رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

حبیب

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    123
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد حبیب در 22 مرداد

حبیب یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

358

4 دنبال کننده

درباره حبیب

آخرین بازدید کنندگان نمایه

178 بازدید کننده نمایه
  1. حس می‌کردم که این چهره و جسم فقط یک خوابه؛ اما شخصی که روبه‌روم قرار داشت، واقعا یک جسم بود! ـ بله پسرم. اومدم تا یه موضوعی رو بهت بگم. فقط لطفا عصبی نشو؛ چون آسیب می‌بینی. حرفاش خیلی آروم بود و صداقت گفتارش، من رو راضی کرد تا بی‌اختیار بگم: ـ باشه. قول میدم عصبی نشم. سرش رو تکون داد. موهای بلند و زیباش توی هوا به رقـ*ص در اومدن و من رو مشتاق کردن تا از این فرصت کمی که بهم داده بود استفاده کنم و چهره‌ش رو بعد سیزده سال ببینم. ـ احتمالا شنیدی که شاهزاده لوئیس توی یک مبارزه‌ی تن‌ به تن با جادوگر قدرتمندی که اجیر شده‌ی خشایار بود، کشته شده. پسر شاهزاده لوئیس، یعنی شاهزاده فرد که سیزده سالشه الان تنهاست؛ چون مادرش رو هم خشایار کشته. ملکه گورانتیتان هم دنبال کسی بود که بتونه از نوه‌ش نگه‌داری کنه و خب کی بهتر از پادشاه گرگ‌های سپید؟ برای همین هم جادوی" وانیا" رو که باعث می‌شد تو پدر‌خونده‌ی شاهزاده فرد شی رو اجرا کرد و الان فقط منتظر به‌هوش اومدنته تا مقداری از خونت رو بهش بدی و کارش رو تکمیل کنی. نگاهی به چشمای بی‌روح من انداخت. هیچ حسی نسبت به اعمال ملکه گورانتیتان نداشتم! برای همین هم گفتم: ـ خب. یعنی الان من پدر‌خونده‌ی شاهزاده هستم؟ ـ نه! ملکه باید خون تو رو با خون شاهزاده ترکیب کنه و زیر پای درخت جیراس کهن بریزه. اون وقت جادوی درخت به کار می‌افته و تو به طور رسمی پدر‌خونده‌ی شاهزاده فرد می‌شی. بی‌اختیار سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ عجب ملکه‌ی بی‌فکر و گستاخی! هنوز جمله‌م کامل نشده بود که صدای قهقه‌ی بلندش رو شنیدم. به چهره‌ش خیره شدم. پوست سفیدش من رو یاد زمانی انداخت که به شوخی، با زغال روی صورتش نقاشی یک گرگ و نقاشی یک طوطی رو کشیدم. اون زمان با هم زیاد بازی می‌کردیم. من با بازی کردن وقتم رو می‌گذروندم و اون، با دوختن پیرهن‌های رنگاورنگ کسایی که روی اعصاب بودن! " هیچ‌گاه قدرشان را نمی‌دانیم و بعد، زمانی که در کنارمان نیستند، به یادشان می‌افتیم و دلتنگ می‌شویم. این ذات بشریت است. تفاوتی ندارد که ما یک انسان باشیم یا یک جادوگر! ما، هیولاهایی هستیم که از وجودین خود بی‌خبریم!" با به یاد آوردن این جمله که پادشاه فرانک دستور حکش رو روی دیوار‌های راهرو‌های طلایی رنگ قصر"پویوتو" داده بود. پادشاه فرانک وقتی پنج‌ساله‌شد، کل خانواده‌ش رو از دست داد و سلطنت جنوگا، به دست وزیر اعظم جنوگا افتاد و بعد وقتی هجده ساله شد، حکومت جنوگا رو به دست گرفت و بعد دستور داد این جمله رو که در مورد خانواده‌ها بود رو روی دیوار‌های قصر"پویوتو" حک کنن. ـ می‌دونستم چنین واکنشی رو نشون میدی؛ اما خواهشا خشمگین نباش. این‌کار باعث می‌شه اگه پتروس شکست بخوره هم باز تو جایی برای موندن و ساکن شدن و تجدید قوا داری. راست می‌گفت. اگه این رو قبول می‌کردم، به راحتی می‌تونستم پیروز جنگ باشم! برای همین با آرامش گفتم: ـ مطمئن با به هیچ‌عنوان نمی‌ذارم توی جنگ شکست بخورم. این‌کار برای جنگ کمک زیادی بهم می‌کنه. پس قبول می‌کنم.
  2. مطمئن باشید رمانی بی دلیل تگ نمی‌گیره پس بدونید قلمش فوقالعاده ست

