رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین

مسیحه

شاعر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,516
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

آهنگ من

آخرین بار برد مسیحه در 19 اسفند 1397

مسیحه یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,762

درباره مسیحه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,082 بازدید کننده نمایه
  1. مسیحه

    شده تا حالا..

    آره خیلی شده فک کنی کاش تو یه زمان دیگه بودی گذشته یا آینده ؟
  2. خیلی سخته جواب دادن بستگی به حالات روحی و جو اطراف داره برای طرفین نمیشه پاسخ درست داد واقعا .
  3. رعنا جلوی من راه میرفت مثلا شاد سرمست بو من نگاه مغموم رو رو به زهره برگشتم انداختم دیدم یهو تیکه داد به بهنام تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود تاب تحمل اینکه با رعنا راهی شوم را نداشت «زهره» اهورا رفت یه لحظه کل حجم تنم ریخت احساس سنگینی کردم ونتونستم خودم رو کنترل کنم قلبم توان تپیدن نداشت وچشمانم قدرت دیدن به بهنام بی ارداه تکیه دادم وتحیل رفت کل توانم بهنام به سرعت منو گرفت نگاهم بهش بود هنوز پشت هاله ای از اشک تار میدیدم .رفت ... رفت .... بهنام آروم زمزمه کرد : -نگران نباش عزیزم همه چی توم میشه کریم -دکتر حالتون خوب نیست ؟ تا سرمو برداشتم که حرفی بزنم سرم گیج رفت جلو چشام سیاهی رفت و وهیچ دیگه نفهمیدم . «بهنام » زهره تو بغلم از حال رفت با دلهره گفتم : -کریم . سرگرد ؟ دیگه یه دفه صدام رفت بالا وبا ترس گفتم : -زهره با سرعت رو دستام بلندش کردم .....آمبولانس بیرون بود رو دستام بود چنان با سرعت می دویدم که نفسم به شماره افتاد کریم هم دنبالم میدوید از کار خونه زدم بیرون ارباب جوان رو دیدم اصلا توجهی نکردم هر طور شد وبا چه حس حالی بود گذاشتمش تو آمبولانس داوود خودشو رسوند با حالت دو وبا دلهره وترس زیادی که تو حرکات وصداش بود گفت : -چی شده ؟دکتر چش شده ؟ نفسمو به زور بیرون دادم نفس نفس میزدم وگفتم : -یه دفه غش کرد ارباب کمی با فاصله کنار رعنا ایستاده بود حال اونم تعریفی نداشت میدونستم به روی خودش نمیاره وخیلی سعی میکنه مثلا آروم وبی تفاوت باشه سمت پرستار که در حال معاینه ی زهره بودن گفتم : -حرکت کنین داوود با سرعت پرید تو آموبالنس وقبل اینکه درش بسته شه گفت : -اهورا باهاشون میرم ....حرکت کردیم ....زهره به خاطر اینکه چیزی نخورده بود دو روزه واز ترس و دلهره وضعف کرد ....داوود -الان اهورا هم نگرانه نفس عمیقی کشیدم وگفتم : -چیزی نیست خوب میشه ، بیشتر دلیل بد شدن حالش دیدن ارباب کنار نامزدشون بود داوود هم نفسشو بیرون داد وگفت : -قرار شد سر گرد بعد رعنارو دستگیر کنه -تو میدونستی دختر عموت تو باند کوروشه ؟ سرشو انداخت پایین وگفت :
  4. مردم از ترس -اذیتت نکردن ؟ در آغوشم بود با گریه گفت : -میترسم هنوز صدای شلیک بود آروم تو گوشش زمزمه کردم : -همه چی تموم شد -کورشو گرفتن ؟ -سرگرد گفت عملیات با موفقبت رو به اتمامه کمکش کردم بلند شد رو به رو ش ایستاده بودم اشک میریخت با دوتا دستام صورتشو احاطه کردم وملتمسانه گفتم : -گریه نکن عزیزم من پیشتم تموم شد . نگاهم به چشمای خیسش بود با گریه وهق هق گفت : -دوست دارم ، دوست ، دارم -منم دوست دارم همه کسم نگاهمون بهم طوفانی به پا کرد که فاصله رو کم کردم همراهیم کرد به خودم که اومدم با ورود ناگهانی بهنام وکریم بود ازش جدا شدم لب تر کردم فاصله گرفتم از زهره بهنام خونسرد جلو اومد زهره خودشو تو آغو،ش بهنام رها کرد بهنام بغلش کرد وگفت : -خوبی عزیزم ؟ کریم : -کوروش فرار کرد امابچه ها دنبالشن داشتم با کریم حرف میزدم یه دفه رعنا وحبیب خان سراسیمه داخل شدن رعنا اشک میریخت «جدا بازیگر موفقی بود » بی پروا جلو همه بغلم کرد با اکره واز خودم جداش کردم رعنا با گریه : -خوبی عزیزم ؟ مگه ول میکرد بازم خودشو بهم چسبوند حبیب خان آروم گفت : -خوبی پسرم ؟ ولم نمیکرد که نکبت وبا حرص نفسمو بیرون دادم چشم غره ام حواله ی رعنا بود اما مگه حالیش بود ورو کردم سمت حبیب خان وگفتم : -خوبم پدر رعنا رو بهنام گفت : -کوروش فرار کرد ؟ «چه رویی داره این دختر » بهنام -اونم کارش تمومه ، نمیتونه جایی بره سرگرد -تک تک همکاراش شناسایی شدن ، همشون دستگیر شدن رعنا -عالیه بهنام -کسی نمیتونه از چنگال قانون فرار کنه دیر یا زود گرفتار میشه نگام به زهره رفت اشکش سریز بود آروم نگاهمو دید سرشو انداخت رعنا بازو مو گرفت وگفت : -بریم عمارت همه نگران توأن حبیب خان بی هیچ حرفی جلو افتاد رعنا بازو مو گرفته بود دنبال خودش میکشید
  5. اسم اونارو به زبو‌نت نیار -اکه تو رعنارو نخوای گیسو رو طلاق میدن اون وقت من به عشقم میرسم براش یه بهشت میسازم همین جا یا تو تصمیمت رو میگیری که با رعنا ازدواج کنی به خاطر گیسو ؟ -دهنتو ببند عوضی خندید وگفت : -مهم نیست فعلا باغ انار رو میگیرم قول همکاری تو رو ،گیسو بمونه بعد داد زدم :کثافت باز خون سرد بود وگفت : -حبیب خان ورعنا بیرونن -دکتر حالش خوبه ؟ با پوزخند گفت : -تو هنوز هوای اونو داری بد بخت ؟ -بعد ختم این قائله برش میگردونم شهر -درسته بعد این جریانا خودش هم دیگه حاضر به موندن نیست از رو مبل بلند شد وبلند گفت : -کریم ؟ رو به کریم گفت : -ارباب رو ببر پیش دکتر کوچولو خیالش راحت بشه یه خراش ور نداشته ....با کریم رفتم که آروم زمزمه کرد همه چی تمومه بچه ها در حال پاک سازی هستن ، همه رو گرفتن جز خود کوروش ودوتا بادیگارداش نگران گفتم : -رعنا وحبیب خان اینجان -نگران نباش در اتاقی رو باز کرد وآروم گفت : -من مراقب اوضاع هستم برو دست وپاشو باز کن ودست برد کمرش سریع اسلحشو در آورد با عجله رفت منم با سرعت داخل اتاق شدم تاریک بود چشمم به تاریکی عادت نداشت اما جلو رفتم که صدای شلیک رو شنیدم جلو تر رفتم رو زمین بود دست وپاشو بسته بودن ودهنشو هم با چسب دیدمش از خود بیخود شدم تقریبا دویدم سمتش که خوردم زمین نزدیکش بس که هول کردم دستام میلرزید اما سریع دهنشو باز کردم با اضطراب وترس ودلهره گفتم : -عزیزم ، خوبی فدات بشم ؟ به سختی باز کردم چسب رو نفس عمیقی کشید وبه گریه افتاد نگام کرد با گریه گفت : -خوبی ؟ دستام میلرزید و لحن ملتمس گفتم : -من خوبم، خوبم جونم مشغول باز کردن طنابای دستش شدم پشت بهم بود التماس تو صدام ولحنم فریاد میزد اون گریه میکرد من ،من دلم آشوب بود من -تموم شد ، تموم شد گلم . دستاشو باز کردم دستاشو ماساژ داد وگفتم : -درد داره ؟ وتند تند مشغول باز کردن طنابای دستش شدم باز کردم با گریه گفت :
  6. حبیب خان هم اومده اون الان باید نفسهای آخرش باشه ببینه پسرش خان آینده ی روستا داره با کوروش قول همکاری میده -تو چه کینه ای از حبیب خان داری ؟حبیب خان ورعنا کاره ای نیستن -اوه بیچاره رعنا باید ببینه نامزدش به خاطر یه دختر ه.ر.ز.ه ی شهری کل داریشو داره میده با خنده گفت : -حبیب خان بفهمه به خاطر این دخترک داری باغ انار رو میدی سکته میکنه -من نمیدونم مشکلت با اوناست یا نه که میخوای حرص ‌خوردن اونا رو ببینی خندید یه سیگار برگ دیگه روشن کرد وگفت : اتفاقا با تو هیچ مشکلی ندارم ، مشکل من حبیب خانِ متعجب نگاش کنم تعجب رو تو نگاهم خوند وگفت : -چندین سال پیش اگه تو نبودی گیسو مال من بود داد زدم : -خفه شوخندید وگفت : -بهم قول دادبود که گیسورو بده من پوزخندی زدم کورش -اون موقع رابطمون خوب بود ، اما گیسو ؟ من دوسش داشتم اونم دوسم داشت حبیب خان از این موضوع سو استفاده کرد هر کاری میگفت انجام میدادم باغ انار به اسم گیسوه ؟ مال منه هدیه تولد گیسو بود اما زمینا که به نام توعه من از حبیب خان خریدم اما حبیب خان نداد بهم . همش به خاطر گیسو بود هرچی میگفت نه نمیگفتم به هوای گیسو قبول میکردم دقیق عین تو که به خاطر دکتر کوچولو هرچی بگم نه نمیگی ! اما حبیب خان نامردی کرد در حقم سر دوماه نشد دختره رو به زور به عقد پسر عموش در آورد ودقیقا همین کاری که داره با تو میکنه برای حفظ زندگی گیسو رعنارو به عقد تو در میاره مجبوره باپوزخند گفتم : -تو بویی از انسانیت نبردی با خنده گفت : -تو مجبوری قبول کنی اگه قبول نکنی گیسو رو طلاق میدن حببب خان نمیتونه ببینه زندگی دخترش که از پسر بزرگترش عزیز تره خراب بشه تو رو فدا میکنه زندگی دخترش در امانه وبا اینکه میدونه پسرش هیچ علاقه ای به رعنا نداره . -مزخرف میگی -ولی من از خدامه زندگی گیسو خراب شه عشق قدیمی من بعد لحظه ای مکث کوتاه گفت : -چیزی که حبیب خان خیلی ازش واهمه داره میترسه هنوز گیسو بهم حسی داشته باشه حتی با داشتن سه تا بچه -تو یه آشغال پستی فکر کردی گیسو بهت فکر میکنه این چرندیات محاله حبیب خان تو رو خوب شناخته که گیسو رو بهت نداد حتی اگه زندگی خواهرم خراب شه محاله باتو باشه -اونا میدونن چه آدم رذل آشغالی هستی عصبی داد زد : -اما نه آشغال تر از حبیب خان با عصبانیت تمام خشمی که تو وجودم نسبت به این مرد منفور داشتم گفتم :
  7. پای رعنا رو وسط نکش خندید وگفت : -نکشم وسط ؟ باشه ولی بیاد ببینه نامزدش چطور واسه یه دختر شهری سنگ رو یخ شده لحنش جدی شد وگفت : -من احمق هم باور کردم با تو عشق بازی میکنه اونجا تهران قول ازدواج به کس دیگه ای داده اما دلم واسه این بهنام خوشبخت هم میسوزه نمیدونه زیدیش اینحا چه غلطی میکنه بعد خندید وگفت : -بهش خبر ندادی ؟ سرمو انداختم وگفتم : -بیاد اینجا نامزدشو با چه حالی ببینه ؟ -این دکتره تو روستا امانته پس هر کاری بگم واسه نجاتش میکنی تو مسول جان وامنیت دکتری -بگو چی میخوای ؟ -اغ انار باحرص گفتم : -باغ انار مال خودت تکیه به مبل داد وگفت : -نه باغ انار کمه نگاش کردم عصی که گفت : -حفظ امنیت دکتر با اربابه ،-منظور ؟ -از قضا ارباب عاشق این دکتر ه.ر.زه شده داد زدم:خفه شو با خنده ی زشتی گفت : -از اینکه فهمیدی دکتر بهت نارو زد بد جوری جوش آوردی آره احمق ؟ -باغ مال خودت خفه شو دیگه خون سرد گفت : -گفتم کمه -چی میخوای ؟ -میخوام باهم همکاری کنیم تو بازدهی کل کار خونه -چجور همکاری ؟ -کار خونه که راه اندازی بشه بعد مصمم گفتم : -من قبول نمیکنم -سود کار خونه نصف نصف -عمرا -پس دکتر کوچولو دستم میمونه نفسمو بیرون دادم با حرص گفتم : -قبول میکنم -پس عقد قرار داد سپس تحویل دکتر -نه میذاری بره ، منم قول میدم -با چه تضمینی ؟ -در حال حاضر تضمینی ندارم اما ولش کن بره هرچی بگی قبول میکنم لبخند رو لباش که معناشو نمیدونستم گفت : -خبر اومد که نامزد ت اومده رعنا! نمیدونی چقد پریشونه با عصبانیت گفتم : -پای اونو واسه چی کشیدی وسط ؟
  8. مسیحه

    درخواست طراحی جلد

    سلام ادمین خسته نباشین من رمانم تموم شده درخواست طراحی جلد دارم با تشکر فراوان رمان چشمات سگ داره
  9. مسیحه

    چالش داریم ..چه چالشی...

