رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری
**Narges**

رمان مدار عشق| نرگس کاربر انجمن کتاب ساز

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان:مدار عشق

نویسنده:نرگس ـ کاربر انجمن کتاب ساز

ژانر:عاشقانه_ .هیجانی_ غمگین_طنز

imageproxy.pngمقدمه:

عشق ما از هم جدا بود.خیلی دور.هرکی در مدار خودش بود.من هم در مدار خودم به نام انتقام میچرخیدم که نا خودآگاه..........از مدار خارج شدم و به مدار تو آمدم...تو مدار مرا خراب کردی و من را دلباخته........و زمانی که مدار ما در حال ریزش و خراب شدن بود فهمیدم که میتوان نام مدار مارا گذاشت عشق.........

خلاصه:

یاسمین و نازگل دو دوست با شخصیت های متفاوت.....

یاسمین اروم و جدی ولی نازگل شیطونو خل..

در راه انتقام قدم گذاشتن انتقام خون پدر و مادر یاسمین و حالا چه شود این تیم دونفره ی ما.......

تو این رمان هم غم داریم هم عشق داریم هم محبت و دلسوزی و هم سنگ دلی و حتی طنز های باحال نازی.......

پیشنهاد میدم که رمان رو بخونید چون یه حقیقتی رو در اخر رمان میفهمید که کلا از این رو به این رو میشین و شوکه میشین.....

خلاصه از ما گفتن اگه میخوای بخون:-)

فصل اول مدار عشق(پایان تلخ

با تشکر از انجمن کتابساز

ویرایش شده توسط نرگس متولی
ننوشتن پایان تلخ یا خوش
  • لایکت میکنم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول}رمان مدار عشق

نازگل خودش رو روی مبل های طوسی ولو کرد و طلبکارانه گفت:

اوف یاسمین، من دیگه خسته شدم، بسه توروخدا!! ساعت 3 نصفه شبه تو هنوز داری طرح میکشی؟

کمی از قهوه ام نوشیدم.

با خونسردی لیوان خالی رو روی میز گذاشتم.

بدون جواب دادن به حرفش از جام بلند شدم و به سمت اشپزخانه رفتم.

نازگل پرسید:کجا؟

گفتم:الان میام.

اونم به باشه ای اکتفا کرد.

وارد اشپزخانه رفتم.

لیوان مخصوص قهوه ام رو شستم.

ظرف قهوه رو در اوردم و به سمت قهوه ساز رفتم و دره قهوه ساز رو باز کردم، اول توش اب ریختم و بعد هم قهوه.

دستگاه رو به برق وصل کردم.

یک لیوان دیگه هم برای نازگل گذاشتم و بعد دستگاه رو روشن کردم.

دستامو به اپن که گاز و طرفشویی هم تشکیل میداد تکیه زدم و به اشپزخونه نگاهی انداختم.

طبق خواسته ی خودم تمام وسایلش یا سفید یا قهوه ای بودن.

با صدای دستگاه قهوه ساز که خبر از اماده شدن قهوه میداد لیوان هارو ورداشتم و به سمت هال رفتم.

از روی فرش خاکستری توی هال گذشتم.

روی مبل طوسی دو نفره نشستم و به طرح ها نگاه کردم.

لیوان قهوه رو به سمت نازگل گرفتم اونم قهوه و از دستم گرفت.

جرعه ای از قهوه خوردم.

با لبخند گفت:

تو قهوه شکر ریختی دیگه نه؟

کمی از قهوه خورد و صورتش در هم شد.

با خونسردی گفتم:نه

در حالی که حالش بهم خورده بود گفت:

میمردی اینو زودتر بگی؟ اصلا این قهوه بود یا زهر اه اه چقدر تلخ بود..

بی تفاوت گفتم:اشکالی نداره سر حال شدی.

