رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

ye dokhtare khoob

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    44
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آهنگ من

اعتبار در سایت

76

4 دنبال کننده

درباره ye dokhtare khoob

آخرین بازدید کنندگان نمایه

156 بازدید کننده نمایه
  1. خوش و خرم از اتاق اومدم بیرون که زهرا هم زد بیرون. تا قیافه ی پوکیده اش رو دیدم پوکر فیس نگاش کردم و پرسیدم: -چی شده؟ زری- بیدار شد. -چطور؟ مگه چی کار کردی؟نکنه حرف های منو عالیه رو جدی گرفتی؟! وای خدا. فاتحه مون خوندست. پوفی کردم و به زهرا نگاهی انداختم که لبخندی به عریضی اتوبان تهران_شمال زد و گفت: -الحق که خیلی خوب اسکل میشی هــــــــــــــــــان؟ یهو از اون فاز غمگین اومدم بیرون و خواستم سمتش حمله ور شم که دستاش رو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت: -باشه آقا بـــــــــــــوق خوردم. الان سر و صدا نکن که اینا بیدار میشن. خوشبختانه آقای کارگردان نتونست با ما بیاد تو جنگل اینا و ما بعد از تقریبا یک ماه می تونستیم یه حرف بی ادبی بزنیم به خاطر قوام نقشه ساکت شدم. بعد یهو پرسیدم: -عالیه کو؟ سرشو به حالت نمیدونم تکون داد که عالیه مثل جکی جان در اتاق حسین رو باز کرد و اومد توی پذیرایی. عالی- چی شد؟ چی کار کردین؟ منم که فشار استرس چند دقیقه پیش روم بود شروع کردم شرت و پرت گفتن. تکیه دادم به دیوار و روی زمین سر خوردم. -بیدارشدن. عالی- بیدار شدن؟ چطوری؟ اوه! حالا داستان از کجا جور کنم؟ -هیچی بابا. رفتم رژ لب رو بردارم که آینه ی عزیز تر از جانم افتاد زیر تخت. به زور برش داشتم. داشتم از زیرتخت میومدم بیرون که سرم خورد به تخت و دامـــــــــــب! بیدار شد. عالی- یعنی تو روحت با اون آینه ات. یه آینه بود دیگه ولش میکردی بابا. -نمیشه. یادگاریه. تازه نمیدونی زیر تخت چه چیزایی دیدم. مثل اینکه اونطور که رسول میگفت اینا بیکار بیکار هم نیستن. ماشالله خوش اشتهام هستن. من که دخترم تو عمرم اینقدر لباس خواب و لباس زیر نداشتم که این زیر تختش داره. اینا چند وقته اومدن اینجا؟ تو دو هفته این همه فعالیت داشته. کمر درد نگیره یه وقت عالی- ای خاک تو اون مخت کنم که قد یه ارزن شعور نداری. بابا نمیگی شاید بچه نشسته باشه اینجا؟ نگاهی به زهرا کردم که دیدم از خنده قرمز شده. -عالی! یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ عالی- خاک به سرم. تو عمرت بـــــــوق نداده بودی که اونم خاک بر سرت دادی. لابد دو روز دیگه هم... استغفرالله -خفه بمیر دیگه. من کی تو عمرم از این بــــــوق خوری ها کردم که حالا بار دومم باشه؟ میخواستم بگم اوسکولت کردم.
  2. امروز صبح همگی سر ساعت چهار صبح بیدار بودیم. تیپ سر تا پا مشکی زده بودیم که انگار میخوایم بریم آدم ربایی. فاطمه رو به عالیه گفت: -وسایل رو برداشتی؟ مطمئنی اینا متوجه نمیشن؟ عالیه-آره بابا! غمت نباشه. آروم از خونه خارج شدیم. راهروی ساختمون توی تاریکی نسبی ای فرو رفته بود. ما هم با کمی استرس به سمت خونه ی پسرا راه افتادیم. حالا انگار پنج فرسخ اونطرف تره. همش چهارتا قدم راه هست. میخوام یه اعترافی بکنم. نمیدونم چرا دلم نمیاد به اینا بگم شتر. نمیدونم تا حالا شتر از نزدیک دیدید یا نه. به خدا شتر خیلی مظلوم تره. اصلا دیدید چه با مظلومیت غذا نشخوار میکنه. به اینا بگی شتر واقعا در حق شتر های مظلوم ظلم کردی. **** فاطمه آروم به سمت خونه ی پسرا رفتیم. چراغ قوه رو روی قفل نگه داشتم و زهرا سعی کرد با سنجاق سر قفل رو باز کنه. با قفل وَر رفت و بعد از مدتی با رضایت عقب کشید و گفت: دارارارام! به من میگن زری پنجه طلا -باشه توخوبی بلا. بیابریم تو حالا. سریع وارد خونه شدم. از چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود. آیا اینجا جنگل است؟ آیا اگر شتری در اینجا ول کنیم همراه با بارش گم میشود؟ جواب شما بلی است. تمام خونه پر بود از انواع لباس. حالا من که نمیگم چه لباسایی. اصلا زشته. نه خدایی زشت نیست من بیام برا شما بگم چی دیدم؟ نه خدایی زشت نیست؟ اصلا زندگی خصوصی مردم به شما چه ربطی داره؟ آروم رو به بچه ها گفتم: -هر کس میره سراغ سوژه ی خودش. مواظب باشین بیدار نشن. سری تکون دادن و همراه با هم به سمت اتاقا راه افتادیم. حالا این وسط نمیدونستیم کی تو کدوم اتاقه. در اولین اتاق رو باز کردیم. یهو جلوی چشمای بچه ها رو گرفتم. عالیه زیر لب گفت: -چی کار می کنی؟ منم بدتر از اون زمزمه کردم: -لخته یهو زهرا هینی کشید و گفت: -خاک به سرم! پس تو چرا داری نگاه میکنی؟ کلا بچه مثبت ما زهراست. توی یه لحظه دستم رو از روی چشم های عالیه برداشتم و زدم تو سر زهرا و گفتم: -منحرف بیشعور. بالا تنه اش لخته فقط. منم چشم و دل سیرم. خیالت راحت همونطور میخواستم ادامه بدم که عالیه گفت: -جـــــــــــان! چه هیکلی داره این برگشتم سمتش که با قیافه ی خبیثش مواجه شدم عالی- من که نمیتونم از اینا بگذرم. این یکی مال من. شماها هم برید دنبال اون دوتا. به خدا زیاد طول نمیکشه. نیم ساعته تمومه. اصلا تو این هیکل رو نگاه کن. چی هست لامصب. بچه ی این و من چی بشه آروم توی سرش زدم و به حسین که رو تخت بود اشاره کردم: -خفه گودزیلای بیتربیت. برو کارت رو شروع کن. سری تکون داد و ما رو از اتاق بیرون کرد. با زهرا به اتاق بعدی رفتیم که دییدم میلاد روی تخت خوابیده که نه پهن شده بود. رو به زهرا گفتم: -تو برو به کار خودت برس. منم با این یکی کیف میکنم سری از روی تاسف تکون داد و رفت. به سمت ساعت روی تخت رفتم و حدود یک ساعت، یک ساعت و نیم عقب کشیدمش. بعد به سمت آینه و میز توالت رفتم. خاک تو مخش کنم. از من بیشتر عطر و افترشیو و اینا چیزا داره. وای! چی میبینم؟ ویتامین لب؟ واسه پسرا؟ موچین؟ آه خدایا منو گاو کن. از توی کولم رژ خوشگلم رو آوردم بیرون. جلوی صورتم نگهش داشتم و گفتم: -خدابیامرز رژ خوبی بودی. حیف که باید داغون شی. یه روزی انتقامت رو میگیرم. مطمئن باش. درش رو باز کردم و باهاش بزرگ روی آینه نوشتم"دانشگاهت دیر نشه" و بعد یه لبخند گنده. خداروشکر فردا اولین کلاس رو با طاس کباب جونم داشتیم و میتونستم خیلی شیک پسرا رو بترکونم.
  3. زهرا یک ساعتی از برگشتنمون به خونه میگذره. این فاطمه ی بیشعور تا رسیدیم خونه به زور من و عالیه رو انداخت توی آشپزخونه و مجبورمون کرد براش غذا بپزیم. ضمن اینکه تونست من و عالیه رو مجبور به شستن فرشی که به گند کشیده بود کنه. خودشم با کفگیری به چه بزرگی بالای سرمون وایساده بود که مبادا ناخنک بزنیم. یعنی کشت مارو! خودشم نشست تمامش رو جلوی ما خورد و یه لقمه هم به ما نداد. حالا هم هر سه روی مبل نشستیم و داریم فکر می کنیم که چی کار کنیم. یهو عالیه دلش رو گرفت و دوید سمت دستشویی. سریع رفتیم سمت دستشویی فاطی- خوبی؟ چی شدی؟ مردی؟ سوت و زدی؟ الان سر پل صراطی؟ اونجاها قشنگه؟ ایشالله جهنمی هستی دیگه؟ البته با کارهایی که تو توی عمرت کردی عمرا رنگ بهشت و ببینی. همونطور قصد ادامه دادن داشت که عالیه با رنگی پریده و زرد اومد بیرون. فاطی-پــــــــــــوف. نمردی که! تا اینو گفت یهو یه چیزی توی دلم تکون خورد. بعد دل صاحب مرده ام قل قلی کرد و فشاری بهم آورد که اگه یه ثانیه بیشتر توی راهرو می ایستادم تمام راهرو رو گند برمیداشت. البته با عرض معذرت! عالیه رو از جلوی دستشویی کنار زدم و سریع در دستشویی رو بستم. دوباره فاطمه شروع کرد -الان مردی؟ زنده ای؟ خدایا این یکی حداقل بمیره. بعد مثل این فیلما برم بالا سرش. اون پارچه سفید خوشگله رو از رو صورتش بزنم کنار. بعد قطره های اشک رو از گونم شوت کنم سمت در و دیوار. دستش رو بگیرم. بگم برگرد. خواهش میکنم برگرد. بعد با صدای این دستگاهه که بوقش از اول عمر تا حالا رو مخمه موجی بشم و به زمین و زمان و دکتر و پرستار فحش بدم. بعد ... وقتی در دستشویی رو باز کردم و عالیه به سمت سنگ توالت حمله کرد خفه شد. فاطی- خداجون میدونستی خیلی زدحالی؟ بعد کوبوند تو در دستشویی و داد زد: چتون شد شماها؟ تو دلم انگار انتحاری زدن. جوری تکون خورد که منارجنبون این جوری تکون نمیخوره. سریع دستگیره ی دستشویی رو تکون دادم و داد زدم: عالیه زود باش. چی کار میکنی اون تو؟ نشستی از بوی دلنشین توالت فیض میبری؟ یا داری به شماره دوهات پیشنهاد ازدواج میدی؟ بیا بیرون ترکیدم عالیه که پرید بیرون دیگه صبر و جایز ندونستم و به سمت دستشویی شیرجه زدم. تا نشستم و خواستم به آرامش برسم عالیه گفت: -من مطمئنم کار اون شتراس. فاطی- گفتم اینا چرا امروز اینقدر جنتلمن شدن، نگو آقایون میخواستن این بلا رو سر شماها بیارن. منم که فشار زندگی داشت از روی کمرم کم کم برداشته میشد کمی فکر نمودم و فهمیدم چه خاکی تو ملاجمون شده. عالیه- سر جدت بیا بیرون. اگه تا یه دقیقه دیگه نیای بیرون یه انتحاری میزنم که حادثه ی هیروشیما تکرار بشه. به زور از جام پاشدم. واقعا جدا شدن از عشق بد دردیه. همونطور که روی صندلی مینشستم گفتم: -فکر کنم بدونم چه بلایی سرمون اومده عالیه از توی دستشویی داد زد: -چی شده؟ -تو داد نزن که بعدش باید نفس عمیق بکشی. تو اون هوا ذره ای کربن دی اکسید پیدا نمیشه چه برسه به اکسیژن. بعد از مکثی ادامه دادم: -توی قهوه ای که به خوردمون دادن رولاکس ریخته بودن فاطی-رولاکس نَ مَ نَ؟ عالیه از دستشویی اومد بیرون و رو زمین نشست. عالی-چه کوفتی هست؟ -بابا قرص درمان یبوست. ما که یبوست نداشتیم پس چی میشه؟ بیرون روی شدید. فاطی-اوه مای قابلمه. بی ادب نشو بی ادب نشو های فلسفیت از پهنا تو حلق خر شرک. بعد زد زیرخنده. -مرگ. برو یه چیزی بیار من بخورم. گشنمه. معده ی بیچاره ام به التماس افتاده فاطی-آخه الاغ! الان اگه چیزی بخوری که تا صبح باید لحاف تشکتو توی راهرو جلوی در دستشویی پهن کنی. -مهم نیست. من گـــشـــنـــمـــه فاطی- خیله خب بابا. رفتم یه چیزی بیارم کوفت کنید. عالیه دوباره دستش رو به دلش گرفت و ناله کرد: الهی سقط شن و به زمین گرم بخورن. من عالیه نیستم اگه اینا رو سر جاشون ننشونم. -خب حالا نقشه چیه؟ حالا دیگه همه رفته بودیم توی فکر. عالیه به سمت پنجره ی راهرو رفت و در حالی که از گوشه ی پرده بیرون رو نگاه میکرد گفت: نمی... یه لحظه ساکت شدو به سمت ما برگشت. چشماش برقی زد و گفت: میدونم. و بعد لبخند خبیثی زد. عالی-بیاید تا بهتون بگم. *****
  4. ye dokhtare khoob

    درخواست طراحی جلد برای رمانم دارم. اسمم هم فاطمه عرب فرده ممنون( :
  5. یعنی دیگه تمام سلول های بدنم با آهنگ آمنه ی حامد پهلان بندری میرفتن. با زهرا زیربغل فاطمه گرفتیم و کشون کشون بردیمش سمت حیاط دانشکده و رو یه صندلی ولش کردیم. زهرا-خدایا شکرت! از دست درس راحت شدیم. یعنی فاطی خیلی گلی. لیاقت داری بهت بگم فاطما گل فاطی-خفه بابا! کجا من شکل اون زنیکه ی بــــــوقـــــــــه؟ -حالا اینا رو وللش. بریم کافه یه چی بخوریم. مهمون من زهرا-یعنی تو عمرت یه کار درست انجام داده باشی همینه. همونطور بیخیال سمت کافه میرفتیم که دیدیم روش زده به علت مسافرت کافه تعطیل است. یعنی ایشالله کوفتت شه اون مسافرت. کف پای راستت یه جوش گنده بزنه نتونی ترمز بگیری صاف بری تو درخت. ایشالله ناخونت ریش ریش بشه نتونی دنده عوض کنی. -من گشنمه زهرا-من اگه تا پنج دقیقه دیگه چیزی نخورم حمله میکنم سومالی غذاهای اونا رو میخورم فاطی- سومالی مگه قحطی نیست؟ زهرا- چه میدونم؟ حالا تو هم گیر دادی ها. دوباره برگشتیم سمت نیمکت و روش نشستیم. البته نشستن که نه یه جورایی ولو شدیم. یهو نگاهم خورد به جلو که دیدم پسرا هرکدوم یه لیوان یه بار مصرف دستشونه با یه پیش دستی که من از دور کیک های شکلاتی رو تشخیص دادم. فاطمه که دیدشون با دست کوبوند تو ملاجش و گفت: ای حناق 72 ساعته ایشالله. زهرا رو دلش خم شد و نالید: ای زهر هلاهل به حق چهارده معصوم. -به حق لب تشنه ی حسین از حلقومتون پایین نره. بلند بگو آمین فاطمه- ایشالله پاتون گیر کنه به سنگی چیزی با مخ بیاید زمین تا اینو گفت پای میلاد به سنگی گیر کرد. تلو تلو خورد و با اون کت شلوار شیک و تنگ دستش کج شد. به خاطر همین لیوان توی دستش هم کج