رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

sevma ghaffari

مدیر بخش
  • تعداد ارسال ها

    618
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    13

آهنگ من

آخرین بار برد sevma ghaffari در 7 شهریور

sevma ghaffari یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,017

درباره sevma ghaffari

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,676 بازدید کننده نمایه
  1. sevma ghaffari

    رمان عشق ناشدنی | سوما غفاری

    ( از زبان کوین ) یه لیوان آب واسه خودم ریختم و بعد از خوردنش به اتاقم رفتم. وقتی نور چراغی که از پنجره ی اتاق کاترینا به اتاقم تابیده بود رو دیدم ، فهمیدم که کاترینا هنوز نخوابیده. روی تخت دراز کشیدم و گفتم: + امیدوارم حالش خوب باشه همون لحظه متوجه شدم که چقدر نگران حال کاترینا هستم. متوجه شدم که چقدر دلم میخواد همین الان ببینمش. هم می خواستم ببینمش و هم نمی خواستم. دلم می خواست صداش رو بشنوم و در عین حال نمی خواست. با تمام وجود دلم می خواست نزدیکش باشم اما دلشوره ای توی وجودم بود که می خواست از کاترینا دور باشم. از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. دستم رو روی شیشه ی پنجره گذاشتم. با خود گفتم: + به تمام این احساسات چی میگن؟ به آسمان خیره شدم و چند لحظه بعد گفتم: + شاید بهش میگن...عشق ! این رو گفتم و لبخندی زدم. ( از زبان کاترینا ) صبح روز بعد خیلی خوشحال و سرحال از خواب بیدار شدم و خیلی خوب می دونستم که دلیل این شادیم ، عشقم به کوینه. بعد از صبحانه ، لیا و سم و جاش به خونه امون اومدن. به اتاقم رفتیم و من در رو بستم. به این فکر فرو رفتم که آیا به دوست هام بگم عاشق کوین شدم یا نه؟ ابتدا خواستم نگم اما بعد به این فکر کردم که اون ها هیچی رو از من قایم نمی کنم پس منم قایم نمی کنم. رفتم پیششون نشستم و بعد از کمی این پا و اون پا کردن گفتم: + بچه ها باید یه چیزی بهتون بگم. لیا: بگو + خب راستش ، نمی دوم از کجا شروع کنم. اون پسری که توی جنگل کمکش کردم رو یادتونه؟ لیا به سم و جاش نگاهی انداخت و گفت: لیا: آره یادمونه + خب اون و خانواده اش الان همسایه ی جدید ما هستن. سم: واقعا ؟! + آره و فقط این نیست. مدتیه که اون ها این جا هستن و من و اون پسره چندین بار با هم رفت و آمد کردیم و من... عاشقش شدم. سم: دروغ میگی + چرا باید دروغ بگم؟ چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد تا این که لیا دستش رو دور گردنم انداخت و با خوشحالی گفت: لیا: عزیزم تبریک میگم. با لبخند نگاهش کردم. جاش: حالا این پسره اسمش چیه؟ + کوین جاش: می دونه که تو عاشقشی؟ + نه من خودمم همین دیشب فهمیدم که عاشقش شدم. سم: باید همین امروز بهش بگی تقریبا جیغ کشیدم: + چی؟ بگم؟ لیا کمی ازم فاصله گرفت و گفت: لیا: یواش تر ، کر شدم. سم: آره باید بهش بگی. + نمیشه ، نمی تونم سم: چرا نمیشه؟ چرا نمی تونی؟ کاترینا تو همچین مواردی باید مطرح کرد. + اما اگه اون دوستم نداشته باشه چی؟ اگه ازم متنفر بشه چی؟ جاش: چطوری باهات رفتار می کنه؟ + خب ، ما دوست های خوبی هستیم. کوین مثل شماها باهام رفتار می کنه. لیا: اخلاق کوین چطوریه؟ + پسر خوبیه ، مهربونه و به زودی با همه دوست میشه. سم: با توجه به دوستیتون و رفتارش قرار نیست ازت متنفر بشه. + از کجا می دونی؟ سم: چون مشخصه لیا: کاترینا در مورد این مسئله فکر کن. حق با سم هستش ، کوین باید بدونه که دوستش داری از روی ناچاری باشه ای گفتم.
  2. سلام رمان من فرق دارم دست شماس؟

    1. sevma ghaffari

      sevma ghaffari

      آره من ویرایش میکنم

    2. آرمیتا

      آرمیتا

      اها ممنون

      تا کجا ویرایش کردین؟

      می تونم نظرتونو راجبش بپرسم؟

  3. آرزو می کنم برای هر دانه شمع اضافه ای که روی کیک تولدت قرار می گیرد
    یک دلیل اضافه برای خندیدن پیدا کنی
    تولدت مبارک عزیز من