    هر کدوم که هستی برو حالشو ببر
  10. #پارت_صد_سی_سه💞 - قربون یوسف گفتند برم من الهی گونمو بوسید و گفت : - الهی من فدای تو بشم بابا اوفس دلم براش غش و ضعف می‌ره وقتی بهم میگه اوفس همین طور که جلو می‌رفتیم گفتم : - مامان کو ؟ مامانی حالش خوب نیست ...همش داره اسقراف می‌کنه با خنده گفتم : - چی ؟ دستشو تکون دادم گفت : - اسقراف ...اسقراف می‌کنه ....اووق میزنه تو دستشویی چینی به ابرو دادم منظورشو متوجه شدم گونشو بوسیدم و خم شدم گذاشتم رو زمین رفتم سمت سرویس ... ارغوان هم رفت رو مبل نشست و که مار تون نگاه کنه سمت سرویس پاین رفتم ، نبود . رفتم اتاق خوابمون ... داخل شدم ، درسته داخل اتاق بود . در سروبجیس نیمه باز بود که دیدم داره آب به صورتش میزنم رنگ به رو نداشت . با دیدنم سعی کرد لبخند بزنه و گفت: - سلام عزیزم خوش اومدی ؟ - سلام ... مشکوفانه نگاش کردم و امنیت به ابرو دادم و گفتم : .- سلام ...چته گلم ؟ حوله رو برداشت دستاشو که خشک میکرد گفت : - چیزی نیست خواست از در بزنه بیرون که دستمو جلو در گذاشتم و گفتم : - چند وقتته؟ فقط نگام کرد مات ....که تکرار کردم : - چند وقتته دقیق ... نفسشو بیرون داد و چیزی نگفت که نفسمو بیرون دادم لب تر کردم و گفتم : - ۵ه روز دقیق هاج واج مانش برد بهم که ابرویی بالا انداختم و گفتم : - فک کردی نمی‌دونم ؟ چرا خودت بهم نمیگی نفسشو بیرون دادم و گفتم : .- تقصیر خودته ...چرا احتیاط نمیکنی ...خودت می‌دونی یادم میاره قرص بخورم ... پوفی کشیدم و گفتم : - الان خوبی ... - از در اومد بیرون و سمت تخت که رفت گفت : - این از ارغوان بد تره ترسیدم نزدیکش بشم که باز بهم حساس بشه وگفتم : - نمیتونی بریم خونه بابات حاجی منتظره ؟ - رو تخت دراز کشید و گفت : .- اصلا نمیتونم ....این چند روز به سختی خودمو کنترل کردم با خنده گفتم که من متوجه نشم؟ نگام کرد و گفت : - چکار کنم ؟ - مراقب خودت باش ... این ترم هم مرخصی بگیر نفسشو بیرون داد و گفت : - خیلی از پریان عقبم : - اشکال نداره عزیزم نزدیکش شدم و گفتم : - اجازه هست ببوسمت ؟ لبخندی زد . جلو رفتم خواستم خم بشم کونسو ببوسم که ارغوان با حالت دو در باز کرد ... که راست ایستادم با خنده دخترم اومد بغلم و گفت : .- بابایی بریم پیش حاج بابا دام میخواد برم پیش عمه رز لبخندی زدم گفت : - یکم حالم بهتر بشه میریم دخترم بغلم بود که با شیطنت گفتم : - اول بگو یوسف میبرمت ارغوان محکم گونمو بوسید با زبون قشنگش گفت : - اوفس خندیدم رو به رز گفتم : - یکم استراحت کن عزیزم بعد میریم از اتاق خارج میشدم با دختر و دلم میخواست سر به سرش بذارم و گفتم : - نه بگو یوسف نگاهم به صورت نوازش که شبیه مامانش بود و گفت : - اوفس با خنده گفتم : .- بازم بگو درست بگو خودشو لوس کرد که وای چقدر شیرین میشد مثلا شمرده شمرده گفت : - ا...و...فس سمت مباهات رفتم رو مبل که نشستم رو پاهام نشوندم و گفتم : .- یه بار دیگه اخم کرد و گفت ؛ .- نمی‌خوام خندیدم و گفتم : .- همین یه بار فقط گونمو بوسید منم همزمان بوسیدمش که گفت : - اوفس منم خندیدم و با خنده گفتم : .- عشق منی تو ...فدای تو بشم من . گونمو بوسید ؟چه عشقی میکنم من با دخترم که گفت : . - برام بخون ...همون ترانه قشنگه با لبخند گفتم : - کدوم ؟ با ذوق کودکانه اش گفت: - همون ترانه که دختر ا عاشقشن با خنده گفتم : - خودت بخون ببینم با ذوق و لحن کودکانه اش شروع کرد خوندن و من من چه عشقی. کردم ...بغلش کردم و چلوندمش و با حرص از لای دندونام گفتم : - جونمه این یه دونه دختر ... عاشقشم با تمام وجودم . پایان ...اردیبهشت ۹۸ مسیحه شیراز .
