رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

~sarvin~

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    776
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    12

آهنگ من

آخرین بار برد ~sarvin~ در 4 شهریور

~sarvin~ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,940

درباره ~sarvin~

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,588 بازدید کننده نمایه
  1. ~sarvin~

    تولد مدیرهههههه :)

    جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ اچ بی دی هپی مپی تولدت فوفو جونم
  2. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    مونا وقتی دید خوردم دوباره یه قاشق دیگه داد بهم… تا اینک غذام کامل تموم شد...بعد از خوردن ته دیگ های سیب زمینی رفتم نشستم رو مبل تا مونا ضرفا رو بشوره... بعد از ده دیقه مونا اومد و نشست روبه روم... مونا_خب حالا چطوری می خوابی؟ من_یعنی چی چطوری می خوابی؟مثل ادم... مونا_خنگ...منظورم دستاته... من_اهان خب از اول بگو...هیچی دیگه سیب زمینی ها رو برمیدارم می خوابم... مونا_دیگه نمیسوزه؟ من_نه خوب شد... خلاصه یزره فک زدیم و بعد اماده خواب شدیم... رفتم سیب زمینی هارو برداشتم و رفتم داخل اتاق... به دستام که نگاه کردم فقط یه کوچولو قرمز بود که اونم خوب میشه ایشالا... چراغو خاموش کردم و همین که سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد... صبح که از خواب بیدار شدم مونا رفته بود...رفتم دستشویی و بعد از انجام عملیات دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون... رفتم پایین تا وسایل صبحونه بخورم...ولی چه صبخونه خوردنی؟مگه از گلوم پایین رفت؟ مدام حس می کردم یکی تو خونست... بعد از صبحونه رفتم بالا بعد از پوشیدن یه بافت و انداختن یه شال رو سرم از خونه زدم بیرون...تصمیم گرفتم برم پشت حیاط... وارد هزارتوی درخت شدم و بعد از چند دیقه به مکان مورد نظرم رسیدم...روی تنه چوب نشستم و با ارامش چشمام رو بستم... فکرم کشیده شد سمت دیروز صبح...یعنی کار کیه؟کی تونسته وارد خونه بشه؟ نکنه محمد؟... نه بابا اگه اون میدونست که من یه دزدم نمیزاشت یک ثانیه هم توی اون خونه بمونم... اهی کشیدم و چشمام رو باز کردم...پس کار کیه؟ یدفعه حرکت چیزی لابه لای درختا توجهم رو جلب کرد.بیشتر که دقت کردم چیزی ندیدم...حتما خطای دید بود... بعد از چند لحظه صدای خش خش برگا اومد...به اطراف نگاه کردم هیچ چیز مشکوکی دیده نمیشد...شاید باد بوده... با این فکر با خیال راحت به درخت پشت سرم تکیه دادم بعد چند لحظه دوباره صدای خش خش برگا اومد...پوفی کشیدمو از جام بلند شدم...شاید بهتره برم پیش مونا اینجوری تنهام نیستم...مطمئنم اگه یک دیقه دیگه هم اینجا بمونم دیوونه میشم... خواستم برم که جسم سیاهی که دقیقا روبه روم کنار درختا ایستاده بود توجهم رو جلب کرد...
  3. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    من_هـــا؟.... مونا_منچ...منچ بازی کنیم... من_واقعا؟... مونا_اره دیگه... فکر بدی نبود مشغولمون میکرد... من_اکی پایم... مونا_برم بیارمشون... بعد از جاش بلند شد و بدو بدو رفت...گاهی وقتا شک می کردم مونا30 سالش باشه...جوری رفتار می کرد که انگار18 سالشه... بعد از یک دیقه مونا اومد و مشغول شدیم... نمیدونم چقدر مشغول بودیم که یه بوهایی به مشامم خورد...با شک به مونا نگاه کردم...مونا هم با همون حالت به من خیره شد...یدفعه همزمان چشمامون گرد شد و داد زدیم من و مونا_ماکارونــــی.... بعد بدو بدو رفتیم اشپزخونه...