رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

Fateme_A

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    121
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

آخرین بار برد Fateme_A در 13 مرداد

Fateme_A یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

768

درباره Fateme_A

آخرین بازدید کنندگان نمایه

754 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_36 یادش بخیر چقدر حرصش می‌دادم،باید با بابا حرف بزنم.آخه واسه چی خواستگاری رو لغو نکرده؟بلند شدم و حاضر شدم کیف و گوشی و کلید خونه و سوییچ ماشینمو هم برداشتم از اتاق بیرون اومدم.در اتاق علیرضا رو زدم بعد از بفرماییدش وارد شدم. -می‌خوام برم شرکت بابا +چرا عزیزم؟ کلافه دستی به شالم کشیدم و با اخم گفتم: چون خواستگاری رو لغو نکرده باید دلیلش رو بپرسم لبخندی زد و گفت: حرص نخور گلم با هم میریم جو گرفتم پریدم بغلش،خندید و محکم گرفتم و گفت: قربون ذوق کردن خرکیت بشم عزیزم با مشت زدم پشت کمرش و گفتم: اصلا بغل‌کردن بهت نیومده ولم کن برم ولم کرد و گفت:خب حالا قهر نکن آجی لوسه شیطونه میگه موهای خوشگلش رو از بیخ بِکَنَما..حیف دلم نمیاد +پس شانس آوردم دلت نمیاد باز بلند حرف زدم اه..لال نمیری دختر. -امم چیزه من میرم پایین تا حاضر شی سریع از اتاق بیرون رفتم،کفشامو پام کردم و سوار آسانسور شدم و دکمه(P)رو زدم. °•پارکینگ•° ~~~~~~~~علیرضا~~~~~~~~ سریع حاضر شدم سوییچ BMW رو برداشتم،کتونیمو پوشیدم سوار آسانسور شدم و رفتم پارکینگ.. ریموت رو زدم و سوار شدیم.کمربندم رو بستم و رو به فاطمه گفتم: خوشگل خانوم کمربندت.. +بستم که -کو؟ خاک برسرم این که بسته..پس چرا ندیدم؟لبخندی زدم و ماشین رو روشن کردم،از پارکینگ بیرون اومدم و به سمت شرکت روندم. +چه آهنگی بزنم عزیزم؟ -هر آهنگی که دوست داری گلکم °•[سینا درخشنده_حواسم هست بهت]•° شاید باورت نشه ولی عاشقت شدم چه فرقی می‌کنه تو عاشقی یا خودم شاید باورت نشه من و تو مسافریم همین قشنگه که تا آخرش با هم بریم حواستم نباشه حواسم هست بهت به خاطر دلم جونمو میدم بهت اصلا هرچی که بگی با شما که راه میام آخه من برای کی این همه کوتاه میام میگی حسودی می‌کنن حس خاصم به توئه تو هم کیف می‌کنی من حواسم به توئه بعد ۴۵ دقیقه رسیدیم ماشین رو پارک کردم و داخل شرکت شدیم...
  2. #پارت_35 ~~~~~~~~فاطمه~~~~~~~~ تلفن خونه رو برداشتم رفتم تو بالکن و زنگ زدم به زهرا. +سلام بفرمایین وا این چرا انقدر خشک و رسمی حرف می‌زنه،یه نگاه به شماره انداختم...خب درست گرفتم که،یه جیغ زدم که بدبخت اون طرف سکته ناقص زد. -تو هنوز شماره خونمون رو نمی‌شناسی؟ +چته وحشی پرده‌ی گوشمو پاره کردی نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وای زهرا!یه چیزی بگم باورت نمیشه،خواستگار واسم اومده اونم نه یکی،دوتا خندید و گفت:‌کم شوخی کن از تو بالکن بیرون اومدم،خودمو پرت کردم رو تخت و گفتم:شوخیم کجا بود؟ +خب حالا این دوتا بدبخت کین که خاطرخواه توئه خنگ شدن؟! -دستم بهت می‌رسه دیگه اونوقت من میدونم و تو عزیزم عزیزم رو با حرص گفتم که خندش بلند شد. ‌+‌بگو دیگه،حس کنجکاویو فعال می‌کنی بعد نمیگی -اون دو نفر فرهاد و عرفانن +چــــــــی؟! -آروم‌تر بابا،من خودمم شکه شدم +فرهاد که از نگاهاش پیدا بود یه چیزیش هست ولی عرفان..این کی دل داد که ما نفهمیدیم شما دوتا که مثل آب و آتیش بودین صدای درخونه اومد که نشون از اومدن علیرضا می‌داد. -خب عزیزم من باید برم داداشم اومد با خنده گفت:برو داداش ذلیل خندیدمو خداحافظی کردم،خیلی کنجکاو بودم بفهمم چه حرفایی بین این دوتا دوست رد و بدل شده؟تو همین فکرا بودم که در اتاقم زده شد،نشستم و گفتم:‌بفرما علیرضا با لباس تو خونه‌ایش داخل شد و در رو بست. -سلام داداشی لبخندی به روم زد و همین‌جور که به سمت صندلی میز کامپیوتر می‌رفت،گفت: سلام عزیزم خوبی؟‌ -اگه خبرا رو بگی عالی عالی میشم علیرضا خنده‌ای سر داد که فهمیدم چی گفتم،سریع سرمو انداختم پایین و سرخ و سفید شدم؛خنده علیرضا هم بیشتر شد.آروم زمزمه کردم:شیطونه میگه پاشم همچین بزنمش،حالا نمیشه هم زدش که..با اون هیکلی که واسه خودش درست کرده دست رضازاده رو از پشت بسته،خب موهاشو دونه دونه می‌کَنم. صدای قهقه علیرضا تو اتاق پیچید،وااای پاک آبروم رفت،ای خدا نکشتت دختر کرم داری زمزمه می‌کنی می‌دونی که می‌شنوه،با دست زدم تو پیشونیم؛حس کردم یکی کنارم نشست برگشتم سمتش،علیرضا بود... +عرفان رو دیدم انگار یه حسایی بهت داره از تعجب دهنم باز مونده بود!جلل‌الخالق نکنه پسره جنی شده؟!مثل منگلا دهنم باز و بسته می‌شد،حرفی ازش خارج نمی‌شد.علیرضا نگاهی به قیافم انداخت خندید و میون خنده گفت:‌ از خوشحالی سکته ناقص زدی؟ اخمامو توهم کردم و محکم زدم به بازوش. -‌اخ دستم خورد شد لعنتی!این بدنه یا پاره آجر؟‌..چرا انقد سفته؟.. همین‌جور داشتم غر می‌زدم و علیرضا هم می‌خندید،یهو جدی شد و گفت: خب نظرت چیه؟ -راجب چی؟ +‌عرفان -من اصلا علاقه‌ای بهش ندارم با خنده گفت: ولی اون قیافه سکته‌ایت یه چیز دیگه میگه‌ها! جیغی کشیدم و شروع کردم به قلقلک دادنش.همون‌جور که می‌خندید گفت: بسه...ایی..بسه لعنتی.. -بگو ببخشید عزیزم تا ولت کنم +عمرا..من یه هلت بدم مثل سوسک می‌چسبی به دیوار حرصم در اومده بود،بیشتر قلقلکش دادم،یهو پاشد نشست دستمو گرفت. +حالا تو بگو ببخشید که ولت کنم مظلوم نگاهش کردم که ولم کرد. +خب حالا نمی‌خواد چشاتو اونجوری کنی،من میرم یه دوش بگیرم -خوش بگذره یهو با دست جلو دهنمو گرفتم،ای خاک برسرم که انقدر چرتو پرت میگم؛علیرضا با خنده از اتاقم خارج شد.منم دراز کشیدم،یاد پیک‌نیکی که با دوستامون رفته بودیم افتادم. زیر چشمی به عرفان نگاه کردم بعد رو به زهرا گفتم: دیدی بعضی پسرا با مکمل و آمپولو اینا هیکلشونو درست کردن؟!مثلا همین دوآین جانسون عرفان با حرص بلند شد به سمتون اومد و گفت: الان منظورت از بعضیا منم؟! اخیش حرصشو دراوردم. -من اسم شخص شما رو به کار بردم؟به خودت شک داری؟ +معلومه که نه،من با تمرین اینجوری شدم -پس بفرما سرجات و استراق سمع نکن بچه‌ها ریزریز می‌خندیدن،عرفان هم با عصبانیت نشست پیش بقیه..
  3. ای کاش یه طرفه نبود:(