شد و کل محتویاتش ریخت توی پیش دستی. اصلا یه لحظه گشنگی از یادم رفت. از روی نیمکت پریدم پایین و همونطور داشتم جیغ جیغ می کردم که یهو زهرا جوری با آرنج کوبوند توی دلم که گفتم الان روده کوچیکم گره میخوره دور آپاندیسم. آپاندیس فشار میاره به روده ی بزرگ، تمام شماره دو ها برمیگرده سمت معده. البته گلاب به روتون. بعد معده که جا می خوره میکوبونه رو دکمه ی استفراغ و من تمام شماره دو ها رو برمیگردونم رو لباس فاطی. بعد دیدم خیلی غیر قابل تصوره به خاطر همین خم شدم و داد زدم: آخ بچم. بعد تازه یادم اومد که من ازدواج نکرد. تا خواستم دهنم رو باز کنم و تمام فحش های اختراع شده و نشده ی عالم رو بهش بدم، لبخندی زد و با چشم و ابرو اشاره کرد که خفه شو و بچرخ. چرخیدم که با پسرا مواجه شدم. سلامی کردم و به زور، با اعصابی مگسی که نشات گرفته از گرسنگی و دیدن این شترا بود ، نشستم. میلاد پیش دستی دستش نبود و معلوم بود بدجور خورده توی حالش. با حالت سوالی نگاهشون کردم که رسول خوراکی های توی دستش رو به سمت زهرا گرفت و گفت: بفرمایید هم زمان حسین هم خوراکی هاش رو به من تعارف کرد و گفت: برای شما گرفتیم میلاد- من معذرت میخوام. توی راه پام به یه سنگ گیر کرد و ظرف فاطمه خانوم ریخت. الان هم که کافه بستس. من شرمنده ام. فاطمه با لحنی که معلوم بود قبلش کلی فحش به خودش داده گفت: -ممنون. اشکال نداره. زحمت کشیدید. پسرا هم خواهش می کنمی گفتن و رفتن. فاطمه با حرص و عصبانیت گفت: -تو روحم. و بعد نالید: -من گشنمه بعد خودشو شکل گربه ی شرک کرد و نگاهی به ما کرد زهرا- یعنی عمرا بذارم دست بزنی به اینا. تمام و کمال مال خودمه. بنده خر نمیشم پس قیافت رو درست کن. قشنگ حس کردم گل امیدش پرپر شد. بعد یهو با ذوق برگشت سمت من فاطی-عالیه جونم! قربونت بشم... -اون خری که تو چشمای من میبینی خودتی عزیز دل. بعد مثل زهرا پشتم رو بهش کردم. چند باری سعی کرد که کیک ما رو به قولی چُریدن کرداهه که نذاشتیم. مغموم روی نیمکت نشسته بود و هر یه دقیقه غر میزد: من گشنمه -i`m so hungry -اَنا محتاجَ بالطعام -i`m goshneh -اَنا خیلی hungry بعد از اینکه خیلی شیک دستامون رو از ذره ای خرده کیک زدودیم، زهرا یکی زد تو سر فاطمه و گفت: -پاشو ماشینت رو راه بنداز بریم خونه که الان بو تخم مرغ کل ساختمون رو گرفته. فاطمه هم با غر غر از جاش پاشد. ****
  6. عالیه با خستگی از جام پا شدم و همونطور که خواب آلود به سمت دستشویی میرفتم داد زدم: -پاشید امروز با استاد جون فاطی کلاس داریم یهو صدای ناله ی فاطمه بلند شد. -آخرش من انقدر واسه این فک میزنم که سرطان مینای دندان پیدا میکنم از دستشویی بیرون اومدم و همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم زهرا رو دیدم که نالان با موهایی که کم از جنگل نداشتن ور میرفت و تلاش بی نتیجه ای واسه شونه زدنشون داشت. فاطمه-نیمرو کوفت می کنید؟ زری-نیم بند باشه فاطی-نوکر بابات عمه اته نگاهی به ساعت انداختم که جیغم هوا رفت. -ساعت هشته و ما هشت و نیم کلاس داریم اون وقت بحث اینه که نوکر بابای زهرا تویی یا عمه اش؟ فاطمه با فهمیدن اینکه ساعت هشته جیغی زد و تخم مرغ ها از دستش ول شد و تمام آشپزخونه به گند کشیده شد. زهرا- توروحت و به سمت اتاقش دوید تا آماده شه. -واقعا تو روحت. باشه بعد از کلاس میایم تمیزش میکنیم فاطمه همونطور ماهیتابه به دست روی سرامیک هایی که بهشون گند زده بود نشست. -حالا زانوی غم بغل نکن. پاشو بعدش میایم تمیز میکنیم. ساعت هشت و پنج دقیقه شد عکس العملی نشون نداد. - با توام. پاشو آماده شو بازم به همون شکل نشسته بود. -هـــــــــــــــوی. یابو! خر! الاغ! گاو! فاطی- مـــــــــرگـــــــــ . بابا اینا به درک خودتون تمیز میکنید. من گشنمه. گـــــــــــشـــــــــــنــــــــــــــــــمـــــــــــــــــه زهرا آماده از اتاق پرید بیرون و گفت: -مرگ بخوری تو یکی.