی در انتظار اوست . دخترکی که عمه اش شک دارد خون احمد در رگ هایش باشد .
 

ساغر :

امروز عمو صادق عروسکمو برام اورد . به خاطر پرتاب شدنش از ماشین یکم لباس و صورتش پاره شده بود . شب بود همه خواب بودن اروم قدم برداشتم دنبال سوزن و نخ گشتم بدوزمش . طاقچه بلند بود قدم نمیرسید . روی پنجه پا بلند شدم رو با دست رو طاقچه دنبال سوزن میگشتم . حس کردم جسم تیزی رفت توی انگشتم جیغ بنفشی درون وجودم کشیدم و سریع دست کشیدم . دست عقب پرت شده ام برخورد کرد به گلدان یادگاری مادر بزرگ و با چنان صدای بدی شکست . از ترس عروسکم رو گذاشتم رو پام و پامو جمع کردم تو شکمم سرمو کذاشتم رو زانوم لرز بدنم دست خودم نبود نمیدونستم از چی ترسیدم که صدای عمه شد دلیل  ترسم .
آمنه : چیکار کردی زلیل مرده این وقته شب اینجا چه غلطی میکنی ها ؟ واخ ببین چیکارکردی با گلدون یادگاری مگه نگفتم حق نداری به چیزی دست بزنی ؟ با توام چیه موش شدی الان ؟ زود باش شیشه هاشو جمع کن زود باااش .
از ترس عروسک رو کنار پرت کردم و تند تند مشغول رو هم گذاشتن شیشه های گلدون شکسته شدم . خب شیشه است تیزه دیگه . کف دستمو بریدم . جیغ دوم خفه شده بود تو گلوم و فقط اشک هام بود ک ثابت میکرد درد دارم . از ترس اینکه عمه بفهمه به جمع کردن ادامه میدادم که یهو حس کردم موهام کشیده شد .
آمنه : نور بباره به قبرت گلناز بااین بچه بزرگ کردنت . تو که عرضه بچه تربیت کردن نداری برای چی یه توله پس میندازی برای جامعه مگه من کلفتتم . پاشو پاشو گند زدی به فرشم حرومش کردی با خون دستت
بی هیچ تکونی مطیعانه هم مسیر با عمه ک موهامو میکشید بلند شدم چشمم موند روی عروسکم ک وسط خونه جا موند . از ته دلم ازش کمک خواستم ...
چند ساعتی میشه تو انباری نشستم . تاریکه سرده ترس وجودمو گرفته سعی کردم با فکر کردن به مامان بخوابم . اره حتی فکر به بغل مامانمم حالمو خوب میکنه ... تازه چشام داشت گرم میشد که در انباری با صدای وحشتناکی باز شد . از صدای نفس های عصبیش مشخص بود عمه اس جرعت نکردم سر بلند کنم که دوباره زور عمه رسید به موهایی که یه روز مامان با عشق میبافتشون .
آمنه : نفرستادمت اینجا بگیری بتمرکی . امشب برای شادی خواستگار میاد . تا بر میگیردم کل این انباری باید تمیز شده باشه من نون مفت ندارم بریزم تو حلق تو . زودباش فقط برای مردن خوبی.
عمه رفت در انباری باز بود شیدا و شیوا مشغول بازی بودن لقمه دستشون فکر کنم صبحونه اشون بود اخ که چقدر گشنمه . جارو رو برداشتم سعی کردم فقط به زودتر تموم کردن کارم فکر کنم تا بتونم صبحونه بخورم .  هرچی میگشتم نمیتونستم خاک انداز رو پیدا کنم .بعد 3 ساعت کار کردن فقط تونسته بودم اشغال های گنده رو یه گوشه جمع کنم . از ترس اینکه عمه سر برسه و ببینه دست و پام به لرزه افتاده بود . میخواستم میخواستم به عمه بگم بلد نیستم . اما نشد . خیلی زور زدم بگم نشد . حالا عمه فکر میکنه از عمد تمیز نکردم بدو بدو رفتم تو حیاط دنبال خاک انداز بگردم که چشمم افتاد به شاهین که داشت با عروسکم فوتبال بازی میکرد . عروسک منو گذاشته بود تو دروازه و با توپ میزد بهش هر ضربه که به عروسک میزد عروسکم خم تر و پارگی صورتش بیشتر میشد با گریه دویدم سمتش عروسکمو بردارم و نفهمیدم چیشد که ضربه اخر شاهین خورد به سر من  . عروسکمو بغل گرفتم و نشستم تو دروازه و ضربه های شاهین رو به جون خریدم و مواظب عروسکم شدم . نمیدونم چندمین  ضربه بود که هرچی منتظر شدم خبری نشد . سرمو که اوردم بالا دیدم عمه بالا سرم واستاده . ترسیده بودم نکنه عمه انباری رو دیده باشه .
آمنه : حالای جای انجام دادن کارت اومدی بازی پسر منو خراب میکنی ؟ نشونت میدم در افتادن با آمنه چه سزایی داره . موهام کشیده میشد من بازوی عروسکمو محکم تر فشار میدادم . رو زمین کشیده میشدم تمام نگرانیم پاره شدن لباس عروسکم بود . سیلی عمه فشاری بود برای هل دادنم توی انباری . صدای چرخیدن کلید تو قفل اجازه داد ازادانه اشک هام بریزن . نمیدونم از گریه خوابم برد یا خوابیدم که گریه نکنم . گشنم بود . بلند شدم یه چرخی تو انباری زدم . چندتا گوجه بود برداشتم و با ولع مشغول خوردن شدم عروسکم با لبخند نگام میکرد ...

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

یه ماه بعد ...