    من خرو بگو چقدر زار میزنم پوف..ای کاش علاقمو باور داشتی لنتی

  4. #پارت_34 بعد از خداحافظی با بابا به سمت خونه روندم..شلوغ نبود،نیم ساعت بعد رسیدم؛همین که ماشین رو پارک کردم صدای زنگ گوشیم بلند شد.از جیبم دراوردم،وای علیرضائه. نفس عمیقی کشیدم،حالا که از خواهرش خواستگاری کردم نمی‌دونم چرا حس می‌کنم گناه کردم؟کمی معذب شدم ولی من که خلاف شرع نکردم و تماس رو وصل کردم.یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:سلام +سلام،می‌خوام ببینمت دستی به موهام کشیدم،قضیه چیه؟‌نکنه اتفاقی افتاده؟‌نه بابا اگه اتفاق افتاده بود که این انقدر ریلکس نبود..مسلما راجب خواهرش می‌خواست حرف بزنه،حق داشت بخواد صحبت کنه،مسئله آینده خواهرشه. -خیلی‌خب،جای همیشگی خوبه؟ +آره،یه ساعت دیگه اونجا باش -باشه بعد از قطع تماس گوشی رو داخل جیبم گذاشتم؛سوار ماشین شدم،نگاهی به بنزینش انداختم..اَکِ هی این که بنزینش ته کشیده..پوفی کشیدم و از ماشین بیرون اومدم..به سمت مازراتی سفیدم رفتم،خب سوییچ روشه..سریع سوار شدم و حرکت کردم،بعد یه ساعت به کافی شاپ شاهین رسیدم.ماشین رو پارک کردم و داخل کافه شدم؛‌جای همیشگی نشسته بود.به سمت میز رفتم. -سلام بلند شد و گفت:سلام بشین صندلی رو عقب کشیدم و نشستم،جای دنجی بود؛همه چیش قهوه‌ای و کرم بود.یکم از روبه رو شدن باهاش بعد از جریان خواستگاری واهمه داشتم نکنه می‌خواد سرزنشم کنه که چرا به خواهرش نظر دارم؟اون همیشه به من اعتماد داشت،نکنه می‌خواد منصرفم کنه؟‌نمی‌دونم چه مرگم بود دلم هزار راه می‌رفت،مدام و نامحسوس آب دهنمو قورت می‌دادم،تب تندی کرده بودم احساس می‌کردم کف دستم عرق کردم و از نگاه کردن بهش معذب بودم تا این که صحبت رو شروع کرد: بدون این که مقدمه‌چینی کنم یه راست میرم سر اصل مطلب قلبم هری ریخت،نکنه جوابش منفیه؟سرمو بلند کردم نگاهش کردم بعد مکث کوتاهی بی‌مقدمه گفت: خواهرم رو از ته دلت می‌خوای؟ خدای من نمی‌دونستم چه جوابی بدم من خودم هنوز با دلم در گیر بودم،هنوز از احساس واقعیم مطمئن نبودم فقط نمیدونم چه حسی بود منو سمت اون می‌کشونه،همین‌طور که سرم پایین بود و علیرضا منتظر،سکوتمو که دید گفت:عرفان؟ سرمو بلند کردم و نگاش کردم،نگاهم به حرکت لب‌هاش بود که تکرار کرد: اصلا فکر کن اون دختر خواهرم نیست تو اون دختر رو از ته دلت می‌خوای؟ آب دهنمو قورت دادم و نفسمو بیرون دادم و آروم گفتم: ببخش این حرف رو می‌زنم من اون دختر رو می‌خوام و... خیلی سخت بود این حرف‌ها رو بگم،اگه فاطمه خواهرش نبود گفتنش برای بهترین دوستم راحت‌تر بود و ادامه دادم: و مطمئنم خواستنم از سر لذت و هوس نیست یه حسی منو سمت اون می‌کشونه،خودت خوب میدونی اهل این برنامه‌ها نبودم هرگز،خودت که بهتر می‌‌شناسیم می‌ترسیدم سرمو بلند کنم و نگاش کنم حالا راجب من چی فکر می‌کنه با خودش چی میگه؟ گارسون که اومد علیرضا سفارش دو تا قهوه اسپرسو با کیک داد،منم که تو باغ نبودم. -جفتتون پسرایی معقولی هستین،نظر نهایی با خود فاطمس..من دخالتی نمی‌کنم..فقط می‌خواستم حست رو بدونم لبخندی که بهم زد باعث شد آروم شم و دلهرم کم بشه.. گارسون سفارشا رو آورد،کمی از قهوه خوردم و گفتم: درسته نظر نهایی با فاطمست،حق داره خودش انتخاب کنه..یه سوالی بپرسم؟ +بپرس دستی به موهام کشیدم و پرسیدم: فاطمه حسی به فرهاد داره؟ +نه،فرهاد مثل من براش عزیزه نه فراتر قلبم افتاد تو شورتم..نکنه منم مثل داداشش ببینه؟باز دلهره گرفتم،آروم پرسیدم:منو..چی؟ لبخندی زد و گفت:‌ نه مثل من نمی‌بینه‌،فقط از پیشنهادت تعجب کرده بود تعجبم داره آخه منو چه به عاشقی،خودم تعجب کردم چه برسه به اون.. حالم بهتر شد،قهوه و کیک رو خوردیم. +خب دیگه من میرم‌،ببخشید مزاحمت شدم -لوس نشو عشقم علیرضا خندید خودمم خندم گرفت،همین‌طور که از در خارج می‌شدیم پرسیدم: ماشین داری؟ +آره -خیلی خب،پس دانشگاه می‌بینمت +شاید هم مراسم اینو که گفت سرمو انداختم پایین. علیرضا خندید و گفت:‌ اصلا بهت نمیاد خجالتی باشی عزیزم مشتی حواله بازوش کردمو گفتم:‌ حالا یه بارم که می‌خوام مثل پسرای نجیب باشم نذار +‌تو رو چه به مثبت بودن،خب من برم الان فاطمه کلمو می‌کنه تک خنده‌ای کردمو گفتم: برو تا نکنده بی‌برادرزن شم بعد دستی به هم دادیم و خداحافظی کردیم و...
  5. #پارت_33 ~~~~~~~~عرفان~~~~~~~~ دیشب بابام گفت که فرهاد قراره بره خواستگاری فاطمه،ته دلم یه جوری شد نمی‌خواستم با فرهاد ازدواج کنه تا صبح پلک رو هم نذاشتم،این چه حالیه اخه؟این همه بی‌قراری و بی‌تابی برای چیه؟دلیلش رو خودمم نمی‌دونستم..شاید هم؟نمی‌دونم این چه احساسیه که یه دفعه انگار با یه تلنگر جون گرفت،شاید هم می‌دونم نمی‌خوام باور کنم. صبح روز بعد بدون معطلی به شرکت عمو(پدر فاطمه)رفتم،باید منم ازش خواستگاری کنم عمرا بذارم با اون پسره ازدواج کنه...یه حسی بهش دارم ولی نمی‌دونم چیه؟عشق؟دوست داشتن؟یا هوس؟این یه حس زود گذر نیست که بی‌خوابی رو به جونم انداخته نه،نه،نباید عشق و با هوس قاطی کنم باید از حسم مطمئن شم. به سمت منشی رفتم و گفتم: سلام با آقای محمدی کار دارم +سلام اسمتون؟ -معینی هستم ‌+بفرمایین بشینین تا بهشون خبر بدم منتظر ایستادم بعد از خبر دادن به سمت در رفتم و در زدم با شنیدن بفرمایید وارد شدم.عمو بلند شد سلام دادم و دست دادم بعد نشستم. +از این طرفا!راه گم کردی پسرم؟ استرس داشتم و این دست و اون دست کردم تا حرفامو مزه مزه کنم سرمو بلند کردم نگاهم به چشمای منتظر عمو افتاد،نگاهم رو دزدیدم نفس عمیقی کشیدم و آروم در حالی که خدا خدا می‌کردم گفتم: راستش عمو اومدم یه درخواستی ازتون کنم +جانم پسرم؟ سرم هنوز پایین بود،احساس کردم کف دستم عرق کرده و کمی نفسم تنگ شده با هزار بدبختی قفل زبونم باز شد و گفتم: راستش..می‌خواستم اگه اجازه بدین با خانوادم واسه امر خیر تشریف بیاریم هوف جونم بالا اومد تا این دوتا کلمه رو بگم. عمو کمی فکر کرد بعد با لبخند گفت: باشه پسرم وقتش رو بهتون میگم نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم: ممنون عمو بلند شدم و دست دادم و خداحافظی کردم،بعد به سمت شرکت بابا راه افتادم.بعد از یک ربع رسیدم،وارد شرکت شدم به سمت منشی رفتم که ازجاش بلند شد. -سلام می‌خواستم پدرم رو ببینم +سلام بفرمایید تا بهشون اطلاع بدم بعد از اطلاع دادن در زدم و وارد شدم سلام کردم و دست دادم و نشستیم. +به به پسرم از این ورا؟ یه لبخند مصنوعی زورکی تحویلش دادم که مشکوکانه نگاهم کرد و گفت: پریشون به نظر میای؟چیزی شده؟ نفسمو بیرون دادم انقدر تابلو بودم یعنی؟خودمو جمع و جور کردم حالا با چه رویی به بابا بگم..سرم رو انداختم پایین گفتم: راه گم کردم دیگه خندید و گفت: خدا به دادم برسه آب دهنمو قورت دادم و گفتم: می‌خواستم باهاتون حرف بزنم پرونده‌ی جلوشو بست و گفت: خب می‌شنوم انقدر دست پاچه و ناشی بودم که خیلی بی‌مقدمه گفتم: می‌خوام ازدواج کنم صدای قهقه‌ی بابا بود که کل اتاق رو پر کرد و حرص خوردن من،سکوتمو که دید میون خنده‌هاش گفت: شرط می‌بندم خیلی هولی نگاهم به کف پارکت‌ها بود و گفتم: نظرتون راجب فاطمه خانوم چیه؟ +دختر آقا محمد؟ -بله +خب دختره با حجب و حیاییه،از هر نظرخوبه؛دختریه که میتونه همسر بی‌نظیری باشه خب بابا هم که از فاطمه راضیه خیالم راحت شد..همون جور که سرم پایین بود گفتم: خب راستش...اگه صلاح می‌دونین بریم خواستگاریش بابا کمی فکر کرد و گفت: اگه خواست خودته حرفی ندارم،حتما علاقه‌ای داری که می‌خوای پا پیش بذاری سرمو بلند کردم و لبخند زدم،بابا از لبخندم تا تهش رو خوند بلند شد منم به احترامش بلند شدم بغلم کرد و گفت:امیدوارم خوشبخت بشین...
  6. #پارت_32 با عصبانیت وارد خونه شدم،به سمت اتاقم رفتم وسایلم رو گذاشتم و لباسام رو عوض کردم.از اتاق خارج شدم به سمت اتاق علیرضا رفتم که صداشو از پشت در شنیدم. +چرا خودتون بهش نمیگین؟ -ـ....... +چشم بهش میگم،حالا این دوتا باید هم زمان خواستگاری کنن آخه -ـ....... +چشم خدانگهدار بعد از تموم شدن حرفش،در زدم و وارد شدم. +اع کی برگشتی؟چرا زنگ نزدی بیام دنبالت؟ روی تختش نشستم و گفتم: فرهاد اومده بود جلوی آموزشگاه، مجبور شدم با اون بیام +اونجا چیکار می‌کرد آخه -بابا خواستگاری رو کنسل نکرده،عقب انداخته تعجب کرد. +یعنی چی؟آخه این چه کاریه بابا کرده کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم: نمیدونم،امروز هم اومدم درستش کنم بدتر گند زدم علیرضا خندید و گفت: یه روز گند نزنی شاه کار می‌کنی با حرص بالش رو به سمتش پرت کردم که رو هوا گرفتش،کنارم نشست و گفت: یه موضوع دیگه هم هست که باید بهت بگم معلوم بود سختشه بگه.. آب دهنمو قورت دادم و خواستم کار رو براش راحت کنم که گفتم: شنیدم حرفاتو اخم کرد و گفت: فالگوش وایسادن کار درستی نیستا خ.. نفسمو بیرون دادم و سرمو انداختم پایین و با شرم گفتم: عمدی نبود خیلی اتفاقی شنیدم... +خب چی شنیدی حالا بدون این که سرمو بلند کنم با تته پته و خجالت خیلی زیادی که تو لرزش دستام مشخص بود،گفتم:نفر دوم کیه؟ ساکت بود،نمی‌دونم چه مرگم بود،اصلا این چیزا برام مهم نبود اما خصوصی‌ترین مسائلمو باید داداشم بهم بگه درصورتی که مامان باید الان بغلم کنه و منو از این همه دلواپسی و استرس نجات بده. نم اشک لجوجانه چشمام رو خیس کرد،چشمامو محکم رو هم فشردم که وقت اشکی نریزه،همین که علیرضا رو داشتم خداروشکر می‌کردم،چون میدونم یه حامی دارم که همیشه پشتمه. +صمیمی‌ترین دوستم -خب صمیمی ترین دوستت کیه؟ماشالله انقدر دوست داری خب از کجا بدونم کدومه؟‌ خندید و گفت: با کی بیشتر رفت و آمد داریم،اون نکنه عرفان رو میگه؟ با تعجب گفتم:عرفان؟ +آره لب گزیدم،آب دهنمو قورت دادم وای خدا من چه مرگم بود؟نفس عمیقی کشیدم نامحسوس یه دلهره به جونم افتاد این عرق دستم طبیعی نبود؟این چه حسی بود آخه؟اصلا باور نمی‌کردم عرفان بخواد بیاد خواستگاریم،ما مدام با هم کل کل می‌کردیم از دستم عاصی بود؛چشم دیدنم رو با اخمی که به ابرو مینداخت نداشت حالا جریان چیه؟ همین طور که با خودم درگیر بودم و سرم پایین بود و گفتم: علیرضا شوخی نکن اون عصا قورت داده که نمیاد خواستگاری من،شاهد بودی که چقدر اذیتش کردم اون چشم دیدنم و نداره علیرضا بلند شد و کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: خودمم تعجب کردم،هیچ وقت راجب تو بهم چیزی نگفت با این که بهترین دوستمه به چشمای متعجب من نگاه کرد و ادامه داد: از احساسش چیزی بهم نگفت...
  7. هر کی یه بار عاشق میشه نمیره با کس دیگه