با بهت گفت:حالم به هم خورد میگی سر حال شدم؟

تک خنده ای کردم و گفتم:اونموقع دقیقه نکشیده بود خوابت میبرد الان از داد و بیدادت معلومه قهوه از این رو به اون روت کرده.

نازگل اخم ریزی کرد و به سمت اشپزخونه رفت.

بهش لبخند زدم.دوستم کسی که میخواد توی این راه بهم کمک کنه.واقعا خوشحالم که دوستی مثل اون دارم.

نفس عمیق کشیدم.

یه برگه برداشتم و با مداد و شروع کردم طرح کشیدن.

3 یا چهار بار کشیدم اما اونی که میخواستم نشد.

هی میکشیدم و مچاله میکردم.

نازگل گفت:هی دختر چیکا میکنی تو؟

رو بهش با لحن طلبکارانه گفتم:

یه طرحی تو ذهنمه ولی هرچی که میکشم اونی که میخوام در نمیاد.

یکی از برگه هارو گرفت و بعد هم بقیه رو باز کرد و به همه نگاهی انداخت.

با بهت رو به من گفت:

یاسمـــین؟

دستم رو کلافه لای موهام کشیدم و گفتم:

چیه.

با بهت گفت:

اینا که همه یکی ان!!

گفتم:چی میگی تو بده ببینم.

بعد هم برگه هارو از دستش گرفتم.

عه نازگل راست میگه.

همه ی طرح هایی که الان کشیدم یکی بودن.

بعد با حالت پروزمندانه ای گفت:

عزیزم انگار بی خوابی به سرت زده ها؟ اینجارو نگا.

بعد اومد کنارم و با انگشت به قسمتی از طرح اشاره کرده.

بعد مکث کوتاهی گفت:

تو لباسی که کشیدی یک لباس با دامن بلند ابی و بالا تنه سفید و روش هم طرح های هم رنگ خودش داره و تور سورمه ای براقی روی دامنش هست و شونه ی سمت چپ حالت رویش یک گل ابی داره نه.درسته؟

با کنجکاوی گفتم:

خب؟ که چی؟

گفت:این لباس بلند بنظر من اگه طرح دامنش کوتاه باشه و یک کمربند سفید هم داشت باشه بهتره.

پرسیدم:

قد دامنش مثلا تا روی زانو باشه خوبه؟

گفت:دقیقا.

یه تای ابروم رو انداختم بالا و بهش گفتم:

میبینم نازگل جون یجا بدرد خورد.

با چشمای طوسیش زل زد به من و گفت:

واقعا که یاسمین خیلی بدی.

کشی به بدنم دادم و گفتم:این باره هزارمه که این رو میگی.

 

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم|مدار عشق

هیچی نگفت و با حالت قهر روش رو کرد یه طرف دیگه.

یه برگه گرفتم و طرح رو روش کشیدم.

ایول اینه.....

با رضایت برگه رو برانداز میکردم.

یه لحظه از کار دست کشیدم و به نازگل نگاه کردم.

چشمای طوسی درشت و خوشگلش پر از اشک بود.

با لحن ملایمی رو به دوست زود رنج ام گفتم:

اخه عسلم تو چه زود قهر میکنی.

هیچی نگفت فقط بهم خیره شد.

خندیدم.

اونم خندید.

گفتم:

اشتی؟

دوباره اخم کرد و با لحن بچگونه ای گفت:

نچ.

گفتم:

نازگل اگه میخوای تو برو...

حرفم تموم نشده بود که دیدم نازگل بغلم کرده و هی ماچم میکنه و گفت:

ممــــــــنون عزیزم.پس من برم  بخوابم.

یهو بلند شد بره که گفتم:

میخواستم بگم بری طرح لباس بکشی.

یهو لب و لوچش اویزون شد.

خندیدم و گفتم:

شوخی کردم، شب خوش.

یه بوس فرستاد و گفت:

خواب های شکلاتی ببینی.