    بخونیدولذت ببرید

  3. بعد از زدن این حرف، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. می خواستم با متمرکز کردن ذهنم، وارد ذهن پزشک بشم و اعمالش رو زیر نظر بگیرم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ذهنم آماده‌ی اجرای ورد شد. سریع خاطرات گذشته‌م رو به یاد آوردم. پدر همیشه‌ موقع تمرینات جادو بهم می‌گفت" ورد‌ها رو اشتباه نخون؛ چون ممکنه باعث مرگت شن. مخصوصا ورد‌هایی که مربوط به ذهنن. برای مثال، هیچ‌وقت ریپیا توراکومون رو اشتباه به زبون نیار؛ چون باعث می شه ذهنت وارد یک جهان دیگه بشه و اگه اشتباه بخونیش، نیروی جهان‌ها ذهنت رو از بین می‌برن." با به یاد آوردن هشدار‌هاش در مورد اجرای ورد‌ها و وردی که برای وارد شدن به ذهن پزشک نیاز داشتم، نیروم رو متمرکز کردم و بعد از انتقالشون به مغزم، زیر لب ورد رو با احتیاط تکرار کردم: ـ ریپیا توراکومون. به محض به زبون آوردن ورد، حس کردم دارم بیهوش می‌شم؛ ولی این بیهوشی نبود! یک حس معلق بودن، توی فضای نامرئی اجسام یا بهتر بگم جهان" نیارونا" بود. جهان نیارونا، یکی از پیچیده‌ترین و ناشناخته‌ترین جهان ،از هشت بعد، رانونا،توکیا،سیوارا،توپا، ریالودا،سادورا،نوتیا و جهان اصلی یا همون دنیای مرئی که یک طرف دیگرش جهان نیاروناست بود. بعد‌ها، مکان‌های بودن که توشون قدرت‌ها، ذهن‌ها. روح‌ها و جسم‌ها رشد می‌کردن. بعد نیارونا دومین جهان پرورش دهنده بعد از جهان توکیا محسوب می‌شد. برای همین هم من وارد این جهان شده بودم. جهان‌ها با دنیا‌ها فرق داشتن. دنیا‌ها همه مرئی بودن و قابل مشاهده؛ اما جهان‌ها نامرئی بودن و دیدنشون بدون استفاده از جادو امکان نداشت! چند دقیقه‌ای توی همون حالت گیر افتاده بودم. سرمای عجیبی تمام بدنم رو در برگرفته و آزارم می‌داد؛ برای همین هم اشتیاقم برای فهمیدن کار های پزشک بیشتر شد. پزشکای جنوگا با استفاده از نیروی درونی‌شون بیمارانشون رو درمان می‌کردن و برعکس پزشکای پتروس که همیشه چند تا معجون جادویی همراهشون بود، از مواد اولیه اون معجون ها استفاده می کردن و فقط در برخی موارد، راضی به استفاده از اون معجونای بدطعم و تلخ می‌شدن. کم‌کم صبرم لبریز شد. می‌خواستم دوباره به حالت قبلم برگردم. برای این‌کار لازم به اجرای ورد پیچیده‌ی دیگه‌ای بود که من به سختی می تونستم اجراش کنم؛ اما اگه اجراش نمی‌کردم دیگه زنده نمی‌موندم؛ چون جهان "نیارونا" اجازه موندن بیشتر از پنج ساعت رو به کسی نمی‌داد. سریع ذهنم رو متمرکز کردم. نیروم رو توی ذهنم ذخیره کردم و بعد با آرامش شروع به خوندن وردی کردم که چند ماه پیش پدر بهم اجراش رو یاد داده بود: ـ نوتیا پیوفا ذروکو... دراویانا توپیانرودو. چند ثانیه‌ای منتظر موندم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. انگار ورد رو اشتباه به زبون آورده بودم! ـ نترس کیارش! ورد رو درست خوندی؛ اما من نذاشتم برگردی. آخه باید باهات در مورد موضوعی صحبت کنم. الان تو به صورت یک روح توی این‌جایی. پس چشمات رو باز کن. صدای کسی که این حرفا رو بهم زد خیلی آشنا بود. برای همین هم کنکجاو شده بودم که چه کسی داره باهام حرف می‌زنه. سریع چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. هیچ چیزی وجود نداشت. تاریکی محض بود. ـ این جا رو نگاه کن پسرم. به سمت صدا برگشتم.چهره‌ی یک انسان رو دیدم. چشمای زیبا و میشی رنگ و نافذ که مهربونی ازشون می بارید. بعد یکی بینی نوک قلمی و تیز رو دیدم که خیلی شبیه به مادر بود و بعد هم خود مادر رو دیدم؟ ـ مادر؟!