    تو دلت هوایی شده دنبال هر آدمی میره

  8. #پارت_31 -شما اینجا چیکار می‌‌کنین؟ +سلام سرمو انداختم پایین،از نگاه کردن به چشمای مشتاقش واهمه داشتم. -ببخشید یادم رفت سلام کنم باحرفش باعث شد سرم رو بلند کنم اما نگاهمو می‌دزدیدم. +میشه برسونمت؟ یکم معذب شدم،اما به خاطر فرار از نگاه کنجکاو شاگردام به ناچار سوار شدم اون هم سوار شد حرکت کردیم.چند لحظه بعد در سکوت گذشت با این که می‌تونستم علت اومدنش رو حدس بزنم اما گفتم:نگفتین اینجا چکار می‌کنین؟ لبخند زدی و نیم نگاهی بهم انداخت که باعث شد باز نگاهمو ازش بدزدم. +دختر تو چقدر عجولی،بذار برسی عصبی بودم نمی‌خواستم بچه‌ها واسم حرف دربیارن،می‌دونستن علیرضا داداشمه ولی خب فرهاد رو چی بگم،سعی کردم خودم رو کنترل کنم آروم پرسیدم:‌خب فرهاد جان می‌خوام بدونم چی باعت شده دنبالم بیای؟‌ +‌خب راستش..می‌خواستم بپرسم چرا خواستگاری رو عقب انداختین‌؟ وای خدا من که کنسل کردم چرا بابا عقب انداخته،حتما صلاح دونسته..حالا چجوری بهش بگم علاقه‌ای بهت ندارم‌‌؟نمی‌خوام ناراحتش کنم،مثل علیرضا برام عزیزه. -‌خب دلیلش رو از بابام می‌پرسیدی +نگفتن چیزی نفسمو بیرون دادم و گفتم:منم حرفی واسه گفتن ندارم.... نگاهم کرد و متعجب گفت:یعنی چی؟منظورتو متوجه نمیشم نمی‌دونم چرا اینقدر دچار دلهره شدم. آروم گفتم:هر حرفی دارین بهتره با بابام بزنین +اما... سکوت کرد که گفتم:اما چی؟ +اما من دارم تو رو خواستگاری می‌کنم می‌خوام از خودت بشنوم علت این به تعویق انداختن و دست دست کردن چیه؟ سعی کردم خودمو کمی مسلط نشون بدم و اوضاع بهم ریخته رو مرتب کنم. -حتما بابا وقت مناسبی پیدا نکردن خودشون اطلاع میدن حرفم انگار نور امیدی براش بود که با ذوق خاصی گفت:منتظر بشم دیگه؟ لب گزیدم گند زدم که،الکی امید وارش کردم. -بابا بهتون خبر میده نگاه به خیابون کردم نزدیک خونه بودیم رو کردم بهش و گفتم:ممنون میشه نگه دارین؟ +خب تا دم در می‌رسونمت چرا تعارف می‌کنی؟ -اینجا راحت‌ترم لطفا نگه دارین انگار فهمید معذبم سرکوچه نگه داشت. -خداحافظ +مواظب خودت باش لبخندی زدم و پیاده شدم،سریع به سمت خونه رفتم شدیدا از دست بابا ناراحت و عصبی بودم یه هماهنگی هم با آدم نمی‌کنن نزدیک بود سوتی بدم اه.به در آپارتمان رسیدم که دیدم گیتارم همرام نیست با دست زدم به پیشونیم.وای تو ماشین فرهاد جا گذاشتم،سریع گوشیم رو درآوردم که زنگ خورد.فرهاد بود دکمه اتصال رو زدم. -بانو گیتارت رو جا گذاشتی بمون واست میارم +سرکوچه وایسین میام می‌گیرم ماشینش جلوم ترمز کرد از پشت گوشی گفت:دیگه دیر گفتی از ماشین پیاده شد گیتار رو از عقب برداشت و سمتم گرفت. -بفرما از دستش گرفتم و تشکر کردم.لبخندی زد و گفت:منتظرم پدرت زودتر قرار خواستگاری رو تعیین کنه سرم رو پایین انداختم اون هم سوار ماشین شد،سرم رو بلند کردم که دست تکون داد منم دستی تکون دادم،دیدم نمیره متعجب نگاهش کردم که گفت: اول شما برو داخل بعد میرم خجالت کشیدم که نفمیدم به خاطر من وایساده،کلید رو درآوردم و درو باز کردم،وارد شدم بعد دستی تکون دادم اون هم بوق زد،درو بستم که صدای رفتنش اومد و ...
  9. #پارت_30 خواب هفت پادشاه رو می‌دیدم که حس کردم صورتم خیس شد،سریع تو جام نشستم. +صد دفعه صدات زدم کلاست دیر شد هنوز ویندوزم بالا نیومده بود نگاهی به علیرضا کردم و خمیازه کشیدم. +با توئـما خیر سرت استاد گیتار زنایی یهو یادم اومد امروز کلاس دارم سریع بلند شدم که علیرضا ترسید. جیغ زدم و گفتم: چرا زودتر بیدارم نکردی،وای دیرم شد پریدم از اتاق بیرون و رفتم دستشویی آبی به سر و صورتم زدم،بعد از اتمام کار خارج شدم.سریع رفتم تو اتاق و حاضر شدم کیفم رو برداشتم،گوشیم و هندزفری انداختم توش،گیتار هم برداشتم و سریع از اتاق خارج شدم.داشتم به سمت در می‌رفتم که علیرضا گفت:بیا یه لقمه صبحونه بخور می‌رسونمت به سمتش رفتم و لقمه رو از دستش گرفتم و گفتم:‌مامان کجاست؟‌ +‌نمیدونم وقتی پاشدم نبود -هه حتما باز با دوستاش رفته خوش گذرونی علیرضا آهی کشید و گفت:بهش فکر نکن بخور بریم دیرت نشه افکار منفی رو کنار زدم،سریع لقمه رو خوردم به سمت در رفتم سوییچ رو از جا کلیدی برداشتم،کفشم رو پوشیدم درو بستم.