من چون نزدیک بودم زود تر رسیدم...سریع قابلمه رو برداشتم و گذاشتم تو ظرفشویی... من_سوختــــم.... مثل فنر بالا پایین میپریدم و دستامو تو هوا تکون میدادم... مونا با نگرانی به سمتم اومد و گفت_ببینم...چیشدی؟...بگیر زیر اب سرد بدو... مونا اب رو باز کرد و دستمو کرد زیر اب... مونا_میسوزه هنوز؟ فقط سرمو تکون دادم... مونا_اخه دختر خوب این چه کاریه چرا حواست رو جمع نمیکنی... بیا یکم سیب زمینی رنده کنم بزار روش... باشه ای گفتم مونا اب رو بست و سریع مشغول کندن سیب زمینی شد من هی دستمو فوت می کردم... مونا_نکن بدتر میشه... من_میسوزه...میسوزه...میسوزه... مونا سرش رو تکون داد و گفت_عین این بچه سه چهار ساله هایی... بعد از پوست کندن سیب زمینی رندش کرد و گذاشت رو جای سوختگیم...لامصب خیلی میسوخت ولی چاره ای نداشتم... مونا_برو بشین من غذا رو بکشم...البته اگه چیزی ازش باقی مونده بود... از اشپزخونه زدم بیرون و روی مبل نشستم... با لب و لوچه اویزون به انگشتای دستم که سوخته بود نگاه کردم.... بیچاره انگشتام...فقط امیدوارم جاش نمونه... بعد از چند دیقه مونا صدام کرد واسه شام...پشت میز که نشستم تازه فهمیدم نمیتونم غذا بخورم...با عجز به مونا که داشت تند تند غذاشو میخورد نگاه کردم...مونا وقتی دید نمیخورم با دهن پر پرسید_چرا نمیخوری؟ من_با کدوم انگشت سالمم قاشق رو بگیرم؟ مونا خندید و گفت_اخی...اشکال نداره یه شب شام نخور...بهترم شد اتفاقا ته دیگ های سیب زمینی مال خودمه... با ناله گفتم_مونا این کار رو با من نکن... مونا خندید و یه چنگال ماکارونی گذاشت تو دهنم(نکنه شما با قاشق ماکارونی میخورید؟)تند تند جوییدم و قورتش دادم...تازه فهمیدم چقدر گشنم بود...
  4. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    بعد زرتی قطع کردم... دوباره گوشیم زنگ زد...قطع کردمو گوشیم رو خاموش کردم... بالاخره یه کانال اهنگ پیدا کردمو کنترل رو گذاشتم زمین... نمیدونم چقدر با اهنگا خودمو مشغول کردم...ولی به خودم که اومدم خونه تاریک بود...پاشدم چراغ ها رو روشن کردم به ساعت خیره شدم...7:30بود...از مونا خبری نبود...حدس میزدم به خاطر موضوع صبح روش نمیشه بیاد پایین...پس با این وجود خودم باید دست به کار شم شام درست کنم مونا خیال بیرون اومدن نداره گشنه که نمیشه بمونیم... یه لحظه احساس زن زندگی بودن بهم دست داد:/ تک خنده ای کردم و رفتم وسایل ماکارونی رو درست کنم... بعد از دم گذاشتن ماکارونی با خستگی از اشپزخونه زدم بیرون...خودمو ولو کردم رو مبل....ای خدا اشپزی چقدر سخته(هرکی ندونه فکر میکنه آپولو هوا کرده)تو این دوهفته ای که اینجا بودم مونا یسری غذا بهم یاد داده بود...چشمامو بستم و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم... با صدای پا چشمام رو باز کردم...مونا داشت از پله ها میومد پایین... من_به به ساعت خواب... بزار فکر کنه فکر میکنم خواب بوده... مونا خندید و گفت_نمیدونم چرا اینهمه خوابیدم... درحالی که به سمت اشپزخونه میرفت گفت_هــــوم چه بویی راه انداختی... من_دست پرورده شمام دیگه... مونا_البته... مونا از اشپزخونه اومد بیرون روبه روم رو مبل نشست... مونا_از چهرت معلومه حوصلت سر رفته... من_اره شدید... مونا دست به سینه شد و لباش رو غنچه کرد...همیشه وقتی فکر می کرد اینجوری میشد... مونا بعد از چند لحظه پرید بالا بشکن زد... با این حرکت یدفعه ایش ترسیدمو بالا پریدم... مونا بدون اینکه به ترسم توجه کنه گفت_منچ...
  5. کجایی تو دختر؟چند روزه نیستی نگرانتیم