یه ماهی هست که خونه عمه اشونم . دست عمه درد نکنه کارای خونه رو بهم یاد داده الان بلدم خونه جارو کنم . بلدم حیاطو جارو کنم . بلدم صبحونه درست کنم . بلدم انباری تمیز کنم . بلدم تخم مرغ هارو از لونه مرغا جمع کنم . بلدم غذای مرغا رو بدم بهشون .عادت کردم صبحا زود بیدار شم . راستی عمه جونم اجازه داد عروسکمو بدوزم بهم سوزن داد .
طبق عادت صبح زود تر همه پاشدم پتوی روی عروسکمو مرتب کردم و  یه بوس از اون لپ های سرخش کردم ( عروسک نازم بخواب من میرم دنبال تخم مرغ برای صبحونه اگه کسی اومد اذیتت کنه سروصدا کن تا من بفهمم بیام کمکت باشه ؟ )
بدو بدو بی صدا رفتم تو حیاط سر وقت مرغا خدا خدا میکردم امروز 7 تا تخم گذاشته باشن ک عمه به منم تخم مرغ بده خیلی وقته نخوردم . وارد لونه مرغا شدم و زیر تک تک مرغ هارو چک کردم به زور 6 تا تخ مرغ جمع شد . اشکال نداره من فردا تخم مرغ میخورم شونه ای بالا انداختم وبرگشتم به خونه . اجاق سه شعله ای که روی کابینت بود رو روشن کردم و از پارچ یه قابلمه رو پر اب کردم شیوا و شاهین و عمه تخم مرغ اب پز دوست دارن براشون 3 تا تخم مرغ اب پز کردم برای شیدا و اقا صادق هم 3 تا نیمرو شیدا نیمرو عسلی دوست داره و اقا صادق سرخ سرخ . سعی کردم اونجوری ک عمه گفته بود درستشون کنم اما ؛ وای بازم تخم مرغای اقا صادق خشک تر شد . زیر گاز رو خاموش کردم و سریع دویدم تو حیاط جارو رو برداشتم و مشغول جارو زدن تراس شدم کم کم داره پاییز میشه و برگ ها دونه دونه میریزن . برگای عزیزم میشه نریزین تروخدا تازه جارو کردم الان عمه پا میشه فکر میکنه من جارو نکردم . خورشید کم کم داشت طلوع میکرد که صدای تکون خوردنای شدید خونه اومد نشون از بیدارشدن عمه اشون بود . رفتم تو انباری تا مطمعن شم پتوی عروسکم کنار نرفته ک سرما بخوره و دونه های مرغا رو بردارم . کیسه دونه هارو برداشتم و بدو بدو رفتم پیش مرغا که دونه براشون بریزم که بخورن . مشغول دونه ریختن بودم ک عمه صدام کرد.
آمنه : ساغر ساغر کجای تو بچه ساغر به به بسلامتی گوشاتم مثل زبونت بند اومده . مگه با تو نیستم ساغر
عمه تند تند اسممو صدا میزد و من هربار به سرعت پاهام اضافه میکردم ک زودتر به عمه برسم . پایین تراس که رسیدم تازه چشم عمه بهم خورد .
آمنه : چرا چای نذاشتی ها ؟ الان عمو صادق چایی نخوره چجوری بره سرکار حیف اون نون و هوایی ک حروم میکنی .
پارچ رو پرت کرد ک مستقیم خورد تو سرم و افتاد زمین .
آمنه : اینو پر کن بیار بالا کتری رو پر کن خاک بر سر
بدون توجه به سوزش سرم سریع رفتم جای شیر اب و پارچ رو پر کردم سنگین شده بود مجبور بودم دو دستی بگیرمش که دیدم رو کور میکرد و مجبور بودم اروم پله هارو برم بالا
آمنه : ساغر کجا موندی ؟ مردی به سلامتی ؟ سالن مد نیست که با عشوه راه میری بدو سریع عموت دیرش شد .
دوتا پله باقی مونده رو دویدم و خداروشکر اب رو سالم رسوندم کتری رو پر کردم و زیرشو روشن کردم تا بجوشه که عمه با یه تیکه نون اومد .
آمنه : بگیر اینو بخور نمیری . دلم برات سوخت وگرنه با کم کاری امروزت از صبحونه خبری نبود .
با لبخند لقمه نون و پنیر رو از عمه گرفتم و با تکون دادن سر و خم کردن کمرم سعی داشتم ازش تشکر کنم . بعد رفتن عمه لقمه به دست به دو رفتم تو انباری پیش عروسکم  اخ جوون الان وقته خوابه ...
چشام تازه داشت گرم میشد که حس کردم صدای بسته شدن دری میاد پاشدم و از در انباری بیرون رو سرک کشیدم . عمه و شاهین و اقا صادق بودن که میرفتن بیرون .
آمنه : ما میریم شهر برای مدرسه بچه ها خرید کنیم خونه رو جارو کن بعدم برگرد تو اتاقت وای به حالت برگردم بیام ببینم بیرونی یا خونه کثیفه . شیدا و شیوا رفتن خونه شادی کسی اومد بگو کسی خونه نیست . خداحافظ
از خوشحالی از پا نمیشناختم بدو بدو اومدم تا این خبر خوش رو به عروسکم بدم وقتی براش تعریف کردم ک عمه نیست و رفته با لبخند نگام کرد . موهاشو با نخ پیرهنم بستم و موهای تا زیر کتف خودمو هم با کشی ک از شیدا قرض کرده بودم سعی کردم ببندم هرکار کردم نشد بیخیالش شدم باز قشنگ ترع به فکرم لبخند زدم و عروسکمو برداشتم و بدو بدو رفتم بالا شروع کردم به جارو کردن و تمیز کردن میز و اینه ها . عروسکم برام جک های خنده دار تعریف میکرد و من تو دل به تموم حرف هاش میخندیدم . مشغول جارو کردن تراس شدم که برگا تموم سطحشو پوشونده بودن ک صدای در اومد . اروم رفتم در رو باز کردم یه خانم و اقای جوان بودند .
خانم : سلام دخترم مامانت خونس ؟
با تکون دادن سرم به طرفین بهش فهموندم کسی خونه نیست .
خانم : تو باید شیدا باشی ؟
دوباره من و سری ک به طرفین میچرخید .
خانم : شیوا ؟
کم کم سرگیجه گرفته بودم کاش میشد همون اول میتونستم بگم ساغرم .
خانم : نکنه تو ساغری ؟
خوشحال از اینکه باالاخره فهمیده سرتکون دادم
جلو پام زانو زد
خانم : میشه بغلت کنم ؟
از ترس سر رسیدن عمه و دیدن من تو اون وضعیت سری در رو بستم و رفتم بقیه جارومو بزنم . چندباری در زدن و بعد رفتن.
تو حیاط کنار شیر اب نشسته بودم پایین پیرهنم ک گلی شده بود رو میشستم . شیدا و شیوا هم داشتن برای گربه ای که از خونه ی شادی اورده بودن خونه درست میکردن زنگ خونه به صدا در اومد شاهین در رو باز کرد همون خانم واقایی که صبح اومده بودن ؛ بودند. ترس همه وجودم رو گرفت نکنه به عمه بگن من در رو روشون باز کردم . رفتن بالا و با اقا صادق سلام احوال پرسی گرمی کردن .
آمنه : ساغر ساغررر کوشی دختر .
زیر تراس ک رسیدم عمه پارچ رو محکم پرت کرد طرفم .
آمنه : مگه من صبح بهت نگفتم کتری همیشه جوش باشه یه حرف رو چندبار باید بزنم تو ادم نمیشی نه ؟ صبر کن مهمونا برن بلدم چجوری ادمت کنم !
تاحالا شده دعا کنید مهمونتون نره ؟ من الان تمام ارزوم اینه . پارچ رو پر کردم و دو دستی سفت گرفتمش با سرعت پله هارو بالا میرفتم و توراه تقریبا سر پارچ خالی شد . کتری رو پر کردم و زیرشو روشن کردم میخاستم برم پیش عروسکم دلم براش تنگ شده بود ک عمه صدام زد .
آمنه : ساغر عمه بیا .
وای خدا کنه جلو اینا دعوام نکنه میترسم .با ترس و لرز وارد اتاق شدم عمه اشاره کرد برم نزدیکش . رفتم کنارش نشستم .
آمنه : اینم ساغر خانم گل ما
خانم : سلام عزیزم خوبی ؟
سرم کم کم داشت از گردنمم عبورمیکرد از بس خم کرده بودمش . تند تند موهای از روسری بیرون زده امو با دست جمع میکردم .
آمنه : خودتون که بهتر وضع زندگی مارو میدونید . 3 تا بچه مدرسه ای دختر تازه عروس کرده شرایطمون سخته ولی تو این شرایطم برای ساغر جون کم نذاشتیم هرچی نباشه یادگار برادرمه .
خانم : بله میدونم حق با شماست . منم برای کمک  به شما اینجام . من یه پسر 12 ساله دارم  و آرزوم دختر داشتنه که خدا ازم دریغ میکنه . شما ک خودتون بچه دارید ماشالا یکی از اون یکی سر حال تر . من به شما قول میدم چیزی برای ساغر خانم کم نزارم .
آمنه : بله حرف شما متین ولی با وضع دست تنگیمون کلی خرج ساغرکردیم تا الان اخه
نگام به لباس شادی و شلوار شاهین که تنم بود کردم و لبخند عمیقی روی لبام نقش بست.
خانم : شما قبول کنید ما به اندازه کافی از خجالت شما در میایم
آمنه : وا چی بگم اخه یادگاری ...
خانم : گفتم که براش کم نمیزارم .
آمنه: باشه پس برای دادگاه و کارای اداریش خبرتون میکنم .
خانم : میشه یه خواهش دیگه هم بکنم ؟
آمنه : بفرمایید .
خانم : تا روز دادگاه ساغر پیش من باشه میخام کم کم بهم عادت کنه .
عمه یه نگاهی بهم انداخت و غم ظاهری تو نگاهش اعصابمو خرد میکرد کاش میشد زودتر این مجلس تموم شه .
آمنه : اخه دلم براش تنگ میشه .!
خانم : امنه خانم خواهش کردم دیگه .
آمنه : باشه ساغر جان وسایلتو جمع کن با خانم میری شما .
خواستم بگم کدوم وسایل عمه ؟ که تمامش خلاصه شد تو سر تکون دادن ارومی و بعدش بلند شدن و به سمت انباری رفتن . لبخند اخر عمه مهر فروخته شد روی تنم بود ...
با تند تند قورت دادن اب دهنم سعی در خوردن بغضم داشتم . عروسکمو بغل زدم و چادر سفیدمو سرم کردم و تو حیاط منتظر شدم خانم اومد و کنارم واستاد عمه تا دم در بدرقمون کرد اقا صادق و سرمو بوسید ازم حلالیت خواست . یه نگاه سرسری به کل خونه انداختم . ( دلم براتون تنگ میشه )