گفتم:

ول کن این چرت و پرت هارو حالا هم تا نظرم عوض نشده برو

گفت:

باشه خب من دیگه برم.

بعد هم سریع رفت به سمت اتاقش.

منم بلند شدم و لیوان قهوه ام رو گرفتم و تو اشپزخونه گذاشتم.

به سمت اتاقم رفتم.

درش رو باز کردم.

کتاب رمانم رو از روی میز عسلی گوشه اتاقم برداشتم.

برقه اتاق رو خاموش کردم.

رفتم سمت تخت سفیدم و خودم رو انداختم روش.

تخت نرمه ادم توش فرو میره.

حال میده باحاله.

یکم گذشت بشدت احساس گرما کردم و پاشدم پنکرو روشن کردم.

گردنم میسوخت..

دست که کشیدم دستم به گردنبند خورد.

تنها یادگاری مادر و پدرم....

حتی فکر اینکه یروز از خودم جداش کنم ازارم میداد حتی هرچقدر هم که اذیتم کنه.

به چشمای عسلیم که از پدرم به ارس برده بودم نگاه کردم.

چمم به عکس سه نفرمون افتاد و لبخندی زدمو به تخت برگشتم.

دوتا پام رو انداختم رو هم.

کتال رو از رو تخت برداشتم و با خودم اسم کتاب رو زمزمه کردم:

پرواز.

تا صفحه ی 222 خونده بودم.

صفحه 223 رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:

اکنون با اشکال پرواز میکرد.گویی دست خوش باد شده بود.

به گروه زیر پای زیر خود مینگریست و چه حیرت کرده بود.

سیمون از ان بالا فریاد زد:پس اسب را تو بردی! تو، توی اسب دزد!

از دیدن سیمون در هوا همه سکوت کردند و بی حرکت ماندند.

نگاهش میکردند.نمیدانستند حرکت بعدی اش چیست؟

جنا قاطعانه گفت: برو پی کارت سیموش، راحت مان بگذار.

سیمون غرید:تو هم اسب مرا رها کن.

و ناگهان ترمز از دست داد و ارتفاع خود را تشخیص نداد.سقوط کرد و یکراست با هراس فوق العاده ای در کنار جنا فرود امد.

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 2
  • باحال بود 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم|مدار عشق

چشمام رو مالیدم و کتاب رو بستم.

چراغ مطالعه رو خاموش کردم و کتاب رو روی میز کنار تختم گذاشتم.

چشمام رو بستم.

چند دقیقه گذشت اما خوابم نبرد.

از جام بلند شدم و به سمت کیف ابی ام رفتم و گوشی و هنذفری ام رو گرفتم.

رو تخت نشستم و اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم و دستامو پشت سرم گذاشتمو با چشمای بسته گوش دادم.

سلامتی همه بدا همه بی معرفتا
هرچی نگاه کردم بهش عشقو از چشام نخوند
سلامتیه اونی که خیلی قول داد ولی پاش نموند
سلامتی همه بدا دنبال ادا
بزن سلامتی اونی که دید و جواب نداد
میگه دنبالم نباش الان شلوغه شباش
سلامتی اونکه میگفت دوستم داره ولی نداشت
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه

سلامتی خودمو قلبم قلبی که کج نرفت
سلامتی اونی که خبراش میرسه از هر طرف
اونی که دید دارم میمیرم ولی نگفت بمون
سلامتی عشق جدیدت سلامتی جفتتون
ای وای دلگیری دلم چرا انقدر پیگیری دلم
اون گذاشت رفت پای کی میشینی دلم
کسی که تا آخرم دست از اون کاراش برنداشت
سلامتی هر کی مثه من موندو ساخت و کم نذاشت
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه

اهنگ بد شدم(ساسی مانکن)

یه دوبار دیگه اهنگ رو گذاشتم گوش دادم تا خوابم برد... 

**************

با صدای ساعت از خواب بیدار شدم.

چشمام رو مالیدم.

خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم.