    1. akram80

      akram80

      خوبی عزیزم راستش یه مشکلی پیش اومده نمیتونم تا چند روز باشم

    2. ~sarvin~

      ~sarvin~

      چه مشکلی گلم خیلی نگرانت بودم

    3. akram80

      akram80

      نگران نباش گلم خداروشکر حل شده

  6. f22394613.jpg

    از این جذاب تر داریم؟:58a880981c365_default_t(3):

    1. S O-O M

      S O-O M

      چه خوشملهههههه

    2. M.k.M

      M.k.M

      وای خدا جوووونم😍

  7. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    اون دیگه چیه؟شونه رو روی میز گذاشتم و به سمت تختم رفتم...نکنه مونا واسه تولدم چیزی برام گرفته؟پس اون صدا ها برای این بود... خندیدم و جعبه رو برداشتم چقدر ترسیده بودم... جعبه کاغذ کادو نداشت ولی روش یه پاپیون بود... پاپیون رو کندم و جعبه رو باز کردم ولی با دیدن چیزی که داخلش بود تعجب کردم...مونا واسم چاقو گرفته؟ چاقو رو برداشتم و نگاهش کردم خوشگل بود و گرون.تو جعبه یه چیز دیگه هم بود...برشداشتم...یه نامه؟ با دیدن چیزی که توش نوشته شده بود نفسم گرفتم....با وحشت به کلمات نگاه کردم دستام میلرزید حالا مطمئن بودم که این کادو کار مونا نیست...نه اون نمیدونست که من یه دزدم...پاهام تحمل وزنم رو نداشتن روی تخت نشستم...با وحشت اب دهنمو قورت دادم...حالا باید چیکار کنم...برای بار صد ام نوشته رو خوندم..."تولدت مبارک دزد کوچولو" خدایا یعنی کیه؟کیه که میدونه من دزدم؟کیه که میدونه اینجا زندگی میکنم؟کیه که میدونه کی و دقیقا چه زمانی برای گذاشتن این جعبه بیاد؟ نباید کسی اینو ببینه...سریع جعبه رو برداشتم و چاقو رو انداختم توش...بعد جعبه رو توی زیپ مخفی چمدونم گذاشتم...نامه رو باید بسوزونم... با تمام سرعت به سمت طبقه پایین دوییدم...پله ها رو که تموم کردم دوییدم تو اشپزخونه کبریت رو برداشتم روشنش کردم...بعدم گرفتمش زیر نامه.نامه کمکم اتیش گرفت انداختمش تو سینک ظرفشویی کبریتم فوت کردم انداختم **** کلمه فیلتر شده ****...به سوخت کاغذ نگاه کردم...وقتی مطمئن شدم که سوخت اب رو باز کردم روش...اب خاکستر ها رو با خودش برد و من نفس راحتی کشیدم... تصمیم گرفتم بیرون نرم...هرکی این جعبه رو فرستاده میدونسته که من دزدی میکنم ممکنه زیر نظر داشته باشتم... مونا که اومد خونه عادی رفتار کردم... به مونا کمک کردم که نهار درست کنه و بعد از خوردن،مونا رفت بخوابه ولی من خواب به چشمم نمیومد نشستم جلو تلوزیون و مشغول بالا پایین کردن کانالا شدم... همون لحظه گوشیم زنگ خورد...از روی میز برشداشتم...شماره نیفتاده بود... من_الو؟... _........ من_الو؟...الو؟ صدای فوت اومد... با حرص گفتم_مزاحم... بعدم قطع کردم...عجب ادمایی پیدا میشنا...خواستم دوباره با تلوزیون مشغول بشم که گوشیم دوباره زنگ خورد... من_بله؟.... دوباره صدای فوت اومد... من_تو زندگی نداری؟ فووووووت.... من_مزاحم بی فرهنگ بیکار... بعد زرتی قطع کردم...
  8. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    به در ضربه ای وارد کردم و گفتم_مونا بیا صبحونه... بعدم رفتم پایین...بعد از چند دیقه مونا حاظر و اماده اومد پایین... من_میری بهزیستی؟ مونا_مجبورم ساعت10اونا میان... من_نه و نیمه... مونا_اره...سریع بخورم برم... مونا چیزی از اتفاق هایی که افتاده بود نگفت منم نگفتم...با اینکه میدونستم یه اتفاقایی افتاده ولی مطمئن بودم اگه بپرسم جوابی نمیگیرم... مونا بعد از خوردن چند لقمه بلند شد... من_موفق باشی... مونا_مرسی... مونا رفت و منم مشغول جمع کردن میز شدم...بعد از انجام کارا تصمیم گرفتم برم حموم...رفتم اتاق و بعد از برداشتن حولم رفتم حموم...اب گرم که ریخت رو سرم نفس عمیقی کشیدم همیشه با حموم رفتن ارامش میگرفتم... مشغول شستن خودم بودم که صدا هایی از بیرون نظرم رو جلب کرد...