  4. چند دقیقه ای منتظر پزشک موندم. حس بدی داشتم و دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر از جام بلند شم؛ اما هرچقدر سعی کردم نتونستم این‌کار رو بکنم. برای همین هم چشمام رو روی هم‌گذاشتم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم که صدای باز شدن در و بعد، صدای قدم های آروم کسی رو شنیدم. هر لحظه صدا بهم نزدیک‌تر می‌شد و من هم بیشتر می ترسیدم. نمی‌دونم، شاید این ترسم به خاطر بی‌خبریم از مکانی که توش بودم بود. شاید هم این ترسی که داشتم، به اتفاقات اون چند روز ربط داشت و من بدون این‌که بدونم، از یک چیز ناشناخته می‌ترسیدم. ـ قربان! بیدار هستید؟ من پزشک دربار جنوگا، ویلیام هستم. اگه بیدار هستید جوابم رو بدید لطفا. تعجب کردم. من، پادشاه قبیله‌ی گرگ‌های سپید که درست در شمال پتروس زندگی می‌کردم، حالا توی جنوگا ، تحت نظر پزشکی بودم که اصلا مهارتش بهم ثابت نشده بود. با این حال، تکون مختصری به دستای ضعیفم که به سینه‌ام چسبیده بودن دادم و با لحن نسبتا آرومی جواب پزشک رو دادم: ـ بله بیدار هستم. اگه هنوز کارتون رو شروع نکردید، بگید که من توی کدو سرزمینم و چرا نمی‌تونم چشمام رو باز کنم. لحنم به ظاهر آروم بود؛ اما احساس خطر کرده بودم و من، هیچ‌وقت در این مورد اشتباه نمی کردم! برای همین هم نفس عمیق و آورمی کشیدم و سعی کردم تمام انرژی درونیم رو توی دستام ذخیره کنم تا اگه احساس کردم قصد آسیب زدن بهم رو داره، بتونم از خودم دفاع کنم. ـ جواب سال اولتون اینه که الان توی یکی از دهکده‌های کوهستانی جنوگا هستید. تد جادوگری که ذهنتون رو کنترل می‌کرد هرکسی رو جه توی شورا بود کشت و بعد فرار کرد. برای همین هم ریچارد، همون جادوگری که جای تد رو گرفته بود، به محض خارج شدن جناب مرداس از ذهنتون، شما رو به همراه ایشون به این‌جا آوردن و از طریق جادو به پادشاه فرانک خبر دادن که شما نیاز یه پزشک دارین. پادشاه هم من رو به این‌جا فرستاد تا شما رو درمان کنم؛ اما جواب سوال دومتون. توضیحش یکم سول می‌کشه. حوصله‌ی شنیدن حرفای بنده‌ی حقیر رو دارین؟ با هر کلمه‌ای که به زبون می‌آورد، من عصبی تر می‌شدم. تد، همون جادوگری که بارها به خاطر وفاداریش قسم خورده بودم بهم خیـ*ـانت کرد و هرکسی که توی شورا بود رو کشت و بعد، برای زنده موندن خودش فرار کرد و به احتمال زیاد پیش خشایار، دشمن قسم‌خورده‌ی پتروس رفت. آه! چقدر طبیعت ترسناک و بی‌رحم بود! ـ حوصله شنیدن حرفاتون رو دارم؛ اما قبل این‌که شروع کنید به توضیح دادن باید ازتون بخوام که دیگه جمع نبندید و بگید کیارش. توی پتروس انقدر این عالیجناب‌ها و قربان‌ها رو شنیدم که حالم از این‌ کلمات بهم می‌خوره! وقتی حرفام تموم شد، آب دهانش رو به سختی قورت داد و با لحن آرومی گفت: ـ هر طور تو مایلی کیارش. خب باید بگم از بین رفتن بیناییت چند دلیل مختلف داره. یک جادوییه که روی ذهنت اجرا کردن. تد از یک جادو خطرناک استفاده کرد و همین باعث شده بخش بینایی مغزت از کار بیفته. یکی دیگه از دلایلش، شربتیه که قبل وارد شدن به اون خلٲ ذهنی خوردی. توی اون شربت یک نوع سم ریخته بودن که ممکن بود تو رو بکشه؛ اما به محض این که دیدمت، با جادو تمام اون شربت رو که توی بدنت بود از بین بردم. این‌که نمی‌تونی ببینی یک مشکل موقتیه؛ ولی اگه یک بار دیگه به خاطر عصبانیت کاری بکنی، ممکنه هم حافظه‌ت رو از دست بدی و هم بیناییت رو. پس سعی کن خودت رو کنترل کنی. وگرنه ممکنه بمیری. این‌که انقدر راحت و بدون دردسر واقعیت رو برام گفت، باعث خوشحالیم بود؛ اما با جملات آخرش، این خوش‌حالی رو تبدیل به ناراحتی کرد. من از مرگ نمی ترسدیم. من از این می‌ترسیدم که قبل از کم کردن شر خشایار از سر پتروس بمیرم. خشایار جاودانه شده بود و تنها یک نیرو می‌تونست اون رو بکشه. نیرویی که توی بدن من رشد می‌کرد و برای مبارزه‌ای سخت آماده می‌شد؛ اما انگار این مبارزه‌ هیچ‌وقت انجام داده نمی‌شد؛ چرا که من هر لحظه‌ و با هرکلمه، می‌تونستم مرگ رو تجربه کنم. سعی کردم به این موضوع فکر نکنم. برای همین هم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ می‌تونی معاینه‌ت رو شروع کنی.
  5. حبیب

