رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

sevma ghaffari

ویراستار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    322
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

آهنگ من

آخرین بار برد sevma ghaffari در 11 اردیبهشت

sevma ghaffari یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

347

درباره sevma ghaffari

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

868 بازدید کننده نمایه
  1. sevma ghaffari

    زیبا
  2. پارت چهارم با رسیدنمون سکوت رو شکستم و گفتم : + رسیدیم . پسره چیزی نگفت و چند قدم به جلوتر رفت . به دنبالش رفتم . پسره پیش یه چادر و چند تا وسایل دیگه که مخصوص پیکنیک بودن وایساد گفتم : + این ها چیه ؟! پسر : - با دوست هام اومده بودیم پیکنیک که یهو یکی از دوست هام زد به سرش و گفت کی جرعتش رو داره بره داخل جنگل و برگرده ، منم قهرمان بازی درآوردم و گفتم که من می تونم برم . ولی خب ، رفتم و گم شدم . این ها هم وسایل های مائه و مطمئنم دوست هام الان دارن دنبال من می گردن . پسره به اطراف نگاهی انداخت . سپس دوباره رو به من کرد و گفت : - ولی چرا صداشون رو نشنیدیم ؟ + خب ، جنگل خیلی بزرگیه همون لحظه دو تا پسر دیگه از بین درخت ها نمایان شدن که فکر کنم دوست های همین پسره بودن . یکیشون با دیدن پسره پیشش رفت و گفت : × هی ! کوین بالاخره پیدات شد . پس اسمش کوینه ! عجب ! صدای اون یکی دوستش من رو از زیر سلطه ی افکارم درآورد : * پسر می دونی چقدر دنبالت گشتیم کوین : خب تقصیر تامه دیگه . پسری که پیش کوین وایساده بود و اسمش تام بود ، گفت : × تو اعتماد به سقف داری من چی کار کنم ؟ صدام سدی بین مکالمه اشون ساخت . + حالا که دوست هات رو پیدا کردی پس من برم کوین : باشه خداحافظ . + خداحافظ . سپس برگشتم تا برم که صدای کوین رو شنیدم . - درضمن ممنون بابت کمک . از روی شونه ام به عقب نگاه کردم و گفتم : خواهش می کنم . این رو گفتم و راهی که اومده بودم رو برگشتم . دقایقی بعد از جنگل خارج شدم . سوار ماشین جاش شدم و گفتم : + می تونیم بریم . جاش حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم . در طول راه ، سکوت فضای بینمون رو اشغال کرده بود ؛ چرا که به خاطر خستگی کسی حرفی نمی زد . جاش من رو به خونه رسوند و سپس رفت تا بقیه رو برسونه ، آخه بینمون فقط اون ماشین داشت . در رو با کلیدهام باز کردم و وارد شدم . تمام چراغ های خونه خاموش بودن و تاریکی به همراه سکوت در همه جای خونه قدم می زد . مزاحمشون نشدم و به اتاقم پناه بردم . بعد از عوض کردن لباس هام ، خودم رو روی تخت انداختم و با لذت فراوان در آغوش خواب فرو رفتم . روز بعد در حال این که صبحانه می خوردم ، داشتم به این فکر می کردم که امروز بیکار بودم و بنابراین باید برای امروز یه برنامه ریزی می کردم . سعی کردم کاملا در افکارم غرق بشم تا راحت تر بتونم فکر کنم اما مامانم با حرفش من رو از افکارم به بیرون کشید و یه سطل آب رو روی برنامه ریزیم ریخت : واسه ی امروز هیچ برنامه ای نریزین چون کار داریم . پرسیدم : + چه کاری ؟! مامانم : باید خونه رو تمیز کنیم . ریتا : چرا ؟! مامانم : همسایه های جدیدمون رو واسه ی شام دعوت کردم . اندکی فکر کردم و گفتم : + همسایه های جدید تو همین خونه ی کناریمون مامانم : آره بابام : این ها کی اومدن ؟ مامانم : دیشب تقریبا ساعت هشت بود که اومدن . اما ظاهرا هیچ بچه ای ندارن چون تنها بودن . + حالا مهمش اینه که بالاخره اومدن . این طوری گفتم چون تقریبا یه ماهه که کامیون میاد و وسایل ها رو می ذاره و میره اما خبری از کسی نمی شه .
  3. sevma ghaffari