  11. #پارت_صد_سی_دو💞 فلش رو گذاشتم و تلوزیون رو روشن کردم ...دقایقی محو تماشای. کلیپ عروسیمون شدم و لبخندی به لب گرفتم همون جا وسط سالن رو قالیچه که پهن بود نشستم و داشتم ورق میزدم آلبوم رو . تلوزیون هم روشن بود گه گداری به فیلم نگاه میکردم گه گداری به آلبوم دقایقی طولانی گذشت که صدای چرخش کلید رو تو در شنیدم لبخندی زدم و نگاهم رفت سمت در باز شد ...یوسف بود اومد داخل ...سرش پاین بود خیلی ...تو خودش بود تا خواست در رو ببنده سرشو برداشت فک کنم صدای تلویزیون و چراغ های روشن خونه توجهشو جلب کرد لبخند رو لبام بود که بلند شدم .دستش رو دستگیره خشک شد . ونگاهش به من خیره که جلو رفتم . لبمو گزیدم به خودش اومد .کتشو ازش گرفتم هنوز ماتش برده بود که گفتم : - خوش اومدی لبخند رو لباش به قشنگی جا گرفت و گفت : - تو خوش اومدی عزیزم چقد این لحظه تو چشمم زیبا اومد همسرم ...یاد روزهایی افتادم که تازه دیدمش و بهش خیلی دقت نمی‌کردم اما ... حالا با همون چشم نگاهش میکنم ...من عاشق این مرد هستم . محو تماشاش بودم زل زده بودم با لبخند که گرمی بوسه اش رو گونه ام منو به خودم آورد . لب تر کردم و گفتم : - خوش اومدی عزیزم فاصله رو کم کرد و ...تو آغوش همسرم بودم وزیر گوشم زمزمه کرد : - دوست دارم بخدا ... نمی‌دونم باز چه مرگم بوی عطر تندش حالمو بد که دستاشو باز کردم و و اوق زدم ...حالم بد شد دست جلو دهنم گذاشتم و کتشو انداختم رو زمین و دویدم سمت سرویس ... چند لحظه بعد اومد در نیمه باز بود کلی بالا آوردم ... تو آستانه ی در بود و آروم گفت : .- به من حساسی ؟ آب که میزدم به صورتم گفتم : - من معذرت می‌خوام چیزی نگفت فقط نگام کرد که باز بالا آوردم مگه آروم میشدم تو آستانه ی در بودکه ...نمی تونستم بهش بگم اینجا واینسته ...قراره چند ماه باردار باشم نمیتونم که ازش فاصله بگیرم ...من عاشق این آقاهه شدم با تمام وجودم دوسش دارم . همین جور زل زده بود بهم که آروم گفت : - میخوای ببرمت پیش مامان آب رو بستم و گفتم : - نمی‌خواد فردا میرم ( یوسف ) تازه از بیمارستان اومدم ...در رو که باز کردم ...داخل خونه شدم صدای دویدن دختر کوچولوم بود که سمتم اومد در بستم زانو زدم و با خنده از دور اومد و لبخند به لب گرفتم ... دختر کوچولوم سمتم دوید با ذوق ... با خنده بغلش کردم و بلند شدم و بوسیدم گونشو که با ذوق اون زبون کودکانش که حالا تازه دوسالش شده بود گفت : - ( اوفس ،یوسف ) چرا اینقدر دیر اومدی ؟(کاملا لحن بچگونه ای داره ) بازم گونه اش رو بوسیدم و گفتم :
