رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

~sarvin~

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    707
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

آهنگ من

آخرین بار برد ~sarvin~ در 12 مرداد

~sarvin~ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,441

درباره ~sarvin~

آخرین بازدید کنندگان نمایه

950 بازدید کننده نمایه
  1. به قتل رسیدن ، چون پلیس بودن . حالا 16 سال از اون موقع گذشته و بیشتر چیز ها از یادم رفته . ولی هیچ وقت لحظه های شکنجه شدنم و اون لحظه ای که پدر و مادرم مردن رو از یاد نبردم و صدالبته کسایی که این کار رو کردن. شاید الان با خودتون فکر کنید ، خوبه دختره پدر و مادرش پلیس بودن که الان دزد شده اگه پلیس نبودن ، ببین چی می شد .خب درواقع کسی نبود که درست و غلط رو به من یاد بده.درسته 8 سال پدر و مادر بالای سرم بوده ولی زمان خیلی کمیه واسه یاد گرفتن راه درست یا غلط. اگه 8 سال پدر و مادر داشتم در عوض 16 سال نه پدر داشتم نه مادر و نه بزرگتری که ادب و این جور چیز ها یادم بده. شاید الان با خودتون فکر کنید خانم مستوفی پس چی کاره بود؟ اما یکی اول باید بیاد به مستوفی ادب یاده بده. با قرار گرفتن ظرف پیتزا روی میز ، از غرق شدن در دریای افکارم نجات یافتم . گارسون نوشابه رو هم روی میز گذاشت و گفت : چیز دیگه ای لازم ندارید؟ فقط سرم رو تکون دادم . گارسون چند لحظه با اخم بهم نگاه کرد. وقتی دید با سردی بهش نگاه می کنم لب هاش رو به هم فشار داد و با سرعت ازم دور شد. به من چه که ناراحت شد . بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم. تموم که شد رفتم تا حساب کنم. فروشنده : یه پیتزا پپرونی و یه نوشابه درسته؟ فقط سرم رو تکون دادم . فروشنده سرش رو کرد تو ماشین حساب و مشغول وارد کردن قیمت ها شد. دوتا قیمت حساب کردن مگه ماشین حساب می خواد؟ اینم تعطیله ها. فروشنده : پیتزا شد شونزده هزار و پونصد و نوشابه هم می شه چهار و پونصد.جمعا می شه بیست و یک تومن. درحالی که دوتا دهی و یه پنجی از تو کیفم درمی آوردم با پوزخند گفتم : آفرین خودت تنها حساب کردی یا از بقیه هم کمک گرفتی؟ فروشنده با غیظ پول ها رو ازم گرفت و داخل کشو گذاشت. بدون خداحافظی و گرفتن بقیه پول پشتم رو بهش کردم و از پیتزا فروشی بیرون اومدم. به ساعتم نگاه کردم 7 بود. دیرم شد. به سمت بهزیستی پا تند کردم . اصلا دلم نمی خواست دیر کنم. چون مستوفی دنبال بهونه بود تا ب*ر*ی*ن*ه بهم. وقتی رسیدم بهزیستی یک ربع مونده بود به هشت. سریع رفتم داخل. وقتی داشتم از جلوی اتاق مستوفی رد می شدم تمام تلاشم رو کردم که بی صدا باشم تا نفهمه. حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن شم.درسته که دیر نکرده بودم . بابت اینم خیالم راحت بود که نمی تونه تبدیلش کنه به بهونه ولی این زنیکه عفریته همیشه یه بهونه ای داره.
  2. ~sarvin~