    ناظر

    من هستم
  6. فصل دوم فرزندخوانده کیارش آروم چشمای دردناکم رو باز کردم. دیدم یکم تار بود و درست نمی‌تونستم ببینم. برای همین هم چندباری پلک زدم تا شاید، بتونم بهتر ببینم؛ اما دیدم بهتر نشد و چشمام درد گرفتن. سریع بستمشون و به فکر فرو رفتم. آخرین چیزایی که یادم می‌اومد، حرفای تد، جادوگر کنترل کننده بود که بهم گفت: " اگه ذهنت بهم بریزه، بیماریت اوت می‌کنه و ممکنه بمیری. برای همین هم تو نباید به چیزی فکر کنی. من با جادو این اجازه رو بهت نمیدم؛ اما بعد چند ساعت دیگه فکر کردن به موضوعات، به اختیار خودت میشه؛ چون جادو فقط میتونه مدت کمی‌ این کار رو با ذهن قدرتمند تو بکنه." با به یاد آوردن این جملاتی که تد بهم گفته بود، کم‌کم حرف‌های مرداس، پدرم رو هم به یاد آوردم که با تد بحث می‌کردن: مرداس: ذهنش قدرتمند هست؛ اما کنترلش دست خودش نیست. تد! تو که بهتر از من میدونی اگه جادویی که تو ازش استفاده می‌کنی رابطه‌ش با ذهن کیارش قطع شه یا حتی کیارش نتونه ذهنش رو کنترل کنه چه اتفاقی می‌افته. پس چرا بهمون این پیش‌نهاد رو دادی؟ چرا؟! کمی بیشتر فکر کردم که حرفای تد رو هم به یاد آوردم! تد: مرداس! خشایار بیرون از پتروس داره برای جنگ آماده میشه. اگه کیارش توی جنگ نباشه ما شکست می‌خوریم. کیارش پادشاه این سرزمینه. این تنها را برای بهبودی نسبی کیارشه. من انکار نمی‌کنم که خطرناکه؛ اما اگه خطر رو نپذیریم باید کشته شدن الف‌ها، فان‌ها و گرگ‌هایی رو ببینیم که توی پتروس می‌میرن و ما، به عنوان حاکمانشون هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. پس لطفا این‌بار، منطقت رو کنار بذار و به فکر کسایی باش که ممکنه بمیرن. خود کیارش که از خطر این کار آگاهه قبول کرده و بعد، تو قبول نمی کنی؟! اون زمان تد سعی می‌کرد پدر رو راضی کنه من هم، برای این‌که این بحث هرچه سریع‌تر تموم شه، از تد حمایت کردم و گفتم: ـ اگه من پادشاه این سرزمینم، بهتر از هرکسی میدونم الان باید چکار کنم. پدر اگه این خطر رو نپذیریم مجبوریم توی جنگ بدون من بجنگیم؛ چون یا بیهوشم یا مردم! پس خواهش می‌کنم این کار رو انجام بـ... . ـ عالی‌جناب به هوش اومدید. با صدای آروم و لطیف کسی از فکر بیرون اومدم. دوباره سعی کردم چشمام رو باز کنم؛ اما باز هم ناتوان موندم و نتونستم کاری انجام بدم. برای همین سعی کردم حرف بزنم: ـ بله.... به هوش‌اومدم؛ اما... نمی تونم چشمام رو باز کنم. ناگهان صدای نفس‌های تندش رو شنیدم. انگار از چیزی ترسیده بود؛ اما سعی کرد موقع حرف زدن خودش رو آروم نشون بده: ـ این عادیه... شما بیهوش بودین. بزودی پزشک دربار میان و شما رو معاینه می‌کنن. من دیگه باید برم. امیدوارم هرچه سریع‌تر بهبود پیدا کنید. صدای قدم های آرومش رو شنیدم. چند ثانیه بعد، در با صدای بلندی بسته شد و من تنها شدم. نمی دونستم چه اتفاقی برام افتاده و کجا هستم. از واکنش اون زن به حرفم، یکم ترسیدم. چه نشونه‌ای دیده بود ک اون‌طور وحشت کرده‌بود؟ چه نشونه‌ای؟ نمی دونستم. برای همین هم تصمیم گرفتم منتظرم بمونم. پزشک دربار حتما می‌فهمید که چه مشکلی برام پیش‌اومده. هرچند که بهش اعتمادی نداشتم!
  7. حبیب