سوار آسانسور شدم و دکمه پارکینگ رو زدم. °•پارکینگ•° از پارکینگ خارج شدم دزدگیر ماشین رو زدم،گیتارم رو عقب گذاشتم و جلو نشستم.سوییچ رو داخل استارت زدم،علیرضا سوار شد و ماشین رو روشن کرد. +کلاست کی تموم میشه عزیزم؟ -معلوم نیست شاید بچه‌ها بخوان بیشتر بمونن +پس تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت -چشم قربان خندید و حواسش رو داد به رانندگیش،به هیکلش نگاه کردم به لطف باشگاه ورزشکاری شده بود،کلا سه تاشون هیکلاشون رو فرم شده بود،یاد عصا قورت داده افتادم هیکلش ورزیده‌تر از علیرضا و فرهاد بود انگار مدت بیشتری بود باشگاه می‌رفت.علیرضا خندید و گفت: دیدزدنت تموم نشد؟واسه زن و بچم هم نگهم دار اینو که گفت اخم کردم،تصورش هم برام سخت بود که از علیرضا جدا شدم،تنها کسی که داشتم اون بود.بابا که سرش به شرکتش گرم بود،مامان هم پی خوش گذرونیش.ناخوداگاه بغضی تو گلوم نشست. -علیرضا؟ برگشت نگاهم کرد،حالم رو فهمید. اخم کرد و گفت:‌یه قطره اشک بریزی من میدونم و تو! -‌تنهام نمی‌ذاری دیگه؟ لبخندی زد و با مهربونی گفت: مگه می‌تونم آجی خوشگلم رو تنها بذارم؟همیشه پیشتم و پشتتم دلم گرم شد و لبخندی زدم بعد جلو رفتم و لپش رو بوسیدم. +بفرما رسیدیم -مرسی داداشی فعلا +مواظب خودت باش -چشم از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم گیتار رو برداشتم،به سمت آموزشگاه رفتم بعد برگشتم و باهاش بای بای کردم اون هم با بوقی خداحافظی کرد. سریع رفتم داخل آموزشگاه و به سمت منشی رفتم. -سلام عزیزم بچه‌ها اومدن؟ +آره گلم زود برو که منتظرن سریع به سمت کلاس رفتم و وارد شدم. -سلام بچه‌ها ببخشید دیر اومدم +اشکال نداره خانوم از اون ور بیشتر می‌مونیم لبخندی زدم و نواختن رو آموزش دادم،دو ساعت بعد کلاس تموم شد،به سمت بیرون آموزشگاه رفتم گوشیم رو در آوردم که به علیرضا زنگ بزنم یه ماشینی جلو پام ترمز کرد و فرهاد از داخلش پیاده شد و...
  10. #پارت_29 نزدیک بود بیوفتم که علیرضا گرفتم،فرهاد هم به سمتم اومد تا کمکم کنه؛خودم رو جمع و جور کردم فهمید معذب میشم با دلخوری عقب رفت. میدونم قصدش فقط کمک بود ولی به هرحال محرم و نامحرمی گفتن.خاله سریع رفت برام آب قند بیاره،عمو هم با نگرانی نگاهم می‌کرد.علیرضا درگوشم گفت:خوبی؟چت شد آخه؟‌ -قلبم درد گرفت +قرصت کجاست؟ -فکر کنم تو کیفم داشته باشم بذار ببینم سریع دست کردم تو کیفم رو گشتم و پیدا کردم،خواستم قرص رو از جاش دربیارم که جلد قرص از دستم افتاد؛فرهاد خم شد با تعجب به قرص نگاه کرد و گفت:‌این قرص قلب واسه چی می‌خوای اینو بخوری؟ علیرضا از دستش قاپید و قرص رو دراورد و دهنم گذاشت،کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:بعدا واست تعریف می‌کنم الان وقتش نیست،خاله عمو چیزی نفهمنا خاله اومد و آب قند بهم داد خوردم بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد،لبخندی زدم و گفتم:خوبم خاله جون نگران نباشین خب ما رفع زحمت کنیم خوشحال شدم دیدمتون علیرضا هم سریع خداحافظی کرد و از عمارت خارج شدیم و دستی براشون تکون دادیم،سوار ماشین شدیم و علیرضا به سمت خونه راه افتاد. ~~~~~~~~دوسال بعد~~~~~~~~ دوسال گذشته بود تو این دوسال خیلی چیزا عوض شد،رفت و آمدمون باخانواده عرفان و فرهاد زیادتر شده بود چون تو شرکت بابام سرمایه داشتن و کارای شرکت رو می‌کردن،عرفان و علیرضا باهم یه دانشگاه قبول شدن و فرهاد هم جای دیگه سه تاشون هم تجربی.انقدر که این سه تا خر زده بودن رتبه سه رقمی آوردن،ازخوشحالی سکته ناقص رو زدن؛منم که تا چند روز تو بهت بودم فکم بسته نمی‌شد. سرشام نشسته بودیم که بابا گفت: پسرم بعد شام بیا اتاقم کارت دارم +چشم فوضولیم گل کرده باید می‌فهمیدم بابا چی می‌خواد به علیرضا بگه. بعد شام کمک مامان ظرفا رو جمع کردم علیرضا هم به اتاق بابا رفت،سریع رفتم دنبالش وقتی وارد شد پشت در فالگوش وایسادم. +امروز فرهاد به شرکت اومد برای امر خیر فکر کنم خودت هم از نگاه‌های گاه بی گاهش به فاطمه پی به علاقش برده باشی -بله بابا یه مدتی بود نگاهش تغییر کرده بود چندبار هم ازش سوال کردم ولی چیزی بهم نگفت،خواستگاری کرده؟ +‌آره ازت می‌خوام که به فاطمه بگی چون تو بیشتر از منو مادرت باهاش صمیمی‌ای،فرهاد از هر نظر کامله نظر فاطمه رو بپرس -چشم سریع دویدم و به اتاقم رفتم.باورم نمی‌شد فرهاد منو خواستگاری کرده باشه‌،یعنی نفهمیده بود حسی بهش ندارم؟علاقه که نباید یه طرفه باشه. در اتاقم زده شد. -بفرمایید علیرضا داخل شد و در رو بست؛روی صندلی نشست و گفت:می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم یا جد السادات این چرا انقدر جدی شد،یه جریان خواستگاری رو می‌خوای بگیا با این مدل سوال کردنت قلبم رو آوردی تو تنبونم. -جانم؟ +نظرت راجب ازدواج چیه؟ من رو باش گفتم چی می‌خواد بپرسه همچین جدی شده بود انگار می‌خواست اعتراف از قاتل بگیره،به فکرم آروم خندیدم و گفتم:چطور؟ +به نظرت فرهاد چجور پسریه؟ -امم خب مهربونه‌،از هر نظر کامله +خب از نگاهاش بهت چیزی نفهمیدی؟‌‌ -نه چی رو باید می‌فهمیدم؟ +‌این که بهت علاقه داره ‌_من جوابم منفیه بگو خواستگاری نیان لبخند شیطونی زد رو گفت:کی گفت قراره بیان خواستگاریت؟کسی عاشق توئه لوس نمیشه جیغی زدم و بالش رو پرت کردم بهش،خورد تو صورتش. ‌+وحشی هم به صفتت اضافه شد -علیرضــــا؟‌ خندید و گفت:پاچه نگیر حالا شوخی کردم یهو جدی شد و گفت:‌حرفات رو به بابا منتقل می‌کنم تا ببینیم نظر اون چیه -نمی‌خوام با جواب رد دادنم خانوادش ازم دلگیر شن به بابا بگو نذاره بیان +‌چشم عزیزم بعد بلند شد و به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید و ‌‌گفت:خوب بخوابی گلم شبت بخیر -همچنین بعد از اتاقم خارج شد و..
  11. #پارت_28 فرهاد جلو نشسته بود و به علیرضا آدرس می‌داد،منم گوشیم رو دراوردم و رفتم تو اینستا،یه لایو رو باز کردم دیدم از بازیمونه رو به علیرضا گفتم:از بازیمون لایو گرفتن _ببینم گوشی رو بردم جلو تا اون دوتا هم ببینن،یه پسره تو لایو پیادم داد: اون مانتو طوسیه چه رو فرمه خوب تیکه‌ایه چند نفری هم حرفشو تایید کردن. بعد پسره گفت:چشماش چه رنگیه؟حسم بهم میگه قهوه‌ای نیس لایوگیر گفت:مشکیه لامصب _واوو،دیگه کامل دلمو برد خجالت کشیدم،علیرضا عصبانی بود سریع ماشین رو کنار زد و گفت:پیجش رو بده سریع پیج رو دادم که رفت تو پیج پسره و گفت:چیکار به ناموس مردم دارین؟مگه خودتون ناموس ندارین؟چشاتونو درویش کنین تا از حدقه در نیاوردم اونی هم که لایو گرفته سریع پاکش کنه به چه اجازه‌ای لایو گرفتی؟مگه ما اجازه دادیم؟سریع پاک کن تا شکایت نکردم یکی کامنت داد:اوه اوه شوهر دخترست نگاه عکس دختره پروف پیجشه،داداش سریع پاک کن تا شر نشده +شوهرش نیستم،داداششم!ناموس مردم هم ناموس خودتون بدونین روش غیرت داشته باشین نه این که چشمای هیزتون رو بهش بندازین همشون عذرخواهی کردن پسره هم لایو رو پاک کرد،لبخندی به لبم اومد و از خدا به خاطر همچین برادری تشکر کردم.کمی رفتم جلو و لپش رو بوس کردم بعد گفتم:مرسی داداش غیرتیم لبخند زد و به راهش ادامه داد،منم هندزفری رو وصل کردم به گوشی و یه آهنگ گذاشتم،چشمامو بستم.یه ساعتی گذشت که حس کردم دارم تکون می‌خورم؛چشام رو بازکردم هندزفری رو دراوردم. علیرضا سریع گفت:یه ذره صدا اون لعنتی رو کمتر کن که صدات زدن بشنوی،گلوم پاره شد لبامو برچیدم و گفتم:ببخشید عقب رفت،از ماشین پیاده شدم؛دزدگیر ماشین رو زدو باهم به سمت عمارت رفتیم.فرهاد جلوی در وایساده بود گفت: بفرمایید خونه خودتونه وارد شدیم خاله و عمو به سمتون اومدن من بغل خاله رفتم و عمو بغل علیرضا،خاله با ذوق گفت:خوش اومدی عزیزم،خیلی دلم واستون تنگ شده بود خوشحالم که تقدیر دوباره مارو به هم رسوند لبخندی زدم و از بغل خاله خارج شدم. _منم خوشحالم خاله جون عمو و علیرضا هم باهم گرم گرفتن. +برید توی پذیرایی زشته جلو در وایسادین به سمت پذیرایی رفتیم و نشستیم یه ساعتی اونجا بودیم و آدرس هم دادیم که بعد از اومدن مامان بابا بیان خونمون.من موندم بابا شرکت رو دست کی سپرده که یه هفتست رفتن مسافرت. دم در بودیم تا خداحافظی کنیم،نمیدونم چرا قلبم تیر کشید و سرم گیج رفت نزدیک بود بیوفتم که....
  12. خوش رنگه چشات میمیرم برات