    درسته خیلی گناه دارم ولی بازم گناه دارم
  3. ~sarvin~

    تازه

    واو
  4. ~sarvin~

    ایسان
  5. ~sarvin~

    سنگک
  6. ~sarvin~

    رشت
  7. ~sarvin~

    رامسر
  8. ~sarvin~

    الان
  9. دیدمت از دور خسته بود پاهات
    تا نگات کردم وای از اون چشمات

  10. *** تا بهزیستی راه زیادی بود ولی دوست داشتم پیاده برم . با پول هایی که امروز دزدیده بودم انرژی گرفتم. از مترو خارج شدم و وارد پیاده رو شدم . هدفونم رو از تو کیفم درآوردم و با بلوتوثش به گوشیم وصل شدم . هدفون رو روی گوشم گذاشتم و آهنگ مورد نظرم رو پلی کردم . داشتم از جلوی یه پیتزا فروشی رد می شدم که بوی لذت بخش پیتزا به مشامم خورد . وایسادم و از پشته شیشه ی پیتزا فروشی داخلش رو نگاه کردم . هوس پپرونی کرده بودم . مردد به ساعتم نگاه کردم ، شش رو نشون می داد . تا هشت وقت داشتم . سرم رو تکون دادم و درحالی که هدفونم رو توی کیفم می ذاشتم وارد پیتزا فروشی شدم . پشت یکی از میز ها ، در انتظار اومدن گارسون ، نشستم . بعد از چند لحظه یه پسر حدودا نوزده ، بیست ساله که از لباس هاش معلوم بود گارسونه به سمت میزم اومد . گارسون : چی میل دارید؟ - پپرونی . گارسون : پیتزا پپرونی؟ فقط سرم رو تکون دادم. گارسون : تا سی دقیقه حاظره . واکنشی نشون ندادم. گارسون وقتی دید ساکتم گفت : نوشیدنی؟ - نوشابه مشکی . گارسون : حتما . بعدش رفت . اکثر میز ها خالی بود . به غیر از یکی دوتا که اون ها هم دختر و پسرهای جوونی بودن . تعجبی هم نداشت . ساعت شش بود . کی این موقع ، شام می خوره؟ موسیقی بی کلامی هم پخش می شد که یه جورایی فضا رو دونفره می کرد . هوفی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم . شاید بهتره خودم رو معرفی کنم . حتما تا الان یه چیزهایی فهمیدین . اسمم آنیسا هستش . آنیسا رادمنش . درحال حاظر تو بهزیستی زندگی می کنم و یتیمم . هم پدرم و هم مادرم وقتی هشت سالم بود به قتل رسیدن .
  11. منتظر نشدم ببینم چه واکنشی نشون می ده. سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. وقتی کاملا ازش فاصله گرفتم ، دستم رو از داخل جیبم دراوردم و به کیف پولی که تو دستم بود نگاه کردم. درحالی که کیف پول رو باز می کردم زیر چشمی به اطراف نگاه کردم تا ببینم کسی بویی برده یانه ؟ که خوشبختانه همه سرشون به کار خودشون بود . کیف پول رو باز کردم و داخلش رو نگاه کردم . با دیدن چیزی که توش بود پوفی کشیدم و زیر لب لعنتیی زمزمه کردم . فقط سه تا تراول پنجاهی توش بود. بازار کساد بود . پول ها رو درآوردم و و کیف پول رو پرت کردم تو جوب. درحالی که پول ها رو می ذاشتم تو جیبم راهم رو به سمت مترو کج کردم. برای امروز کافیه . دلم نمی خواد دیر کنم . حوصله غرغرهای مستوفی رو ندارم . *** از مترو پیاده شدم . بقیه راه رو باید پیاده می رفتم . متوجه یه زن که یه بچه ی حدودا 6،7 ماهه دستش بود شدم . زن ، چادری بود و یه کیف بزرگ که بیشتر شبیه ساک بود ، در دست داشت . بچه گریه می کرد و چادر زنه ام داشت از سرش می افتاد . زن ساک رو روی یکی از سکو های مترو گذاشت و درحالی که بچه رو با یه دستش گرفته بود ، مشغول درست کردن چادرش با دست آزادش شد . وقتی کارش تموم شد ساک رو برداشت و رفت ولی همون لحظه که داشت ساک رو بر می داشت یه چیزی از تو کیفش افتاد . زنه بدون این که متوجه بشه رفت . به سمت چیزی که از کیف زن افتاد رفتم . نزدیک تر که شدم دیدم پوله ! اطرافم رو نگاه کردم ؛ کسی حواسش نبود . خم شدم و پول رو برداشتم . مشغول شمردنش شدم . 200 تومن . درحالی که چشم هام از خوشحالی برق می زد پول رو توی جیبم گذاشتم . امروز شانس به طرفم دست دوستی دراز کرده بود .
  12. سنگینی نگاهش رو حس کردم . اما توجهی نکردم و از پنجره به بیرون خیره شدم. 10دقیقه بعد ماشین وایساد . کرایه رو حساب کردم و بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم و در رو محکم پشت سرم بستم. چشم چرخوندم تا سوژه ی مورد نظر رو پیدا کنم . لحظه ای بعد نگاهم روی پسری حدودا 25 ساله قفل شد . به لباس هاش نگاه کردم . مارک بود . پشت سرش راه افتادم و زیر نظر گرفتمش. خوشبختانه کتی که پوشیده بود کوتاه بود و می تونستم کیف پولش رو که تو جیب پشتی شلوار لیش بود ، ببینم . به نظر سنگین می اومد. سریع رفتم اون ور خیابون و پا تند کردم تا ازش جلو بزنم . بعد از این‌که چند متری ازش جلو زدم ، دوباره از خیابون رد شدم و شروع کردم به برگشتن از راهی که رفته بودم . دقیقا روبه روم بود و فقط چند متر باهام فاصله داشت . سریعا گوشیم رو درآوردم و خودم رو الکی باهاش مشغول نشون دادم و بعد از چند لحظه ، بوم ! خوردم به پسره . - وای معذرت می خوام ، حالتون خوبه؟ پسره که حالا پخش زمین شده بود ، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد. پسر : آره آره خوبم. _من واقعا معذرت می خوام . پسره از جاش بلند شد و درحالی که با نیش شل شده من رو نگاه می کرد گفت : نه بابا اتفاقه دیگه . مگه یه پسر تو عمرش چند بار شانس این رو میاره که با خانم زیبایی مثل شما برخورد کنه. مصنوعی خندیدم و گفتم : حالا که حالتون خوبه من دیگه برم ؛ با اجازه .
  13. ~sarvin~

    مادربزرگم
  14. رمانی متفاوت با بقیه!!

  15. سلام عزیزم خوش اومدی:58a880a945ec4_default_t(35):

     

     

     

     

×
×
  • جدید...