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

در خونه که بسته شد به اشک هام اجازه ی ریختن دادم . سوار ماشین که شدم از پنجره عقب با این خونه وتموم خاطراتش خدافسی کردم . و بی صدا نشستم .دلم میخاست از این خانم جوان خواهش کنم منو ببره جای مامان بابام اما زبونی برای گفتن نداشتم .
خانم : خوبی ساغر جون ؟ اسم من افسانه است . ولی افسون صدام میکنن . چه عروسک خوشگلی اسمش چیه ؟
شونه ای به منظور نمیدونم بالا انداختم .
افسون : یعنی اسم نداره ؟
سر تکون دادم
افسون : خب بیا براش یه اسم قشنگ مثل اسم تو بزاریم . اووم بزار فکر کنم .
با چشماش سرتا پای عروسکمو برانداز کرد و یهو بشکنی زد
افسون : نیلی چطوره ؟ به رنگ چشم ها ش.
یه نگاه عمیق به چشم های عروسکم انداختم تاحالا به رنگشون دقت نکرده بودم پس این نیلی رنگه . لبخند زدم عروسکم خندید و با خوشحالی اسمشو فریاد زد . فریادی که هیچ کس نشنیددرست مثل فریاد های من . با خوشحالی از انتخاب اسم برای عروسکم برای خانمی که خودشو افسانه معرفی کرده بود سر تکون دادم و سعی کردم تموم تشکرمو بریزم تو چشام تا بتونه بخونه و بفهمه . ماشین با سرعت بالایی حرکت میکرد تو طول مسیر تموم خاطرات این جاده لعنتی جلو چشمم رژه میرفت از پرتگاهی که ماشینمون پرت شد که عبور کردیم اشکام بی اجازه ی من روان شدند و تنها چیزی که لابه لای تاری چشمام دیده میشد نگاه غمگین افسانه خانم بود .
افسانه : میدونم سخته ساغر ولی بهت قول میدم هیچ وقت جای خالی خانوادتوتو زندگیت احساس نکنی به شرطی که قول بدی به من بگی مامان .
منتظر چشاشو به چشام دوخت . نمیدونم چی اون چشما طلسم میکرد چشم هایی به رنگ مشکی اونقدر مشکی که حتی نی نی چشماشم تو اون تاریکی گم میشد .
افسانه : میگی ؟
تمام خاطراتم با مامان از جلو چشمم رد شد . من یه دختر بچه 6-7 ساله ای بیش نبودم و همه ازم توقع زندگی بزرگانه داشتن خیره به افسانه خانم نگاه کردم و برای صدمین بار سعی کردم بین صورت اون و مامان وجه تشابه پیدا کنم که بشه دلخوشی هرچی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم که افسانه خندید . خندید . خندید . خندید و من اون دو چاله ی فضای روی لپ مامان برام تداعی شد . از همون چاله ها که میتونی ساعت ها توش غرق بشی و غبطه بخوری که چرا من ندارم ؟ به ما که رسید تموم شد ؟ تمام حواسم پرت چاله های صورتش بود و ناخوداگاه مطیعانه در برابر تمام حرفاش سر تکون دادم. تازه به شهر رسیده بودیم شوهر افسانه خانم که تو راه متوجه شدم اسمش مرتضی ست جلوی یه فروشگاه نگهداشت و افسانه خانم با ذوق دست منو گرفت و پیاده ام کرد با هم به سمت فروشگاه فرار کردیم . با شوقی که برای من عجیب بود از لابه لای تمام رگال ها رد میشد و از هر رگال یه لباس یا شلوار برمیداشت و میداد دست اقا مرتضی خوب که همه رو برداشت منو به اتاق پرو فرستاد و با حوصله تمام ، تمام اون لباس هارو تنم کرد و چرخم داد و نظر داد بعد خرید لباس هایی که واقعا قشنگ بودن رفتیم فروشگاه اسباب بازی و چندتا عروسک برام خرید ولی هیچکدوم به قشنگی عروسک خودم نبودن برای پسرش که از بین تعریف کردن هاش فهمیدم اسمش امیررضاس چندتا ماشین کنترلی خرید و بالاخره بعد چندساعت خرید رضایت داد از فروشگاه بیرون بریم . سوار ماشین شدیم من با ذوق نیلی رو بغل کردم شروع کردم تموم کارای این چندساعت رو تعریف کردن قسمتی که از خرید عروسک براش گفتم حس کردم ناراحت شد ولی وقتی مطمعنش کردم که هیچکس جای اونو برام نمیگیره دوباره خندید. بعد یه ساعت گشتن تو شهر و  کلی خرید دیگه بالاخره به خونه رسیدیم . خونه که چه عرض کنم در برابر خونه ما و خونه عمشون قصری بود برای خودش . عروسکمو سفت بغل گرفتم و پشت افسانه قایم شدم . از حرکتم خندید و دستمو محکم فشرد و باهم وارد خونه شدیم .
افسانه : امیر...امیر...کجایی پسر بیا ساغر اومده . ( رو به من ادامه داد : ) بیا بریم خونه و اتاقتو بهت نشون بدم بدو بریم .
باهم وارد خونه شدیم مشغول در اوردن کفشام بودم که امیررضا اومد و صدام زد .
امیر: سلام ! تو ساغری ؟
نگاش کردم خیلی شبیه اقا مرتضی بود در برابر سوالش سر تکون دادم .
امیر : چرا حرف نمیزنی ؟
شونه ای بالا انداختم .
امیر : من امیرم داداشت . اشکال نداره خودم بهت حرف زدن یاد میدم بدو بریم اتاقتو نشون بدم بعدم بازی کنیم .
دستمو گرفت و کشید و مجال اعتراض بهم نداد . داخل خونه از اونچه که توقع داشتم بزرگ تر بود . پله هارو دوتا یکی بالا میرفت و تند تند از کارایی که قرار بود باهم بکنیم حرف میزد . یهو چشامو بست .
امیر : مستقیم برو برو برو
ترسیده بودم میخاستم جیغ بکشم نمیتونستم . صدام در نمیومد تموم زورم شد اشک و اروم اروم روی گونه هام روون شد .
امیر : داری گریه میکنی ؟
سریع دستاشو از روی چشمام برداشت . اومد جلوم نشست رو زانو یهو بی هوا محکم بغلم کرد .
امیر ک ببخشید ببخشید نمیخواستم بترسونمت . ببخشید تروخدا گریه نکن الان مامان میاد میکشه منو .
گریه ام اروم شد تبدیل شد به هق هق های اروم . با دستش صورتمو پاک کرده چشاش پر شده بود نمیدونم چرا میخواست گریه کنه از ترس افسانه خانم بود یا واسه گریه ی من هرچی بود نمیخواستم نیومده گند بزنم به حال این خانواده . نگاش کردم با لبخند دستمو گرفت به سمت اتاقی که قرار بود اتاقم بشه رفتیم . تمام دیواراش پر از عروسکای رنگ و برنگ بود . دیوارای صورتیش که پر از وسیله و عروسک بود خیلی به چشم میومد یه تخت چوبی صورت و یه کمد صورتی سفید که روش پر از برچسب باربی بود تکمیل کننده دکور اتاق بود .
امیر : دوسش داری ؟ این عروسکو من برات خریدم با پول تو جیبی های خودم خریدما
نگاهم دستشو دنبال کرد تهش رسید به یه خرس صورتی پشمالو که یه قلب قرمز دستش بود انقدر پشمالو بود ادم دلش میخواست به جای پشمک بخورتش با شوق خندیدم . خنده ای که هیچکس جز خودم صداشو نشنید . امیر داشت راجبع عروسکا توضیح میداد که افسانه خانم و اقا مرتضی با خریدا اومدن .
افسانه : میبینم خواهر برادری خلوت کردین .
نزدیک من شد . چشمش به چشای قرمز شده ام افتاد خیلی بد بود اخه هر وقت گریه میکردم تا یه ساعت بعدش چشام قرمزمیموند .
افسانه : امیر اشکتو در اورده ؟
با این حرفش و چشم غره ای که به امیر رفت امیر با ترس خیره شد به من میخواستم بگم نه بگم هرچی که بتونه امیر رو تبرعه کنه ولی نتونستم افسانه هنوز بد بد به امیر نگاه میکرد منتظر تایید من بود تا دست بالا رفتش رو صورت امیر پایین بیاد تنها کاری که تونستم بکنم این بود که خودمو بندازم بغل امیرسفت گردنشو چسبیدم . امیر شکه مونده بود و دستاش تکونی نمیخورد . دست افسانه خانم که پایین اومد امیر نفسی از سر اسودگی کشید اقا مرتضی وسایلمو تو کمدم جاگذاری کرد و اومد عروسکمو بگیره .
مرتضی : عروسکتو بده بندازیم دور الان کلی عروسک خوشگل و تازه داری اون خراب شده .
سفت نیلی رو چسبیدم و تند تند سر تکون دادم
افسانه : نکن مرتضی بچه رو ترسوندی نمیبینی جونش به اون عروسک وصله . چیکارش داری !
اقا مرتضی باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت .
امیر : بریم بازی ؟!
افسانه : نخیرم من و دخترم میخوایم بریم دوتایی حموم کلی اب بازی کنیم و نیلی رو هم بشوریم که دیگه بهش نکن کهنه مگه نه ساغر ؟
منتظر نگاهم کرد از حموم رفتن خاطره ی خوبی در ذهن نداشتم این یک ماه گذشته بدترین حموم رفتن های زندگیمو تجربه کرده بودم دوست داشتم با امیر بازی کنم جای امیر احساس امنیت بیشتری میکردم . پشت امیر پناه گرفتم .

