رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
نرگس متولی

**ویژه** قهقهه تلخ|نرگس متولی

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

{به نام ساقی عشق}

نام رمان: قهقهه تلخ

نام نویسنده: نرگس متولی

ژانر: عاشقانه

ناظر : @zeynab3

خلاصه: 

ساتین دختر عزیز دردانه  خاندان هخامنش بزرگ  و اشرافی برای تحصیل طبق به پیروی خانواده اش به اتریش می رود و اتریش کشور پیوند عاشقی ساتین می شود  اما طی اتفاقی...

 

گفتار نویسنده: با سلام منظور از اشرافی یا فامیلی هخامنش این نیست که رمان برای زمان گذشته است رمان برای زمان حال است و تکه متن های کوتای میان رمان که در کادری گذاشته می شود تکه های نابی از آهنگ ها برای یاد آوری خاطره ها است.از رمان حمایت کنید ممنون می شم.

 

مقدمه:

یادمان رفته بود عاشقان ،تلخ قهقهه می زنند

وگرنه اینطور ناشیانه در معادله زندگی کم نمی آوردیم .

عاشقی است دیگر، فراموشی به بار می آورد...
 

ویرایش شده توسط fatemeh.vd
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یکم

-خانم ماشین نمی خواین؟

دستی بر روی پالتو مارک دار طوسی  رنگم کشیدم ، چشم های ارث برده از مهسیما بانو را به چشم های تیله ای راننده جوانی با موهای انباشته  رو به رو دوختم و سرد لب زدم:
_نه لازم نیست
دسته ی استیل چمدان را  به دست گرفتم  با قدم هایی محکم راه افتادم ، این شهر همان  بود هر چند خوبی و بدی هایش جمع شوند آسمان همیشه همان رنگ می ماند.

پوزخندی به سرنوشتم نثار  کردم چرا قصد از یاد بردن ندارم؟ جاده ی بی خیالی کدام طرف است؟


چقدر قدم بر روی سنگ فرش های این شهر را دوست داشتم، صدایی در وجودم  نهیب زد: قدم زدن تنهایی را دوست داشتی یا...؟

 اه باز هم بارش اشک ها  باز هم این قطرات  تصمیم به له شدن غرورم گرفته اند و هجوم خاطراتی که با یاد آوری لحظه به لحظه اش غرق لذت و عذاب می شدم.

خب که چه؟  رفت که رفت مثلا می خواست چه چیزی را ثابت کند این که خیلی از خود گذشته است یا خیلی عاشق پیشه ؟
به چه قیمت؟ از بین رفتن ابروی من؟ اصلا آبرو کیلو چندست؟فقط  کیلویی یک عمر ؟!
شکستن یک دل چه ؟فقط کیلویی مردن یک احساس؟

در جواب به خودم فقط یک پوزخند تکراری زدم در این چندسال عجیب با این پوزخند عجین شده بودم.

کاش این قدر در بازی عشق به خود مغرور نبودم که این طور ببازم کاش!

" یاد تو دیوونه کردم باز

این رابطه جنگه همش دعواست

خسته شدیم از بس زدیم فریاد

برگرد یه کاری کن منو دریاب..."

 

فلش بک (پنج سال پیش)

 

_بابا به خاطر یه شوهر این قدر جلو آیینه واینستا  این همه هم به این صورت بدبخت نمال با این آت و آ*ش*غ*ا*ل ها تغییری نمی کنی هیچ کی تو رو نمی گیره آخرش چند تا دبه سرکه و یه خمره می خریم ترشی می ندازیمت

خنده ای به لودگی ته تغاری خاندان هخامنش کردم و گفتم:

_ د آخه چرا حرف مفت خرج می کنی ؟تو جوش جوشی و زشت هستی  همه رو مثل خودت می بینی، راستی  اخبار دیشب رو نشنیدی؟

نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کرد و  من ضعف رفتم از جذابیت دریای نگاه این برادر عزیز تر از جانم

_ الان دقیقا چه ربطی میون ترشی انداختن تو و جوش جوشی بودن من با اخبار دیشب داشت؟

همان طور که تاج نقره ای  را بر روی سرم مرتب می کردم گفتم:

_آخه دیشب دو تا پسر  خودکشی کردن  به خاطر اینکه بهشون نه گفتم الان هم عذاب وجدان دارم.

