رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'تخیلی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی کتاب ساز
    • اطلاعیه
    • قوانین
    • مسابقه و دیالوگ
    • تغییرات
    • مسابقه
  • کتاب
    • قوانین و قوائد رمان و کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • رمان های کامل شده
    • دانلود کتاب
    • کتاب صوتی
    • داستانک
    • دلنوشته
    • معرفی رمان های معروف
    • داستان کوتاه
    • تالار ترجمه رمان
    • تالار طراحی
    • تالار ویرایش
    • تالار نقد
  • بخش ویژه کتاب ساز
  • عکس
  • عمومی
  • فرهنگ و هنر
  • آهنگ و فیلم
  • بخش مد و زیبایی و سلامت
  • آموزش
  • بخش مذهبی
  • جزیره گم شده
  • گروه ادمین عاشقانه ها
  • کلوپ رمان های مختلف باحال رمان های ترسناک
  • کلوپ رمان های مختلف باحال رمان های پلیسی
  • کلوپ رمان های مختلف باحال رمان های عاشقانه
  • کلوپ رمان های مختلف باحال رمان های طنز و کل کلی
  • ⭐لبخند⭐ لبخندها
  • ⭐لبخند⭐ عاشقانه ها
  • ⭐لبخند⭐ زیبایی ها
  • ⭐لبخند⭐ خوانندگان
  • ⭐لبخند⭐ بازیگران
  • ⭐لبخند⭐ مدلها
  • ⭐لبخند⭐ فیلم ها و اهنگ ها
  • ⭐لبخند⭐ کاوشگران آسمان ( نجوم )
  • ⭐لبخند⭐ کتاب باز ها
  • کار گروهی ما پیشنهاد خلاصه رمان
  • کار گروهی ما بر عهده گرفتن رمان
  • کار گروهی ما اتمام رمان گروهی
  • کار گروهی ما انتخاب عکس جلد برای رمان
  • کار گروهی ما قوانین گروه
  • کار گروهی ما بخش چت
  • انیــــــــــــــــمه :) ❤انیمه ها❤
  • انیــــــــــــــــمه :) پاسخ به سوالات