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)


افسانه : خب امیرم بیاد باهامون .
منو امیر همو نگاه کردیم و هورای من لابه لای هورا های امیر گم شد ...
سه تایی به حموم رفتیم و تا تونستیم اب بازی کردیم من و امیر انقدر مامان افسانه رو خیس کردیم که مجبور شد خودشم یه دوش حسابی کنارما بگیره . امیر با دقت فراوون نیلی رو شست و دست بابا مرتضی داد که توی حیاط بزارتش تا خشک بشه . اخرین نفری که خودش شست تا در بشه من بودم از زیر دوش که بیرون اومدم مامان افسانه دورم یه حوله ی نرم صورتی پیچید و بغلم کرد و به سرعت دوید به سمت اتاقم و با حوله گذاشتم زیر پتو تا سرما نخورم . فوری خشکم کرد و لباس تنم کرد با حوصله کنارم نشست و موهامو با سشوار خشک کرد و بافت . حسابی خسته شده بودم رفتم زیر پتو تا بخوابم . کنارم نشست برام لالایی خوند . تازه داشت از صداش خوشم میومد که نفهمیدم چجوری خوابم برد و بقیه لالایی رو نشنیدم
افسانه : لالا کن دختر زیبای شبنم ... لالا کن روی زانوی شقایق ...  بخواب تا رنگ بی مهری نبینی ... تو بیداریه که تلخه حقایق....
***
با شنیدن صدای رعد و برق از خواب پریدم نیلی رو سفت تو آغوشم فشردمش نگام از پنجره به بیرون افتاد هوا تقریبا میخواست روشن شه که ابرهای سیاه و بارون نذاشته صبح بشه و من با لبخند این سه روزی که اینجا بودم مرور کردم از بازی هام با امیر گرفته تا اشپزی های دونفره من و مامان افسانه . بی قرار منتظر صبح بودم امروز قراره واسه همیشه دختر این خانواده بشم . قراره فامیلیم از نجمی بشه کیامهر اروم از اتاقم بیرون اومدم با این لباس خواب عروسکی و موهای باز ژولیده پولیده نیلی رو تو تاریکی سفت بغل گرفته بودم و به سمت اتاق امیر راه افتادم . ناخوداگاه ترس برم داشته بود که نکنه عمه نزاره اینجا بمونم و انگاری این دقایق اخریه که اینجام پس دلم نمیخواست تموم بشه به اتاق امیر رفتم اروم درو باز کردم خوابیده بود پتو از روش کنار رفته بود و پاچه های شلوار یکی در میون بالا پایین بودن اروم رفتم تو اتاقش نیلی رو اهسته رو زمین گذاشتم و پتوی امیر رو درست کردم خواستم کنار دراز بکشم اما ترسیدم سروصدا بشه بیدارشه یه دل سیر که نگاش کردم از اتاق بیرون اومدم بارون بی رحمانه میبارید و نمیذاشت صبح بشه و تکلیف من مشخص . داشتم به سمت اشپزخونه میرفتم که بابا مرتضی رو دیدم .
مرتضی : چیشده دخترم چیزی میخوای ؟
با تکون دادن سرم به طرفین جوابشو دادم که نزدیکم اومد و بغلم کرد دستی به موهای بهم ریختم کشید و اروم سرمو خاروند .
مرتضی : چه زود بیدار شدی از رعد و برق ترسیدی ؟
اره ترسیده بودم
مرتضی : اشکال نداره دختر گلم بیا بریم پیش مامان بخواب که نترسی .
از بغلش پایین نذاشت منو سفت گردنشو چسبیده بودم تو این سه روز به محبت های گاه و بی گاه بابا مرتضی خیلی عادت کرده بودم رسیدیم به اتاق روی تخت کنار مامان گذاشت منو و پتو رو روم مرتب کرد که مامان افسانه تکونی خورد و صورتشو طرف من اورد ، چشاشو وا کرد و دستی به صورتم کشید :
افسانه : ببین کی اینجاست بیا بغل من بدوو.
به دست باز شدش نگاهی کردم و با یه غلط چند سانت فاصله بینمونو طی کردم و خودمو تو بغلش جا دادم . اقا مرتضی از اتاق بیرون رفته بود که در با صدای بدی باز شد با ترس منو و مامان برگشتیم سمت در .
امیر: خیلی نامردی مامان فقط اینو بغل میکنی منم از رعد و برق ترسیدم .
به حسودی پسر 12 ساله روبه روم لبخند زدم و یادم پر کشید سمت چند دقیقه قبلش که بمبم تکونش نمیداد .
افسانه : خب تو ام بیا
امیرم به جمع دو نفره من و مامانم وارد شد و از پشت سفت بغلم کرد طوری که نفس کم اورده بودم و این قشنگ ترین نفس تنگی دنیا بود.
***
نمیدونم چند ساعته  مامان افسانه و بابا مرتضی رفتن دادگاه و من و امیر خونه تنهاییم . هرچی امیر غر زد که برم باهاش بازی کنم نتونستم استرس تموم وجودمو به استرس انداخته بود .
امیر : نگران نباش ساغر تو تا ابد خواهر خودمی
با لبخند به دلداری برادرانش نگاه کردم و سعی کردم در برابر لبخندش لبخند بزنم هرچند فکر نکنم موفق شده باشم . میدونستم استرسم بی دلیل بود و عمه اونقدری از من متنفر بود که نخواد دوباره حتی منو ببینه ولی نمیدونم چرا ...یه لحظه دلم به حال بی کسی خودم سوخت . سوزش تا اعماق وجودمو سوزوند و این سوزش اشک شد که نمیخواستم بریزه ولی نشد . با صدای هق هق ارومم که از بالاکشیدن بینیم مشخص میشد امیر نزدیکم شد و از پشت بغلم کرد .
امیر : ساغر مرگ امیر گریه نکن بخدا هیچی نمیشه نمیزاریم کسی تورو ببره گریه نکن دیگه بیا نقاشی بکشیم . اووم نه بیا گرگم به هوا . اصلا بیا من اسب میشم تو سوارم  شو .ساغر جونم گریه نکن دیگه اصلا بریم تاب بازی ؟
با تعجب نگاش کردم .
امیر : یه راز بهت بگم به کسی نمیگی ؟
خواستم بگم بخوامم نمیتونم بگم ولی حتی قدرت گفتن این حرفم نداشتم سری به طرفین تکون دادم و بیخیال شدم که امیر دستمو گرفت و محکم منو به سمت حیاط پشتی که درست زیر پنجره اتاقش بود کشید . دنبالش میدویدم و زبونی برای اعتراض نداشتم . به اتاق کوچک انباری مانند زیر پنجره امیر نگاه کردم امیر دستی داخل تنه ی درخت کنار اتاق کرد و کلیدی بیرون اورد کلید تو قفل چرخید  و با صدای گوش خراشی در اتاق باز شد . امیر هولم داد داخل و خودشم پشت سرم اومد به محض روشن کردن چراغ چشمم به تاب و سرسره ی اهنی کوچولو تو انباری افتاد نگاه متعجبم و قفل کردم تو چشای امیر.
امیر : اونجوری نگاه نکن منم شانسی کشفش کردم به مامان اینا نگیاااا!
با ذوق سری تکون دادم و نزدیک تاب شدم .
امیر : میخوای سوار شی  ؟
با شوق سر تکون دادم
ارتفاع تاب یکم بلند تر از قد من بود امیر اومد رو زمین خم شد
امیر : برو رو پشت من سوار شو .
طبق گفتش عمل کردم وسوار تاب شدم وقتی از سوار شدن من مطمعن شد بلند شد پشت سرم قرار گرفت .
امیر : اماده ای ؟
سر تکون داده ام و لبخند روی لبم میون تاب دادن های امیر گم شد انقدر غرق در بازی دونفره امون شدیم که نفهمیدیم مامان اینا کی رسیدن خونه .
امیر : وای ساغر مامان اومد بدو بدو باید بریم.
به طور کاملا حرفه ای سریع بیرون پرید و درو قفل کرد و کلید و جاساز کرد و مثلا هردو رو زمین مشغول ماسه بازی بودیم . مامان که بالا سرمون رسید امیر نگاهی به صورت من انداخت و جشمکی حواله ان لبخند پر از شیطنتش کرد که باعث شد من با صدای  بلند بخندم صدایی که خودم شنیدم و خدای بالاسرم .
افسانه : باز چه اتیشی سوزوندین شما دوتا ؟
امیر : هیچی به جون عمه زهرا .
مامان ریز خندید و تکه ماسه ای و پرت کرد سمت امیرامیر سریع پشت من پناه گرفت
امیر : ابجی دستم به شلوار پات نجاتم بده .
دفاع مانند دستامو از هم بازی کردم و مقابل مامان گرفتم .
افسانه : ای نامرد چه زودم میفروشی مامانتو به این پسره
خندیدم . خنده ام مثلا اعصاب مامانو خرد تر کرد و افتاد دنبال امیر و من تمام حواسم شد اسیب ندیدن داداش 3 روزه ام . بعد از چندساعت بازی خسته وکوفته روی ماسه ها ولو شدیم .
افسانه : وای یادم رفت . ساغر
نگاهی به چشمای جادوییش انداختم و سر تکون دادم
افسانه : شناسنامتو گرفتیم رفتیم با یه مدرسه صحبت کردیم که بتونی بری اونجا نری مدرسه استثنایی البته شاید برات شرایطش سخت باشه ولی تو دختر قوی هستی مگه نه ؟
از چیزی که شنیدم نفسی اسوده سر دادم ولی دردل ناراحت شدم خیلی دلم میخواست بپرسم قیمتی که عمه روم گذاشته بود چقدر بود ؟ ولی لبم به چیزی جز لبخند باز نشد . مامان تکه ماسه ای به سمت امیر که انگاری خواب رفته بود پرت کرد .
افسانه : هی پاشو با ساغر برید حاضر شید بریم بازار چند روز دیگه مدرسه ها باز میشن خرید کنیم .
امیر با شوق بلند شد و هورایی کشید و باز دست من بدبخت را پشت خود کشید و به خانه برد  