اوف کاش هیچوقت صبح نمیشد؛روبروی اینه نشستم و موهام رومرتب کردم و با ذوق بالای سرم بستمشون.

از جام بلند شدم و بسمت کمد رفتم و درشو باز کردم.

با کلی فکر بالاخره لباس مخملی مشکیم با شلوار مثل خودش رو پوشیدم.

به سمت دره اتاق رفتم و بازش کردم نفس عمیقی کشیدم و وارد حال شدم که یخ زدم.

درحالی که خودمو بغل کرده بودم به ارامی از پله ها پایین رفتم

اه مثل همیشه نازگل در و پنجره هارو باز گذاشته بود و خونه یخ بود.

دستگاه قهوه ساز رو روشن کردم بعد هم به سمت پنجره ها رفتم و یکی یکی بستمشون پرده هارو هم انداختم و خونه تاریک شد.

لبخند رضایت بخشی زدم.

رفتم تو اشپزخانه، قهوه اماده شده بود، لیوان حاوی قهوه رو برداشتم  و از پله ها بالا رفتم و دره اتاقم رو باز کردم.

کلاه زمستونیم هم سرم کردم که یخ نزنم.

به سمت تراس رفتم و درش رو باز کردم.

هوای سرد ترکیه حس خوبی بهم میداد.

روی صندلی چوبی توی تراس نشستم.

به اطرافم نگاه کردم.

پر از گلهای متفاوت.

به دریا نگاه کردم.

باد موهام رو به بازی گرفته بود.

پام رو روی اون یکی انداختم.

کمی از قهوه ام خوردم و به دریا خیره شدم.

با نازگل صبحونه خوردیم.

نازگل:هوی هویج

با اعصبانیت گفتم:به من نگو هویج.

و عصبی قاشقم رو توی چایی تکون دادم.از این لقب بدم میومد.

_عزیزم اخه بهت میاد.

اخم کردم.

*اصلا هم بهم نمیاد

با خنده درحالی که انگشتشو میچرخوند گفت:

_اما اون موهای فر نارنجیت یچی دیگه میگن.

بیتفاوت گفتم:

*زودتر بخور بریم.

لقمه ی بزرگی از کره توی دهنش گذاشت و با دهن پر گفت:

_باشه.

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم.

از بین مانتو هام یک مانتوی کرمی خفاشی با شلوار و شال شیری انتخاب کردم.

جلوی شالم نوازر مشکی بود به خاطر همین کفش های مشکیم رو پوشیدم.

گوشیم و هنذفری و وسایل نسبتا ضروریه دیگه ام رو تو کیف سفید ساده ام گذاشتم، یه برق لب زدم  رفتم پایین.

بلند داد زدم:

نـــــــــازی

اونم مثل خودم در حالی که از صندلی جدا شده و رو غذا خم شده بود و تند تند لقمه بر میداشت گفت:

جـــــان؟

رفتم نزدیکش و گفتم:

اماده شو دیگه دختره شکمو!! دوروز دیگه نگی من چرا چاقما!!

بیخیال گفت:

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

باشه دیگه یکم صبر داشته باش.

هـــــوف از دست این دختر یک ساعته هنوز اماده نشده.

دسته به سینه منتظر ایستادم که بیاد.

************

پس چرا نیومد این دختر؟

برگشتم دیدم مثل این مانکن ها داره اروم از پله ها پایین میاد.خواستم چیزی بگم که نگاهم به صورتش افتاد.

انگار رفته ارایشگاه.

اما خوشگل شده بود.

یه سایه چشم سفید و طوسی مخلوط زد بود که حالت محو داشت و فقط از نزدیک معلوم بود،کرم هم رنگ پوست خودش که صورتش رو صاف کرده و در اخر یک رژ لب جیگری.

یه لباس ساده اما شیک کوتاه پوشیده بود با یه شلوار لی طوسی و کفش اسپرت سفید.