    دلبری نکن  آخ من به فدات

  13. بگہ هرکے هرچے تو فقط دلبر منے:58a88096c896d_default_t(1):

  14. #پارت_27 ~~~~~~~~عرفان~~~~~~~~ با تموم شدن حرف علیرضا کپ کردم،بیشور چه کاری هم گفت خوبه میدونه فاطمه ازمون آتو داره،وایی حالا چه گلی برسرم بگیرم،مثل حیوون چاهارپا توی گل گیر کردم. +جا نزن دیگه پاشو به ناچار بلند شدم. -دوستت دارم +لطیف‌تر ابراز کن عزیزم لبخند حرصی زدم و گفتم: دوستت دارم عزیزم علیرضا خودش رو به غش و ضعف زد که بقیه مردن از خنده،خودمم دست کمی از اونا نداشتم. +خب منتظرم -منتظر چی؟ +خواستگاری دیگه زانو زدم و گفتم:با من ازدواج کن +تو که دستور دادی خواستگاریش کو؟لطیف‌تر بگو بقیه منتظر چشم دوخته بودن بهم. با حرص گفتم:عزیزم با من ازدواج می‌کنی؟ +ملایم و لطیف‌تر لطفا دیگه کارد می‌زدی خونم درنمی ومد، می خواستم علیرضا رو خفه کنم؛با چشام واسش خط و نشون کشیدم. با لحن ملایم و حرصی گفتم: عشقم با من ازدواج می‌کنی؟ علیرضا با ناز گفت:با اجازه بزرگترا بله باز همه زدن زیر خنده،نگام به سمت فاطمه کشیده شد،از بس خندیده بود چشمای مشکیش پر اشک شده بود،به تیپش دقت کردم ست شده بودیم هردوطوسی،پس واسه همین بود زد تو پیشونیش؛بعد زدم زیر خنده.همه با تعجب نگام کردن،سریع خندمو جمع کردم و بلندشدم.فکر کنم به عقلم شک کردن،زدم به پیشونیم. -نترس شک نکردیم مطمئن شدیم برگشتم و دیدم فاطمه ست اوه چه سوتی دادم کمال همنشین درمن اثر کرد مثل این خل شدم بلند فکر کردم. ~~~~~~~~فاطمه~~~~~~~~ به سختی جلو خندم رو گرفتم،عرفان هم فکرشو بلند گفته بود،از صحنه خواستگاری هم عکس انداختم دیگه مثل موش تو دستمن،یه پیام به گوشیم اومد بابابود:سلام دخترم مواظب خودتون باشین ما دوروز دیگه برمی‌گردیم. منم فرستادم:سلام بابایی چشم مواظبیم انشاالله به سلامت. بعد گوشی رو گذاشتم تو جیبم رو به بچه ها گفتم:کی پایست یه دست دیگه بازی کنیم؟ همه موافقت کردن، نیم ساعتی بازی طول کشید تا این که علیرضا باخت. عرفان لبخند شیطونی زد و گفت: گوشیتو میاری به دوستات زنگ می‌زنی صداتو زنونه می‌کنی میگی دوجنسه شدم قرار عمل کنم دختر شم بعد از تموم شدن حرفش جمع ترکید، بیچاره علیرضا؛او آبروش میره.گوشیش رو آوردو زنگ زد و زد رو اسپیکر. +به سلام داش علیرضا چطوری؟ علیرضا صداش رو نازک کردوگفت:سلام عزیزم ببخشید مزاحمت شدم یه چیزی رو باید بهت عرض کنم +جااان؟خانوم شما کی ای؟گوشی علیرضا دست شما چیکار می‌کنه؟‌ -عزیزم علیرضام دو جنسه شدم باید برم عمل کنم دخترشم +داش راست میگی؟‌وایی تو همین جوری هلویی عمل کنی چی میشی،عمل کن عزیزم خودم میام می‌گیرمت دیگه ما از خنده داشتیم چمن گاز می‌زدیم،علیرضا سریع گوشی رو قطع کرد. -خب دیگه بسه دیرشد بریم خونه بچه ها پاشدن و وسایل رو جمع کردن،اول دخترا رو رسوندیم بعد هم با عرفان و شاهین خدافظی کردیم بعد که اونا رفتن؛فرهاد گفت:به مادر و پدرم گفتم پیداتون کردم گفتن حتما امروز ببرمتون پیششون ماهم بل اجبار قبول کردیم و به سمت خونه فرهاد راه افتادیم....
  15. #پارت_26 بعد از ناهار وسایل رو جمع کردیم،رفتم به سمت علیرضا و گفتم:علیرضا یه لحظه سوییچ رو میدی؟ +بفرما عزیزم سوییچ رو گرفتم و رفتم سراغ ماشین،دزدگیر رو زدم و کیفم رو از توی جیب صندلی برداشتم و برگه‌های پاستور رو از توش در آوردم؛بعد کیف رو گذاشتم سرجاش و از ماشین خارج شدم،دزدگیر رو زدم،حواسم به پاستور بود و داشتم می‌شمردم ببینم همشون هست،که نفهمیدم چیشد پام لیز خورد،نزدیک بود با صورت بیام زمین که یکی از پشت کمرم رو گرفت و مانع شد،نفسی ازسرآسودگی کشیدمبرگشتم ناجیم رو ببینم که با چشای فرهاد روبرو شدم. +خوبی؟چیزیت نشد؟ خجالت کشیده بودم سرم رو انداختم پایین وگفتم:خوبم ممنون فرهاد برای این که جو رو عوض کنه پرسید:خب بانو کلاس چندمی؟چه رشته‌ای؟ -دهم تجربی +او له له خانوم دکتر لبخندی زدم و چیزی نگفتم. +خب الان باید 16 سالت باشه درسته؟ اخمی کردم و گفتم:نخیرم 17 سالمه دوسال ازم بزرگتری ایش همش میخوای سه سال کنی خندید و گفت:آقا من تسلیمم شمشیرتو غلاف کن خندیدم یاد بچگیامون افتادم اون موقع وقتی می‌گفت سه سال جیغ جیغ می‌کردم و بعد لپش رو گاز می‌گرفتم اون هم قلقلکم می‌داد،یادش بخیر. فرهاد لبخند شیطونی زد و گفت:یاد قبلنا افتادی؟ انقدر تابلو بودم یعنی؟این چجوری فهمید. فرهاد زد زیره خنده،بهش پشت کردم که باز سوتی ندم و لبمو گزیدم و زیر لب گفتم:وای خدا آبروی داشته و نداشتم پیش این با طوفان رفت برگشتم خودمو جمع و جور کردم.فرهاد خندش شدت گرفت دیگه از چشماش اشک میومد. -بریم بچه‌ها منتظرن خودم سریع‌تر رفتم تا در تیر راس نگاهش نباشم،اینقدر سوژه‌ی بچگی‌هامون نشم و یادآور گذشته‌ها... -خب آمدم خوشامدم جمع شین بی بی سلام بازی کنیم بچه‌ها جمع شدن،کارت هاروتقسیم کردم و بهشون دادم. -خب نوبتی کارت میندازیم وسط بعد وقتی بی بی اومد میگین بی بی سلام وقتی شاه اومد دستون رو می‌ذارین روسینه سرباز اومد احترام نظامی،هرکس دیرتر از بقیه انجام بده کارتای وسط رو می‌ذاره زیر کارتاش هرکی کارتاش بیشتر باشه می‌بازه و باید به حرف بقیه گوش بده خب یه چیز دیگه وقتی تک اومد باید دستمون رو بذاریم روش نفر آخر که دستش رو دست همست باید کارتای وسط رو بذار زیر کارتش خب همه اوکی؟ همه باهم گفتن:اوکی بازی شروع شد،بعد از چند دقیقه عرفان باخت و علیرضا بهش گفت: خب عزیزم جلوی همه بهم ابراز علاقه می‌کنی بعد جلوم زانو می‌زنی و خواستگاری می‌کنی همه زدن زیر خنده و....
×
×
  • جدید...