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

ساعت ها در خیابان ها گشته بودیم و اولین وسایل مدرسه ام رو خریده بودیم کلی خسته شده بودم ولی مامان بیشتر از قبل با شوق برام لباس و کیف و جامدادی و مداد رنگی ها رنگ و برنگ میخرید . به خانه که برگشتیم امیر به اتاقش رفت تا وسایلشو مرتب کنه و بابا وسایل منو به اتاقم اورد تا باهم مرتب کنیم . لباس هامو تو کمد مرتب میکرد و برام زیر لب شعر میخوند.
مرتضی : دختر دارم شاه نداره . صورتی داره ماه نداره به کس کسونش نمیدم . به همه کسونش نمیدم . به راه دورش نمیدم . به حرف زورش نمیدم . به کسی میدم که کس باشه . پیرهن تنش اطلس باشه ...
نزدیکم اومد بغلم کرد و یه بوس گنده روی لپم توی هوا یه چرخم داد و دوباره رو زمین گذاشت منو به خوندن ادامه داد . غرق در عشق میخندیدم ...
مرتضی : به کسی میدم که تک باشه ملک باشه ملک باشه .دختر من، رفیق من، همنفس شفیق من، نگین انشگتر من ، عقیق من ، عقیق من دختر من یار بابا . شمع شب تار بابا .تو این گلستون جهان . تو گل بیخار بابا. یه دختر دارم شاه نداره . صورتی داره ماه نداره از خوشگلی تا نداره به این و اونش نمیدم
افسانه : اره نگهش دار ترشی بنداز .
مرتضی : بله که ترشی میندازم . به این و اونش نمیدم به همه نشونش نمیدم به به راه دورش نمیدم به حرف زورش نمیدم به خواستگارش نمیدم به هر دیارش نمیدم .
افسانه : خیلی نده الان بده ما ببریم موهاشو مرتب کنیم تو مدرسه گیر ندن به دخترم .
بابا نگاهی به موهام انداخت .
مرتضی : نوچ نمیزارم کوتاه کنید .
افسانه : وا مرتضی چی میگی مدرسه گیر میده .
بابا سریع بغلم کردو از جای مامان فرار میکرد  . شعرشو میخوند 
مرتضی :  شاه شهر ما بیاد . با صد برو بیا بیاد . با گنج و با هدیه بیاد . ایا بدم ؟ ایا ندم ؟
بابا شعر میخوند و فرار میکرد و مامانم پشت سرش میخواست منو از بابا بگیره .
افسانه : مرتضی اگه همین الان وانستی از شام خبری نیست .
بابا یهو واستاد
مرتضی : دخترم خیلی موهاتو دوست داشتم خدابیامرزتشون .
بعد منو اروم روی زمین گذاشت و تو افق محو شد . مامان دستمو گرفت و جلو پام زانو زد دستی به موهام که بلندیش تا زیر کمرم بود کشید
افسانه : خیلی عاشق موهاتم و میدونم خودتم خیلی دوستش داری ولی مدرسه الودس موهات خدایی نکرده مو خوره ای شپشی چیزی میگیره بریم یکم مرتب کنیم ؟
با اینکه عاشق موهام بودم ولی لابد مامان راست میگفت با خنده سری تکون دادم که نشان تایید بود .
***
موهایم را خیلی کوتاه نکردند الان تا روی شونه هام شایدم پایین ترعه مامان دلش نیومد که خیلی کوتاه کنند . فردا اولین روز مدرسه امه ، امیر از مدرسه زیاد برام تعریف کرده ولی من بازم میترسم چون قرار نیست همزبونی اونجا پیدا کنم و خدا میدونه چقدر قراره مسخره بشم . قدر دوست داشتم مدرسه ای برم که همه مثل خودم باشن ولی مامان لج کرد و گفت اونجا برات اینده ندارن.ولی من میترسم . نمیخوام مسخره بشم کلی زور زدم بتونم حرف بزنم ما حتی کوچیک ترین صوتی از دهنم خارج نشدن انگاری یه چیزی زبونمو قفل کرده باشه یه چیزی مثل یه بغض عمیق .نیلی رو بغل کردم و مشغول بازی کردن با موهاش شدم که صدای اهنگ از بیرون اومد . با کنجکاوی از اتاق بیرون اومدم و یواشکی صدا رو دنبال کردم . رسیدم به اتاق مامان افسانه و بابا مرتضی . در لاش باز بود و میتونستم به راحتی مامان رو ببینم که مشغول گیتارزدن بود.
یه جوری میرم بمونی با خیالم زندگی کنی ...
یه جوری میرم به جای هردوتامون عاشقی کنی ...
شناختم تورو بگو از این به بعد چی داری رو کنی ؟...
یه جوری میرم دوباره دیدنمو ارزو کنی ...
انصاف نیست چجوری با دلم خدافظی کنم ؟...
فرصتی نموند نشد دوباره تو چشات نگاه کنم ...
نگاه کنم ...
گرفت و گیر کار هردومون بهم بفهم ...
منم به خاطر کوتاهیام متاسفم ...
ولی خدایی تقصر تو بود بی معرفت ...
بی معرفت ...
شد یه بارم حالمو ، بپرسی...
شد یه بار ببندی زخمه بالمو...
حواسم هست که خیلی وقته کندی چالمو، بی معرفت ...
من دوست دارم بفهم ...
قبول به خاطر کوتاهیام متاسفم ...
ولی خدایی تقصیر تو بود بی معرفت ...
بی معرفت ...
وارد اتاق شدم مامان نگاهش سمت من افتاد و ادامه :
خداحافظت ، خدای من کنارته بعد من ...
خداحافظت ، فقط خودش هواتو داره قدر من ...
خداحافظت ، دعای خیر من میمونه برات...
یه کاری نکن ،این اخری دوباره اشکمون دراد...
گرفت و گیر کار هردومون بهم بفهم ...
منم به خاطر کوتاهیام متاسفم ...
ولی خدایی تقصر تو بود بی معرفت ...
بی معرفت ...
شد یه بارم حالمو ، بپرسی...
شد یه بار ببندی زخمه بالمو...
حواسم هست که خیلی وقته کندی چالمو، بی معرفت ...
من دوست دارم بفهم ...
قبول به خاطر کوتاهیام متاسفم ...
ولی خدایی تقصیر تو بود بی معرفت ...
بی معرفت ...