    علی اعلام علوم د
  8. فصل دو نبرد تا سه شنبه‌ی هفته‌ی آینده ویرایش میشه

  9. حبیب

    همه‌ی کاربران انجمن
  10. حبیب

    سلام خسته نباشید سعی می‌شه تا آخر این ماه به اتمام رسیده شه
  11. پارت۳ حس عجیبی داشتم. با هر کلمه‌ای که از زبان او بیرون می‌آمد، ندایی از درون قلبم می گفت"او دروغ می‌گوید!او فرشته‌ی پنهان نیست!" نمی‌دانستم کدام را باور نمایم. ندای قلبم را؟ یا سخنان این فرشته‌ی پنهان که قلبم باورش نداشت؟ به هرحال، هرچه که بود، من باید از راز این سخنان پیچیده‌ی این فرشته‌ی پنهان پرده بر می‌داشتم. برای همین هم باید با درایت تمام جواب سوال‌هایش را می‌دادم. ـ انسانی بیش؟! می دونی چی این موضوع جالبه؟ این که خود انسان‌ها باور دارن که باهوش ترین جاندارن جهانن و اون وقت، یک فرشته‌ی عجیب و غریب، مثل تو این‌طور نژادشون رو به استهزا می‌گیره و می‌گه انسانی بیش! واقعا الف‌ها و شما فرشته‌ها این‌ همه غرور رو از کجا آوردید؟ هنوز کلمه‌ی آخر جمله ام را به طور جامل نگفته بودم که صدای پوزخندش را شنیدم و بعد صدای فریاد های جیغ مانندش را. ـ تو چطور جرٱت می‌کنی به نژاد من، نژاد فرشته‌های جادوگر، نژادی که همه ی پتروس آرزو دارند جزوش باش توهین کنی و بگی این هم غرور رو از کجا آوردید؟! لبخندی از روی رضایت زدم و به سقف اتاقم خیره شدم. بالاخره توانستم نقطه ضعف این فرشته‌ی مغرور را پیدا کنم و او را عصبانی نمایم! ـ آره جرٱت می‌کنم بگم این همه غرور رو از کجا آوردید؛ چون که شما واقعا هیچ برتری ای نسبت به اونا ندارید و فقط با ادعای زیادتون فکر می‌کنید برتر از همه‌اید! با این وجود یادت باشه، چیزی که تو رو کشونده به این‌جا، نیروییه که تو در من دیدی و این یعنی که تو داری اشتباه می‌کنی نه من. دوباره نگاهی به اطرافم انداختم. با این‌که حرفی نزده بود، مطمئن بودم که عصبانی شده است. برای همین هم با تحکم بیشتری ادامه دادم: ـ الف، یک نژاد از جادوگرانه. نیروی سحر آمیزی که دارن اسمش جادوئه. شاید شما فکر کنید انسان هیچ نیرویی نداره؛ اما این درست نیست. انسان یک نیرو به اسم اراده داره و کافیه با کمی تفکر و تلاش، به سمت هدفش گامی برداره تا بهش برسه. تفاوت الف، انسان، جادوگر و اژدها، اینه که هرکدوم یک نیروی متفاوت دارن؛ اما قوی‌ترین نیرو که همگی این جانداران دارن، یک نیرو به اسم محبت و مهربانیه که اگه نباشه، هیچ موجودی نمی‌تونه به زندگیش ادامه بده. حتی بین کوچک‌ترین جانداران هم محبت هست. پس نمی‌شه این نیرو رو دست‌کم گرفت. چون به مورچه قدرتی می‌ده که اجسامی که وزنشون ده ها برابر خودشه رو بلند کنه و جا به جا کنه و به انسان این قدرت رو می‌ده که در زمان سختی‌ها، شکست رو به راحتی قبول نکنه و با امید به زندگیش ادامه بده. حتی جادوگران هم این رو قبول دارن؛ اما الف‌ها، این رو قبول ندارن و می‌گن" هرچقدر فریب‌کار تر باشی، موفق تری!"