    بهترینم
  4. sevma ghaffari

    می خواستم در اثر تصادف بمیرم . زود ، تند و سریع . ترسناک ترین مرگ به نظرم کشته شدن توسط یه آدم خبیث و بدجنسه . ولی تا حالا خواب ندیدم که بمیرم
  5. sevma ghaffari

    احساس دوست داشتن و یه حس شیرین از بابت بودنش در زندگیم . گل رز
  6. sevma ghaffari

    کیش . دوست داری الان پیتزا بخوری یا همبرگر ؟
  7. در این شب های تنهایی من مانده ام و اشک های پر از دردم ، جیغ های حبس شده در قلبم ، حرف های ناگفته ام و یاد و خاطرات تو که همچون فرشته ی عذابم هستند .
  8. دنیای واقعی مثل دنیای قصه ها نیست . تو قصه ها همیشه آدم های خوب پیروز میشن و آدم های بد شکست می خورن . اما تو دنیای ما برعکسه . آدم های خوب کسایی هستن که شکست می خورن و آدم های بد کسایی هستن که قهقهه ی پیروزی می زنن . # برنده ها و بازنده ها
  9. توی دنیایی گیر افتادیم که غرق گناه و بی عدالتی و نامردی شده . تو این دنیا همه مهربونی و کمک به دیگران و خوش رفتاری رو فراموش کردن و از مهربونی های بقیه حرف درمیارن . # دنیای بدی ها # فراموشی
  10. sevma ghaffari