گروه محصول

  • رمان های فروشی
  • لایه باز کاور رمان ها

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


شماره تلفن

 
یا  

درمورد من

2 نتیجه پیدا شد

  1. نام: کوهستان متلاطم ژانر: تخیلی هدف: سرگرمی ساعت پارت گذاری: آخر شب خلاصه: در کوهستان باروس، الف‌هایی قدرتمند زندگی‌می کنند و در خفا، برای تصرف دنیای پتروس نقشه می‌کشند...
  2. #داستان_کوتاه #رسا(رویا_س) #عشق_مال_همه_است نگاهش روی تاریک و روشن اتاق می چرخید.سر تکان داد تا کمی دیدش بهتر شود اما فایده ای نداشت.جک چراغ را خاموش کرده و تنها نوری که به اتاق می تابید، نور پذیرایی بود که به واسطه ی روشن بودن تلویزیون ساطع می شد.کمی خودش را تکان داد تا عرق نشسته بر تنش، کم تر اذیتش کند.جایش را تغییر داد تا بتواند بهتر چشم به محبوبش بدوزد؛ محبوبش آن طرف پنجره و در صحرا زندگی می کرد. کار هرشبش این شده بود که دور از چشم بقیه، مجالی برای دیدن رخ یارش پیدا کند و دور از چشم نامحرمان، به او چشم بدوزد و روز به روز بیشتر دلبسته اش شود.می دانست که این عشق به سرانجامی نمی رسد چون هیچ کشش و علاقه ای از معشوق ندیده بود. روزها به امید دیدار او چشم باز می کرد و شب ها در آرزوی وصال او به خواب فرو می رفت.سعی می کرد تا جایی که توان در حنجره اش داشت برای معشوق بخواند تا شاید به او از گوشه ی چشم نگاهی بیندازد اما تا به حال موفق نشده بود. می دانست که صدای خوبی دارد.این را بارها از جک و ویلیام شنیده بود اما از رز خیر.حتی سرش را بر نگردانده بود تا منبع صدا را ببیند. آن شب نیز در دل دعا می کرد که ویلیام تا نیمه شب بیدار باشد تا او خوب بتواند محبوبش را از پشت پنجره ببیند و در دل قربان صدقه اش برود.آخر مگر چیزی زیباتر از او هم در عالم هستی وجود داشت؟ کمر باریکش، لباس زیبایی که به خوبی قالب بدن پر پیچ و خمش شده بود و بوی عطرش که باد آن را به مشامش می رساند و او را مست و مدهوش می کرد.رنگ پوست سیاهش بود که او را برای اولین بار جذب خودش کرد.انگار رنگی جز سیاه برایش معنی نداشت و رنگی را جز آن، رنگ نمی دانست.چقدر دلش می خواست که او اکنون کنارش بود و سید، آن را در آغوش می کشید و می بویید اما چه فایده که فقط این یک رویا بود و به واقعیت نمی پیوست. شاید هیچ گاه فکرش را هم نمی کرد که عاشق این موجود سیاه رنگ شود و دلش با دیدن رقص های دلبرانه اش در باد بلرزد.خوب آن شب را به یاد داشت.همسایه اشان آتشی به پا کرده بود و گوشت کباب می کرد.باد پاییزی می آمد و عطر محبوبش به مشامش می رسید که با دیدن صحنه ای، سر جایش ماتش برد. محبوبش میان باد کمرش را تکان می داد و سرش را می چرخاند.موهای مشکی اش میان باد تکان می خوردند و دل او را بیشتر از پیش می بردند. همین هم باعث شد که تا چند روز مبهوت بماند و صدایش درنیاید اما سرانجام جک او را پیش دکتر برد و زبانش را باز کرد.وقتی که از پیش دکتر آمد، نگاهش به رز افتاد که طره ای از موهایش روی زمین افتاده اند و رز پژمرده و غمگین در لاک خود فرو رفته است.وقتی که این صحنه را دید، حس کرد قلبش دیگر نمی زند.یعنی می شد که او هم به سید دل بسته باشد و از نخواندن او ناراحت شده باشد؟ سید در آن لحظه دعا کرد که ای کاش درون قفس زندانی نبود تا این سوال را از رز بپرسد اما افسوس که نمی توانست.درون قفس محبوس بود و بال و پرش را بریده بودند تا فرار نکند.نمی دانستند که او اگر بال و پر هم داشت از کنار معشوقش تکان نمی خورد. رز مشکی اش با گلبرگ هایی پژمرده زیر پنجره ی اتاقش آرمیده بود و سید به آرامی اشک می ریخت.طاقت ناراحتی او را نداشت.از همان روزی که او نخوانده بود، رز پژمرده شده و تا الان حالش خوب نشده بود.سید نیز هرشب به او خیره می شد و سعی می کرد جلوی افکار منفی اش را بگیرد اما چیزی ته دلش به او می گفت که حال رز خوب شدنی نیست و او قرار است سید را ترک کند. با خاموش شدن چراغ، آهی کشید و پلک فرو بست تا بغضش را قورت بدهد و به عشق نافرجامش فکر کند. نمی دانست چقدر گذشته بود که با تابش نور خورشید به چشم هایش، پلک هایش را باز کرد.نگاهش به رز که افتاد و جسم بی جانش را روی بیل باغبان دید، مات ماند.باور چیزی که می دید برایش غیر ممکن بود.چطور توانست که محبوبش را بکشد و از آنجا ببرد؟ او که هنوز زنده بود و نفس می کشید. چشم هایش به جای خالی رز خیره شده بود و از جایش تکان نمی خورد.آخر مگر بدون رز، زندگی هم معنا داشت؟زندگی می کرد به شوق وصال با او.آواز می خواند و دلبری می کرد تا دل معشوقش را ببرد اما حالا باید چه می کرد؟بدون او مگر طاقت زنده ماندن داشت؟ سرانجام صدای داد ویلیام با ناقوس ساعت یکی شد.قناری به آرزویش رسیده بود.
×
×
  • جدید...