یه لحظه فکر کردم موناست ولی یادم افتاد که مونا الان جلسه است...یه لحظه ترسیدم نکنه محمده اومده تلافی کنه؟... اب دهنمو قورت دادم و اروم در رو باز کردم سرم رو از لای در بیرون اوردم و به اطراف نگاه کردم...مورد مشکوکی نبود... من_مونا تویی؟...مونا؟...کی اونجاست؟... چند لحظه گوش دادم...صدایی نمیومد...حتما توهم زدم... در رو بستم و برای احتیاط از پشت قفلش کردم...یجورایی هنوز میترسیدم برای همین تند تند خودمو شستم...خداروشکر لباسام رو اورده بودم سریع لباسام رو پوشیدم و با احتیاط از حموم بیرون اومدم هر لحظه انتظار داشتم یکی بپره بیرون ولی تا برم داخل اتاق هیچی نبود...فقط در رو بستم نفس راحتی کشیدم...رفتم جلوی اینه تا موهامو شونه کنم...سشوار نبود برای همین فقط تونستم با حوله اب موهامو بگیرم... اینه دقیقا روبه روی تختم بود...داشت موهامو شونه میکردم که متوجه یه جعبه روی تختم شدم...
  9. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    با سوزش چشمم به خودم اومدم...وای چشام داره نابود میشه...با دیدن ساعت کم مونده بود شاخام بزنه بیرون....یعنی من7ساعت تمام نشستم پای اینستا؟ساعت3نصف شبه... سریع گوشی رو کردم زیر بالش و بعد از خاموش کردن چراغ به خواب عمیقی فرو رفتم... صبح با سر و صدا هایی که از پایین میومد بیدار شدم...درحالی که چشمامو میمالیدم از اتاق خارج شدم یدفعه فریاد بلند محمد خونه رو لرزوند.... محمد_اون عـــــــــــــــــــــــــــــــوضی حــــــــــــــــق نداره بیــــــــــــــاد تــــــــــــو ایـــــــــــن خونــــــــــــه.... چند لحظه با تعجب به دیوار روبه روم خیره شدم... از محمد اروم این فریاد بعیده... تند تند از پله ها رفتم پایین...با دیدن اوضاع خونه فکر کنم دوتا سرو خوشگل رو سرم رشد کرد...کل گلدونا وسط پذیرایی شکسته بود... چند تا از مبلا رو زمین افتاده بود...چیزی که اول از همه توجهم رو جلب کرد مونا بود که روی زمین افتاده بود و دستش روی گونش بود و محمدم بالا سرش ایستاده بود... خونم به جوش اومد اون به چه حقی دست رو مونا بلند کرده بود؟ تند تند پله ها رو پایین اومدم در همون حال با فریاد گفتم_اینجا چه خبره؟ خونه رو کردین میدون جنگ؟... محمد با فریاد گفت_تو خفه شو...تو خفه شو که هرچی میکشیم از دست توعه... من_هوی هوی...عمو ترمز بریدی؟پیاده شو باهم بریم بابا...دوهفته هم نیست که منو شناختی اون وقت هر بلا که سرتون اومده باعث و بانیش من بودم...تو به چه حقی دست رو مونا بلند کردی... محمد_خواهرمه به تو چه... من_خواهرت باشه...قرار نیست که به این بهونه بزنی بکشیش... محمد به سمتم حمله ور شد مونا جیغ کشید،محمد خواست بزنه تو گوشم که با فریاد گفتم_به روح پدر مادرم قسم دستت بهم بخوره سالم از این در نمیری بیرون... محمد دستش رو هوا وایستاد...زل زدم تو چشماش تا بفهمه اندازه مورچه هم برام نیست...محمد چند لحظه تو چشام نگاه کرد بعد دستش مشت شد و پایین افتاد... صدای گریه مونا بلند شد...تنه محکمی به محمد زدم و به سمت مونا رفتم...مونا رو محکم در اغوش گرفتم...گریش شدید تر شد چیزی نگفتم تا خودشو خالی کنه...همون لحظه صدای در خونه بلند شد... پشتم به در بود ولی حدس میزدم محمد رفته... چند دیقه گذشت کم کم مونا اروم شد بلندش کردم تا یه اب به دست و صورتش بزنه...خنده دار بود دیروز من تو این حال بودم امروز مونا... مونا رفت اتاقش و منم رفتم تا یه چیزی واسه صبحونه اماده کنم... ساعت9صبح بود...پوفی کشیدمو قهوه سازو زدم برق چشمام میسوخت خوابم میومد شدید ولی عمرا دیگه خوابم ببره... میزو چیدم و قهوه ریختم بعدم رفتم بالا تا مونا رو صدا کنم...
  10. ~sarvin~