    عاشقشم قیمه پلو ؟
  11. پارت سوم تو این فکر بودم که چرا زود قضاوت کردم ؟ سرم رو تکون دادم تا افکار چرت و پرتم از سرم خارج بشه . رو به بقیه کردم و به زبان گرگ ها گفتم +بچه ها فکر کنم یه چیزی داره اون جا تکون می خوره . جاش : لابد خیالاتی شدی ، چون هیچ کس این موقع شب به جنگل نمیاد . بی توجه به حرف جاش ، چند قدم جلوتر رفتم . گوش هام رو تیز کردم و دقیق تر به نقطه ی مورد نظرم چشم دوختم . همون لحظه صدای پسری در نزدیکی ما به گوش رسید _ تام ، مایکل ، کجایین ؟ لیا : یه انسان ! سم : باید هرچه سریع تر از این جا بریم . از حرف سم تبعیت کردیم و از اون جا دور شدیم . بین درخت ها خودمون رو قایم کردیم و از همون جا نگاه کردیم . پسره از بین درخت ها بیرون اومد و تو دیدمون قرار گرفت ولی خب اون ما رو ندید . پسری بود تقریبا 23 ، 24 ساله با قدی بلند ، پوستی به رنگ گندمی و چشمان و موهای سیاه که این ویژگی هایش ، زیبایی را به چهره اش افزوده بود . و یه تی شرت سیاه پوشیده بود با شلوار خاکستری رنگ . با صدای غر زدن پسره ، از آنالیز کردنش دست برداشتم . - لعنت به تو تام ، همچین بازیی از کجا به ذهنت رسید ؟ البته تقصیر منم هست که یه متر پریدم بالا و گفتم من من . الان چطوری پیداتون کنم آخه ؟ رو به بقیه گفتم +انگار که گم شده . جاش : خودش می تونه راهش رو پیدا کنه ، بیاین بریم . + من میگم کمکش کنیم . جاش : اون وقت چرا ؟! + این پسره خیلی به محل قرارمون نزدیکه . اگه بیخیالش بشیم میره و اون جا رو پیدا می کنه و مطمئنم هنوز چند نفر از اعضای قبیله برای تمیز کردن اون جا موندن و احتمال داره برای این که کار ها زودتر تموم بشه ، به گرگ تبدیل شده باشن . سم : منظور ؟ + منظورم اینه که باید کمکش کنیم تا بیشتر از این به محل قرارمون نزدیک نشه و اون جا رو نبینه . جاش : بیخیال بابا . + من که میرم کمکش کنم . سپس تبدیل به انسان شدم و به طرف پسره رفتم گفتم : + ببخشید پسره با شنیدن صدام به طرفم برگشت و من رو دید . _ بله ؟ + فکر کنم راهت رو گم کردی . - درسته ، گم شدم . + من این جنگل رو خیلی خوب می‌شناسم ، می تونم راهنماییت کنم . - واقعا ؟! + بله . - جالبه ! خب من فقط می خوام برم به اون رودخونه ای که در انتهای جنگل هستش . + من می برمت . - ممنون بعد از این حرفش به راه افتادیم . تازه چند قدم برداشته بودیم . سکوت دست به دست ما داده بود و جز نوری که از چراغ قوه ی پسره خارج می شد ، هیچ جور دیگری باعث دید نمی شد . مدتی بود که داشتیم راه می رفتیم که بالاخره به اون رودخونه رسیدیم .
  12. کلمه ها اصلا هم بی ارزش نیستن ، بلکه خیلی با ارزشن یه کلمه می تونه زندگی بسازه / زندگی نابود کنه دو نفر رو به هم برسونه / دو نفر رو از هم جدا کنه دعوا راه بندازه / باعث آشتی بشه دنیا رو نابود کنه / دنیا رو بهتر کنه # ارزش کلمه ها # هیچ کلمه ای بی ارزش نیست
  13. پارت دوم جاش ماشین رو بیرون جنگل تو گوشه ای پارک کرد و پیاده شدیم . وارد جنگل شدیم و بعد این که از خیابون دور شدیم ، سم گفت : حالا دیگه هیچ کسی این اطراف نیست . به اطراف نگاهی انداختم و گفتم + پس می تونیم تبدیل به گرگ بشیم ، چون من نمی خوام تموم راه رو به حالت انسانی راه برم . با سکوتشون چشم هام رو بستم و حالت گرگیم رو تصور کردم . با لرزشی که توی تنم حس شد ، چشم هام رو باز کردم . به بقیه نگاه کردم . اون ها هم تبدیل به گرگ شده بودم . لیا به زبان گرگ ها گفت لیا: خب دیگه بریم . سپس به وسط جنگل رفتیم . اون جا دورتادو ، درخت های بلند و بزرگی قرار داشت ولی وسطش عاری از درخت بود که ما گرگینه ها اون جا رو محل قرارمون کرده بودیم . وقتی به اون جا رسیدیم دوباره تبدیل به انسان شدیم . سم نگاهی به اطراف کرد و گفت : این جا خیلی قشنگ شده . گفتم : + سوکی دسته گل کاشته سوکی یکی از اعضای قبیله است ( قبیله ی گرگینه ها که 38 نفرن ) و امروز تولدشه و همه ی اعضای قبیله و رئیس قبیله رو دعوت کرده . با اومدن سوکی پیشمون سم گفت : هی سوکی ، یه روزه بودن چه حسی داره ؟ سوکی : سم خفه شو . سم : واقعا که قدر نشناسی ، ما خوبی کردیم اومدیم به جشن تولدت ولی تو بهم می گی خفه شو ؟ سریع پریدم وسط مکالمه اشون و گفتم + سم می خوای با این رفتارت بیچاره رو سکته بدی ؟ سم : آره لیا یکی زد پشت گردن سم و گفت لیا:تو غلط می کنی . سپس خطاب به سوکی گفت لیا:تولدت مبارک. سوکی : ممنون سم درحالی که پشت گردنش رو مالش می داد گفت سم: لیا دستت بشکنه . لیا : همچنین . با این حرف ، خنده مهمان لب های من و سوکی و جاش شد . بعد خندیدن سوکی گفت سوکی:من باید برم به بقیه سر بزنم ، از جشن لذت ببرین . با این حرف ، سوکی رفت و ما هم به بقیه ملحق شدیم . وقتی همه ی مهمون ها اومدن جشن شروع شد . آهنگ ها ، رقصیدن ها ، مسابقه ها و در آخر هم 27 ساله شدن سوکی چیز هایی بود که به جشن شادی بخشید . بعد از کلی خندیدن از سوکی خداحافظی کردیم و تو جنگل به سمت خیابان به راه افتادیم ( البته به حالت گرگی) ساعت تقریبا یازده شب بود و هیچ چیزی یا هیچ کسی تو جنگل نبود ، ولی دیدم که یه چیزی لا به لای درخت ها تکون خورد . توجه ام به سمتش جلب شد . اون چه چیزی می تونه باشه؟!
  14. پارت اول برای آخرین بار به خودم تو آیینه نگاه کردم . موهای بلند به رنگ قهوه ای که حالت فر داشت با چشمان سیاه و قیافه ای دوست داشتنی . 21 سالم بود و در شهر فورکس با خانواده‌ام زندگی می کردم صدای ریتا ، خواهر کوچک ترم من رو از فکر خارج کرد : کاترینا ، کاترینا . + اومدم تو آیینه واسه خودم چشمکی زدم و از اتاقم خارج شدم . درحالی که از پله ها پایین می رفتم رو به دوست هام که در ابتدای پله ها وایساده بودن گفتم : شما چرا این قدر عجله دارین ؟ مسابقه ی دو که نیست . سم : ببخشید دیگه نمی دونستیم حاضر شدنت مثل عروس ها طول می کشه . + اون عروسی که دامادش تو باشی باید با یه پیژامه به محل عروسی بیاد چون تو بهش فرصت حاضر شدن نمی دی . سم : من دوست ندارم دو ساعت جلو آیینه وایسی و به خودت نگاه کنی و چه می دونم ، هی ظاهرت رو درست کنی . + واسه همینه که این قدر بی ریختی سم : نکه تو خیلی باریختی لیا : اگه شما این جا وایسین و دعوا کنین که شب میشه . جاش : جالب این جاست که اگه دیر کنیم می اندازین تقصیر ما + هی ! لیا : این یکی رو دیگه راست میگه + آدم باید با شما به هیچ مبارزه ای نره چون یه دقیقه نشده به آدم خیانت می کنین . لیا : به این خیانت نمی گن عزیزم ، میگن راستگویی + راستگوییت رو برم جاش : حالا بیخیال ، بیاین بریم . چیزی نگفتیم و از خونه خارج شدیم و سوار ماشین جاش شده و به سمت مقصد به راه افتادیم . سم ، لیا و جاش بهترین دوست های منن . الان 5 ساله که با هم دوستیم و بگم که دور هم بودن بهمون خیلی خوش می گذره . سم 20 سالشه و از ظاهر به اون پسرهای پولدار و لوس می خوره که فقط بلدن دخترهارو اذیت کنن اما اگه از نزدیک بشناسیش می فهمی که اصلا این طور نیست . سم رنگ موهاش طوسیه ( البته رنگ موهاش سیاه بود ولی بعدا رنگشون کرد ) و چشم های سیاه داره . لیا 21 سالشه و رفتار و شخصیت جالبی داره ؛ واسه ی اون هر چیزی زمان و مکان خاص خودش رو داره ، مثلا لیا گاهی اوقات جدیه و به موقع اش خیلی شوخ طبعه . لیا هم موهای کوتاه به رنگ خرمایی و چشمان قهوه ای داره . و اما جاش ، جاش 18 سالشه و از همه ی ما کوچک تره . البته نه تو قبیله ، فقط بین ما چهار نفر . جاش خیلی مغروره ولی به ما که می رسه غرورش ته می کشه . رنگ چشم ها و موهای اونم قهوه ایه . با رسیدنمون به مقصد از آغوش افکارم بیرون اومدم .
×
×
  • جدید...