رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

.MITRAL.

کاربر ویژه
  • تعداد ارسال ها

    4,751
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    129

آهنگ من

آخرین بار برد .MITRAL. در 6 تیر

.MITRAL. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

6,011 کاربر خاص

درباره .MITRAL.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,874 بازدید کننده نمایه
  1. دوس دارم برم جنگل نه فقط ناز با همه بچه های انجمن . بعد چادر بزنیم و دور اتیش جمع شیم اهنگ بخونیم و شاد باشیم
  2. .MITRAL.

    خاطرات خاطرات مدرسه..

    من تمام وجودمو میتونم کنترول کنم بجز ذهنم برای توشتن. وقتی شروع کنم به نوشتن نمیتونم خودمو کنترول کنم یا وقتی یه الهام بگیرم ذهتم خود به خود شروع میکنه. و هروقت چیزی وارد ذهنم شد سریع یاداشتش میکنم تا یادم نره و بعد کمی ویرایشش میکنم امروز صبح داخل گرما ( شرجی هوا 80 درصد) صف صبحگاه بودیم که یهو یه پرستو دیدم و ذهنم شروع کرد به کار. و این متن داخل سرم حک شد: پرستوی مهاجر با دیدن نگاهت... آن سال از سرما جان داد :) درک موضوعش یکم سخته و هنوز ویرایش نشده اما دوسش دارم
  3. نگین یه انگشتر میتونه هم از الماس باشه و هم از شیشه...

    اما این دلیل نمیشه الماس خودشو با شیشه مقایسه کنه...

    :58a8809a3b687_default_t(8)::58a880975de94_default_t(2):

    ویرایش شده توسط .MITRAL.
  4. .MITRAL.

    مهربان باشی اما..........

    نه اول اینکه من مهربونم نه به بها نه به بهانه. چون من بی قید و شرط محبت میکنم. منتظر نمیشینم کسی بیاد بخاطر محبتم ازم تشکر کنه یا بهم محبت کنن. هر بار که لبخند میزنم در مقابلش خیلیا لبخند میزنن. هر وقت بچه ها منو میبینن از ته اون دل پاکشون میگن من عاشق میترام. اینکه بهم میگم تو خیلی خوبی، مهربونی، مهربونیتو دوس داریم، همینا خیلی عالین. من محبت میکنم تا لبخند ببینم نه محبت. چون من محتاج محبت نیستم. چون وقتی میخندم وقتی محبت میکنم اون محبت اولین تاثیرو روی دل خودم میزاره. هر بار که میخندم یه گل داخل دب خودم و یه گل داخل دل طرف مقابلم میکارم. و قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. :)) محبت بی قید و شرط بی بها و بهانه مثل نمازیه که بدون توجه به ثوابش بخونی فقط و فقط بخاطر عشقت به خدات، بخاطر نزدیکی بهش و بس من معتقدم تا وقتی که میشه لبخند زد چرا اخم کنم تا وقتی دوستی هست چرا دشمنی. راستی اون چیزی که بخاطرش اسیب دیدی محبت و مهربونی نبوده، اون ذهن منفی و تلفین های الکی بوده، ذهن میتونه گیجت کنه، دل به خطر بندازتت اما مهربونی یه چیزی از هردوی ایناست، نهادل هرگز اسیب نمیزنه. اها بچه هر حسی رو با مهربونی اشتباه نگیرید.
  5. .MITRAL.

    حرفهای راحت و بی تعارف

    انقدر داخل اپارات تبلیغ زولا و اجاره ویلا داخل شمال و پنیر کیبی دیدم دلم خیلی میخواد برم شمال یه ویلا اجازه کنم و بشینم زولا بازی کنم داخلش نهار تا نهارم پنیرکیبی بخورم
  6. تولدت مبارک. انشالله به همه ارزوها و اهدافت برسی :)
  7. .MITRAL.

    جرعت حقیقت⚡

    نه چند بار غذا سوزوندی؟
  8. .MITRAL.

    جرعت حقیقت⚡

    حقیقت
  9. شما رو بخوندن رمان دختر سیاهی پسرتاریکی دعوت می کنم 

     