( اهنگ یه جوری میرم از سارن )

اهنگ تموم شد و من هنوز محو سر انگشتای مامان بودم که چقدر ظریفانه اون سیم های زمخت رو به صدا در میاورد . مامان گیتار رو کنارگذاشت و دستاشو برای به اغوش کشیدنم باز کرد منم به طرفش فرار کردم و تو بغلش نشستم مامان موهامو نوازش کرد و سرمو بوسید ولی تمام حواس من پی اون سیم های عجیب بود با این قدرت جادویی ...
افسانه : خوشت اومد ؟
چشم از گیتار نگرفتم و فقط سر تکون دادم .
افسانه : میخوای یاد بگیری ؟
منکه توقع همچین سوالی رو نداشتم چند لحظه تو بهت فرورفتم ولی حسی که داشتم قوی تر بود و با لبخند به چشمای جادویی مامان برای اینکه مطمعن شم حرفش راسته خیره شدم و مامان لپمو بوسید .
افسانه : باشه اگه دختر خوبی باشی و تو مدرسه مشکل درست نکنی فردا که اومدی میریم برات گیتارمی خریم خودم بهت یاد میدم .
با شوق گردنشو بغل کردم و اولین بوسه امو روی صورتش زدم که باعث شد با تعجب نگام کنه بعد محکم منو به خودش فشار بده .
افسانه : وای ساغر کاش میتونستی حرف بزنی اخرسرم عقده ی مامان گفتنت بهم تو دلم میمونه و عقده ای میمیرم .
این حرفو زد و سرشو لابه لای موهام فروبرد . خیلی تلاش کردم بهش بگم مامان خیلی زور زدم ولی نشد  که نشد . اون شب تو بغل مامان خوابیدم و بابا مرتضی ام منو و مامان رو محکم بغل کرد .
***

 

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

افسانه : ساغر ، امیر پاشین دیگه روز اولی دیر میرسین .
با صدای مامان چشم وا کردم رو تخت خودم تواتاقم بودم ولی منکه دیشب تو اتاق مامان و بابا خوابیده بودم ؟  بیخیال فکر کردن شدم و از تخت بیرون اومدم نیلی هنوز خواب بود پتو رو روش کشیدم و بوسیدمش وبه سمت دستشویی رفتم تو راه امیر رو دیدم که تو چرت بود و راشو سمت دستشویی کج کرده بود خنده ای به وضعیتش کردم و به سمت دستشویی فرار کردم و قبل اون خودمو انداختم تو توالت امیر پایی زمین کوبید و بی ادبی نثارم کرد و رفت . جلو شیراب واستاده بودم و تند تند اب میپاشیدم توی صورتم بعد از مواسک زدن بیرون اومدم و امیر سریع منو رد کرد و رفت داخل خندیدم و با حوله دست و رومو خشک کردم و به اشپزخونه رفتم مامان و بابا حاضر شده بودند و صبحونه میخوردند . به محض ورودم مامان لیوان چایی دستم داد .
افسانه : اینو بخور تا برات لقمه بگیرم .
سری تکون دادم و مشغول همزدن چایی با نباتی که داخل گذاشته شده بود شدم . یکم که حس کردم سرد شده لیوان چایی رو سر کشیدم . امیرم به جمعمون اضافه شده بود هرچند از چشاش خستگی میبارید . مامان لقمه ای دستم داد و من سریع خوردم نمیدونم چرا برای حاضر شدن این همه ذوق داشتم از سر میز بلند شدم و بوس ابداری رو گونه ی امیر کاشتم و به سرعت به سمت اتاقم رفتم و صدای خنده ی امیر بدرقه ام کرد .
امیر : اها به این میگن انرژی برای شروع یه روز طولانی .
آهسته وارد اتاق شدم نیلی هنوزم خواب بود پوفی کشیدم برای تنبلیش و به سمت کمدم رفتم . فرم صورتی – خاکستری که مامان برام خریده بود و با کیف صورتی کتی بیرون کشیدم و تو کیفو چک کردم که جامدادیم و یه دفتر تمیز صورتی توش بود زیپو بستم و مشغول پوشیدن شلوار و مانتوم شدم . برای بستن دکمه های مانتو به مشکل خورده بودم هی اشتباه میشد که یهو بابامرتضی دری زد و وارد اتاقم شد جلو پام زانو زد و با خنده مشغول بستن  دکمه هام شد بعد اون با دقت مقنعه امو سرم کرد و کیفمو برداشت از اتاق بیرون رفتیم . برگشتم تو اتاق بوسه ای طولانی رو پیشونی نیلی زدم که باعث شد بیدار شه . چشمکی بهم زد و دوباره خوابید منم از اتاق بیرون اومدم امیر تو اون پیرهن چهارخونه قرمزش و شلوار کتان مشکی و کوله ی لش سیاش فوق العاده شده بود دست همو گرفتیم و از زیر قران رد شدیم مامان بعد کلی نصیحت خوراکی هایی که برای هرکدوممون اماده کرده بود تو کیفمون گذاشت و پیشونی هردومونو بوسید و مارو به بابا سپرد .
افسانه : ساغر دخترم من یه سر شرکت پیش بابات کار دارم کارم تموم شد میام مدرسه پیشت قول دادی نترسیا مگه نه ؟
با خنده سری تکون دادم و گونه های سرخشو بوسیدم و با امیر سوار ماشین بابا شدیم . امیر کلاس پنجم بود و من اول مدرسه هامون خیلی از هم دور نبود هردو غیرانتفاعی میخوندیم به محض ورودم به مدرسه با جمعیت تقریبا 80 نفره مدرسه رو به رو شدم خانومی که دم در واستاده بود شاخه گلی دستم داد و راهی کلاسم کرد . وارد کلاس شدم یه کلاس 12 نفره با دختر بچه های جور وا جور که هرکدوم جور خاصی نگام میکردن . روی دومین نیمکت از ردیف وسط نشستم و کیفمو کنارم گذاشتم دختر بچه ی  که ابنبات چوبی توی دهنش بود دستشو سمتم دراز کرد .
دختربچه : من رونیام اسم تو چیه ؟
نگاهمو دوختم به چشمای سبز جنگلیش و دستمو تو دستش قرار دادم دستی به دهنم کشیدم و سری تکون دادم سعی کردم بهش بفهمونم نمیتونم حرف بزنم و فکر کنم تا حدی موفق بودم .
رونیا : نمیتونی حرف بزنی ؟
سری برای تایید حرفش تکون دادم که باعث شد با تعجب چشای جنگلیشو بدوزه بهم .
رونیا : پس چجوری گذاشتین بیای این مدرسه ؟
شونه از ندونستن برای بالا انداختم . مکالممون با ورود معلممون پایان یافت . معلم وارد شد و شروع کرد از خودش حرف زدن حرف هایی که به دل میشست و نمیدونم چی توی این معلم بود که منو انقدر جذب خودش میکرد . تو کل مدت حرف زدنش چشماش قفل رو من بود نمیدونم چرا که یهو نزدیکم اومد .
معلم : ساغر تویی ؟
سری تکون دادم و زل زدم تو چشماش .
معلم دستمو گرفت و از پشت میز بیرون اورد و برد نزدیک میز خودش.
معلم : بچه ها جونم این دوستمون ساغر به خاطری ترسی که یهو بهش وارد شه یه مدتی هست که نمیتونه حرف بزنه و این یه راز باید باشه بین من وشما .حالا کی میتونه راز دار خوبی باشه ؟!
همه بچه ها دستاشونو بردن بالا و من من گفتن هاشون فضای کلاس رو پر کرد . نمیدونم چرا بغضم گرفت و دلم مامان افسانه رو خواست بیشتر از اونکه فکرشو بکنید نیازمندش بودم الان . برگشتم سرجام نشستم و زور بغض به چشمام رسید و اونارو حسابی قرمز کرد و زنگ به صدادر اومده شده اجازه برای گریه کردنم . من خوشحال از گریه ی بی صدام بعد چندمین قطره با دستمالی که بابا بهم داده بود چشامو پاک کردم بچه ها میومدن از کنارم رد میشدن و با ترحم و دلسوزی نگام میکردن .
رونیا : خب الان گریه کردی سبک شدی ؟( لیس محکم به ابنبات چوبیش زد و ادامه داد )  بریم بازی ؟
نمیدونم چی تو اون چشمای سبزش بود که منو مجبور کرد مطیعانه همراهش به حیاط برم . ورودم به حیاط با ورود مامان به مدرسه یکی شد به محض دیدن مامان به سمتش دویدم و خودمو پرت کردم تو بغلش . بغلم کرد . و نگاه غمگینشو دوخت به چشمام .
افسانه : قول دادی قوی باشی دخترم اخه چرا گریه کردی ؟
رونیام نفس نفس زنان نزدیکمون شد و به مامان سلام داد .
رونیا : سلام خاله من رونیام دوست ساغر .
مامان منو پایین گذاشت و با تعجب به رونیا نگاه کرد .
افسانه : دوستش ؟
رونیا : اره تازه دوست شدیم البته با اجازه شما .
مامان خم شد تا هم قد رونیا بشه . لپشو کشید و به شیرین زبونیش خندید .
افسانه : افرین پس من میتونم با خیال راحت ساغر رو به تو بسپارم ؟
رونیا دستی رو قلبش گذاشت .
رونیا : بله قول میدم تا اخرین قطره خونم از ساغر دفاع کنم ...
خندیدم و رونیا منو از مامان به بهانه بازی دور کرد .