  12. #پارت_صد_سی_یک بازم فقط نگاش کردم که ادامه داد: - برو یه دوش بگیر مرتب و منظم برو خونت شب شوهرت میاد خونه چشمش به لبخند تو باز شه ، دامن به مشکلات نزن سر هیچ و پوچ . لبه ی تخت نشستم و گفتم : - میترسم - ای بابا میترسم چیه مگه اولین باره میری خونت نگاش کردم و گفتم : - انگار اولین باره باهاش رو به رو میشم عمه لبخندی زد و گفت : - ازش بچه داری دستمو رو شکمم گذاشتم و آروم گفتم : - یعنی دوستمون داره - آره اون عاشقته اینو بفهم دختر مگه یادت نیست نفسمو بیرون دادم و گفتم : - آره یادمه - پس مععطل چی هستی ؟ الان رفته مطب منم برات غذا و مخلفات میذارم که ببری خونه میز شام رو با سلیقه بچین شوهرت بیاد یه لباس شیکم بپوش یکم به خودت برس ،از دلش در آر سکوت کردم ، که عمه اتاق رو بست با رفتن عمه دستمو هنوز رو شکمم بود و گفتم ( بریم پیش بابایی ؟ آره ؟ من دلم براش خیلی تنگ شده ) بلند شدم و آماده شدم که برم خونه ی خودم . رسیدم خونه ... چادرمو در آوردم و نگاهی انداختم خیلی بهم نریخته بود جز رو میز وسط سالن چند لیوان قهوه بود صد در صد و چند پاکت خالی پیتزاو گیتارش و چند تیکه لباس که انداخته بود رو مبل ...اینقد ناراحته بود حوصله ی هیچی نداشته. وسایل و غذاهای دستمو گذاشتم رو اپن آشپز خونه و رفتم اتاق خوابمون که چقد شلخته بود ...نفسمو بیرون دادم. و به نفس عمیق کشیدم پر شد ریه هام از عطر یوسف و اینجا بود که حالت تهوع گرفتم ، درسته به بوی عطر یوسف حساس بودم و چادرمو انداختم رو تخت و دویدم سمت سرویس و هر چه خوردم بودم بازم بالا آوردم . از سرویس اومدم بیرون باید تحت مراقبت قرار بگیرم و برم پیش مامانش . مانتو شلوارمو با یه تاب دامن کوتاه عوض کردم و دست بکار شدم و اول از اتاق شروع کردم و همه چی رو بدون اینکه به خودم فشار بیارم مرتب کردم . کارم که تو اتاق تموم شد احساس سرگیجه گرفتم و جلو چشام سیاهی رفت . رفتم به آشپز خونه و یه شربت پرتقال درست کردم و کم کم خوردم . ربع ساعتی تو آشپز خونه نشستم حالم که جا اومد ...سالن و آشپز خونه رو هم مرتب کردم ...این بار به آرامی ، که زمان زیادی هم برد . غذا ها رو گذاشتم رو اجاق نگاه ساعت کردم . میز رو با سلیقه چیدم ...سالاد آماده کردم و زیر غذا ها رو روشن کردم خیلی کم کردم و رفتم یه دوش عجله ای گرفتم و تن پوش حوله تنم بود موهامو خشک کردم از تو کمد به لباس مناسب انتخاب کردم که یوسف دوست داشته باشه . موهام شلخته با کلیپس بستم . یکم آرایش کردم . آلبوم عروسیمون که دوتا بود و با فلش کلیپ های عروسیمون رو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون .
