رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

Raha

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    30
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Raha در 25 خرداد

Raha یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

115

4 دنبال کننده

درباره Raha

آخرین بازدید کنندگان نمایه

148 بازدید کننده نمایه
  1. Raha

    سلام نسترن دوست نارنجی:(i291):

    چطوری؟

    1. N.a25

      N.a25

      سلاااااااممممممم

      دووووووووستم😍😍😍😍😍

      خوبی رها جانم؟

      چرا اینجا اینقده خلوته😂😂😂

      دل ادم میگیرع

      @Raha

    2. N.a25

      N.a25

      رهایی اشکال نداره رمانام هم اونور باشن،اینجا هم بزارم؟

      @Raha

    3. N.a25

      N.a25

      اونورم که شکر خدا خراب شد :/

      میخوایتم پارت بزارمااا

      بیکاری اینجا تایپک زدم قرمزه

      چرا؟

      @Raha

  2. Raha

    Shi ka ri ka
  3. اونیکع عاشقم هستو نجات میدم
  4. Raha

    مرسی ازنقد زیبات
  5. این بار برخلاف موتور؛سودا با ماشین آلبالویی که حتی اسمش هم نمی دانستم منتظر جلوی در بود. صندلی عقب که نشستم بوی عطری هوشیاری ام را ازمن ربود باتمام وجود عطر را وارد ریه هایم کردم _سلام عرض کردم. هوشیار شدم وتازه متوجه موقعیتم شدم به آرامی جواب سلامش را دادم. به صندلی های چرم ماشین نگاه کردم _جنسیسه! متعجب از گفتن چنین کلمهٔ عجیبی فقط هاج و واج نگاهش کردم. قیافه ام را که دید تک خنده ای کردوبا لودگی گفت: _مدل ماشین ومیگم؛ جنسیس! در دلم اسم عجیب وغریب ماشین را هجی کردم' _ج...ن....س..یس! عیارِ بودن را، نبودن مشخص می کند... چنان که مرگ، زندگی را معنا می کند، هجران، وصال را، و تو، مرا! نزدیک کوچه که شدیم سریع گفتم: _نگه دارید،راهی نمونده پیاده میرم سری به علامن منفی تکان دادو گفت: _تا اینجاکه اومدم تا جلوخونتون میرسونمت. با حالت تشکر گفتم: نه ممنون؛کوچه تنگه ممکنه ماشین رد نشه درظمن دلمم کمی پیاده روی میخواد. خدا مراببخشد...دروغ گفته بودم کوچه تنگ نبود؛وسیـع بود دلمم تنگ پیاده روی نکرده بود برایم نگاه کنجکاو همسایه ها خسته کننده شده بود.... می ترسیدم؛می ترسیدم نگاه زهر آلوشان که مطمئنن بعدازاین که مرا با این ماشین وسرنشینش ببینند تیرباران خواهند کرد.. وامان از زبانشان،که هرچی ببینند خودشان برداشتی میکنند وهمه جا جار میزنند! با عجله گفت: _کی بیام دنبالت؟ دستم سمت دستیگره رفت : _گفتم نگه دار! لرزش ونگرانی درجمله ام هویدا بود.. سودا که ازاین واکنشم ترسیده بود گوشه ای پارک کردو سمت من برگشت وبا حیرت من را می کاوید: _چت شد؟ درجوابش تشکری کردم وپیاده شدم اما او ازماشین پیاده شد.. جدی گفت: _شماره ای چیزی بهم بده حداقل که خواستم بیام دنبالت بهت خبر بدم. سریع خودکاری برداشتم و روی یک تکه کاغذ کوچک شماره خانه مان رانوشتم. سمتش گرفتم و در اون حین گفتم: _موبایل ندارم این شماره خونمون هست!  این را که گفتم سمت کوچه رفتم واوهم بعد از سوارشدن به حالت گاز رفت.
  6. **** فقط نگاهش می کردم که با دیدن قیافم با قه قهه ای بلند شدو کفش هایش راپوشید وباصدایی که اثرخنده دَرِش بود گفت: _دیرشده ریحانه خانوم؛بقیش برای بعدا! این را که گفت به سمت موتور اشاره کردو گفت: _بروبغل موتور منتظربمون تابیام. جمله اش که تموم شد سمت پیشخوان رفت. اولین باربوداسمم رابه زبان آورده بودواین متعجبم می کرد. چند دقیقه ای منتظر؛ بغل موتور ایستاده بودم. وقتی آمد طبق روال عادی نشستیم وسمت ساختمان راه افتادیم.. وقتی رسیدیم برق های ساختمان خاموش بود ومعلوم بود که خواب بودند به صورت پنهانی هریک به سمت اتاق هایمان رفتیم؛آن روز هم گذشت.. "گاهي نداشتن خودِ داشتن است داشتنِ خوبي هايي كه تنِ هر رهگذري نمي رود داشتنِ دلي كه مهمانِ هميشگيِ هركسي نمي شود" امروز بعد از اموزش یک راست سمت اتاق یگانه خانوم رفتم" گفته بود که بعدازکارم پیشش برم " با اجازه وارد اتاقش شدم،روی مبلی شیک نشسته بود ودسته پولی را میشمرد. وقتی متوجه من شددست ازشمردن برداشت و بالبخند گرمی گفت: _بیا ریحانه جان!! به سمتش رفتم و اوهم همزمان دسته پول را به طرفم گرفت: _این حقوق دوهفته کارت هست. باشرمندگی مانع گرفتن پول شدم ولی او بیشتر تاکید گرفتن پول میکرد؛ _بگیر بالاخره به حقوقت نیاز داری! پول را گرفتم وگفتم: _دستتون درد نکنه. چشمانش را ناز بازوبسته کرد ویک دفعه به یادچیزی افتاده باشدگفت راستی ریحانه،برگه ای که تواتاقم انداخته بودی وخوندم خواستم بگم شمامجازین بدون اجازه بیرون برین. حالا که حقوق گرفتم میتونم برم دیدن خانوادم. با اکراه گفتم: _ببخشید،یگانه خانوم پسمیتونم برم دیدن خانوادم چون میخوام این پولم بهشون برسونم؛فقط برای چندساعت. با خنده گفت: _حتما،گفتم که مجازین! دستش را روی شانه ام گذاشتوباشیطنت اضافه کرد: _برو تانظرم عوض نشده راستی تقریبا داره تاریک میشه میخوای بگم سودا برسونتت؟ قدر شناسانه باتمام وجود گفتم: نه ممنون خودم پیاده میرم. مانع شدو گفت: _اِ...وایسا سودا میبرتت اخه اون هم داره میره بیرون. چاره ای نبود البته خودم هم بدم نمی آمد باسودابرم ودرعوض پول کرایه تاکسی ندهم.
  7. سلام عزیزم..