حالا تو بگو، کدوم نژاد قوی‌تره و قدرتمند تره؟ می‌دانستم این بار دیگر مثل قبل فریاد نمی‌کشد و با آرامش بیشتر جوابم را می‌دهد. چند ثانیه‌ای منتظر ماندم تا این‌که به حرف در آمد و گفت: ـ من هنوز‌هم موندم که چطور، چنین انسان گستاخی بین الف‌ها زندگی می‌کنه. گفتی محبت؟ آه که چقدر تو ساده‌ای! یه نگاه به زندگی انسان‌ها بنداز. درست شبیه الف‌ها عمل می‌کنن؛ اما مثل تو دم از مهربانی و محبت می‌زنن؛ ولی بگو کدومشون به حرفاشون عمل کردن. تو گقتی این محبت بهشون قدرت می‌ده. اما اشتباه گفتی. اونا از محبت قدرت نمی‌گیرن. اونا از خشم قدرت می‌گیرن. پوزخند صدا داری به این سخنان جاهلانه‌اش زدم و با لحن خشمگینی گفتم: ـ اونی که اشتباه فکر می کنه، سعی می‌کنه افکارش رو به بقیه تحمیل کنه؛ ولی کسی که درست فکر می‌کنه، با آرامش و زیرکی بسیاری، حرفاش رو به شکل تاثیرگذاری می‌زنه. این راه تغییر تفکر بقیه ست نه کاری که تو می کنی. بذار خیلی راحت بهت بگم فرشته‌ی قلابی عزیز. من مطمئنم که تو فرشته‌ی پنهان نیستی و فقط یک جادوگر کوته فکری! فرشته‌ی پنهان هوشمندانه عمل می‌کنه و با آرامش حرف می‌زنه و توهین هم نمیکنه. درست بر عکس کاری که تو کردی. الان هم بهترین کار اینه که از این اتاق بری. صدای سائیده شدن دندان‌هایش بهم را که به خاطر عصبی شدن از حرف‌های این گونه شده بودند شنیدم و دوباره پوزخند اعصاب خردکنی زدم.
  12. ببخشید یکم گذاشتن پارت جدید دیر شد... از فردا پارت‌گذای منظم تره پارت۲ چند ثانیه‌ای گذشت که قهقهه‌ی بلندی سر داد و گفت: ـ خوشم اومد! خوشم اومد! از اون الف‌های احمق که با اجرای دو سه تا جادو می‌شه گولشون زد زرنگ‌تر و باهوش‌تری. خب بذار تا برات ماجرا رو بگم. هفت‌صد سال پیش، یک الف قدرتمند که اسمش" فردریک"بود تونست سه قدرت اصلی رو بدست بیاره و این یعنی قبولی اون توی اولین آزمون بود. بعد از اون من مثل تو باهاش حرف زدم و نیروی باستانی‌ای که درون قلبش بود رو حس کردم. نیروی باستان یک نوع انرژی درونیه که می‌تونه نیکی رو گسترش بده؛ اما اگه این نیرو درون جان‌دار سست عنصری شکل بگیره و رشد کنه، ممکنه این نیرو به شکل متفاوتی ظاهر بشه و اون‌وقت، پروس برای همیشه از بین می‌ره. بعد از این‌که نیروش رو حس کردم ، چند باری آزمایشش کردم و در آخر دربرابرش ظاهر شدم. چشمانم از تعجب گرد شدند. پس نیروی باستانی را در درون من هم حس کرده بود و می‌خواست، من را هم آزمایش کند! با فهمیدن این موضوع، دستی به موهایم کشیدم و باطمانینه گفتم: ـ نکنه می خوای من رو هم مثل اون آزمایش کنی که داری باهام حرف می‌زنی؟ دوباره صدای قهقهه‌اش بلند شد. مطمئن بودم که او برای امتحان کردن من آمده است و تا مرا امتحان نکند، از آنجا نخواهد رفت. برای همین هم منتظر سخنی از جانب او ماندم . ثانیه ها به تندی می‌گذشت و من، چون پسرک پنج ساله‌ای که منتظر جواب سوال هایش بود، به انتظار ایستاده بودم. تا آن‌جایی که من اطلاع داشتم، فرشته‌ی پنهان، هیچ‌گاه بدن فکر سخنی را بر زبان نمی‌آورد و همین، باعث عصبانیت من کم‌حوصله می‌شد! ـ تو اون چیزی نیستی که نشون می‌دی. من حتی به انسان بودن تو هم شک دارم و این، به خاطر حرفاییه که بهم زدی. پس قطعا کسی که چنین آدمیه رو مورد آزمایش قرار نمی‌دم. با شنیدن این حرف، از زبان او به فکر فرو رفتم و مدام از خود می‌پرسیدم: " مگه من چه حرفی بهش زدم که این‌طور در مورد من فکر می‌کنه؟" این‌که او در موردم چه فکری می‌کرد، اصلا برایم مهم نبود! اما دلیل این‌که چرا این حرف را به من زده بود، برایم اهمیت زیادی داشت. برای همین‌هم به آرامی پرسیدم: ـ مگه من چطور باهات حرف زدم که بهم شک داری و چنین نظری نسبت بهم داری؟! ـ تو در عین این‌که سعی می‌کنی جدی باشی، شخصیت شوخ طبع و خشمگینی داری. این تضاد ها من رو نسبت به تو مشکوک کرده. یادت نره، من فرشته‌ی پنهان هستم و قدرت‌هایی دارم که هیچ‌کس جز تو ازش مطلع نیست و اینم، یکی دیگه از مسائلیه که باعث می‌شه به انسان بودن تو شک کنم. این که فکر می‌کردی من قدرت ذهن خوانی دارم، خودش یک حدس درست بود. حرف‌هایش بسیار گیج کننده و عجیب بودند. نمی‌شد گفت که چه قصدی دارد! می‌خواست مرا بیازماید یا مزاح میکرد؟ این‌که فرشته‌ای چون او قدرت خواند ذهن انسان ضعیفی که هر روز مرگ را به خود نزدیک‌تر می‌بیند و هر لحظه، ممکن است او را به خاطر این‌که از یک نژاد دیگر است بکشند زیاد هم دور از ذهن به نظر نمی‌آمد! پس تعجب کردن به خاطر این‌که من او را این‌گونه آزموده بودم بسیار عجیب می‌نمود. ـ منظورت رو نمی فهمم. یعنی تو فقط به خاطر این‌که تو رو امتحان کردم من رو انسانی دورو به حساب میاری؟! نگاهی به پاهایم، که با کف چوبی و سرد زمین تماس گرفته و به خاطر سرما سر شده بودند انداختم و ادامه دادم: ـ اگه فقط به خاطر... . ـ همین طرز تفکرت هم شک من رو بیشتر می‌کنه. ادوارد! من قبل این‌که با کسی حرف بزنم، توی ذهنش می‌رم و هر آنچه در ذهن داره رو می‌بینم؛ اما وقتی خواستم وارد ذهنت بشم و به خاطراتت سفر کنم، نیروی مانعم شد! این در‌حالیه که هیچ جانداری، غیر از اسطوره‌ی آب، نمی‌تونه از دیده شدن خاطراتش توسط من جلوگیری کنه. با توجه به این موضوع باید بگم که وقتی حتی اسطوره‌ی آب هم انقدر در برابر ذهن من ناتوانه، چطور تو که انسانی بیش نیستی انقدر ذهن قدرتمندی داری؟!