  13. #پارت_صد_سی💞 ( یوسف ) نفسمو بیرون دادم هر چه اصرار کردم افاقه نکرد اون حافظشو بدست آورده بود و چقد من خوشحال بودم اما حرفاش هق هقش گریه هاش عذابم داد . رفتم مطب، حالم که اصلا تعریفی نداشت . نفهمیدم چطوری بیمارامو ویزیت کردم .سر درد بدی هم داشتم . ( رز ) صدای پاشو شنیدم میون گریه هام که رفت . بعد رفتنش مامان بود که اومد بالا هر چه در زد مگه شنیدم مگه بلند شدم در رو باز کنم ؟ ...نیم ساعتی همین طور پشت در نشسته بودم که ...بلند شدم تا بلند شدم .عمه بود که پشت در بود و آروم گفت : - رز عزیزدلم خوبی ؟ بلند شدم در رو باز کردم و داخل شد و سمت سرویس رفتم که دست صورتمو بشورم پست سرم اومدو گفت : - این قد عذابش نده داخل سرویس که میشدم گفتم : - من در عجبم من برادر زادتم یا اون ؟ فقط نگام کرد شیر آب رو باز کردم ، در آستانه ی در بود که نگاش کردم و ادامه دادم : - اینقد هواشو داری ؟ -هواشو‌دارم چون اون پسر نفسش به نفس تو بنده بازم یادم اومد این حاملگی لعنتی رو با حرص گفتم : .- نیست -هست ... آب ریختم تو صورتم و گفتم : - نیست ...اون وقتی بچشو رد کرد چطوری عاشقمه ؟ نفسشو بیرون داد. و گفت : .- بذار رک و پوسکنده بهت بگم ، همش یه ماه نیست ازدواج کردی ، یکم بهش حق بده ، شوهرت میخواد بیشتر باهات وقت بگذرونه چرا حالیت نیست ، در ضمن خیلی ها ازدواج میکنن چند سال اولشون دوتایشون عشق کنن نه اینکه زود گرفتار خودشون کنن شیر آب رو بستم و گفتم : - حالا که شده چکار کنم برم سقطش کنم ؟ این درسته به نظرت ...به خاطر خوشی های آقا ، جون یه آدمم بگیرم ؟ نفسشو بیرون داد و گفت : - اون موقع انتطارشو نداشت عصبی بود شوهرتم هنوز ازت لذتی نبرده ...قرار هم نیست سیر بشه ازت پس یکم بهش حق بده از سرویس که میخواستم برم بیرون گفتم : - چکار کنم ؟ راه حلی داری بگین - بر گرد خونه ...شوهرت بهت احتیاج داره ...حالا هم حافظتو بدست آوردی یه وقت فک نکنه دوسش نداری و عذابش بدی آب دهنمو قورت دادم که ادامه داد : - بذار باور کنه چه قبل این تصادف و چه بعدش عاشقش بودی لب تر کردم و گفتم : - نگرانم .- نگران نباش اون دفتر شاهد بر اینه که تو چقد دوسش داشتی میتونی همونو بهش بدی ... بذار تو کیفش که خودش بعد بخونتش و بفهمه چقد میخوایش ،،،این بچه هم الکی نشه براتون مشکل ساز ،
  14. #پارت_صد_بیست_نه اصلا مگه جونی برام مونده بود داشتم از پله ها پایین میرفتم همون موقع یوسف رو دیدم که با عمه داشت اونو همراهی می‌کردند داخل سالن میشدن ،تا دیدمش سرشو برداشت و منم سریع پا تند کردم و برگشتم با حالت دو رفتم تو اتاقم و در رو بستم . و پشت در موندم و در رو قفل کردم و تکیه به در دادم ... چند دقیقه نگذشته بود که صدای تقه ای به در بود و آرام پشت اون گفت : - رز عزیزم در باز کن می‌خوام ببینمت ... اصلا محل ندادم صدای یوسف که به در میزد - قشنگم ،گلم باز کن. در رو ... می‌خوام باهات حرف بزنم ...فدات بشم الهی باشه! گفتم که من اشتباه کردم حق با توعه ...تو رو خدا این جوری تنبیهم نکن دارم دق میکنم چند روزه ندیدمت . حالت خوب نیست آرامش ندارم . اشکم کم کم رو گونه هام غلتیدن که گفت : - ازت خواهش میکنم باز کن در رو ...اینقد لجبازی نکن . باشه اشتباه کردم . اون بچه رو بدون مامانش نمی‌خوام اگه مامانش نباشه دنیا و نمی‌خوام ببینم با گریه گفتم : - تو اینو نمیخوای دروغ نگو - عزیزم ...این جوری نگو درسته اصلا انتطارشو نداشتم با گریه گفتم : - یوسف من تو رو نمی‌خواستم نمی‌دونم چش شد که هیچ صدایی نبود ...مث اینکه اصلا انتظار این حرف رو از من نداشت که با گریه گفتم : - قبل اینکه من تصادف کنم با خودت ... اون شب بارونی تو رو هزار بار رد کردم با عصبانیت گفت : - چرند نگو آب دهنمو قورت دادم و با گریه گفتم : - چرند نمیگم ....من دوست نداشتم با بغض و عصبی گفت : - تو همه ی جونمی با گریه بود تموم حرفام من- نمی‌خواستم تورو یادته - این حرفا چیه رز ... داری چی میگی ؟ دیونم نکن - یادته ...یادته نمیخواستمت اما من میخواستم ...وگرنه باهام ازدواج نمی‌کردی - اون موقع من چیزی یادم نبود - چرته ( با فریاد گفت) با هق هق گفت : - من بعدا عاشقت شدم - دختر منو دیونه نکن ... با بغض گفت : - می‌دونی که چقد عاشقتم ..دیونتم ...اذیتم نکن - با گریه گفتم : - تو این بچه رو نمیخوای دیگه دوست ندارم با بغض و التماس در حالی که محکم به در میزد گفت : - نگفتم نمی‌خوام با گریه در حالی که هق هقم گرفته بود گفتم : - چه فرقی می‌کنی؟ - من غلط کردم ...غلط کردم خوبه ...فقط بر گرد خونه غلط کردم ،گوه خوردم . هیچی نگفتم رو در به آرومی سر خوردم صدای در بود که می اومد التماس یوسف ...که هق هقم رو بیشتر کرده بود .