    خوبی رهای گلم؟؟:58a88098a004b_default_t(4):

    1. Raha

      Raha

      سلامم نازبانو مرسی عزیزم به خوبی تو😃😃😃😃😃💜💜💜😍😍😍

      ویرایش شده توسط Raha
    2. نازبانو74

      نازبانو74

      خواهش مهربونم....بوووووووس

  8. ***** گذشته(سودا) دبیر ریاضی آن روز نیامد و من و سه نفر دیگه بیرون حیاط نشسته بودیم آنها با هیجان خاصی از لباس و روز قرارشون بحث میکردن و من درفکر بودم،درفکر حرف شیدا دوستم.. "_توچرا مثل دخترا نیستی؟نه هیکلت ونه صدات..دختر،صدات داره رفته رفته کلفت تر میشه." راست می گفت این روزها تنِ صدایم بالاتر رفته بود. ویک روز متوجه شدم صدایم مثل همیشه نیست ومادر با حالت تشر گفت: _نگفتم رو باز نخواب..بفرما گوش نکردی این شد. با غیض گفتم: _اخه مامان،چن هفته هست که صدام اینجوریه..تو میگی سرماخوردی؟ آن روز آنقدر مادرم تلقین کرد که خودمم باورم شد مریض شده ام وکلی دارو وجوشونده در حلقم ریخت.. چشم هایم را که باز کردم خواب آلوده خود را به دستشویی رساندم. باید برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدم، اما با دیدن خودم در آینه وحشت کردم، چانه‌ام پر از موهای زبر سیاهی بود که نمی‌توانستم آنها را نادیده بگیرم؛ دور لب و دهانم هم همین وضعیت، البته با پراکندگی وجود داشت. یاد حرفهای بچه‌ها افتادم. اشک توی چشم‌هایم جمع شد؛حالا باید چه کار می‌کردم؟! دلم نمی‌خواست به مدرسه بروم، دلم نمی‌خواست چشم های کنجکاو همکلاسی‌هایم صورتم را بکاود. شتابان خود را به اتاق مادر رساندم و توي كمد ديواري دنبال موچینش گشتم؛ مادر که خواب و بیدار بود با تعجب نگاهم می‌کرد پرسید: _چی می‌خوای؟! نگاهش کردم ولی بغض نمی‌گذاشت حرفی بزنم. موچین را برداشتم و با عجله به اتاقم برگشتم. جلوی آینه شروع به کندن موهای لعنتی کردم که در باز شد و مادر با نگرانی داخل شد و وقتی مرا موچین به دست دید؛ با عصبانیت گفت: چی از جون این موچین می‌خوای دختر؟! با عصبانیت به طرفش برگشتم و در حالی که به صورتم اشاره می‌کردم؛ گفتم: _ نگاه کن، یه نگاه کن، با این قیافه برم مدرسه؟! جلوتر آمد و با دقت بیشتری نگاهم کرد. تعجب و نگرانی را در چهره‌اش دیدم. با این حال گفت: _تقصیر خودته! وقتی میگم دست بهشون نزن گوش نمی‌کنی، انقدر باهاشون ور رفتی تا زیاد شدن. بی توجه به او رو به آینه ایستادم و به سرعت مشغول کندن موهای زائد صورتم شدم. اشک هایم همین طور پایین می‌افتاد و من که دیدم تار شده بود، سریع آنها را پاک می‌کردم تا بتوانم زودتر از شر آنها خلاص شوم و به مدرسه بروم. مقنعه ام را سر کردم؛ مادر هنوز توی اتاقم بود و نگاهم می‌کرد. دلم می‌خواست با او دردودل کنم اما فرصت نبود. فقط گفتم: _بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنن، می‌گن هیکل و صدات پسرونه است! حالا که دارم ریشم در میارم حق با اوناست راست میگن. گریه نفسم را برید. مادر با دلسوزی نگاهم کرد. شاید دیدن این همه موی خشن روی صورتم این بار واقعا نگرانش کرده بود. با نگرانی گفت: ازمدرسه برگشتی میریم دکترمتخصص ببینم برای چیه؟اما من که بازم میگم عادیه! این مادر نمی خواست موضوع راجدی بگیردبه هرحال می فهمم موضوع چیه. سری تکان دادم به سردی خداحافظی کردم و رفتم.
  9. Raha

    حس خوب یعنی اینه اینه که صبح ازخواب بلندشی ببینی دیگه مدرسه ها تموم شده😀
  10. Raha