  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

چشم هایش یک باره گرد شد و موهای خرمایی نیمه بلندش روی صورتش پریشان تکانی خورد، اما در عرض صدم ثانیه تغییر حالت داد و حالا قهقهه دیوانه وارش بود که عمارت ایرج خان را به لرزه در آورده بود.
انگاری دلش برای تشرها و چشم غره های افسانه که یک ساعت و اندی پیش چشیده بود را می خواست.

با باز شدن در و نمایان شدن قامت متوسط افسانه خنده اش را در گلو خفه کرد با ترس به افسانه بانو زل زد، این افسانه هم عجب حلال زاده ای بود و ما خبر نداشتیم.

_ چقدر باید تذکر بدم؟این سبک بازی ها در شان یک آقا زاده و بانوی اشرافی نیست

باز هم این حرف های کلیشه ای دایه جان تمومی نداشت و فقط انگاری قصد برقراری یک جام جهانی بر روی مخ ما خواهر برادر را دارد.

سامین با اهم اهمی فاز جدی بودن را گرفت و با لحنی محکم گفت:

-تا حالا ندیدم خندیدن جرم محسوب شه  و همین طور دلیلی نمی بینم جوابی درباره اش بدم خانم!

رنگ عوض کرد یکباره رنگ قرمزی گرفت صورت سفیدش داغ کرد و به لرزه در آمد اندام زنانه ای که در چهل و هفت سالگی هنوز روی فرم بود.

_چ..ی گفتی..ن قرب...

منی که تا کنون نظاره گر این بحث بودم نیش خندی به احوالش زدم با صدایی که غرور جدیت ساتین موج می زد میان حرفش پریدم:

_یک فرد اشرافی عادت به تکرار حرف هایش نداره!

_ ولی خانم......

-وقتی مهمونی شروع شد بیا دنبالم.

این یعنی زیادی از حد خودت گذشته ای این یعنی جرئت نداری صدایت را روی برادر ساتین هخامنش بلند کنی و وقت رفتنت رسیدست.

و او کسی نبود که معنی درونی این جمله را درک نکند و بدون کلامی دیگر از اتاق من بیرون زد.

_جان جذبه ات رو قربان ساتین بانو

در همان حالت خاص که مختص خودم بود نگاهی اجمالی کردم و گفتم:

_خندیدنت تموم شد میتونی بری

-اوه اوه انگاری هنوز تو فاز ساتینی خودت موندی من در برم تا من رو کفن نکردی

این حرفش مساوی شد با باز شدن در اتاق و لبخندی محو روی لبانم، چه لذت داشت صدای خنده های این ته تغاری خاندان

برای صدمین بار رو به روی آیینه ی قدی ایستادم و محو دختری شدم که با موهای مشکی درست شده اش و تاجی نقره ی کار شده ی فرانسوی بر سر و این پیراهن سفید بلند از جنس بهترین پارچه و بهترین نگین هایی که اندام ظریفش را قاب گرفته است و چشمانی با سر پناه مژه های پرپشتش به رنگ سیه ای شب بود و می خواست  به همگان بفهم ماند تنها وارث اقتدار و غرور  مهسیما بانو بزرگ خاندان هخامنش است و قرار از امشب تمامی این میراث ها را به رخ بکشد.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

و او افتخار می کرد که در میان رنگین کمان چشم های دیگران جمع فقط او تک بود و بس 

صدای موسیقی ملایم از بیرون اتاقک اشرافی ام ندا از  شروع مهمانی می داد.
 تقه ای به در بلوطی خورد و اجازه ی من صادر شد برای افسانه ای  که می خواست وقت آمدن من را یاد آوری کند.

با لبخند مطمئنی از اتاق بیرون امدم و قدم بر روی پله های عمارت گذاشتم،سکوتی که با آمدن من برقرار بود اطمینان ام را چندین برابر می کرد همان طور که انگشتهای کشیده ام بر روی نرده های مرمری در حال بازی بود به پایین رفتم.