    1. fatemeh.vd

      fatemeh.vd

      مرسی عشقم

  4. sevma ghaffari

    تولد مدیرهههههه :)

    خاص ترین روز دنیا روز تولدته خاص ترین جشن جشن تولدته خاص ترین آدم توی دنیا هم خودتی * عشق من تولدت مبارک *
  5. باشه عزیزم من چند تا نکته برای ویرایش بهت میفرستم. بقیه اش رو همون طور که گفتم توی تاپیکای موجود در تالار ویرایش می تونی مطالعه کنی شبت خوش عزیزم
  6. بله عزیزم تو در نظرمی به زودی آموزشت شروع میشه. فقط قبلش به تالار ویرایش یه سر بزن و نکات ویراستاری رو بخون. چیزایی که لازمت باشه من میگم بهت
  7. sevma ghaffari

    سرگرمی

    منشی خودم میکردم
  8. سلام همکارم 

    مدیر کجا شدی؟

    1. S O-O M

      S O-O M

      خخخ سلام

      درخواستی ها

    2. sevma ghaffari
  9. نام کاربریشو تگ کن نمیشناسم
  10. sevma ghaffari

    مشاعره واژه ای

    ببار باران ببار بر روی قلب شکسته ام ببار تا بلکه خنک شود این دل آتش گرفته ام موضوع: آتش
  11. واقعا خون اشام هارو دوست داری؟؟؟؟؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 18
    2. sevma ghaffari

      sevma ghaffari

      آخ جوووون خون اشام

    3. آرمیتا

      آرمیتا

      آه پس خیلی عقبی باید تا پارت پنجاه ویرایش کنی

    4. sevma ghaffari
  12. الان هم مرحله به مرحله ی نقشه ام برای از بین بردن سازمان آماده بود. تنها کاری که باید انجام می دادم اجرای این مراحل بود. مرحله ی اول که قبول شدن از تست و ورود به آژانس بود و سپس باید کاری می کردم که آژانس در راه خواسته های من حرکت می کرد و وارد مبارزه با سازمان می شد. صدای زنگ گوشیم من رو از آغوش نقشه هایم بیرون آورد. گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون آوردم و به صفحه اش نگاه کردم ، ناشناس بود. تعجب درونم شعله ور شد. کی می تونست باشه؟!شماره ی من رو جز پدرم و چند نفر توی سازمان دیگه هیچ انسانی نداره. پس این کیه؟ جواب دادم: کامویی: الو در جوابم سکوت سخن گفت. دوباره گفتم: کامویی: بله کی هستید؟ این دفعه صدای بوق گوشی که نشان دهنده ی قطع کردن شخص پشت گوشی بود ، جوابم رو داد. نفسم رو از روی کلافگی بیرون دادم و گوشی رو دوباره توی جیبم گذاشتم. نقش داشتن توی سازمان سایه ها این طوری بود. هر روز که نه ، هر ثانیه پر از اتفاقات رنگین بود. منم که ذاتا آدم بی حوصله ای بودم و سرو کله زدم با این اتفاقات بی حوصله ترم می کرد. از روی بیکاری پاشدم و همین طوری توی خیابون ها پرسه زدم. مدتی بعد یه اس ام اس به گوشیم ارسال شد. به اس ام اس نگاه کردم: ( برگرد به سازمان کامویی جانم) از همون شماره ی ناشناس بود. کنجکاویم بیشتر شد. این کی بود که به من می گفت جانم؟ با شماره تماس گرفتم اما کسی جواب نداد. اگه می گفت برگرد به سازمان پس حتما داشت من رو به سمت خودش راهنمایی می کرد. یعنی با رفتن به سازمان ممکنه بتونم آقا یا خانم ایکس رو ملاقات کنم. لذا به سازمان رفتم. همین که از در وارد ساختمون شدم ، دوباره اس ام اس اومد. خوندمش؛ نوشته بود: ( توی اتاقت منتطرتم ) ابروهام دست هم رو گرفتن. توی اتاق من؟! نشونت میدم. از طریق آسانسور به اتاقم رفتم. پشت در وایسادم و وسیله ی در رو گرفتم. حالا ببینیم این شخص کیه. در رو باز کردم و وارد شدم. اون شخص روی تختم نشسته بود و سرش پایین بود.
  13. احساس هیجان پیدا می کنم و به جای فرار از دستش سعی می کنم درموردش بفهمم
×
×
  • جدید...