    سلام منم برای رمان درخواست جلدداشم اسم رمان:من ترنس هستم نویسنده:رهاعلیخانی تعدادپارت:۱۶
  11. تازه متوجه اسمون شدم کم کم داشت تاریک میشد،اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودیم. به حالت اعتراض گفتم: _من بایدبرگردم آخه یگانه... سودانزاشت حرفم راکامل کنم وباحالت خاصی گفت: _نترس..بسپارش به من! به دور وبرمغازه نگاه میکردم سرامیک های دیوار کمی کثیف بودوفضاراکمی بدجلوه می داد انگارسال هاست که به این مکان رسیده نشده، ولی وبوی خوب جیگر از اطراف به مشامم میرسیدوتمام حس بدمن پرکشید. با تمام وجود بو کردم. _معلومه حسابی گشنه ات شده. همون موقع سری تکان دادم به اومدن مردی که سینی حاوی جیگر را با خودش می آورد؛وسمت ما می آمد نگاه کردم سینی را که گذاشت کمی خم شد ورفت. سودا تکه نان بزرگی برداشت و داخل آن جیگر گزاشت وبه سمت من گرفت : _بیا..که زود نخوری،مزه اش میره.. با خجالت نان را گرفتم و گازی زدم امان از مزه اش که وصف نشدنیست.. سودا که فهمید خوشم آمده؛ سریع گفت: _گفتم حالا که دربند میایم حیفه که اینجا نیایم..اینجا کبابشم مزه اش بی نظیره. سری تکان دادم وبه خوردنم ادامه دادم. همان مرد برای جمع کردن سینی و سفره آمد. هوا تاریک شده بود و مطمئنم یگانه خانوم از دیر آمدنم ناراحت میشود قرار بود دو،سه ساعته برمیگشتم. ازاسترس ناخن هایم را روی پایم فشردم. که با حرف سودا هواسم را به او دادم: _نگران نباش الان ساعت۸ تایک ساعت دیگه برمیگردیم؛خبرش هم به یگانه دادم خیالت تخت.. سرخ شدم،پس یگانه خانوممیدانست! با التماس به سودا گفتم: _پس زودتر بقیش وبگین..وقت کمه!! ****** گذشته(سودا) دبیر ریاضی آن روز نیامد و من و سه نفر دیگه بیرون حیاط نشسته بودیم آنها با هیجان خاصی از لباس و روز قرارشون بحث میکردن و من درفکر بودم،درفکر حرف شیدا دوستم.. "_توچرا مثل دخترا نیستی؟نه هیکلت ونه صدات..دختر،صدات داره رفته رفته کلفت تر میشه." راست می گفت این روزها تنِ صدایم بالاتر رفته بود. ویک روز متوجه شدم صدایم مثل همیشه نیست ومادر با حالت تشر گفت: _نگفتم رو باز نخواب..بفرما گوش نکردی این شد. با غیض گفتم: _اخه مامان،چن هفته هست که صدام اینجوریه..تو میگی سرماخوردی؟ آن روز آنقدر مادرم تلقین کرد که خودمم باورم شد مریض شده ام وکلی دارو وجوشونده در حلقم ریخت.. ویرایش شده در اردیبهشت 98 توسط Ra82 متوجه اسمون شدم کم کم داشت تاریک میشد،اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودیم. به حالت اعتراض گفتم: _من بایدبرگردم آخه یگانه... سودانزاشت حرفم راکامل کنم وباحالت خاصی گفت: _نترس..بسپارش به من! به دور وبرمغازه نگاه میکردم سرامیک های دیوار کمی کثیف بودوفضاراکمی بدجلوه می داد انگارسال هاست که به این مکان رسیده نشده، ولی وبوی خوب جیگر از اطراف به مشامم میرسیدوتمام حس بدمن پرکشید. با تمام وجود بو کردم. _معلومه حسابی گشنه ات شده. همون موقع سری تکان دادم به اومدن مردی که سینی حاوی جیگر را با خودش می آورد؛وسمت ما می آمد نگاه کردم سینی را که گذاشت کمی خم شد ورفت. سودا تکه نان بزرگی برداشت و داخل آن جیگر گزاشت وبه سمت من گرفت : _بیا..که زود نخوری،مزه اش میره.. با خجالت نان را گرفتم و گازی زدم امان از مزه اش که وصف نشدنیست.. سودا که فهمید خوشم آمده؛ سریع گفت: _گفتم حالا که دربند میایم حیفه که اینجا نیایم..اینجا کبابشم مزه اش بی نظیره. سری تکان دادم وبه خوردنم ادامه دادم. همان مرد برای جمع کردن سینی و سفره آمد. هوا تاریک شده بود و مطمئنم یگانه خانوم از دیر آمدنم ناراحت میشود قرار بود دو،سه ساعته برمیگشتم. ازاسترس ناخن هایم را روی پایم فشردم. که با حرف سودا هواسم را به او دادم: _نگران نباش الان ساعت۸ تایک ساعت دیگه برمیگردیم؛خبرش هم به یگانه دادم خیالت تخت.. سرخ شدم،پس یگانه خانوممیدانست! با التماس به سودا گفتم: _پس زودتر بقیش وبگین..وقت کمه!!