موهای خرماییشو دم اسبی بسته بود و تیکه ای از موهاشو جلوی چشمش ریخته بود.

یهو ناخواسته گفتم:

عجب جیگری.

نازگل ذوق زده دستاشو به هم زد و گفت:

وویی واقــــــــــعا خوشـــــــــــــــــگل شدم یاسی؟خب اگه میدونستم زودتر به حرف میای از اول اینکارو میکردم.

گفتم:

بی ادب نشو مفت نزن بچه زود باش بریم، حسابی معطلم کردی.

اخم ریزی کرد و گفت: حالا اینو باش مانتو پوشیده واسه من، شالم که انداختی تو.

گفتم:

عزیزم مشکلیه؟

با لحن لوسی گفت:

اخه عزیزم اینجا استانبوله، ایران نیست که.

سرمو انداختم پایین و اروم گفتم:

اینجا ایران نیست، من که ایرانی ام.

بعد دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم و بسمت ماشین راه افتادیم.

در سمت راننده رو باز کردم.

سوار شدم و ماشین رو روشن کردم. دستم رو سمت ضبط بردم و اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم.

که نازگل کلافه گفت:

پـــــــــــــــــــــــوف از بس این اهنگ رو گذاشتی کلافه شدم.

پام رو روی پدال گاز گذاشتم و حرکت کردم.حوصله ی بحث سر اینارو نداشتم.نازگل هم اهنگ رو عوض کرد و بلند بلند باهاش میخوند.

اهنگ قشنگیه.

یه بار خوند و دوباره نازگل همون اهنگ رو گذاشت.

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

سلام با مرام شدی شبیه باورام

آسه دلو رو میکنم تا که برقصی تو برام
بهم میگی خاصی اینو خودم میدونم
تو منو میخواستی آره اینم خودم میدونم
عجیبم معلومه نه دنباله بهونه ام
که فقط بزنم بکوبم من بی خیال زمونه ام
مثه تو همه مثه همیم دور هم جمعیم
حالمون خوب مودمون توپ از همه بهتریم
وای که چقدر با مرامی تو شبیه باورامی
دنیا به کامم شیرینه تا وقتی که تو باهامی
وای چقدر با مرامی تو رفیقه با وفامی
دنیا به کامم شیرینه تا وقتی که تو باهامی
دستاتو میگیرم دستامو میگیری
ما به هم محتاجیم بدونه هم میمیریم
دله من با تو خوشه دله تو با دلم
بیا تمومه زندگیم به پای تو خوشلم
میشم اونی که تو میخو
ای حالا با دلم راه میای
هرکی ام ما رو میبینه میگه چقدر شما به هم میاین
وای که چقدر با مرامی تو شبیه باورامی
دنیا به کامم شیرینه تا وقتی که تو باهامی
وای چقدر با مرامی تو رفیقه با وفامی
دنیا به کامم شیرینه تا وقتی که تو باهامی
وای , با مرام , ساقی رابم بده راب نابم بده
وای چقدر با مرامی دنیا به کامم شیرینه
تا وقتی که تو باهامی

حسین تهی(با مرام)

نازگل:جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ عاشـــق این اهنگم.

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 2
  • باحال بود 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

اوف از دست این نازگل.

با خل کاری های نازگل بالاخره به شرکت رسیدیم.

رو به شرکت سلحشور. چند دقیقه خیره به ساختمان بودم که نازی گفت:

(مخفف نازگل)هی کجارو نیگا میکنی؟

من:هیچی بنظرم بریم تو.

نازی:بریم.وارد ساختمون که شدیم طبقه اول تعداد زیادی کارمند بودند که هرکی سرش تو کاره خودش بود.

چه خوشگل بود.

زمینش از تمیزی برق میزد و اون لوستر طلایی بین اون همه گچ کاری سفید سقف خودنمایی میکرد و چشم هربیننده ای رو جذب میکرد.