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

***
روز خوبی بود توی مدرسه کلی به رونیا عادت کردم و اون کلی از زندگی قشنگش برام گفت و من فقط سکوت کردم .  صدای مامان منو از فکر بیرون اورد بعد مدرسه با مامان برای خرید گیتار به بازار اومده بودیم .
افسانه : ساغر مامان بیا اینو ببین کدوم رنگشو میخوای ؟
نگام بین گیتار های براق جا به جا شد همه رنگی داشت از قهوه ای بگیر برس به سفید و صورتی و بنفش اما اوه ته مه ها یدونه مشکی با یه ستاره ی طلایی روش خیلی توجه امو جلب کرد بدون توجه به حرف های مامان و تعریفش از رنگ صورتی به سمت اون گیتار مشکی جادویی رفتم و روی سیم هاش دست کشیدم صدای تولید شدش باعث شد مامان به سمتم بیاد .
افسانه : اینو میخوای ؟
مظلوم به مامان نگاه کردم و سر پایین انداختم دوست نداشتم خیلی براشون خرج داشته باشم ولی ...
افسانه : باشه عزیزم همینو برمیداریم .
مامان گیتار رو برداشت و دستی به سیم هاش کشید و برای تست اهنگ کوتاهی نواخت بعد با خوشحالی گیتار رو داخل کاورش گذاشت و بعد حساب کردن مبلغش از مغازه بیرون اومدیم . خیلی ذوق داشتم بی هوا تو خیابون میچرخیدم و فریاد خوشحالی میزدم و میدویدم . مامان چهارتا پیتزا هم برای ناهار خرید و رفتیم خونه . به محض ورود چشمم خورد به امیر که از دستشویی بیرون میومد از چهره اش خستگی میبارید منو که دید ، خم شد دستشو گذاشت رو صورتش .
امیر : انرژی منو بده بیاد که بدجور خستمه بدو ابجی .
سرخوش به سمتش رفتم و بوسه ای روی لپش گذاشتم و به اتاقم رفتم وسایلمو جا به جا کردم همینطور که لباسامو در میاوردم از اتفاقات امروزم برای نیلی میگفتم و اون ذوق زده به تموم حرفام گوش میداد . گلی رو که تو مدرسه بهم دادن رو از کیفم در اوردم و پشتم قایم کردم از اتاق بیرون رفتم . مامان مشغول چیدا سفره بود نزدیکش شدم . سرمو پایین انداختم و منتظر چشم دوختم بهش . مثل همیشه وقتی سنگینی نگامو حس کرد سر بلند کرد و به محض دیدنم نزدیکم اومد جلوم زانو .
افسانه : جان دلم دخترکم !
خم شدم گونشو بوسیدم و گلو دادم بهش سریع فرار کردم پشت میز نشستم . چند دقیقه با تعجب نگام کرد قبل اینکه اشک شوقش که برقش دل هرکسی رو اب میکرد روببینم روشو ازم گرفت و به کارش مشغول شد . پیتزا رو با خنده و خوشی دور هم خوردیم و به مامان کمک کردم تا میز روتمیز کنه .
افسانه : ساغر ؟
نگاش کردم .
افسانه : دلت برای مامان بابات تنگ شده ؟!
دروغ چرا بیش تر از اون چیزی که فکرش رو میکنی دلم تنگ شده ولی سری به معنی نه تکون دادم و با لبخند نگاش کردم . میخواست استکان ها رو بشوره که رفتم از پشت کشیدمش عقب و از اشپز خونه انداختمش بیرون چهارپایه گذاشتم زیر پایم و مشغول شستن شدم .
***
صدای گیتار مامان با تموم شدن ظرفا همزمان بود . دستامو خشک کردم و بدو بدو رفتم تو حال پیش مامان و امیر و بابا .
افسانه :
غم گرفته دوباره صدامو
نم زده باز هوای چشامو
نیستی و تکیه دادم به دیوار
دوباره ...
بعد تو پا میزارم تو رویا
با خیال تو هرشب همینجا
اشک چشمام تمومی نداره
نداره ...
صدای خش خش برگ و پاییز و بارون
باز خیال تو با قلب داغون
نیستی و خیره میشم به عکس دوتامون
کاش میشد دستاتو قرض میکردم
باز کنارم تورو فرض میکردم
ای کاش ...
تا خود صبح قدم میزدیم تو خیابون
لعنت ...
به حسی که نذاشته هیچکسی به جات بیاد
یکی که تا همیشه پشتته تو سختیا
همونکه پا گذاشتی رو دلش که از غمت پره
بابا و امیر باهم گفتن :
+ : لعنت !
( مامان ادامه داد : )
به کل خاطراتی که با تو داشتمو
به من که زندگیمو پای تو گذاشتما
همونکه روز و شب رو اسم تو قسم میخوره
حق من نیست چشاتو نبینم
باز نتونم کنارت بشینم
از تو تنها همین غصه هات مونده پیشم
خاطراتت یه کوهه رو دوشم
باز میپیچه صدات توی گوشم
دارم اینجا بدون تو دیونه میشم
باز بیا و همه باورم شو
باز رفیق چشای ترم شو
باز بیا عاشقم شو دوباره
دوباره ...
بی تو میمیره اینجا به زودی
اونی که کل دنیاش تو بودی
خیلی خستس به این دوری عادت نداره
لعنت ...
به حسی که نذاشته هیچکسی به جات بیاد
یکی که تا همیشه پشتته تو سختیا
همونکه پا گذاشتی رو دلش که از غمت پره
+ : لعنت ...!
به کل خاطراتی که با تو داشتمو
به من که زندگیمو پای تو گذاشتما
همونکه روز و شب رو اسم تو قسم میخوره
( لعنت از باران )
بعد تموم شدن اهنگ بابا و امیر دست زدن و مامان برای به اغوش کشیدنم دستاشو وا کرد دویدم و تو بغلش جا گرفتم .
افسانه : دوست داشتی ؟
با خوشحالی سر تکون دادم بهترین از این مگه داشتیم .
افسانه : بدو برو گیتارتو بیار که الوعده وفا کنیم .
رفتم تو اتاقم و گیتار هم قدمو برداشتم و اوردم دادم  دست مامان . مامان از تو کاورش در اورد و با تکون داد اون دستگیره های بالاش قصد داشت کوکش کنه . بعد از اینکه کلی با گیتارکلنجار رفت بالاخره درست شد و گیتار رو داد دستم .
افسانه : ببین این مدلی میگیرتش باید این گودیش بره رو پات دستت رو برامدگی اولش قرار بگیره ...
با دقت به توضیح های مامان گوش میکردم و ساعت و دقیقه ها از دستم فراری بودن .