نگاهی به زنان و مردان و پسر ها و دخترانی که با ظاهری به اصطلاح شیک انداختم و با صلابت لب زدم:

_از همتون بابت شرکت در جشن تولد هجده سالگی ام تشکر می کنم ، امیدوارم شب خوبی داشته باشید

خوش آمد گویی من برابر شد با پچ پچ های پر شده در سالن، لبخند های تحسین وار و نگاه های حسادت آمیز و چه لذت می بردم از تمامی این حسادت ها و لبخندها
 بی مبالات از پچ پچ ها برای دست بوسی سراغ مهسیما بانو رفتم عجیب افتخار می کردم به سیاست این مادر بزرگ


مادر بزرگ بر روی صندلی نشسته بود با دیدن من دست از گفت وگو با زن عمو برداشت.

_سلام مادر بزرگ
بعد از سلام به نشانه ی احترام خم شدم تا دست های که تازه در سن هفتاد دو سالگی نیت چروک شدن را پیدا کرده اند را ببوسم اما او پیش قدم شد دست های پر مهرش را عقب کشید تا مهر محبتش را بر روی پیشانی ام حک کند.
عاشق سیاست در اوج تواضعش بودم.

مادر بزرگ: زیبا شدی  ساتین مثل همیشه دُر  مهمانی هستی!
با حرفش تا حد مردن توسط ذوق پیش رفتم خواستم تشکر کنم اما زن عمو با کفش های پاشنه هفت سانتی عیانی اش میان این مشاجره پرید با چاپلوسی از نوع عروسانه اش گفت:

_ارث برده ی قشنگی شماست مادرجان، مگه می شه تک نباشه

مادر بزرگ چشم های نافذش را به او دوخت و خون سرد لب باز کرد:

_مخلوط نمک و شکر شدی سمیرا

قفل شد و دوخته شد نیش زنعمو جان  و حیف که شرایط فراهم نبود تا ولو در زمین قهقهه سر بدهم.
 چشمک کوتاهی نثار حال ضایع شده زن عمو کردم و با خنده ای خانومانه گفتم:

_پس چی زن عمو سمیرا جانم ؟!

دوباره چراغ شادی در نگاه سبزش روشن شد انگار فقط منتظر تلنگر یک خنده بود، در این زن نمی شد دل خوری  و ناراحتی را جویا شد.

-تک خوری آخر و عاقب نداره دختر عمو


خداوندا، یعنی من امشب روان آرام ندارم یعنی باید باز هم باید این زلزله غول پیکر را تحمل کنم؟!
_عه داوود اذیت نکن دخترم رو
_ ای بابا ما نخوایم حسودی کنیم  شرایط حسودی خودش فراهم می شه بابا بخدا من پسرتم مادر من اینقدر دختر گیس بریده رو تحویل می گیری ؟

نیش خندی زدم:
+حسودی آخر عاقبت نداره پسر عمو
ابروهای مردونه اش بالا انداخت  کسی نیست بگوید: د آخه اگه از هخامنش بودنت حیا نمی کنی حداقل از قد صد و نود سانتی متری ات و هیکل به پهنای گودزیلایی و سن بیست و شش سالت خجالت بکش

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت_چهارم

_ عه این طوره؟ باشه بخور ولی به خدا حق محبت مادر و مادر بزرگ و پدر من خوردن نداره 
_داوود!
انگاری تشر مادر بزرگ کار خودش را کرد چون دست هایش را به نشانه تسلیم بالا آورد، گفت:
_تسلیم جذبه ات و سیاستت مهسیما خانم فقط یک اجازه می خواستم
_بگو پسره ی وراج 
_بابا تولد این دختره اینجا نگه اش داشتین که چی ؟ اجازه اش رو صادر کنین  برای رقص با خدای جذابیت

چشم های ملتمسم را به مادربزرگ دوختم اما او بی توجه اجازه ی این رقص کذایی را صادر کرد.

و دست های من بود که به وسیله ی یک کله شق کشیده به سوی پیست رقص کشیده می شد.
  کاش فراهم بود شرایط به دار آویختنش کاش ، داوود اشاره ای کرد و حالا صدای ماکان بند بود که در عمارت اجمالی طنین انداخته بود و چشم های من فرط تعجب  گرد شد، این اهنگ کجا و ان موسیقی ملایم کجا؟ قحطی آهنگ آمده بود مگر؟

  دور خودم را از نظر گذراندم ،تمامی نگاه ها نظاره گر عکس و العمل من بودند و من مجبور به این رقص اجباری شده بودم.