پرده های بزرگ طلایی رنگ مخملی و دیوار هاش سفید با طرح خط های افقی طلایی..

از جلو یک راهرو بود و دور و برمون سه چهار تا اتاق بیشتر نبود حتما نمیخواستن طبقه اولشون زیاد پر باشه.

با بهت به اطرافم نگاه میکردم.

خیلی خوشگل بود و تابلوی بزرگی که روی خود ساختمون هم بود توی محوطه زده بودن که روش طرح لباس و وسطش اسم سلحشور با رنگ طلایی مات نوشته شده بود.

از بالای دیوار ها گلایی طلایی رنگ گذاشته بودن که سرمنشاش گلدان سفید که اسم سلحشور روش خودنمایی میکرد بود و جو رو زیباتر میکرد.

ناخود اگاه عاشق رنگ طلایی شدم.

چشم از اطرافم برداشتم و جدیت دوباره خودمو حفظ کردم.

خانومی با سرعت قدم برمیداشت.خودم رو بهش رسوندم و به انگلیسی گفتم:Excuse me 

(ببخشید......)

قبل از اینکه حرفم تموم بشه گفت طبقه دوم و رفت.

شونه ای بالا انداختم و نازی صدا کردمو به طبقه دوم رفتیم .

دختری خیلی نسبت به بقیه با ارامش راه میرفت.

به سمتش رفتم و گفتم:

sorry lm gonna plan they going offer me where to go

(ببخشید من میخوام طرح هامو ارائه بدم باید کجابرم؟)

دختره که بنظر کم سن و سال بود با خوشرویی گفت:طبقه یازدهم سمت راست فقط بهتون پیشنها میکنم از آسانسور نرین که وسط راه گرفتارتون میکنه.

گفتم:باشه ممنون.

دختر رفت.

نازی:بیا بریم

من:تو که نمیخوای از پله ها بری؟

نازی:البته میخوام از پله ها برم من جونمو دوست دارم تازه کلی هم ارزو دارم.

من:مثلا؟

نازی:1ـ برم لندن و خواننده بشم

2ـ بعد از معروف و پولدار شدن 6 تا ماشین لامبورگینی و غیره بگیرم که پنج تاش واسه من یکیش واسه تو.

3 ـ اینکه اگه خیلی پولدار و مشهور شدم کاخ سفید رو بخرم.

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

دستم رو زدم به پیشونیم و گفتم:وای نازگل جان فکر کن از اینجا تـــــــــــا طبقه یازدهم چندـــــ تا پله هست؟

نازی:عه خب من که نشمردم بشمرم بگم.

من:اوف نازی من که نگفتم بشمار اصن به من گوش کن ارتفاع ساختمون رو در نظر بگیر.از طبقه دوم تا طبقه یازدهم کلی راه است.

نازی:نچ اینطوری نمیشه افکار من مثل خودم منطقیه من که به ارتفاع ساختمون دقت نکردم.

من:اصن هرجا میخوای برو.نازی:باش من رفتم از پله ها.

(گفت و گو های انگلیسی به صورت فارسی نوشته میشن)

نازی رفت من رفتم سمت اسانسور که وقتی به درش رسیدم خواستم برم تو گیر کردم.

به سمت چپم نگاه کردم که با مردی که اونم گیر کرده بود چشم تو چشم شدم.

یهو خودمو عقب کشیدم که دیدم هنوز داره من رو نگا میکنه دستمو جلوی صورتش تکون دادم انگار نه انگار مثل چیز زل زده بود به من.

پشتمو نگاه کردم اما چیزی برای اینجوری نگاه کردن نبود.یکم که گذشت عصبانی شدم و کاور رو کوبیدم تو سرش که به خودش اومد.

اها معلوم بود این مخش تیک داره با ضربه حل شد .

همونطور که داشت با دستش سرش رو مالش میداد گفت:یکم تخفیف میدادی.

رفتم تو اسانسور اونم اومد.