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

***
چند ماهی هست که سخت مشغول تمرین گیتارم مامان اول از همه سعی داشت اهنگ ( سلطان قلبم ) رو بهم یاد بده میگفت اسون ترینشه . تو مدرسه با رونیا خیلی صمیمی شدیم و هر روز که میرم مدرسه اونو مشغول خوردن ابنبات چوبی کنار لبش میبینم . چندباری به منم داده بود ولی من شیرینی جات خیلی دوست ندارم . من گیتار میزدم و امیر میخوند صداش فوق العاده بود شاید حتی بهتر از مامان امروز قرار بود رونیا بیاد خونمون . تو این چندماه که تقریبا بیشتر حروف الفبا رو یاد گرفتم مامان برام دفترچه خریده تا حرفامو بنویسم خیلی راحت تر از گذشتس البته مامان و بابا منو خیلی دکترا بردن کلی گفتار درمانی رفتیم ولی نشد هردکتری یه چیزی میگفت و یه دارویی میداد و یه روشی میزد ولی نمیشد اخر سری اشکم در اومد و مامان بیخیال شد . مامان دیروز که اومد مدرسه دنبالم با رونیا حرف زد نمیدونم چیا گفت که رونیا قرار شد امروز بیاد خونمون امیر تو اتاقمه و با وسواس تمام لباسامو زیر و رو میکنه نمیدونم دنبال چی میگرده ! رفتم بالاسرش و عصبانی پوفی کشیدم که امیر ترسید و دستشو گذاشت رو قلبش.
امیر : چته دختر سکته زدم دو دقیقه دندون به جیگر بگیر الان یه چیز قشنگ میدم بپوشی .
رفتم دست به سینه رو تختم نشستم که امیر بالاخره با یه سارافن قرمز وزیر پیرهنی سفید و ساپورت سفید اومد نزدیکم .
امیر : اینو بپوش زودا اومدم پوشیده باشی .
لباسارو داد دستم واز اتاق رفت بیرون طبق گفتش مشغول پوشیدن شدم و تعریف های نیلی قندهای جمع شده تو دلمو اب میکرد یاد روزی افتادم که مامان برای نیلی لباس دوخت یه سارافن یاسی بلند و خوشگل کاش مامان اون لحظه تشکر های نیلی رو میشنید . لباس هامو که پوشیدم امیر اومد داخل . یه نگاه بهم انداخت و سوتی کشید و خندید . برس به دست نزدیکم شد و منو روصندلی میز توالت اتاقم نشوند . اروم اروم مشغول شونه کردن موهام شد ولی دو طرف سرم موهامو خرگوشی بست و از موازی بودنشون مطمعن شد برس رو کنار گذاشت و یه ماچ ابداراز لپم کرد و رفت بیرون . بیشتر از اونی که فکرشو میکردم عاشق گیتار شدم و امیر که رفت شروع کردم زدن اهنگ سلطان قلبم میزدم و تو دلم میخوندم که امیر در زد و وارد اتاق شد گیتارو از دستم گرفت و گذاشت رو تختم . موهاشو با ژل داده بود بالا انگاری قراره بره عروسی پیرهن سفید ساده و شلوار کتان مشکی که استین پیرهنشو کج و کوله تا زده بود بالا رفتم نزدیکش و استینشو مرتب کردم دستمو گرفت و باهم رفتیم پایین .
امیر: ساغر چشاتو میبندم قراره سوپرایز شی حضرت عباسی گریه نکن .
خندیدم چشامو بست . اروم اروم پایین میرفتم و اون دنبالم میومد . پله هارو که رد کردیم منو به سمت پذیرایی برد اینو از تک پله ای که بین حال و پذیرایی فاصله مینداخت فهمیدم به محض ول کردن چشامام صدای ترکیدن باد کنکی و جیغ و سوت بقیه و شعر تولد خوندن اشک هام ناخوداگاه ریختن.
افسانه : عه بس کنید بچم ترسید گفتم میترسه .
نه گریه من از ترس نبود . از خوشحالی بود از ذوق بود از ...
مامان نزدیکم اومد و بغلم کرد و سعی در اروم کردنم داشت . چشمم به مهمونا که شامل رونیا و مامان و باباش ، خاله فریبا و شوهرش اقا کیان و دخترشون فرزانه ، دایی فرهاد و نامزدش زندایی مارال  ،عمه مریم  ، عمه مونا و پسرش شاهین که 21 سالشه  ، عمو مصطفی و و زنعمو زیبا و فرناز دختر کوچولوی چندماهشون بودن با چشم دنبال بابا گشتم که ندیدمش . مشغول روبوسی به خانواده بودم که بابا با یه کیک بزرگ که عکس من و نیلی تو پارک باهم بودیم روش بود . و من بهترین تولدمو تجربه کردم تولد پایان 7 سالگیم شمع 7سالگیمو فوت کردم و وارد بخش سخت مهمونی یعنی بوس وتبریک شدم . از کادو هایی که میگرفتم غرق تعجب بودم خاله فریباشون یه خرس گنده برام خریده بودن . دایی فرهادشون یه لباس عروس خوشگل و بقیه کادوهام همه یا عروسک بودن یا لباس بابا برام اسکوتر خریده بود و امیر یه گردنبد خیلی خوشگل که اسم هردومون روش بود . همه چشم دوخته بودن به مامان .

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان گیتارشو برداشت و برام اهنگ دختر رو خوند و بعدش از چیزی که می دیدم غرق در لذت شدم . هدفونی که دیروز تو بازار خیره نگاش میکردم امروز مال من بود . اونقدر ذوق کرده بودم که بقیه کادوها برام در یک لحظه بی ارزش شد . پریدم و مامان رو محکم بغل کردم .
امیر : نامرد کادوی من گرون تر بود که .
زبون درازی به امیر کردنم و گردن مامانو سفت چسبیدم .  بابا اومد منو از مامان جدا کرد .
مرتضی : بسه زنمو خوردی هی هیچی نمیگم چپ و راست میری بغلش .
از مامان جدا شدم و مامان  مشغول پذیرایی از مهمونا شد .
رونیا : هی ساغر
نگاش کردم .
رونیا : میخوام اتاقتو ببینم بریم نشونم بدی ؟
سری تکون دادم . و با خودم بردمش به اتاقم به محض ورود با دیدن اتاق یه سوت بلندی زد و سریع پرید رو تختم .
رونیا : نه بابا بدنگذره .
دستامو پشتم قلاب کرده بودم و به حرکاتش میخندیدم . به طرف کمد لباسام رفت و درشو باز کرد تمام لباسا رو مامان مرتب کرده بود درست به ترتیب رنگ مثل رنگین کمون . رونیا ابنبات چوبی از جیبش در اورد و باز کرد و اشغالشو گذاشت تو جیبش و همونجوری که مشغول خوردن بود از لباسام تعریف میکرد و هرازگاهی لباسی رو در میاورد جلو اینه قدی اتاقم وا میستاد و جلو خودش میگرفت و شروع میکرد تعریف یا غر زدن .
رونیا : ایول بابا ! چه خوشگله این بلیزت خوشم اومد سلیقه باباته ؟
به لباسی که امیر برام خریده بود نگاه کردم و سر تکون دادم .
رونیا : مامانت ؟
سر تکون دادم و پوفی کشیدم .
رونیا : امیر ؟
خوشحال چندبار پشت سرهم سرتکون دادم و لبخند گنده ای روی لبم ظاهر شد .
رونیا : خا بسه سرگیجه گرفتی دختر قبولت دارم .
رونیا بیخیال لباسا شد و رفت طرف عروسکا مشغول سر و کله زدن با عروسکا بود که یهو برگشت سمت من

رونیا : نیلی کدومه ؟
به طرف تختم رفتم اخرین جایی که نیلی رو خوابونده بودم . نیلی رو بغل کردم و با احتیاط از زیر پتو بیرون اوردم و مثل یه شیء با ارزش دادمش دست رونیا .
رونیا یه نگاهی به لبخند نیلی انداخت و بی هوا لبخند زد .
رونیا : واقعا ادمو خل میکنه ها کم مونده بشم مثل تو .
بعد برای خودش خندید و با احتیاط نیلی رو روی تخت گذاشت . برگشت که چشمش خورد به گیتار .
رونیا : ایول پیداش کردم .
رفت گیتار رو برداشت و با ارامش اورد سمت من گذاشتش تو بغلم .
رونیا  : برام بزن .
گیتار رو از کاورش در اوردم و روی صندلی نشستم نگاه اخرمو به چشمای منتظر رونیا دوختم و بعد تمام چشمام خیره شد به سیم های زیر دستم سلطان قلبم رو میزدم و رونیا هم اونجاهاییش رو که بلد بود میخوند .
رونیا : برم ... برم ...
نرم ... نرم ... طاقت نداره دلم ... دلم ...
چی بود اینجاش ؟ ولش کن
سلطان قلبم تو هستی تو هستی ....
.... لا لالا لا لالا لا...
بی تو چه کنم ؟
خندم گرفته بود به خوندنش از بس خندیدم ریتم از دستم خارج شد .
رونیا : گفتم تو از این عرضه ها نداری ... گیتار رو کنار گذاشتم و دنبالش کردم اون میدوید من میدویدم . با سرعت از اتاق بیرون رفتیم توی راپله ها چندباری کم مونده بود به خاطر جوراب شلواری پاش بخوره زمین ولی سمجانه تر از قبل میدوید . به پذیرایی که رسیدیم پشت باباش قایم شد .
رونیا : بابا دخترتو نجات بده الان دخترتو میخــــــــــــوره !
بابای رونیا خندید و دستاشو دفاع مانند جلوی رونیا گرفت . همون موقع بابا اومد پشتم منو گذاشت رو شونش و دوید سمت بابای رونیا .
مرتضی : ببینم کی مزاحم دخترم شده .؟
بابای رونیا ام رونیا رو زد زیر بغل و از دست من و بابا فرار کرد . بدو بدو تو خونه میدویدیم و من تازه متوجه شدم همه مهمونا رفتن ...
رونیا باباشو هدایت کرد به حیاط و بابا هم مثلا تند دنبالش میدوید امیرم سوار اسب چوبیش دنبال ما میدوید و شمیرشو تو هوا تکون میداد و هر از گاهی ( نفس کشی ) سر میداد . مامان و خاله رها ( مامان رونیا ) توی اشپرخونه مشغول شست وشو بودن که با صدای ما کنار پنجره اشپزخونه که با فاصله چندسانتی از دیوار حیاط بالاتر بود قرار گرفتن و به بازی ماخندیدن . بعد یه مدت بابا خسته شد  و منو گذاشت زمین .
مرتضی : بسه دیگه بابایی خودت برو حقتو بگیر .
رونیا به تقلید از من پایین اومدن من از گردن باباش پایین اومد و زبونی دراز کرد که باعث شد ابنباتش بیفته . خندید خم شد و ابنباتو برداشت و انداخت اون طرف حیاط و دوباره از جیبش یه ابنبات در اورد . چقدر یه ادم میتونه عاشق ابنبات باشه ؟ امیر همچنان دور ما میچرخید و باعث خنده ما میشد . کاش میدونستم یه روزی این خنده ها تموم میشه اون وقت بیشتر مراقبشون میشدم ...

 

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...