عاشقم کن یکم به فکر من باش تو
چشمای زیبات این احساس تو دلم کاشتو


بگو مگه میشه یه لحظه دور ازت باشم
آخه زوری که نیست نمیتونم تو فکرت نباشم


من تورو میخوام هیچ قیمتی نیست که از دستت بدم راحت
تا حالا نبودم تو عمرم من تو این حالت


عاشق میمونم خیالت تخت از این بابت
عاشق شدم منو ببین محو نگات شدم دوباره


منو ببین نگات واسم نذاشته چاره
منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی


منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی
منو ببین محو نگات شدم دوباره


منو ببین نگات واسم نذاشته چاره
منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی


منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی
عاشقم کن یکم به فکر من باش تو 

(خیالت تخت_ماکان بند)

بعد اتمام رقص چشمکی زد فوری از کنارم دور شد. خوب می دانست که این سری از خون اش نمی گذرم، خواستم اراده کنم برای این کار که با صدای پدر در جایم متوقف شدم.

_امشب شب مهمی و من می خوام در کنار این جمع سوپرایزم اعلام کنم
جیغ کر کننده پاره کرد پرده گوش بی چاره را

امشب، شب تولد من است  یا شب عذاب من ؟

در وسط سالن ایستاده بودم و این بیشتر آرامش دایمی من را پریشان حال می کرد امشب کجا رفت بود ان خون سردی ذاتی ام؟!

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

پدرم نگاهش را مستقیم به چشم هایم دوخت ،پرید این ابروها از فرط تعجب و کنجکاوی!

_ساتین من به ارزوت رسیدی دانشگاه موسیقی وین پذیرفتت و همه چیز برای بیست و دو روز دیگه پروازت آمادست

چی؟ نشنیدم پدر جان تکرار کن! یعنی واقعا تموم شد دلهره ی این قبولی؟!

با هر صدا های دست من غرق می شدم غرق غرور و شادی، عجیب نوه ی مهسیما بانو بودن و قوانین خانومانه دست و بالم را بسته بود تا با ذوق بغل پدر بپرم پاهایم را دور پاهایش و دست هایم دور گردنش قلاب کنم و بابت این خبر صورت جذابش را آبیاری کنم.

پوزخندی به افکارم زدم اگر قانون های دست و پا گیر و نوه ی مهسیما بودن و این تجمع افراد نبود این کار را می کردم با پدری که بویی از محبت نبرده؟ یقین داشتم هدفش از گفتن این خبر به اصطلاح سوپرایز چیزی جز به نمایش گذاشتن غرور و بروز حسادت دیگران نبود.

بی خیال ساتین قبولی ات را بچسب برو و در تولدت عشق کن.

آن شب با تمام هیجاناتش و حرص خوردن هایش گذشت، آن شب همه تبریک گفتند بعضی ها مصنوعی بودند در تبریکشان بیداد می کرد. مهم نبود مهم خبر قبولی بود و بس

سامین خودش را بر روی مبل چرمی دو نفره  پرت کرد و چنگی میان موهای خوشرنگ اش کشید  و گفت:

_اه  تولد نبود که مراسم عزا بود به جای اینکه آدم قرش بیاد خوابش میاد

مادر چپ چپی نثارش کرد ،ساتین قربان نگاه چپچپکی ات شایسته خانم

_پس کی بود که اون وسط در حال جان فشانی بود؟!

ایرج خان پوزخند زد، لبت کج نشد از تکرار این حالت پدر من؟

_کسی که شان خودش رو ندونه همینه، نمی دونم  دلقک بازی این  کی تموم می شه !
_پدر می شه بیخیال بحث بشین
_بی خیال بشم؟ این پسر اینگار فراموش کرده در چه خانواده ای بزرگ شده و خون چه کسی تو رگ هاش می جوشه

سامینم دستی پشت گردنش کشید و زیر لب من آرومم را تکرار می کرد دیگر خوب با این ذکر دوران عصبانیت و سرکوب های بی خود مردی که لقب پدر را یدک می کشید عادت کرده بودم.

  • لایکت میکنم 1
  • ذوق زده 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

از سرجایش برخاست و با شب بخیری به سرعت نور دور شد، خوب حالش را درک می کردم ،دمت گرم سامینم که احترام گذاشتی به این اختلاف سن ها و سکوت کردی.