لابد دیشب من بودم که دو پرس قیمه رو ریختم تو شکم وامونده ام. پـــــاشـــــــو آمـــــــــاده شـــــــــو جوری آماده شو آخر رو داد زد که مطمئنم تا دو تا کوچه اون طرف تر هم همه پاشدن که آماده شن. همونطور که به سمت فاطمه میرفت و دستش رو میشکید تا بلند شه گفت: -میریم کافه یه چیزی کوفت میکنیم. پاشو من که به سمت اتاقم رفتم و چیزی از بقیه ی دعواشون رو نفهمیدم ولی خب صدای فحش های رکیکی که فاطمه میداد میومد و خب من از توصیفشون معذورم چون که کارگردان واقعا دیگه تحمل نداره. سر ساعت هشت و ربع از خونه زدیم بیرون و جوری دیوانه وار حرکت کردیم که فکر کنم ماشین یه دو هفته پارکینگ بخوابه. با نفس نفس و هن هن وارد کلاس شدیم. استاد چشم غره ای به سمت ما نشونه گرفت که با دیدن فاطمه نصفه نیمه ولش کرد و لبخندی زد که تا آپاندیسش پیدا شد. اما خب سعی کرد که بیخیال گلوی گیر کرده اش بشه و با اخمی که معلوم بود زوریه و لحنی کاملا برعکس قیافه اش گفت: -خانومای محترم. یک ربع تاخیر داشتید. چه توضیحی دارید؟ هر دومون نگاهی به فاطمه انداختیم که شروع کرد فاطی-وای استاد! نمیدونید چی شد که! جلوی در ساختمونمون یه سه تا شتر ول شده بودن. حالا من نمیدونم چطور اینا از باغ وحش فرار کردن. انقدر هم پیشرفته بودن که نگو. سوار آسانسور شدن، بعد دکمه ی طبقه رو فشار دادن. بعد رفتن تو واحد رو به رویی ما. حالا نه که زهرا خیلی از شتر میترسه، بیچاره دیشب خوابش نبرد. ما هم مجبور شدیم به پاش بیدار بمونیم. ببخشید دیگه! قول میدیدم دیگه اصلا اصلا تکرار نشه. شما استاد این مملکتی. با شعوری. با فرهنگی. پراز اخلاق و وجنات حسنه ای. انسان دوستی. فداکاری. از خود گذشته ای. مهربونی. با محبتی. اصلا این موهبت الهی بود که شما رو روی سر بچه های این دانشگاه نازل کرد. باید سجده ی شکر به جا بیاریم واسه این محبت خدا. با دین و ایمونی. با درکی. می فهمی که وقتی یکی از چیزی میترسه باید دلداریش داد. من قول میدم دیگه تکرار نشه. خــواهــش مــی کــنــم!!!! استاد که خر خدادای بود. اما با این حرف های فاطی جوری خر شد که گفتم الان میگه شما هر وقت لازم دونستی دیر بیای دیر بیا استاد-شما سه تا هر وقت مشکلی براتون پیش اومد میتونید تا نیم ساعت دیرتر هم بیاید سر کلاس. اشکال نداره. یهو صدای بچه ها بلند شد. -یعنی چی استاد؟ -آخه چرا؟ -واسه چی آخه؟ -دلیلش چیه؟ استاد برگشت سمت بچه ها که فاطی یه موج مکزیکی خیلی شیک براشون رفت و ما دو تا هم یه قر ریز اومدیم. یهو استاد برگشت. فاطمه همونطور وسط موج مکزیکی خشک شد. بعد یهو دستاش رو گرفت به کمرش و افتاد زمین فاطی- آخ کمرم. خدا! آخ آخ آخ آخ استاد-چی شد؟ زهرا- استاد فکر کنم کمرش گرفت. آخه آرتروز مهره ی سوم کمر داره. استاد- خوب ببریدش بیرون ببینید اگه مشکلی هست و نمیتونه سر کلاس بشینه برگرید خونه
  7. استاد که معلوم بود حسابی از این تعریف های خرکی من خرکیف شده بود مثل یه خر تازه متولد شده، با نیش باز، گفت: -ممنونم. تو روز اول انتظار این همه بازخورد خوب رو نداشتم بیشین بینیم بــــــــــــــــــاو! واسه من بی ادب نشو بی ادب نشو اضافی میکنه. حالا انگار عاشق چشم و ابروی قشنگش و موهای نداشته ی شهلاییش شدم. می بینید آدم رو به چه کار هایی مجبور میکنن؟ قدیما که اینجوری نبود.والا به خدا! همین الان اگه حال این سه تا شفتالوی نارس رو بگیری من بسمه. تا آخر ترم هم اونقدر واست فک میزنم که آرتروز فک بگیرم با سرطان غدد بزاقی. مثل اینکه حرف دلم رو فهمید که با اخم برگشت سمت سه تا حیوون ناشناخته ملقب به شتر و گفت: -آقایون هم نمره ی کامل امتحان پایان ترمشون به جای بیست از پونزده شروع میشه که دیگه نه توی کلاس هایی که با من دارن نه توی کلاس های بقیه استاد ها با چند تا خانوم متشخص اینجوری رفتار نکنن. یعنی من و ول می کردن می پریدم وسط کلاس یه دو تا ماچ آبدار از اون کله ی طاسش می کردم و با آهنگ جنتلمن ساسی اونقدر قر می دادم که آخر با اردنگی من و جمع کنن. فقط باید قیافه ی پسرا رو به من میدیدی. انگار یه کاسه پر از ترشی آلبالو ، ذغال اخته ، از این ترش و ملس های برگه ی زردآلو همراه با لواشک های لولی بسی ترش و یه معجون دوبل پر از انواع مغزیجات و موز و توت فرنگی و آناناس با یه دیس پر از ته دیگ سیب زمینی و ماکارونی با سس خرسی و یه دیگ قرمه سبزی و یه کاسه فسنجون با روغن فراوان، یه بشقاب باقالی پلو با گوشت و مرغ و چهار تا سیخ کباب برگ و شیشلیک، با یه سوپر چیزبرگر و سس قارچ و پنیر دوبل و سه تا بلیط رایگان سلف سرویس بیست و چهار ساعتی بهترین رستوران رو ازشون کش رفتم. خب تقصیر خودشونه. می خواستن به عالیه نگن خرس گریزلی آدم نمای منقرض شده. چی؟ نگفتن؟ غلط کردن که نگفتن!گــــــــــ ... بله بله. از اتاق فرمان اشاره ی خیلی خیلی زیادی دارن که بچه نشسته پس دوباره میریم تو فاز تصحیح کلمات مبتذل و زشت کوچه بازاری. آماده؟ یک ، دو ، ســـــــــــــــه اکشن غلط کردن که نگفتن! شکر خوردن که نگفتن. به گور بابای پدر بزرگ نتیجه ی چنگیز خان مغول خندیدن که نگفتن. چرا سفسته می کنید؟ اصلا نگفتن که نگفتن. مهم نیت شومشون بود که قصد گفتن این رو داشتن. بله بله. من آدم منطقی هستم. یعنی تا آخر کلاس نزدیک بود که از نگاه های شوم و خبیث این سه تا شتر آدم نما تو شلوارم عملیات شماره ی یک رو انجام بدم ولی به حول و قوه ی الهی استاد که هنوز از فک زدن و پرچونگی من خوشحال و کیفور بود و البته کمی به خاطر خوردن پپسی کولا سنگین شده بود و اوضاع معده اش قاراش میش بود و انصافا هم نگه داشتن این مقدار از هندونه که زیربغلش بوی گند گرفته بود( چندش پلشت هم خودتونین) خیلی سخته، کلاس رو زود تعطیل کرد و ما با اشتیاقی فراوان به سمت پاتوق راه افتادیم. ****
  8. عالیه تا دهنشو باز کرد حسین گفت: -اوه مای گاد! باورم نمیشه واقعا اینجا جایز است آیا که من بگم wtf؟ چی؟ از اتاق فرمان اشاره میکنن از دفتر حل مشکلات شرعی پرسیدن و اونا هم گفتن نه تنها واجب است بلکه ثواب بیش از اندازه هم دارد. واقعا فاز این چیه؟ شاعر می گه که what the fu… اوپس! دوباره از اتاق فرمان اشاره میکنن که زشته بچه اینجا نشسته. به خاطر همین من اصلاح میکنم.what the faz? حسین برگشت سمت رسول و گفت: -مگه اینا منقرض نشده بودن؟ رسول هم با شگفتی گفت: -چرا بابا! من مطمئنم استاد با اعصابی کلافه گفت: -آقایون! چرا جو کلاس رو به هم می ریزید؟ اگه مشکلی دارید بگید شاید من بتونم کمکتون کنم. من- استاد جون شما حرص نخور که قرص لاغری اندام الان خیلی گرونه. اینا کلا مشکل دارن. جوری که شما با این کمالات، با این حد از دانش و علم، با این همه فهم و شعور و درک، با این همه احساس و عواطف تاثیر گذار و با این حد از انسان دوستی هم نمی تونید به اینا کمک کنید. من واقعا می فهمم که انسان چقدر باید خوش قلب و مهربان باشه تا بتونه وقتی برای جوونای مملکت بزاره و به اونا دانش خودش رو انتقال بده. من به شما افتخار میکنم و باعث افتخارمه که میتونم در محضر شما باشم و در کلاسی که شما در اون تنفس می کنید و عطر نفس های پر از علم و داناییتون هوای اون جا رو پر میکنه نفس بکشم. توی این دوره و زمونه هیچ کس جرات و دل این رو نداره که به جوانان مملکتش حتی یک اپسیلون از داناییش رو ببخشه و باعث سر فرازی میهنش بشه اما شما با نهایت فروتنی و اخلاص اینجایید و دارید ذره ذره از عمر پر از ثمره تون رو وقف ما و دانشجو های این دانشگاه میکنید. من واقعا دیگه نمیدونم چی بگم. من در برابر این حد از بشر دوستی و نو دوستی سر تعظیم فرود میارم و به نیابت از دختران این کلاس و یا حتی کل دختران سرزمینم از شما نهایت تشکر رو به عمل میارم و بهتون میگم که... واقعا نمیدونم چه کلمه ای رو استفاده کنم. من رو ببخشید. پس لطفا وقت گرانبها تون رو برای این سه نفر حقیر و فرومایه ای که نمیدونن باید در محضر یک فرد و استاد متشخص مثل شما ساکت باشن و اینجا مثل سه تا شتر نشستن ، هدر ندید. اوفــــــــــــــــــــــــــ . یعنی دک و دهنم سرویس شد. تو عمرم انقدر حرف رو یه جا نزده بودم و محض اطلاع. من علاقه ای به کله پاچه ندارم. پس لطفا نگید پاچه خوار چون اصلا آبگوشتش رو هم نمی تونم بخورم چه برسه به پاچه. مرسی، اه!