    تموم شدن بحث ها

    اینجا انجمن رمان نویسیه نه دوستیابی و عشق یابی.متاسفانه یسریا وارد انجمن که میشن جوگیر میشن کارای نامناسب انجام میدن. فاطمه جان در این باره کمک نیاز داشتی بگو
  11. یه مدت خیلی به رابطمون شک کردم

    فک میکردم یکی بینمون هست!

    بعد از چند وقت فهمیدم کسی بینمون نبوده...

    من بین اونا بودم!××

  12. ما ساعت ها با خودمون کلنجار میریم

    تا اون پی ام لنتی رو میدیم

    چجوری دلتون میاد دیر سین کنید و جواب ندین؟

    یا انقدر سین نکنید تا پاکش کنیم؟!××

     

  13. ~sarvin~

    اختصاصی شعلۀ سیاه|sarvin

    با تموم شدن آهنگ قرص هم اثر خودش رو گذاشت و به خواب رفتم. چشم هام رو که باز کردم اتاق تاریک بود. کورکورانه دنبال کلید چراغ گشتم و روشنش کردم. هدفون هنوز تو گوشم بود. درش آوردم و گذاشتمش رو میز. خودم رو تو آیینه نگاه کردم. چشم هام یکمی سرخ بود ولی نه اون قدر که نشون بده گریه کردم. بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین. مونا با شنیدن صدای پام برگشت و نگاهم کرد. مونا: ساعت خواب. + مرسی. مونا: داشتم می اومدم صداتون کنم. حالا که اومدی میشه بری محمدم صدا کنی؟ من دارم میز رو می چینم. + اکی. راه رفته رو برگشتم و به سمت اتاق محمد رفتم. در زدم. محمد: جانم مونا + شام حاظره. بعدم رفتم پایین. خخخخخ فکر کرد مونام. پایین که رفتم دیدم مونا میز رو چیده. + مرسی. مونا: خواهش. صدا کردی محمد رو؟ + آره. بعد از چند دقیقه محمدم اومد و مشغول خوردن شدیم. بعد از غذا درحالی که به مونا کمک می کردم وسایل رو جمع کنه گفتم: + فردا یه سر میرم بیرون. مشکلی که نداره؟ مونا: نه فقط دیر نیا. + باشه. مونا: کی میری؟ + چهار اینا. مونا: باشه منم تو بهزیستی کلی کار دارم یه پدر و مادر قراره بیان واسه انتخاب بچه. محمدم که دانشگاهه. خوبه که میری بیرون حوصلتم سر نمیره خونه. + آره. بعد از تموم شدن کارها رفتم اتاقم. تازه از خواب بیدار شده بودم برای همین خوابم نمی اومد. با گوشیم مشغول شدم تا خوابم بگیره.
  14. میگی گریه نکردی....کَردم:58a880a8a75b7_default_t(34):!

    میگی اشک نریختی....ریختَم:58a880a8a75b7_default_t(34)::(

    میگی غصه نخوردی...تا دلت

    بخواد خوردم:58a880a8a75b7_default_t(34)::)

    میگی صبر نکردی...کَردم:58a880a8a75b7_default_t(34):××

    میگی با چشم ندیدی....دیدَم:58a880a8a75b7_default_t(34)::(

    ببین،اشتباه میکردی...من واست میمُردم:58a880a8a75b7_default_t(34)::)!××

     

  15. یه قانونی هست که میگه:

    وقتی به یکی زیادی اهمیت بدی

    اهمیتتو تو زندگیش از دست میدی!××

×
×
  • جدید...