_ایرج چرا کوتاه نمیای ؟

 اه باز بحث، بی مبالات به جواب تکراری و حرف های مادر و خدمتکارهایی که مشغول نظافت عمارت کذایی بودند به سمت اتاقم روانه شدم.

پیراهن گران قیمتم را به سختی از تن کندم و تاج نقرهای ام را مثل شی با ارزش روی میز قرار دادم، الان فقط یه دوش اب ولرم می توانست کلافگی ام را تسکین ببخشد.

بعد از دوش بی توجه به موهای خیسم آن ها را آزادانه بر روی شانه هایم رها کردم و با پوشیدن لباس خواب گلبهی رنگی روی تخت دراز کشیدم. امشب را مرور کردم به قول سامین امشب تولد نبود شب عزا و حرص دادن بود، نگاه های منفور انگیز دیگران حرف هایی که قصد تمومی نداشتند، پدر و رفتار های عجیب داوود، با این که کارهای سبک و دلقک وارانه اش بر روی مخ بنده فوتبال راه انداخته بودند ولی من همیشه این پسر عموی جذاب و منبع انرژی را دوست داشتم.

داوود برای من نه عشق بود نه مثل یک برادر او فقط و فقط یک پسر عمو یا شاید هم یک رفیق دوران کودکی تا به الان و من چه خوشحال بودم که این تبار با تمامی اصول های نادرش در آن ازدواج بین پسر عمو و دختر عمو جایی نداشت.

تشری به خود زدم این بیست و دو روز و قبولی را فراموش کرده بودم به تفکرات راجب مکان و جایگاه داوود در زندگی ام بودم.

با یادآوری قبولی در وین لبخند محوی لبانم را زینت بخشید من باید بزرگ ترین زن نوازنده ایران بشوم و خواهم شد چیزی نیست که ساتین هخامنش از پسش بر نیاید یعنی نمی شودی برایش وجود ندارد تا نشود.

************************************************************

صدای موبایلم باعث شد با وحشت از خواب شکلاتی ام بپرم موبایل خوش دست و ظریف را به دست گرفتم،با دیدن اسم گیتا و عکس سه نفری هامین و گیتا و هیرسا ترسم چندین برابر شد نکند برایشان اتفاقی افتاده؟! لرزان تماس را برقرار کردم که جیغ کرکننده ای از پشت گوشی طنین انداخت روح را از بدن هراسانم جدا کرد.

هامین،گیتا،هیرسا:تولدت مبارک عشقمون!

با جیغشان خشک شدم سعی به هجی لحظه داشتم.

_عمه ساتین بمرد شد؟{مرد}

_دهع زبونت رو گاز بگیر بچه

-الو ساتین چیشدی؟

یک آن به خود آمدم حالا صدای جیغ من بود که هر شنونده ی بینوایی را کر می کرد.

_مریض های تیمارستارنی برید بمیرید!

هر سه دیوانه وار می خندیدند و با قهقهه شان جرقه ای روی آتش عصبانیتم می کشیدند. برادر من سالم و عاقل بود چرا مثل این دختر خل عقل و هوشش را به تاراج گذاشته نمی دانم!

همان طور که می خندید گفت:

_آروم باش بده تبریک گفتیم بهت و یادت بودیم؟

_خدا این زمان رو ازتون گرفته بود که چهار و نیم صبح زنگ می زنین؟

_گفتیم تولدت رو دقیق تبریک بگیم یادمه 18 سال پیش یه خوشگل خانم ساعت چهار و نیم صبح کل فامیل رو از دم بی خواب کرد

 

غرق محبت شدم ساتین فدای خان داداشش  چقدر دلم برای دیدنش بی تابی میکرد برای دو تیله ی طوسی!

_الو خواهری؟

ناخوداگاه لفظ جانم را به کار بردم.

_اه عمه بیرون بیاین از فاز حال به هم زنتون

خندیدیم این سری منم هم خندیدم آن ها پشت گوشی و من گوشی به دست

_پاشو می خوایم هدیه ات رو بهت بدیم

_ اون وقت چطوری؟!

_ بیا پیش پنجره پایین رو ببین

فوری از جایم پریدم و پرده ی حریر را کنار زدم باورم نمی شد پورشه ی سفید هامین بود که چراغ می زد گوشی از دستم افتاد فوری از اتاق بیرون زدم و داخل حیاط رفتم.