  9. رو به پسرا کردم و گفتم:بـــــــــــــه!!!! از این ورا. مجلس ما رو منور کردید. ما تا حالا افتخار پذیرایی از چند تا شتر رو نداشتیم. خیلی خوش اومدید. و بعد بی توجه بهشون به سمت آخر کلاس راه افتادم و خودمو روی صندلیم پرت کردم. تا آخر کلاس من چرت زدم. زهرا هم سرش تو گوشی بود. عالیه هم جزوه مینوشت. تقریبا یه ربع مونده بود به تموم شدن کلاس که استاد گفت: -چون من دیر اومدم سر کلاس و امروز هم اولین جلسه ای هست که با هم داریم(استاد قبلی یه کم مشکل تنفسی پیدا کرد. البته به ما ربطی نداره. بالاخره سزای نمره ندادن همینه) لطفا خودتون رو معرفی کنید حالا انگار بگیم این یادش میمونه. والا به خدا!!! کیا شدن استاد مملکت؟؟؟ از اون اول شروع کردن به معرفی تا رسید به ما. زری-من... رسول-فیونا هستن تمام بچه ها با تعجب آمیخته به خنده نگاهش کردن که گفت: رسول-مگه زن شرک رو نمی شناسید؟ با این نمک بازی که از خودش در آورد کل کلاس از خنده منفجر شد و خود شترشون انقدر خندیدن که من گفتم یه سر رفتن اون دنیا و اومدن. این وسط عالیه زهرا رو نگه داشته بود که نره رسول رو شل و پلش کنه و زهرا هم منو.! بله، چی فکر کردید؟ من رو دوستام غیرت دارم بدجور.(الکی، مثلا.) یهو زهرا گفت: تموم شد؟ با این حرفش خفه خون گرفتن. چون با جیغ بنفشی که مایل به سیاه بود صداش خیلی خنده دار بود. یه لحظه احساس کردم پرده ی گوشم پاره که نه، جرواجر شد و تمام بن و ساخت گوشم یکباره با یه زلزله ی 10 ریشتری نابود شد و به ملکوت اعلی پیوست. بچه ها آماده بودن که یه گروه کر خنده ی دیگه رو راه بندازن که زهرا گفت: زهرا-زهرا آقاجان پور از جام پاشدم و رو به استاد و بچه ها( به غیر از یک مشت حیوان پرورش یافته و تک سلولی های تکامل یافته ی قرون وسطا) تعظیمی کردم و گفتم: -منم که معرف حضورتون هستم. یهو یه خر حاصل ازدواج گورخر و گاو ، جفت جفتکه(!) پرید توی حرفم و نطق گرانبها و پر از فایده ی منو قطع کرد. میلاد-بله، خاله شادونه با ورژن جدید!! دوباره کلاس رفت رو هوا. دیگه عالیه دستام رو گرفته بود و زهرا پاهامو. میخواستم بلند داد بزنم آی نفس کش! اما بعد دیدم این کار در شان و منزلت من نیست. به خاطر همین با خونسردی گفتم: -از کجا فهمیدی؟ منتظر بودم منو بشناسن که نشناختن. معلومه که خیلی برنامه کودک نگاه میکنی ها!!! قشنگ حس کردم قهوه ای متمایل به بنفش شد. -فاطمه صالحی فرد
  10. ye dokhtare khoob

    2.4.5.7
  11. اصلا یه وضعی بود ها!!! فکر کنم اصلا توقع نداشتن. ولی خب ما که عادت داشتیم. کلا بازی این سه تا همین بود. تا چندتا پسر میدیدن یهو انگار سلول های خاکستری شون رو مینداختن تو سلول انفرادی. جوری که هیچ سلولی نتونه اونا رو از تو سلول در بیاره. از رو صندلی پاشدم و همینجور که به سمت درب کلاس میرفتم یه دو سه بار پای پریوش که رو زمین نشسته بود رو با کفش های پاشنه سوزنی قرمزم لگد کردم. یعنی جوری جیغ زد که گفتم این کار خودش نبوده. این میخواسته بگه هوی! یهو دهنو که باز کرده یکی ازماهیچه های توی حنجره اش به اون یکی تعرض کرده. اون یکی هم جیغ زده و چون موقع حرف زدن این بوده صدا خیلی پیچیده. نه که دهنش ماشالله خیلی گشاده با این لبایی هم که پروتز کرده دیگه واویلا. مثل غار حرا. البته اگه غار حرا این شکلی بود که همون موقع وحی اولین آیه به پیامبر داعشی ها میومدن ترورش می کردن. ولی با حرفی که بعدش زد تمام احتمالاتم دود شد و رفت هوا! پریوش- چی کار میکنی وحشی؟ کوری من و نمی بینی؟ یهو عالیه از ته کلاس جوری کوبوند تو صورتش خودش که گفتم دیگه عمرا کسی بیاد اینو بگیره. شبیه کسی میشه که تو پراید نشسته و تصادف کرده ولی اِیربَگ باز نشده. عالیه- خاک تو سرم! دیدی چی شد؟ این فاطی ما عینکیه. نه که شما خیلی ریزه میزه ای، مثلا میگم ها! وگرنه پریوش جون شما که به گراز گفتی برو من جات شیفت وای میستم، باید عینک بزنه تا شما رو ببینه و خب متاسفانه عینکش رو این زهرا شکوند. حالا دادیم درستش کنن طلعت اومد جلو و دست پریوش رو گرفت و از رو زمین بلندش کرد. همونطور که داشت کمکش میکرد تا بره و رو صندلیش بشینه از کنار من رد شد. یه تنه ی خیلی ریز بهم زد که لگد پشه حساب میشد و زیر لب گفت : عینکی و خب منم خیلی شیک بلند گفتم: ری.....م برات تو نعلبکی! بخور با نون سنگکی وقتی دید کامل قهوه ای شده و آفتابه ای هم موجود نیست سر به زیر رفت سر جاش نشست.