  12. با لکنت به مادرم جواب دادم: _ن..نـه!ی..یعنی...چیزه.. به ناگهان بغضم گرفت،چونه ام را نشانش دادم وباهمون بغضم جواب دادم: _ببین! چن تا موی زبرسیاه زیر چونه ام رشد کرده..زشت بود،فقط داشتم اونارو بر می داشتم..همین! اشک هایم بی صدا پایین می آمد مامان که بهم نزدک شد بادستش مشغول به وارسی کردن چونه ام شد. رنگ نگاهش تغییر کرد..رنگ تعجب؟یا نگرانی؟ دستش را برداشت واز من فاصله گرفت فقط باکنجکاوی گفت: _بهش دیگه دست نزن وگرنه بیشترمیشه،تو توسن بلوغی عادیه؛فقط دست نزن موقتیه! دلم آرام گرفت وزیر لب گفتم: _خداکنه. جدیدا وقتی به یک دختر نزدیک میشد حس مبهمی وعجیبی داشتم.!یه جوری می شدم یک روز نشستم وتوآینه چندساعاتی به خودم نگاه کردم زیبا بودم!صورتم دخترانه وباکمی توجه به ته چهره ی پسرانه ام پی برده میشد چشمانی عسلی ودرشت بالب های خوش فرم وابروهای های مشکی وتوپر موهایم لَخت وبلندبودوخیلی دوست داشتم کوتاهشان کنم! امامطمئنن بامخالفت شدید پدرومادمواجه می شدم. بیخیال هرچیزی شدم وخودم را به دست خواب سپردم. ******* (ریحانه) سرش را پایین انداخته بود وازشدت سرما با بخار دهانش سعی داشت دستانش راگرم کند. اما من آنقدر کنجکاو شده بودم که کلا متوجه نبودم ازشدت سرما درحال لرزیدن بودم. نگاه منتظر وکنجکاوم را که دید،لبخند کم جونی زد و گفت: مثل اینکه گذشتهٔ من خیلی برات جالب بوده؟! خودم را جمع جور کردم و،حق به جانب گفتم _جالبه برام ودرعین حال معمایی..اما فکر کنم شماسردتون شده ناگهان نمی دانم کجای حرفم بدبودکه سردگفت: _من هیچ گذشته جالبی نداشتم! اوغیرقابل پیش بینی بود، خواستم جو راعوض کنم واشاره ای به بینی قرمزش کردم. متوجه شدوتک خنده ای کردو ازجایش بلندشد منم به تبعیت ازش بلند شدم به ساعت مچی اش نگاه کردو با مهربانی گفت: _بهتره بریم داره کم کم سرد میشه ،من یه جایی این نزدیکی هامیشناسم که هم میتونم بقیه ماجرا روبرات بگم هم یه چیزی بزنیم تو رگ.!
  13. تعجبم هرلحظه بیشتر می شد!!مهرداد برادر نانتی سوداست؟نمی دانستم مهردادبرادرش است.. شریک زندگی؟ این یعنی سودا شوهر کرده؟ بیشتر که می شنیدم بدتر گیج میشدم و درخماری اش می ماندم. مگر مشکل ترنس بودن چیه که شریک زندگیش طاقت نیاورد وترکش کرد؟ ترس چی رو داره؟ درحالی که دست هایش به خاطر سرما قرمزشده بود میسایید، ادامه داد ومن تمایلم به گوش دادن به حرف هایش بیشتر میشد: سودا_مادرم خانواده پولداری داشت‌،ولی چون عاشق پدرم شد وپدرم آس وپاس بود خانواده اش او را تهدید کردن که طردش میکنند. مادرم هم عاشق پیشه تر از آن بود که این مسئله باعث منصرف شدنش شود. بالاخره با زور باپدرم ازدواج کرد..