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم

بی توجه به چمدان در دستش و هیرسا در بغلش خودم را آغوشش انداختم و غرق شدم و حل شدم در حس و بویی که پنج ماهی از آن محروم بودم.

_اه عمه ساتین خفه شدیم
_راست میگه بچم اصلا تو چرا چسبیدی به شوهر خوش تیپ من ها؟ مگه خودت ناموس نداری؟
 به سختی از آغوشش دل کندم و هیرسا از بغلش پایین امد هامین همان طور که دستش را دور شونه ام انداخت، گفت:
_حسودی؟! بغل خان داداششه 
خنده ی ریزی کردم در دل به قربان صدقه ی این خان داداش مشغول شدم.
_باشه هامین خان به هم می رسیم
همه از خوشی قهقهه میزدیم. انگار باید کسی  حالیمان می کرد الان ساعت پنج صبح است.
با هم داخل شدیم پدر و مادر و سامین و افسانه بی تاب تر از هرکس دیگری برای ناز پروده اش بود، شوخی که نبود حکمش مادری بود برای هامین!

همه خوشحال بودند حتی مرد یخی عمارت لبخندی کج لب های اش را زینت بخشيده بود، بالاخره کپی برابر اصل خودش آمده. هر چند پنج سال عاشقانه زندگی کردن با گیتا او را از این خصلت های مشابه دور کرده بود.
بعد احوال پرسی دوباره هرکس به سراغ خواب شیرینش رفت، هامین و گیتا به اتاق مخصوص خودشان رفتند و هیرسا باز بعد سه ماه و اندی برادر فلک زده ی من را گیر اورده بود به زور شیرین زبانی راضی اش کرد که پیشش به خوابد من هم باز به تختم پناه بردم و خودم را در آغوش ملس این مرگ موقت غرق کردم.


**************


انگشت هایم با برخورد به پیانو من را تا مرز لذت می رساند همدم کودکی ام زیادی دوست داشتنی بود.
_مثل همیشه عالی می نوازی.
دست از نواختن کشیدم طبق عادت ابروی سمت راستم به بالا انداختم و گفتم:
_می خواستی این بار بد بنوازم؟!یا که مثل بچگی ام هوس ایراد گرفتن از من رو کردی استاد ؟هوم؟
 انگشت های مردانه اش میان دسته ی فنجان تاریخی اش حلقه شد و همان طور که نگاهش میان حلقه های بخار چایی قفل شده بود لب زد:
_خیلی وقته این هوس رو تو دلم کشتم ساتین، راستی پیانو رو چیکار می کنی ؟
دستم بر رویش لغزید:
_نمی تونم با خودم ببرمش ولی گیتار رو می برم

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم

_یعنی واقعا سه روز دیگه می ری؟
دستم را به حالت پرواز یک هواپیما در اوردم و گفتم:

_سه روز دیگه پیش به سوی شهر موفقیت ها

بی مقدمه پرسید:

_نظرت راجب عشق چیه؟
سوالش مساوی شد با خنده ی بی محابای من همان طور گفتم:
_اوه داوود تو که اهل این فاز سوال های کلیشه ای و بی معنی نبودی دارم ازت نا امید می شم
_ساتین جواب بده دلم می خواد نظر عزیز کرده ی مهسیما بانو رو بدونم
با لحن جدی و مغمومش قهقهه ام خفه شد ، این مرد زیادی از خوی دلقک گونه اش دور شده بود نه؟
_خب از نظر من عشق یک اعتیاده گاهی این اعتیاد تهش به خوشی ختم می شه و گاهی این اعتیاد که قابل ترک نیست مرگ به بار میاره در اصل یک ریسک هست که بدون اینکه خودت بدونی تجربش می کنی حالا خوش شانس ها صاحب خوشی و بد شانس ها صاحب مرگ و عذاب