  12. ye dokhtare khoob

  13. الاغ تو تاپیک من چرا چیزی ارسال کردی؟

     

     

  14. بعد از سلام و احوال پرسی و اظهار خوشبختی سرگرد از من پرسید :می بخشید آقای غفاری می شه یه توضیح مختصر در رابطه با زمان عقد و خودتون بدید؟ ما حداقل باید یه شناخت کوچیک از هم دیگه داشته باشیم . من و پویان از حالت صداش دهنامون اندازه ی غار علی صدر باز مونده بود اما مثل اینکه واسه سروان عادی بود چون اصلا تعجب نکرد.با صدای سرفه اش به خودمون اومدیم و من شروع کردم:طبق دستور ما باید فردا باهم عقد کنیم و تا یک هفته ی بعد توی خونه هایی که ستاد در نظر گرفته ساکن بشیم. داروخونه هم تا پس فردا کار دکورش تموم می شه و ما می تونیم کارمون رو توش شروع کنیم .حالا اگه می شه یکم از خودتون بگید سرگرد-تپش سلیمی. 25 سالمه و تازه 2 ساله که به تهران اومدم بابام کارخونه ی داروسازی داره و به خاطر همین من هم داروسازی خوندم.تک فرزندم (وقتی این و گفت یه غم بزرگ توی چهرش بود و سولماز هم یه نگاه مهربون بهش انداخت )و فقط یه خاله و یه عمو دارم.متولد 15/11/1372 سروان –سولماز امیدی .متولد2/5/1373.یه داداش دارم به اسم سعید که 2سال ازم بزرگتره و هنوز مجرد تو خیابونا ول می گرده(با این حرف تپش چنان چشم غره ای به سولماز رفت که ما از ترس شلوارامون رو نقاشی کردیم اما سولماز عین خیالش نبود)بابام با بابای تپش شریکن و ما از بچگی با هم دوستیم و با هم توی یه رشته درس خوندیم اما بعد یه اتفاق از اصفهان به تهران اومدیم .2تا خاله دارم با یه دایی خانواده ی پدرم هم توی کانادا زندگی می کنن و بابام تک فرزنده بعد از اونا نوبت ما بود. تا لب باز کردم که شروع کنم به دادن اطلاعات پویان مثل قاشق نشسته پرید وسط حرفم و شروع کرد حرف زدن -پویان امینی. 28 ساله متولد 29/10/1369بابا و مامانم توی استرالیا زندگی می کنن و خواهرام هم توی آمریکا و انگلیس به همراه شوهراشون در حال عشق و صفان. آبجی پونه 5 سال از من بزرگتره و با شوهرش کامران توی انگلیس زندگی می کنن و آبجی پرگل هم که از من 8 سال بزرگتره با شوهرش حامد و عشق دایی پوریا توی آمریکا زندگی می کنند -طاها غفاری. 28 ساله. متولد9/9/1369 مادرم فوت شدن و پدرم یه زن دیگه گرفتن . .طهورا و طاهر آبجی و داداش من 26 ساله شونه و دوقلو اند.بابام کارخونه ی تولید قطعات کامپیوتری داره ونصف سهام کارخونه اش به اسم غزل زنشه و یک سوم مال خودش و یک ششم مال ماها.طاهر و طهورا دو ساله که با یه دوقلوی دیگه به اسم های سینا و سیما ازدواج کردن و زندگی خوبی دارن. تپش-خیلی ممنون فقط فردا چه ساعتی بریم محضر؟ پویان-فردا ساعت 10 صبح که بعدش بریم واسه ی ناهار و خرید وسایل اتاق خواب های خونه ها تپش-باشه ممنون پس تا فردا خداحافظ ما- خدانگهدار
×
×
  • جدید...