 طبقه ی یازدهم رو زد.

رسیدیم طبقه11.

در آسانسور که باز شد نازگل رو دیدم که زبونش رو انداخته بود بیرون و چش و چالش رو کج و کوله کرده بود.

با تعجب داشتم نگاش میکردم که صورتشو درست درمون کرد و گفت:عه یاسمین من رو نشناختی منم نازگل و البته از طبقه دوم تا اینجا 373 پله بود.مرد کناریم داشت با پوزخند نگام میکرد.

راستی این یارو فارسی بلد بود؟

ابروهامو بالا انداختم وکاورمو گرفتم روبه روی صورتم و گفتم:دوست من نیست

 

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)

از اسانسور پیاده شدم.سریع به سمت نازگل بازوش رو گرفتم.

 

گفتم:بیا ببینم.

نازی:عه یاسمین دستم

بعده اینکه یکم دور شدیم از مرد رو به نازگل گفتم:تو چه چرا بازم قاط زدی؟هان؟ابروم رفت بابا.یکم سفت و سخت باش.

مثل بچه های حرف گوش کن گفت چشم.

صدامو صاف کردم و با نازگل به سمت منشی رفتم.

به منشی گفتم:ببخشید من میخوام طرح هامو ارائه بدم کجا باید برم؟

خانوم:همین راهرو رو طی کنید بپیچین سمت چپ و بعد سه تا در هست برین در سمت راستی.

گفتم:ممنونم

منشی:خواهش میکنم.

راهی رو که گفته بود رفتیم.به سمت دره سمته راست رفتم و در زدم.

گفت:بفرمایین.

در رو باز کردم به نازگل گفتم :بیرون بمونه.

اونم قبول کرد.درو بستم و سلام کردم.

گفت:سلام.

از نیمرخ صورتش فهمیدم مرده توی اسانسوره.

چی؟یعنی من  زدم تو سره...............

گفت:کارتون رو بگین سرم شلوغه.چه بی ادب اصلا سرشو بلند نکرد که ببینه کی هست.

گفتم:اومدم طرحمو ارائه بدم.

گفت:بده.

من:چیرو؟

گفت:طرحا.

کاور رو تو دسش گذاشتم همونطور که سرش  تو لپ تابش بود طرح هارو بدون اینکه نگاه کنه انداخت رو میزش.

گفت:تو استخدامی میتونی بری

ویرایش شده توسط **Narges**
  • لایکت میکنم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه تای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب از اتاق خارج شدم.

درو بستم، اینطوری که نمیشه.

پس دوباره در رو باز کردم و وارد شدم.

مرده سریع گفت:

هامین (بوق، بوق، بوق)چرا حواست به اون باری که تو راه بود نبوده میگن پارچه های ابریشم تو دریا چپ شدن و کلا خیس شدن این چه گندیه زدی هان؟هـــــــــــــان؟

سرم رو کمی خم کردم و با تعجب گفتم:

ببخشید!

یهو سرش رو بلند کرد.

سریع دست از روی میز برداشت موهای قهوه ایش رو مرتب کرد و رو به من با شرمندگی گفت:

خیلی ببخشید شرمنده اشتباه گرفتم.

بعد سریع گفت:

من مهرید هستم.

بعد هم دست دراز کرد.

بهش دست دادم و گفتم:

منم یاسمین هستم که الان طرح  هام رو به شما دادم.

گفت:

اها ببخشید.

این یارو کلا قاط میزنه؟پس چجوری دست راست رئیس کل شرکت شده؟

پشت میزش نشست و شرع کرد طرح هارو یکی یکی نگاه کردن.

بعد دستش رو به چونش زد و رو به من گفت:خوب ان اما نباید فقط مدل لباس مجلسی و اونم بلند بزنی، من یعنی ما توقع داریم که از نوع های دیگه هم طرح بزنی ولی اینا خوبن پس نگران باش.

  • لایکت میکنم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • جدید...