_خب الان اعتیادم به تو پایانش خوش هست یا مرگ؟

چشم های درشتم از فرط پرسشش گرد شد و تعجب فرصت حلاجی و هجی کردن کلمات را از من گرفته بود.
_سوالم جواب نداشت ؟
به خودم آمدم از پشت پیانو بلند شدم و فریاد زدم:
_تو دیوونه ای برو  خودت رو به امین آباد معرفی کن
او هم از روی مبل بلند شد و فنجان مورد علاقه اش بود که با برخورد به زمین صدای گوش خراشی ایجاد کرده بود، بلند تر از من فریاد زد:
_آره اگر مجنون تو نبودم برای رفتنت این طور نمی کردم
کیف دستی ام را از روی میز برداشتم.
انگشت کشیده ام را تهدید وار تکون دادم و گفتم:
+این حرف هات رو نشنیده می گیرم پسر عمو ولی بهتره بدونی که در دل من نه کسی دیگه نه تو به عنوان عشق وجود ندارین ساتین هخامنش به این زودی تو بازی عشق دل نمی بازه 

منتظر فریاد و کلمه ای  از جانب زبانش نشدم و فوری از اون مکان مقدس که ثانیه ای پیش صحنه ی عذاب اوری برایم تداعی کرده بود بیرون زدم.

پاهایم بر روی آسفالت های ناهموار و هموار کشیده می شد و فکرم سعی به پاک کردن حوادث یک ساعت پیش قیافه جذاب و تیله های رنگی داوود که امروز با جدیت و عصبانیت و شاید هم عشق ترکیب شده بود را داشت.
پوزخند پر تمسخری روی لبان سرخم نشست حداقل فکر می کردم داوود با تمام دیوونه بازی اش مثقالی عقل در سرش دارد که عشق پایانش نابودی است ان هم عشقی که نسبت به من ساتین هخامنش، هه جزء محالات بود.


در اون زمان از یاد عشق اجازه گرفتن بلد نیست !

  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نهم

با صدای موبایلم آن را از کیف دستی شیکم بیرون کشیدم سامین بود، فوری با لمس کوتاهی تماس را برقرار کردم.
_الو سلام معلومه کجایی؟ قرار بود ساعت هشت سر کلاس موسیقی وایستی الان اومدیم داوود میگه رفتی؟
 در صدم ثانیه یاد قرارمان افتادم پوفی کشیدم:
_نفس بگیر پسر الان خیابون..... هستم بیان دنبالم
با لحنی که درونش شک موج می زد گفت:
_اتفاقی افتاده ساتین؟
پوزخند محوم تجدید شد اما با لحن جدی همیشگی گفتم:
_قرار نبود اتفاقی بی افته، تا چند دقیقه ی دیگه منتظرتونم
_باشه چند دقیقه دیگه اونجاییم فعلا
بعد تماس را قطع کرد، خوب می دانست خواهرش از سوال پیچ شدن بیزار است.

با دیدن پورشه ی مشکی رنگ هامین فوری سوار شدم و  به سلامی خشک و خالی کفایت کردم.
هامین هم بی سوال اضافی ماشین را به حرکت در اورد.
_عمه چرا عمو داوود نیومد کمی دلقک بازی در بیاره بخندیم روحمون شاد شه؟!
نگاهم را از خیابان های پر هیاهو گرفتم و به چهره پرسش گرانه ی هیرسا دوختم، گفتم:
+حتما دلقک اعظم خسته بوده خواسته مسئولیت هاش رو برای یک شب به عمو سامین دلقک وزیر محول کنه
صدای معترض سامین با صدای قهقهه ان سه نفر و صدای محسن یگانه در هم آغشته شد و باعث لبخندی نامحوس از جانب من شد، امشب را برای شادی هیرسا گذاشته بودم و می خواستم از این شب های آخر ایران بودنم به نحو احسن لذت ببرم پس نباید برای کسی که پا فرا تر از مرزش گذاشته غمگین باشم او کسی بود مثل همه فرقی نداشت که به خواهم وقتی برایش هدر بدهم، وقت من برایم از طلای معروف حکایت ها با ارزش تر بود.

بعد از رسیدن به شهربازی گیتا و هیرسا با ذوق کودکانه ای پیاده شدند نچ نچی کردم پدرم حق داشت با ازدواج هامین و گیتا مخالفت کند ، این دختر عقلش قد خردسالی و اخلاقش مانند یک دیوانه ی شیطون بود، ولی خوب میدتنستم کسی جز این دختر فراری از امین آباد توانایی چرخاندن خان داداش چون برج زهرمار من را نداشت هامینی که اخلاق سرد و خشکش در برابر پدر می گفت زکی!

_بریم تو 

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...