  15. #پارت_صد_بیست_هشت💞 قطع کردم و رفتم مطب ( رز ) داخل اتاقم شدم و در رو بستم ...رو تخت دراز کشیدم اصلا حالم خوب نبود . سر گیجه داشتم دفتر رو زیر بالشت گذاشتم . ربع ساعتی گذشت احساس سر گیجه و ضعف داشتم و جلو چشام سیاهی می‌رفت . چیزی هم نخورده بودم توان درستی نداشتم اصلا . ربع ساعتی که گذشت ...در بود که با تقه ای باز شد و عمه بود داخل شد دستش یه سینی بود و توش کیک بود و آب پرتقال با لبخندی اومد جلو . از دستش دلخور بودم خیلی ،چشمامو بستم احساس کردم جلو اومد با پاین رفتن تخت حس کردم لبه ی تخت نشست . آروم گفت : -گل قشنگم پاشو به چیزی بخور از حال نری ... این القاب که عمه بهم میگفت تازه یادم اومد ...منو چطوری صدام میکرد که بغضم گرفت و چشامو بسته بودم که عمه با لحن مهربونی گفت : - شبنم نشسته رو این رز کهسرخ گونه ها و چشماش چشمامو باز کردم و با بغض گفتم : - خیلی بدی عمه عمه نفسشو بیرون داد و گفت : - پشیمونی؟ - چرا بهم ندادی ؟ این حقم نبود . -ترسیدم بدم و یوسف رو رد کنی ...من میدونستم دوسش داری اون پسر هم. دوست داره خیلی . فقط با اشک نگاه کردم که باز گفت : - بعد اینکه حافظتو از دست دادی یادته تنها کسی که باهاش راحت بودی یوسف بود ترسیدم حالت خوب میشد هم تو لطمه ببینی هم یوسف اون تعلق خاطر شدیدی بهت داره با گریه گفتم : - حالا اینا درست ... اما بچشو نمی‌خواد سینی رو پاهاش بود با یه دست لبه ی سینی رو گرفته بود با دست دیگه دستمو گرفت و کشید و گفت : - پاشو یه چیزی بخور فعلا ...یکم حالت جا بیاد رنگ و رو برات نمونده بلند شدم نشستم لیوان رو از داخل سینی برداشتم یه کوچولو خوردم ...و عمه سینی رو رو پاهام گذاشت و گفت : - بخور فعلا ...تا ببینم چی میشه یه تیکه کیک برداشتم با چنگال و قبل اینکه تو دهنم بذارم گفتم : - یوسف زنگ زد - عمه نفسشو بیرون داد و گفت : - از ظهر تا حالا که رفت نه ... نگاش کردم و گفتم : - جدا عمه لبخندی زد و گفت : - دلت میخواد زنگ بزنه ؟ - خب عجیبه ...صد بار زنگ میزنه تا فرصتی پیش بیاد بازم نفسشو بیرون داد و گفت : - نه پس دلتنگشی خودمو زدم به اون راه و تیکه کیک رو گذاشتم تو دهنم بعد جویدن و قورت دادنش گفتم : - خب نه ...اتفاقا خیلی دلخورم ...فک نکم دلم را بیاد به این راحتی عمه که بلند میشد گفت : - اگه زنگ زد دیگه جواب نمیدم ...خودت جواب میدی هیچی نگفتم که رفت بیرون ...آه بلندی کشیدم و آب پرتقال و کیکمو خوردم ... سینی خالی رو گذاشتم رو میز کنار تختی بلند شدم و رفتم پشت پنجره نگاهی به حیاط عمارت کردم هیشکی نبود ... چقد دلم برای بابا تنگ شده بود اگه الان بود باهاش درد دل میکردم و مث قدیما ... دفتر رو از زیر بالشتم در آوردم رو صندلی پشت میز نشستم و باز هم خاطراتم رو مرور کردم .... ساعتی که گذشت باز دچار حالت تهوع شدم و دویدم سمت سرویس ...این بچه قراره دمار از روزگارم در بیاره ... عین باباش مخله آسایشه با این فکر لبخندی به لبم اومد . نگاهی تو خودم به آینه کردم .
×
×
  • جدید...