  13. مقدمه: یک انسان، هیچ گاه نمی‌تواند در میان الف‌ها زندگی کند؛ اما ادوارد که یک انسان فانی ست در کنار الف‌ها به زندگی اش می پردازد. او مجبور است با آداب و رسوم دشوار الف‌ها کنار بیاید نگذارد آن‌ها به بهانه‌ی بی‌احترامی به خود، او را بکشند. آیا او موفق می‌شود؟ آیا توانایی ماندن در کوهستان متلاطم را دارد؟ برای رسیدن به پاسخ این سوالات، باید دید که او چگونه با این موانع روبه‌رو می‌شود. به نام خدا دستی به موهای بلندم کشیدم و آرام، روی تخت تک‌نفره‌ای که درست، در زیر پنجره‌ی اتاقم قرار داشت افتادم و به فکر فرو رفتم. همیشه قبل از خواب، آن‌قدر به دوستان خوش مشربی که در زمین داشتم فکر می‌نمودم که ذهن فعال و پر جنب و جوشم خسته می‌شد و تصمیم می‌گرفت کمی استراحت نماید. این‌بار هم همین‌گونه بود. خواب به دنبال من افتاده و قصد ربودنم را داشت؛ اما تصویر‌هایی که در ذهنم شکل می‌گرفتند، اجازه‌ی ربوده شدن توسط خواب را به من نمی‌دادند. گاهی به خاطر همین عادت شبانه‌ی خود، خود را به خاطر کنجکاوی ای بی‌جهتم در مورد آن خانه‌ی چوبی‌ای که درون روستایمان قرار داشت سرزنش می‌کردم. تاریکی ـ ادوارد... ادوارد. با شنیدن صدای آرام و نازک کسی، چشمانم را باز نمودم و در اتاقم به دنبال منبع صدا گشتم. وقتی هیچ‌کسی را درون اتاق خویش ندیدم، تا حدی مطمئن شدم توهم زده‌ام. ـ دنبال من نگرد. من فرشته‌ی پنهان الف‌ها هستم و تا زمانی که تو، تمام نیروهایت را بدست نیاری، توانای دیدن من رو نداری. امشب تولد بیست سالگیته و باید بگم که امشب اولین توانایی مهمت رو بدست میاری و اون‌هم خوندن ذهن دیگرانه. چشمانم از تعجب گرد شدند. فرشته‌ی پنهان الف‌ها تنها فرشته‌ای بود که هیچ‌گاه خود را به کسی نشان نمی‌داد و با کسی هم سخن نمی‌گفت. ـ می‌دونم که تعجب کردی.حتی قدرتمند ترین الف‌ها هم با حسرت منتظر روزی بودن که من باهاشون حرف بزنم و اون‌وقت، اومدم و با تو که یک انسان ساده هستی حرف می‌زنم! بذار برات یکم از قدرتت بگم. قدرت ذهن‌خوانی بهت کمک می‌کنه راست رو از دروغ بشناسی و بتونی واقعیت رو ببینی؛ اما اگه نتونی این قدرت رو کنترل کنی، دچار یک بیماری می‌شی. بیماری‌ای که به تو آسیبی نمی‌زنه، اما به هفتمین فرزند از نسل تو آسیب می‌زنه. البته باید بگم هیچ‌کسی توانایی مشاهده علائم خاص این بیماری رو به جز من نداره و من هم تا زمانی که از کسی مطمئن نشم بهش چیزی نمی‌گم. با به اتمام رسیدن سخنانش، شیطنت قدیمی‌ای که داشتم، مرا وسـ*ـوسه کرد که این فرشته‌ی پنهان را کمی مورد آزار و اذیت قرار بدهم و به نوعی نحوه‌ی گفتن سخنانمان را برای سخت‌تر نمایم. برای همین هم، در ذهنم گفتم: ـ اگه تو واقعا فرشته‌ی پنهان باشی، توانایی شنیدن حرف‌هام رو داری و می تونی جواب این سوالم رو بدی. یک الف، سال‌ها پیش تو رو دیده. اون الف اسمش چی بوده و چه چیزی رو درون قلبش داشته که تو، دربرابرش ظاهر شدی.
  14. حبیب

    اختصاصی

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6957-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%AF/ از صد تا رفت بالاتر لایک ها @fatemeh_vd
  15. حبیب

    پوند، پارس، پیرایش د
×
×
  • جدید...