من بدنیا آمدم وتنها فرزند خانواده بودم ،البته بودم قبل از اینکه مهرداد ویگانه بیان! وقتی مادرم من وبرای تحصیل به یک دبستان دخترانه برد؛ تو دوران دبستان فهمیدم علاقه ای برای ارتباط برقرار کردن باهیچ دختری و ندارم! و روزی نبود که با یک دختر کل کل نکره بودم برای همین همکلاسی هایم به من میگفتند"تو خوی پسرانه داری" الان تازه درک میکنم بی چاره ها حق داشتن من اصلا دختر نبودم که بخوام رفتارام مثل دختر ها باشه مثل دخترها موهامو ببافم مثل اونا عاشق لباس های دامن دار صورتی باشم من حتی تو اون سن هیچ رقبتی به آرایش نداشتم درحالی که هم سن وسالای حداقل یک رژ برای تفریح زدن. وقتی ۸ساله شدم مادرم که می دید هیچ گونه نمی توند حریفم در بازی نکردن باپسرها شود با پدرم حرف زد و او هم مرا کلی نصیحت کرد از آن به بعد بهانه جوشده بودم برای همین پدرو مادرم دوسال بعد تصمیم گرفتن پسری به عنوان برادر برای کم شدن نق زدن هایم ازپرورشگاه بیاورن واین بدترین تصمیم بود.. مهرداد۷ساله با آن سنش کلی مرا آزار میداد کارهایم را مثل اخبار بی بی سی به پدرو مادرم گزارش میداد وکارهای غلطش را به گردن من می انداخت.فقط یکسال تفاوت سنی داشتیم. وآزار دهنده ترین کارش این بود که جلوی آن ها مظلوم ومعصوم خودش را جلوه میداد به من که می رسید دشمنِ به خون تشنه من میشد. میل شدیدی به پوشیدن لباس های پسرانه داشتم، به طوری که گاهی یواشکی لباس های پدرم را می پوشیدم وجلوی آینه جُلون میدادم؛بااینکه برایم بزرگ بود امادوستش داشتم تا اینکه مادرم یک شب مچم را گرفت و توبیخم کرد و از من قول گرفت که حتی نزدیک آن لباس ها نشوم وفکرش را ازسرم بیرون کنم،درعوض اوهم پیش پدرم حرفی نزد. به راحتی می شد نگرانی اینده ام را در چشم های مادرم دید. درسال های راهنمایی ام تازه به عمق فاجعه پی بردم حرف های عجیب تنها دوست راهنمایی ام که به اصرار مادرم انتخاب کرده بودم نگرانم میکرد! ******** ۵سال قبل(سودا) روبروی آینه ایستادم و موشکافانه صورتم را کاویدم. زیرلب گفتم: «لعنتی، بازم دراومده»! موچین را برداشتم و به جان موهای نسبتاً زبری که در چانه‌ام سبز شده بود افتادم. این چندمین باری بود که این کار را می کردم، اما نمی‌دانم این موها از کجا سبز می‌شدند. آن هم به این زبری! مادر در را باز کرد و موچین از هولم به زمین افتاد. نگاهش به موچین افتاد. - چشمم روشن! موچین دست می‌گیری؟زیر ابرو بر می‌داشتی؟! مگه تو مدرسه نمی‌ری
  14. همینجور بهش خیره بودم، هضم حرفش خیلی سخت بود"اون همون کسی بود که روز اول گریه میکرد؟"این حرف بارها توسرم در گردش بود. بی حوصله گفت: _کاریت ندارم،فقط دلم میخواد بایکی حرف بزنم؛بعدش هم موقع برگشتن میرسونمت. با غیض گفتم: _من کی باشم که شما میخواید بامن حرف بزنین؟من جز یک دبیر آموزشی تو خونه شما کس دیگرینیستم. خودم هم نفهمیدم چرا یک دفعه زدم به سیم آخر سودا هم هاج و واج فقط نگاهم می کرد. به خودم آمدم حرفم را اصلاح کردم‌، باخجالت چادرم را جلوتر کشیدم وگفتم: _آخه...نمیشه...شما... حرفم را نصفه رها کردم،همین جمله کافی بود که تا ته موضوع را بفهمد...نیم نگاهی نثارش کردم ..،تعجب وبعد نظارگر لبخند کم رنگش شدم.. کیفم را از دستم کشید وپشتش گذاشت با آرامش گفت: _حالابشین،ببین چه لپاش سرخ شده! ازاین آخرین حرفش بیشترخجالت زده شدم وسرم راتقریبا دریقه ام پنهان کردم. دور ازخجالتمی ترسیدم کسی مارو در آن وضعیت ببیندآن هم آشنا ولیناچار به حرفش گوش دادم ونشستم..کیف سدی بین من او..... این روزها نوازندهٔ ماهری شده ام.. انگشتان دستانم،آرام وغلتان باسیم های ویولن میخورد.. بدی ها وخوبی ها را مینوازم..سرد وگرم زندگی را با ریتم میخوانم. ********** دربند آمدیم‌،جای باصفای تهران هوا سردبود واین موجب شده بود بینی ام سرخ شود وبه خود بلرزم پیاده شدیم،سمت صندلی دونفره رفتیم ونشستیم..