  10. با ترس از خواب پریدم. به اطرافم نگاه کردم، نگاهی به اطرافم انداختم نگاهی گذرا فقط برای اطمینان پیدا کردن از اینکه تنها هستم.تنها بودم. شاید هم تنها نبودم، نمیدانم مدت زیادی است که تنها نیستم،مدت زیادی است که سایه هایم در سایه ها خیره به من هستند. دوباره به اطرافم نگاه کردم به ظاهر که هیچ کس و یا چیزی جز من در اتاق نبود اما، فقط به ظاهر. صدای تیک تاک ساعت سکوت خفقان اور اتاق را می شکست. سرم را برگرداندم و به ساعت دیواری که بالای تختم بود خیره شدم. ساعت روی ساعت2:8 دقیقه خوابیده بود. به پنجره نگاه کردم هوا گرگ و میش بود شاید میتوان گفت ساعت حدود چهار بامداد. نگاهم را از پنجره گرفتم و از روی تخت بلند شدم. با قدم های ارام به سمت سرویس بهداشتی رفتم و درش را باز کردم. به سمت روشویی رفتم و شیر اب را باز کردم. خواستم اب به صورتم بزنم که متوجه انعکاس چهره ام در اینه شدم. چیز عجیبی نبود همان چهره همیشگی . کمی خم شدم و اب به صورتم پاشیدم. آب پاک کنندس ایت کاش میتوانست تمامی اشتباهات و ترس هایم را بشوید و ببرد. دستانم را دو طرف روشویی قرار دادم و خم شدم. نیمی از وزنم را روی دستانم انداخته بودم. کمی سرم را بالا اوردم و از داخل اینه به خودم خیره شدم که ناگهان چراغ سوسو زد. از داخل اینه به چراغ خیره شدم که دوباره سوسو زد و خاموش شد دو سه ثانیه نشده بود که چراغ دوباره روشن شد. دیدمش درست پشت سرم ایستاده بود. بارها اتفاق افتاده بود. هربار با کابوس بیدارم میکرد و اگر خوش شانس بودم فقط از درون سایه خیره به من میشد و انگار امروز روز شانس من نیست. سریع برگشتم و پشت سرم زا نگاه کردم، اما نبودش. برگشتم و دوباره خیره به اینه نگاهش کردم. درست پشت سرم ایستاده بود و با ان لبخند کجش خیره بود به من. ترسیده بودم دیدنش عادی شده بود اما ترس حضورش نه حرکت عرقای سرد را بر روی کمرم حس می کردم. سرش را کمی بالاتر اورد و مستقیم به چشمانم خیره شد و یک قدم به سمتم برداشت، دستش را ارام بالا اورد و روی شانه ی راستم قرارداد. دروغ چرا ترسیده بودم، ارام با صدایی لرزان، ناشی از ترس زمزمه کردم: _لطفا برو، بزار هردومون به ارامش برسیم. سکوت تنها جواب بود. ان لبخند کج روی لبش اجازه نمیداد که ترس را کنار بزنم. دوباره یک قدم جلوتر امد، دستش را از روی سانه ام به سمت دهانم حرکت داد و ان را ارام روی لب هایم قرار داد. همه چیز فقط دراینه بود اما واقعی. سوزشی در لبهایم احساس کردم دستش را که پس کشید لبهایم بودند که به هم دوخته شده بودند. با ترس دستم را بالا اوردم و روی لب هایم کشیدم، سالم بودند اما نمیتوانستم تکانشان بدهم. هر تلاش برای حرف زدن یا تکان دادن لب هایم برابر میشد با دردی عمیق. دوباره به او خیره شدم که در همان لحظه با خون روی اینه چیزی نوشته شد:" تازه شروع شده " اگر هر کسی این جمله را می شنید برایش مهم نبود حتی اصلا اغاز چه چیزی. اما من هر کسی نیستم، من فراری از دست روحی هستم که فکر میکند تازه اغاز کارش است. این جمله برای منی که ترس درحال دندان زدن جسم و روحم است بوی مرگ و بدبختی میدهد. ترسیده بودم، مثل ثانیه به ثانیه ی این ماه ها. ان لحظه فقط دلم میخواست برود. با مشت به اینه کوبدم، آینه شکست و دستم خونی شد، اما او هنوز هم بود، هنوز هم پشت سرم ایستاده بود و با لبخندی که پهن تر شده بود به من خیره بود. سکوت تمام فضا را فرا گرفته بود، تنها صدایی که شکننده این سکوت بود صدای شیر آب بود. صدای آب، سوسوی چراغ، قطره های خون که ارام بر زمین می ریختند و اینه شکسته. در این فضا بی شک ترس حاکم بود. ترسیده با پاهایی که به وضوح میلرزیدند عقب رفتم. عقب رفتم تا لحظه ای که کمرم با دیوار برخورد کرد. نمیتوانستم دیگر توانش را نداشتم که به ایستم، تکیه به دیوار ارام سر خوردم و روز زمین نشستم. خسته بودم، یک اشتباه کردم و حال باید تا اخر عمر تاوان پس دهم. اولین قطره ی اشکم که چکید و به سرامیک های سرد برخورد کرد صدای خنده اش بلند شد. چه کسی گفته خنده نشانه شادی است یا خنده زیباست، اصلا زیبا نیست نه در زمانی که در خانه تنهایی و هوا تاریک است. بعد از دقایقی صدای خنده محو شد. لبخندی زدم که فکر کنم اصلا روی صورتم دیده نشد. تمام شده بود، باز هم رفت اما میدانم باز هم برمیگردد شاید یک دقیقه ی دیگر. ارام بلند با کمک دیوار بلند شدم، به اینه شکسته نگاه کردم نبودش. چند قدم جلو رفتم و به اب خیره شدم. دست خونه ام را زیر آب گرفتم و اجازه دادم آب خون را ببرد و دستم را تطهیر کند. بع داز تمیر شدن دستم، از قفسه ای که سمت چپم قرار داشت، از داخل جعبه کمک های اولیه باندی برداشتم و درمسیر خروج به دور دستم پیچیدم.
  11. .MITRAL.

    بهترين ديالوگ ماندگار بنظرت؟؟

    + امروز بریم پیش فاطمه _ کلاس دارم بعد کلاس خستم + امروز باید بریم پیش فاطمه _ میگم کلاس دارم + یا میای یا با فاطمه میایم خونتون، دارم بهت حق انتخاب میدم _ لعنتی میگم خستم خسته چرا نمی فهمی + من میفهمم میگم که اگه خسته ای نمی تونی بیای من میام _ تو دموکراسی رو کشتی دیکتاتور " مکالمه منو هستی "
  12. همیشه نامردانه گفتند که اگر کاکتوس در اغوش بگیری زخمی می شوی ...
    اما هیچگاه نگفته اند گاهی در پس باغچه‌ی خار کاکتوس میتواند گلی باشد...

    .MITRAL.

  13. سلام دوست من.

    شما رو به خوندن رمان روان دعوت می کنم.

  14. تولدت مبارک، صد سال به این سال ها
×
×
  • جدید...