خلوت بود...همیشه دلم میخواست اینجا بیام،اما قسمت نمیشد به اطرافم نگاه کردم درخت بودودرخت وهواهم ابری بودوباران نم نم می بارید کوه های بلندی که ازآن ها آب جاری بود ازیکتاشنیده بودم چه جای معرکه ای هست با صدای سودا حواسم را جمع حرفاش کردم.. _حتما پیش خودت فکر کردی،روز اول چرا از برادر ناتنی ام مهرداد کتک میخوردم و فقط زار میزدم،و ترنس بودنِ من فکرت ودرگیر کرده واینکه زندگی من..گذشتهٔ لعنتی من و ناراحتیم از برگشتن چند روزهٔ مادرم از چی نَأشات میگیره... امروز وقتشه..میخوام بهت بگم..بهت بگم و خالی شم. حتما پیش خودت میگی چجور به یک قریبه حرفای چندین چند ساله ام رامیگم راز محفوظم که فقط خانواده ام میدانند..اما بزار بگم بدونینمی دونم چه حسی هس که باعث شده بخوام به توبگم،بزار برای یک بارم شده به یک غریبه اعتمادکنم..نترسم از ترس طرف مقابلم به خاطر حقیقت وجودم..ازاینکه با دیگران متفاوتم.ازاینکه وقتی این موضوع را بهترین نامزدم، فهمید ترکم کرد.
  15. فریاد را همه میشنوند.. هنر واقعی شنیدن،سکوت است.. سکوت بود وسکوت..با آرامش گفتم: _می تونم کمکت کنم؟ جا خورد...خودمم جا خوردم ازاینکه چطور بایک انسان عجیب و مرموز اعتماد کردم وخیلی راحت بهش اجازه دادم که یعنی میتونه بامن دردو دل کند..من به کنار..اون خودش اصلا همچین کاری می کنه؟...معلومه که نه! _وقتش برسه؛بهت میگم. ومن متعجب ازاینکه منظورش به وقتش برسه یعنی چی؟ ****** به دورتا دور اتاق نگاه کردم..حوصله ام واقعا سر رفته بود.یک هفته ای هست که اینجام وتواین یک هفته حتی پایم را بیرون نزاشتم دلم میخواست کمی از هیاهوی این خانه دور باشم .تصمیم گرفتم برای یک ساعت هم که شده برای استراحت بیرون برم. چادرم راسرم کردم وبرای اخرین بار به خودم توآینه نگاه کردم،چشمم به رژ کالباسی روی میزآرایش افتاد ودوباره به لب های خشک وترک خورده ام نگاه کردم،رژ رابرداشتم وبرای اینکه لب هایم بی روح نباشد رژ رابه لب هایم مالیدم. وقتی به اتاق یگانه خانوم رفتم بادرب بسته اتاقش مواجه شدم؛ این یعنی درخانه نیست! دربرگه ای کوچک رفتنم را نوشتم واز زیر در برگه را داخل اتاق فرستادم تا به محظ ورود به اتاقش از برگه مطلع شود. به محض اینکه از ساختمان خارج شدم،نسیم خنکی چادرم رابازی گرفت.دراین هوا دلم کمی مو پریشاندن می خواست! انرژی وصف نشدنی به من تزریق شده بود..واقعا نیاز داشتم به هوا خوری. همینطور که قدم میزدم به مغازه ها هم نگاه میکردم..داخل کوچه ای شدم...رفته رفته...خلوت شد،وفقط من بودم..شاید تک وتوک بود که افرادی رد میشدن. که یک دفعه موتوری جلوی پایم ترمز کرد وبااین حرکت ترسیدم وخودم را عقب کشیدم.. ازترس زبانم قفل شده بود.وفقط به شخصی که سوارموتور بود بانگاهی شاکی خیره بودم..چهره مرد پیدانبود با دستش کلاه کاسکتش را در اورد و گردنش را حرکت داد؛بااین حرکت موهایش روی شانه های ظریفش پخش شد.. باچشمانی گرد نگاهش میکردم او...اینجا...با این لباس و سوار برموتور..چی کار می کرد؟ لبخند کمرنگی زدو گفت: _حتما انتظار دیدنم ونداشتی.. حیرت زده گفتم: _شم..ا اینجا... وسط حرفم امد وسریع گفت: _هیــس!اینجا نمیشه بگم..کلی میخوام باهات حرف بزنم...سوارشو. ومن حق به جانب نگاهش کردم.. خودش را کمی جلو کشیو تا بتوانم سوارشم. _نه ممنون..خودم میرم چشمش را ریز کردو گفت: _کی خواست برسونتت...گفتم سوارشی که میخوام باهات حرف بزنم،یالا!
×
×
  • جدید...